مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۱۶۶ - جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت

مولوی
گفت من تیغ از پی حق می زنم بندهٔ حقم نه مامور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا
ما رمیت اذ رمیتم در حراب من چو تیغم وان زننده آفتاب
رخت خود را من ز ره بر داشتم غیر حق را من عدم انگاشتم
سایه ای ام کدخداام آفتاب حاجبم من نیستم او را حجاب
من چو تیغم پر گهرهای وصال زنده گردانم نه کشته در قتال
خون نپوشد گوهر تیغ مرا باد از جا کی برد میغ مرا
که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد کوه را کی در رباید تند باد
آنک از بادی رود از جا خسیست زانک باد ناموافق خود بسیست
باد خشم و باد شهوت باد آز برد او را که نبود اهل نماز
کوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم چون کاه بادم یاد اوست
جز به باد او نجنبد میل من نیست جز عشق احد سرخیل من
خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بسته ام زیر لگام
تیغ حلمم گردن خشمم زدست خشم حق بر من چو رحمت آمدست
غرق نورم گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب
چون در آمد علتی اندر غزا تیغ را دیدم نهان کردن سزا
تا احب لله آید نام من تا که ابغض لله آید کام من
تا که اعطا لله آید جود من تا که امسک لله آید بود من
بخل من لله عطا لله و بس جمله لله ام نیم من آن کس
وانچ لله می کنم تقلید نیست نیست تخییل و گمان جز دید نیست
ز اجتهاد و از تحری رسته ام آستین بر دامن حق بسته ام
گر همی پرم همی بینم مطار ور همی گردم همی بینم مدار
ور کشم باری بدانم تا کجا ماهم و خورشید پیشم پیشوا
بیش ازین با خلق گفتن روی نیست بحر را گنجایی اندر جوی نیست
پست می گویم به اندازهٔ عقول عیب نبود این بود کار رسول
از غرض حرم گواهی حر شنو که گواهی بندگان نه ارزد دو جو
در شریعت مر گواهی بنده را نیست قدری وقت دعوی و قضا
گر هزاران بنده باشندت گواه بر نسنجد شرع ایشان را به کاه
بندهٔ شهوت بتر نزدیک حق از غلام و بندگان مسترق
کین بیک لفظی شود از خواجه حر وان زید شیرین میرد سخت مر
بندهٔ شهوت ندارد خود خلاص جز به فضل ایزد و انعام خاص
در چهی افتاد کان را غور نیست وان گناه اوست جبر و جور نیست
در چهی انداخت او خود را که من درخور قعرش نمی یابم رسن
بس کنم گر این سخن افزون شود خود جگر چه بود که خارا خون شود
این جگرها خون نشد نه از سختی است غفلت و مشغولی و بدبختی است
خون شود روزی که خونش سود نیست خون شو آن وقتی که خون مردود نیست
چون گواهی بندگان مقبول نیست عدل او باشد که بندهٔ غول نیست
گشت ارسلناک شاهد در نذر زانک بود از کون او حر بن حر
چونک حرم خشم کی بندد مرا نیست اینجا جز صفات حق در آ
اندر آ کآزاد کردت فضل حق زانک رحمت داشت بر خشمش سبق
اندر آ اکنون که رستی از خطر سنگ بودی کیمیا کردت گهر
رسته ای از کفر و خارستان او چون گلی بشکف به سروستان هو
تو منی و من توم ای محتشم تو علی بودی علی را چون کشم
معصیت کردی به از هر طاعتی آسمان پیموده ای در ساعتی
بس خجسته معصیت کان کرد مرد نه ز خاری بر دمد اوراق ورد
نه گناه عمر و قصد رسول می کشیدش تا بدرگاه قبول
نه بسحر ساحران فرعونشان می کشید و گشت دولت عونشان
گر نبودی سحرشان و آن جحود کی کشیدیشان به فرعون عنود
کی بدیدندی عصا و معجزات معصیت طاعت شد ای قوم عصات
ناامیدی را خدا گردن زدست چون گنه مانند طاعت آمدست
چون مبدل می کند او سیئات طاعتی اش می کند رغم وشات
زین شود مرجوم شیطان رجیم وز حسد او بطرقد گردد دو نیم
او بکوشد تا گناهی پرورد زان گنه ما را به چاهی آورد
چون ببیند کان گنه شد طاعتی گردد او را نامبارک ساعتی
اندر آ من در گشادم مر ترا تف زدی و تحفه دادم مر ترا
مر جفاگر را چنینها می دهم پیش پای چپ چه سان سر می نهم
پس وفاگر را چه بخشم تو بدان گنجها و ملکهای جاودان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از مثنوی به تبیین جایگاه انسانِ به کمال رسیده می‌پردازد که در اوج میدان نبرد و قدرت، میان خشمِ برخاسته از نفس و خشمِ برخاسته از اراده الهی تمایز قائل می‌شود. شاعر از زبان حضرت علی (ع) نشان می‌دهد که کنش والای انسانی تنها زمانی محقق می‌شود که فرد از هویت شخصی و خواسته‌های نفسانی خود عبور کرده و تنها مجری فرمان حق باشد.

پیام بنیادین این ابیات، دعوت به اخلاص مطلق و رهایی از بندهای شهوت و غضب است. کسی که از «خودیّت» خویش تهی شده، حتی در میدان جنگ نیز ابزاری در دست حقیقت است. در بخش پایانی، بحث به مفاهیم پیچیده‌تر گناه و توبه معطوف می‌شود، جایی که اعتراف به گناه و بازگشتِ خالصانه به سوی حق، ارزشی فراتر از طاعتِ آلوده به خودپسندی می‌یابد.

معنای روان

گفت من تیغ از پی حق می زنم بندهٔ حقم نه مامور تنم

آن رزمنده گفت: من برای خدا شمشیر می‌زنم، نه برای ارضای هوس‌های شخصی؛ من بنده خدایم، نه فرمان‌بردارِ نفس و تمنیات جسمانی خویش.

نکته ادبی: تیغ زدن کنایه از جنگیدن و مبارزه است.

شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا

من شیرِ خدا هستم، نه شیرِ هوا و هوس؛ کردار من گواهی می‌دهد که بر چه دینی (راه و رسمی) هستم.

نکته ادبی: شیرِ حق تضاد و تقابل زیبایی با شیرِ هوا دارد.

ما رمیت اذ رمیتم در حراب من چو تیغم وان زننده آفتاب

در میدان نبرد، حکایت من همان آیه «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ» است؛ من همچون شمشیرم و آن که مرا به کار می‌گیرد، حقیقتِ خورشیدگونه‌ی الهی است.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۷ سوره انفال است که نشان از فناء فی‌الله دارد.

رخت خود را من ز ره بر داشتم غیر حق را من عدم انگاشتم

من بارِ سنگینِ خود (خودخواهی) را از مسیر کنار گذاشتم و هر چه غیر از خدا بود را پوچ و نابود انگاشتم.

نکته ادبی: رخت برداشتن کنایه از کنار گذاشتنِ تعلقات و منیت است.

سایه ای ام کدخداام آفتاب حاجبم من نیستم او را حجاب

من همچون سایه‌ای هستم که صاحب‌اختیارم خورشید است؛ من تنها مانع و واسطه‌ای هستم که در واقع حجابی میان خلق و خالق نیستم (بلکه نمودِ اویم).

نکته ادبی: حاجب به معنای پرده‌دار و واسطه است.

من چو تیغم پر گهرهای وصال زنده گردانم نه کشته در قتال

من چون شمشیر، پُر از جواهراتِ وصال حق هستم؛ کار من احیا کردن و زندگی بخشیدن است، نه کشتن و نابود کردن در میدان جنگ.

نکته ادبی: ایهام بین کشته‌شدن در جنگ و زنده کردنِ معنوی وجود دارد.

خون نپوشد گوهر تیغ مرا باد از جا کی برد میغ مرا

خونِ ریخته شده، هرگز حقیقتِ وجود و گوهرِ وجودی مرا آلوده نمی‌کند؛ همچنان که بادِ ناچیز، هرگز نمی‌تواند ابرِ بزرگِ مرا از جایش تکان دهد.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است.

که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد کوه را کی در رباید تند باد

چرا که من از حلم و صبر و عدالت، چون کوهی استوارم؛ و کوه را هیچ تندبادی نمی‌تواند از جای برکند.

نکته ادبی: تمثیل کوه برای صلابت و آرامش درونی بسیار رایج است.

آنک از بادی رود از جا خسیست زانک باد ناموافق خود بسیست

هر کس که با بادی از جای در می‌رود، او در حقیقت خسی بیش نیست؛ زیرا بادهای موافق و مخالفِ نفسانی بسیارند.

نکته ادبی: خس کنایه از موجود حقیر و بی‌مقدار است.

باد خشم و باد شهوت باد آز برد او را که نبود اهل نماز

بادِ خشم، بادِ شهوت و بادِ حرص، کسی را با خود می‌برد که اهل نماز و نیایش نیست.

نکته ادبی: نماز نمادِ اتصال و استواری در برابر طوفان‌های نفس است.

کوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم چون کاه بادم یاد اوست

من کوهم (استوارم) و هستی من وابسته به بنیادِ الهی است؛ اگر هم مانند کاه سبک شوم، تنها با بادِ یادِ او حرکت می‌کنم.

نکته ادبی: تضاد میان کوه و کاه برای بیان قدرتِ تسلیم در برابر حق است.

جز به باد او نجنبد میل من نیست جز عشق احد سرخیل من

میل و اراده من جز با بادِ اراده او نمی‌جنبد؛ هیچ چیزی جز عشق به ذاتِ یگانه، پیشرو و راهبر من نیست.

نکته ادبی: سرخیل به معنای رهبر و جلودار است.

خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بسته ام زیر لگام

خشم، بر پادشاهان و بزرگان حاکم است اما در برابر من، بنده و غلام است؛ من خشم خود را با افسار، کاملاً تحت کنترل گرفته‌ام.

نکته ادبی: لگام به معنای افسار است که استعاره از کنترلِ خشم است.

تیغ حلمم گردن خشمم زدست خشم حق بر من چو رحمت آمدست

شمشیرِ بردباری و حلمِ من، گردنِ خشمِ مرا قطع کرده است؛ از این‌رو خشمِ الهی برای من، خودِ رحمت است.

نکته ادبی: پارادوکسِ خشم به عنوان رحمت برای سالکِ کامل.

غرق نورم گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب

اگرچه ظاهر و وجود ظاهری‌ام (سقفم) آسیب دیده، اما باطنم غرق در نور الهی است؛ با اینکه خاکسارم (بوتراب)، اما به مقامِ گلستانِ حقیقت رسیده‌ام.

نکته ادبی: بوتراب لقب حضرت علی (ع) است که معنای آن پدرِ خاک است.

چون در آمد علتی اندر غزا تیغ را دیدم نهان کردن سزا

هنگامی که در میدان جنگ، انگیزه‌ای شخصی (علتی) در درونم احساس کردم، صلاح دیدم که شمشیر را غلاف کنم.

نکته ادبی: غزا به معنای جنگ و غزوه است.

تا احب لله آید نام من تا که ابغض لله آید کام من

شمشیر می‌کشم تا کارم تنها برای خدا باشد (احب لله) و از جنگیدن دست می‌کشم تا خشمم نیز تنها برای خدا باشد (ابغض لله).

نکته ادبی: اشاره به حدیث معروف درباره دوستی و دشمنی برای خدا.

تا که اعطا لله آید جود من تا که امسک لله آید بود من

بخشیدن و جودِ من برای خداست و نگه‌داشتن و امساکِ من نیز برای اوست و هستی من در این مدار می‌گردد.

نکته ادبی: امساک به معنای خودداری از بخشش است.

بخل من لله عطا لله و بس جمله لله ام نیم من آن کس

بخلِ من برای خداست، بخششم برای خداست و تمام وجودم متعلق به اوست؛ من دیگر آن کسی (که خودخواه باشد) نیستم.

نکته ادبی: تاکید بر سلب هویت شخصی.

وانچ لله می کنم تقلید نیست نیست تخییل و گمان جز دید نیست

و آنچه برای خدا انجام می‌دهم، تقلید نیست؛ این‌ها خیال‌پردازی و گمان نیست، بلکه عینِ شهود و مشاهده است.

نکته ادبی: تخییل به معنای تصویرسازی ذهنی و خیال‌بافی است.

ز اجتهاد و از تحری رسته ام آستین بر دامن حق بسته ام

من از اجتهادِ ظنی و تحری (جستجو برای حقیقت) رسته و آزاد شده‌ام؛ من دست ارادت به دامنِ حق زده‌ام.

نکته ادبی: آستین بر دامن گرفتن کنایه از تمسک و پناه بردن است.

گر همی پرم همی بینم مطار ور همی گردم همی بینم مدار

اگر پرواز می‌کنم، مسیر پرواز را می‌بینم؛ و اگر گردِ چیزی می‌گردم، مرکزِ آن مدار را در دید دارم.

نکته ادبی: مطار به معنای مسیر پرواز است.

ور کشم باری بدانم تا کجا ماهم و خورشید پیشم پیشوا

و اگر باری (مسئولیتی) را به دوش می‌کشم، می‌دانم تا کجا آن را خواهم برد؛ من همچون ماهم و خورشیدِ حقیقت پیشوای من است.

نکته ادبی: تمثیل ماه و خورشید برای پیرو و پیشوا.

بیش ازین با خلق گفتن روی نیست بحر را گنجایی اندر جوی نیست

بیش از این با مردم سخن گفتن، شایسته نیست؛ زیرا اقیانوسِ بی‌کرانِ معرفت در جویِ کوچکِ عقل‌های محدود نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ادراکِ سالک و عامه مردم.

پست می گویم به اندازهٔ عقول عیب نبود این بود کار رسول

من به اندازه توانِ عقلیِ شما سخن می‌گویم (پست می‌گویم)؛ این عیب نیست، بلکه روشِ پیامبران است که با مردم به اندازه فهمشان سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: پست به معنای پایین آوردن سطحِ بیان برای فهمِ مخاطب.

از غرض حرم گواهی حر شنو که گواهی بندگان نه ارزد دو جو

از گواهیِ کسی که از بندِ شهوت آزاد شده (حُر) بشنو؛ زیرا گواهیِ بندگانِ نفس و شهوت، ارزشی نزد حق ندارد.

نکته ادبی: دو جو کنایه از بی ارزشی چیزی است.

در شریعت مر گواهی بنده را نیست قدری وقت دعوی و قضا

در احکامِ شرع، گواهیِ کسی که بنده شهوت خویش است، هنگام قضاوت و دعوی اعتباری ندارد.

نکته ادبی: بنده در اینجا به معنای کسی است که اسیر هواهای نفسانی است.

گر هزاران بنده باشندت گواه بر نسنجد شرع ایشان را به کاه

اگر هزاران نفر که اسیرِ شهوت‌اند نزد تو گواهی دهند، شرعِ الهی گواهی آنان را حتی به اندازه یک کاه هم وزن نمی‌کند.

نکته ادبی: کاه نمادِ بی‌ارزشی و سبکی است.

بندهٔ شهوت بتر نزدیک حق از غلام و بندگان مسترق

بنده شهوت، نزد خدا از غلامان و بندگانِ واقعی (مسترق) بدتر است.

نکته ادبی: مسترق به معنای کسی است که به بردگی گرفته شده است.

کین بیک لفظی شود از خواجه حر وان زید شیرین میرد سخت مر

زیرا بنده شهوت با یک کلمه وسوسه، از انسانیت خارج می‌شود و همچون زیدِ شیرین‌عقل می‌میرد.

نکته ادبی: زید نامی است که در متون قدیمی برای فردی عامی یا بی‌خرد به کار می‌رفته است.

بندهٔ شهوت ندارد خود خلاص جز به فضل ایزد و انعام خاص

بنده شهوت، هیچ راهِ نجاتی ندارد مگر آنکه لطفِ ویژه و بخششِ خاصِ الهی شامل حالش شود.

نکته ادبی: انعام به معنای بخشش و نعمت است.

در چهی افتاد کان را غور نیست وان گناه اوست جبر و جور نیست

او در چاهی عمیق سقوط کرد که انتهایی ندارد؛ و این سقوط حاصلِ گناهِ خود اوست، نه از روی جبر و ستمِ روزگار.

نکته ادبی: غور به معنای عمق است.

در چهی انداخت او خود را که من درخور قعرش نمی یابم رسن

او خود را به چاهی انداخت که حتی رسنی (طنابی) که بتواند او را از آن عمق نجات دهد، پیدا نمی‌کنم.

نکته ادبی: رسن به معنای طناب است.

بس کنم گر این سخن افزون شود خود جگر چه بود که خارا خون شود

اگر بیش از این سخن بگویم، زیاده‌روی است؛ مگر جگرِ انسان چیست که از شنیدن این حقیقت به خون بنشیند؟

نکته ادبی: خون شدنِ جگر کنایه از اندوه و رنجِ عمیق است.

این جگرها خون نشد نه از سختی است غفلت و مشغولی و بدبختی است

این رنج‌ها (خون شدن جگرها) نه از سرِ سختیِ کار است، بلکه ناشی از غفلت و مشغولیت‌های دنیوی و بدبختیِ انسان است.

نکته ادبی: غفلت در ادبیات عرفانی نادیده گرفتن حقیقت است.

خون شود روزی که خونش سود نیست خون شو آن وقتی که خون مردود نیست

روزی فرا می‌رسد که غمگین شدن دیگر سودی ندارد؛ اکنون که فرصت داری، چنان در راه حق بسوز و رنج بکش که مقبولِ درگاهِ حق باشد.

نکته ادبی: خون شدن کنایه از گداختن و رنجِ سالکانه است.

چون گواهی بندگان مقبول نیست عدل او باشد که بندهٔ غول نیست

چون گواهیِ بندگانِ شهوت پذیرفته نیست، عدلِ خدا این است که تنها کسی را به مقام گواهی برگزیند که بنده غولِ شهوت نیست.

نکته ادبی: غول کنایه از وسوسه‌های نفسانی و شیطانی است.

گشت ارسلناک شاهد در نذر زانک بود از کون او حر بن حر

خداوند در نذر و پیمان، پیامبر را به عنوان شاهد گماشت (ارسلناک)، زیرا او انسانی آزاده از بندِ هوای نفس بود.

نکته ادبی: ارسلناک اشاره به آیه ۴۵ سوره احزاب در وصف پیامبر است.

چونک حرم خشم کی بندد مرا نیست اینجا جز صفات حق در آ

وقتی من آزاده‌ام، چگونه خشمِ نفسانی بر من چیره شود؟ در اینجا (مقامِ من) جز صفاتِ خدا، چیزی وارد نمی‌شود.

نکته ادبی: اندرآ دعوت به ورود به ساحتِ الهی است.

اندر آ کآزاد کردت فضل حق زانک رحمت داشت بر خشمش سبق

واردِ این ساحت شو، چرا که فضلِ الهی تو را آزاد کرده است؛ زیرا رحمتِ خدا بر خشمش پیشی گرفته است.

نکته ادبی: سبق به معنای پیشی گرفتن است که اشارتی به حدیث قدسی رحمت است.

اندر آ اکنون که رستی از خطر سنگ بودی کیمیا کردت گهر

اکنون که از خطرِ نفس رستی، به سوی حق بیا؛ تو که همچون سنگ بودی، کیمیایِ عشق تو را به گوهری گران‌بها بدل کرد.

نکته ادبی: کیمیا استعاره از عشق یا تربیتِ پیر است که مسِ وجود را طلا می‌کند.

رسته ای از کفر و خارستان او چون گلی بشکف به سروستان هو

تو از کفر و خارستانِ تعلقات رهایی یافته‌ای؛ اکنون مانند گلی در گلستانِ هو (خداوند) بشکف.

نکته ادبی: هو در ادبیات عرفانی اشاره به ذاتِ حق دارد.

تو منی و من توم ای محتشم تو علی بودی علی را چون کشم

تو در کمالِ خود به من می‌رسی و من به تو؛ ای محتشم، تو وجودی علوی داشتی، چگونه می‌توانم تو را بکشم؟

نکته ادبی: محتشم به معنای بزرگ‌منش است.

معصیت کردی به از هر طاعتی آسمان پیموده ای در ساعتی

گاهی معصیتی که منجر به بازگشت شود، بهتر از هر طاعتی است؛ تو با آن توبه، در یک لحظه راهِ طولانیِ آسمان را پیموده‌ای.

نکته ادبی: پارادوکسِ طاعت و معصیت برای تبیینِ جایگاه توبه.

بس خجسته معصیت کان کرد مرد نه ز خاری بر دمد اوراق ورد

چه بسیار گناهِ مبارکی که مرد را به سوی حق کشانده است؛ مگر نه این است که از خارهای خشک، برگ‌های گل (ورد) می‌روید؟

نکته ادبی: ورد به معنای گل سرخ است.

نه گناه عمر و قصد رسول می کشیدش تا بدرگاه قبول

همان‌گونه که پیامبر می‌فرماید: گناهِ عمر (به واسطه توبه و بازگشت) او را به سوی درگاهِ قبولِ الهی کشاند.

نکته ادبی: اشاره به ماجرای عمر بن خطاب پیش از اسلام آوردن دارد.

نه بسحر ساحران فرعونشان می کشید و گشت دولت عونشان

یا همچون ساحرانِ فرعون که سحرِ آنان، سرانجام وسیله‌ی هدایت و دولتِ یاری‌شان شد.

نکته ادبی: اشاره به ساحران فرعون که پس از دیدن معجزه موسی ایمان آوردند.

گر نبودی سحرشان و آن جحود کی کشیدیشان به فرعون عنود

اگر آن سحر و انکارِ اولیه نبود، چگونه آنان به سوی فرعونِ سرکش کشیده می‌شدند تا معجزه را ببینند؟

نکته ادبی: جحود به معنای انکار و لجاجت است.

کی بدیدندی عصا و معجزات معصیت طاعت شد ای قوم عصات

اگر آن مسیر نبود، چگونه عصای موسی و معجزات را می‌دیدند؟ ای قومِ گناه‌کار، گاهی گناه به طاعت بدل می‌شود.

نکته ادبی: عصات جمع عاصی به معنای گناه‌کاران است.

ناامیدی را خدا گردن زدست چون گنه مانند طاعت آمدست

خداوند ناامیدی را از میان برداشته است؛ زیرا وقتی گناه راهی برای توبه و بازگشت شود، همانند طاعت عمل می‌کند.

نکته ادبی: گردن زدن ناامیدی، کنایه از بین بردنِ مطلقِ یأس است.

چون مبدل می کند او سیئات طاعتی اش می کند رغم وشات

هنگامی که خداوند بدی‌های انسان را به خوبی‌ها و نیکی‌ها بدل می‌کند، این کارِ او، برخلافِ میلِ بدخواهان و عیب‌جویان، تبدیل به یک عمل پسندیده و عبادت می‌شود.

نکته ادبی: واژه مبدل در اینجا به معنای تغییر دهنده و سیئات به معنای گناهان است که در تقابل با طاعت قرار گرفته‌اند.

زین شود مرجوم شیطان رجیم وز حسد او بطرقد گردد دو نیم

از این دگرگونیِ حالِ بنده، شیطان که خود رانده‌شده و مطرود است، مغلوب و خوار می‌شود و از شدتِ حسادتِ بی‌پایانش، گویی دو نیمه شده و از غصه می‌ترکد.

نکته ادبی: مرجوم به معنای سنگسار شده و مطرود است که در اینجا وصفی برای شیطان است. بطرقد به معنای شکافته شدن یا ترکیدن است.

او بکوشد تا گناهی پرورد زان گنه ما را به چاهی آورد

شیطان با تمام وجود تلاش می‌کند تا بذر گناهی را در دلِ انسان بکارد و پرورش دهد، تا با وسوسه کردنِ او، آدمی را در چاهِ ضلالت و تباهی گرفتار کند.

نکته ادبی: استعاره از کاشتن و پرورش گناه که به فریبکاری مداوم شیطان اشاره دارد.

چون ببیند کان گنه شد طاعتی گردد او را نامبارک ساعتی

اما همین که شیطان می‌بیند آن گناهی که او برای نابودی انسان طراحی کرده بود، به طاعتی در درگاهِ الهی تبدیل شده است، آن لحظه برایش بسیار ناخوشایند و تلخ می‌گردد.

نکته ادبی: نامبارک ساعتی کنایه از لحظه شکست شیطان و پیروزی توبه بنده است.

اندر آ من در گشادم مر ترا تف زدی و تحفه دادم مر ترا

خداوند خطاب به بنده می‌فرماید: به سوی من بیا که من در را به روی تو گشوده‌ام؛ تو با گناه و بی‌توجهی به من پشت کردی، اما من در مقابل، به تو عطیه و بخشش پیشکش کردم.

نکته ادبی: تف زدن استعاره‌ای از بی‌احترامی و نادیده گرفتن جایگاه الهی از سوی بنده است که با بخشش بی‌پایان خدا پاسخ داده شده.

مر جفاگر را چنینها می دهم پیش پای چپ چه سان سر می نهم

من با بنده‌ای که در حقِ خود و راهِ حق جفا کرده است، چنین با کرامت رفتار می‌کنم؛ پس چگونه ممکن است برای بنده‌ی وفادار و مؤمن، مسیر را دشوار کنم یا دریغ ورزم؟

نکته ادبی: این بیت دارای استفهام انکاری است که تاکید می‌کند کرامت الهی شامل حال وفاداران دوچندان خواهد بود.

پس وفاگر را چه بخشم تو بدان گنجها و ملکهای جاودان

بنابراین تو خود تأمل کن و بدان که برای کسی که سرِ عهد و وفا با من باقی مانده است، چه پاداش‌های عظیم و چه گنج‌ها و ملک‌های ابدی و پایان‌ناپذیری در نظر گرفته‌ام.

نکته ادبی: وفاگر در اینجا به معنای بنده صدیق و کسی است که بر عهد خود با حق پایدار مانده است.