مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم

مولوی
این سخن پایان ندارد خیز زید بر براق ناطقه بر بند قید
ناطقه چون فاضح آمد عیب را می دراند پرده های غیب را
غیب مطلوب حق آمد چند گاه این دهل زن را بران بر بند راه
تگ مران درکش عنان مستور به هر کس از پندار خود مسرور به
حق همی خواهد که نومیدان او زین عبادت هم نگردانند رو
هم باومیدی مشرف می شوند چند روزی در رکابش می دوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه بر بد و نیک از عموم مرحمه
حق همی خواهد که هر میر و اسیر با رجا و خوف باشند و حذیر
این رجا و خوف در پرده بود تا پس این پرده پرورده شود
چون دریدی پرده کو خوف و رجا غیب را شد کر و فری بر ملا
بر لب جو برد ظنی یک فتی که سلیمانست ماهی گیر ما
گر ویست این از چه فردست و خفیست ورنه سیمای سلیمانیش چیست
اندرین اندیشه می بود او دو دل تا سلیمان گشت شاه و مستقل
دیو رفت از ملک و تخت او گریخت تیغ بختش خون آن شیطان بریخت
کرد در انگشت خود انگشتری جمع آمد لشکر دیو و پری
آمدند از بهر نظاره رجال در میانشان آنک بد صاحب خیال
چون در انگشتش بدید انگشتری رفت اندیشه و گمانش یکسری
وهم آنگاهست کان پوشیده است این تحری از پی نادیده است
شد خیال غایب اندر سینه زفت چونک حاضر شد خیال او برفت
گر سمای نور بی باریده نیست هم زمین تار بی بالیده نیست
یمنون بالغیب می باید مرا زان ببستم روزن فانی سرا
چون شکافم آسمان را در ظهور چون بگویم هل تری فیها فطور
تا درین ظلمت تحری گسترند هر کسی رو جانبی می آورند
مدتی معکوس باشد کارها شحنه را دزد آورد بر دارها
تا که بس سلطان و عالی همتی بندهٔ بندهٔ خود آید مدتی
بندگی در غیب آید خوب و گش حفظ غیب آید در استعباد خوش
کو که مدح شاه گوید پیش او تا که در غیبت بود او شرم رو
قلعه داری کز کنار مملکت دور از سلطان و سایهٔ سلطنت
پاس دارد قلعه را از دشمنان قلعه نفروشد به مالی بی کران
غایب از شه در کنار ثغرها همچو حاضر او نگه دارد وفا
پیش شه او به بود از دیگران که به خدمت حاضرند و جان فشان
پس بغیبت نیم ذره حفظ کار به که اندر حاضری زان صد هزار
طاعت و ایمان کنون محمود شد بعد مرگ اندر عیان مردود شد
چونک غیب و غایب و روپوش به پس لبان بر بند و لب خاموش به
ای برادر دست وادار از سخن خود خدا پیدا کند علم لدن
پس بود خورشید را رویش گواه ای شیء اعظم الشاهد اله
نه بگویم چون قرین شد در بیان هم خدا و هم ملک هم عالمان
یشهد الله و الملک و اهل العلوم انه لا رب الا من یدوم
چون گواهی داد حق کی بود ملک تا شود اندر گواهی مشترک
زانک شعشاع و حضور آفتاب بر نتابد چشم و دلهای خراب
چون خفاشی کو تف خورشید را بر نتابد بسکلد اومید را
پس ملایک را چو ما هم یار دان جلوه گر خورشید را بر آسمان
کین ضیا ما ز آفتابی یافتیم چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم
چون مه نو یا سه روزه یا که بدر هر ملک دارد کمال و نور و قدر
ز اجنحهٔ نور ثلاث او رباع بر مراتب هر ملک را آن شعاع
همچو پرهای عقول انسیان که بسی فرقستشان اندر میان
پس قرین هر بشر در نیک و بد آن ملک باشد که مانندش بود
چشم اعمش چونک خور را بر نتافت اختر او را شمع شد تا ره بیافت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از کلام، پیرامون حکمت وجودی «غیب» و نقش آن در مسیر کمال آدمی است. شاعر تأکید می‌کند که اگر تمام اسرار الهی و حقیقتِ وجودی خداوند برای همگان آشکار بود، ایمان آوردن معنای خود را از دست می‌داد. در واقع، این پرده‌ها و حجاب‌ها، آزمونی برای جان‌های مؤمن است تا در سایه خوف و رجا، صداقت و بندگی خود را اثبات کنند.

در ادامه، مفهوم «ایمان بالغیب» به عنوان عالی‌ترین مرتبه بندگی تبیین می‌شود. نویسنده استدلال می‌کند که بندگی در شرایطی که شاه (خداوند) غایب است و مؤمن او را نمی‌بیند، بسیار ارزشمندتر و وفادارانه‌تر از بندگی در حال حضور است؛ درست مانند سربازی که در مرزهای دوردست، با جان و دل از قلمرو پادشاه دفاع می‌کند.

در نهایت، شاعر به ضعف طاقت بشری در برابر تجلی مطلق حقیقت اشاره دارد و توضیح می‌دهد که انوار الهی توسط فرشتگان و مراتب وجودی دیگر تلطیف می‌شوند تا هرکس به اندازه ظرفیت و گنجایشِ روح خویش از آن بهره‌مند شود و جانش از شدت آن نور، آسیب نبیند.

معنای روان

این سخن پایان ندارد خیز زید بر براق ناطقه بر بند قید

این سخن و استدلال پایان‌ناپذیر است؛ ای مسافرِ راهِ حقیقت، از این زیاده‌گویی دست بکش و بر مرکبِ ناطقه و ذهنِ خود لگام بزن.

نکته ادبی: براقِ ناطقه: استعاره از نیروی عقل و سخن که مرکبِ ذهن انسان است.

ناطقه چون فاضح آمد عیب را می دراند پرده های غیب را

نیروی ناطقه و عقل، چون بیش از حد آشکار و افشاگر شود، عیب‌ها را نمایان می‌کند و پرده‌های اسرارِ غیب را می‌درد.

نکته ادبی: فاضح: به معنای رسواکننده و آشکارکننده است.

غیب مطلوب حق آمد چند گاه این دهل زن را بران بر بند راه

خداوند اراده کرده است که عالم غیب پنهان بماند؛ پس آن کسی را که مانند دهل‌زن، اسرار را جار می‌زند و پرده‌ها را می‌درد، از این راه دور کن.

نکته ادبی: دهل‌زن: کنایه از کسی که اسرار را فاش می‌کند و هیاهو به راه می‌اندازد.

تگ مران درکش عنان مستور به هر کس از پندار خود مسرور به

بیش از حد در اسرار پیشروی نکن و عنان ذهن را در دست بگیر؛ چرا که ماندن در فضای ابهام و تصوراتِ ذهنی، برای هر کس بهتر و ایمن‌تر است.

نکته ادبی: مستور: در اینجا به معنای پوشیده و در حجاب است.

حق همی خواهد که نومیدان او زین عبادت هم نگردانند رو

خداوند می‌خواهد که بندگانِ ناامیدش از عبادت و نیایش روی برنگردانند.

نکته ادبی: نومیدان: کسانی که هنوز به وصال نرسیده‌اند و در تلاشند.

هم باومیدی مشرف می شوند چند روزی در رکابش می دوند

آنان با امید به رحمت الهی، روزگاری را در مسیر او گام برمی‌دارند و همراه او هستند.

نکته ادبی: در رکابش دویدن: کنایه از همراهی و پیروی کردن از مسیر الهی است.

خواهد آن رحمت بتابد بر همه بر بد و نیک از عموم مرحمه

خداوند می‌خواهد رحمتش بر همگان، چه نیکوکار و چه بدکار، بتابد و همه از این مهرِ عمومی بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: عموم مرحمه: یعنی رحمتی که شامل حال همه می‌شود.

حق همی خواهد که هر میر و اسیر با رجا و خوف باشند و حذیر

خداوند می‌خواهد که همه انسان‌ها، از بزرگان تا فرودستان، همواره در حالت ترس و امید و احتیاط نسبت به او باشند.

نکته ادبی: حذیر: به معنای پرهیزگاری و احتیاط است.

این رجا و خوف در پرده بود تا پس این پرده پرورده شود

این خوف و رجا فقط در پشت پرده‌های غیب دوام می‌آورد تا انسان در سایه آن تربیت شود و رشد کند.

نکته ادبی: پرورده شود: به معنای رشد یافتن و کمال یافتن در محضر ایمان است.

چون دریدی پرده کو خوف و رجا غیب را شد کر و فری بر ملا

هنگامی که این پرده کنار برود، دیگر خوف و رجایی باقی نمی‌ماند و حقیقتِ غیب به طور کامل آشکار می‌شود.

نکته ادبی: کر و فر: در اینجا به معنای غلبه و ظهور کامل است.

بر لب جو برد ظنی یک فتی که سلیمانست ماهی گیر ما

جوانی بر لب جویبار گمان کرد که آن ماهی‌گیر، حضرت سلیمان است.

نکته ادبی: فتی: واژه‌ای عربی به معنای جوانمرد یا جوان.

گر ویست این از چه فردست و خفیست ورنه سیمای سلیمانیش چیست

اگر او واقعاً سلیمان است، چرا تنها و پنهان است؟ و اگر نیست، آن نشانه‌های بزرگی و شکوهِ سلیمانی کجاست؟

نکته ادبی: سیمای سلیمانی: نشانه‌ها و ظاهرِ پادشاهانه سلیمان.

اندرین اندیشه می بود او دو دل تا سلیمان گشت شاه و مستقل

آن مرد در این تردید بود تا اینکه سلیمان به پادشاهی مستقل خود رسید.

نکته ادبی: دو دل: کنایه از تردید و شک است.

دیو رفت از ملک و تخت او گریخت تیغ بختش خون آن شیطان بریخت

دیو از ملک و تخت سلیمان گریخت و شمشیرِ بخت و اقبال سلیمان، خون آن شیطان را ریخت.

نکته ادبی: تیغ بخت: استعاره از قدرت الهی و پیروزی.

کرد در انگشت خود انگشتری جمع آمد لشکر دیو و پری

سلیمان انگشتری را در انگشت کرد و تمام لشکر دیو و پری گرد او جمع شدند.

نکته ادبی: انگشتری: نماد قدرت و فرمانروایی سلیمان بر جهان غیب و شهود.

آمدند از بهر نظاره رجال در میانشان آنک بد صاحب خیال

مردمی برای تماشا آمدند، در میان آن‌ها کسی بود که از قبل دچار شک و خیال بود.

نکته ادبی: صاحب خیال: کسی که در ذهن خود دچار اوهام است.

چون در انگشتش بدید انگشتری رفت اندیشه و گمانش یکسری

چون آن فرد انگشتر را در دست سلیمان دید، تمام شک و تردیدهایش یک‌باره از بین رفت.

نکته ادبی: یکسری: به معنای یک‌باره و به‌طور کامل.

وهم آنگاهست کان پوشیده است این تحری از پی نادیده است

وهم و خیال زمانی است که حقیقت پوشیده باشد؛ دیدنِ این نشانه‌ها برای کسی است که حقیقت را ندیده است.

نکته ادبی: تحری: جستجو و تلاش برای یافتنِ حقیقت.

شد خیال غایب اندر سینه زفت چونک حاضر شد خیال او برفت

زمانی که حقیقت غایب بود، خیال در سینه بزرگ می‌شد و جولان می‌داد؛ اما چون حقیقت حاضر شد، آن خیال از بین رفت.

نکته ادبی: زفت: به معنای بزرگ و ستبر است.

گر سمای نور بی باریده نیست هم زمین تار بی بالیده نیست

اگر آسمان نورش را نبارد، زمینِ تاریک نیز رشد نمی‌کند.

نکته ادبی: بالیده: رشد یافته.

یمنون بالغیب می باید مرا زان ببستم روزن فانی سرا

من باید به «غیب» ایمان داشته باشم، به همین دلیل است که دریچه این دنیای فانی را بر خود بستم.

نکته ادبی: یمنون بالغیب: اشاره به آیه قرآن در مورد ایمان به غیب.

چون شکافم آسمان را در ظهور چون بگویم هل تری فیها فطور

اگر من آسمان را در زمان ظهورِ حقیقت بشکافم، دیگر چگونه می‌توانم بپرسم که «آیا شکافی در آن می‌بینی؟»

نکته ادبی: هل تری فیها فطور: اشاره به آیه قرآن.

تا درین ظلمت تحری گسترند هر کسی رو جانبی می آورند

تا زمانی که انسان در این تاریکی است، به جستجو می‌پردازد و هر کس به سمتی روی می‌آورد.

نکته ادبی: تحری: تلاش برای یافتن حقیقت.

مدتی معکوس باشد کارها شحنه را دزد آورد بر دارها

مدتی کارها وارونه است؛ چنانکه دزد، پلیس را بر دار می‌آویزد.

نکته ادبی: شحنه: پاسبان و پلیس.

تا که بس سلطان و عالی همتی بندهٔ بندهٔ خود آید مدتی

تا جایی که شاه و انسانی با همت بلند، مدتی بنده بنده خود می‌شود.

نکته ادبی: سلطان: استعاره از نفس یا مرتبه والای انسانی.

بندگی در غیب آید خوب و گش حفظ غیب آید در استعباد خوش

بندگی در حالت غیب بسیار نیکوست و حفظِ حرمتِ حق در این دوران، پاداشی خوش دارد.

نکته ادبی: استعباد: بندگی کردن.

کو که مدح شاه گوید پیش او تا که در غیبت بود او شرم رو

کسی که در حضور شاه او را مدح می‌کند با کسی که در غیبتِ او وفادار است، تفاوت دارد.

نکته ادبی: شرم رو: کنایه از حیا و وفاداری در خلوت.

قلعه داری کز کنار مملکت دور از سلطان و سایهٔ سلطنت

قلعه‌داری که در دورترین نقطه مملکت است و از چشم پادشاه دور است.

نکته ادبی: ثغر: مرز و سرحد.

پاس دارد قلعه را از دشمنان قلعه نفروشد به مالی بی کران

او قلعه را از دشمنان حفظ می‌کند و آن را به هیچ ثروتی نمی‌فروشد.

نکته ادبی: مالی بی‌کران: ثروت بسیار.

غایب از شه در کنار ثغرها همچو حاضر او نگه دارد وفا

او در مرزها از شاه غایب است اما همانند زمان حضور، وفا را نگه می‌دارد.

نکته ادبی: حاضر: کسی که در درگاه شاه است.

پیش شه او به بود از دیگران که به خدمت حاضرند و جان فشان

او در نزد شاه بهتر از کسانی است که در حضور شاه جان‌فشانی می‌کنند.

نکته ادبی: جان‌فشان: حاضرین در درگاه.

پس بغیبت نیم ذره حفظ کار به که اندر حاضری زان صد هزار

پس خدمت در زمان غیبت، حتی اگر اندک باشد، از هزاران خدمت در زمان حضور بهتر است.

نکته ادبی: نیم ذره: مقدار بسیار کم.

طاعت و ایمان کنون محمود شد بعد مرگ اندر عیان مردود شد

طاعت و ایمان اکنون که در غیب است، ارزشمند است؛ اما پس از مرگ که همه چیز آشکار شد، دیگر ایمان معنایی ندارد.

نکته ادبی: عیان: آشکار شدنِ حقیقت.

چونک غیب و غایب و روپوش به پس لبان بر بند و لب خاموش به

چون غیب و پنهان بودن بهتر است، پس لب از سخن ببند و خاموش باش.

نکته ادبی: روپوش: پنهان و پوشیده.

ای برادر دست وادار از سخن خود خدا پیدا کند علم لدن

ای برادر، از سخن دست بکش؛ خداوند خود دانشِ لدنی و الهی را در دل تو روشن می‌کند.

نکته ادبی: علم لدن: دانش الهی که بی‌واسطه به بنده می‌رسد.

پس بود خورشید را رویش گواه ای شیء اعظم الشاهد اله

خورشید، خود گواه بر وجود خویش است؛ ای کسی که بزرگترینِ شاهدان، خداوند است.

نکته ادبی: شیء اعظم الشاهد: اشاره به خداوند به عنوان شاهد مطلق.

نه بگویم چون قرین شد در بیان هم خدا و هم ملک هم عالمان

نمی‌گویم که چه کسانی با خدا در گواهی قرین هستند؛ هم خدا، هم فرشتگان و هم عالمان گواهند.

نکته ادبی: قرین: همراه و هم‌نشین.

یشهد الله و الملک و اهل العلوم انه لا رب الا من یدوم

خداوند و فرشتگان و اهل علم گواهی می‌دهند که خدایی جز او که جاودان است، وجود ندارد.

نکته ادبی: یشهد الله: برگرفته از آیه قرآن.

چون گواهی داد حق کی بود ملک تا شود اندر گواهی مشترک

وقتی خدا گواهی داد، دیگر فرشته کیست که در گواهی شریک او شود؟

نکته ادبی: مشترک: شریک در گواهی.

زانک شعشاع و حضور آفتاب بر نتابد چشم و دلهای خراب

چرا که درخشش و حضور مستقیم آفتاب را چشم‌ها و دل‌های بیمار و ناتوان نمی‌توانند تحمل کنند.

نکته ادبی: شعشاع: شعاع و پرتوهای درخشان.

چون خفاشی کو تف خورشید را بر نتابد بسکلد اومید را

چون خفاشی که گرمای خورشید را تاب نمی‌آورد و امیدش ناامید می‌شود.

نکته ادبی: خفاش: نماد انسان‌های کوته‌بین که حقیقت را برنمی‌تابند.

پس ملایک را چو ما هم یار دان جلوه گر خورشید را بر آسمان

پس ملائکه را مانند ما یار و همراه خود بدان که جلوه خورشید را بر آسمان نشان می‌دهند.

نکته ادبی: جلوه‌گر: بازتاب‌دهنده نور.

کین ضیا ما ز آفتابی یافتیم چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم

ما این روشنایی را از خورشید گرفتیم و مانند جانشین، آن را بر ضعیفان تاباندیم.

نکته ادبی: خلیفه: در اینجا به معنای واسطه فیض است.

چون مه نو یا سه روزه یا که بدر هر ملک دارد کمال و نور و قدر

همانند ماه که در مراحل مختلف نور دارد، هر فرشته نیز کمال و نوری دارد.

نکته ادبی: مه نو یا بدر: اشاره به مراتب درجات کمال.

ز اجنحهٔ نور ثلاث او رباع بر مراتب هر ملک را آن شعاع

هر فرشته بر اساس مراتب خود، از بال‌های نور بهره‌مند است.

نکته ادبی: اجنحه: بال‌ها (استعاره از ابزارهای ادراک و عمل).

همچو پرهای عقول انسیان که بسی فرقستشان اندر میان

همانند توانمندی عقل انسان‌ها که میان آن‌ها تفاوت‌های بسیاری وجود دارد.

نکته ادبی: عقول انسیان: ظرفیت‌های ذهنی و روحی آدمیان.

پس قرین هر بشر در نیک و بد آن ملک باشد که مانندش بود

پس همراه هر انسانی در نیکی و بدی، فرشته‌ای است که شبیه اوست.

نکته ادبی: قرین: هم‌نشین و فرشته موکل.

چشم اعمش چونک خور را بر نتافت اختر او را شمع شد تا ره بیافت

چشمِ ضعیف که تاب دیدن خورشید را نداشت، ستاره برایش همچون شمع شد تا راه را پیدا کند.

نکته ادبی: اعمش: کسی که چشمان ضعیف و کم‌سو دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره براقِ ناطقه

تشبیه نیروی عقل و سخن به مرکبی تندرو برای حرکت در مسیر حقیقت.

تلمیح سلیمان، انگشتری، دیو و پری

اشاره به داستان قرآنی حضرت سلیمان و قدرت او بر عالم غیب.

تناقض (پارادوکس) بندگی در غیب

بندگی کردن در شرایطی که معبود دیده نمی‌شود (غایب است)، بر بندگی در حضور برتری دارد.

تمثیل قلعه‌داری که دور از شاه است

تمثیل برای تبیین ارزش ایمان و وفاداری در دورانی که حقیقت الهی پنهان است.

نماد خفاش

نماد کسانی که بینشِ لازم برای درک حقیقتِ مطلق را ندارند و از تابش نورِ الهی گریزانند.