مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی

مولوی
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
خواجه چون دیدش فتاده همچنین بر جهید و زد کله را بر زمین
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید خواجه بر جست و گریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوش حنین این چه بودت این چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوش آواز من ای دریغا همدم و همراز من
ای دریغا مرغ خوش الحان من راح روح و روضه و ریحان من
گر سلیمان را چنین مرغی بدی کی خود او مشغول آن مرغان شدی
ای دریغا مرغ کارزان یافتم زود روی از روی او بر تافتم
ای زبان تو بس زیانی بر وری چون توی گویا چه گویم من ترا
ای زبان هم آتش و هم خرمنی چند این آتش درین خرمن زنی
در نهان جان از تو افغان می کند گرچه هر چه گوییش آن می کند
ای زبان هم گنج بی پایان توی ای زبان هم رنج بی درمان توی
هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی هم انیس وحشت هجران توی
چند امانم می دهی ای بی امان ای تو زه کرده به کین من کمان
نک بپرانیده ای مرغ مرا در چراگاه ستم کم کن چرا
یا جواب من بگو یا داد ده یا مرا ز اسباب شادی یاد ده
ای دریغا نور ظلمت سوز من ای دریغا صبح روز افروز من
ای دریغا مرغ خوش پرواز من ز انتها پریده تا آغاز من
عاشق رنجست نادان تا ابد خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد
از کبد فارغ بدم با روی تو وز زبد صافی بدم در جوی تو
این دریغاها خیال دیدنست وز وجود نقد خود ببریدنست
غیرت حق بود و با حق چاره نیست کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست
غیرت آن باشد که او غیر همه ست آنک افزون از بیان و دمدمه ست
ای دریغا اشک من دریا بدی تا نثار دلبر زیبا بدی
طوطی من مرغ زیرکسار من ترجمان فکرت و اسرار من
هرچه روزی داد و ناداد آیدم او ز اول گفته تا یاد آیدم
طوطیی کآید ز وحی آواز او پیش از آغاز وجود آغاز او
اندرون تست آن طوطی نهان عکس او را دیده تو بر این و آن
می برد شادیت را تو شاد ازو می پذیری ظلم را چون داد ازو
ای که جان را بهر تن می سوختی سوختی جان را و تن افروختی
سوختم من سوخته خواهد کسی تا زمن آتش زند اندر خسی
سوخته چون قابل آتش بود سوخته بستان که آتش کش بود
ای دریغا ای دریغا ای دریغ کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد شیر هجر آشفته و خون ریز شد
آنک او هشیار خود تندست و مست چون بود چون او قدح گیرد به دست
شیر مستی کز صفت بیرون بود از بسیط مرغزار افزون بود
قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیه اندیش من قافیهٔ دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی من نه اثباتم منم بی ذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم پس کسی در ناکسی در بافتم
جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند
جمله شاهان پست پست خویش را جمله خلقان مست مست خویش را
می شود صیاد مرغان را شکار تا کند ناگاه ایشان را شکار
بی دلان را دلبران جسته بجان جمله معشوقان شکار عاشقان
هر که عاشق دیدیش معشوق دان کو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان آب جوید هم به عالم تشنگان
چونک عاشق اوست تو خاموش باش او چو گوشت می کشد تو گوش باش
بند کن چون سیل سیلانی کند ور نه رسوایی و ویرانی کند
من چه غم دارم که ویرانی بود زیر ویران گنج سلطانی بود
غرق حق خواهد که باشد غرق تر همچو موج بحر جان زیر و زبر
زیر دریا خوشتر آید یا زبر تیر او دلکش تر آید یا سپر
پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا گر طرب را باز دانی از بلا
گر مرادت را مذاق شکرست بی مرادی نه مراد دلبرست
هر ستاره ش خونبهای صد هلال خون عالم ریختن او را حلال
ما بها و خونبها را یافتیم جانب جان باختن بشتافتیم
ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل بردگی
من دلش جسته به صد ناز و دلال او بهانه کرده با من از ملال
گفتم آخر غرق تست این عقل و جان گفت رو رو بر من این افسون مخوان
من ندانم آنچ اندیشیده ای ای دو دیده دوست را چون دیده ای
ای گرانجان خوار دیدستی ورا زانک بس ارزان خریدستی ورا
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد گوهری طفلی به قرصی نان دهد
غرق عشقی ام که غرقست اندرین عشقهای اولین و آخرین
مجملش گفتم نکردم زان بیان ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گویم لب دریا بود من چو لا گویم مراد الا بود
من ز شیرینی نشستم رو ترش من ز بسیاری گفتارم خمش
تا که شیرینی ما از دو جهان در حجاب رو ترش باشد نهان
تا که در هر گوش ناید این سخن یک همی گویم ز صد سر لدن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از مثنوی با روایتی داستانی آغاز می‌شود که در آن طوطیِ تاجر با تظاهر به مرگ، خود را از قفس می‌رهاند. این حادثه، بستری برای گذار از یک حکایت تمثیلی به تأملات عمیق عرفانی و فلسفی فراهم می‌کند. در این ابیات، تاجر که در ظاهر به سوگ طوطی نشسته است، ناگهان درگیر واگویه‌هایی در باب ماهیت زبان، حقیقت و جایگاه هستی انسان می‌شود.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر به دوگانگیِ زبان می‌پردازد که هم گنجی بی‌پایان است و هم رنجی بی درمان؛ و از این رهگذر به نقدِ صورت‌گرایی و تعلقاتِ ظاهری می‌رسد. پیامِ اصلیِ متن، دعوت به رهایی از بندِ کلمات، مفاهیم و دوگانگی‌های عقلانی است تا از این طریق، سالک بتواند به حقیقتی که فراتر از نفی و اثبات و فراتر از بیانِ لفظی است، دست یابد.

معنای روان

چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد

وقتی طوطی این ماجرا را از زبان مرغان شنید، لرزید، بر زمین افتاد و در ظاهر جان داد.

نکته ادبی: واژه 'سرد شدن' کنایه از مرگ و از دست رفتن گرمای حیات است.

خواجه چون دیدش فتاده همچنین بر جهید و زد کله را بر زمین

تاجر وقتی طوطی را در آن حالِ افتاده دید، از جا برخاست و از شدت اندوه، کلاه خود را به زمین کوبید.

نکته ادبی: 'کله' در اینجا به معنای کلاه یا دستار است که کوبیدن آن بر زمین، نشانه کمالِ اندوه یا خشم است.

چون بدین رنگ و بدین حالش بدید خواجه بر جست و گریبان را درید

وقتی تاجر او را در آن رنگ و حال دید، بی درنگ برخاست و گریبان خود را از غم درید.

نکته ادبی: 'گریبان دریدن' کنایه مشهور از سوگواری و نهایتِ بیقراری در فرهنگ ایرانی است.

گفت ای طوطی خوب خوش حنین این چه بودت این چرا گشتی چنین

تاجر گفت: ای طوطیِ زیبا و خوش‌گفتار، این چه حالتی بود که برایت پیش آمد؟ چرا اینگونه شدی؟

نکته ادبی: 'حنین' به معنای نالیدن و اشتیاق است؛ 'خوش‌حنین' یعنی کسی که زیبا و با اشتیاق سخن می‌گوید.

ای دریغا مرغ خوش آواز من ای دریغا همدم و همراز من

افسوس که مرغ خوش‌آواز من از دست رفت؛ دریغ از همدم و محرم اسرار من.

نکته ادبی: تکرار واژه 'ای دریغا' برای القای حسرتِ عمیق و لحنِ سوگوارانه به کار رفته است.

ای دریغا مرغ خوش الحان من راح روح و روضه و ریحان من

دریغ از مرغ خوش‌نغمه‌ام؛ او که شادی‌بخشِ جان، و چون گلستان و گلِ خوشبو برای من بود.

نکته ادبی: 'راح' به معنای آرامش و راحتی است؛ 'روضه و ریحان' استعاره از بهشت و طراوت است.

گر سلیمان را چنین مرغی بدی کی خود او مشغول آن مرغان شدی

اگر سلیمان پیامبر چنین مرغی داشت، هرگز به آن مرغانِ دیگر مشغول نمی‌شد و چنین مرغی را از دست نمی‌داد.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان نبی و هدهد دارد که نمادِ آگاهی و دانایی است.

ای دریغا مرغ کارزان یافتم زود روی از روی او بر تافتم

دریغ که مرغی چنان ارزشمند داشتم و به سادگی و زود هنگام، از او روی برگرداندم و قدرش را ندانستم.

نکته ادبی: 'کارزان' به معنای باارزش و گران‌بهاست.

ای زبان تو بس زیانی بر وری چون توی گویا چه گویم من ترا

ای زبان! تو بسیار زیان‌باری؛ وقتی خودت گویا و سخنگو هستی، من چه بگویم؟

نکته ادبی: نکته اخلاقی-عرفانی در باب قدرتِ زبان و اینکه زبان گاهی از اختیارِ انسان خارج است.

ای زبان هم آتش و هم خرمنی چند این آتش درین خرمن زنی

ای زبان! هم چون آتشی سوزان هستی و هم محصولِ (خرمنِ) این آتش؛ تا کی می‌خواهی این خرمن را به آتش بکشی؟

نکته ادبی: تضاد بین 'آتش' و 'خرمن' برای نشان دادن ویرانگریِ زبان است.

در نهان جان از تو افغان می کند گرچه هر چه گوییش آن می کند

جانِ آدمی در پنهان از دست تو ناله می‌کند، هرچند که گوش به فرمانِ توست و هرچه می‌گویی را انجام می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به کشمکش میانِ درون (جان) و بیرون (گفتار/زبان).

ای زبان هم گنج بی پایان توی ای زبان هم رنج بی درمان توی

ای زبان! هم گنجی بی‌پایان هستی (به دلیل دانش) و هم رنجی که درمانی ندارد (به دلیل لغزش).

نکته ادبی: آرایه تضاد در واژگان 'گنج' و 'رنج' برای نشان دادن ماهیتِ دوگانه زبان.

هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی هم انیس وحشت هجران توی

هم آواز و فریبِ مرغانِ دیگر تویی، و هم مونسِ تنهایی و هجرانِ من.

نکته ادبی: 'صفیر' به معنای سوت و آواز مرغان است.

چند امانم می دهی ای بی امان ای تو زه کرده به کین من کمان

ای زبان که هیچ امنیتی از تو نیست، تا کی به من امان می‌دهی؟ تو برای کینه‌توزی با من، کمانِ خود را زه کرده‌ای.

نکته ادبی: استعاره زبان به دشمنی که قصد حمله دارد.

نک بپرانیده ای مرغ مرا در چراگاه ستم کم کن چرا

حالا که مرغ مرا پرانده‌ای (از دستم دادی)، دیگر در چراگاهِ ستمِ من (قلبِ غمگینم) چرا نکن.

نکته ادبی: 'چراگاه ستم' کنایه از دلِ رنج‌دیده و پر از اندوهِ تاجر است.

یا جواب من بگو یا داد ده یا مرا ز اسباب شادی یاد ده

یا جوابِ دردم را بده، یا به من دادخواهی کن، یا راهِ شادی را به من بیاموز.

نکته ادبی: 'داد' به معنای عدالت و انصاف است.

ای دریغا نور ظلمت سوز من ای دریغا صبح روز افروز من

دریغ از نوری که ظلمتِ من را می‌سوزاند؛ دریغ از صبحی که روزِ مرا روشن می‌کرد.

نکته ادبی: طوطی به عنوان راهنما و نورِ حقیقتِ تاجر معرفی می‌شود.

ای دریغا مرغ خوش پرواز من ز انتها پریده تا آغاز من

دریغ از مرغِ خوش‌پرواز من که از نهایتِ عالم تا آغازِ هستیِ من پر کشیده است.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ نزولی و صعودیِ روح و جایگاهِ معنویِ طوطی.

عاشق رنجست نادان تا ابد خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد

آدمیِ نادان تا ابد عاشقِ رنج است؛ برخیز و آیه 'لا اقسم' تا 'فی کبد' را بخوان که انسان در رنج آفریده شده است.

نکته ادبی: اشاره به سوره بلد (آیه ۴) که تأکید می‌کند انسان در رنج و دشواری خلق شده است.

از کبد فارغ بدم با روی تو وز زبد صافی بدم در جوی تو

من پیش از این، با وجودِ تو از رنج (کبد) فارغ بودم و در جویِ تو از هر ناپاکی و کف (زبد) پاک بودم.

نکته ادبی: بازی با واژگان 'کبد' (رنج) و 'زبد' (کف روی آب) برای توصیف وضعیتِ پیشینِ تاجر.

این دریغاها خیال دیدنست وز وجود نقد خود ببریدنست

این دریغ گفتن‌ها، فقط خیالِ دیدنِ دوباره اوست و نشان‌دهنده آن است که انسان از حقیقتِ وجودِ نقدِ خویش دور افتاده است.

نکته ادبی: 'وجود نقد' اشاره به حقیقتِ حاضر و درونیِ هر فرد است.

غیرت حق بود و با حق چاره نیست کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست

این اتفاق (مرگِ طوطی) نشانه‌ی غیرتِ حق بود و در برابرِ کارِ خدا چاره‌ای نیست؛ کدام دلی است که از عشقِ خدا پاره پاره نشده باشد؟

نکته ادبی: 'غیرت' در عرفان به معنای آن است که خداوند اجازه نمی‌دهد دلِ بنده به چیزی غیر از او مشغول شود.

غیرت آن باشد که او غیر همه ست آنک افزون از بیان و دمدمه ست

غیرتِ الهی آن است که او غیرِ همه چیز است؛ حقیقتی که بالاتر از هر بیان و سروصدایی است.

نکته ادبی: تعریف عرفانی از مفهومِ 'غیرتِ حق' که فراتر از ادراکِ عادی است.

ای دریغا اشک من دریا بدی تا نثار دلبر زیبا بدی

ای کاش اشکِ من دریایی بود تا آن را نثارِ آن دلبرِ زیبا می‌کردم.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شدتِ عشق و اشتیاق.

طوطی من مرغ زیرکسار من ترجمان فکرت و اسرار من

طوطیِ من، پرنده‌ی زیرکِ من بود؛ او ترجمانِ فکر و اسرارِ من بود.

نکته ادبی: 'زیرکسار' یعنی کسی که دارای هوش و ذکاوت است.

هرچه روزی داد و ناداد آیدم او ز اول گفته تا یاد آیدم

هرچه در زندگی به من می‌رسید یا نمی‌رسید، او از همان ابتدا به من یادآوری می‌کرد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ راهنما و حکیمانه طوطی.

طوطیی کآید ز وحی آواز او پیش از آغاز وجود آغاز او

طوطیی که آوازش از وحی است؛ یعنی دانشِ او قبل از آغازِ وجودِ من، ریشه در ازل داشته است.

نکته ادبی: اشاره به آگاهیِ لَدُنی (الهی) که فراتر از زمان است.

اندرون تست آن طوطی نهان عکس او را دیده تو بر این و آن

آن طوطیِ حقیقی در درونِ تو پنهان است؛ تو فقط عکسِ او را در این و آن (موجودات عالم) دیده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به حقیقتِ درونی (انسان کامل) که در دلِ هر آدمی نهفته است.

می برد شادیت را تو شاد ازو می پذیری ظلم را چون داد ازو

تو شادی‌ات را از او می‌گیری، پس از او راضی باش و ظلمِ او را نیز چون دادِ او بپذیر.

نکته ادبی: دعوت به تسلیم در برابرِ مشیتِ الهی.

ای که جان را بهر تن می سوختی سوختی جان را و تن افروختی

ای کسی که جانت را به خاطرِ تن می‌سوزاندی؛ حقیقتِ جان را سوزاندی و تن را (که فانی است) افروختی.

نکته ادبی: نقدِ توجه بیش از حد به کالبدِ مادی و غفلت از روح.

سوختم من سوخته خواهد کسی تا زمن آتش زند اندر خسی

من سوخته‌ام؛ کسی را می‌خواهم که خود سوخته باشد تا بتواند از من آتشی بر خسی (خاری) بزند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه فقط کسی که خودِ حقیقت را چشیده می‌تواند راهبرِ دیگران باشد.

سوخته چون قابل آتش بود سوخته بستان که آتش کش بود

کسی که سوخته است (در عشق)، قابلِ پذیرشِ آتشِ الهی است؛ پس به دنبالِ سوخته‌ای باش که خود، آتش‌زننده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'مرشد' یا 'پیرِ کامل' که راهبرِ سالکان است.

ای دریغا ای دریغا ای دریغ کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ

دریغ، دریغ که آن ماهِ زیبا پشتِ ابر پنهان شد.

نکته ادبی: 'میغ' به معنای ابر است؛ استعاره از پنهان شدنِ حقیقت.

چون زنم دم کآتش دل تیز شد شیر هجر آشفته و خون ریز شد

چگونه سخن بگویم که آتشِ دل تندتر شد و شیرِ هجران، خشمگین و خونریز گشت.

نکته ادبی: 'شیرِ هجر' استعاره از هجرانِ دردناک که مانند درنده‌ای انسان را می‌درد.

آنک او هشیار خود تندست و مست چون بود چون او قدح گیرد به دست

آن‌کسی که در حالتِ هشیاری این‌گونه تند و تیز است، اگر مست شود (از عشق)، چه خواهد کرد؟

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ روحیِ کسی که به مرتبه عشق رسیده است.

شیر مستی کز صفت بیرون بود از بسیط مرغزار افزون بود

شیرِ مستی که از صفاتِ بشری فراتر رفته بود، از دشتِ وسیعِ وجود نیز فراتر بود.

نکته ادبی: 'بسیط مرغزار' استعاره از عالمِ کثرت و جهانِ مادی است.

قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من

من در پیِ قافیه‌پردازی هستم، اما دلدارِ من می‌گوید به چیزی جز دیدارِ من فکر نکن.

نکته ادبی: تقابل میانِ 'شعر و سخن' (قافیه) و 'حقیقتِ دیدار' (وصال).

خوش نشین ای قافیه اندیش من قافیهٔ دولت توی در پیش من

ای قافیه‌اندیشِ من! با آرامش بنشین، زیرا قافیه‌ی اصلیِ دولت (خوشبختی) در پیشِ من است.

نکته ادبی: استعاره قافیه به معنایِ دست‌یابی به غایتِ مقصود.

حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان

حرف و کلام چیست که تو به آن فکر می‌کنی؟ حرف مانندِ خاری بر دیوارِ باغِ حقیقت است.

نکته ادبی: توصیفِ محدودیتِ زبان در برابرِ حقیقت.

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم

حرف و صوت و گفت را کنار می‌گذارم تا بدون این سه، با تو سخن بگویم.

نکته ادبی: اشاره به 'زبانِ حال' و ارتباطِ بی‌واسطه با معبود.

آن دمی کز آدمش کردم نهان با تو گویم ای تو اسرار جهان

آن حرفی (سخنی) را که از آدم (ع) پنهان کردم، ای تو که اسرارِ جهانی، با تو می‌گویم.

نکته ادبی: اشاره به اسرارِ الاهی که فراتر از عقلِ بشری است.

آن دمی را که نگفتم با خلیل و آن غمی را که نداند جبرئیل

آن سخنی که با خلیل (ابراهیم ع) نگفتم و آن غمی که جبرئیل هم از آن آگاه نیست.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ 'قربِ نوافل' یا تنهاییِ مطلقِ الهی.

آن دمی کز وی مسیحا دم نزد حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد

آن سخنی که مسیح (ع) هم بر زبان نیاورد؛ حق از شدتِ غیرت، حتی بدونِ من هم حرفی نزد.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ مطلق و فنایِ مطلق.

ما چه باشد در لغت اثبات و نفی من نه اثباتم منم بی ذات و نفی

در لغت، 'ما' چیست؟ اثبات و نفی است. اما من نه اثباتم و نه نفی؛ من فراتر از این‌ها هستم.

نکته ادبی: تعبیر عرفانی از مقامِ 'فنایِ از فنا' و عبور از دوگانگی‌های زبانی.

من کسی در ناکسی در یافتم پس کسی در ناکسی در بافتم

من در ناکسی (فنایِ خود)، کسی (حقیقتِ الهی) را یافتم؛ پس در این ناکسی، حقیقتی را بافتم.

نکته ادبی: پارادوکسِ عرفانی: رسیدن به وجودِ حقیقی از طریقِ نیستی و فروتنی.

جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند

همه شاهان بنده و مطیعِ امیالِ خود هستند و همه مردم اسیرِ عادت‌ها و باورهایِ خود.

نکته ادبی: نقدِ خودپرستی و اسارتِ انسان در بندِ منیّت.

جمله شاهان پست پست خویش را جمله خلقان مست مست خویش را

همه پادشاهان در برابرِ خودِ کوچک‌شان پست هستند و همه مردم در مستیِ خویش غرق‌اند.

نکته ادبی: تکرار واژه 'پست' و 'مست' برای تأکید بر گمراهیِ انسانِ غافل.

می شود صیاد مرغان را شکار تا کند ناگاه ایشان را شکار

صیاد، مرغان را شکار می‌کند تا ناگهان خود نیز شکار شود.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ بازتاب و اینکه هر کس در پیِ شکارِ دیگری باشد، خود گرفتار خواهد شد.

بی دلان را دلبران جسته بجان جمله معشوقان شکار عاشقان

عاشقانِ بی دل، با جان و دل به دنبالِ دلبران می‌گردند؛ در حقیقت، تمامِ معشوقان، شکارِ عاشقان هستند.

نکته ادبی: چرخشِ نقش‌ها در عشق؛ عاشق و معشوق در نهایت یکی هستند.

هر که عاشق دیدیش معشوق دان کو به نسبت هست هم این و هم آن

هر کس را که دیدی عاشق است، بدان که او معشوق نیز هست؛ چرا که به لحاظِ نسبت، هم این است و هم آن.

نکته ادبی: وحدتِ عاشق و معشوق در نگاهِ عرفانی.

تشنگان گر آب جویند از جهان آب جوید هم به عالم تشنگان

اگر تشنه‌کامان به دنبال آب می‌گردند، بدانند که در عالم حقیقت، آن آب (خدا) نیز در پیِ تشنگان است.

نکته ادبی: تشنگان استعاره از طالبانِ حق و آب نمادِ فضل و رحمتِ الهی است.

چونک عاشق اوست تو خاموش باش او چو گوشت می کشد تو گوش باش

چون معشوقِ حقیقی (خدا) عاشقِ توست، خاموش باش و سخنی مگو، و همچنان که او گوشِ تو را می‌گیرد و می‌کشد، تو نیز تسلیمِ مطلقِ او باش.

نکته ادبی: مراعات نظیر میان گوش و کشیدن که کنایه از هدایتِ الهی است.

بند کن چون سیل سیلانی کند ور نه رسوایی و ویرانی کند

اگر سیلِ عشق جاری شد، جلوی آن را بگیر و مهارش کن، وگرنه این سیلِ بی‌مهار، ویرانی و رسوایی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: سیل استعاره از فورانِ احساسات و تجلیاتِ تندِ عشق است.

من چه غم دارم که ویرانی بود زیر ویران گنج سلطانی بود

من از ویرانیِ وجودِ خویش ترسی ندارم؛ زیرا در زیرِ این ویرانه‌ها، گنجِ سلطانیِ حقیقت پنهان است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث قدسی کُنتُ کَنزاً مَخفیّاً که گنجِ الهی در ویرانه‌های نفس است.

غرق حق خواهد که باشد غرق تر همچو موج بحر جان زیر و زبر

کسی که در حق غرق شده، می‌خواهد غرق‌تر هم بشود؛ درست مانندِ موجِ دریای جان که همواره در حرکت و زیر و زبر شدن است.

نکته ادبی: اشاره به فنای در توحید که پایانی ندارد و پیوسته در حالِ نوسان است.

زیر دریا خوشتر آید یا زبر تیر او دلکش تر آید یا سپر

آیا در زیرِ دریا (غرقگی در خدا) بودن بهتر است یا بر روی آن؟ آیا تیرِ تقدیرِ حق دلنشین‌تر است یا سپرِ دفاعیِ منیت؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای دعوت به انتخابِ فنا به جای بقا در خویشتن.

پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا گر طرب را باز دانی از بلا

ای دل، تو هنوز در دامِ وسوسه و خیال اسیری، اگر شادی و بلا را از هم جدا می‌دانی و یکی را خوب و دیگری را بد می‌پنداری.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ وحدتِ وجود که در آن خیر و شر در نگاهِ کل‌نگر، یکسان است.

گر مرادت را مذاق شکرست بی مرادی نه مراد دلبرست

اگر ذائقه تو فقط طعمِ شکر (خوشی) را می‌پسندد، پس تو هنوز به مقامِ رضایِ معشوق نرسیده‌ای که گاهی در بلا نهفته است.

نکته ادبی: مذاق شکر کنایه از خواهش‌های نفسانی و راحتی‌طلبیِ سالک است.

هر ستاره ش خونبهای صد هلال خون عالم ریختن او را حلال

هر ستاره‌ای (هر موجودی) در برابرِ ماهِ جمالِ حق، ناچیز است و خونِ این عالم در راهِ وصالِ او حلال است.

نکته ادبی: ستاره نمادِ موجوداتِ جزئی و ماه نمادِ حقیقتِ کلی است.

ما بها و خونبها را یافتیم جانب جان باختن بشتافتیم

ما بهایِ حقیقی و خونبهایِ جان را یافتیم؛ بنابراین با اشتیاق برای فدا کردنِ جان شتافتیم.

نکته ادبی: بها و خونبها تمثیلی از ارزشِ جان در برابرِ وصالِ جانان است.

ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل بردگی

ای عاشقان، زندگیِ راستینِ شما در مردنِ به نفس و رسیدن به این دل‌بردگی و عشق نهفته است.

نکته ادبی: جناسِ اشتقاقی میان دل، دلی و دل‌بردگی برای تأکید بر مفهومِ عشق.

من دلش جسته به صد ناز و دلال او بهانه کرده با من از ملال

من با صدها ناز و دلبری به دنبالِ دلِ او بودم، اما او با بهانه‌جویی و ابرازِ ملال، از من دوری می‌کرد.

نکته ادبی: دلال به معنای ناز و کرشمه است.

گفتم آخر غرق تست این عقل و جان گفت رو رو بر من این افسون مخوان

گفتم آخر عقل و جانِ من غرقِ در توست، معشوق گفت: برو این افسون‌ها را برای کسی دیگر بخوان (این‌ها فقط حرف است، عمل کو؟).

نکته ادبی: افسون مخوان کنایه از بی‌اعتباریِ سخنِ صرفِ زبانی بدونِ انطباق با حقیقتِ باطنی.

من ندانم آنچ اندیشیده ای ای دو دیده دوست را چون دیده ای

من نمی‌دانم تو چه در سر داری و چه اندیشیده‌ای؛ ای کسی که با دو چشمِ ظاهری‌ات چطور توانسته‌ای دوستِ نادیدنی را ببینی؟

نکته ادبی: تضاد میانِ دیدنِ ظاهری و شهودِ باطنی.

ای گرانجان خوار دیدستی ورا زانک بس ارزان خریدستی ورا

ای کسی که روحی سنگین و زمینی داری، تو او را خوار شمرده‌ای چون به بهای کمی او را به دست آورده‌ای.

نکته ادبی: گران‌جان کنایه از کسی است که در بندِ مادیات و سنگینیِ هواهای نفسانی است.

هرکه او ارزان خرد ارزان دهد گوهری طفلی به قرصی نان دهد

هرکس گوهرِ عشق را ارزان بخرد، ارزان هم آن را از دست می‌دهد؛ مثل کودکی که جواهری گرانبها را با یک قرص نان معاوضه می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ کودک و گوهر برای نشان دادنِ جهلِ انسان به ارزشِ عشق.

غرق عشقی ام که غرقست اندرین عشقهای اولین و آخرین

من غرقِ عشقی هستم که تمامِ عشق‌هایِ اول و آخر در درونِ آن غرق شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به عشقِ مطلقِ الهی که جامعِ همه عشق‌هاست.

مجملش گفتم نکردم زان بیان ورنه هم افهام سوزد هم زبان

من فقط اجمالی از آن گفتم و واردِ جزئیات نشدم، وگرنه هم زبانم می‌سوخت و هم عقلِ شنونده از درکِ آن ناتوان می‌گشت.

نکته ادبی: استعاره از شدتِ تجلیاتِ حق که وصف‌ناپذیر است.

من چو لب گویم لب دریا بود من چو لا گویم مراد الا بود

هرگاه من از «لب» سخن می‌گویم، منظورم دریایِ حقیقت است و هرگاه «لا» (نه) می‌گویم، مرادم همان «الا» (مگر خدا) است.

نکته ادبی: اشاره به کلمه توحید (لا اله الا الله)؛ لا نفیِ ماسوی‌الله و الا اثباتِ اوست.

من ز شیرینی نشستم رو ترش من ز بسیاری گفتارم خمش

من به خاطرِ شیرینیِ باطنی‌ام، در ظاهر رو ترش و عبوس هستم و به خاطرِ اینکه بیش از حد سخن گفته‌ام، اکنون خاموشم.

نکته ادبی: تضاد میانِ شیرینیِ باطن و ترش‌روییِ ظاهر.

تا که شیرینی ما از دو جهان در حجاب رو ترش باشد نهان

تا شیرینیِ وجودِ ما در این جهان، پشتِ نقابِ ترش‌روییِ ظاهری پنهان بماند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ پوشیدگیِ اسرارِ الهی از نامحرمان.

تا که در هر گوش ناید این سخن یک همی گویم ز صد سر لدن

تا این سخن به گوشِ هر کسی نرسد، من از صد رازِ الهیِ (لدنّی)، تنها یک کلمه را بر زبان می‌آورم.

نکته ادبی: علم لدنّی دانشی است که مستقیماً از جانبِ خداوند به قلبِ عارف افاضه می‌شود.