مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۵۵ - جواب خرگوش نخچیران را

مولوی
گفت ای یاران حقم الهام داد مر ضعیفی را قوی رایی فتاد
آنچ حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شیر را و گور را
خانه ها سازد پر از حلوای تر حق برو آن علم را بگشاد در
آنچ حق آموخت کرم پیله را هیچ پیلی داند آن گون حیله را
آدم خاکی ز حق آموخت علم تا به هفتم آسمان افروخت علم
نام و ناموس ملک را در شکست کوری آنکس که در حق درشکست
زاهد ششصد هزاران ساله را پوزبندی ساخت آن گوساله را
تا نتاند شیر علم دین کشید تا نگردد گرد آن قصر مشید
علمهای اهل حس شد پوزبند تا نگیرد شیر از آن علم بلند
قطرهٔ دل را یکی گوهر فتاد کان به دریاها و گردونها نداد
چند صورت آخر ای صورت پرست جان بی معنیت از صورت نرست
گر بصورت آدمی انسان بدی احمد و بوجهل خود یکسان بدی
نقش بر دیوار مثل آدمست بنگر از صورت چه چیز او کمست
جان کمست آن صورت با تاب را رو بجو آن گوهر کم یاب را
شد سر شیران عالم جمله پست چون سگ اصحاب را دادند دست
چه زیانستش از آن نقش نفور چونک جانش غرق شد در بحر نور
وصف و صورت نیست اندر خامه ها عالم و عادل بود در نامه ها
عالم و عادل همه معنیست بس کش نیابی در مکان و پیش و پس
می زند بر تن ز سوی لامکان می نگنجد در فلک خورشید جان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، مولانا به تقابل میان دانشِ اکتسابی و حسی با الهام الهی و معرفتِ قلبی می‌پردازد. او با آوردن مثال‌هایی از طبیعت، نشان می‌دهد که هر موجودی بنا به حکمت خداوند، از دانشی غریزی و ویژه برخوردار است که عقلِ ظاهربینِ انسان قادر به درکِ کیفیتِ آن نیست. این الهام، حقیقتی است که از سوی حق به همه موجودات، از زنبور و کرم ابریشم تا انسان، افاضه می‌شود.

در بخش دوم، شاعر با نکوهشِ صورت‌پرستی و ظاهرگرایی، تأکید می‌کند که ارزش واقعیِ آدمی نه در پیکر مادی و ظاهر، بلکه در گوهرِ جان و حقیقتِ درونی اوست. مولانا یادآور می‌شود که علمِ حقیقی، اخلاق و فضیلت، مفاهیمی فرازمانی و فرامکانی هستند که در بندِ قید و قالب‌های دنیوی نمی‌گنجند و برای دستیابی به آن‌ها، باید از ظاهرِ امور عبور کرد.

معنای روان

گفت ای یاران حقم الهام داد مر ضعیفی را قوی رایی فتاد

گفت: ای یاران، خداوند به من الهام کرد و به این ناتوان، اندیشه‌ای قوی و درست بخشید.

نکته ادبی: قوی رایی در اینجا به معنای صاحب اندیشه و تدبیرِ قوی و درست است.

آنچ حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شیر را و گور را

آن دانشی که خداوند به زنبور عسل آموخت، شیر و گورخر (حیواناتِ قوی و بزرگ) از آن بی‌بهره‌اند و آن دانش را ندارند.

نکته ادبی: گور در این بیت به معنای گورخر (خر وحشی) است، نه قبر یا آرامگاه.

خانه ها سازد پر از حلوای تر حق برو آن علم را بگشاد در

زنبور خانه‌هایی پر از شهد شیرین می‌سازد؛ خداوند درِ آن علم و هنر را به روی او گشوده است.

نکته ادبی: حلوای تر استعاره از عسل است که در متون کهن به لطافت و شیرینی توصیف شده است.

آنچ حق آموخت کرم پیله را هیچ پیلی داند آن گون حیله را

آن دانشی که خداوند به کرم ابریشم آموخت، آیا هیچ فیلِ تنومندی چنین مهارتی (در بافتن پیله) دارد؟ هرگز.

نکته ادبی: شاعر از تضاد بین جثه کوچک کرم و جثه عظیم فیل برای نمایشِ برتریِ حکمتِ الهی بر قدرتِ مادی استفاده کرده است.

آدم خاکی ز حق آموخت علم تا به هفتم آسمان افروخت علم

آدمی که از خاک سرشته شده، علم را از خدا آموخت و به مددِ آن، تا هفت آسمان را نورانی کرد.

نکته ادبی: افروختن علم در اینجا کنایه از روشن کردنِ حقیقت و رسیدن به درجات عالی عرفانی است.

نام و ناموس ملک را در شکست کوری آنکس که در حق درشکست

این علم، اعتبار و جایگاهِ مادیِ فرشتگان را در هم شکست؛ بیچاره و نابینا باد کسی که راهِ حق را بست.

نکته ادبی: ناموس ملک اشاره به شأن و مقامِ فرشتگان است که در برابر مقامِ آدم به چالش کشیده شد.

زاهد ششصد هزاران ساله را پوزبندی ساخت آن گوساله را

خداوند برای آن زاهدِ ششصد هزار ساله (ابلیس)، دهان‌بندی ساخت تا نتواند از آن مقامِ بلند برخوردار شود.

نکته ادبی: پوزبند کنایه از مانعی است که خداوند بر سر راهِ نفسِ سرکشِ ابلیس گذاشت تا از درکِ حقیقت باز بماند.

تا نتاند شیر علم دین کشید تا نگردد گرد آن قصر مشید

تا نتواند از آن شیرِ علمِ دین بنوشد و نتواند گِردِ آن قصرِ باشکوه و مستحکمِ حق بگردد.

نکته ادبی: قصر مشید به معنای قصری است که بلند و محکم بنا شده و اشاره به جایگاه قرب الهی دارد.

علمهای اهل حس شد پوزبند تا نگیرد شیر از آن علم بلند

دانش‌های حسی و دنیویِ افراد، برای آنان حکمِ دهان‌بند را دارد؛ چرا که مانع می‌شود تا از علمِ والایِ دینی بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: علم‌های اهل حس به معنای علومی است که تنها از طریق حواس پنج‌گانه به دست می‌آید و محدود است.

قطرهٔ دل را یکی گوهر فتاد کان به دریاها و گردونها نداد

درونِ دل، گوهری نهفته است که خداوند آن را در دریاها و آسمان‌ها قرار نداده است (تنها در جانِ آدمی است).

نکته ادبی: گردون‌ها جمع گردون به معنای آسمان‌هاست و اشاره به وسعتِ عالمِ هستی دارد.

چند صورت آخر ای صورت پرست جان بی معنیت از صورت نرست

ای کسی که در بندِ ظاهری، تا کی صورت‌پرستی می‌کنی؟ آن جانی که معنا و حقیقت ندارد، از دامِ ظاهر نجات نیافته است.

نکته ادبی: صورت‌پرست کسی است که به ظواهرِ مادی دلبسته و از باطن و حقیقت غافل است.

گر بصورت آدمی انسان بدی احمد و بوجهل خود یکسان بدی

اگر انسانیت فقط در ظاهر و پیکر بود، احمد (پیامبر) و ابولهب باید با هم برابر بودند.

نکته ادبی: شاعر از تقابلِ پیامبر و ابولهب استفاده می‌کند تا نشان دهد که معیارِ انسانیت، سیرت و جان است، نه صورت.

نقش بر دیوار مثل آدمست بنگر از صورت چه چیز او کمست

نقشِ روی دیوار نیز شبیه آدم است؛ نگاه کن ببین چه چیزی در آن (نسبت به انسان واقعی) کم است؟

نکته ادبی: شاعر از تشبیه (نقش دیوار) برای بیانِ تفاوتِ بین صورتِ بی‌معنا و انسانِ صاحبِ جان استفاده می‌کند.

جان کمست آن صورت با تاب را رو بجو آن گوهر کم یاب را

آن صورتِ زیبا و درخشان، از جان بی‌بهره است؛ پس برو و آن گوهرِ کمیاب (معنا و جان) را جستجو کن.

نکته ادبی: گوهر کمیاب استعاره از حقیقتِ هستی و معرفتِ الهی است.

شد سر شیران عالم جمله پست چون سگ اصحاب را دادند دست

شیرانِ عالم (مدعیان) همه بی‌اعتبار شدند، آنگاه که خداوند به سگِ اصحابِ کهف توجه کرد و او را به مقامِ پذیرش رساند.

نکته ادبی: اشاره به داستان اصحاب کهف دارد که سگِ آنان به دلیلِ مصاحبت با اولیاء، به مقامِ معنوی رسید.

چه زیانستش از آن نقش نفور چونک جانش غرق شد در بحر نور

آن چهره‌ی نازیبایِ سگ چه ضرری به او می‌رساند؟ وقتی که جانش در دریای نورِ الهی غرق شده است.

نکته ادبی: نقش نفور به معنای صورتی است که ناپسند یا غیرجذاب به نظر می‌رسد.

وصف و صورت نیست اندر خامه ها عالم و عادل بود در نامه ها

حقیقتِ صفات و ذات در جوهرِ قلم و نوشته‌ها نیست؛ الفاظِ عالم و عادل، تنها کلماتی بر روی کاغذ هستند.

نکته ادبی: خامه در اینجا به معنای قلم است.

عالم و عادل همه معنیست بس کش نیابی در مکان و پیش و پس

عالم بودن و عادل بودن، سراسر معناست؛ حقیقتی که آن را در مکان و جهاتِ مادی (پست و پیش) نمی‌توانی بیابی.

نکته ادبی: مکان و پیش و پس استعاره از ابعادِ مادی و جهانِ فیزیکی است.

می زند بر تن ز سوی لامکان می نگنجد در فلک خورشید جان

این حقیقت از عالمِ بی‌مکانی به جسم می‌تابد؛ خورشیدِ جان، در آسمان‌های مادی نمی‌گنجد.

نکته ادبی: لامکان اشاره به مرتبه‌ی غیرمادی و الهی است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل زنبور و کرم ابریشم

استفاده از حیوانات برای تبیینِ چگونگیِ الهامِ الهی و دانشِ غریزی موجودات.

تضاد (طباق) احمد و بوجهل

قرار دادن دو قطب مخالف انسانی برای نشان دادن اینکه ظاهر معیارِ برتری نیست.

استعاره پوزبند

تشبیه علومی که انسان را از حقیقت دور می‌کند به دهان‌بندی که حیوان را محدود می‌کند.

کنایه خورشید جان

اشاره به روح و حقیقت انسانی که تابناک و درخشان است.

تلمیح سگ اصحاب

اشاره به داستان اصحاب کهف در قرآن برای اثبات این نکته که باطن و همراهی با حق، بر ظاهر ارجحیت دارد.