مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله

مولوی
گفت پیغامبر صباحی زید را کیف اصبحت ای رفیق با صفا
گفت عبدا مومنا باز اوش گفت کو نشان از باغ ایمان گر شکفت
گفت تشنه بوده ام من روزها شب نخفتستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب گذر کردم چنان که ز اسپر بگذرد نوک سنان
که از آن سو جملهٔ ملت یکیست صد هزاران سال و یک ساعت یکیست
هست ازل را و ابد را اتحاد عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد
گفت ازین ره کو ره آوردی بیار در خور فهم و عقول این دیار
گفت خلقان چون ببینند آسمان من ببینم عرش را با عرشیان
هشت جنت هفت دوزخ پیش من هست پیدا همچو بت پیش شمن
یک بیک وا می شناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسیا
که بهشتی کیست و بیگانه کیست پیش من پیدا چو مار و ماهیست
این زمان پیدا شده بر این گروه یوم تبیض و تسود وجوه
پیش ازین هرچند جان پر عیب بود در رحم بود و ز خلقان غیب بود
الشقی من شقی فی بطن الام من سمات الجسم یعرف حالهم
تن چو مادر طفل جان را حامله مرگ درد زادنست و زلزله
جمله جانهای گذشته منتظر تا چگونه زاید آن جان بطر
زنگیان گویند خود از ماست او رومیان گویند بس زیباست او
چون بزاید در جهان جان و جود پس نماند اختلاف بیض و سود
گر بود زنگی برندش زنگیان روم را رومی برد هم از میان
تا نزاد او مشکلات عالمست آنک نازاده شناسد او کمست
او مگر ینظر بنور الله بود کاندرون پوست او را ره بود
اصل آب نطفه اسپیدست و خوش لیک عکس جان رومی و حبش
می دهد رنگ احسن التقویم را تا به اسفل می برد این نیم را
این سخن پایان ندارد باز ران تا نمانیم از قطار کاروان
یوم تبیض و تسود وجوه ترک و هندو شهره گردد زان گروه
در رحم پیدا نباشد هند و ترک چونک زاید بیندش زار و سترگ
جمله را چون روز رستاخیز من فاش می بینم عیان از مرد و زن
هین بگویم یا فرو بندم نفس لب گزیدش مصطفی یعنی که بس
یا رسول الله بگویم سر حشر در جهان پیدا کنم امروز نشر
هل مرا تا پرده ها را بر درم تا چو خورشیدی بتابد گوهرم
تا کسوف آید ز من خورشید را تا نمایم نخل را و بید را
وا نمایم راز رستاخیز را نقد را و نقد قلب آمیز را
دستها ببریده اصحاب شمال وا نمایم رنگ کفر و رنگ آل
وا گشایم هفت سوراخ نفاق در ضیای ماه بی خسف و محاق
وا نمایم من پلاس اشقیا بشنوانم طبل و کوس انبیا
دوزخ و جنات و برزخ در میان پیش چشم کافران آرم عیان
وا نمایم حوض کوثر را به جوش کاب بر روشان زند بانگش به گوش
وان کسان که تشنه بر گردش دوان گشته اند این دم نمایم من عیان
می بساید دوششان بر دوش من نعره هاشان می رسد در گوش من
اهل جنت پیش چشمم ز اختیار در کشیده یک دگر را در کنار
دست همدیگر زیارت می کنند از لبان هم بوسه غارت می کنند
کر شد این گوشم ز بانگ آه آه از خسان و نعرهٔ واحسرتاه
این اشارتهاست گویم از نغول لیک می ترسم ز آزار رسول
همچنین می گفت سرمست و خراب داد پیغامبر گریبانش بتاب
گفت هین در کش که اسبت گرم شد عکس حق لا یستحی زد شرم شد
آینهٔ تو جست بیرون از غلاف آینه و میزان کجا گوید خلاف
آینه و میزان کجا بندد نفس بهر آزار و حیاء هیچ کس
آینه و میزان محکهای سنی گر دو صد سالش تو خدمتها کنی
کز برای من بپوشان راستی بر فزون بنما و منما کاستی
اوت گوید ریش و سبلت بر مخند آینه و میزان و آنگه ریو و پند
چون خدا ما را برای آن فراخت که بما بتوان حقیقت را شناخت
این نباشد ما چه آرزیم ای جوان کی شویم آیین روی نیکوان
لیک در کش در نمد آیینه را کز تجلی کرد سینا سینه را
گفت آخر هیچ گنجد در بغل آفتاب حق و خورشید ازل
هم دغل را هم بغل را بر درد نه جنون ماند به پیشش نه خرد
گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی بیند از خورشید عالم را تهی
یک سر انگشت پردهٔ ماه شد وین نشان ساتری شاه شد
تا بپوشاند جهان را نقطه ای مهر گردد منکسف از سقطه ای
لب ببند و غور دریایی نگر بحر را حق کرد محکوم بشر
همچو چشمهٔ سلسبیل و زنجبیل هست در حکم بهشتی جلیل
چار جوی جنت اندر حکم ماست این نه زور ما ز فرمان خداست
هر کجا خواهیم داریمش روان همچو سحر اندر مراد ساحران
همچو این دو چشمهٔ چشم روان هست در حکم دل و فرمان جان
گر بخواهد رفت سوی زهر و مار ور بخواهد رفت سوی اعتبار
گر بخواهد سوی محسوسات رفت ور بخواهد سوی ملبوسات رفت
گر بخواهد سوی کلیات راند ور بخواهد حبس جزویات ماند
همچنین هر پنج حس چون نایزه بر مراد و امر دل شد جایزه
هر طرف که دل اشارت کردشان می رود هر پنج حس دامن کشان
دست و پا در امر دل اندر ملا همچو اندر دست موسی آن عصا
دل بخواهد پا در آید زو به رقص یا گریزد سوی افزونی ز نقص
دل بخواهد دست آید در حساب با اصابع تا نویسد او کتاب
دست در دست نهانی مانده است او درون تن را برون بنشانده است
گر بخواهد بر عدو ماری شود ور بخواهد بر ولی یاری شود
ور بخواهد کفچه ای در خوردنی ور بخواهد همچو گرز ده منی
دل چه می گوید بدیشان ای عجب طرفه وصلت طرفه پنهانی سبب
دل مگر مهر سلیمان یافتست که مهار پنج حس بر تافتست
پنج حسی از برون میسور او پنج حسی از درون مامور او
ده حس است و هفت اندام و دگر آنچ اندر گفت ناید می شمر
چون سلیمانی دلا در مهتری بر پری و دیو زن انگشتری
گر درین ملکت بری باشی ز ریو خاتم از دست تو نستاند سه دیو
بعد از آن عالم بگیرد اسم تو دو جهان محکوم تو چون جسم تو
ور ز دستت دیو خاتم را ببرد پادشاهی فوت شد بختت بمرد
بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد بر شما محتوم تا یوم التناد
مکر خود را گر تو انکار آوری از ترازو و آینه کی جان بری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی به توصیف حالِ عرفانیِ «زید» و مکالمه او با پیامبر اسلام (ص) می‌پردازد. شاعر در این فضای روحانی، تجربه‌ی خروج از قید و بندهای زمانی و مکانی را تبیین می‌کند؛ وضعیتی که در آن سالک، حقایق عالم غیب، بهشت، دوزخ و مرز میان ایمان و کفر را نه به عنوان باور ذهنی، بلکه با چشم دل به عیان می‌بیند و از تنگنای عالم ماده فراتر می‌رود.

پیام اصلی شاعر، هشدار درباره‌ی «بی‌موقعیِ فاش‌گویی» است. او حقیقت را به آینه‌ای تشبیه می‌کند که بی‌کم‌وکاست واقعیت را بازتاب می‌دهد. همان‌گونه که آینه نمی‌تواند دروغ بگوید یا برای خوشایند کسی، زشتی را زیبایی بنمایاند، حقیقتِ مطلق نیز در مقامِ تجلی، تابعِ مصلحت‌سنجی‌های بشری نیست و نباید آن را بی‌محابا فاش کرد، چرا که ظرفیتِ درکِ این حقایق برای همگان فراهم نیست.

معنای روان

گفت پیغامبر صباحی زید را کیف اصبحت ای رفیق با صفا

پیامبر صبحگاه از زید پرسید: ای رفیقِ پاک‌دل و مخلص، حالت چگونه است؟

نکته ادبی: «کیف اصبحت» عبارت عربی است به معنای چگونه صبح کردی (احوالت چیست).

گفت عبدا مومنا باز اوش گفت کو نشان از باغ ایمان گر شکفت

زید پاسخ داد که به مقام مؤمنان حقیقی رسیده‌ام. پیامبر دوباره پرسید: اگر این ایمان در تو شکوفا شده، نشانه‌اش چیست؟

نکته ادبی: «عبدا مؤمنا» اشاره به حدیثی دارد که پیامبر از مؤمنی پرسید حالت چطور است و او چنین پاسخ داد.

گفت تشنه بوده ام من روزها شب نخفتستم ز عشق و سوزها

زید گفت: روزهاست که تشنه‌ی دیدار حق هستم و شب‌ها از شدتِ سوزِ عشق، خواب به چشمانم نیامده است.

نکته ادبی: سوز و گداز در اینجا کنایه از التهاب درونی برای رسیدن به حقیقت است.

تا ز روز و شب گذر کردم چنان که ز اسپر بگذرد نوک سنان

چنان از قید و بندِ شب و روز عبور کرده‌ام، همان‌طور که نوکِ تیزِ نیزه، زره را می‌شکافد و از آن می‌گذرد.

نکته ادبی: «اسپر» به معنای سپر و «سنان» به معنای سرِ نیزه است.

که از آن سو جملهٔ ملت یکیست صد هزاران سال و یک ساعت یکیست

چون از این گذرگاه عبور کنی، همه‌ی ملت‌ها و دین‌ها یکی می‌شوند و صد هزار سال با یک ساعت فرقی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود و تعالی از زمان و مکان.

هست ازل را و ابد را اتحاد عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد

آغاز و انجام عالم یکی است؛ اما عقلِ جزئیِ انسان، به دلیل ناتوانی و نقصِ ذاتی، راهی به این حقیقتِ وحدانی ندارد.

نکته ادبی: «افتقاد» به معنای نقصان، ناتوانی و در اینجا به معنای ضعف عقل در درک کلیات است.

گفت ازین ره کو ره آوردی بیار در خور فهم و عقول این دیار

پیامبر فرمود: حال که چنین به حقیقت رسیده‌ای، برای مردمِ این دیار ره‌آوردی (دلیلی) بیاور که درخورِ فهمِ آنان باشد.

نکته ادبی: «ره‌آورد» به معنای سوغات و نشانه‌ است.

گفت خلقان چون ببینند آسمان من ببینم عرش را با عرشیان

زید گفت: وقتی مردم به آسمان نگاه می‌کنند، من عرشِ خدا و ساکنان آن را می‌بینم.

نکته ادبی: تمایز دیدِ عادی و دیدِ عارفانه.

هشت جنت هفت دوزخ پیش من هست پیدا همچو بت پیش شمن

بهشت و جهنمِ هشت‌گانه و هفت‌گانه، برای من چنان آشکار است که بت برای بت‌پرست.

نکته ادبی: «شمن» به معنای بت‌پرست و بودایی است.

یک بیک وا می شناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسیا

مردم را یک‌به‌یک می‌شناسم؛ همان‌طور که در آسیاب، گندم را از جو جدا می‌کنند.

نکته ادبی: تمثیل تشخیص خیر از شر.

که بهشتی کیست و بیگانه کیست پیش من پیدا چو مار و ماهیست

پیش من، بهشتی بودن یا نبودنِ هرکس، به وضوحِ تفاوتِ مار و ماهی مشخص است.

نکته ادبی: تشبیه برای بیان تمایز آشکار.

این زمان پیدا شده بر این گروه یوم تبیض و تسود وجوه

در این لحظه برای این گروه، حقیقت روشن شده است؛ همان‌طور که در قرآن آمده که روزی چهره‌هایی سفید (نورانی) و چهره‌هایی سیاه (ظلمانی) می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۰۶ سوره آل‌عمران.

پیش ازین هرچند جان پر عیب بود در رحم بود و ز خلقان غیب بود

پیش از این، هرچند جان پر از عیب و نقص بود، اما درون رحم بود و از دیدِ مردم پنهان و غیبی بود.

نکته ادبی: استعاره از تولد روحانی.

الشقی من شقی فی بطن الام من سمات الجسم یعرف حالهم

سعدی و شقی بودنِ انسان در رحم مادر تعیین می‌شود و از نشانه‌های جسمی می‌توان حالِ باطنی آن‌ها را شناخت.

نکته ادبی: اشاره به احادیثِ مربوط به علمِ الهی در تعیین سرنوشت انسان.

تن چو مادر طفل جان را حامله مرگ درد زادنست و زلزله

بدن مانند مادری است که جان را در خود حمل می‌کند و مرگ، دردِ زایمان و تولدِ دوباره‌ی آن است.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار مشهور مولانا از مرگ به عنوان زایش.

جمله جانهای گذشته منتظر تا چگونه زاید آن جان بطر

همه جان‌های گذشته منتظرند تا ببینند این جانِ پرتمنا چگونه زاده خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به انتظارِ تولدِ متعالی.

زنگیان گویند خود از ماست او رومیان گویند بس زیباست او

زنگیان (سیاه) او را از جنس خود می‌دانند و رومیان (سفید) او را زیبا و از آنِ خود می‌خوانند.

نکته ادبی: استعاره از تضادهای ظاهری عالم.

چون بزاید در جهان جان و جود پس نماند اختلاف بیض و سود

وقتی جان در عالمِ حقیقت متولد شد، دیگر اختلاف میان سیاه و سفید رنگ می‌بازد.

نکته ادبی: بیض و سود استعاره از سفید و سیاه.

گر بود زنگی برندش زنگیان روم را رومی برد هم از میان

اگر روحِ سیاهی باشد، زنگیان او را می‌برند و اگر رومی باشد، رومیان او را از میان جمع می‌برند.

نکته ادبی: تمثیلِ تعلقِ هر حقیقت به جنسِ خود.

تا نزاد او مشکلات عالمست آنک نازاده شناسد او کمست

تا زمانی که انسان متولد نشده (به حقیقت نرسیده)، در مشکلاتِ عالم سردرگم است و کسی که هنوز این تولد را تجربه نکرده، درکِ ناقصی دارد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ درکِ جهانِ نادیده برای ناظرِ غیرعارف.

او مگر ینظر بنور الله بود کاندرون پوست او را ره بود

او مگر با نورِ الهی ببیند، وگرنه راهی به درونِ پوست و حقایقِ پنهان ندارد.

نکته ادبی: اشاره به حدیث «اتقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنور الله».

اصل آب نطفه اسپیدست و خوش لیک عکس جان رومی و حبش

اصلِ نطفه سفید و پاک است، اما رنگِ جان، بازتاب‌دهنده‌یِ تفاوت‌های عالم (رومی و حبشی) است.

نکته ادبی: استعاره از فطرت پاک انسان در برابر تفاوت‌های اکتسابی.

می دهد رنگ احسن التقویم را تا به اسفل می برد این نیم را

این رنگ، حقیقتِ «احسن التقویم» (بهترین صورت‌بندی انسان) را به «اسفل السافلین» (پایین‌ترین مرتبه) می‌کشاند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۴ سوره تین.

این سخن پایان ندارد باز ران تا نمانیم از قطار کاروان

این سخن پایانی ندارد، پس به موضوع اصلی بازگردیم تا از قافله‌یِ روایتِ داستان عقب نمانیم.

نکته ادبی: تغییر لحن برای حفظ انسجام داستانی.

یوم تبیض و تسود وجوه ترک و هندو شهره گردد زان گروه

همان روزی که چهره‌ها سفید و سیاه می‌شوند، ترک و هندو (تمامی تفاوت‌ها) در آن گروه آشکار می‌گردد.

نکته ادبی: تاکید مجدد بر یوم تبیض و تسود وجوه.

در رحم پیدا نباشد هند و ترک چونک زاید بیندش زار و سترگ

در رحمِ مادر، هندو و ترک مشخص نیست، اما وقتی زاده شود، تفاوت‌های بزرگ و کوچک او دیده می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ آشکار شدنِ باطن در قیامت.

جمله را چون روز رستاخیز من فاش می بینم عیان از مرد و زن

من تمامیِ آن تفاوت‌ها را همچون روزِ رستاخیز، در میانِ زنان و مردان به عیان می‌بینم.

نکته ادبی: ادعای مکاشفه مستقیم.

هین بگویم یا فرو بندم نفس لب گزیدش مصطفی یعنی که بس

آیا بگویم یا سکوت کنم؟ پیامبر لب گزید که یعنی: کافی است (دیگر بس است).

نکته ادبی: اشاره به ادبِ الهی و کنترلِ کلام.

یا رسول الله بگویم سر حشر در جهان پیدا کنم امروز نشر

زید گفت: یا رسول‌الله، بگذار سرِ قیامت را بگویم و همین امروز رستاخیز را در دنیا برپا کنم.

نکته ادبی: عطشِ عارف برای فاش کردنِ اسرار.

هل مرا تا پرده ها را بر درم تا چو خورشیدی بتابد گوهرم

به من مهلت بده تا پرده‌ها را کنار بزنم و گوهرِ جانم همچون خورشید بتابد.

نکته ادبی: استعاره از تجلی حقیقت.

تا کسوف آید ز من خورشید را تا نمایم نخل را و بید را

تا از دیدنِ من، خورشید دچار کسوف شود و حقیقتِ درختِ نخل و بید را به همه نشان دهم.

نکته ادبی: ادعای برتریِ نورِ عارف بر خورشیدِ طبیعی.

وا نمایم راز رستاخیز را نقد را و نقد قلب آمیز را

رازِ رستاخیز را آشکار کنم و پولِ واقعی را از پولِ تقلبی تشخیص دهم.

نکته ادبی: «نقد قلب» استعاره از ایمان خالص و ناخالص.

دستها ببریده اصحاب شمال وا نمایم رنگ کفر و رنگ آل

دست‌های اصحابِ شمال را که بریده شده نشان دهم و رنگِ کفر و ایمان را آشکار کنم.

نکته ادبی: اشاره به اصحابِ شقاوتمند (اصحاب شمال).

وا گشایم هفت سوراخ نفاق در ضیای ماه بی خسف و محاق

هفت سوراخِ نفاق را در زیرِ ماهِ بی‌خسوف و بی‌تیرگی نشان دهم.

نکته ادبی: «خسف و محاق» اشاره به گرفتگی‌های ماه.

وا نمایم من پلاس اشقیا بشنوانم طبل و کوس انبیا

لباسِ ژنده‌یِ اهلِ شقاوت را بنمایانم و طبلِ صدایِ پیامبران را به گوش همه برسانم.

نکته ادبی: «پلاس» به معنای لباس خشن و حقیر.

دوزخ و جنات و برزخ در میان پیش چشم کافران آرم عیان

دوزخ و بهشت و عالم برزخ را پیش چشم کافران عیان کنم.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ مکاشفه.

وا نمایم حوض کوثر را به جوش کاب بر روشان زند بانگش به گوش

حوض کوثر را در حال جوشیدن نشان دهم که بانگِ آبش به گوش‌ها می‌رسد.

نکته ادبی: تصویرسازی حسی از بهشت.

وان کسان که تشنه بر گردش دوان گشته اند این دم نمایم من عیان

کسانی را که تشنه به دورِ آن می‌دوند، همین الان به همه نشان دهم.

نکته ادبی: اشاره به عطشِ اهل ایمان.

می بساید دوششان بر دوش من نعره هاشان می رسد در گوش من

شانه به شانه‌یِ من می‌سایند و صدایِ ناله‌شان به گوش من می‌رسد.

نکته ادبی: تجسمِ نزدیکی به ارواح.

اهل جنت پیش چشمم ز اختیار در کشیده یک دگر را در کنار

اهل بهشت را می‌بینم که به اختیارِ خود، یکدیگر را در آغوش می‌کشند.

نکته ادبی: تصویرسازی از مودتِ بهشتی.

دست همدیگر زیارت می کنند از لبان هم بوسه غارت می کنند

دست‌های یکدیگر را می‌بوسند و از لب‌های هم بوسه می‌ربایند.

نکته ادبی: توصیفِ لطافتِ محیطِ بهشت.

کر شد این گوشم ز بانگ آه آه از خسان و نعرهٔ واحسرتاه

گوش‌هایم از صدای ناله‌یِ خوارمایگان و فریادهای «واحسرتاه» (افسوس) پر شده و کر شده است.

نکته ادبی: تضادِ دنیایِ بهشتی و جهنمی درِ مکاشفه.

این اشارتهاست گویم از نغول لیک می ترسم ز آزار رسول

این اشارات را به صورتِ رمزگونه می‌گویم، اما از آزارِ پیامبر می‌ترسم.

نکته ادبی: «نغول» به معنای دور و پنهان (اشاره به رموز).

همچنین می گفت سرمست و خراب داد پیغامبر گریبانش بتاب

او همچنان سرمست و بی‌قرار سخن می‌گفت تا اینکه پیامبر گریبانش را گرفت.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ جذبه و بازگشت به واقعیت.

گفت هین در کش که اسبت گرم شد عکس حق لا یستحی زد شرم شد

پیامبر گفت: آرام باش، که اسبت (روح‌ات) بیش از حد داغ شده است؛ حقیقتِ «خدا حیا نمی‌کند» به معنای بی‌شرمی نیست.

نکته ادبی: «عکس حق لا یستحی» اشاره به حدیثی در تفسیر آیات است که باید با دقت تأویل شود.

آینهٔ تو جست بیرون از غلاف آینه و میزان کجا گوید خلاف

آینه‌یِ تو از غلاف بیرون آمده؛ مگر می‌شود آینه و ترازو، برخلافِ حقیقت سخن بگویند؟

نکته ادبی: تمثیل آینه و ترازو برای انسانِ کامل.

آینه و میزان کجا بندد نفس بهر آزار و حیاء هیچ کس

آینه و ترازو نه برای آزارِ کسی و نه برای شرم از کسی، دروغ نمی‌گویند.

نکته ادبی: تاکید بر بی طرفیِ حقیقت.

آینه و میزان محکهای سنی گر دو صد سالش تو خدمتها کنی

آینه و ترازو معیارِ سنجشِ بزرگان‌اند، حتی اگر دویست سال به آن‌ها خدمت کنی.

نکته ادبی: معیار بودنِ حقیقت برای همه.

کز برای من بپوشان راستی بر فزون بنما و منما کاستی

نمی‌توان از آن‌ها خواست که به خاطر من، حقیقت را بپوشانند و بر خوبی‌ها بیفزایند یا از بدی‌ها بکاهند.

نکته ادبی: عدمِ امکانِ تحریفِ حقیقت.

اوت گوید ریش و سبلت بر مخند آینه و میزان و آنگه ریو و پند

او به تو می‌گوید که ریش و سبیلت را اصلاح کن؛ آینه و ترازو کجا جایِ فریب و نیرنگ‌اند؟

نکته ادبی: «ریو و پند» به معنای فریب و نیرنگ است.

چون خدا ما را برای آن فراخت که بما بتوان حقیقت را شناخت

خداوند ما را برای این هدف آفرید که ظرفیتِ درکِ حقیقت را در وجود ما قرار دهد و ما به وسیله‌ی آن بتوانیم به شناخت دست یابیم.

نکته ادبی: «فراخت» به معنای گشودن و آماده کردن است. شاعر در اینجا به هدفِ غاییِ خلقت یعنی معرفت اشاره دارد.

این نباشد ما چه آرزیم ای جوان کی شویم آیین روی نیکوان

اما ای جوان، اگر این توانایی (شناختِ کاملِ حق) هنوز در ما نیست، به این معنا نیست که اصلِ آن وجود ندارد؛ بلکه ما هنوز شایستگی و آمادگیِ آن را نداریم که آینه‌ی وجودمان، چهره‌ی زیبایی‌هایِ الهی را منعکس کند.

نکته ادبی: «آیین روی نیکوان» استعاره از آینه‌تمام‌نما شدن برای جمالِ حضرتِ حق است.

لیک در کش در نمد آیینه را کز تجلی کرد سینا سینه را

بنابراین، لازم است که این آینه‌یِ وجود را در نمد (پوششی محافظ) بپوشانی؛ چرا که تجلیِ الهی چنان نیرومند است که می‌تواند سینه‌ی سینا (کوهِ طور) را متلاشی کند، چه رسد به سینه‌ی ضعیفِ انسان.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ حضرتِ موسی در کوه طور که تجلیِ حق باعثِ از هم پاشیدنِ کوه شد.

گفت آخر هیچ گنجد در بغل آفتاب حق و خورشید ازل

اگر کسی بپرسد آیا حقیقتِ خورشیدِ ازلی (خداوند) در بغل یا ظرفیتِ وجودیِ انسان می‌گنجد؟

نکته ادبی: استفاده از «بغل» در برابر «آفتاب حق» تقابلی است میان ظرفِ محدودِ انسانی و مظروفِ بی‌نهایتِ الهی.

هم دغل را هم بغل را بر درد نه جنون ماند به پیشش نه خرد

پاسخ این است که آن حقیقت، هم «دغل» (مکر و نفسانیات) و هم «بغل» (گنجایشِ محدودِ جسمانی) را از بین می‌برد؛ به طوری که در برابرش نه جنون باقی می‌ماند و نه خردِ ظاهری.

نکته ادبی: اشاره به فنایِ صفاتِ بشری در برابرِ تجلیِ حق دارد که هم رذایل و هم فضایلِ ناقصِ انسانی را در خود محو می‌کند.

گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی بیند از خورشید عالم را تهی

همان‌طور که اگر انگشتی را بر رویِ چشمت بگذاری، خورشید با آن عظمت را در نظرت نابود و غایب می‌کنی.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ حجاب‌هایِ نفسانی؛ یک مانعِ کوچک (انگشت/نفس) مانعِ دیدنِ منبعِ نور (خداوند) می‌شود.

یک سر انگشت پردهٔ ماه شد وین نشان ساتری شاه شد

یک سرِ انگشت، پرده‌ای بر رویِ ماه (حقیقت) کشید و این همان نشانه‌یِ ساتری (پوشانندگی) شاهانه است.

نکته ادبی: «ساتری» به معنایِ پوشاننده بودن است؛ کنایه از اینکه حجاب، از جنسِ خودِ بیننده است.

تا بپوشاند جهان را نقطه ای مهر گردد منکسف از سقطه ای

تا جایی که یک نقطه‌یِ کوچک می‌تواند کلِ جهان را بپوشاند و خورشید به خاطرِ یک لغزشِ کوچک، خسوف (منکسف) می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که غفلت‌های کوچک، حجاب‌های بزرگی می‌آفرینند.

لب ببند و غور دریایی نگر بحر را حق کرد محکوم بشر

پس لب فرو ببند و به عمقِ دریایِ معرفت نگاه کن که حق تعالی، این دریایِ هستی را مطیعِ انسان کرده است.

نکته ادبی: «غور» به معنای عمق است. دعوت به سکوت و شهودِ باطنی.

همچو چشمهٔ سلسبیل و زنجبیل هست در حکم بهشتی جلیل

مانندِ چشمه‌هایِ بهشتیِ سلسبیل و زنجبیل که در فرمانِ انسانِ کامل قرار دارند.

نکته ادبی: اشاره به تسلطِ انسان بر قوایِ باطنی خویش.

چار جوی جنت اندر حکم ماست این نه زور ما ز فرمان خداست

چهار جویِ بهشت در اختیارِ ماست و این نه به خاطرِ قدرتِ ما، بلکه به دلیلِ فرمان و اذنِ الهی است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه قدرتِ انسان، عاریه‌ای و ناشی از خلافتِ الهی است.

هر کجا خواهیم داریمش روان همچو سحر اندر مراد ساحران

هر جا که بخواهیم، می‌توانیم آن را روان کنیم، درست مثل سحر و جادویی که در مرادِ ساحران جاری می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه به قدرتِ ساحران برای فهمِ ذهنِ مخاطب از قدرتِ تاثیرگذاری در عالمِ صورت.

همچو این دو چشمهٔ چشم روان هست در حکم دل و فرمان جان

همان‌طور که این دو چشمه‌یِ چشمِ ما در اختیارِ دل و جانِ ماست.

نکته ادبی: عطفِ استدلالی: همان‌طور که چشمِ ظاهر مطیعِ اراده‌ی ماست، قوایِ روح نیز چنین است.

گر بخواهد رفت سوی زهر و مار ور بخواهد رفت سوی اعتبار

اگر دل بخواهد، چشم به سمتِ زهر و مار (بدی‌ها) می‌رود و اگر بخواهد به سمتِ اعتبار و زیبایی‌ها متمایل می‌شود.

نکته ادبی: تقابلِ میانِ دیدنِ زشتی‌ها و زیبایی‌ها که کاملاً وابسته به اراده‌یِ باطنی است.

گر بخواهد سوی محسوسات رفت ور بخواهد سوی ملبوسات رفت

اگر اراده کند، به سویِ محسوسات (دنیایِ مادی) می‌رود و اگر بخواهد به سویِ ملبوسات (معانی و حقایقِ پوشیده) متمایل می‌شود.

نکته ادبی: تقابلِ حس و معنا.

گر بخواهد سوی کلیات راند ور بخواهد حبس جزویات ماند

اگر بخواهد به سمتِ کلیاتِ عقلی حرکت می‌کند و اگر بخواهد در حبسِ جزئیاتِ مادی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به درجاتِ آگاهی؛ حرکت از کثرتِ جزئیات به وحدتِ کلیات.

همچنین هر پنج حس چون نایزه بر مراد و امر دل شد جایزه

همچنین هر پنج حسِ ظاهری، مانندِ نای (لوله‌ای که آب از آن می‌گذرد)، مطیعِ امرِ دل هستند.

نکته ادبی: «نایزه» به معنایِ لوله و مجرا است؛ تمثیلی از حواس به عنوانِ ابزارِ انتقال.

هر طرف که دل اشارت کردشان می رود هر پنج حس دامن کشان

هر طرف که دل اشاره کند، هر پنج حس به دنبالِ او دامن‌کشان (مشتاقانه) حرکت می‌کنند.

نکته ادبی: تجسمِ حواس به عنوانِ تابعانِ فرمانِ دل.

دست و پا در امر دل اندر ملا همچو اندر دست موسی آن عصا

دست و پا در ملاءِ عام نیز در فرمانِ دل هستند، درست مثلِ عصایِ موسی در دستِ او که به فرمانش تغییر شکل می‌داد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه‌ی عصایِ موسی؛ نمادِ تبدیلِ ماده به اراده.

دل بخواهد پا در آید زو به رقص یا گریزد سوی افزونی ز نقص

اگر دل بخواهد، پا به رقص در می‌آید و اگر بخواهد از نقص به سمتِ افزونی و کمال می‌گریزد.

نکته ادبی: نمایشِ اراده‌یِ دل در حرکاتِ فیزیکی.

دل بخواهد دست آید در حساب با اصابع تا نویسد او کتاب

اگر دل بخواهد، دست به کارِ حساب و نوشتن می‌شود تا کتابی بنگارد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌یِ کارکردِ ابزاریِ دست.

دست در دست نهانی مانده است او درون تن را برون بنشانده است

دست در دستِ حقیقتی پنهان است و این دستِ ظاهری، تنها در بیرون، نماینده‌یِ آن حقیقتِ درونی است.

نکته ادبی: عالمِ مثال و روحِ حاکم بر ماده.

گر بخواهد بر عدو ماری شود ور بخواهد بر ولی یاری شود

اگر دل بخواهد، همین دست برای دشمن به شکلِ مار (خطرناک) در می‌آید و برای دوست، یار و یاور می‌شود.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌یِ عصایِ موسی.

ور بخواهد کفچه ای در خوردنی ور بخواهد همچو گرز ده منی

و اگر بخواهد، همین دست در هنگامِ غذا خوردن به مثابه‌یِ قاشقی کوچک است و اگر نیاز باشد، همچون گرزِ ده‌منی (سنگین و قدرتمند) عمل می‌کند.

نکته ادبی: نمایشِ تغییرِ ماهیتِ ابزارِ انسانی بسته به اراده.

دل چه می گوید بدیشان ای عجب طرفه وصلت طرفه پنهانی سبب

ای شگفتا! دل به آن‌ها چه می‌گوید که این‌گونه فرمان‌بردارند؟ این چه وصل و چه پیوندِ پنهان و شگفت‌آوری است؟

نکته ادبی: پرسشی برای تعظیمِ مقامِ ولایتِ قلبی.

دل مگر مهر سلیمان یافتست که مهار پنج حس بر تافتست

آیا دل به مهرِ سلیمان دست یافته است که توانسته افسارِ پنج حس را به دست گیرد؟

نکته ادبی: اشاره به داستانِ سلیمان که با انگشتریِ الهی بر دیو و پری مسلط بود.

پنج حسی از برون میسور او پنج حسی از درون مامور او

پنج حسِ بیرونی مسخرِ اویند و پنج حسِ درونی نیز مامورِ او هستند.

نکته ادبی: اشاره به حواسِ پنج‌گانه‌یِ ظاهر و حواسِ پنج‌گانه‌یِ باطن (حواسِ پنج‌گانه‌یِ مسترقه).

ده حس است و هفت اندام و دگر آنچ اندر گفت ناید می شمر

این ده حس به اضافه هفت اندام و دیگر مواردی که در کلام نمی‌گنجند، همگی مطیعِ او هستند.

نکته ادبی: اشاره به پیچیدگیِ ساختارِ وجودیِ انسان که فراتر از شمارش است.

چون سلیمانی دلا در مهتری بر پری و دیو زن انگشتری

ای دل، چون سلیمان در مهتری و بزرگی باش و بر دیو و پریِ وجودت انگشتریِ پادشاهی بزن.

نکته ادبی: دعوتِ شاعر به استعلاءِ روح و تسلط بر قوایِ نفسانی.

گر درین ملکت بری باشی ز ریو خاتم از دست تو نستاند سه دیو

اگر در این ملکِ وجود از ریو (مکر و حیله) پاک باشی، سه دیو (نفس، شیطان، دنیا) نمی‌توانند انگشترِ پادشاهی را از دستت بربایند.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ طهارتِ باطنی برای حفظِ ولایت.

بعد از آن عالم بگیرد اسم تو دو جهان محکوم تو چون جسم تو

پس از آن است که عالمِ هستی نامِ تو را می‌گیرد (مطیعِ تو می‌شود) و هر دو جهان مانندِ جسمِ تو، مسخرِ اراده‌ات خواهند بود.

نکته ادبی: مقامِ خلافتِ الهی که در آن اراده‌یِ ولیِ خدا، اراده‌یِ خداست.

ور ز دستت دیو خاتم را ببرد پادشاهی فوت شد بختت بمرد

و اگر دیو (نفس) انگشترِ ولایت را از دستت برباید، پادشاهیِ وجودت از دست رفته و بختِ تو مرده است.

نکته ادبی: هشدارِ شدید نسبت به غفلت و تسلطِ هواهایِ نفسانی.

بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد بر شما محتوم تا یوم التناد

پس از آن، جز حسرت و ندامت چیزی باقی نمی‌ماند و این ندامت تا روزِ قیامت بر شما حتمی است.

نکته ادبی: اشاره به «یوم التناد» (روزِ ندا) که روزِ قیامت و روزِ حسرتِ غافلان است.

مکر خود را گر تو انکار آوری از ترازو و آینه کی جان بری

اگر مکرِ نفسِ خود را انکار کنی و آن را نپذیری، چگونه می‌خواهی از ترازویِ عدلِ الهی و آینه‌یِ حق عبور کنی و جان سالم به در ببری؟

نکته ادبی: اخطارِ نهایی: انکارِ نقصِ خود، بزرگترین مانعِ رستگاری است.