مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۱۳۴ - در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر و تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب بفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون

مولوی
عاشقان کل نه عشاق جزو ماند از کل آنک شد مشتاق جزو
چونک جزوی عاشق جزوی شود زود معشوقش بکل خود رود
ریش گاو و بندهٔ غیر آمد او غرقه شد کف در ضعیفی در زد او
نیست حاکم تا کند تیمار او کار خواجهٔ خود کند یا کار او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، مولانا به تبیینِ جایگاهِ والایِ عشقِ حقیقی در برابرِ عشق‌های مجازی و ناپایدار می‌پردازد. او معتقد است که دل‌بستگی به امور جزئی، فناپذیر و مظاهرِ دنیوی، انسان را از «کل» یا همان حقیقتِ مطلق و لایتناهی باز می‌دارد، زیرا هر جزئی در طلبِ بازگشت به اصلِ خویش است و نمی‌تواند به دیگری تکیه کند.

شاعر بر این باور است که وابستگی به غیر، آدمی را از آزادیِ معنوی تهی ساخته و او را در وضعیتِ اسارت قرار می‌دهد؛ در این دیدگاه، انسانِ وابسته همچون کفی بر روی آب، بی‌بنیاد و ناپایدار است و اراده و اختیارِ خویش را در برابرِ معشوقِ دنیوی از دست می‌دهد.

معنای روان

عاشقان کل نه عشاق جزو ماند از کل آنک شد مشتاق جزو

عاشقانِ حقیقی کسانی هستند که به حقیقتِ کل و اصلِ هستی (خداوند) دل بسته‌اند، نه کسانی که به اجزاء و مظاهرِ محدودِ دنیا دل خوش کرده‌اند. کسی که مشتاقِ امورِ جزئی و محدود باشد، از کمالِ مطلق و حقیقتِ اصلی محروم می‌ماند.

نکته ادبی: واژه کل در اینجا استعاره از حقیقتِ مطلق و هستیِ یگانه است و جزو به پدیده‌های محدود و فناپذیرِ دنیوی اشاره دارد.

چونک جزوی عاشق جزوی شود زود معشوقش بکل خود رود

هنگامی که یک موجودِ جزئی، عاشقِ موجودِ جزئیِ دیگری شود، این عشق بی‌سرانجام و ناپایدار است، زیرا معشوقِ او نیز به دلیلِ سرشتِ خویش، در پیِ بازگشت به اصل و کلِ وجودِ خود است و نمی‌تواند برای عاشق باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به این اصلِ عرفانی که هر چیزی در این جهان به دنبالِ بازگشت به اصلِ خویش (معادِ غایی) است.

ریش گاو و بندهٔ غیر آمد او غرقه شد کف در ضعیفی در زد او

کسی که به غیرِ حق دل بسته است، مانندِ کسی است که برای نجات، به ریشِ گاو چنگ زده باشد؛ یعنی به چیزی بی‌پایه و سست متوسل شده است. او همانندِ کفی است که در حال غرق شدن است و با درماندگی به چیزی ضعیف و بی‌اعتبار چنگ می‌زند تا شاید نجات یابد که البته ممکن نیست.

نکته ادبی: تشبیهِ تمثیلیِ ریشِ گاو، کنایه از تکیه‌گاه‌های بی‌ارزش و بی‌بنیادِ دنیوی است.

نیست حاکم تا کند تیمار او کار خواجهٔ خود کند یا کار او

چنین عاشقی که در بندِ امورِ جزئی گرفتار شده، صاحبِ اختیارِ خویش نیست و نمی‌تواند به اصلاح و تیمارِ روحِ خود بپردازد. او در واقع بنده و فرمان‌برِ معشوقِ خود است و تمامِ رفتار و حرکاتش تحتِ سلطه و ارادهٔ آن معشوقِ دنیوی قرار دارد.

نکته ادبی: واژه تیمار به معنای مراقبت و اصلاح است و در اینجا نشان‌دهندهٔ سلبِ اراده و حاکمیتِ شخصی از عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره و تضاد عاشقان کل / عشاق جزو

تقابلِ میانِ عشق به حقیقتِ متعالی و عشق به مظاهرِ محدودِ دنیوی که محورِ اصلیِ این حکایت است.

تشبیه تمثیلی ریش گاو

تمثیلی است برای نشان دادنِ بیهودگیِ تکیه بر امورِ ناپایدار؛ چنگ زدن به چیزی که هیچ استحکامی ندارد.

تشبیه غرقه شد کف

تشبیه انسانِ غرق در وابستگی‌های دنیوی به کفِ روی آب که فاقدِ ثبات و قدرت است و به زودی نابود می‌شود.