مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۸۷ - تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد

مولوی
صاحب دل را ندارد آن زیان گر خورد او زهر قاتل را عیان
زانک صحت یافت و از پرهیز رست طالب مسکین میان تب درست
گفت پیغامبر که ای مرد جری هان مکن با هیچ مطلوبی مری
در تو نمرودیست آتش در مرو رفت خواهی اول ابراهیم شو
چون نه ای سباح و نه دریایی در میفکن خویش از خودراییی
او ز آتش ورد احمر آورد از زیانها سود بر سر آورد
کاملی گر خاک گیرد زر شود ناقص ار زر برد خاکستر شود
چون قبول حق بود آن مرد راست دست او در کارها دست خداست
دست ناقص دست شیطانست و دیو زانک اندر دام تکلیفست و ریو
جهل آید پیش او دانش شود جهل شد علمی که در منکر رود
هرچه گیرد علتی علت شود کفر گیرد کاملی ملت شود
ای مری کرده پیاده با سوار سر نخواهی برد اکنون پای دار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با نگاهی عرفانی و اخلاقی، به تفاوتِ بنیادین میان «انسان کامل» (سالکِ واصل) و «انسان خام» (سالکِ مبتدی یا خودبین) می‌پردازد. فضای کلی متن، هشداری است به کسانی که بدونِ طی کردنِ مراحلِ سیر و سلوک و داشتنِ ظرفیتِ معنوی، می‌خواهند در اعمال و رفتار، خود را با بزرگانِ این راه هم‌تراز کنند.

مضمون اصلی، نکوهشِ تقلیدِ کورکورانه و ادعای گزاف است. شاعر گوشزد می‌کند که کنشِ مردِ حق، از سرِ قدرتِ الهی است و هرچه بر او بگذرد، مایه‌ی کمال است، اما همان کنش برای فردِ ناپخته که هنوز در بندِ هوای نفس است، جز آسیب و تباهی نتیجه‌ای در بر ندارد. این بخش از متن بر ضرورتِ شناختِ جایگاهِ خود، تواضع در برابرِ حقیقت و پرهیز از شتاب‌زدگی در طریقت تأکید دارد.

معنای روان

صاحب دل را ندارد آن زیان گر خورد او زهر قاتل را عیان

کسی که دلش به نورِ حقیقت روشن است، هیچ آسیبی نمی‌بیند؛ حتی اگر آشکارا زهرِ کشنده‌ای بنوشد، به او گزندی نمی‌رسد.

نکته ادبی: «صاحب دل» کنایه از عارفِ واصل است. زهر قاتل استعاره از آزمون‌های سخت است.

زانک صحت یافت و از پرهیز رست طالب مسکین میان تب درست

چون او از بیماریِ نفس شفا یافته و از قیدِ پرهیزهای عادی رسته است؛ اما آن جست‌وجوگرِ بیچاره که هنوز در تبِ هوای نفس می‌سوزد، فکر می‌کند مثلِ اوست و به خطا می‌رود.

نکته ادبی: «صحت» در اینجا به معنای سلامتِ معنوی و روحانی است.

گفت پیغامبر که ای مرد جری هان مکن با هیچ مطلوبی مری

پیامبر فرمود: ای انسانِ جسور و نادان، زنهار! با هیچ حقیقت‌جویِ حقیقی و بزرگی، در نیفت و لجاجت نکن.

نکته ادبی: «مری» به معنای ستیز، جدل و لجاجت است.

در تو نمرودیست آتش در مرو رفت خواهی اول ابراهیم شو

اگر هنوز خویِ نمرودی (خودپرستی و آتش‌افروزی) در تو وجود دارد، به میانِ آتش (آزمون‌های دشوار) نرو؛ اگر می‌خواهی به آن مقام برسی، اول باید درونت را ابراهیم‌وار (پاک و تسلیم) کنی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان ابراهیم و نمرود؛ نمرود نماد نفسِ سرکش و ابراهیم نماد تسلیم و توحید است.

چون نه ای سباح و نه دریایی در میفکن خویش از خودراییی

وقتی نه شناگری (ماهر) هستی و نه از دریای معرفت خبری داری، از روی لجاجت و خودرأیی، خودت را به میانِ موج‌های خطرناک نینداز.

نکته ادبی: «خودرایی» به معنای لجاجت و خودبینی است که مانعِ بصیرت می‌شود.

او ز آتش ورد احمر آورد از زیانها سود بر سر آورد

او (مردِ حق) آتش را به گلِ سرخ تبدیل می‌کند و از دلِ زیان‌ها، سود و بهره می‌چیند.

نکته ادبی: «ورد احمر» استعاره از گل سرخ است؛ اشاره به تبدیلِ آتش به گلستان در داستانِ ابراهیم.

کاملی گر خاک گیرد زر شود ناقص ار زر برد خاکستر شود

اگر انسانِ کاملی خاک را در دست بگیرد، به طلا تبدیل می‌شود؛ اما اگر انسانِ ناقص و خام، طلا را هم به دست بگیرد، آن را به خاکستر تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به کیمیای وجودِ عارف که ذاتِ اشیاء را دگرگون می‌کند.

چون قبول حق بود آن مرد راست دست او در کارها دست خداست

چون آن مردِ راستین، موردِ پذیرشِ حق قرار گرفته است، دستِ او در انجامِ کارها، در واقع دستِ قدرتِ خداست.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ قدسی که خداوند می‌فرماید: «بنده به وسیله‌ی نوافل به من نزدیک می‌شود تا آنجا که گوش و چشم و دستِ او می‌شوم».

دست ناقص دست شیطانست و دیو زانک اندر دام تکلیفست و ریو

اما دستِ انسانِ ناقص، دستِ شیطان و دیو است؛ زیرا او در بندِ تکلیف‌های ظاهری و فریبِ نفس گرفتار است.

نکته ادبی: «تکلیف» در اینجا اشاره به قید و بندهای خشک و خالی از روح است که مانعِ رسیدن به حقیقت می‌شود.

جهل آید پیش او دانش شود جهل شد علمی که در منکر رود

جهل در حضورِ او به دانش تبدیل می‌شود؛ اما برای فردِ منکر و لجوج، همان دانشِ ظاهری هم به جهل بدل می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تغییرِ ماهیتِ اشیاء توسطِ پیر و عارف.

هرچه گیرد علتی علت شود کفر گیرد کاملی ملت شود

هرچه او به دست بگیرد، آن چیز مایه‌ی شفا و نیکی می‌شود؛ حتی اگر کفر را در نظر بگیرد، آن کفر برای او به دین و حقیقت بدل می‌شود.

نکته ادبی: «علتی» به معنای بیماری و «ملت» به معنای آیین و دین است.

ای مری کرده پیاده با سوار سر نخواهی برد اکنون پای دار

ای که پیاده به دنبالِ سوار می‌دوی و با او ستیزه می‌کنی، از این راهِ سخت جان به در نخواهی برد، پس اکنون بایست و دست از لجاجت بردار.

نکته ادبی: «سر بردن» کنایه از سلامت به مقصد رسیدن است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح نمرودیست... ابراهیم شو

اشاره به داستانِ نمرود و ابراهیم که نمادی از تضادِ بین نفسِ سرکش و ایمانِ خالص است.

استعاره آتش و گل سرخ (ورد احمر)

آتش به معنای بلا و امتحان، و گل سرخ به معنای لطف و تبدیل شدنِ بلا به نعمت است.

کنایه دستِ او دستِ خداست

کنایه از این‌که قدرتِ عملِ عارف، متصل به اراده‌ی الهی است.

تضاد (طباق) خاک و زر / پیاده و سوار

تضاد میانِ جایگاهِ ناقص و کامل، و یا ناتوانیِ مدعی در برابرِ توانمندیِ عارف.