مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۱۳۵ - مثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرة

مولوی
فازن بالحرة پی این شد مثل فاسرق الدرة بدین شد منتقل
بنده سوی خواجه شد او ماند زار بوی گل شد سوی گل او ماند خار
او بمانده دور از مطلوب خویش سعی ضایع رنج باطل پای ریش
همچو صیادی که گیرد سایه ای سایه کی گردد ورا سرمایه ای
سایهٔ مرغی گرفته مرد سخت مرغ حیران گشته بر شاخ درخت
کین مدمغ بر کی می خندد عجب اینت باطل اینت پوسیده سبب
ور تو گویی جزو پیوستهٔ کلست خار می خور خار مقرون گلست
جز ز یک رو نیست پیوسته به کل ورنه خود باطل بدی بعث رسل
چون رسولان از پی پیوستنند پس چه پیوندندشان چون یک تنند
این سخن پایان ندارد ای غلام روز بیگه شد حکایت کن تمام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به نقدِ سطحی‌نگری و خطایِ کسانی می‌پردازد که در سلوکِ معنوی، به جای چنگ‌زدن به حقیقت و اصلِ وجود، خود را سرگرمِ صورت‌ها و ظواهرِ عالم (سایه) می‌کنند. شاعر با تمثیلی دقیق، تفاوتِ میانِ «مرغِ حقیقت» و «سایهٔ آن» را تبیین کرده و هشدار می‌دهد که دل‌بستن به اوهام و ظواهرِ بی‌بنیاد، جز رنجِ بیهوده و دوری از مقصود، ثمره‌ای نخواهد داشت.

در بخش پایانی، شاعر به مباحثی کلامی و عرفانی در بابِ پیوندِ جزء به کل می‌پردازد و بر ضرورتِ هدایتِ پیامبران برای تفکیکِ حق از باطل و راهنماییِ انسان‌ها به سوی حقیقتِ مطلق تأکید می‌ورزد.

معنای روان

فازن بالحرة پی این شد مثل فاسرق الدرة بدین شد منتقل

او به گمانِ اینکه سنگِ بی‌ارزش، گوهرِ گران‌بهاست فریب خورد و دلبستگیِ خود را به آن منتقل کرد.

نکته ادبی: «حرة» در اینجا به معنای سنگ‌ریزه یا شیءِ بی‌ارزش در برابر «دره» به معنای گوهر است.

بنده سوی خواجه شد او ماند زار بوی گل شد سوی گل او ماند خار

بنده که از خواجه جدا شد در بدبختی ماند؛ همان‌طور که اگر عطر از گل جدا شود، تنها خار بر جای می‌ماند.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان‌دادنِ دوری از اصل و ماندن با فرع.

او بمانده دور از مطلوب خویش سعی ضایع رنج باطل پای ریش

او از مقصودِ اصلی خود دور افتاد؛ تلاشش تباه گشت و رنجِ بی‌حاصلی کشید و پاهایش در این راهِ بیهوده آسیب دید.

نکته ادبی: «پای ریش» کنایه از آسیب‌دیدن و خستگی در مسیرِ بیراهه است.

همچو صیادی که گیرد سایه ای سایه کی گردد ورا سرمایه ای

او مانندِ صیادی است که سعی دارد سایهٔ پرنده را شکار کند، در حالی که سایه هرگز نمی‌تواند برای صیاد، سرمایه یا حاصلی حقیقی باشد.

نکته ادبی: استعاره از کسانی که به دنبالِ لذاتِ دنیویِ ناپایدار هستند.

سایهٔ مرغی گرفته مرد سخت مرغ حیران گشته بر شاخ درخت

مرد با جدیتِ تمام، سایهٔ پرنده را محکم گرفته است، در حالی که پرندهٔ واقعی از این حماقتِ او، حیران و سرگردان بر شاخهٔ درخت نشسته است.

نکته ادبی: استفاده از آرایه تشخیص برای پرنده جهتِ نشان‌دادنِ تضادِ وضعیتِ سایه و اصل.

کین مدمغ بر کی می خندد عجب اینت باطل اینت پوسیده سبب

شگفت است که این فردِ نادان به چه چیزی می‌خندد؟ این استدلال و کارِ او، بسیار باطل و همچون چیزی پوسیده و بی‌اساس است.

نکته ادبی: «مدمغ» به معنای کسی است که دماغش پرباد و پر از تکبر است؛ کنایه از نادانی و خودبزرگ‌بینی.

ور تو گویی جزو پیوستهٔ کلست خار می خور خار مقرون گلست

اگر تو ادعا کنی که این سایه (جزء) به خورشید (کل) متصل است، پس بپذیر که خار هم به گل متصل است (اما خار را نمی‌توان گل دانست).

نکته ادبی: استدلال منطقی و جدلی در ردِ اتحادِ کاملِ سایه با صاحبِ سایه.

جز ز یک رو نیست پیوسته به کل ورنه خود باطل بدی بعث رسل

سایه تنها از یک جهت با صاحبِ سایه پیوند دارد؛ وگرنه اگر همه چیز یکسان بود، بعثتِ پیامبران و دعوتِ آنان برای اصلاحِ انسان‌ها امری بیهوده می‌بود.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ بعثت برای راهنماییِ بشر به سوی حقیقت.

چون رسولان از پی پیوستنند پس چه پیوندندشان چون یک تنند

از آنجا که پیامبران آمده‌اند تا انسان‌ها را به آن «کل» متصل کنند، اگر همه از آغاز متصل بودند، پیوند دادنشان به چه معنا بود؟

نکته ادبی: استدلال عقلی برای اثباتِ تفاوتِ مراتبِ وجودی و لزومِ هدایت.

این سخن پایان ندارد ای غلام روز بیگه شد حکایت کن تمام

ای بنده، این سخن و بحثِ عمیق پایانی ندارد. روز رو به پایان است و زمان در گذر؛ پس این حکایت را به پایان برسان.

نکته ادبی: اشاره به گذرِ عمر و ضرورتِ پرهیز از اطاله کلام.

آرایه‌های ادبی

استعاره سایه و پرنده

سایه نمادِ دنیا و ظواهرِ فریبنده و پرنده نمادِ حقیقت و روح است.

تضاد گل و خار

تضاد میانِ زیباییِ حقیقت (گل) و زشتیِ فرعیاتِ دنیوی (خار).

کنایه پای ریش

کنایه از رنج و آسیبِ حاصل از رفتنِ راهِ باطل و بیهوده.

تمثیل صیاد و سایه پرنده

داستان‌وارگیِ این بخش برای فهمِ ساده‌ترِ یک مفهومِ عمیقِ عرفانی.