مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

مولوی
بود بقالی و وی را طوطیی خوش نوایی سبز و گویا طوطیی
بر دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بدی در نوای طوطیان حاذق بدی
خواجه روزی سوی خانه رفته بود بر دکان طوطی نگهبانی نمود
گربه ای برجست ناگه بر دکان بهر موشی طوطیک از بیم جان
جست از سوی دکان سویی گریخت شیشه های روغن گل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجه اش بر دکان بنشست فارغ خواجه وش
دید پر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
روزکی چندی سخن کوتاه کرد مرد بقال از ندامت آه کرد
ریش بر می کند و می گفت ای دریغ کافتاب نعمتم شد زیر میغ
دست من بشکسته بودی آن زمان که زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیه ها می داد هر درویش را تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دکان بنشسته بد نومیدوار
می نمود آن مرغ را هر گون نهفت تا که باشد اندر آید او بگفت
جولقیی سر برهنه می گذشت با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطی آن زمان بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی
از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خور
این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی درمیان بی منتهی
هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
هر دو نی خوردند از یک آب خور این یکی خالی و آن پر از شکر
صد هزاران این چنین اشباه بین فرقشان هفتاد ساله راه بین
این خورد گردد پلیدی زو جدا آن خورد گردد همه نور خدا
این خورد زاید همه بخل و حسد وآن خورد زاید همه نور احد
این زمین پاک و آن شوره ست و بد این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دد
هر دو صورت گر به هم ماند رواست آب تلخ و آب شیرین را صفاست
جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب او شناسد آب خوش از شوره آب
سحر را با معجزه کرده قیاس هر دو را بر مکر پندارد اساس
ساحران موسی از استیزه را برگرفته چون عصای او عصا
زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
لعنة الله این عمل را در قفا رحمة الله آن عمل را در وفا
کافران اندر مری بوزینه طبع آفتی آمد درون سینه طبع
هرچه مردم می کند بوزینه هم آن کند کز مرد بیند دم بدم
او گمان برده که من کردم چو او فرق را کی داند آن استیزه رو
این کند از امر و او بهر ستیز بر سر استیزه رویان خاک ریز
آن منافق با موافق در نماز از پی استیزه آید نه نیاز
در نماز و روزه و حج و زکات با منافق مومنان در برد و مات
مومنان را برد باشد عاقبت بر منافق مات اندر آخرت
گرچه هر دو بر سر یک بازی اند هر دو با هم مروزی و رازی اند
هر یکی سوی مقام خود رود هر یکی بر وفق نام خود رود
مومنش خوانند جانش خوش شود ور منافق تیز و پر آتش شود
نام او محبوب از ذات وی است نام این مبغوض از آفات وی است
میم و واو و میم و نون تشریف نیست لطف مومن جز پی تعریف نیست
گر منافق خوانیش این نام دون همچو کزدم می خلد در اندرون
گرنه این نام اشتقاق دوزخست پس چرا در وی مذاق دوزخست
زشتی آن نام بد از حرف نیست تلخی آن آب بحر از ظرف نیست
حرف ظرف آمد درو معنی چون آب بحر معنی عنده ام الکتاب
بحر تلخ و بحر شیرین در جهان در میانشان برزخ لا یبغیان
وانگه این هر دو ز یک اصلی روان بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن
زر قلب و زر نیکو در عیار بی محک هرگز ندانی ز اعتبار
هر که را در جان خدا بنهد محک هر یقین را باز داند او ز شک
در دهان زنده خاشاکی جهد آنگه آرامد که بیرونش نهد
در هزاران لقمه یک خاشاک خرد چون در آمد حس زنده پی ببرد
حس دنیا نردبان این جهان حس دینی نردبان آسمان
صحت این حس بجویید از طبیب صحت آن حس بجویید از حبیب
صحت این حس ز معموری تن صحت آن حس ز تخریب بدن
راه جان مر جسم را ویران کند بعد از آن ویرانی آبادان کند
کرد ویران خانه بهر گنج زر وز همان گنجش کند معمورتر
آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آب خورد
پوست را بشکافت و پیکان را کشید پوست تازه بعد از آنش بر دمید
قلعه ویران کرد و از کافر ستد بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
کار بی چون را که کیفیت نهد اینک گفتم این ضرورت می دهد
گه چنین بنماید و گه ضد این جز که حیرانی نباشد کار دین
نه چنان حیران که پشتش سوی اوست بل چنان حیران و غرق و مست دوست
آن یکی را روی او شد سوی دوست وان یکی را روی او خود روی اوست
روی هر یک می نگر می دار پاس بوک گردی تو ز خدمت روشناس
چون بسی ابلیس آدم روی هست پس بهر دستی نشاید داد دست
زانک صیاد آورد بانگ صفیر تا فریبد مرغ را آن مرغ گیر
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش از هوا آید بیاید دام و نیش
حرف درویشان بدزدد مرد دون تا بخواند بر سلیمی زان فسون
کار مردان روشنی و گرمیست کار دونان حیله و بی شرمیست
شیر پشمین از برای کد کنند بومسیلم را لقب احمد کنند
بومسیلم را لقب کذاب ماند مر محمد را اولوا الالباب ماند
آن شراب حق ختامش مشک ناب باده را ختمش بود گند و عذاب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این داستان تمثیلی از مولانا، خطای بنیادینِ انسان در قیاسِ ظاهری امور با یکدیگر را به تصویر می‌کشد. همان‌طور که طوطی با مشاهده سرِ کچلِ درویش، او را با وضعیتِ خود مقایسه کرد، انسان‌ها نیز به اشتباه، اولیا و پیامبران را به دلیل اشتراک در نیازهای جسمانی (خواب و خوراک)، همانند خود می‌پندارند و از تفاوتِ ماهوی و باطنیِ آن‌ها با انسان‌های عادی غافل می‌مانند.

در این حکایت، نویسنده با استفاده از استعاره‌ها و تمثیل‌های متنوع (مانند زنبور عسل و نیش، یا آهوی مشک و سرگین)، تفاوتِ جوهریِ میان پاکان و ناپاکان را با وجود شباهت‌های ظاهری تبیین می‌کند. هدف اصلی این است که مخاطب بیاموزد نباید از روی ظاهرِ مشابه، به هم‌ارز بودنِ باطنِ اشخاص حکم داد؛ چرا که این قیاسِ نادرست، سرآغازِ گمراهی و انکارِ حقیقت است.

معنای روان

بود بقالی و وی را طوطیی خوش نوایی سبز و گویا طوطیی

بقالی بود که طوطی سبز، خوش‌صدا و سخنگویی داشت.

نکته ادبی: وی در اینجا ضمیر شخصی به معنای «او» است و گویا به معنای سخنگو و ناطق است.

بر دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران

طوطی در دکان نگهبان بود و با همه مشتریان به گفتگو می‌پرداخت.

نکته ادبی: سوداگران به معنای معامله‌گران یا مشتریان است.

در خطاب آدمی ناطق بدی در نوای طوطیان حاذق بدی

طوطی در سخن گفتن با آدمیان مهارت داشت و در نغمه‌سرایی و آواز خوانیِ هم‌جنسان خود نیز استاد بود.

نکته ادبی: حاذق به معنای ماهر و دانا است.

خواجه روزی سوی خانه رفته بود بر دکان طوطی نگهبانی نمود

روزی صاحب‌کار (خواجه) به سمت خانه رفت و طوطی را مامور نگهبانی از دکان کرد.

نکته ادبی: خواجه در متون کهن به معنای صاحب، آقا و رئیس دکان است.

گربه ای برجست ناگه بر دکان بهر موشی طوطیک از بیم جان

ناگهان گربه‌ای برای شکار موشی به درون دکان پرید و طوطی از ترس جانش وحشت‌زده شد.

نکته ادبی: جستن در اینجا به معنای پریدن و جهیدن است.

جست از سوی دکان سویی گریخت شیشه های روغن گل را بریخت

طوطی از سویی به سوی دیگر دکان پرید و گریخت که در این میان شیشه‌های روغن‌گل واژگون شد و روغن‌ها ریخت.

نکته ادبی: روغن‌گل یا روغن‌بنفشه از کالاهای گران‌قیمت قدیم بود.

از سوی خانه بیامد خواجه اش بر دکان بنشست فارغ خواجه وش

خواجه از خانه بازگشت و با آرامش و خیال راحت روی سکوی دکان نشست.

نکته ادبی: خواجه‌وش یعنی به مانند خواجه و با وقار.

دید پر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

خواجه دکان را پر از روغن و لباس‌هایش را چرب دید، پس ضربه‌ای به سر طوطی زد که باعث شد طوطی بر اثر آن ضربه کچل شود.

نکته ادبی: کل به معنای طاس و بی‌مو است.

روزکی چندی سخن کوتاه کرد مرد بقال از ندامت آه کرد

طوطی تا چند روز سکوت اختیار کرد و بقال از روی پشیمانی آه می‌کشید.

نکته ادبی: روزکی مصغرِ روز است به معنای چند روز اندک.

ریش بر می کند و می گفت ای دریغ کافتاب نعمتم شد زیر میغ

بقال ریش خود را از اندوه می‌کند و می‌گفت: افسوس که خورشید نعمت من در پشت ابر پنهان شد.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر تیره و باران‌زا است که استعاره از تاریکی و فقدان است.

دست من بشکسته بودی آن زمان که زدم من بر سر آن خوش زبان

کاش آن زمان که بر سر آن پرنده خوش‌سخن ضربه زدم، دستم شکسته بود.

نکته ادبی: بشکسته بودی فعل ماضی بعید با دلالت بر آرزو و حسرت است.

هدیه ها می داد هر درویش را تا بیابد نطق مرغ خویش را

او به هر درویشی هدیه می‌داد تا شاید بتواند دوباره قدرت سخن گفتن مرغ خود را بازگرداند.

نکته ادبی: نطق به معنای قدرت گویایی است.

بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دکان بنشسته بد نومیدوار

پس از سه شبانه‌روز، بقال در دکان ناامید و حیران و گریان نشسته بود.

نکته ادبی: نومیدوار به معنای با حالتی مملو از ناامیدی است.

می نمود آن مرغ را هر گون نهفت تا که باشد اندر آید او بگفت

او به آن پرنده هر نوع کارهای پنهانی و شگفت‌انگیز نشان می‌داد تا شاید طوطی به حرف بیاید.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهان و کار مخفیانه است.

جولقیی سر برهنه می گذشت با سر بی مو چو پشت طاس و طشت

درویشی قلندر و سربرهنه از آنجا می‌گذشت که سرِ بدون مویش مانند پشت طاس و تشت صاف و درخشان بود.

نکته ادبی: جولقی به معنای قلندر، پوشنده خرقه و درویش فقیر است.

آمد اندر گفت طوطی آن زمان بانگ بر درویش زد چون عاقلان

طوطی بلافاصله به حرف آمد و مانند انسان‌های عاقل بر سر آن درویش فریاد زد.

نکته ادبی: بانگ زدن به معنای فریاد کردن یا صدا زدن است.

کز چه ای کل با کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی

گفت: ای مرد کچل! تو مگر با کچلان همنشین شدی که سرت کچل است؟ آیا تو هم مثل من شیشه روغن را ریختی؟

نکته ادبی: کلان جمع کلمه کل (کچل) است.

از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

مردم از قیاس و سنجش طوطی خندیدند، چرا که او فکر می‌کرد صاحبِ دلق (درویش) هم مثل خودش است.

نکته ادبی: صاحب دلق اشاره به درویشی است که لباس ژنده (دلق) پوشیده است.

کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

کار اولیای خدا را با کارهای خودت مقایسه نکن، اگرچه در نوشتار، کلمه «شیر» (درنده) و «شیر» (خوراکی) یکسان به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: ایهام در واژه شیر؛ که هم به معنای جانور درنده است و هم مایع خوراکی.

جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

تمام عالم به همین دلیلِ قیاس کردنِ نادرست، گمراه شدند و کمتر کسی جایگاه واقعیِ اولیای الهی را شناخت.

نکته ادبی: ابدال جمع بَدَل به معنای گروهی از اولیای الهی است.

همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند

آن‌ها خود را هم‌تراز پیامبران دانستند و تصور کردند که اولیای خدا هم مانند خودشان هستند.

نکته ادبی: همسری به معنای برابری و هم‌ترازی است.

گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خور

آن‌ها می‌گفتند: ما انسان هستیم و آن‌ها هم انسان؛ ما و ایشان هر دو اسیر نیازهای جسمانی مثل خواب و خوراک هستیم.

نکته ادبی: خواب و خور کنایه از نیازهای طبیعی و مادی است.

این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی درمیان بی منتهی

آن‌ها از روی کوری و نادانی نفهمیدند که تفاوتی بی‌نهایت میان آن دو وجود دارد.

نکته ادبی: عمی به معنای کوری بصیرت است.

هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

هر دو نوع زنبور از یک محل تغذیه می‌کنند، اما از یکی نیش و از دیگری عسل پدید می‌آید.

نکته ادبی: زنبور اول استعاره از زنبور معمولی و زنبور دوم استعاره از زنبور عسل.

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب

هر دو نوع آهو از گیاه و آب تغذیه می‌کنند، اما از یکی فضولات (سرگین) و از دیگری مشک گران‌بها تولید می‌شود.

نکته ادبی: سرگین به معنای فضولات حیوانی است.

هر دو نی خوردند از یک آب خور این یکی خالی و آن پر از شکر

هر دو نوع نی از یک منبع آب می‌نوشند، اما یکی توخالی و بی‌خاصیت است و دیگری سرشار از قند و شکر است.

نکته ادبی: نی شکر و نی معمولی از نظر ظاهر شبیه هم هستند.

صد هزاران این چنین اشباه بین فرقشان هفتاد ساله راه بین

صدها هزار از این شباهت‌های ظاهری را ببین، اما بدان که تفاوت باطنی آن‌ها هفتاد سال راه فاصله دارد.

نکته ادبی: هفتاد سال راه کنایه از فاصله بسیار دور و عمیق است.

این خورد گردد پلیدی زو جدا آن خورد گردد همه نور خدا

یکی غذا می‌خورد و از او پلیدی خارج می‌شود، اما دیگری غذا می‌خورد و از او نور خدا ساطع می‌شود.

نکته ادبی: پلیدی استعاره از اعمال زشت و نور خدا استعاره از اعمال صالح است.

این خورد زاید همه بخل و حسد وآن خورد زاید همه نور احد

یکی از خوردن، بخل و حسد می‌زاید و دیگری از آن، نور خدای یگانه را تولید می‌کند.

نکته ادبی: احد نامی از نام‌های خداوند به معنای یگانه است.

این زمین پاک و آن شوره ست و بد این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دد

یکی زمین پاک و پربار است و دیگری زمین شوره‌زار و بی‌حاصل؛ یکی فرشته پاک است و دیگری دیو و موجود پست است.

نکته ادبی: شوره‌زار کنایه از قلب‌های ناپاک و نفوذناپذیر است.

هر دو صورت گر به هم ماند رواست آب تلخ و آب شیرین را صفاست

اگر صورت ظاهری آن‌ها به هم شبیه است، ایرادی ندارد؛ آب تلخ و آب شیرین هر دو به ظاهر زلال و شفاف هستند.

نکته ادبی: صفا در اینجا به معنای شفافیت ظاهری آب است.

جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب او شناسد آب خوش از شوره آب

جز صاحب بصیرت و اهل معنا کسی نمی‌تواند تفاوت را تشخیص دهد؛ اوست که آب گوارا را از آب شور تشخیص می‌دهد.

نکته ادبی: صاحب ذوق یعنی کسی که چشایی معنوی دارد.

سحر را با معجزه کرده قیاس هر دو را بر مکر پندارد اساس

سحر (جادو) را با معجزه قیاس می‌کنند و می‌پندارند اساس و پایه هر دو بر مکر و فریب است.

نکته ادبی: سحر به معنای جادو و تردستی است.

ساحران موسی از استیزه را برگرفته چون عصای او عصا

جادوگران در زمان موسی برای دشمنی، عصایی شبیه عصای او ساختند.

نکته ادبی: استیزه به معنای دشمنی و لجاجت است.

زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف زین عمل تا آن عمل راهی شگرف

میان این عصا و آن عصا تفاوت عمیقی وجود دارد؛ راهی بسیار طولانی و شگرف بین عملِ ساحر و عملِ پیامبر است.

نکته ادبی: ژرف به معنای عمیق است.

لعنة الله این عمل را در قفا رحمة الله آن عمل را در وفا

بر آن عملِ جادوگر، لعنت خدا و بر این عملِ پیامبر، رحمت خدا قرار دارد.

نکته ادبی: در قفا به معنای به دنبال آن است.

کافران اندر مری بوزینه طبع آفتی آمد درون سینه طبع

کافران در دشمنی‌شان رفتاری بوزینه‌وار (میمون‌صفت) دارند؛ این خصلتِ تقلید، آفتی در سینه و جان آن‌هاست.

نکته ادبی: بوزینه طبع کنایه از مقلد بودن و نداشتن فهم درونی است.

هرچه مردم می کند بوزینه هم آن کند کز مرد بیند دم بدم

میمون هر کاری که انسان انجام می‌دهد را بلافاصله تقلید می‌کند و تکرار می‌کند.

نکته ادبی: دم‌بدم یعنی لحظه‌به‌لحظه.

او گمان برده که من کردم چو او فرق را کی داند آن استیزه رو

او گمان می‌کند که من هم مثل او کار را انجام دادم؛ آن انسان لجباز تفاوتِ اصلی را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: استیزه‌رو یعنی کسی که گستاخانه با حقیقت می‌جنگد.

این کند از امر و او بهر ستیز بر سر استیزه رویان خاک ریز

انسان این کار را از روی امر الهی انجام می‌دهد، اما میمون از روی لجاجت؛ خاک بر سرِ کسانی که اهل لجاجت هستند.

نکته ادبی: خاک ریز کنایه از نفرین یا تحقیر است.

آن منافق با موافق در نماز از پی استیزه آید نه نیاز

منافق در نماز کنار مومن قرار می‌گیرد، اما برای دشمنی و ریا است، نه برای نیاز و عبادت قلبی.

نکته ادبی: موافق در اینجا یعنی مومن و کسی که با حق همراه است.

در نماز و روزه و حج و زکات با منافق مومنان در برد و مات

در ظاهرِ نماز، روزه، حج و زکات، مومنان و منافقان در یک رقابتِ ظاهری با هم هستند.

نکته ادبی: برد و مات اصطلاحی از بازی شطرنج است که کنایه از پیروزی و شکست است.

مومنان را برد باشد عاقبت بر منافق مات اندر آخرت

عاقبتِ کار برای مومنان پیروزی است و برای منافقان در آخرت شکست و رسوایی است.

نکته ادبی: برد و مات استعاره از نتیجه اخروی اعمال است.

گرچه هر دو بر سر یک بازی اند هر دو با هم مروزی و رازی اند

اگرچه هر دو در یک بازی (دنیا) هستند، و هر دو با هم اهل مرو و ری (دو شهر بزرگ آن زمان) هستند.

نکته ادبی: مروزی و رازی کنایه از عامه مردم است.

هر یکی سوی مقام خود رود هر یکی بر وفق نام خود رود

هر کدام به سمت جایگاه ابدی خود می‌روند و هر کدام مطابق با حقیقت و نامِ باطنیِ خود عمل می‌کنند.

نکته ادبی: وفق به معنای مطابق و موافق است.

مومنش خوانند جانش خوش شود ور منافق تیز و پر آتش شود

اگر به او بگویی «مومن»، جانش شاد می‌شود و اگر بگویی «منافق»، از خشم برافروخته می‌شود.

نکته ادبی: تیز و پر آتش شدن کنایه از عصبانیت شدید است.

نام او محبوب از ذات وی است نام این مبغوض از آفات وی است

نام «مومن» به دلیل ذاتِ پاکِ او محبوب است، اما نام «منافق» به دلیل آلودگی‌های او مورد نفرت است.

نکته ادبی: مبغوض یعنی مورد نفرت و دشمنی.

میم و واو و میم و نون تشریف نیست لطف مومن جز پی تعریف نیست

نام‌گذاری با حروف (م، و، م، ن) ارزش ذاتی نیست؛ لطفِ مومن بودن به خاطرِ صفت‌های نیکوست که تعریف می‌شود.

نکته ادبی: تشریف در اینجا به معنای ارزش و شرافت ذاتی است.

گر منافق خوانیش این نام دون همچو کزدم می خلد در اندرون

اگر منافق را با این نامِ پست (منافق) صدا کنی، مثل نیش کژدم در جانش می‌خلد.

نکته ادبی: دون به معنای پست و حقیر است.

گرنه این نام اشتقاق دوزخست پس چرا در وی مذاق دوزخست

اگر این نام برگرفته از دوزخ نیست، پس چرا در کام و دل او طعمی مثل جهنم دارد؟

نکته ادبی: اشتقاق به معنای ریشه گرفتن و مشتق شدن است.

زشتی آن نام بد از حرف نیست تلخی آن آب بحر از ظرف نیست

زشتیِ یک سخن یا تلخیِ یک مایع، ذاتاً به کلمه یا ظرفِ آن بستگی ندارد، بلکه وابسته به محتوایِ درونیِ آن است.

نکته ادبی: واژه 'بحر' به معنای دریا و استعاره از جهانِ معناست.

حرف ظرف آمد درو معنی چون آب بحر معنی عنده ام الکتاب

کلمات در حکمِ ظرف هستند که معنا مانندِ آب در آن‌ها قرار می‌گیرد و اصل و منشأ این معانی نزدِ خداوند (ام‌الکتاب) است.

نکته ادبی: اشاره به 'ام‌الکتاب' برگرفته از قرآن کریم است و به منبعِ الهیِ حقایق اشاره دارد.

بحر تلخ و بحر شیرین در جهان در میانشان برزخ لا یبغیان

در این جهان، هم تلخی (جهل و مادیات) وجود دارد و هم شیرینی (معرفت و روحانیت)، اما میان این دو مانعی وجود دارد که هیچ‌کدام بر دیگری غلبه نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۲۰ سوره الرحمن: 'بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ'.

وانگه این هر دو ز یک اصلی روان بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن

با وجود این تفاوت‌ها، هر دو از یک سرچشمه‌یِ واحدِ هستی جریان یافته‌اند؛ پس از ظاهرِ این دو فراتر برو و به دنبالِ اصل و ریشه‌یِ یگانه‌یِ آن‌ها باش.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به وحدت وجود.

زر قلب و زر نیکو در عیار بی محک هرگز ندانی ز اعتبار

طلا یا سکه‌یِ تقلبی و اصل را در عیار کردن، بدونِ استفاده از 'سنگِ محک'، نمی‌توان از یکدیگر تشخیص داد.

نکته ادبی: محک در اینجا به معنایِ ابزارِ تشخیصِ حقیقت و معیارِ سنجشِ باطنی است.

هر که را در جان خدا بنهد محک هر یقین را باز داند او ز شک

هرکس که خداوند در جانش قدرتِ تشخیص (محکِ باطنی) قرار دهد، می‌تواند با اطمینان، حق و یقین را از شک و تردید بازشناسد.

نکته ادبی: تأکید بر موهبتِ الهیِ بصیرت.

در دهان زنده خاشاکی جهد آنگه آرامد که بیرونش نهد

انسانِ زنده و هوشیار، اگر خاشاکِ کوچکی در دهانش برود، بلافاصله متوجه می‌شود و تا آن را بیرون نیندازد، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: کنایه از حساسیتِ روحِ بیدار نسبت به ناپاکی‌ها.

در هزاران لقمه یک خاشاک خرد چون در آمد حس زنده پی ببرد

اگر در میانِ مقدارِ زیادی خوراک، خاشاکِ بسیار کوچکی باشد، حسِ هوشیارِ فردِ زنده آن را به سرعت تشخیص می‌دهد.

نکته ادبی: تمثیل برای دقتِ نظر در تشخیصِ انحرافات.

حس دنیا نردبان این جهان حس دینی نردبان آسمان

حواسِ ظاهری (دنیایی) ابزاری برای گذرانِ زندگی در این دنیاست، اما حواسِ دینی و باطنی، نردبانی برای رسیدن به عوالمِ آسمانی و ملکوت است.

نکته ادبی: تقابلِ حسِ ظاهری و حسِ باطنی (بصیرت).

صحت این حس بجویید از طبیب صحت آن حس بجویید از حبیب

سلامتِ حواسِ ظاهری را باید از طبیبِ جسم خواست و سلامتِ حواسِ معنوی را باید از دوست (پیر و راهنمای الهی) طلب کرد.

نکته ادبی: تفاوتِ تخصص در پزشکیِ جسم و طبابتِ روح.

صحت این حس ز معموری تن صحت آن حس ز تخریب بدن

سلامتِ حسِ ظاهری وابسته به پروراندن و راحتیِ تن است، اما سلامتِ حسِ معنوی وابسته به نادیده گرفتن و ویران کردنِ خواهش‌های تن است.

نکته ادبی: تضاد میانِ رفاهِ جسم و رشدِ روح.

راه جان مر جسم را ویران کند بعد از آن ویرانی آبادان کند

راهِ رسیدن به جان، جسم را ویران می‌کند تا از بندِ خواهش‌ها رها شود؛ پس از آن ویرانی است که وجودِ انسان آبادان می‌شود.

نکته ادبی: مفهومِ عرفانیِ 'مجاهده' با نفس.

کرد ویران خانه بهر گنج زر وز همان گنجش کند معمورتر

خانه را برای یافتنِ گنجِ طلا ویران می‌کنند و سپس با استفاده از همان گنج، آن را آبادتر و باشکوه‌تر از پیش می‌سازند.

نکته ادبی: تشبیه ویرانیِ تن به تخریبِ خانه برای یافتنِ گنجِ الهی.

آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آب خورد

آبِ آلوده را می‌بندند و جوی را پاک‌سازی می‌کنند، سپس دوباره آبِ گوارا را در آن جاری می‌سازند.

نکته ادبی: استعاره از تطهیرِ نفس از آلودگی‌های اخلاقی.

پوست را بشکافت و پیکان را کشید پوست تازه بعد از آنش بر دمید

پوست را می‌شکافند تا پیکانِ (تیرِ آلوده) را بیرون بکشند و سپس پوستِ تازه و سالمی بر روی آن می‌روید.

نکته ادبی: کنایه از رنج‌های ظاهری برای بهبودیِ باطنی.

قلعه ویران کرد و از کافر ستد بعد از آن بر ساختش صد برج و سد

قلعه‌یِ تن را که در دستِ کافر (هوای نفس) بود، ویران و بازپس می‌گیرند و سپس آن را با برج و بارویِ استوارِ ایمان محکم می‌کنند.

نکته ادبی: تمثیلِ قلعه برای ساختارِ وجودیِ انسان.

کار بی چون را که کیفیت نهد اینک گفتم این ضرورت می دهد

خداوند که کارش فراتر از چون و چراست، کیفیتِ اعمالش را هر که بخواهد می‌نماید، و من این توضیحات را برای ضرورتِ درکِ شما گفتم.

نکته ادبی: اشاره به ساحتِ غیرِ قابلِ درکِ افعالِ الهی (بی‌چونی).

گه چنین بنماید و گه ضد این جز که حیرانی نباشد کار دین

گاه خداوند چیزی را به یک شکل می‌نمایاند و گاهی به شکلِ ضدِ آن، و در این راه، کارِ دین جز در حیرت و سرگشتگیِ عاشقانه نیست.

نکته ادبی: حیرتِ عارفانه به معنایِ سرگشتگی در عظمتِ حق.

نه چنان حیران که پشتش سوی اوست بل چنان حیران و غرق و مست دوست

این حیرت، حیرتِ ناشی از گمراهی نیست که پشت به حقیقت باشد، بلکه غرق شدن و مستی در حضورِ محبوب است.

نکته ادبی: تمایزِ حیرتِ مذموم و حیرتِ محمود (عرفانی).

آن یکی را روی او شد سوی دوست وان یکی را روی او خود روی اوست

یکی در حالِ تماشایِ چهره‌یِ محبوب است و دیگری چنان در او غرق شده که گویی خودش همان محبوب شده است.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ فنایِ فی‌الله.

روی هر یک می نگر می دار پاس بوک گردی تو ز خدمت روشناس

به هر کدام از این دو توجه کن و پاسِ حرمتِ آنان را بدار تا شاید تو نیز از خدمتِ آنان، حقیقت را بشناسی.

نکته ادبی: دعوت به ادبِ حضور در برابرِ اولیایِ الهی.

چون بسی ابلیس آدم روی هست پس بهر دستی نشاید داد دست

از آنجا که مدعیانِ دروغین (ابلیس‌صفتان) با ظاهرِ آدمیزاد بسیارند، نباید به دستِ هر کسی بیعت داد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به مرید و مراد بازی‌های کاذب.

زانک صیاد آورد بانگ صفیر تا فریبد مرغ را آن مرغ گیر

زیرا صیاد بانگِ صفیر (سوت) می‌زند تا مرغ‌گیر مرغ را فریب دهد.

نکته ادبی: تمثیلِ صیاد برای پیرانِ دروغین که با ظاهرِ حق، پیروان را به دام می‌اندازند.

بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش از هوا آید بیاید دام و نیش

آن مرغ صدایِ هم‌جنسِ خود را می‌شنود، از هوا به پایین می‌آید و ناگهان در دام و نیشِ شکارچی گرفتار می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از فریبِ ناشی از ظاهر‌بینی.

حرف درویشان بدزدد مرد دون تا بخواند بر سلیمی زان فسون

انسانِ پست، حرف‌های درویشان را می‌دزدد تا با آن، افرادِ ساده‌دل را بفریبد.

نکته ادبی: انتقاد از تقلیدِ ظواهرِ عرفانی توسطِ شیادان.

کار مردان روشنی و گرمیست کار دونان حیله و بی شرمیست

کارِ مردانِ خدا، روشنی‌بخشی و گرمایِ عشق است؛ اما کارِ کوته‌فکران، حیله‌گری و بی‌شرمی است.

نکته ادبی: تقابلِ صفاتِ اهلِ حقیقت و اهلِ فریب.

شیر پشمین از برای کد کنند بومسیلم را لقب احمد کنند

کسانی برای فریب دادن، لباسِ پشمینه (صوفیانه) می‌پوشند و فردی مثل 'مسیلمه' (مدعیِ دروغین نبوت) را به لقبِ احمد (پیامبر) می‌خوانند.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به مسیلمه‌یِ کذاب که مدعیِ نبوت بود.

بومسیلم را لقب کذاب ماند مر محمد را اولوا الالباب ماند

مسیلمه با همان نامِ کذاب در تاریخ ماند، اما لقبِ 'احمد' تنها شایسته‌یِ حضرت محمد (ص) و خردمندانِ حقیقی است.

نکته ادبی: اولوالالباب به معنای صاحبانِ خرد و عقلِ سلیم است.

آن شراب حق ختامش مشک ناب باده را ختمش بود گند و عذاب

شرابِ الهی (معرفت)، عاقبتش خوش‌بو و مشکین است، اما شرابِ نفسانی، عاقبتش گندیدگی و رنج و عذاب است.

نکته ادبی: مقایسه شرابِ طهور (معرفت) با شرابِ مادی (نفس) با تکیه بر آیه ۲۵ سوره مطففین.