مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها

مولوی
گفت پیغامبر که نفحتهای حق اندرین ایام می آرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت هر که را می خواست جان بخشید و رفت
نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش تا ازین هم وانمانی خواجه تاش
جان آتش یافت زو آتش کشی جان مرده یافت از وی جنبشی
جان ناری یافت از وی انطفا مرده پوشید از بقای او قبا
تازگی و جنبش طوبیست این همچو جنبشهای حیوان نیست این
گر در افتد در زمین و آسمان زهره هاشان آب گردد در زمان
خود ز بیم این دم بی منتها باز خوان فابین ان یحملنها
ورنه خود اشفقن منها چون بدی گرنه از بیمش دل که خون شدی
دوش دیگر لون این می داد دست لقمهٔ چندی درآمد ره ببست
بهر لقمه گشته لقمانی گرو وقت لقمانست ای لقمه برو
از هوای لقمهٔ این خارخار از کف لقمان همی جویید خار
در کف او خار و سایه ش نیز نیست لیکتان از حرص آن تمییز نیست
خار دان آن را که خرما دیده ای زانک بس نان کور و بس نادیده ای
جان لقمان که گلستان خداست پای جانش خستهٔ خاری چراست
اشتر آمد این وجود خارخوار مصطفی زادی برین اشتر سوار
اشترا تنگ گلی بر پشت تست کز نسیمش در تو صد گلزار رست
میل تو سوی مغیلانست و ریگ تا چه گل چینی ز خار مردریگ
ای بگشته زین طلب از کو بکو چند گویی کین گلستان کو و کو
پیش از آن کین خار پا بیرون کنی چشم تاریکست جولان چون کنی
آدمی کو می نگنجد در جهان در سر خاری همی گردد نهان
مصطفی آمد که سازد همدمی کلمینی یا حمیرا کلمی
ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل تا ز نعل تو شود این کوه لعل
این حمیرا لفظ تانیشست و جان نام تانیثش نهند این تازیان
لیک از تانیث جان را باک نیست روح را با مرد و زن اشراک نیست
از مونث وز مذکر برترست این نی آن جانست کز خشک و ترست
این نه آن جانست کافزاید ز نان یا گهی باشد چنین گاهی چنان
خوش کننده ست و خوش و عین خوشی بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی
چون تو شیرین از شکر باشی بود کان شکر گاهی ز تو غایب شود
چون شکر گردی ز تاثیر وفا پس شکر کی از شکر باشد جدا
عاشق از خود چون غذا یابد رحیق عقل آنجا گم شود گم ای رفیق
عقل جزوی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود
زیرک و داناست اما نیست نیست تا فرشته لا نشد آهرمنیست
او بقول و فعل یار ما بود چون بحکم حال آیی لا بود
لا بود چون او نشد از هست نیست چونک طوعا لا نشد کرها بسیست
جان کمالست و ندای او کمال مصطفی گویان ارحنا یا بلال
ای بلال افراز بانگ سلسلت زان دمی کاندر دمیدم در دلت
زان دمی کادم از آن مدهوش گشت هوش اهل آسمان بیهوش گشت
مصطفی بی خویش شد زان خوب صوت شد نمازش از شب تعریس فوت
سر از آن خواب مبارک بر نداشت تا نماز صبحدم آمد بچاشت
در شب تعریس پیش آن عروس یافت جان پاک ایشان دستبوس
عشق و جان هر دو نهانند و ستیر گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر
از ملولی یار خامش کردمی گر همو مهلت بدادی یکدمی
لیک می گوید بگو هین عیب نیست جز تقاضای قضای غیب نیست
عیب باشد کو نبیند جز که عیب عیب کی بیند روان پاک غیب
عیب شد نسبت به مخلوق جهول نی به نسبت با خداوند قبول
کفر هم نسبت به خالق حکمتست چون به ما نسبت کنی کفر آفتست
ور یکی عیبی بود با صد حیات بر مثال چوب باشد در نبات
در ترازو هر دو را یکسان کشند زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند
پس بزرگان این نگفتند از گزاف جسم پاکان عین جان افتاد صاف
گفتشان و نفسشان و نقششان جمله جان مطلق آمد بی نشان
جان دشمن دارشان جسمست صرف چون زیاد از نرد او اسمست صرف
آن به خاک اندر شد و کل خاک شد وین نمک اندر شد و کل پاک شد
آن نمک کز وی محمد املحست زان حدیث با نمک او افصحست
این نمک باقیست از میراث او با توند آن وارثان او بجو
پیش تو شسته ترا خود پیش کو پیش هستت جان پیش اندیش کو
گر تو خود را پیش و پس داری گمان بستهٔ جسمی و محرومی ز جان
زیر و بالا پیش و پس وصف تنست بی جهتها ذات جان روشنست
برگشا از نور پاک شه نظر تا نپنداری تو چون کوته نظر
که همینی در غم و شادی و بس ای عدم کو مر عدم را پیش و پس
روز بارانست می رو تا به شب نه ازین باران از آن باران رب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم عرفانی، یعنی 'هوشیاری معنوی' در برابر فرصت‌های الهی می‌پردازد. شاعر با تمثیلی زیبا، الطاف و عنایات حق را به 'نفحات' (نسیم‌های حیات‌بخش) تشبیه می‌کند که در لحظاتی خاص بر جان آدمی می‌وزند و اگر انسان در غفلت باشد، این فرصت‌ها از دست می‌رود. محور اصلی سخن، ضرورت بیداری و درک این لحظات ناب است که می‌تواند جانِ مرده و خفته آدمی را به جنبش و حیات ابدی وادارد.

در بخش میانی، شاعر به واکاوی دلبستگی‌های دنیوی (تمثیل خار) و محدودیت‌های عقل جزئی می‌پردازد. او استدلال می‌کند که جان انسان حقیقتی فراتر از جنسیت و تعلقات بدنی دارد و آنچه ما به عنوان نقص یا عیب در این جهان می‌بینیم، ناشی از دیدگاه محدود انسانی ماست. در نهایت، با استناد به حکایت‌هایی همچون واقعه 'تعریس' (خواب‌ماندن پیامبر و یاران برای نماز صبح)، شاعر نشان می‌دهد که حتی در اوج غفلت ظاهری، حقیقتی بزرگتر در حال جریان است که نباید با قضاوت‌های سطحیِ عقل جزئی سنجیده شود.

معنای روان

گفت پیغامبر که نفحتهای حق اندرین ایام می آرد سبق

پیامبر اکرم(ص) فرمودند که در این روزگار، نسیم‌های رحمت الهی بر شما می‌وزد، پس خود را آماده بهره‌مندی کنید.

نکته ادبی: نفحات جمع نفحه، به معنای وزش ملایم باد یا رایحه است که در اینجا به معنای الطاف خاص الهی به کار رفته است.

گوش و هش دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را

گوش شنوا و هوشیاری داشته باشید و این لحظات ناب را غنیمت بشمارید و آن نسیم‌های روحانی را دریافت کنید.

نکته ادبی: رباییدن در اینجا به معنای قاپیدن و به سرعت به چنگ آوردن فرصت است.

نفحه آمد مر شما را دید و رفت هر که را می خواست جان بخشید و رفت

آن نسیم رحمت آمد، شما را دید و رفت و به هر کسی که لیاقت داشت، حیات معنوی بخشید.

نکته ادبی: مر شما را دیدن، به معنای نظر لطف افکندن است.

نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش تا ازین هم وانمانی خواجه تاش

نسیم دیگری از جانب حق در راه است، هشیار باش تا ای هم‌سفر، از این فرصت هم محروم نمانی.

نکته ادبی: خواجه‌تاش در اصطلاح قدیم به معنای هم‌خدمت یا هم‌سفر است.

جان آتش یافت زو آتش کشی جان مرده یافت از وی جنبشی

جانِ صاحبِ شوق، از آن نسیم، شعله‌ور شد و جانِ خفته و بی‌رمق، با آن جانی تازه گرفت.

نکته ادبی: آتش کشیدن در اینجا استعاره از شور و اشتیاق شدید است.

جان ناری یافت از وی انطفا مرده پوشید از بقای او قبا

جانِ سوزان و ملتهب، با آن نسیم به آرامش رسید و جانِ خفته، لباسِ جاودانگی پوشید.

نکته ادبی: انطفا به معنای خاموش شدن و به آرامش رسیدن آتش است.

تازگی و جنبش طوبیست این همچو جنبشهای حیوان نیست این

این تازگی و جنبشی که در جان ایجاد شده، مانند جنبش‌های حیوانی و جسمانی نیست، بلکه از جنس لطافت درخت طوبی است.

نکته ادبی: طوبی درختی در بهشت است و نماد کمال و زیبایی الهی است.

گر در افتد در زمین و آسمان زهره هاشان آب گردد در زمان

اگر قدرت این نسیم الهی بر زمین و آسمان نازل شود، از شدت عظمت و هیبت آن، وجود همه هستی از هم می‌پاشد.

نکته ادبی: زهره آب شدن کنایه از نهایتِ ترس و وحشت و از دست دادن توان است.

خود ز بیم این دم بی منتها باز خوان فابین ان یحملنها

به خاطر ترس از این نفسِ بی‌کران، به آیه 'فابینَ ان یحملنها' (اشاره به آیه امانت) بیندیش و آن را بازخوانی کن.

نکته ادبی: اشاره به آیه 72 سوره احزاب در مورد امانت الهی که آسمان و زمین از حمل آن ترسیدند.

ورنه خود اشفقن منها چون بدی گرنه از بیمش دل که خون شدی

وگرنه اگر این ترس و هیبتِ امانت الهی نبود، دل‌ها از شدتِ عظمت آن به خون نمی‌نشست و این‌چنین دگرگون نمی‌شد.

نکته ادبی: اشفقن منها، بخشی از همان آیه قرآنی است که به ترس و شفقت آسمان‌ها از بار الهی اشاره دارد.

دوش دیگر لون این می داد دست لقمهٔ چندی درآمد ره ببست

دیشب فرصت دیگری فراهم شد، اما دلبستگی به نان و خوراک (امور مادی) راه را بر آن بست.

نکته ادبی: لون در اینجا به معنای شکل و کیفیتِ حال است.

بهر لقمه گشته لقمانی گرو وقت لقمانست ای لقمه برو

تو برای هر لقمه نانی، خود را اسیر کرده‌ای؛ ای لقمه، کنار برو، اکنون وقتِ لقمان (حکمت) است.

نکته ادبی: لقمه به معنای رزق مادی و استعاره از دلبستگی به امور دنیوی است.

از هوای لقمهٔ این خارخار از کف لقمان همی جویید خار

از سرِ هوس برای این لقمه‌های دنیوی، تو حتی از دستِ لقمان (حکیم) هم تقاضای خار (مزاحمت) داری.

نکته ادبی: خارخار به معنای اضطراب و وسوسه شدید است.

در کف او خار و سایه ش نیز نیست لیکتان از حرص آن تمییز نیست

در کف دستِ عارف، هیچ خاری وجود ندارد، اما تو از شدتِ حرص، نمی‌توانی حقیقت را تشخیص دهی.

نکته ادبی: تمییز دادن در اینجا به معنای قدرت تشخیص و درک واقعیت است.

خار دان آن را که خرما دیده ای زانک بس نان کور و بس نادیده ای

آن چیزی را که تو خرما پنداشته‌ای، در واقع خار است؛ چرا که بسیار کورچشمی و نادیده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به وارونه دیدنِ امور مادی؛ آنچه مایه رنج است را نعمت می‌پنداری.

جان لقمان که گلستان خداست پای جانش خستهٔ خاری چراست

جانِ لقمان که گلستانِ الهی است، چرا باید پایش به خارِ تعلقات دنیا خسته شود؟

نکته ادبی: خسته شدن در زبان قدیم گاه به معنای مجروح شدن است.

اشتر آمد این وجود خارخوار مصطفی زادی برین اشتر سوار

وجودِ انسانی تو همچون شتری است که به خار خوردن (عادت‌های بد) خو گرفته است، در حالی که حقیقتِ وجود (مصطفی) بر آن سوار است.

نکته ادبی: شتر خارخوار، تمثیلِ نفسِ حیوانی است که به لذت‌های پست عادت کرده است.

اشترا تنگ گلی بر پشت تست کز نسیمش در تو صد گلزار رست

ای شتر، تو بر پشت خود بسته‌ای از گل داری، اما غافلی که نسیمش صد گلستان در وجودت می‌رویاند.

نکته ادبی: گل استعاره از معارف و الطاف الهی است که همراه انسان است اما او از آن بی‌خبر است.

میل تو سوی مغیلانست و ریگ تا چه گل چینی ز خار مردریگ

میل تو به سوی خار مغیلان و ریگ‌زار است؛ تو از این خارِ بیابان چه گلی می‌خواهی بچینی؟

نکته ادبی: مغیلان گیاهی خاردار و بیابانی، نماد دلبستگی‌های پست و بی‌حاصل.

ای بگشته زین طلب از کو بکو چند گویی کین گلستان کو و کو

ای که در این جستجو از هر کویی به کوی دیگر می‌روی، تا کی می‌پرسی که آن گلستان کجاست؟

نکته ادبی: کجا و کجا، کنایه از حیرانی و سرگردانی بی‌حاصل است.

پیش از آن کین خار پا بیرون کنی چشم تاریکست جولان چون کنی

پیش از آنکه آن خارِ دلبستگی را از پای جانت بیرون نیاوری، چشمت تاریک است، چگونه می‌توانی جولان و پرواز کنی؟

نکته ادبی: جولان در اینجا به معنای تاختن و سیر و سلوک معنوی است.

آدمی کو می نگنجد در جهان در سر خاری همی گردد نهان

انسان که وسعت وجودش در جهان نمی‌گنجد، در گیرودارِ یک خارِ کوچک، پنهان و محدود شده است.

نکته ادبی: این بیت به عظمت روح انسان در برابر حقارت تعلقات اشاره دارد.

مصطفی آمد که سازد همدمی کلمینی یا حمیرا کلمی

حقیقتِ معنوی (مصطفی) آمد تا با تو همدمی کند؛ 'ای حمیرا (لقب عایشه که در اینجا رمزِ نفس است)، با من سخن بگو، سخن بگو'.

نکته ادبی: اشاره به حدیث 'کلمینی یا حمیرا'. حمیرا در اینجا به معنای نفسِ انسانی است که مخاطبِ خطابِ الهی قرار می‌گیرد.

ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل تا ز نعل تو شود این کوه لعل

ای حمیرا، نعلین خود را در آتش بسوزان تا از اثرِ آن، این کوه وجودت به لعل (کیمیا) تبدیل شود.

نکته ادبی: نعل در آتش نهادن، کنایه از ریاضت کشیدن و سوختن تعلقات است.

این حمیرا لفظ تانیشست و جان نام تانیثش نهند این تازیان

لفظ 'حمیرا' از نظر دستوری تانیث (مؤنث) است، اما جانِ حقیقت، فراتر از این الفاظ است.

نکته ادبی: تانیث به معنای مؤنث بستنِ کلمه است؛ شاعر می‌گوید اسامی در زبان، قرارداد است.

لیک از تانیث جان را باک نیست روح را با مرد و زن اشراک نیست

اما برای جانِ انسان، مؤنث یا مذکر بودن اهمیتی ندارد؛ روحِ انسان از تقسیم‌بندی‌های جنسیتی مبراست.

نکته ادبی: اشراک به معنای شریک گرفتن یا تقسیم کردن است؛ روح واحد است.

از مونث وز مذکر برترست این نی آن جانست کز خشک و ترست

جان از مرد و زن بالاتر است و آن جانی نیست که وابسته به جسم (خشک و تر) باشد.

نکته ادبی: خشک و تر کنایه از عالم مادی و اجسام است.

این نه آن جانست کافزاید ز نان یا گهی باشد چنین گاهی چنان

این آن جانِ حیوانی نیست که با خوردن نان تقویت شود یا حالاتی متغیر داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به جانِ ملکوتی که وابسته به رزقِ مادی نیست.

خوش کننده ست و خوش و عین خوشی بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی

این جان، خودِ عینِ خوشی و شادی‌بخش است؛ ای کسی که طالبِ خوشی هستی، بدان که بدون این جان، خوشی وجود ندارد.

نکته ادبی: مرتشی به معنای رشوه گیرنده است که در اینجا استعاره از کسی است که به دنبالِ لذت‌های پست است.

چون تو شیرین از شکر باشی بود کان شکر گاهی ز تو غایب شود

اگر شادی تو وابسته به شکر (لذت) باشد، آن شادی وابسته است و گاهی از تو غایب می‌شود.

نکته ادبی: بود در اینجا به معنای وجودِ مشروط است.

چون شکر گردی ز تاثیر وفا پس شکر کی از شکر باشد جدا

اما وقتی از تاثیرِ وفاداری، خودت شکر و شیرینی شدی، دیگر شیرینی از تو جدا نمی‌شود.

نکته ادبی: اتحادِ عاشق و معشوق در اینجا بیان شده است.

عاشق از خود چون غذا یابد رحیق عقل آنجا گم شود گم ای رفیق

وقتی عاشق از وجودِ خود، شرابِ نابِ معنوی بیابد، عقلِ منطقی در آنجا گم می‌شود، ای رفیق.

نکته ادبی: رحیق به معنای شراب خالص است که استعاره از معرفت ناب است.

عقل جزوی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود

عقلِ محدود و جزئی، عشق را انکار می‌کند، هرچند ادعا کند که صاحبِ سرّ و دانش است.

نکته ادبی: عقل جزئی در عرفان مولانا، عقلی است که اسیرِ استدلال‌های منطقیِ سطحی است.

زیرک و داناست اما نیست نیست تا فرشته لا نشد آهرمنیست

زیرک و دانا هست اما در حقیقت نیست است؛ تا وقتی که فرشته در برابر حق 'لا' (نفی خود) نگفت، در ساحتِ شیطانی باقی است.

نکته ادبی: لا گفتن به معنای نفیِ خود در برابرِ هستیِ مطلق است.

او بقول و فعل یار ما بود چون بحکم حال آیی لا بود

آن عقل در ظاهر یارِ ماست، اما وقتی به مرتبه تجربه قلبی برسی، می‌بینی که هیچ (لا) است.

نکته ادبی: حکمِ حال، یعنی تجربه حضوری و قلبی.

لا بود چون او نشد از هست نیست چونک طوعا لا نشد کرها بسیست

او 'لا' است چون از هستیِ کاذبِ خود نگذشته است؛ وقتی که از سرِ اختیار (طوعاً) 'لا' نشد، بالاخره از سرِ اجبار (کرها) نابود می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه انسان یا باید با اختیار فنا شود یا با اجبارِ مرگ.

جان کمالست و ندای او کمال مصطفی گویان ارحنا یا بلال

جان، کمال مطلق است و ندای او هم کمال است؛ پیامبر اکرم(ص) به بلال می‌فرمود: 'آسوده‌مان کن ای بلال' (با بانگ اذان).

نکته ادبی: اشاره به حدیث 'ارحنا یا بلال' که اذان را مایه آرامش و رهایی از بندِ دنیا می‌داند.

ای بلال افراز بانگ سلسلت زان دمی کاندر دمیدم در دلت

ای بلال، آن بانگِ پیوسته و زنجیروارِ خود را سر بده، از همان دمی که در دلت دمیدم.

نکته ادبی: سلسلت یعنی بانگِ پیاپی و زنجیرمانند.

زان دمی کادم از آن مدهوش گشت هوش اهل آسمان بیهوش گشت

از همان نفسی که آدم از آن مدهوش شد و هوشِ فرشتگانِ آسمان هم از سرشان پرید.

نکته ادبی: مدهوشی به معنای غلبه‌یِ جذبه و عشق است.

مصطفی بی خویش شد زان خوب صوت شد نمازش از شب تعریس فوت

پیامبر از آن صوتِ زیبا از خود بی‌خود شد و به خاطر همان شب تعریس (خوابِ مبارک)، نماز صبحش قضا شد.

نکته ادبی: تعریس در لغت به معنای استراحتِ شبانه است و در اینجا به واقعه‌ای اشاره دارد که پیامبر از شدتِ غرق شدن در معنویات، نماز صبح را با تأخیر خواندند.

سر از آن خواب مبارک بر نداشت تا نماز صبحدم آمد بچاشت

سر از آن خوابِ الهی برنداشت تا وقتِ نماز صبح به چاشت (صبح‌گاهِ دیرتر) رسید.

نکته ادبی: چاشت به معنای پیش‌ازظهر است.

در شب تعریس پیش آن عروس یافت جان پاک ایشان دستبوس

در آن شبِ استراحت، جانِ پاکِ پیامبر و یاران، در پیشگاهِ آن عروسِ معنوی (حقیقت) دست‌بوسِ الهی شد.

نکته ادبی: عروس استعاره از تجلیاتِ حق است.

عشق و جان هر دو نهانند و ستیر گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر

عشق و جان، هر دو پنهان و پوشیده‌اند؛ اگر حقیقت را به 'عروس' تشبیه کردم، عیب نگیر.

نکته ادبی: ستیر به معنای پوشیده و پنهان است.

از ملولی یار خامش کردمی گر همو مهلت بدادی یکدمی

اگر یار (خداوند) مهلت می‌داد، به خاطر ملال و خستگیِ شنوندگان، سکوت می‌کردم.

نکته ادبی: خاموش کردن در اینجا به معنای ترکِ سخن است.

لیک می گوید بگو هین عیب نیست جز تقاضای قضای غیب نیست

اما یار می‌گوید سخن بگو، عیبی ندارد؛ این‌ها جز تقاضای مقدراتِ غیبی نیست.

نکته ادبی: قضای غیب، اشاره به تقدیرات الهی است.

عیب باشد کو نبیند جز که عیب عیب کی بیند روان پاک غیب

عیب‌جو کسی است که جز عیب نمی‌بیند؛ روانِ پاکِ الهی، چگونه ممکن است عیب ببیند؟

نکته ادبی: نگاهِ منفی و عیب‌جو، نشانه ضعفِ دیدِ انسان است.

عیب شد نسبت به مخلوق جهول نی به نسبت با خداوند قبول

عیب، نسبتی است که انسانِ نادان به هستی می‌دهد، نه اینکه در پیشگاهِ خداوندِ مقبول، عیبی وجود داشته باشد.

نکته ادبی: جهول به معنای نادان است.

کفر هم نسبت به خالق حکمتست چون به ما نسبت کنی کفر آفتست

کفر هم نسبت به خالق، حکمت است (چون بخشی از نظام هستی است)، اما اگر تو آن را به خود نسبت دهی، کفر برایت آفت است.

نکته ادبی: این بیت به نگاهِ وحدت‌وجود و کلی‌نگر اشاره دارد که در نگاهِ حق، همه چیز در جایگاه خود درست است.

ور یکی عیبی بود با صد حیات بر مثال چوب باشد در نبات

و اگر عیبی همراه با صد حیات وجود داشته باشد، مانند چوبِ خشکی است در میانِ گیاهانِ زنده (که جزئی از طبیعت است).

نکته ادبی: تمثیلِ هماهنگی اجزای هستی.

در ترازو هر دو را یکسان کشند زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند

در ترازوی حق، هر دو (عیب و حیات/هستی و نیستی) را یکسان می‌سنجند، چرا که هر دو مانند جسم و جان، مکمل یکدیگرند.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ اضداد و نگاهِ کل‌نگرانه عرفانی.

پس بزرگان این نگفتند از گزاف جسم پاکان عین جان افتاد صاف

بزرگان و عارفان بیهوده و گزاف نگفته‌اند که کالبدِ انسان‌های پاک و وارسته، در حقیقت همان جانِ خالص و شفاف است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «عین جان» برای تاکید بر یکی بودن جسم و روح در اولیا به کار رفته است.

گفتشان و نفسشان و نقششان جمله جان مطلق آمد بی نشان

گفتار، نفس و ظاهرِ این بزرگان، همگی جلوه‌ای از جانِ مطلق است که هیچ قید و بند و نشانی از محدودیت‌های دنیوی ندارد.

نکته ادبی: «جان مطلق» ترکیبی است برای توصیف روحی که از قیود مادی رها شده است.

جان دشمن دارشان جسمست صرف چون زیاد از نرد او اسمست صرف

اما جانِ کسانی که با این پاکان دشمنی می‌کنند، تنها در جسمشان خلاصه می‌شود؛ همان‌گونه که مهره‌ی نرد تنها یک نام است و ارزشی جز بازیچه بودن ندارد.

نکته ادبی: تشبیه دشمنان به «نرد» (مهره بازی) نشان‌دهنده پوچی و عدمِ حقیقتِ وجودی آنان در تقابل با اولیاست.

آن به خاک اندر شد و کل خاک شد وین نمک اندر شد و کل پاک شد

آن گروهِ غافل در خاکِ تن فرورفتند و تمامِ وجودشان خاکی و فانی شد، اما این گروهِ پاک به «نمکِ» حقیقت پیوستند و سرتاپا پاک گشتند.

نکته ادبی: «نمک» در اینجا کنایه از فیض و حقیقتِ الهی است که مانع از فساد (تبدیل به خاک شدن) می‌شود.

آن نمک کز وی محمد املحست زان حدیث با نمک او افصحست

آن نمک (حقیقتی) که پیامبر اسلام (ص) بیشترین بهره را از آن دارد و به همین دلیل است که سخنان او از همگان فصیح‌تر و دل‌نشین‌تر است.

نکته ادبی: «املح» از ریشه مِلح (نمک) به معنای ملیح و دل‌نشین است و اشاره به کمالِ فصاحت و کمالِ الهی دارد.

این نمک باقیست از میراث او با توند آن وارثان او بجو

این خاصیتِ نمکین (فیضِ الهی) از میراثِ آن حضرت باقی مانده است؛ تو باید این فیض را در وجودِ وارثانِ راستینِ او جست‌وجو کنی.

نکته ادبی: «میراث» اشاره به انتقالِ ولایت و حقیقتِ محمدی به اولیای الهی پس از پیامبر دارد.

پیش تو شسته ترا خود پیش کو پیش هستت جان پیش اندیش کو

تو که خود را در زمان و مکان محبوس کرده‌ای، چگونه می‌خواهی حقیقتِ جان را درک کنی؟ اصلاً برای جان که فراسوی مکان است، پیش و پسی وجود ندارد.

نکته ادبی: استفاده از واژه «پیش» به معنای تقدمِ زمانی یا مکانی است که برای روح بی‌معناست.

گر تو خود را پیش و پس داری گمان بستهٔ جسمی و محرومی ز جان

اگر گمان می‌کنی که خودت دارای «پیش» و «پس» (آینده و گذشته یا موقعیت‌های مکانی) هستی، در حقیقت اسیرِ کالبدِ خویشی و از درکِ حقیقتِ جان محروم مانده‌ای.

نکته ادبی: در اینجا «بسته جسم» استعاره از اسارت در قیود مادی است.

زیر و بالا پیش و پس وصف تنست بی جهتها ذات جان روشنست

مفاهیمی چون زیر، بالا، پیش و پس، تنها اوصافِ جسم و بدن هستند؛ ذاتِ جان که از جنسِ نور است، فراتر از هرگونه جهتی قرار دارد.

نکته ادبی: تضاد میانِ «وصف تن» (محدود) و «ذات جان» (مطلق و بی‌جهت) محورِ اصلی این بیت است.

برگشا از نور پاک شه نظر تا نپنداری تو چون کوته نظر

دیده‌ی خود را با نورِ پاکِ الهی بگشا تا مانندِ کوته‌نظران، حقیقت را محدود و ناقص نپنداری.

نکته ادبی: «شه» در اینجا کنایه از خداوند یا انسانِ کامل (مظهر نور الهی) است.

که همینی در غم و شادی و بس ای عدم کو مر عدم را پیش و پس

ای کسی که خود را در غم و شادی غرق کرده‌ای و گمان می‌کنی همین هستی که می‌بینی؛ ای که در برابرِ هستیِ مطلق، عدم هستی، آیا عدم را پیش و پسی هست؟

نکته ادبی: استفاده از واژه «عدم» برای انسان، تاکید بر این نکته است که هستیِ حقیقی تنها از آنِ خداوند است.

روز بارانست می رو تا به شب نه ازین باران از آن باران رب

اکنون روزِ بارانِ رحمتِ الهی است؛ تا شب در پیِ آن باش. منظورم آن بارانِ آسمانی نیست، بلکه بارانِ فیض و لطفِ پروردگار است.

نکته ادبی: «باران» استعاره از فیضِ جاریِ الهی و هدایت است که در هر زمان در دسترسِ سالکان است.