مثنوی معنوی - دفتر اول

مولوی

بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند

مولوی
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
رنگ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید
گفت هر دارو که ایشان کرده اند آن عمارت نیست ویران کرده اند
بی خبر بودند از حال درون استعیذ الله مما یفترون
دید رنج و کشف شد بروی نهفت لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود
دید از زاریش کو زار دلست تن خوشست و او گرفتار دلست
عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب
از وی ار سایه نشانی می دهد شمس هر دم نور جانی می دهد
سایه خواب آرد ترا همچون سمر چون برآید شمس انشق القمر
خود غریبی در جهان چون شمس نیست شمس جان باقیست کاو را امس نیست
شمس در خارج اگر چه هست فرد می توان هم مثل او تصویر کرد
شمس جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر
در تصور ذات او را گنج کو تا در آید در تصور مثل او
چون حدیث روی شمس الدین رسید شمس چارم آسمان سر در کشید
واجب آید چونک آمد نام او شرح کردن رمزی از انعام او
این نفس جان دامنم بر تافتست بوی پیراهان یوسف یافتست
کز برای حق صحبت سالها بازگو حالی از آن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صد چندان شود
لاتکلفنی فانی فی الفنا کلت افهامی فلا احصی ثنا
کل شیء قاله غیرالمفیق ان تکلف او تصلف لا یلیق
من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر
قال اطعمنی فانی جائع واعتجل فالوقت سیف قاطع
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق
تو مگر خود مرد صوفی نیستی هست را از نسیه خیزد نیستی
گفتمش پوشیده خوشتر سر یار خود تو در ضمن حکایت گوش دار
خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران
گفت مکشوف و برهنه بی غلول بازگو دفعم مده ای بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو که من می نخسپم با صنم با پیرهن
گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان
آرزو می خواه لیک اندازه خواه بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت
فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی
این ندارد آخر از آغاز گوی رو تمام این حکایت بازگوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، به واکاوی عمیقِ حقیقتِ بیماری و درمان در ساحتِ عرفانی می‌پردازد. شاعر در اینجا میان بیماری‌های جسمی که توسط پزشکانِ ظاهر‌بین تشخیص داده می‌شوند و «بیماریِ دل» که همان عشقِ الهی است، تمایزی بنیادین قائل می‌شود. از نظرِ او، این درد، دردی مقدس و اصیل است که هیچ‌گاه با داروهای معمول درمان نمی‌شود و تنها کلیدِ فهمِ اسرارِ هستی است.

در بخش دوم، شاعر با بیانی نمادین از محدودیتهای زبان و خرد در توصیفِ نورِ حقیقت (شمسِ جان) سخن می‌گوید. او معتقد است که عشق، حقیقتی فراتر از واژگان است و تلاش برای شرحِ کاملِ آن، هم عقل را به استیصال می‌کشاند و هم می‌تواند برای مخاطبِ ناآماده، ویرانگر باشد. از این رو، شاعر ناگزیر است که حقایقِ والا را در پوششِ حکایت و داستان بیان کند تا هم اسرار حفظ شود و هم ظرفیتِ شنونده آسیب نبیند.

معنای روان

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

پزشک، ماجرایِ رنج و ناخوشیِ بیمار را شنید و پس از آن در کنارِ بیمار نشست تا او را معاینه کند.

نکته ادبی: «رنجور» در اینجا به معنای بیمار است و «خواند» به معنیِ روایت کردن و شنیدنِ داستان است.

رنگ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید

پزشک، رنگِ چهره و نبض و ادرارِ بیمار را بررسی کرد و از نشانه‌ها و اسبابِ بیماری‌اش پرسید و شنید.

نکته ادبی: «قاروره» در طب قدیم به ظرفی می‌گفتند که ادرار بیمار را در آن می‌ریختند تا پزشک آن را بررسی کند.

گفت هر دارو که ایشان کرده اند آن عمارت نیست ویران کرده اند

پزشک گفت: هر دارویی که آن طبیبانِ پیشین تجویز کرده‌اند، نه تنها باعثِ بهبود نشده، بلکه عمارتِ تن را ویران کرده است.

نکته ادبی: «عمارت» در اینجا استعاره از تن و سلامتی است.

بی خبر بودند از حال درون استعیذ الله مما یفترون

آن پزشکان از وضعیتِ درونی و باطنیِ بیمار بی‌خبر بودند؛ پناه بر خدا از آن‌چه آنان به دروغ به هم می‌بافند.

نکته ادبی: عبارت عربیِ «استعیذ بالله...» تلمیحی به آیه قرآن است که از افترا و دروغ‌بافی بیزاری می‌جوید.

دید رنج و کشف شد بروی نهفت لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت

پزشک، رنجِ اصلی را دید و حقیقتِ پنهان بر او آشکار شد، اما آن را مخفی نگه داشت و به سلطان نگفت.

نکته ادبی: «کشف شد» یعنی پرده از آن برداشته شد و حقیقت عیان گشت.

رنجش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود

دریافت که رنجِ او از غلبه‌ی صفرا یا سودا (بیماری‌های جسمی) نیست؛ چرا که هر هیزمی بویِ مخصوصِ خود را از دودش نشان می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به اخلاط چهارگانه در طب قدیم. تمثیلِ «دود و هیزم» برای اشاره به «اثر و مسبب».

دید از زاریش کو زار دلست تن خوشست و او گرفتار دلست

از ناله‌هایش فهمید که او بیمارِ دل است؛ تنش سالم است اما گرفتارِ عشق شده است.

نکته ادبی: تقابل میان «تن» و «دل» از بن‌مایه‌های اصلی عرفان است.

عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل

عاشقی از ناله‌های دل مشخص می‌شود و هیچ بیماری‌ای بالاتر و سخت‌تر از بیماریِ عشق نیست.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ دردِ عشق بر دردهای جسمانی.

علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست

بیماریِ عاشق با سایرِ بیماری‌ها تفاوت دارد؛ عشق، ابزارِ سنجش و کشفِ رازهای خداوند است.

نکته ادبی: «اصطرلاب» ابزاری نجومی برای سنجشِ ارتفاعِ ستارگان بود؛ در اینجا استعاره‌ای برای شناختِ معنوی است.

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست

عشق، چه عشقِ زمینی باشد چه عشقِ الهی، سرانجام ما را به سویِ همان مقصدِ اصلی (خداوند) هدایت می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ حقیقتِ عشق در مراتب مختلف.

هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن

هر چقدر هم که بخواهم عشق را شرح دهم، وقتی به مقامِ خودِ عشق می‌رسم، از ناتوانی‌ام در توصیفِ آن شرمگین می‌شوم.

نکته ادبی: بیانِ عجزِ زبان در برابرِ حقیقتِ مطلق.

گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشنترست

اگرچه تفسیر و سخن گفتن روشنگر است، اما حقیقتِ عشق بدونِ نیاز به زبان، روشن‌تر و آشکارتر است.

نکته ادبی: تضاد میان «زبان» (واژگان) و «عشق» (شهود).

چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

آن‌گاه که قلم برای نوشتنِ وصفِ عشق شتاب می‌گرفت، همین که به مقامِ عشق می‌رسید، قلم از شدتِ عجز می‌شکست.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ ابزارِ مادی (قلم) در ثبتِ حقایقِ معنوی.

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

خرد در شرحِ عشق مانند الاغی است که در گل گیر کند و از حرکت باز ماند؛ حقیقتِ عشق را تنها خودِ عشق می‌تواند تفسیر کند.

نکته ادبی: تشبیه «عقل» به «خر در گل» برای نشان دادنِ درماندگیِ منطق در ساحتِ شهود.

آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب

خورشید، بهترین دلیل برای اثباتِ وجودِ خورشید است؛ اگر به دنبالِ دلیل هستی، مستقیم به او نگاه کن (به او تکیه کن).

نکته ادبی: اشاره به این که حقایقِ روشن نیاز به استدلالِ ثانویه ندارند.

از وی ار سایه نشانی می دهد شمس هر دم نور جانی می دهد

سایه اگرچه نشانه‌ای از خورشید است، اما خورشیدِ حقیقی لحظه به لحظه نورِ حیات‌بخش می‌بخشد.

نکته ادبی: مقایسه «سایه» (واژگان و استدلال) با «شمس» (حقیقت).

سایه خواب آرد ترا همچون سمر چون برآید شمس انشق القمر

سایه (سخنِ غیرمستقیم) تو را مانند قصه و افسانه به خواب می‌برد، اما وقتی خورشیدِ حقیقت طلوع کند، آن «انشقاقِ قمر» (شکافتنِ حقیقت) رخ می‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به معجزه شق القمر و استعاره از بیداریِ معنوی.

خود غریبی در جهان چون شمس نیست شمس جان باقیست کاو را امس نیست

در این جهان هیچ غریب و بی‌همتایی مانند این «شمس» (شمس تبریزی/خورشیدِ حقیقت) وجود ندارد؛ او خورشیدِ جاویدانی است که هرگز غروب ندارد.

نکته ادبی: استفاده از واژه «امس» به معنای مسا و عصر (زمانه) برای تأکید بر جاودانگی.

شمس در خارج اگر چه هست فرد می توان هم مثل او تصویر کرد

اگرچه خورشیدِ آسمان در جهان یگانه به نظر می‌رسد، اما می‌توان چیزی شبیه به آن را در ذهن تصور کرد.

نکته ادبی: بحث در مورد محدودیتِ تصوراتِ ذهنی.

شمس جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر

اما آن «شمسِ جان» که از عالمِ اثیر و ماده فراتر است، نه در ذهن می‌گنجد و نه در عالمِ خارج همتایی دارد.

نکته ادبی: «اثیر» در فیزیک قدیم به معنای ماده‌ی لطیفِ آسمانی است.

در تصور ذات او را گنج کو تا در آید در تصور مثل او

اصلاً در تصوراتِ انسانی، گنجایش و ظرفیتی وجود ندارد که بتوان حقیقتی مانندِ او را در ذهن مجسم کرد.

نکته ادبی: تأکید بر تناهیِ ذهن در برابرِ لایتناهیِ حقیقت.

چون حدیث روی شمس الدین رسید شمس چارم آسمان سر در کشید

همین که سخن از روی و نامِ شمس‌الدین به میان آمد، خورشیدِ آسمانِ چهارم از شرم و تواضع سر در گریبان کشید.

نکته ادبی: اغراقِ ادبی برای نشان دادنِ عظمتِ معنویِ پیر.

واجب آید چونک آمد نام او شرح کردن رمزی از انعام او

وقتی نامِ او می‌آید، واجب است که رمزی از بخشش‌ها و نعمت‌های او را بیان کنیم.

نکته ادبی: «واجب» به معنای لازم و شایسته است.

این نفس جان دامنم بر تافتست بوی پیراهان یوسف یافتست

این جان و نفسِ من به دامانِ او گره خورده است و بویِ پیراهنِ یوسف (نشانی از حقیقت) را از او می‌گیرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و پیراهنی که برای یعقوب بویِ حقیقت داشت.

کز برای حق صحبت سالها بازگو حالی از آن خوش حالها

به حقِ آن سال‌هایی که با هم مصاحبت داشتیم، حال و احوالی از آن ایامِ خوش برایم بازگو کن.

نکته ادبی: استفاده از سوگند برای ترغیبِ مخاطب.

تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صد چندان شود

تا از شنیدنِ آن، زمین و آسمان شاد شوند و عقل و روح و بینشِ ما صد چندان افزایش یابد.

نکته ادبی: بیانِ اثرِ مثبتِ یادِ محبوب بر کائنات.

لاتکلفنی فانی فی الفنا کلت افهامی فلا احصی ثنا

مرا به تکلف و سخن‌گویی وامدار؛ که من در مقامِ فنا هستم و عقل و فهمم از کار افتاده و توانِ ستایش ندارم.

نکته ادبی: ابیات عربی، بیان‌گرِ حالِ استغراقِ عارفانه و ناتوانی در بیانِ کلامی.

کل شیء قاله غیرالمفیق ان تکلف او تصلف لا یلیق

هر آنچه فردِ مست (از عشق) می‌گوید، اگر از روی تکلف و تظاهر باشد، شایسته نیست.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ سخنِ عارفانه.

من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست

من چه بگویم که در من حتی یک رگِ هشیار (عاقل) باقی نمانده است؛ چگونه می‌توانم شرحِ یاری را بگویم که بی‌همتاست؟

نکته ادبی: اعتراف به جنونِ حاصل از عشق.

شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر

شرحِ این دوری و این دردهایِ جانکاه را بگذار برای زمانی دیگر.

نکته ادبی: وعده به تعویقِ سخن برای فرصتی مناسب‌تر.

قال اطعمنی فانی جائع واعتجل فالوقت سیف قاطع

او گفت: به من غذا بده که گرسنه‌ام؛ و شتاب کن که وقت مانندِ شمشیری تیز، برنده و تمام‌شونده است.

نکته ادبی: بیانِ اهمیتِ وقت در تصوف (ابن الوقت بودن).

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق

ای دوست، صوفی باید در لحظه زندگی کند؛ به تأخیر انداختنِ کارها به فردا، از آدابِ این طریقت نیست.

نکته ادبی: «صوفی ابن الوقت باشد» از اصطلاحاتِ کلیدیِ تصوف.

تو مگر خود مرد صوفی نیستی هست را از نسیه خیزد نیستی

اگر خودت صوفی هستی، باید بدانی که تردید و وعده دادنِ واهی، باعثِ نابودیِ حقیقتِ موجود می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان «هست» (حقیقتِ حال) و «نسیه» (وعده فردا).

گفتمش پوشیده خوشتر سر یار خود تو در ضمن حکایت گوش دار

به او گفتم: پنهان نگه داشتنِ رازِ یار بهتر است؛ تو خود، این رمز را در میانِ داستانِ دیگران بشنو و دریاب.

نکته ادبی: توصیه به لزومِ پوشیده‌گویی در بیانِ حقایقِ عرفانی.

خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران

بهتر آن است که اسرارِ دلبران را در قالبِ داستانِ دیگران بازگو کنیم.

نکته ادبی: استفاده از حکایت برای تمثیلِ حقایق.

گفت مکشوف و برهنه بی غلول بازگو دفعم مده ای بوالفضول

گفت: حقیقت را آشکار و بدونِ پرده بگو؛ مرا با بهانه‌هایِ دیگر دفع نکن، ای پرگو.

نکته ادبی: «بوالفضول» به معنای کسی است که در کارها دخالتِ بیجا می‌کند.

پرده بردار و برهنه گو که من می نخسپم با صنم با پیرهن

پرده را بردار و حقیقت را عریان بگو، زیرا من با حقیقت (صنم) پرده‌دار و با حجاب نمی‌خوابم (به وصال نمی‌رسم).

نکته ادبی: استعاره از طلبِ وصالِ بی پرده و بدونِ حجاب.

گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان

گفتم: اگر حقیقت در آشکار عریان شود، نه تو باقی می‌مانی و نه آرامشِ تو و نه این میانه (حدِ وسطی) برقرار می‌ماند.

نکته ادبی: هشدار در موردِ ظرفیتِ عاشق در برابرِ تجلیِ مطلق.

آرزو می خواه لیک اندازه خواه بر نتابد کوه را یک برگ کاه

آرزومند باش، اما اندازه نگه دار؛ چرا که یک برگِ کاه نمی‌تواند سنگینیِ کوه را تحمل کند.

نکته ادبی: تمثیلِ ناتوانیِ وجودِ انسانی در برابرِ عظمتِ حق.

آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت

آن خورشیدی که این عالم از نورِ او روشن شد، اگر کمی به تو نزدیک شود، همه چیز را می‌سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به خطرِ تجلیِ مستقیمِ ذاتِ حق.

فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

فتنه و آشوب و خون‌ریزی طلب نکن؛ بیش از این از شمسِ تبریزی سخن نگو.

نکته ادبی: پایان دادن به اصرارِ شنونده برای شنیدنِ اسرار.

این ندارد آخر از آغاز گوی رو تمام این حکایت بازگوی

این حکایت پایان ندارد؛ بیا و از همین‌جا به ادامه داستانِ اصلی برگرد.

نکته ادبی: دستورِ نویسنده برای حفظِ انسجامِ متنِ اصلی.

آرایه‌های ادبی

استعاره اصطرلاب

عشق به ابزارِ شناختِ اسرارِ الهی تشبیه شده است.

تشبیه عقل در شرحش چو خر در گل

ناتوانیِ عقلِ جزئی در درکِ حقیقتِ عشق.

تلمیح بوی پیراهن یوسف

اشاره به داستانِ یوسف و پیراهنی که نشانه‌ی حق و بشارت بود.

نماد خورشید / شمس

نمادِ حقیقتِ مطلق، شمس تبریزی و نورِ هدایت‌گرِ الهی.