مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر

مولوی
همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه می زد با قدیم ناگزیر
با چنان قادر خدایی کز عدم صد چو عالم هست گرداند بدم
صد چو عالم در نظر پیدا کند چونک چشمت را به خود بینا کند
گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست پیش قدرت ذره ای می دان که نیست
این جهان خود حبس جانهای شماست هین روید آن سو که صحرای شماست
این جهان محدود و آن خود بی حدست نقش و صورت پیش آن معنی سدست
صد هزاران نیزهٔ فرعون را در شکست از موسی با یک عصا
صد هزاران طب جالینوس بود پیش عیسی و دمش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امیی اش عار بود
با چنین غالب خداوندی کسی چون نمیرد گر نباشد او خسی
بس دل چون کوه را انگیخت او مرغ زیرک با دو پا آویخت او
فهم و خاطر تیز کردن نیست راه جز شکسته می نگیرد فضل شاه
ای بسا گنج آگنان کنج کاو کان خیال اندیش را شد ریش گاو
گاو که بود تا تو ریش او شوی خاک چه بود تا حشیش او شوی
چون زنی از کار بد شد روی زرد مسخ کرد او را خدا و زهره کرد
عورتی را زهره کردن مسخ بود خاک و گل گشتن نه مسخست ای عنود
روح می بردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی در اسفلین
خویشتن را مسخ کردی زین سفول زان وجودی که بد آن رشک عقول
پس ببین کین مسخ کردن چون بود پیش آن مسخ این به غایت دون بود
اسپ همت سوی اختر تاختی آدم مسجود را نشناختی
آخر آدم زاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف
چند گویی من بگیرم عالمی این جهان را پر کنم از خود همی
گر جهان پر برف گردد سربسر تاب خور بگدازدش با یک نظر
وزر او و صد وزیر و صدهزار نیست گرداند خدا از یک شرار
عین آن تخییل را حکمت کند عین آن زهراب را شربت کند
آن گمان انگیز را سازد یقین مهرها رویاند از اسباب کین
پرورد در آتش ابراهیم را ایمنی روح سازد بیم را
از سبب سوزیش من سوداییم در خیالاتش چو سوفسطاییم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از کلام، تصویری از تقابل قدرت مطلق الهی با ناتوانی و غرورِ پوشالی انسانِ غافل است. شاعر با بهره‌گیری از حکایات و تمثیلات، به نقدِ دلبستگی به دنیای فانی و تکیه بر عقلِ جزئی می‌پردازد و نشان می‌دهد که تمامی اسباب و وسایلِ مادی، در برابر اراده‌ی پروردگار، چون پرِ کاهی در برابر توفان هستند.

مضمون اصلی، دعوت به حقیقت‌جویی و عبور از ظواهرِ فریبنده است. نویسنده تأکید می‌کند که رهایی از زندانِ تنگِ دنیا و رسیدن به ساحتِ وسیعِ معنا، تنها در سایه‌ی تسلیم و معرفتِ قلبی میسر است، نه با زورآزمایی و غرورِ علمی یا دنیوی؛ چرا که خداوند می‌تواند تلخی‌ها را شیرین و اسبابِ هلاکت را به ابزارِ رستگاری بدل کند.

معنای روان

همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه می زد با قدیم ناگزیر

وزیر، همانند آن پادشاه نادان و بی‌خبر بود که از سرِ جهل، با اراده‌ی تغییرناپذیرِ الهی به ستیز برخاسته بود.

نکته ادبی: قدیم ناگزیر: کنایه از اراده‌ی ازلی و تقدیر حتمی الهی است که گریزی از آن نیست.

با چنان قادر خدایی کز عدم صد چو عالم هست گرداند بدم

در برابرِ چنان خدای توانایی که می‌تواند از هیچ، صدها جهانِ هستی را پدید آورد و در یک لحظه به نابودی بکشاند.

نکته ادبی: عدم: نیستی. هست گرداندن: ایجاد کردن و به وجود آوردن.

صد چو عالم در نظر پیدا کند چونک چشمت را به خود بینا کند

او می‌تواند صدها جهانِ دیگر را در برابر دیدگانت آشکار کند، هرگاه که چشمانِ باطنیِ تو را به نورِ حقیقت بینا سازد.

نکته ادبی: چونک: مخففِ چون‌که و به معنای «هنگامی که».

گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست پیش قدرت ذره ای می دان که نیست

اگر این جهان در دیدِ تو بزرگ و عظیم جلوه می‌کند، بدان که در برابر قدرتِ بی‌کرانِ حق، حتی به اندازه‌ی ذره‌ای هم ارزش ندارد.

نکته ادبی: بی‌بنی: بی‌بنیاد و ناپایدار.

این جهان خود حبس جانهای شماست هین روید آن سو که صحرای شماست

این دنیا برای جان‌های شما همچون زندان است؛ پس به سوی آن ساحتِ بی‌کرانی که جایگاهِ اصلی و آزادِ شماست، حرکت کنید.

نکته ادبی: صحرای شما: کنایه از عالمِ معنا و رهایی از قیدوبندهای مادی.

این جهان محدود و آن خود بی حدست نقش و صورت پیش آن معنی سدست

این جهان محدود و مقید است، اما آن عالمِ باقی، بی‌نهایت است. صورت و ظاهرِ این دنیا در مقایسه با معنای آن عالم، بی‌ارزش و سست است.

نکته ادبی: سست: در اینجا به معنای سست‌بنیاد و ناپایدار.

صد هزاران نیزهٔ فرعون را در شکست از موسی با یک عصا

خداوند هزاران نیزه و قدرتِ فرعون را تنها با یک عصای موسی درهم شکست و بی اثر کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنیِ معجزه‌ی حضرت موسی و شکستِ فرعون.

صد هزاران طب جالینوس بود پیش عیسی و دمش افسوس بود

اگر هزاران نسخه‌ی درمانیِ جالینوس (پزشکِ نامدار) هم وجود داشت، در برابرِ قدرتِ شفابخشِ عیسی و نفسِ قدسیِ او، بی‌ارزش بود.

نکته ادبی: دم: نفس/دمِ مسیحایی که جان‌بخش بود.

صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امیی اش عار بود

اگر هزاران دفترِ شعر و دانشِ بشری هم بود، در برابرِ کلامِ آن پیامبرِ امی (درس‌نخوانده که متصل به وحی بود)، ننگ و عار محسوب می‌شد.

نکته ادبی: امی: اشاره به پیامبر اسلام که بدون آموزشِ بشری، کلامِ الهی را بیان کرد.

با چنین غالب خداوندی کسی چون نمیرد گر نباشد او خسی

با وجودِ چنین خدای غالب و چیره، چگونه ممکن است کسی بمیرد و نابود شود مگر آنکه موجودی پست و بی‌مایه باشد؟

نکته ادبی: خس: کنایه از انسانِ بی‌ارزش و حقیر.

بس دل چون کوه را انگیخت او مرغ زیرک با دو پا آویخت او

او دل‌های سخت همچون کوه را به لرزه درآورد و زیرک‌ترین و هوشمندترین موجودات را با دامی ظریف گرفتار ساخت.

نکته ادبی: مرغ زیرک: استعاره از انسان‌های مغرور به عقل.

فهم و خاطر تیز کردن نیست راه جز شکسته می نگیرد فضل شاه

تیز کردنِ هوش و عقل، راهِ رسیدن به حق نیست. فضل و رحمتِ الهی تنها نصیبِ دلی می‌شود که شکسته و متواضع باشد.

نکته ادبی: شکسته: کنایه از فروتنی و انکسارِ باطنی.

ای بسا گنج آگنان کنج کاو کان خیال اندیش را شد ریش گاو

چه بسیار گنج‌هایی که در گوشه‌وکنار مخفی بود، اما آن کس که در بندِ خیالاتِ واهیِ خود بود، سرانجامش به ذلت و پستی (مثلِ گاوی که ریشش را می‌کشند) کشیده شد.

نکته ادبی: ریش گاو: کنایه از خواری و به بند کشیده شدن.

گاو که بود تا تو ریش او شوی خاک چه بود تا حشیش او شوی

اصلاً گاو کیست که تو بخواهی ریشِ او باشی؟ این دنیا و خاکِ ناچیز چیست که بخواهی اسیر و بنده‌ی آن باشی؟

نکته ادبی: حشیش: در اینجا به معنای گیاه و علف؛ استعاره از دلبستگی به امورِ دنیوی.

چون زنی از کار بد شد روی زرد مسخ کرد او را خدا و زهره کرد

آن زنی که از کارِ زشت و گناه، چهره‌اش زرد شد، خداوند او را مسخ کرد و به صورتِ زهره (ستاره) درآورد.

نکته ادبی: اشاره به داستان اساطیریِ زهره که به دلیل گناه مسخ شد.

عورتی را زهره کردن مسخ بود خاک و گل گشتن نه مسخست ای عنود

اینکه انسانی به ستاره‌ای تبدیل شود، نوعی مسخ شدن است. اما ای لجباز! اینکه انسان به خاک و گِل تبدیل شود (یعنی سقوطِ اخلاقی کند)، مسخِ واقعی است.

نکته ادبی: عنود: فردِ لجوج و ستیزه‌گر.

روح می بردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی در اسفلین

روحِ تو، تو را به سوی آسمان‌های بلند می‌برد، اما تو با دلبستگی به مادیات، خود را به پایین‌ترین مرتبه‌ی وجودی (آب و گِل) کشانده‌ای.

نکته ادبی: اسفلین: پایین‌ترین جایگاه، اشاره به سقوطِ روحانی.

خویشتن را مسخ کردی زین سفول زان وجودی که بد آن رشک عقول

تو خود را با این سقوطِ اخلاقی مسخ کردی؛ از آن وجودِ والایی که مایه‌ی رشکِ عقل بود، دور شدی.

نکته ادبی: رشکِ عقول: آن‌قدر زیبا و والا که عقل‌ها به حالش غبطه می‌خورند.

پس ببین کین مسخ کردن چون بود پیش آن مسخ این به غایت دون بود

پس بنگر که این مسخِ روحانی چگونه است؛ چرا که آن مسخ‌های ظاهری در برابرِ این سقوطِ معنوی، بسیار ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: دون: پست و ناچیز.

اسپ همت سوی اختر تاختی آدم مسجود را نشناختی

اسبِ همتِ خود را به سوی ستارگان می‌تاختی (ادعای بزرگی داشتی)، اما مقامِ والای انسان (آدمِ مسجودِ ملائک) را نشناختی.

نکته ادبی: آدم مسجود: اشاره به داستان سجده‌ی فرشتگان بر آدم.

آخر آدم زاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف

ای کسی که خلفِ صالح نیستی! آخر تو انسان هستی؛ تا کِی می‌خواهی پستی و دلبستگی به دنیا را برای خود شرف و افتخار بدانی؟

نکته ادبی: ناخلف: فرزندِ ناصالح؛ در اینجا خطاب به انسانِ غافل.

چند گویی من بگیرم عالمی این جهان را پر کنم از خود همی

تا کِی با غرور می‌گویی که تمامِ جهان را تصاحب می‌کنم و این دنیا را از وجودِ خود پُر خواهم کرد؟

نکته ادبی: این بیت لحنِ سرزنش‌آمیز دارد نسبت به حرص و آزِ بشری.

گر جهان پر برف گردد سربسر تاب خور بگدازدش با یک نظر

اگر تمامِ جهان یکپارچه از برف هم پُر شود، تابشِ خورشید با یک نگاهِ خود، همه‌ی آن را ذوب و نابود می‌کند.

نکته ادبی: تابِ خور: نور و گرمای خورشید (نمادِ قدرتِ الهی).

وزر او و صد وزیر و صدهزار نیست گرداند خدا از یک شرار

خداوند، تمامِ قدرتِ تو و صدها وزیر و یاری‌دهنده‌ات را تنها با یک شراره‌ی آتش، نیست و نابود می‌کند.

نکته ادبی: شرار: جرقه و پاره‌ی آتش.

عین آن تخییل را حکمت کند عین آن زهراب را شربت کند

همان خیالاتی که تو داری، خداوند به حکمتِ خود تغییر می‌دهد؛ حتی زهرِ کشنده را به شربتِ گوارا بدل می‌سازد.

نکته ادبی: تخییل: خیال‌بافی؛ تبدیلِ زهر به شربت، استعاره از قدرتِ تغییرِ تقدیر.

آن گمان انگیز را سازد یقین مهرها رویاند از اسباب کین

او تردیدهای تو را به یقین بدل می‌کند و از اسبابی که عاملِ کینه و دشمنی است، بذرِ مهر و دوستی می‌رویاند.

نکته ادبی: گمان‌انگیز: چیزی که شک و تردید ایجاد می‌کند.

پرورد در آتش ابراهیم را ایمنی روح سازد بیم را

خداوند ابراهیم را در دلِ آتش حفظ می‌کند؛ او حتی بیم و ترس را برای روحِ مؤمن به ایمنی و آرامش تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت ابراهیم که آتش بر او گلستان شد.

از سبب سوزیش من سوداییم در خیالاتش چو سوفسطاییم

من به خاطرِ این سوز و گدازِ الهی سرگشته و حیرانم و در برابرِ خیالات و تقدیراتش، مانندِ سوفسطاییان (که مدام در شک و تردید بودند) سرگردان مانده‌ام.

نکته ادبی: سوفسطایی: گروهی فیلسوف که به شکاکیت معروف بودند؛ در اینجا به معنای حیرانیِ در برابرِ عظمتِ خداست.

آرایه‌های ادبی

تلمیح صد هزاران نیزهٔ فرعون را / در شکست از موسی با یک عصا

اشاره به داستان قرآنیِ حضرت موسی و پیروزی او بر فرعون با ابزاری ساده.

استعاره مرغ زیرک

اشاره به انسانِ مغرور که به عقلِ جزئیِ خود تکیه کرده است.

تضاد زهراب را شربت کند

تقابلِ میانِ زهر و شربت برای نشان دادنِ قدرتِ دگرگون‌سازِ الهی.

تمثیل گرم شدن برف با تابِ خور

تمثیلی برای نشان دادنِ ناتوانیِ دنیا در برابرِ قدرتِ لایزالِ الهی.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) نیست گرداند خدا از یک شرار

تأکید بر اینکه قدرت‌های عظیمِ انسانی در برابرِ جرقه و نوری از جانبِ حق، هیچ است.