مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم

مولوی
پیش از عثمان یکی نساخ بود کو به نسخ وحی جدی می نمود
چون نبی از وحی فرمودی سبق او همان را وا نبشتی بر ورق
پرتو آن وحی بر وی تافتی او درون خویش حکمت یافتی
عین آن حکمت بفرمودی رسول زین قدر گمراه شد آن بوالفضول
کانچ می گوید رسول مستنیر مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر
پرتو اندیشه اش زد بر رسول قهر حق آورد بر جانش نزول
هم ز نساخی بر آمد هم ز دین شد عدو مصطفی و دین بکین
مصطفی فرمود کای گبر عنود چون سیه گشتی اگر نور از تو بود
گر تو ینبوع الهی بودیی این چنین آب سیه نگشودیی
تا که ناموسش به پیش این و آن نشکند بر بست این او را دهان
اندرون می سوختش هم زین سبب توبه کردن می نیارست این عجب
آه می کرد و نبودش آه سود چون در آمد تیغ و سر را در ربود
کرده حق ناموس را صد من حدید ای بسا بسته به بند ناپدید
کبر و کفر آن سان ببست آن راه را که نیارد کرد ظاهر آه را
گفت اغلالا فهم به مقمحون نیست آن اغلال بر ما از برون
خلفهم سدا فاغشیناهم می نبیند بند را پیش و پس او
رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست او نمی داند که آن سد قضاست
شاهد تو سد روی شاهدست مرشد تو سد گفت مرشدست
ای بسا کفار را سودای دین بندشان ناموس و کبر آن و این
بند پنهان لیک از آهن بتر بند آهن را کند پاره تبر
بند آهن را توان کردن جدا بند غیبی را نداند کس دوا
مرد را زنبور اگر نیشی زند طبع او آن لحظه بر دفعی تند
زخم نیش اما چو از هستی تست غم قوی باشد نگردد درد سست
شرح این از سینه بیرون می جهد لیک می ترسم که نومیدی دهد
نی مشو نومید و خود را شاد کن پیش آن فریادرس فریاد کن
کای محب عفو از ما عفو کن ای طبیب رنج ناسور کهن
عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد خود مبین تا بر نیارد از تو گرد
ای برادر بر تو حکمت جاریه ست آن ز ابدالست و بر تو عاریه ست
گرچه در خود خانه نوری یافتست آن ز همسایهٔ منور تافتست
شکر کن غره مشو بینی مکن گوش دار و هیچ خودبینی مکن
صد دریغ و درد کین عاریتی امتان را دور کرد از امتی
من غلام آن که او در هر رباط خویش را واصل نداند بر سماط
بس رباطی که بباید ترک کرد تا به مسکن در رسد یک روز مرد
گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست پرتو عاریت آتش زنیست
گر شود پر نور روزن یا سرا تو مدان روشن مگر خورشید را
هر در و دیوار گوید روشنم پرتو غیری ندارم این منم
پس بگوید آفتاب ای نارشید چونک من غارب شوم آید پدید
سبزه ها گویند ما سبز از خودیم شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم
فصل تابستان بگوید ای امم خویش را بینید چون من بگذرم
تن همی نازد به خوبی و جمال روح پنهان کرده فر و پر و بال
گویدش ای مزبله تو کیستی یک دو روز از پرتو من زیستی
غنج و نازت می نگنجد در جهان باش تا که من شوم از تو جهان
گرم دارانت ترا گوری کنند طعمهٔ ماران و مورانت کنند
بینی از گند تو گیرد آن کسی کو به پیش تو همی مردی بسی
پرتو روحست نطق و چشم و گوش پرتو آتش بود در آب جوش
آنچنانک پرتو جان بر تنست پرتو ابدال بر جان منست
جان جان چو واکشد پا را ز جان جان چنان گردد که بی جان تن بدان
سر از آن رو می نهم من بر زمین تا گواه من بود در روز دین
یوم دین که زلزلت زلزالها این زمین باشد گواه حالها
گو تحدث جهرة اخبارها در سخن آید زمین و خاره ها
فلسفی منکر شود در فکر و ظن گو برو سر را بر آن دیوار زن
نطق آب و نطق خاک و نطق گل هست محسوس حواس اهل دل
فلسفی کو منکر حنانه است از حواس اولیا بیگانه است
گوید او که پرتو سودای خلق بس خیالات آورد در رای خلق
بلک عکس آن فساد و کفر او این خیال منکری را زد برو
فلسفی مر دیو را منکر شود در همان دم سخرهٔ دیوی بود
گر ندیدی دیو را خود را ببین بی جنون نبود کبودی بر جبین
هر که را در دل شک و پیچانیست در جهان او فلسفی پنهانیست
می نماید اعتقاد و گاه گاه آن رگ فلسف کند رویش سیاه
الحذر ای مومنان کان در شماست در شما بس عالم بی منتهاست
جمله هفتاد و دو ملت در توست وه که روزی آن بر آرد از تو دست
هر که او را برگ آن ایمان بود همچو برگ از بیم این لرزان بود
بر بلیس و دیو زان خندیده ای که تو خود را نیک مردم دیده ای
چون کند جان بازگونه پوستین چند وا ویلی بر آید ز اهل دین
بر دکان هر زرنما خندان شدست زانک سنگ امتحان پنهان شدست
پرده ای ستار از ما بر مگیر باش اندر امتحان ما را مجیر
قلب پهلو می زند با زر به شب انتظار روز می دارد ذهب
با زبان حال زر گوید که باش ای مزور تا بر آید روز فاش
صد هزاران سال ابلیس لعین بود ز ابدال و امیر المومنین
پنجه زد با آدم از نازی که داشت گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

داستان کاتب متکبری که به دلیل انعکاس حکمت در درون خویش، دچار توهم برتری شد و به جای درکِ حقیقتِ

عاریتی بودنِ

این نور، خود را هم‌تراز پیامبر دانست و گرفتار هلاکت شد. این بخش بیانگر آسیب‌های مهلک غرور معنوی و لغزشگاه‌های ذهن است.

شاعر با استعاره‌هایی درخشان مانند آهنِ سرخ‌شده در آتش، تبیین می‌کند که تمامِ کمالات و درک‌های عمیق انسانی، بازتابی از نورِ اولیای الهی و حق است. او هشدار می‌دهد که مبادا انسان این پرتوِ عاریتی را از آنِ خود پندارد و دچار کبر و خودبینی شود که این خود، حجابی بزرگ بر سر راه حقیقت است.

معنای روان

پیش از عثمان یکی نساخ بود کو به نسخ وحی جدی می نمود

پیش از زمان عثمان، کاتبی بود که با دقت و جدیت بسیار به نوشتن وحی می‌پرداخت.

نکته ادبی: نساخ به معنای کاتب و نویسنده است.

چون نبی از وحی فرمودی سبق او همان را وا نبشتی بر ورق

هنگامی که پیامبر وحی را بر زبان می‌آورد، او بی کم و کاست همان را بر کاغذ می‌نوشت.

نکته ادبی: سبق در اینجا به معنای پیشی گرفتن یا دیکته کردن کلام است.

پرتو آن وحی بر وی تافتی او درون خویش حکمت یافتی

پرتو آن وحی که می‌نوشت، بر جان او تابید و او در درون خود احساس کرد که به حکمت دست یافته است.

نکته ادبی: تافتن به معنای درخشیدن و تابیدن است.

عین آن حکمت بفرمودی رسول زین قدر گمراه شد آن بوالفضول

پیامبر عین همان حکمت را بر زبان می‌آورد، اما این فردِ فضول و مداخله‌گر، به خاطر همین احساس (که حکمت از آنِ خود اوست) گمراه شد.

نکته ادبی: بوالفضول به معنای کسی است که در کارهای دیگران بیجا دخالت می‌کند.

کانچ می گوید رسول مستنیر مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر

او با خود می‌گفت: آنچه پیامبرِ نوربخش می‌گوید، حقیقتِ آن در باطنِ من نیز وجود دارد.

نکته ادبی: مستنیر به معنای نورانی و روشنگر است.

پرتو اندیشه اش زد بر رسول قهر حق آورد بر جانش نزول

پرتوِ اندیشه‌یِ خام و مغرورانه‌ی او به پیامبر اصابت کرد (به حریم قدسی او جسارت کرد) و در نتیجه قهر الهی بر جانش نازل شد.

نکته ادبی: اشاره به گستاخی کاتب در برابر پیامبر.

هم ز نساخی بر آمد هم ز دین شد عدو مصطفی و دین بکین

او هم از کارِ کتابت و هم از دین بازماند و به دشمنِ سرسخت پیامبر و دین تبدیل شد.

نکته ادبی: عدو به معنای دشمن است.

مصطفی فرمود کای گبر عنود چون سیه گشتی اگر نور از تو بود

پیامبر به او فرمود: ای کافر لجوج، اگر این نور از خودت بود، چرا سیاه و تاریک شدی؟

نکته ادبی: گبر به معنای کافر و عنود به معنای لجوج است.

گر تو ینبوع الهی بودیی این چنین آب سیه نگشودیی

اگر تو سرچشمه‌یِ الهی بودی، هرگز چنین آبِ سیاه و تیره‌ای (افکار پلید) از تو جاری نمی‌شد.

نکته ادبی: ینبوع به معنای چشمه است.

تا که ناموسش به پیش این و آن نشکند بر بست این او را دهان

او برای اینکه آبرو و حیثیتش در میان مردم نریزد، لب فرو بست و توبه نکرد.

نکته ادبی: ناموس در اینجا به معنای آبرو و جایگاه اجتماعی است.

اندرون می سوختش هم زین سبب توبه کردن می نیارست این عجب

با این حال، از درون در آتش حسرت می‌سوخت و شگفت آنکه با وجود این سوز، باز هم جرات توبه کردن نداشت.

نکته ادبی: ایجاز در بیانِ رنجِ پنهان.

آه می کرد و نبودش آه سود چون در آمد تیغ و سر را در ربود

آه و ناله می‌کرد اما سودی نداشت؛ تا اینکه تیغِ مرگ فرود آمد و سرش را بر باد داد.

نکته ادبی: در ربودن کنایه از گرفتن جان است.

کرده حق ناموس را صد من حدید ای بسا بسته به بند ناپدید

خداوند برای غرور و آبروپرستی (ناموس)، صدها بندِ آهنین ساخته است که بسیاری را در بندِ نادیدنی گرفتار کرده است.

نکته ادبی: حدید به معنای آهن است.

کبر و کفر آن سان ببست آن راه را که نیارد کرد ظاهر آه را

کبر و کفر چنان راهِ او را بست که حتی اجازه نمی‌داد آه و ناله‌اش را به گوش کسی برساند.

نکته ادبی: اشاره به تسلط کامل رذایل اخلاقی بر روح.

گفت اغلالا فهم به مقمحون نیست آن اغلال بر ما از برون

گویی آیه قرآن (که می‌فرماید: بر گردن‌هایشان غل و زنجیر است) مصداق اوست؛ این زنجیرها از بیرون نیست بلکه از درون است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در سوره یس.

خلفهم سدا فاغشیناهم می نبیند بند را پیش و پس او

به دلیل آیه (خلفهم سدا)، او این بند و زنجیرِ پنهان را در پیش رو و پشت سر خود نمی‌بیند.

نکته ادبی: استناد به آیه برای تبیینِ حجابِ غفلت.

رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست او نمی داند که آن سد قضاست

آن سدی که در برابرش ایجاد شده، به رنگ صحراست (با زندگی روزمره آمیخته است) و او نمی‌داند که این مانع، قضای الهی است.

نکته ادبی: اشاره به عادی شدن گناه در چشم انسان.

شاهد تو سد روی شاهدست مرشد تو سد گفت مرشدست

آنچه تو به عنوان شاهد (زیبایی) می‌بینی، در واقع سدی است در برابر حقیقت؛ و راهنمای تو، سدی در برابرِ راهنمای حقیقی است.

نکته ادبی: هشدار نسبت به بت‌انگاریِ ظواهر.

ای بسا کفار را سودای دین بندشان ناموس و کبر آن و این

چه بسیار کافرانی که سودای دین در سر دارند، اما آبرو و تکبرِ بیجا، بندِ پایِ آنان شده است.

نکته ادبی: اشاره به مانع بودنِ غرورِ کاذب در مسیر دین.

بند پنهان لیک از آهن بتر بند آهن را کند پاره تبر

این بند، پنهانی است اما از آهن هم محکم‌تر است؛ تبر می‌تواند آهن را بشکند اما بندِ غرور را نه.

نکته ادبی: مقایسه بندِ روحی با بندِ مادی.

بند آهن را توان کردن جدا بند غیبی را نداند کس دوا

بند آهن را می‌توان با ابزار برید، اما درمانِ بندهای نامرئیِ روحی را کسی نمی‌داند.

نکته ادبی: اشاره به دشواری درمان امراض باطنی.

مرد را زنبور اگر نیشی زند طبع او آن لحظه بر دفعی تند

اگر زنبوری مردی را نیش بزند، طبعِ او بلافاصله به فکرِ درمان و دفعِ آن می‌افتد.

نکته ادبی: تمثیل برای درکِ رنجِ جسمی.

زخم نیش اما چو از هستی تست غم قوی باشد نگردد درد سست

اما وقتی نیش از هستی و وجودِ تو باشد (گناه و کبر تو)، غمِ آن سنگین و دردش همیشگی است.

نکته ادبی: تفاوت رنج مادی و رنج روحانی.

شرح این از سینه بیرون می جهد لیک می ترسم که نومیدی دهد

شرحِ این حال از سینه بیرون می‌جهد، اما می‌ترسم که بازگویی آن باعث ناامیدی تو شود.

نکته ادبی: شفقتِ شاعر بر مخاطب.

نی مشو نومید و خود را شاد کن پیش آن فریادرس فریاد کن

نه، ناامید نشو و خود را شاد کن؛ پیشِ آن فریادرسِ الهی، فریاد و ناله کن.

نکته ادبی: دعوت به امیدواری و دعا.

کای محب عفو از ما عفو کن ای طبیب رنج ناسور کهن

بگو: ای دوستدارِ بخشش، از گناهان ما درگذر؛ ای طبیبِ زخم‌های کهن و چرکینِ روح.

نکته ادبی: ناسور به معنای زخم چرکین و مزمن است.

عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد خود مبین تا بر نیارد از تو گرد

بازتابِ حکمت، آن فردِ گمراه را نابود کرد؛ پس هرگز (به دارایی معنوی خود) منگر تا تو را به خاک سیاه ننشانَد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به خودبینی.

ای برادر بر تو حکمت جاریه ست آن ز ابدالست و بر تو عاریه ست

ای برادر، این حکمتی که بر زبان تو جاری می‌شود، متعلق به اولیاست و نزد تو عاریتی و امانتی است.

نکته ادبی: ابدال به معنای اولیای الهی و برگزیدگان است.

گرچه در خود خانه نوری یافتست آن ز همسایهٔ منور تافتست

اگرچه در خانه‌یِ دلت نوری یافتی، آن نور از جانب همسایه‌یِ منور (پیر و مرشد) تابیده است.

نکته ادبی: استعاره نور برای علمِ حضوری.

شکر کن غره مشو بینی مکن گوش دار و هیچ خودبینی مکن

شکرگزار باش و مغرور نشو؛ ادعای فضیلت نکن، گوش جان بسپار و خودبینی را کنار بگذار.

نکته ادبی: توصیه به تواضع و شنیدن.

صد دریغ و درد کین عاریتی امتان را دور کرد از امتی

صد افسوس که این حکمتِ عاریتی، باعث شد که امّت‌ها از اصلِ امّت و حقیقت جدا بیفتند.

نکته ادبی: تأسف بر تفرقه ناشی از توهم.

من غلام آن که او در هر رباط خویش را واصل نداند بر سماط

من غلامِ کسی هستم که در هر کاروانسرا و منزلی، خود را وصل‌شده به منبعِ اصلی (سماط) نداند (و همواره احساس نیاز کند).

نکته ادبی: رباط استعاره از منزلگاه‌های دنیوی است.

بس رباطی که بباید ترک کرد تا به مسکن در رسد یک روز مرد

بسیاری از منزلگاه‌ها را باید ترک کرد تا انسان سرانجام به خانه‌یِ اصلی و جایگاه حقیقی برسد.

نکته ادبی: اشاره به مسیر سلوک.

گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست پرتو عاریت آتش زنیست

اگرچه آهن در آتش سرخ شده، اما ذاتِ آن آهن است و سرخ نیست؛ این درخشش، پرتوِ عاریتیِ آتش است.

نکته ادبی: تمثیل مرکزی برای فهمِ رابطه کمالات انسان و منبع آن.

گر شود پر نور روزن یا سرا تو مدان روشن مگر خورشید را

اگر اتاق یا خانه‌ای پرنور شد، تو روشنایی را متعلق به خانه ندان، بلکه منبعِ آن را خورشید بدان.

نکته ادبی: ادامه تمثیل نور و خورشید.

هر در و دیوار گوید روشنم پرتو غیری ندارم این منم

اگر در و دیوار مدعی شوند که ما روشن هستیم، بدان که این دروغ است و نوری از خود ندارند.

نکته ادبی: تشخیص و جان‌بخشی به اشیاء.

پس بگوید آفتاب ای نارشید چونک من غارب شوم آید پدید

آنگاه خورشید می‌گوید: ای نادان، وقتی من غروب کنم، آنگاه حقیقتِ تو آشکار می‌شود (که تاریکی).

نکته ادبی: نارشید (نادان/نابینا).

سبزه ها گویند ما سبز از خودیم شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم

سبزه‌ها نیز با غرور می‌گویند: ما خودمان سبز هستیم و شاد و خندانیم و زیبا خلق شده‌ایم.

نکته ادبی: تمثیل برای فریبِ ظاهر.

فصل تابستان بگوید ای امم خویش را بینید چون من بگذرم

فصل تابستان به آن‌ها می‌گوید: ای جماعت، صبر کنید تا من بگذرم، آنگاه حقیقتِ خود را خواهید دید (که پژمرده می‌شوید).

نکته ادبی: اشاره به زوالِ ظواهر.

تن همی نازد به خوبی و جمال روح پنهان کرده فر و پر و بال

تن به زیبایی و جمالِ خود می‌نازد، اما روح، زیبایی و توانایی‌های اصلی را در نهانِ خود پنهان کرده است.

نکته ادبی: تضاد تن و روح.

گویدش ای مزبله تو کیستی یک دو روز از پرتو من زیستی

روح به تن می‌گوید: ای مزبله، تو چه کاره‌ای؟ تو تنها چند روزی به واسطه‌یِ پرتوِ من زنده‌ای.

نکته ادبی: مزبله به معنای محل زباله، تحقیرِ تن.

غنج و نازت می نگنجد در جهان باش تا که من شوم از تو جهان

ناز و ادای تو در جهان نمی‌گنجد، اما صبر کن تا من از تو جدا شوم، آنگاه خواهی دید که چه هستی.

نکته ادبی: هشدار درباره فانی بودن تن.

گرم دارانت ترا گوری کنند طعمهٔ ماران و مورانت کنند

وقتی روح برود، کسانی که تو را گرم نگه می‌داشتند، تو را به خاک می‌سپارند و طعمه‌یِ مور و مار می‌شوی.

نکته ادبی: بیانِ واقعیتِ مرگ.

بینی از گند تو گیرد آن کسی کو به پیش تو همی مردی بسی

همان کسی که پیش از مرگ برای تو می‌مرد (عاشقت بود)، از بوی تعفن تو فرار خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ پیوندهای مادی.

پرتو روحست نطق و چشم و گوش پرتو آتش بود در آب جوش

سخن گفتن و بینایی و شنوایی، همه پرتوِ روح است؛ همان‌طور که قل‌قلِ آب در دیگ، پرتوِ آتش است.

نکته ادبی: تمثیل جوششِ آب برای روح.

آنچنانک پرتو جان بر تنست پرتو ابدال بر جان منست

همان‌طور که پرتوِ جان بر تن تابیده، پرتوِ وجودِ اولیا نیز بر جانِ من تابیده است.

نکته ادبی: تطبیقِ تمثیل با واقعیتِ عرفانی.

جان جان چو واکشد پا را ز جان جان چنان گردد که بی جان تن بدان

آن‌گاه که روح از بدن جدا شود، بدان که تن بدون جان، بی‌ارزش و مرده است.

نکته ادبی: پایانِ تمثیلِ روح و بدن.

سر از آن رو می نهم من بر زمین تا گواه من بود در روز دین

من سر بر خاک می‌نهم (سجده می‌کنم) تا این زمین در روز قیامت گواه من باشد.

نکته ادبی: اشاره به فضیلت سجده بر زمین.

یوم دین که زلزلت زلزالها این زمین باشد گواه حالها

در روز قیامت که زمین با زلزله‌هایش لرزان می‌شود، این زمین گواه حالِ نیک و بد انسان‌ها خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در سوره زلزال.

گو تحدث جهرة اخبارها در سخن آید زمین و خاره ها

زمین به وضوح اخبارش را بازگو می‌کند؛ در آن روز، زمین و صخره‌ها به سخن می‌آیند.

نکته ادبی: اشاره به نطقِ زمین در روز رستاخیز.

فلسفی منکر شود در فکر و ظن گو برو سر را بر آن دیوار زن

اگر فیلسوفی بر اساس فکر و گمانِ خود، حقایق عرفانی را انکار کرد، به او بگو برو و سرت را به دیوار بکوب (زیرا این انکار بیهوده و ناشی از حماقت است).

نکته ادبی: تکیه بر اصطلاح «فلسفی» به معنایِ خردگرایِ خشک و متکبر است نه فیلسوفِ به معنایِ علمی امروزی.

نطق آب و نطق خاک و نطق گل هست محسوس حواس اهل دل

زبانِ آب، خاک و گل (اشاره به تسبیح جمادات) برای حواسِ ظاهری محسوس نیست، اما اهل دل با حواسی روحانی آن را درک می‌کنند.

نکته ادبی: «نطق» در اینجا استعاره از تسبیح و شعورِ موجودات است.

فلسفی کو منکر حنانه است از حواس اولیا بیگانه است

فیلسوفی که منکرِ ماجرای ستونِ حنانه (ستونِ نالان در مسجد پیامبر) است، در حقیقت از ادراکِ حواسِ اولیای الهی بی‌بهره و بیگانه است.

نکته ادبی: «حنانه» نام ستونی است که در مسجد پیامبر بود و به نقل از روایات در فراق پیامبر ناله می‌کرد.

گوید او که پرتو سودای خلق بس خیالات آورد در رای خلق

آن فیلسوف می‌گوید که این ادعاهای معنوی، صرفاً پرتوِ خیال‌پردازی‌های مردم است و در ذهنِ آن‌ها توهماتی ایجاد کرده است.

نکته ادبی: «سودا» در اینجا به معنای خیال‌بافی و آشفتگی ذهنی است.

بلک عکس آن فساد و کفر او این خیال منکری را زد برو

بلکه برعکس؛ در واقع فساد و کفرِ درونیِ خودِ آن فیلسوف است که باعث شده این افکارِ انکاری (توهمِ کفرآمیز) بر او مسلط شود.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ کارهای بد بر بینشِ آدمی دارد که حقیقت را وارونه جلوه می‌دهد.

فلسفی مر دیو را منکر شود در همان دم سخرهٔ دیوی بود

فیلسوفی که وجودِ دیو و ابلیس را انکار می‌کند، در همان لحظه اسیرِ دیوِ نفسِ خویش است.

نکته ادبی: «سخره» به معنای مسخر و اسیرِ کسی یا چیزی بودن است.

گر ندیدی دیو را خود را ببین بی جنون نبود کبودی بر جبین

اگر دیو را (بیرون از خود) نمی‌بینی، به خودت نگاه کن؛ کسی که پیشانی‌اش کبود است (نشانِ کفر و جهل دارد)، مگر می‌شود دیوانه نباشد؟

نکته ادبی: کبودی بر جبین، استعاره از آثارِ گناه و جهالت است که بر چهره‌ی جان ظاهر می‌شود.

هر که را در دل شک و پیچانیست در جهان او فلسفی پنهانیست

هر کسی که در دلش تردید و پیچیدگیِ فکری دارد، در حقیقت یک فیلسوفِ پنهان در وجودش زندگی می‌کند.

نکته ادبی: «پیچانی» صفتِ شک است که نشان‌دهنده ابهام و عدمِ شفافیتِ باطنی است.

می نماید اعتقاد و گاه گاه آن رگ فلسف کند رویش سیاه

گاه این شخص ظاهری متدین و معتقد نشان می‌دهد، اما آن رگِ فلسفه‌بافی و انکارِ درونی‌اش، عاقبت چهره‌ی حقیقتش را سیاه و تباه می‌کند.

نکته ادبی: «رگِ فلسف» کنایه از طبعِ شکاک و بدبین است.

الحذر ای مومنان کان در شماست در شما بس عالم بی منتهاست

ای مؤمنان، مراقب باشید که این خویِ فلسفی در درونِ شما نیز وجود دارد؛ چرا که در وجودِ شما عالمی بی‌کران و پنهان نهفته است.

نکته ادبی: تأکید بر «عالم بی منتها» بودنِ انسان، یادآورِ جهانِ اصغر بودنِ انسان در عرفان است.

جمله هفتاد و دو ملت در توست وه که روزی آن بر آرد از تو دست

تمامِ هفتاد و دو ملت (مذاهب و گرایش‌های گوناگون) در درونِ تو نهفته است؛ وای بر تو اگر روزی این‌ها بر تو غلبه کنند و دست به کار شوند.

نکته ادبی: اشاره به حدیث معروف درباره تفرقِ امت‌ها در درونِ آدمی دارد که هر لحظه ممکن است یکی بر دیگری چیره شود.

هر که او را برگ آن ایمان بود همچو برگ از بیم این لرزان بود

هر کسی که ایمانش مانندِ برگی سست است، همیشه از ترسِ آشکار شدنِ آن کفرِ پنهان، لرزان است.

نکته ادبی: «برگ» در اینجا استعاره از سستی و ناپایداری است.

بر بلیس و دیو زان خندیده ای که تو خود را نیک مردم دیده ای

تو به ابلیس و دیو می‌خندی و آن‌ها را مسخره می‌کنی، به این دلیل که خودت را انسانِ خوب و کاملی می‌پنداری (و از نفسِ خود غافلی).

نکته ادبی: انتقاد از غرور و خودپسندیِ مؤمنانی که گمان می‌کنند از وسوسه مبرا هستند.

چون کند جان بازگونه پوستین چند وا ویلی بر آید ز اهل دین

وقتی جان، پوستینِ خود را وارونه کند و باطنِ واقعی‌اش آشکار شود، آن‌گاه صدای واویلا و فغانِ اهلِ دین بلند خواهد شد.

نکته ادبی: «بازگونه پوستین» استعاره از فاش شدنِ رازِ درونی و پایانِ نفاق است.

بر دکان هر زرنما خندان شدست زانک سنگ امتحان پنهان شدست

انسانِ ظاهر‌ساز (زرنما) اکنون خندان است، چون سنگِ محکی (امتحانِ الهی) برای شناختنِ باطنش در میان نیست.

نکته ادبی: «سنگ امتحان» کنایه از بلاها و سختی‌هایی است که حقیقتِ ایمان را مشخص می‌کند.

پرده ای ستار از ما بر مگیر باش اندر امتحان ما را مجیر

خداوندا، پرده‌ی ستار (پوشانندگیِ خود) را از رویِ ما برندار و در هنگامِ آزمایش‌ها، خودت یاور و پناهِ ما باش.

نکته ادبی: «ستار» از صفاتِ الهی است که عیوبِ بندگان را می‌پوشاند.

قلب پهلو می زند با زر به شب انتظار روز می دارد ذهب

سکه تقلبی در شب با طلا پهلو می‌زند (و خود را هم‌شکل نشان می‌دهد) و منتظرِ روز است تا حقیقتش آشکار شود.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ میانِ نفاق و ایمان که در تاریکیِ دنیا پنهان است اما در روزِ قیامت فاش می‌شود.

با زبان حال زر گوید که باش ای مزور تا بر آید روز فاش

طلایِ حقیقی با زبانِ حال به سکه تقلبی می‌گوید: صبر کن تا روزِ قیامت فرا برسد و حقیقتِ تو فاش شود.

نکته ادبی: «زبان حال» بیانِ معنا بدونِ استفاده از واژگان است.

صد هزاران سال ابلیس لعین بود ز ابدال و امیر المومنین

ابلیسِ لعین نیز صدها هزار سال از جمله ابدال (بندگانِ خاص) و امیر مؤمنان بود.

نکته ادبی: اشاره به سابقه عبادتِ ابلیس که مانعِ سقوطش نشد.

پنجه زد با آدم از نازی که داشت گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت

او به دلیلِ تکبری که داشت با آدم درافتاد و سرانجام مانند سرگینی که در نیمروز (ظهر) خشک و رسوا می‌شود، رسوا شد.

نکته ادبی: «سرگین وقت چاشت» تشبیهی است برای نمایشِ نهایتِ پستی و بی‌آبرویی که در آفتابِ حقیقت آشکار گشته است.