مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۶۹ - قصهٔ آدم علیه‌السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل

مولوی
بوالبشر کو علم الاسما بگست صد هزاران علمش اندر هر رگست
اسم هر چیزی چنان کان چیز هست تا به پایان جان او را داد دست
هر لقب کو داد آن مبدل نشد آنک چستش خواند او کاهل نشد
هر که اول مومنست اول بدید هر که آخر کافر او را شد پدید
اسم هر چیزی تو از دانا شنو سر رمز علم الاسما شنو
اسم هر چیزی بر ما ظاهرش اسم هر چیزی بر خالق سرش
نزد موسی نام چوبش بد عصا نزد خالق بود نامش اژدها
بد عمر را نام اینجا بت پرست لیک مومن بود نامش در الست
آنک بد نزدیک ما نامش منی پیش حق این نقش بد که با منی
صورتی بود این منی اندر عدم پیش حق موجود نه بیش و نه کم
حاصل آن آمد حقیقت نام ما پیش حضرت کان بود انجام ما
مرد را بر عاقبت نامی نهد نی بر آن کو عاریت نامی نهد
چشم آدم چون به نور پاک دید جان و سر نامها گشتش پدید
چون ملک انوار حق در وی بیافت در سجود افتاد و در خدمت شتافت
مدح این آدم که نامش می برم قاصرم گر تا قیامت بشمرم
این همه دانست و چون آمد قضا دانش یک نهی شد بر وی خطا
کای عجب نهی از پی تحریم بود یا به تاویلی بد و توهیم بود
در دلش تاویل چون ترجیح یافت طبع در حیرت سوی گندم شتافت
باغبان را خار چون در پای رفت دزد فرصت یافت کالا برد تفت
چون ز حیرت رست باز آمد به راه دید برده دزد رخت از کارگاه
ربنا انا ظلمنا گفت و آه یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه
پس قضا ابری بود خورشیدپوش شیر و اژدرها شود زو همچو موش
من اگر دامی نبینم گاه حکم من نه تنها جاهلم در راه حکم
ای خنک آن کو نکوکاری گرفت زور را بگذاشت او زاری گرفت
گر قضا پوشد سیه همچون شبت هم قضا دستت بگیرد عاقبت
گر قضا صد بار قصد جان کند هم قضا جانت دهد درمان کند
این قضا صد بار اگر راهت زند بر فراز چرخ خرگاهت زند
از کرم دان این که می ترساندت تا به ملک ایمنی بنشاندت
این سخن پایان ندارد گشت دیر گوش کن تو قصهٔ خرگوش و شیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از متن به موضوع بنیادین «علم‌الاسماء» و جایگاه معرفتی حضرت آدم (ع) می‌پردازد. شاعر در این ابیات، تفاوت میان ادراک ظاهری انسان و حقیقتِ لایتغیرِ اشیاء نزد خداوند را به تصویر می‌کشد. به باور نویسنده، آنچه ما در جهان به عنوان پدیده‌های معمولی می‌بینیم، در ساحتِ حقیقت و در نزدِ آفریدگار، ماهیّتی عمیق‌تر و متفاوت دارد که همواره در مسیرِ مقصودِ نهاییِ هستی در حرکت است.

در ادامه، متن به مسئله «قضا و قدر» و خطای بشری در ماجرای هبوط می‌پردازد. شاعر با نگاهی عرفانی، لغزش آدم را نه از روی نادانیِ مطلق، بلکه نتیجه‌ای از بازیِ پیچیده‌یِ تقدیر و «تأویل» می‌داند. در این نگاه، آدمی در میانه‌یِ تردیدها و حجاب‌هایِ دنیوی، گاه حقیقت را چنان‌که هست نمی‌بیند، اما همین «قضا»، همان‌گونه که سببِ هبوط می‌شود، نهایتاً وسیله‌یِ دست‌گیری و بازگشتِ انسان به سویِ رحمتِ الهی است.

معنای روان

بوالبشر کو علم الاسما بگست صد هزاران علمش اندر هر رگست

حضرت آدم که دانشِ نام‌هایِ هستی را از جانب خدا دریافت کرد، چنان دانشی در تمام وجود و رگ و پیِ او جاری شد که گویا به حقیقتِ هر چیزی آگاه بود.

اسم هر چیزی چنان کان چیز هست تا به پایان جان او را داد دست

او ماهیتِ هر چیزی را همان‌گونه که در واقعیتِ خود بود، می‌شناخت و خداوند این شناختِ کامل را تا پایانِ عمر به او بخشیده بود.

هر لقب کو داد آن مبدل نشد آنک چستش خواند او کاهل نشد

آن نام و حقیقتی که خداوند به هر چیز بخشید، هرگز تغییر نکرد؛ کسی که در نگاهِ آدم چابک و زرنگ دیده شد، در حقیقتِ امر نیز تنبل و کاهل نبود.

هر که اول مومنست اول بدید هر که آخر کافر او را شد پدید

کسی که از ابتدا در نظرِ او مؤمن بود، در همان آغاز مؤمن دیده می‌شد و کسی که سرانجامش کفر بود، در نهایت به همان شکل برای او آشکار شد.

اسم هر چیزی تو از دانا شنو سر رمز علم الاسما شنو

حقیقت و نامِ باطنیِ هر چیزی را از زبانِ دانا (خداوند یا عارفِ کامل) بشنو تا رازِ «علم‌الاسماء» بر تو گشوده شود.

اسم هر چیزی بر ما ظاهرش اسم هر چیزی بر خالق سرش

آنچه ما از اشیاء می‌بینیم، ظاهرِ آن‌هاست، اما آنچه خداوند از آن‌ها می‌بیند، حقیقت و رازِ پنهانِ آن‌هاست.

نزد موسی نام چوبش بد عصا نزد خالق بود نامش اژدها

برای حضرت موسی در آن لحظه، نام و ماهیتِ آن چوب، عصا بود، اما نزدِ خداوند که حقیقت را می‌دید، نامِ آن اژدها بود.

بد عمر را نام اینجا بت پرست لیک مومن بود نامش در الست

برای ما که در این جهانِ ظاهری هستیم، عمر (خطاب به شخصیتِ تاریخی) به عنوانِ بت‌پرست شناخته می‌شد، اما در علمِ پیشینِ الهی (روزِ الست)، نامِ او مؤمن بود.

آنک بد نزدیک ما نامش منی پیش حق این نقش بد که با منی

آنچه نزدِ ما «من» نامیده می‌شود و هویتی فردی دارد، در پیشگاهِ حق تنها نقشی است که با ما همراه است (و اصالتِ مطلق ندارد).

صورتی بود این منی اندر عدم پیش حق موجود نه بیش و نه کم

این هویتِ فردیِ «من» در ساحتِ عدم (پیش از هستی‌یافتن) تنها صورتی خیالی بود و نزدِ خداوند، به اندازه همان حد و اندازه‌ای که دارد، موجود است، نه کمتر و نه بیشتر.

حاصل آن آمد حقیقت نام ما پیش حضرت کان بود انجام ما

حاصلِ این سخن آن است که حقیقتِ نامِ ما همان چیزی است که در پیشگاهِ خداوند و در سرانجامِ کارِ ما خواهد بود.

مرد را بر عاقبت نامی نهد نی بر آن کو عاریت نامی نهد

خداوند انسان را بر اساسِ فرجام و عاقبتِ کارش نام‌گذاری می‌کند، نه بر اساسِ نامی که به صورتِ عاریتی و ظاهری در این دنیا بر او نهاده‌اند.

چشم آدم چون به نور پاک دید جان و سر نامها گشتش پدید

وقتی چشمِ جانِ آدم با نورِ الهی روشن شد، حقیقتِ نام‌ها و باطنِ اشیاء برایش آشکار گردید.

چون ملک انوار حق در وی بیافت در سجود افتاد و در خدمت شتافت

چون فرشتگان نورِ الهی را در وجودِ آدم دیدند، به سجده افتادند و در خدمت به او شتافتند.

مدح این آدم که نامش می برم قاصرم گر تا قیامت بشمرم

من در ستایشِ این آدم (که از او سخن می‌گویم) ناتوانم و اگر تا روزِ قیامت هم او را بستایم، باز هم حقِ مطلب ادا نمی‌شود.

این همه دانست و چون آمد قضا دانش یک نهی شد بر وی خطا

آدم با وجودِ این همه دانش، وقتی تقدیر و قضایِ الهی فرا رسید، در یک مورد (نخوردن از آن درخت) دچارِ اشتباه شد.

کای عجب نهی از پی تحریم بود یا به تاویلی بد و توهیم بود

او با خود اندیشید که آیا این نهیِ الهی برای تحریمِ قطعی بود یا بر اساسِ تأویل و معنایِ دیگری بیان شده بود؟

در دلش تاویل چون ترجیح یافت طبع در حیرت سوی گندم شتافت

وقتی در دلِ آدم کفهٔ تأویل (توجیهِ ذهنی) سنگین شد، طبعِ بشری او در حیرت فرورفت و به سمتِ گندم (میوه ممنوعه) گرایش پیدا کرد.

باغبان را خار چون در پای رفت دزد فرصت یافت کالا برد تفت

مانندِ باغبانی که چون خاری در پایش رفت و مشغولِ آن شد، دزد فرصت یافت و کالاها را با سرعت به سرقت برد.

چون ز حیرت رست باز آمد به راه دید برده دزد رخت از کارگاه

وقتی آدم از آن حیرت و سرگشتگی رها شد و به مسیرِ درست بازگشت، دید که شیطان (دزد) از غفلتِ او استفاده کرده و کمالاتِ او را ربوده است.

ربنا انا ظلمنا گفت و آه یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه

آدم با آه و ناله گفت: پروردگارا ما به خویشتن ستم کردیم؛ یعنی در اثرِ آن غفلت، تاریکی آمد و راهِ حقیقت گم شد.

پس قضا ابری بود خورشیدپوش شیر و اژدرها شود زو همچو موش

پس «قضا و قدرِ الهی» همچون ابری است که خورشید را می‌پوشاند؛ چنان قدرتی دارد که شیرِ درنده و اژدها در برابرش همچون موشی ناتوان می‌شوند.

من اگر دامی نبینم گاه حکم من نه تنها جاهلم در راه حکم

اگر من در لحظه‌یِ وقوعِ تقدیرِ الهی، حکمتِ پشتِ آن را نمی‌بینم، به این معنی نیست که من تنها نادان و بی‌خبرم (بلکه درکِ قضا فراتر از فهمِ بشر است).

ای خنک آن کو نکوکاری گرفت زور را بگذاشت او زاری گرفت

خوشا به حالِ کسی که در برابرِ تقدیرِ الهی، نیکوکاری و تسلیم پیشه کرد و به جای تکیه بر زور و بازویِ خود، به زاری و تضرع به درگاهِ خدا پناه برد.

گر قضا پوشد سیه همچون شبت هم قضا دستت بگیرد عاقبت

اگر تقدیرِ الهی همچون شبِ تاریک، سیاهی و سختی بر زندگی‌ات پوشاند، بدان که همان تقدیر در نهایت دستت را می‌گیرد و تو را نجات می‌دهد.

گر قضا صد بار قصد جان کند هم قضا جانت دهد درمان کند

اگر تقدیر صد بار هم بخواهد جانت را بگیرد، باز همان تقدیر است که به تو جانِ دوباره می‌بخشد و شفایت می‌دهد.

این قضا صد بار اگر راهت زند بر فراز چرخ خرگاهت زند

این تقدیر اگر صد بار هم تو را در تنگنا قرار دهد و به تو حمله کند، سرانجام تو را به بالاترین جایگاه و عزت می‌رساند.

از کرم دان این که می ترساندت تا به ملک ایمنی بنشاندت

بدان که این ترساندن‌هایِ تقدیر، از سرِ کرم و لطفِ الهی است تا تو را از خوابِ غفلت بیدار کند و به جایگاهِ امنِ قربِ حق برساند.

این سخن پایان ندارد گشت دیر گوش کن تو قصهٔ خرگوش و شیر

این سخن پایانی ندارد و زمان نیز می‌گذرد؛ اکنون گوش بسپار تا قصهٔ خرگوش و شیر را برایت بازگو کنم.

آرایه‌های ادبی

تلمیح علم الاسما، قصه خرگوش و شیر، ربنا انا ظلمنا

اشاره به داستان‌های قرآنیِ حضرت آدم و موسی، و همچنین ارجاع به حکایت‌های تمثیلیِ مثنوی.

تضاد عصا و اژدها، ظاهر و باطن، مؤمن و کافر

تقابل میان درکِ بشری و حقیقتِ الهی برای نشان دادنِ نسبیتِ شناختِ انسان.

استعاره قضا ابری بود خورشیدپوش

تشبیه تقدیر به ابری که نورِ حقیقت را می‌پوشاند تا نشان دهد درکِ انسان از حکمتِ الهی محدود است.

ایهام منی

اشاره هم به مفهومِ «من» و هویتِ فردی، و هم (به قرینه با عدم) اشاره به نطفه و ناچیزیِ وجودِ انسان پیش از آفرینش.