مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۷۳ - مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد

مولوی
چونک خرگوش از رهایی شاد گشت سوی نخچیران دوان شد تا به دشت
شیر را چون دید در چه کشته زار چرخ می زد شادمان تا مرغزار
دست می زد چون رهید از دست مرگ سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ
شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد سر برآورد و حریف باد شد
برگها چون شاخ را بکشافتند تا به بالای درخت اشتافتند
با زبان شطاه شکر خدا می سراید هر بر و برگی جدا
که بپرورد اصل ما را ذوالعطا تا درخت استغلظ آمد و استوی
جانهای بسته اندر آب و گل چون رهند از آب و گلها شاددل
در هوای عشق حق رقصان شوند همچو قرص بدر بی نقصان شوند
چشمان در رقص و جانها خود مپرس وانک گرد جان از آنها خود مپرس
شیر را خرگوش در زندان نشاند ننگ شیری کو ز خرگوشی بماند
درچنان ننگی و آنگه این عجب فخر دین خواهد که گویندش لقب
ای تو شیری در تک این چاه فرد نقش چون خرگوش خونت ریخت و خورد
نفس خرگوشت به صحرا در چرا تو بقعر این چه چون و چرا
سوی نخچیران دوید آن شیرگیر کابشروا یا قوم اذ جاء البشیر
مژده مژده ای گروه عیش ساز کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
مژده مژده کان عدو جانها کند قهر خالقش دندانها
آنک از پنجه بسی سرها بکوفت همچو خس جاروب مرگش هم بروفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، تصویری است از پیروزیِ درایت بر زور و گذاری است نمادین از زندانِ دنیای مادی به آزادیِ بی‌کرانِ روح. شاعر با توصیفِ شادیِ خرگوش، نخست برون‌شد از بندِ ستمگر را ترسیم می‌کند و سپس این رویداد را به مثابه رهایی جان از قیدِ «آب و گِل» (تن) بازتعریف می‌کند؛ جایی که جان پس از رهایی، همچون درخت در هوای عشقِ الهی می‌رقصد و به کمال می‌رسد.

در نیمه دوم، لحنِ متن از روایتی داستانی به زبانی توبیخی و وعظ‌گونه تغییر می‌یابد. شاعر مخاطب (نفسِ آدمی) را به شیری در چاه‌افتاده تشبیه می‌کند که با وجودِ غرورِ کاذب، اسیرِ «خرگوشِ» نفسِ خویش شده است. این تمثیل، هشداری است به انسان که تا وقتی در بندِ منیّت و چون و چراهای دنیوی است، در واقعیت در قعرِ چاهِ تاریکِ جهل گرفتار است و باید برای رسیدن به آزادیِ حقیقی، این شیرِ نفس را مهار کند.

معنای روان

چونک خرگوش از رهایی شاد گشت سوی نخچیران دوان شد تا به دشت

وقتی خرگوش از بندِ اسارت رها شد و شادی تمام وجودش را فرا گرفت، به سرعت به سوی سایر حیوانات دوید تا این خبر خوش را به آن‌ها برساند.

نکته ادبی: «نخچیران» به معنای شکارها یا جانوران شکار شده است که در اینجا به معنای عامِ جانوران به کار رفته است.

شیر را چون دید در چه کشته زار چرخ می زد شادمان تا مرغزار

وقتی خرگوش مشاهده کرد که شیر در چاه کشته شده است، از شدت خوشحالی در مسیرِ بازگشت به سوی چمن‌زار، با شور و شعفِ تمام در حرکت بود.

نکته ادبی: «کشته‌زار» در اینجا کنایه از مکانِ مرگِ شیر در تهِ چاه است.

دست می زد چون رهید از دست مرگ سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ

همان‌طور که از چنگالِ مرگ رهایی یافت، دستانش را با خوشحالی به هم می‌زد و مانند شاخ و برگِ درختان، در هوا می‌رقصید.

نکته ادبی: تشبیه حالِ رقصانِ خرگوش به حرکتِ شاخ و برگِ درخت در باد.

شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد سر برآورد و حریف باد شد

(مانند درختی که) شاخ و برگش از حبسِ خاک آزاد شد، سر برآورد و با وزشِ باد همراه و هم‌نوا گردید.

نکته ادبی: استعاره از رهایی روح از جسمِ مادی که به «خاک» تشبیه شده است.

برگها چون شاخ را بکشافتند تا به بالای درخت اشتافتند

برگ‌ها با باز شدن، شاخه‌ها را نیز شکافتند و با شتاب به سمتِ بالاترین نقاطِ درخت حرکت کردند.

نکته ادبی: نمادِ کمال‌یابی و رشدِ روح به سوی درجاتِ عالی.

با زبان شطاه شکر خدا می سراید هر بر و برگی جدا

هر برگ و شاخه‌ای با زبانِ بی‌زبانی (حالی) و با حمد و ستایش، خداوند را نیایش می‌کند.

نکته ادبی: «شطاه» اشاره به واژه قرآنی «شَطْأَهُ» (جوانه) در سوره فتح دارد که به معنای جوانه‌ی زراعت است.

که بپرورد اصل ما را ذوالعطا تا درخت استغلظ آمد و استوی

این ستایش برای آن است که خداوندِ بسیار بخشنده، ریشه‌ی ما را پرورش داد تا درختِ وجودمان تنومند شد و به کمال و استواری رسید.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۲۹ سوره فتح: «فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ» که به استواری و کمالِ درخت اشاره دارد.

جانهای بسته اندر آب و گل چون رهند از آب و گلها شاددل

جان‌هایی که در زندانِ جسم (آب و گِل) گرفتار هستند، وقتی از این بند رهایی یابند، دل‌شاد می‌شوند.

نکته ادبی: «آب و گِل» استعاره از بدنِ خاکی و مادیِ انسان است.

در هوای عشق حق رقصان شوند همچو قرص بدر بی نقصان شوند

در فضای عشقِ الهی به رقص درمی‌آیند و همچون ماهِ شبِ چهارده، به کمال و درخشندگیِ بی‌نقص می‌رسند.

نکته ادبی: «قرصِ بدر» استعاره از کمالِ عارفانه و درخششِ نورِ الهی در جانِ رها شده است.

چشمان در رقص و جانها خود مپرس وانک گرد جان از آنها خود مپرس

چشم‌ها در رقص‌اند و جان‌ها در حالتی قرار دارند که وصف‌ناپذیر است؛ از آنچه در پیرامونِ این جان‌ها می‌گذرد نیز پرسش مکن (چون فراتر از فهمِ عادی است).

نکته ادبی: اشاره به وجد و حالِ عارفانه‌ای که از حدِ توصیف خارج است.

شیر را خرگوش در زندان نشاند ننگ شیری کو ز خرگوشی بماند

خرگوش (نماد عقل و تدبیر)، شیر (نماد نفسِ سرکش) را در زندانِ چاه افکند؛ چه ننگی بالاتر از اینکه شیری از خرگوشی شکست بخورد؟

نکته ادبی: استفاده از لحنِ طعنه‌آمیز برای تحقیرِ نفسِ اماره.

درچنان ننگی و آنگه این عجب فخر دین خواهد که گویندش لقب

در چنین وضعیتِ شرم‌آوری، عجب است که این نفس (فخر دین) هنوز ادعای مقام و عنوان و لقب دارد.

نکته ادبی: «فخر دین» در اینجا می‌تواند نام یا لقبی باشد که به تمسخر برای نفسِ مغلوب به کار رفته است.

ای تو شیری در تک این چاه فرد نقش چون خرگوش خونت ریخت و خورد

ای انسان! تو در واقع مانند آن شیری هستی که در تهِ چاهِ تنهایی گرفتار شده‌ای؛ تصویرِ توهمیِ (خرگوش‌وارِ) نفس، تو را به نابودی کشانده است.

نکته ادبی: تغییرِ مخاطب به خودِ خواننده (نفسِ انسانی)؛ «فرد» به معنای تنها و بی‌یاور است.

نفس خرگوشت به صحرا در چرا تو بقعر این چه چون و چرا

نفسِ حیوانیِ تو (خرگوش) آزادانه در صحرا می‌چرد و تو خودت در قعرِ این چاه، گرفتارِ چرا و چگونه‌های دنیوی هستی.

نکته ادبی: تضاد میانِ آزادیِ نفسِ اماره و اسارتِ عقل در چاهِ ضلالت.

سوی نخچیران دوید آن شیرگیر کابشروا یا قوم اذ جاء البشیر

آن خرگوشِ پیروز به سوی حیوانات دوید و فریاد زد: ای قوم، بشارت باد بر شما که بشارت‌دهنده آمد.

نکته ادبی: تلمیح به آیه ۱۲ سوره یوسف و بشارتِ آمدنِ مژده‌رسان.

مژده مژده ای گروه عیش ساز کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز

مژده دهید، ای گروهِ اهلِ عیش و شادی که آن سگِ دوزخی (نفسِ ستمگر) دوباره به جهنم بازگشت.

نکته ادبی: «سگِ دوزخ» استعاره از صفتِ خشم و قساوتِ نفسِ حیوانی است.

مژده مژده کان عدو جانها کند قهر خالقش دندانها

مژده دهید که آن دشمنِ جان‌ها، به قهرِ الهی گرفتار شد و دندان‌هایش (قدرتِ ضربه زدنش) در هم شکسته شد.

نکته ادبی: «قهرِ خالق» استعاره از نابودیِ قدرتِ ظالم توسطِ حقیقتِ هستی.

آنک از پنجه بسی سرها بکوفت همچو خس جاروب مرگش هم بروفت

کسی که با پنجه‌ی زور، سرهای بسیاری را زیرِ پا له کرده بود، اکنون مرگ همچون جارویی، او را مانندِ کاهی بی‌ارزش جارو کرد و برد.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به «جاروب» که زباله‌ها (ظالمان) را از صحنه‌ی روزگار می‌روبد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح شطاه، استغلظ، استوی، ابشروا یا قوم اذ جاء البشیر

اشاره به آیات قرآن (سوره فتح و یوسف) برای عمق‌بخشی به مفاهیمِ عرفانی.

استعاره آب و گِل، چاه، شیر، خرگوش

استفاده از شیر برای نفسِ سرکش، خرگوش برای عقلِ چاره‌گر، چاه برای دنیای مادی و آب و گِل برای جسم.

تشبیه همچو خس جاروب مرگش هم بروفت

تشبیه نابودیِ ظالم به کاهی که با جارو روفته می‌شود، برای نشان دادنِ پستی و ناپایداریِ قدرت.