مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۴۷ - ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل

مولوی
گفت شیر آری ولی رب العباد نردبانی پیش پای ما نهاد
پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن اینجا طمع خام
پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو چنگ
خواجه چون بیلی به دست بنده داد بی زبان معلوم شد او را مراد
دست همچون بیل اشارتهای اوست آخراندیشی عبارتهای اوست
چون اشارتهاش را بر جان نهی در وفای آن اشارت جان دهی
پس اشارتهای اسرارت دهد بار بر دارد ز تو کارت دهد
حاملی محمول گرداند ترا قابلی مقبول گرداند ترا
قابل امر ویی قایل شوی وصل جویی بعد از آن واصل شوی
سعی شکر نعمتش قدرت بود جبر تو انکار آن نعمت بود
شکر قدرت قدرتت افزون کند جبر نعمت از کفت بیرون کند
جبر تو خفتن بود در ره مخسپ تا نبینی آن در و درگه مخسپ
هان مخسپ ای کاهل بی اعتبار جز به زیر آن درخت میوه دار
تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد بر سر خفته بریزد نقل و زاد
جبر و خفتن درمیان ره زنان مرغ بی هنگام کی یابد امان
ور اشارتهاش را بینی زنی مرد پنداری و چون بینی زنی
این قدر عقلی که داری گم شود سر که عقل از وی بپرد دم شود
زانک بی شکری بود شوم و شنار می برد بی شکر را در قعر نار
گر توکل می کنی در کار کن کشت کن پس تکیه بر جبار کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به واکاویِ یکی از بنیادی‌ترین چالش‌های اندیشه عرفانی و فلسفی، یعنی نسبت میان «جبر و اختیار» می‌پردازد. نویسنده با زبانی تمثیلی و استدلالی، باور به جبر مطلق را رد کرده و آن را نه یک حقیقتِ متعالی، بلکه بهانه‌ای برای تنبلی، سستی و فرار از مسئولیت‌های فردی می‌داند.

مولانا در این گفتار، کنش‌گریِ انسان و به‌کارگیریِ اسباب و توانمندی‌های خدادادی را عینِ شکرگزاری می‌داند. او معتقد است که خداوند با اعطای قدرتِ اراده و تواناییِ عمل (مانند نردبان یا بیل در تمثیل‌ها)، به صورت غیرمستقیم به انسان فرمانِ حرکت و تلاش داده است و نادیده گرفتنِ این ابزارها، در واقع انکارِ نعمت‌های الهی است.

معنای روان

گفت شیر آری ولی رب العباد نردبانی پیش پای ما نهاد

شیر در پاسخ گفت: سخن تو درست است، اما پروردگارِ بندگان، نردبانی (اسباب و وسایل) پیشِ پای ما نهاده است تا از آن بالا برویم.

نکته ادبی: «رب العباد» به معنای پروردگارِ بندگان است و در اینجا به تدبیر و حکمتِ الهی در فراهم آوردنِ اسباب اشاره دارد.

پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن اینجا طمع خام

باید پله‌پله به سمت بامِ کمال حرکت کرد؛ بنابراین ادعایِ «جبری بودن» و نفیِ اراده در این مسیر، آرزویی بی‌اساس و خام است.

نکته ادبی: «طمع خام» کنایه از اندیشه‌ای است که پختگی و دوراندیشی در آن نیست و از روی نادانی بیان شده است.

پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو چنگ

وقتی خدا به تو پا داده است، چرا خود را لنگ نشان می‌دهی؟ وقتی دستِ توانا داری، چرا توانایی خود را پنهان می‌کنی؟

نکته ادبی: «چنگ» در اینجا استعاره از پنجه یا قدرتِ عمل است؛ یعنی چرا توانمندی‌های خود را بلااستفاده می‌گذاری.

خواجه چون بیلی به دست بنده داد بی زبان معلوم شد او را مراد

وقتی ارباب (خداوند) بیلی به دستِ بنده می‌دهد، بدون نیاز به گفتنِ کلامی، منظور و هدفِ او برای بنده آشکار می‌شود.

نکته ادبی: «خواجه» در متون عرفانی اغلب به معنای خداوند یا مرشد به کار می‌رود و «بیل» نماد ابزارِ کار و تواناییِ عمل است.

دست همچون بیل اشارتهای اوست آخراندیشی عبارتهای اوست

این توانایی و دستی که برای عمل داری، خود نشانه‌ای از امرِ اوست و اینکه به عاقبتِ کار بیندیشی، تفسیرِ آن پیامِ الهی است.

نکته ادبی: «آخراندیشی» به معنای دوراندیشی و تدبیر برای آینده است که از ویژگی‌های عقلِ سلیم است.

چون اشارتهاش را بر جان نهی در وفای آن اشارت جان دهی

هنگامی که این نشانه‌های الهی را در جانِ خود بپذیری و به آن عمل کنی، در مسیرِ وفای به آن نشانه‌ها، جان‌فشانی خواهی کرد.

نکته ادبی: «بر جان نهی» کنایه از پذیرشِ قلبی و درونی کردنِ دستورات یا الهاماتِ الهی است.

پس اشارتهای اسرارت دهد بار بر دارد ز تو کارت دهد

پس از آن، خداوند اسرارِ پنهان را بر تو آشکار می‌کند، بارِ سنگین را از دوشت برمی‌دارد و کارِ تو را سامان می‌دهد.

نکته ادبی: «کارت دهد» به معنای این است که خداوند امورِ تو را به سامان می‌رساند و یاری‌ات می‌کند.

حاملی محمول گرداند ترا قابلی مقبول گرداند ترا

خداوند تو را از کسی که تنها حمل‌کننده است به کسی که دارای محمول (محبوب) است تبدیل می‌کند و از کسی که تنها قابلیتِ پذیرش داشته، به کسی که مقبولِ درگاهش است بدل می‌سازد.

نکته ادبی: بازیِ زبانی با «حامل و محمول» و «قابل و مقبول» که سیرِ کمالیِ بنده را نشان می‌دهد.

قابل امر ویی قایل شوی وصل جویی بعد از آن واصل شوی

وقتی پذیرایِ فرمانِ او باشی، اهلِ سخن (قائل) می‌شوی، سپس در پیِ وصالِ او خواهی بود و در نهایت به وصال می‌رسی.

نکته ادبی: «قایل» در اینجا به معنای کسی است که حرفِ حق می‌زند و صاحبِ سخنِ منطقی است.

سعی شکر نعمتش قدرت بود جبر تو انکار آن نعمت بود

سعی و تلاش در راهِ شکرگزاریِ نعمت‌های او، عینِ قدرت‌نماییِ توست و اعتقاد به جبر، انکارِ آن نعمت‌ها محسوب می‌شود.

نکته ادبی: «جبر» به معنای سلبِ اختیار از خود است که شاعر آن را نوعی ناسپاسی می‌داند.

شکر قدرت قدرتت افزون کند جبر نعمت از کفت بیرون کند

شکرگزاری برای این توانایی، قدرتِ تو را افزون می‌کند و جبر و سستی، نعمتِ قدرت را از دستت می‌گیرد.

نکته ادبی: شاعر به قانونِ استمرارِ نعمت از طریقِ شکرِ عملی اشاره دارد.

جبر تو خفتن بود در ره مخسپ تا نبینی آن در و درگه مخسپ

این عقیده به جبر، مانندِ خوابیدن در میانه راه است؛ نخواب! تا زمانی که به آن درگاهِ حقیقت نرسیده‌ای، هرگز آرام نگیر.

نکته ادبی: «در و درگه» استعاره از آستانِ قربِ الهی یا مقصدِ سلوک است.

هان مخسپ ای کاهل بی اعتبار جز به زیر آن درخت میوه دار

ای کسی که در پیِ بهانه هستی و بی‌اعتبار شده‌ای، نخواب؛ مگر اینکه در زیرِ سایه آن درختِ پربار (خداوند یا اولیای الهی) باشی.

نکته ادبی: «کاهل» به معنای سست‌عنصر و تنبل است.

تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد بر سر خفته بریزد نقل و زاد

تا وقتی باد می‌وزد و شاخه‌ها را تکان می‌دهد، بر سرِ کسی که در زیر آن درخت خوابیده است، میوه و روزی می‌ریزد.

نکته ادبی: «نقل و زاد» استعاره از روزیِ معنوی و فیضِ الهی است.

جبر و خفتن درمیان ره زنان مرغ بی هنگام کی یابد امان

جبر و خواب‌آلودگی، راهزنانِ مسیرِ کمال هستند. مرغی که بی‌موقع آواز بخواند (یا عمل کند)، چگونه می‌تواند از دستِ صیاد در امان بماند؟

نکته ادبی: «راهزن» استعاره از موانعِ درونی و فکری است که مانعِ پیشرفتِ سالک می‌شوند.

ور اشارتهاش را بینی زنی مرد پنداری و چون بینی زنی

و اگر نشانه‌های او را ببینی و آن را برای خودت تفسیر کنی، خود را مردِ میدان می‌پنداری، اما در واقع زنی (ضعیف و ناتوان) بیش نیستی.

نکته ادبی: در ادبیاتِ کلاسیک، واژه‌ی «زن» در برابر «مرد»، استعاره از ضعفِ اراده و ناتوانیِ روحی است.

این قدر عقلی که داری گم شود سر که عقل از وی بپرد دم شود

این مقدارِ عقلی هم که داری گم می‌شود؛ چرا که سری که عقل از آن پرواز کند، دیگر سر نیست و تنها بدنی بی‌روح است.

نکته ادبی: «دم» به معنای نفس و در اینجا کنایه از حیاتِ بی‌مایه و بی‌ارزش است.

زانک بی شکری بود شوم و شنار می برد بی شکر را در قعر نار

چرا که ناسپاسی، شوم و ناپسند است و انسانِ ناسپاس را به قعرِ دوزخ می‌کشاند.

نکته ادبی: «شنار» به معنای زشت، ننگین و ناپسند است.

گر توکل می کنی در کار کن کشت کن پس تکیه بر جبار کن

اگر می‌خواهی توکل کنی، در کار کردن توکل کن؛ اول تلاش کن و کشتِ خود را بکار، سپس بر خداوندِ مقتدر تکیه کن.

نکته ادبی: «جبار» یکی از نام‌های خداوند است که بر قدرتِ مطلق دلالت دارد.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) نردبان، بیل، درخت، خوابیدن در راه

شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ ملموسِ روزمره، مفاهیمِ انتزاعیِ عرفانی مانندِ اسبابِ الهی، اراده، تلاش و تنبلی را برای خواننده تصویر کرده است.

استعاره (Metaphor) خفتن در میان راه

استعاره از غفلت و اعتقادِ نادرست به جبر که مانعِ پیشرفت در مسیرِ کمال می‌شود.

تضاد (Contrast) جبر و اختیار / خفتن و کوشیدن

تقابلِ میانِ سکون (جبر) و پویایی (اختیار) که محورِ اصلیِ بحثِ شاعر است.