مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۱۶۷ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیر المومنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم

مولوی
من چنان مردم که بر خونی خویش نوش لطف من نشد در قهر نیش
گفت پیغامبر به گوش چاکرم کو برد روزی ز گردن این سرم
کرد آگه آن رسول از وحی دوست که هلاکم عاقبت بر دست اوست
او همی گوید بکش پیشین مرا تا نیاید از من این منکر خطا
من همی گویم چو مرگ من ز تست با قضا من چون توانم حیله جست
او همی افتد به پیشم کای کریم مر مرا کن از برای حق دو نیم
تا نه آید بر من این انجام بد تا نسوزد جان من بر جان خود
من همی گویم برو جف القلم زان قلم بس سرنگون گردد علم
هیچ بغضی نیست در جانم ز تو زانک این را من نمی دانم ز تو
آلت حقی تو فاعل دست حق چون زنم بر آلت حق طعن و دق
گفت او پس آن قصاص از بهر چیست گفت هم از حق و آن سر خفیست
گر کند بر فعل خود او اعتراض ز اعتراض خود برویاند ریاض
اعتراض او را رسد بر فعل خود زانک در قهرست و در لطف او احد
اندرین شهر حوادث میر اوست در ممالک مالک تدبیر اوست
آلت خود را اگر او بشکند آن شکسته گشته را نیکو کند
رمز ننسخ آیة او ننسها نات خیرا در عقب می دان مها
هر شریعت را که حق منسوخ کرد او گیا برد و عوض آورد ورد
شب کند منسوخ شغل روز را بین جمادی خرد افروز را
باز شب منسوخ شد از نور روز تا جمادی سوخت زان آتش فروز
گرچه ظلمت آمد آن نوم و سبات نه درون ظلمتست آب حیات
نه در آن ظلمت خردها تازه شد سکته ای سرمایهٔ آوازه شد
که ز ضدها ضدها آمد پدید در سویدا روشنایی آفرید
جنگ پیغامبر مدار صلح شد صلح این آخر زمان زان جنگ بد
صد هزاران سر برید آن دلستان تا امان یابد سر اهل جهان
باغبان زان می برد شاخ مضر تا بیابد نخل قامتها و بر
می کند از باغ دانا آن حشیش تا نماید باغ و میوه خرمیش
می کند دندان بد را آن طبیب تا رهد از درد و بیماری حبیب
پس زیادتها درون نقصهاست مر شهیدان را حیات اندر فناست
چون بریده گشت حلق رزق خوار یرزقون فرحین شد گوار
حلق حیوان چون بریده شد بعدل حلق انسان رست و افزونید فضل
حلق انسان چون ببرد هین ببین تا چه زاید کن قیاس آن برین
حلق ثالث زاید و تیمار او شربت حق باشد و انوار او
حلق ببریده خورد شربت ولی حلق از لا رسته مرده در بلی
بس کن ای دون همت کوته بنان تا کیت باشد حیات جان به نان
زان نداری میوه ای مانند بید کب رو بردی پی نان سپید
گر ندارد صبر زین نان جان حس کیمیا را گیر و زر گردان تو مس
جامه شویی کرد خواهی ای فلان رو مگردان از محلهٔ گازران
گرچه نان بشکست مر روزهٔ ترا در شکسته بند پیچ و برتر آ
چون شکسته بند آمد دست او پس رفو باشد یقین اشکست او
گر تو آن را بشکنی گوید بیا تو درستش کن نداری دست و پا
پس شکستن حق او باشد که او مر شکسته گشته را داند رفو
آنک داند دوخت او داند درید هر چه را بفروخت نیکوتر خرید
خانه را ویران کند زیر و زبر پس بیک ساعت کند معمورتر
گر یکی سر را ببرد از بدن صد هزاران سر بر آرد در زمن
گر نفرمودی قصاصی بر جنات یا نگفتی فی القصاص آمد حیات
خود که را زهره بدی تا او ز خود بر اسیر حکم حق تیغی زند
زانک داند هر که چشمش را گشود کان کشنده سخرهٔ تقدیر بود
هر که را آن حکم بر سر آمدی بر سر فرزند هم تیغی زدی
رو بترس و طعنه کم زن بر بدان پیش دام حکم عجز خود بدان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، سفری عمیق به سوی درکِ حقیقتِ قضا و قدر الهی و پذیرشِ اراده‌ی حق در پسِ ظاهرِ تلخِ رنج‌ها و مرگ‌هاست. شاعر با تکیه بر حکمت متعالی، استدلال می‌کند که هر پدیده‌ی ناگوار یا مرگ‌باری در این عالم، نه ناشی از خشم یا اتفاق، بلکه ابزاری در دست اراده‌ی الهی برایِ کمال و تکاملِ هستی است؛ همان‌گونه که هرس کردنِ شاخه‌های درخت توسط باغبان، مقدمه‌ی رشد و باروریِ بیشتر است.

در نهایت، این پیام جاری است که انسان باید نگاهِ سطحیِ خود را به پدیده‌ها (که آن‌ها را شر یا خیر می‌پندارد) رها کند و بداند که در عالمِ معنا، ویرانی‌ها مقدمه‌ی آبادانی، شکستن‌ها مقدمه‌ی ترمیم، و مرگ‌ها دریچه‌ای به سویِ حیاتِ جاودان هستند. این بینش، انسان را به تسلیمِ رضایتمندانه در برابر مشیتِ حق دعوت می‌کند تا از بندِ ظاهر‌بینی و قضاوت‌هایِ ناصواب رها شود.

معنای روان

من چنان مردم که بر خونی خویش نوش لطف من نشد در قهر نیش

من چنانم که از کشندگان خویش کینه‌ای به دل نگرفتم و لطافت و مهربانی‌ام هرگز به قهر و انتقام تبدیل نشد.

نکته ادبی: خونی به معنای قاتل و کسی است که قصد جان دارد.

گفت پیغامبر به گوش چاکرم کو برد روزی ز گردن این سرم

پیامبر به آن پیرو گوش‌به‌فرمان خود فرمود: او کسی است که سر مرا از تنم جدا خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان شهادت امیرالمؤمنین علی (ع) و قاتل ایشان دارد.

کرد آگه آن رسول از وحی دوست که هلاکم عاقبت بر دست اوست

آن رسول (قاتل) به واسطه‌ی الهامِ الهی دریافت که پایانِ زندگیِ دنیویِ پیامبر به دست او رقم خواهد خورد.

نکته ادبی: وحی دوست در اینجا به معنای الهام و آگاهیِ باطنی است که خداوند در دل افکنده.

او همی گوید بکش پیشین مرا تا نیاید از من این منکر خطا

او (قاتل) از سرِ ندامت می‌گوید: پیش از آنکه من مرتکب این جنایت بزرگ شوم، مرا بکش تا این گناه از من سر نزند.

نکته ادبی: منکر خطا به معنای گناهی بزرگ و ناپسند است.

من همی گویم چو مرگ من ز تست با قضا من چون توانم حیله جست

من اما می‌گویم: وقتی مرگ من توسط تو مقدر شده است، چگونه می‌توانم در برابر قضا و قدر الهی حیله‌گری کنم و از آن بگریزم؟

نکته ادبی: حیله جستن در اینجا به معنای تلاش برای تغییر تقدیر محتوم است.

او همی افتد به پیشم کای کریم مر مرا کن از برای حق دو نیم

او (قاتل) به پای من می‌افتد و التماس می‌کند: ای بزرگوار، به خاطر خدا مرا بکش و به دو نیم کن.

نکته ادبی: دو نیم کردن، تعبیری برای کشتن و از بین بردنِ کامل است.

تا نه آید بر من این انجام بد تا نسوزد جان من بر جان خود

تا این سرنوشتِ شوم برایم رقم نخورد و جانم به خاطرِ ریختنِ خونِ تو در عذابِ ابدی نسوزد.

نکته ادبی: انجام بد به معنای عاقبتِ شر و سوختنِ جان به معنای عذابِ وجدان و عقوبتِ اخروی است.

من همی گویم برو جف القلم زان قلم بس سرنگون گردد علم

من به او می‌گویم: دست نگه دار و ناامید باش؛ چرا که تقدیر نوشته شده است و قلمِ قضا خشک شده و دیگر قابل تغییر نیست.

نکته ادبی: جف القلم اشاره به حدیثی دارد که تقدیرات الهی از پیش نگاشته و قطعی شده‌اند.

هیچ بغضی نیست در جانم ز تو زانک این را من نمی دانم ز تو

هیچ بغض و کینه‌ای از تو در دلم نیست، زیرا می‌دانم که این ماجرا نه از سرِ دشمنیِ شخصیِ تو، بلکه از اراده‌ی الهی است.

نکته ادبی: زانک مخفف زیرا که است و به پیوندِ علیّ میانِ عمل و اراده‌ی الهی اشاره دارد.

آلت حقی تو فاعل دست حق چون زنم بر آلت حق طعن و دق

تو تنها وسیله و دستِ خداوند هستی؛ پس چگونه می‌توانم بر آلت و ابزارِ دستِ حق، طعنه بزنم یا او را سرزنش کنم؟

نکته ادبی: طعن و دق به معنای سرزنش و کوبیدن است.

گفت او پس آن قصاص از بهر چیست گفت هم از حق و آن سر خفیست

پرسید: اگر چنین است، پس قصاصِ من برای چیست؟ پاسخ دادم: آن هم از جانب حق است و رازی پنهان در آن نهفته است.

نکته ادبی: سر خفی اشاره به حکمت‌های پنهانِ الهی در قوانینِ شرعی و قضایی دارد.

گر کند بر فعل خود او اعتراض ز اعتراض خود برویاند ریاض

اگر خداوند بر فعلِ خود اعتراض کند، از همین اعتراض و انکار، باغی (سرنوشتی) جدید می‌رویاند.

نکته ادبی: ریاض به معنای باغ‌هاست و در اینجا به نتایج و ثمراتِ امور اشاره دارد.

اعتراض او را رسد بر فعل خود زانک در قهرست و در لطف او احد

اعتراض نیز در نهایت به فعلِ خودِ خداوند بازمی‌گردد، چرا که هم در قهر و هم در لطف، خداوند یگانه و صاحب اختیار است.

نکته ادبی: احد اشاره به توحیدِ افعالی دارد؛ یعنی همه چیز در نهایت فعلِ اوست.

اندرین شهر حوادث میر اوست در ممالک مالک تدبیر اوست

در این شهرِ حوادث، فرمانروا اوست و در تمامیِ ممالکِ هستی، تدبیرگرِ اصلی تنها اوست.

نکته ادبی: میر به معنای امیر و حاکم است.

آلت خود را اگر او بشکند آن شکسته گشته را نیکو کند

اگر او ابزارِ خود را بشکند، همان شکسته را به شکلی نیکوتر و بهتر بازسازی می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ ترمیم و بازآفرینیِ الهی پس از ویرانی.

رمز ننسخ آیة او ننسها نات خیرا در عقب می دان مها

به رمزِ آیه‌ی «هر آیه‌ای را نسخ کنیم یا از یاد ببریم، بهتر از آن یا همانندش را می‌آوریم» بیندیش و بدان که پس از هر نسخ، خیری نهفته است.

نکته ادبی: ننسخ آیة اشاره به آیه ۱۰۶ سوره بقره دارد.

هر شریعت را که حق منسوخ کرد او گیا برد و عوض آورد ورد

هر شریعتی را که خداوند منسوخ کرد، گیاه (ظاهر) را برد و عوضِ آن گل (حقیقت) را آورد.

نکته ادبی: ورد (گل) در مقابل گیاه، نمادِ کمال و حقیقتِ برتر است.

شب کند منسوخ شغل روز را بین جمادی خرد افروز را

شب، شغلِ روز را منسوخ و خاموش می‌کند؛ به این جماد (تاریکی) نگاه کن که چقدر خرد‌افروز است.

نکته ادبی: جماد استعاره از تاریکی و شب است که با ظاهرِ بی‌جانش، فایده‌ای پنهانی دارد.

باز شب منسوخ شد از نور روز تا جمادی سوخت زان آتش فروز

سپس شب با نورِ روز منسوخ می‌شود تا از آن آتشِ فروزان (خورشید)، جماد (زمین) جان بگیرد و گرم شود.

نکته ادبی: آتش فروزان کنایه از خورشید است.

گرچه ظلمت آمد آن نوم و سبات نه درون ظلمتست آب حیات

اگرچه تاریکیِ شب، موجبِ خواب و سکون است، اما آیا در دلِ همین تاریکی، آبِ حیات نهفته نیست؟

نکته ادبی: نوم و سبات به معنای خواب و آرامش است.

نه در آن ظلمت خردها تازه شد سکته ای سرمایهٔ آوازه شد

آیا در آن تاریکی، خردها تازه نشدند؟ همین سکون و خاموشی، سرمایه‌ی آوازه و بیداریِ دوباره است.

نکته ادبی: آوازه در اینجا به معنای شهرت و نیز بانگ و بیداری است.

که ز ضدها ضدها آمد پدید در سویدا روشنایی آفرید

چرا که از دلِ تضادها، پدیده‌ها آشکار می‌شوند؛ همان‌طور که خداوند در دلِ سیاهی، نور را آفرید.

نکته ادبی: سویدا به معنای مرکزِ دل یا سیاهیِ درون است.

جنگ پیغامبر مدار صلح شد صلح این آخر زمان زان جنگ بد

جنگِ پیامبر، خود مقدمه‌ی صلح شد و آرامشِ امروز، نتیجه‌ی آن جنگ‌هایِ سختِ گذشته است.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ جهاد برای استقرارِ صلح.

صد هزاران سر برید آن دلستان تا امان یابد سر اهل جهان

آن دلبر (پیامبر یا ولی خدا) صدها هزار سر را فدا کرد تا سرِ اهلِ جهان در امنیت و سلامت بماند.

نکته ادبی: دلستان به معنای محبوب و کسی که دل‌ها را می‌رباید.

باغبان زان می برد شاخ مضر تا بیابد نخل قامتها و بر

باغبان شاخه‌ی آسیب‌زا را می‌برد تا درخت، قامتِ استوار و میوه‌ی شایسته پیدا کند.

نکته ادبی: شاخ مضر کنایه از هواهای نفسانی و رذایل اخلاقی است.

می کند از باغ دانا آن حشیش تا نماید باغ و میوه خرمیش

آدمِ دانا، علف‌های هرز را از باغ می‌کند تا زیبایی و خرمیِ گل‌ها و میوه‌ها نمایان شود.

نکته ادبی: حشیش در اینجا به معنای گیاهان هرز و بی‌فایده است.

می کند دندان بد را آن طبیب تا رهد از درد و بیماری حبیب

طبیب دندانِ فاسد را می‌کشد تا بیمار از درد و رنجِ بیماری رها شود.

نکته ادبی: دندان بد استعاره از رذایل اخلاقی یا دردهایی است که باید ریشه‌کن شوند.

پس زیادتها درون نقصهاست مر شهیدان را حیات اندر فناست

پس نیکی‌ها و کمالات در دلِ همین کاستی‌ها و نقص‌ها پنهان است؛ همان‌طور که شهیدان، حیاتِ حقیقی‌شان در فنا و شهادت است.

نکته ادبی: حیات اندر فنا پارادوکسی عرفانی است؛ مرگِ ظاهری، عینِ زندگیِ ابدی است.

چون بریده گشت حلق رزق خوار یرزقون فرحین شد گوار

وقتی گلویِ وابستگان به رزقِ دنیوی بریده شد، آنگاه مقامِ «نزد پروردگارشان روزی می‌خورند» برایشان گوارا شد.

نکته ادبی: اشاره به آیه «بل احیاء عند ربهم یرزقون».

حلق حیوان چون بریده شد بعدل حلق انسان رست و افزونید فضل

وقتی گلویِ حیوان (نفس حیوانی) به عدل بریده شد، گلویِ انسان (روح) رهایی یافت و فضل و کمالش افزون گشت.

نکته ادبی: به عدل یعنی از روی حکمت و درستی.

حلق انسان چون ببرد هین ببین تا چه زاید کن قیاس آن برین

حالا بنگر که وقتی گلویِ انسان (مقامِ حیوانی) بریده شود چه چیزی متولد می‌شود؛ آن را با این قیاس کن.

نکته ادبی: این بیت دعوت به تعقل و قیاس میان مراحلِ تکاملِ روح است.

حلق ثالث زاید و تیمار او شربت حق باشد و انوار او

مرتبه‌ی سوم (روحِ متعالی) متولد می‌شود و پرستاریِ او، شربتِ حق و انوارِ الهی است.

نکته ادبی: تیمار به معنای پرستاری و مراقبت است.

حلق ببریده خورد شربت ولی حلق از لا رسته مرده در بلی

گلویِ بریده شده (نفسِ اماره) به شربتِ حق می‌رسد، اما آنکه از «نیستی» رسته است، در «بلی» (اقرار به حق) زنده است.

نکته ادبی: لا و بلی اشاره به نیستیِ نفس و هستیِ الهی است.

بس کن ای دون همت کوته بنان تا کیت باشد حیات جان به نان

ای کسی که همتت پست و بینشت کوتاه است، بس کن؛ تا کی می‌خواهی حیاتِ جانت وابسته به نانِ شب باشد؟

نکته ادبی: دون همت یعنی کسی که نگاهش به پایین و مادیات است.

زان نداری میوه ای مانند بید کب رو بردی پی نان سپید

چرا میوه‌ای مانند درختِ بید نداری؟ (چرا بی‌ثمر هستی؟) چون تمامِ همتت را صرفِ یافتنِ نانِ سفید کرده‌ای.

نکته ادبی: بید نمادِ بی‌ثمری است که در اینجا به طعنه برای انسانِ مادی‌گرا به کار رفته.

گر ندارد صبر زین نان جان حس کیمیا را گیر و زر گردان تو مس

اگر جانِ حس‌گرای تو از این نانِ دنیا صبر ندارد، به دنبالِ کیمیا باش تا مسِ وجودت را به طلا تبدیل کنی.

نکته ادبی: کیمیا استعاره از عشق یا دانشِ معنوی است که ذاتِ انسان را دگرگون می‌کند.

جامه شویی کرد خواهی ای فلان رو مگردان از محلهٔ گازران

اگر می‌خواهی جامه‌ات را بشویی و پاک کنی، ای دوست، از محله‌ی گازران (لباس‌شویان) روی مگردان.

نکته ادبی: گازران کنایه از سختی‌ها و رنج‌هایی است که همچون شستن لباس، روح را پاک می‌کند.

گرچه نان بشکست مر روزهٔ ترا در شکسته بند پیچ و برتر آ

اگرچه (سختیِ) نانِ دنیا روزه‌ات را شکست، تو در پیِ «شکسته‌بند» باش و از این مرتبه فراتر برو.

نکته ادبی: شکسته‌بند کسی است که استخوان‌های شکسته را ترمیم می‌کند؛ استعاره از خداوند.

چون شکسته بند آمد دست او پس رفو باشد یقین اشکست او

وقتی آن شکسته‌بند (خداوند) دستش به کار آید، قطعاً آن شکستگی به رفو و ترمیم منجر می‌شود.

نکته ادبی: رفو به معنای وصله کردن و ترمیم کردن است.

گر تو آن را بشکنی گوید بیا تو درستش کن نداری دست و پا

اگر تو آن را بشکنی، او می‌گوید نزدِ من بیا؛ مگر تو دست و پایی برای ترمیمِ خودت داری؟

نکته ادبی: تأکید بر عجزِ انسان و قدرتِ مطلقه الهی در ترمیم.

پس شکستن حق او باشد که او مر شکسته گشته را داند رفو

پس شکستنِ واقعی از آنِ اوست، چرا که تنها اوست که می‌داند چگونه شکسته را رفو کند.

نکته ادبی: او به معنای خداوند است که هم ویرانگر و هم سازنده است.

آنک داند دوخت او داند درید هر چه را بفروخت نیکوتر خرید

آنکه دوختن می‌داند، دریدن هم می‌داند و هرچه را فروخت (از دست داد)، باز بهترش را خریده است.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ الهی در بازپس‌گیری و جبران.

خانه را ویران کند زیر و زبر پس بیک ساعت کند معمورتر

خانه را ویران می‌کند و زیر و زبر می‌سازد، سپس در یک لحظه آن را آبادتر از قبل بنا می‌کند.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای تغییراتِ بنیادینِ زندگی.

گر یکی سر را ببرد از بدن صد هزاران سر بر آرد در زمن

اگر سری را از تن جدا کند، صدها هزار سر در زمانه‌ی دیگر می‌رویاند.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگی و کثرتِ معنوی که از پسِ شهادتِ فردی می‌آید.

گر نفرمودی قصاصی بر جنات یا نگفتی فی القصاص آمد حیات

اگر خداوند قصاصی را مقرر نمی‌کرد، یا نمی‌گفت که در قصاص، حیات نهفته است، خود چه کسی جرأت داشت تیغی به روی دیگری بکشد؟

نکته ادبی: فی القصاص حیات اشاره به آیه ۱۷۹ سوره بقره دارد.

خود که را زهره بدی تا او ز خود بر اسیر حکم حق تیغی زند

چه کسی جرأت داشت که از خود، تیغی بر اسیرِ حکمِ الهی بزند؟

نکته ادبی: زهره داشتن به معنای جرأت داشتن است.

زانک داند هر که چشمش را گشود کان کشنده سخرهٔ تقدیر بود

چرا که هر کس چشمِ دلش گشوده شود، می‌داند که آن قاتل، اسیر و مسخرِ تقدیرِ الهی بوده است.

نکته ادبی: سخره به معنای مقهور و فرمان‌بردار است.

هر که را آن حکم بر سر آمدی بر سر فرزند هم تیغی زدی

هر کس که آن حکمِ الهی بر سرنوشتش می‌آمد، حتی بر سرِ فرزندِ خود نیز تیغ می‌کشید.

نکته ادبی: اشاره به ماجرای حضرت ابراهیم و اسماعیل برای تبیینِ تسلیمِ محض در برابر فرمانِ حق.

رو بترس و طعنه کم زن بر بدان پیش دام حکم عجز خود بدان

پس بترس و بر بدان طعنه نزن و پیشِ دامِ تقدیر، عجز و ناتوانیِ خود را بشناس.

نکته ادبی: دام حکم اشاره به تقدیرِ الهی است که گریز از آن ممکن نیست.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) حیات اندر فنا

بیان اینکه زندگیِ حقیقی در گروِ مرگِ نفسانی است.

تضاد (طباق) شب و روز، خواب و بیداری، مرگ و حیات

استفاده از تقابل‌ها برای نشان دادنِ تکمیل‌کنندگیِ اضداد در هستی.

تمثیل باغبان و شاخه، طبیب و دندان، گازران

شبیه‌سازیِ حکمتِ الهی به کارهایِ روزمره‌ی بشری برای فهم‌پذیر کردنِ مفاهیم انتزاعی.

تلمیح ننسخ آیة، فی القصاص حیات

ارجاع به آیات قرآن کریم برای مستند کردنِ استدلال‌های عرفانی.

استعاره شاخ مضر، حشیش، نان

به کارگیریِ مفاهیمِ مادی برای اشاره به رذایلِ اخلاقی یا تعلقاتِ دنیوی.