مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۱۶۸ - تعجب کردن آدم علیه‌السلام از ضلالت ابلیس لعین و عجب آوردن

مولوی
چشم آدم بر بلیسی کو شقی ست از حقارت وز زیافت بنگریست
خویش بینی کرد و آمد خودگزین خنده زد بر کار ابلیس لعین
بانگ بر زد غیرت حق کای صفی تو نمی دانی ز اسرار خفی
پوستین را بازگونه گر کند کوه را از بیخ و از بن برکند
پردهٔ صد آدم آن دم بر درد صد بلیس نو مسلمان آورد
گفت آدم توبه کردم زین نظر این چنین گستاخ نندیشم دگر
یا غیاث المستغیثین اهدنا لا افتخار بالعلوم و الغنی
لا تزغ قلبا هدیت بالکرم واصرف السو الذی خط القلم
بگذران از جان ما سو القضا وامبر ما را ز اخوان صفا
تلخ تر از فرقت تو هیچ نیست بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست
رخت ما هم رخت ما را راه زن جسم ما مر جان ما را جامه کن
دست ما چون پای ما را می خورد بی امان تو کسی جان چون برد
ور برد جان زین خطرهای عظیم برده باشد مایهٔ ادبار و بیم
زانک جان چون واصل جانان نبود تا ابد با خویش کورست و کبود
چون تو ندهی راه جان خود برده گیر جان که بی تو زنده باشد مرده گیر
گر تو طعنه می زنی بر بندگان مر ترا آن می رسد ای کامران
ور تو ماه و مهر را گویی جفا ور تو قد سرو را گویی دوتا
ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر ور تو کان و بحر را گویی فقیر
آن بنسبت با کمال تو رواست ملک اکمال فناها مر تراست
که تو پاکی از خطر وز نیستی نیستان را موجد و مغنیستی
آنک رویانید داند سوختن زانک چون بدرید داند دوختن
می بسوزد هر خزان مر باغ را باز رویاند گل صباغ را
کای بسوزیده برون آ تازه شو بار دیگر خوب و خوب آوازه شو
چشم نرگس کور شد بازش بساخت حلق نی ببرید و بازش خود نواخت
ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم جز زبون و جز که قانع نیستیم
ما همه نفسی و نفسی می زنیم گر نخواهی ما همه آهرمنیم
زان ز آهرمن رهیدستیم ما که خریدی جان ما را از عمی
تو عصاکش هر کرا که زندگیست بی عصا و بی عصاکش کور چیست
غیر تو هر چه خوشست و ناخوشست آدمی سوزست و عین آتشست
هر که را آتش پناه و پشت شد هم مجوسی گشت و هم زردشت شد
کل شیء ما خلا الله باطل ان فضل الله غیم هاطل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات از مثنوی معنوی، روایتی است که مولانا برای تبیینِ یکی از عمیق‌ترین مفاهیم عرفانی، یعنی 'نهی از غرورِ معنوی' برگزیده است. ماجرا از نگاهِ ترحم‌آمیز و آمیخته به غرورِ حضرت آدم (ع) به ابلیسِ رانده‌شده آغاز می‌شود. مولانا در این فضا هشدار می‌دهد که هیچ‌کس، حتی برگزیدگانِ درگاه الهی، نباید به مقامِ خود غره شوند؛ چرا که قدرتِ مطلقِ پروردگار می‌تواند در یک آن، جایگاهِ بندگان را دگرگون سازد و باطنِ هر موجودی را به گونه‌ای دیگر رقم زند.

در بخشِ دومِ متن، لحنِ اثر از روایت به مناجات و تضرع بدل می‌شود. شاعر با زبانی عاجزانه، نیازِ مبرمِ انسان به عنایتِ دائمِ خداوند را ترسیم می‌کند. از نظر مولانا، جانِ آدمی بی‌تکیه‌گاهِ الهی، محکوم به فنا و سرگشتگی است. این متن در نهایت، ستایشی است بر عظمتِ بی‌کرانِ آفریدگار که هم‌زمان هم 'آفریننده' و هم 'معدوم‌کننده' است، و انسان را به تسلیمِ محض در برابرِ مشیتِ او فرا می‌خواند.

معنای روان

چشم آدم بر بلیسی کو شقی ست از حقارت وز زیافت بنگریست

نگاه حضرت آدم به ابلیس که موجودی رانده‌شده و بدبخت است، با حالتی از غرور و ترحمِ از بالا به پایین بود.

نکته ادبی: شقی در اینجا صفتِ فاعلی برای ابلیس به معنای رانده‌شده و در مسیرِ بدبختی است.

خویش بینی کرد و آمد خودگزین خنده زد بر کار ابلیس لعین

آدم دچار خودبینی شد و خویشتن را برتر دید و به حالِ ابلیسِ لعین، از سرِ غرور خندید.

نکته ادبی: خویش‌بینی در زبان عرفانی اشاره به حجابِ نفس و غفلت از لطفِ پنهانیِ حق دارد.

بانگ بر زد غیرت حق کای صفی تو نمی دانی ز اسرار خفی

غیرتِ الهی به صدا درآمد که ای بنده برگزیده (صفی)، تو از اسرارِ پنهان و تقدیرِ الهی بی‌خبر هستی.

نکته ادبی: صفی عنوانی برای حضرت آدم به معنای برگزیده و خالص است.

پوستین را بازگونه گر کند کوه را از بیخ و از بن برکند

اگر خداوند اراده کند که ظاهر و باطنِ چیزی را دگرگون سازد (مانند برگرداندن پوستین)، می‌تواند کوهی عظیم را از ریشه برکند و نابود کند.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی از قدرتِ مطلقه حق در دگرگونیِ نظامِ عالم است.

پردهٔ صد آدم آن دم بر درد صد بلیس نو مسلمان آورد

خداوند می‌تواند همان لحظه پرده از رویِ صد آدم بردارد و آن‌ها را در لغزش قرار دهد و صد ابلیسِ جدیدِ مسلمان‌شده و تازه پدید آورد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه جایگاهِ بندگان دائم در معرضِ امتحان و تغییر است.

گفت آدم توبه کردم زین نظر این چنین گستاخ نندیشم دگر

حضرت آدم گفت: پروردگارا! از این نگاهِ مغرورانه توبه کردم و دیگر هرگز این‌چنین گستاخانه و خودپسندانه فکر نخواهم کرد.

نکته ادبی: گستاخ در اینجا به معنای بی‌ادبی و جسارتِ قلبی در قضاوت است.

یا غیاث المستغیثین اهدنا لا افتخار بالعلوم و الغنی

ای فریادرسِ فریادخواهان! ما را هدایت کن؛ که من به دانش و ثروتم هیچ افتخاری نمی‌کنم.

نکته ادبی: مصرع دوم اشاره به دوری از عُجب و غرورِ علمی و مادی است.

لا تزغ قلبا هدیت بالکرم واصرف السو الذی خط القلم

قلبی را که با کرمت هدایت کردی، منحرف مساز و آن بدی‌هایی که قلمِ تقدیر بر ما نوشته است، از ما دور کن.

نکته ادبی: اشاره به دعا برای ثباتِ قدم و دفعِ بلایایِ مقدر.

بگذران از جان ما سو القضا وامبر ما را ز اخوان صفا

آنچه قضا و قدرِ ناگوار بر ما مقدر کرده است را از جانِ ما بگذران و ما را از دوستانِ ناباب و ناخالص جدا کن.

نکته ادبی: اخوان‌صفا در اینجا استعاره از همراهانِ ناخالص یا افکارِ منحرف است.

تلخ تر از فرقت تو هیچ نیست بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست

هیچ چیزی تلخ‌تر از دوری از تو نیست و بدونِ پناهِ تو، زندگی جز سرگشتگی و گرفتاری چیزی نخواهد بود.

نکته ادبی: پیچاپیچ استعاره از حیرت و سردرگمی است.

رخت ما هم رخت ما را راه زن جسم ما مر جان ما را جامه کن

ظاهرِ ما (تن) دشمنِ راهِ جانِ ماست و جسمِ ما مانند جامه‌ای است که جان را در بند کشیده است.

نکته ادبی: رخت به معنای لباس و کنایه از جسم است.

دست ما چون پای ما را می خورد بی امان تو کسی جان چون برد

وقتی که هوایِ نفسِ ما همچون پایی که ما را به زمین می‌کوبد، مانعِ پروازِ جان است، بدونِ حمایتِ تو چه کسی می‌تواند جانِ خود را نجات دهد؟

نکته ادبی: اشاره به تضادِ همیشگی میانِ نیازهایِ جسمانی و تعالیِ روحانی.

ور برد جان زین خطرهای عظیم برده باشد مایهٔ ادبار و بیم

و اگر کسی بتواند در این خطرهایِ بزرگِ زندگی، جانش را سالم به مقصد برساند، باز هم بدونِ لطفِ تو، سرمایه‌ای جز بدبختی و ترس نخواهد داشت.

نکته ادبی: ادبار به معنای بدبختی و روی برتافتنِ اقبال است.

زانک جان چون واصل جانان نبود تا ابد با خویش کورست و کبود

زیرا جانی که به 'جانان' (خداوند) نرسد و وصل نشود، تا ابد با خودِ ناچیزش، کور و تیره و تار است.

نکته ادبی: کبود در اینجا کنایه از تیرگی و سیاهیِ ناشی از دوریِ از حق است.

چون تو ندهی راه جان خود برده گیر جان که بی تو زنده باشد مرده گیر

وقتی تو راه را نشان ندهی، جانِ خود را گم‌گشته بدان؛ جانی که بدونِ تو زنده باشد را مرده بشمار.

نکته ادبی: این بیت بر زندگیِ حقیقی که همان وصالِ حق است تأکید دارد.

گر تو طعنه می زنی بر بندگان مر ترا آن می رسد ای کامران

اگر تو ای پادشاهِ کامروا، به بندگانت طعنه می‌زنی، این حقِ توست و بر تو ایرادی نیست.

نکته ادبی: کامران عنوانی برای خداوند به عنوان حاکمِ مطلق است.

ور تو ماه و مهر را گویی جفا ور تو قد سرو را گویی دوتا

و اگر تو به ماه و خورشید جفا کنی، یا اگر قدِ سروِ بلند را خمیده (دوتا) بخوانی، شایسته است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ خداوند در تصرفِ در جهانِ ماده.

ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر ور تو کان و بحر را گویی فقیر

و اگر تو آسمان و عرش را کوچک و حقیر بخوانی، یا معدن و دریا را فقیر و بی‌مقدار بدانی، رواست.

نکته ادبی: مقایسهِ کمالِ مطلقِ الهی با هرچه در عالم است.

آن بنسبت با کمال تو رواست ملک اکمال فناها مر تراست

این قضاوت‌ها در برابرِ کمالِ تو جایز است؛ زیرا مالکیتِ کاملِ تمامِ هستی و نیستی، تنها از آنِ توست.

نکته ادبی: فناها اشاره به نیست‌شدنِ موجودات در برابرِ بقایِ مطلقِ الهی.

که تو پاکی از خطر وز نیستی نیستان را موجد و مغنیستی

که تو از هر خطر و نیستی منزهی و آفریننده‌یِ نیستان و بی‌نیازکننده‌یِ هر نیستی هستی.

نکته ادبی: مغنیستی به معنای بی‌نیازکننده است.

آنک رویانید داند سوختن زانک چون بدرید داند دوختن

کسی که خلق کرده است، راهِ از بین بردن را هم می‌داند؛ زیرا کسی که چیزی را شکافت، راهِ دوختن و ترمیمش را نیز می‌داند.

نکته ادبی: استعاره از تواناییِ خدا در خلقت و فنایِ عالم.

می بسوزد هر خزان مر باغ را باز رویاند گل صباغ را

خداوند هر خزان باغ را می‌سوزاند و پژمرده می‌کند، اما باز در بهار گل‌های رنگارنگ را می‌رویاند.

نکته ادبی: تمثیلِ فصلی برای چرخه مرگ و حیات.

کای بسوزیده برون آ تازه شو بار دیگر خوب و خوب آوازه شو

خداوند به گل می‌گوید: ای سوخته، بیرون آی و تازه شو و دوباره زیبا و خوش‌نام در عالم ظاهر شو.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به گل و گیاه برای نمایشِ قدرتِ احیاگریِ حق.

چشم نرگس کور شد بازش بساخت حلق نی ببرید و بازش خود نواخت

چشمِ نرگس را که بسته بود، دوباره بینا کرد و گلویِ نی را برید (تا خالی شود) و دوباره خودش آن را نواخت.

نکته ادبی: نی‌نوازی استعاره از تسلطِ حق بر روحِ آدمی است.

ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم جز زبون و جز که قانع نیستیم

ما مانند ساخته‌هایی هستیم که سازنده‌اش نیستیم، ما جز ناتوانی و در عین حال قانع‌بودن، چیزی نداریم.

نکته ادبی: مصنوع به معنای چیزی است که ساخته شده.

ما همه نفسی و نفسی می زنیم گر نخواهی ما همه آهرمنیم

ما همه در هر نفسی که می‌کشیم، در حالِ تلاطم هستیم و اگر تو نخواهی، همگیِ ما اهریمن و بدسرشت هستیم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ذاتِ بشر بدونِ هدایتِ الهی به سمتِ بدی می‌رود.

زان ز آهرمن رهیدستیم ما که خریدی جان ما را از عمی

ما تنها به این دلیل از اهریمن رها شده‌ایم که تو جانِ ما را از تاریکی و جهل خریدی.

نکته ادبی: عمی به معنای کوری و نادانی است.

تو عصاکش هر کرا که زندگیست بی عصا و بی عصاکش کور چیست

تو راهنمایِ هر موجودِ زنده‌ای هستی؛ بی تو که راهنما و عصاکش هستی، نابیناییِ ما چه ارزشی دارد و به کجا می‌رسد؟

نکته ادبی: عصاکش کنایه از هدایتگر و دستگیر.

غیر تو هر چه خوشست و ناخوشست آدمی سوزست و عین آتشست

غیر از تو، هر چیزی که در دنیا خوش یا ناخوش به نظر می‌رسد، سوزاننده و همچون آتش است.

نکته ادبی: آدمی‌سوز توصیفِ خاصیتِ فریبندگیِ دنیا.

هر که را آتش پناه و پشت شد هم مجوسی گشت و هم زردشت شد

هر کس که آتشِ دنیا را پناهگاهِ خود کرد، هم در آتشِ جهل و کفر گرفتار شد و هم راهِ باطل رفت.

نکته ادبی: اشاره به تمایل به کفر و شرک به دلیلِ دلبستگی به دنیا.

کل شیء ما خلا الله باطل ان فضل الله غیم هاطل

هر چیزی غیر از خداوند باطل و فانی است و فضلِ الهی همچون بارانی پربار است.

نکته ادبی: مصرع اول ترجمه مأثورِ قرآنی (کل شیء ما خلا الله باطل) است.

آرایه‌های ادبی

استعاره پوستین را بازگونه کردن

تمثیلی برای قدرتِ مطلقِ خداوند در تغییرِ سرنوشت و جایگاهِ موجودات.

تلمیح کل شیء ما خلا الله باطل

ارجاع به سخنِ مشهور و معنوی در ادبیات اسلامی درباره ناپایداریِ جهان.

تناقض (پارادوکس) جسم ما مر جان ما را جامه کن

جسم که باید وسیله رشد باشد، اینجا به عنوان مانع و زندانِ جان معرفی شده است.

تشخیص خنده زد بر کار ابلیس

به فعل درآمدنِ غرورِ درونیِ آدم در قالبِ عملِ خندیدن.

کنایه حلق نی ببرید و بازش خود نواخت

اشاره به سختی‌هایِ اولیا و تربیتِ آن‌ها توسطِ خداوند برای رسیدن به کمال.