مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر

مولوی
جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفت ما چون گفتن اغیار نیست
اشک دیده ست از فراق تو دوان آه آهست از میان جان روان
طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گر چه نه بد داند نه نیک
ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی زاری از ما نه تو زاری می کنی
ما چو ناییم و نوا در ما ز تست ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست
ما چو شطرنجیم اندر برد و مات برد و مات ما ز تست ای خوش صفات
ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو درمیان
ما عدمهاییم و هستیهای ما تو وجود مطلقی فانی نما
ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم بدم
حمله شان پیداست و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گم مباد
باد ما و بود ما از داد تست هستی ما جمله از ایجاد تست
لذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را
لذت انعام خود را وامگیر نقل و باده و جام خود را وا مگیر
ور بگیری کیت جست و جو کند نقش با نقاش چون نیرو کند
منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر
ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفتهٔ ما می شنود
نقش باشد پیش نقاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم
پیش قدرت خلق جمله بارگه عاجزان چون پیش سوزن کارگه
گاه نقشش دیو و گه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند
دست نه تا دست جنباند به دفع نطق نه تا دم زند در ضر و نفع
تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت
گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست
این نه جبر این معنی جباریست ذکر جباری برای زاریست
زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار
گر نبودی اختیار این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست
زجر شاگردان و استادان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست
ور تو گویی غافلست از جبر او ماه حق پنهان کند در ابر رو
هست این را خوش جواب ار بشنوی بگذری از کفر و در دین بگروی
حسرت و زاری گه بیماریست وقت بیماری همه بیداریست
آن زمان که می شوی بیمار تو می کنی از جرم استغفار تو
می نماید بر تو زشتی گنه می کنی نیت که باز آیم به ره
عهد و پیمان می کنی که بعد ازین جز که طاعت نبودم کاری گزین
پس یقین گشت این که بیماری ترا می ببخشد هوش و بیداری ترا
پس بدان این اصل را ای اصل جو هر که را دردست او بردست بو
هر که او بیدارتر پر دردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر
گر ز جبرش آگهی زاریت کو بینش زنجیر جباریت کو
بسته در زنجیر چون شادی کند کی اسیر حبس آزادی کند
ور تو می بینی که پایت بسته اند بر تو سرهنگان شه بنشسته اند
پس تو سرهنگی مکن با عاجزان زانک نبود طبع و خوی عاجز آن
چون تو جبر او نمی بینی مگو ور همی بینی نشان دید کو
در هر آن کاری که میلستت بدان قدرت خود را همی بینی عیان
واندر آن کاری که میلت نیست و خواست خویش را جبری کنی کین از خداست
انبیا در کار دنیا جبری اند کافران در کار عقبی جبری اند
انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار
زانک هر مرغی بسوی جنس خویش می پرد او در پس و جان پیش پیش
کافران چون جنس سجین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند
انبیا چون جنس علیین بدند سوی علیین جان و دل شدند
این سخن پایان ندارد لیک ما باز گوییم آن تمام قصه را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از اثر، به واکاوی عمیق و فلسفی یکی از دیرپاترین چالش‌های بشری، یعنی تقابل میان جبر و اختیار می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های متنوع، انسان را به مثابه ابزاری در دستان قدرت بی‌کران الهی ترسیم می‌کند که وجود، نطق و تمامی افعالش، بازتابی از ارادهٔ حق‌تعالی است. در این نگاه، هستیِ مستقل انسان در برابر حقیقتِ مطلق الهی رنگ می‌بازد و هر حرکتی، جلوه‌ای از نفوذِ مشیتِ اوست.

در ادامه، شاعر با استدلالی ظریف، از این منظرِ جبری به ضرورتِ اخلاقیِ اختیار می‌رسد. او تأکید می‌کند که همین احساسِ شرمساری، حسرت و رنجی که انسان هنگام خطا تجربه می‌کند، خود بهترین گواه بر وجودِ اراده و مسئولیت در اوست. بدین ترتیب، جبر و اختیار در هم تنیده می‌شوند؛ جبر در مبدأ قدرت و اختیار در میدانِ تجربه و مسئولیتِ آدمی؛ و این همان نقطه‌ای است که درد و آگاهی، راهِ بازگشت به حقیقت را برای انسان هموار می‌کند.

معنای روان

جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفت ما چون گفتن اغیار نیست

همگان هم‌داستان شدند که در برابر قدرت خدا راه انکاری نیست؛ او گفت که سخن ما، همچون گفتار بیگانگان و ناآگاهان نیست.

نکته ادبی: اغیار جمع غیر است؛ اشاره به ناآگاهانی دارد که حقیقت را درک نکرده‌اند.

اشک دیده ست از فراق تو دوان آه آهست از میان جان روان

اشک چشمان از دوری تو روان است و آه از عمق جان برمی‌آید.

نکته ادبی: دوان در اینجا به معنای جاری و روان است که صفتی برای اشک محسوب می‌شود.

طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گر چه نه بد داند نه نیک

کودک با دایه نمی‌جنگد، اما گریه می‌کند؛ هرچند که در آن سن، نیک و بد را تشخیص نمی‌دهد.

نکته ادبی: استیزیدن به معنای ستیزه کردن و جنگیدن است که در اینجا به رابطه کودک و دایه نسبت داده شده است.

ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی زاری از ما نه تو زاری می کنی

ما همچون سازِ چنگ هستیم و تو نوازنده‌ای؛ اگر ناله‌ای از ما برمی‌خیزد، حقیقت آن است که تو می‌نوازی.

نکته ادبی: زخمه ابزاری است که با آن سیم‌های ساز را می‌نوازند؛ تمثیلی از اراده الهی بر افعال بشر.

ما چو ناییم و نوا در ما ز تست ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

ما مانند نی هستیم که صدا از دمِ توست؛ ما همچون کوه هستیم که بازتابِ صدای تو در ما جاری است.

نکته ادبی: تمثیل نای و کوه برای تبیینِ تأثیرپذیریِ هستی از منبعِ اصلی هستی است.

ما چو شطرنجیم اندر برد و مات برد و مات ما ز تست ای خوش صفات

ما در بازیِ برد و باخت، همچون مهره‌های شطرنج هستیم؛ ای کسی که صفاتِ نیکویی داری، برد و باختِ ما نیز از آنِ توست.

نکته ادبی: برد و مات استعاره از رویدادهای سرنوشت‌ساز زندگی انسان است.

ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو درمیان

ای کسی که جانِ جانِ ما هستی، ما در برابر تو چه کاره‌ایم که بخواهیم در میانِ تو و حقیقت قرار بگیریم؟

نکته ادبی: جانِ جان ترکیبی عرفانی به معنای روحِ حیات‌بخشِ تمام هستی است.

ما عدمهاییم و هستیهای ما تو وجود مطلقی فانی نما

ما در ذاتِ خود هیچ (عدم) هستیم و هستی ما تنها نمودی است که تو به ما بخشیده‌ای؛ تو وجود مطلق و حقیقتی که ما تنها سایه‌ای از تو هستیم.

نکته ادبی: تضاد میان عدم و وجود مطلق، هسته اصلی عرفان اسلامی در باب وحدت وجود است.

ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم بدم

ما همچون شیرانِ بر پرچم هستیم؛ حرکتِ آن‌ها از خودشان نیست، بلکه باد آن‌ها را تکان می‌دهد.

نکته ادبی: شیر علم تمثیلی بسیار مشهور برای نشان دادنِ فاعلیتِ ظاهری و عدمِ اراده‌ی باطنی است.

حمله شان پیداست و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گم مباد

حرکت شیران پیداست اما آن باد که عامل حرکت است، پنهان است؛ ای خدا، آن حقیقتِ پنهان، هرگز از ما دور مباد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عاملِ اصلیِ هستی و حرکت، از دیدِ ظاهریِ انسان‌ها پنهان است.

باد ما و بود ما از داد تست هستی ما جمله از ایجاد تست

بود و نبود و هستی ما همگی از بخششِ توست و تمامِ وجود ما نتیجه‌ی آفرینشِ توست.

نکته ادبی: باد و بود جناس زیبایی دارند و به معنای هستی و نیستی به کار رفته‌اند.

لذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را

تو به نیستیِ ما، لذتِ هستی را بخشیدی و این عدمِ مطلق را عاشقِ خود کردی.

نکته ادبی: عاشق کردنِ نیست، کنایه از خلقت و دمیدنِ روحِ الهی در کالبدِ مادی است.

لذت انعام خود را وامگیر نقل و باده و جام خود را وا مگیر

لذتِ بخشش و لطفِ خود را از ما باز نگیر؛ این میهمانی و نشاطِ روحانی را از ما دریغ مکن.

نکته ادبی: نقل و باده و جام استعاره از فیوضات و لذت‌های معنوی است.

ور بگیری کیت جست و جو کند نقش با نقاش چون نیرو کند

اگر لطفِ خود را بگیری، چه کسی می‌تواند تو را جستجو کند؟ مگر می‌شود نقش، بدونِ نقاش، قدرتِ فعالیت داشته باشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر عدمِ استقلالِ انسان در مسیرِ شناختِ خدا.

منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر

به گناهان و کاستی‌های ما نگاه نکن، بلکه به کرم و بخشندگیِ خود بنگر.

نکته ادبی: نظر کردن در اینجا به معنای توجه و قضاوت است.

ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفتهٔ ما می شنود

ما هنوز نبودیم و تقاضایی نداشتیم، اما لطفِ تو پیش از آنکه بگوییم، نیازِ ما را شنید.

نکته ادبی: اشاره به علمِ پیشینِ الهی و فضلِ او پیش از درخواستِ بنده.

نقش باشد پیش نقاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم

مخلوق در برابرِ خالق، مانند نقشی است که در دستانِ نقاش یا قلم است؛ همان‌قدر ناتوان که جنینی در شکمِ مادر.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ نهایتِ ناتوانی و تسلیمِ موجودات در برابرِ اراده‌یِ هستی‌بخش.

پیش قدرت خلق جمله بارگه عاجزان چون پیش سوزن کارگه

تمامِ خلق در برابرِ قدرتِ تو، همچون ابزاری در کارگاه هستند؛ همگی عاجز و ناتوان‌اند مانندِ سوزنی در دستِ خیاط.

نکته ادبی: بارگه یا بارگاه در اینجا به معنای محضرِ قدرتِ الهی است.

گاه نقشش دیو و گه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند

گاهی نقشِ ما را دیو می‌کنی و گاه آدم؛ گاهی شاد و گاهی غمگین‌مان می‌سازی.

نکته ادبی: استعاره از تغییرات و احوالاتِ گوناگونِ بشری که دستِ تقدیر رقم می‌زند.

دست نه تا دست جنباند به دفع نطق نه تا دم زند در ضر و نفع

نه دستِ مستقلی داریم که دفعِ بلا کنیم و نه نطق و قدرتی که در نفع و ضررِ خود دم بزنیم.

نکته ادبی: اشاره به نفیِ قدرتِ مستقلِ انسان در برابرِ مشیتِ الهی.

تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت

تو به قرآن رجوع کن و تفسیرِ این بیت را بخوان که خداوند فرمود: چون تیر انداختی، تو نینداختی بلکه خدا انداخت.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۷ سوره انفال؛ بیانگرِ این نکته که فاعلِ حقیقیِ افعال، خداوند است.

گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست

اگر تیری را پرتاب می‌کنیم، قدرتِ آن از ما نیست؛ ما همچون کمان هستیم و تیراندازِ حقیقی، خداست.

نکته ادبی: کمان و تیرانداز تمثیلی از واسطه‌بودنِ انسان در افعال است.

این نه جبر این معنی جباریست ذکر جباری برای زاریست

این حرف، جبرِ محض نیست بلکه درکِ حقیقتِ جباریتِ الهی است؛ ذکرِ آن نیز برای گریه و زاریِ عاشقانه است.

نکته ادبی: جباریت در اینجا به معنای قدرتِ غلبه‌یافتنِ مشیتِ حق بر امور است.

زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار

زاری و نالهٔ ما دلیلِ اضطرار و بیچارگیِ ماست و شرمساریِ ما، دلیلِ این است که قدرتِ انتخاب داریم.

نکته ادبی: اضطرار به معنای ناچاری و اختیار به معنای انتخاب آگاهانه است.

گر نبودی اختیار این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست

اگر اختیار وجود نداشت، این شرم و دریغ و خجالت از گناه برای چیست؟

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برای اثباتِ اختیار بر اساسِ تجربهٔ وجدانیِ شرمساری.

زجر شاگردان و استادان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست

تأدیبِ شاگردان توسط استادان برای چیست؟ و چرا ذهنِ انسان مدام در حالِ تدبیر و تغییرِ تصمیم است؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه تنبیه و تغییرِ رای، بدونِ وجودِ اختیارِ انسانی بی‌معناست.

ور تو گویی غافلست از جبر او ماه حق پنهان کند در ابر رو

اگر بگویی که انسان از جبرِ الهی غافل است (که اگر آگاه بود جبر را می‌دید)، این یعنی ماهِ حقیقت پشت ابرهای پندارِ تو پنهان شده است.

نکته ادبی: استعاره از پنهان ماندنِ حقیقتِ هستی پشتِ غفلت‌های انسانی.

هست این را خوش جواب ار بشنوی بگذری از کفر و در دین بگروی

اگر بشنوی، این پرسش پاسخی زیبا دارد که تو را از کفر به سوی ایمان هدایت می‌کند.

نکته ادبی: دعوتِ مخاطب به تأمل و شنیدنِ پاسخی که آرام‌بخش است.

حسرت و زاری گه بیماریست وقت بیماری همه بیداریست

حسرت و زاریِ انسان معمولاً در زمانِ بیماری است؛ و هنگامِ بیماری است که انسان بیدار و هوشیار می‌شود.

نکته ادبی: بیماری استعاره از رنج‌ها و سختی‌های دنیوی است که حجاب‌ها را کنار می‌زند.

آن زمان که می شوی بیمار تو می کنی از جرم استغفار تو

آن زمان که گرفتارِ بیماری (رنج) می‌شوی، از گناهانِ خود استغفار می‌کنی.

نکته ادبی: استغفار عملی اختیاری است که ریشه در پشیمانی دارد.

می نماید بر تو زشتی گنه می کنی نیت که باز آیم به ره

زشتیِ گناه برایت آشکار می‌شود و نیت می‌کنی که دوباره به راهِ راست بازگردی.

نکته ادبی: نیت کردن از ارکانِ اختیارِ انسان است.

عهد و پیمان می کنی که بعد ازین جز که طاعت نبودم کاری گزین

عهد و پیمان می‌بندی که از این پس، جز اطاعت از فرمانِ خدا، کاری انجام ندهی.

نکته ادبی: عهد و پیمان نشانهٔ قدرتِ تصمیم‌گیریِ انسان است.

پس یقین گشت این که بیماری ترا می ببخشد هوش و بیداری ترا

پس یقین حاصل می‌شود که این بیماری و رنج، هوش و بیداریِ معنوی را به تو هدیه می‌دهد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری منطقی که رنج، عاملِ بیداری و درکِ حقایق است.

پس بدان این اصل را ای اصل جو هر که را دردست او بردست بو

ای کسی که در جستجوی اصل هستی، بدان که هر کس دردی در وجودش دارد، بویِ حقیقت به مشامش رسیده است.

نکته ادبی: بو در اینجا کنایه از درکِ حقیقت و نشانه‌ای از طلبِ معنوی است.

هر که او بیدارتر پر دردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر

هر که بیدارتر است، دردمندتر است و هر که آگاه‌تر باشد، رنجِ بیشتری می‌کشد و رخش زردتر است.

نکته ادبی: رخ زرد کنایه از ریاضت و رنجِ ناشی از معرفت است.

گر ز جبرش آگهی زاریت کو بینش زنجیر جباریت کو

اگر مدعی هستی که همه چیز جبر است، پس این زاری و نالهٔ تو از کجاست؟ نشانِ آن زنجیرِ جباریت کجاست؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای به چالش کشیدنِ جبری‌مسلکانی که در عمل ناله‌شان از اختیارشان بلند است.

بسته در زنجیر چون شادی کند کی اسیر حبس آزادی کند

کسی که در زنجیرِ زندان اسیر است، چطور می‌تواند شادمانی کند؟ چگونه اسیرِ زندانِ جبر می‌تواند دم از آزادی بزند؟

نکته ادبی: تمثیل برای روشن کردنِ تناقضِ اعتقادِ به جبرِ مطلق با حسِ واقعیِ اختیار.

ور تو می بینی که پایت بسته اند بر تو سرهنگان شه بنشسته اند

اگر می‌بینی که پایت بسته است و مأمورانِ شاه بر تو مسلط‌اند، پس تو خود را اسیر بدان و این‌گونه سخن بگو.

نکته ادبی: استهزای کسانی که در عمل مانندِ آزادگان رفتار می‌کنند اما در مقامِ سخن ادعای جبر دارند.

پس تو سرهنگی مکن با عاجزان زانک نبود طبع و خوی عاجز آن

حال که خود را عاجز می‌دانی، با عاجزانِ دیگر با قلدری رفتار مکن؛ چرا که خویِ عاجز، قلدری نیست.

نکته ادبی: انتقادِ اخلاقی به تناقض در رفتارِ مدعیانِ جبر.

چون تو جبر او نمی بینی مگو ور همی بینی نشان دید کو

چون تو جبرِ الهی را (در همه‌جا) نمی‌بینی، پس دم از آن نزن؛ و اگر هم ادعا می‌کنی که می‌بینی، نشانه‌اش کجاست؟

نکته ادبی: به چالش کشیدنِ ادعایِ نادیدنی‌ها و تناقضِ در گفتار و کردار.

در هر آن کاری که میلستت بدان قدرت خود را همی بینی عیان

در هر کاری که میل و رغبتی داری، قدرتِ خود را آشکارا می‌بینی و آن را از خود می‌دانی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه انسان در کارهای دلخواهش، خود را فاعلِ مختار می‌داند.

واندر آن کاری که میلت نیست و خواست خویش را جبری کنی کین از خداست

اما در کاری که میل و رغبتی نداری، خود را جبری می‌نامی و می‌گویی این کارِ خداست.

نکته ادبی: نقدِ رفتاری که انسان برای فرار از مسئولیت، به جبر متوسل می‌شود.

انبیا در کار دنیا جبری اند کافران در کار عقبی جبری اند

پیامبران در امورِ دنیا (که به آن میلی ندارند) جبری هستند، و کافران در امورِ آخرت (که به آن اعتقادی ندارند) جبری هستند.

نکته ادبی: تفکیکِ نوعِ نگاهِ اولیا و اشقیا به مسائلِ دنیوی و اخروی.

انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار

پیامبران در امورِ آخرت صاحبِ اختیارند، و جاهلان در امورِ دنیا صاحبِ اختیارند.

نکته ادبی: بیانِ این نکته که جهتِ میل و رغبتِ هر کس، تعیین‌کنندهٔ نوعِ نگاهِ او به اختیار و جبر است.

زانک هر مرغی بسوی جنس خویش می پرد او در پس و جان پیش پیش

زیرا هر پرنده‌ای به سوی جنسِ و هم‌نوعِ خود پرواز می‌کند؛ بدن به دنبالِ دنیاست و جان پیشاپیش به سویِ اصلِ خود می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ سنخیت و اینکه میلِ انسان تابعِ حقیقتِ وجودیِ اوست.

کافران چون جنس سجین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند

کافران چون از جنسِ سجین (دوزخ) هستند، زندانِ دنیا برایشان خوشایند است.

نکته ادبی: سجین نامِ جایگاهی در دوزخ یا کتابِ اعمالِ گناهکاران است.

انبیا چون جنس علیین بدند سوی علیین جان و دل شدند

پیامبران که از جنسِ علیین (بهشت) هستند، جان و دلشان به سویِ علیین پر می‌کشد.

نکته ادبی: علیین جایگاهی والا در بهشت یا کتابِ اعمالِ نیکوکاران است.

این سخن پایان ندارد لیک ما باز گوییم آن تمام قصه را

این سخن پایانی ندارد، اما ما دوباره به اصلِ قصه برمی‌گردیم.

نکته ادبی: بازگشتِ شاعر به ساختارِ اصلیِ حکایت پس از بحث‌های فلسفی.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی

تشبیه رابطه انسان و خدا به ساز و نوازنده برای تبیینِ فاعلیتِ حق و انفعالِ بنده.

تضاد (Contrast) ما عدمهاییم و هستیهای ما / تو وجود مطلقی فانی نما

تقابلِ میانِ هستیِ محدودِ انسان و وجودِ نامحدودِ الهی برای نشان دادنِ وحدتِ وجود.

تشبیه (Simile) ما همه شیران ولی شیر علم

تشبیه افعالِ انسان به حرکتِ شیرِ نقاشی شده بر پرچم که به واسطهٔ باد (مشیت الهی) تکان می‌خورد.

پارادوکس (Paradox) زاری ما شد دلیل اضطرار / خجلت ما شد دلیل اختیار

جمعِ میانِ اضطرارِ وجودی و اختیارِ اخلاقی که در تجربهٔ انسانی با هم در تضاد نیستند.