دیوان اشعار - مثنویات، تمثیلات و مقطعات

پروین اعتصامی

دریای نور

پروین اعتصامی
بالماس میزد چکش زرگری بهر لحظه میجست از آن اخگری
بنالید الماس کای تیره رای ز بیداد تو، چند نالم چو نای
بجز خوبی و پاکی و راستی چه کردم که آزار من خواستی
بگفتا مکن خاطر خویش تنگ ترازوی چرخت گران کرده سنگ
مرنج ار تنت را جفائی رسد کزین کار، کارت بجائی رسد
هم اکنون، تراش تو گردد تمام برویت کند نیکبختی سلام
همین دم، فروزان و پاکت کنم پسندیده و تابناکت کنم
دگر باره بگریست گوهر نهان که آوخ! سیه شد بچشمم جهان
بدین خردیم، آسمان درشت بدام بلای تو افکند و کشت
مرا هر رگ و هر پی و بند بود بخشکید پاک این چه پیوند بود
که این تیشهٔ کین بدست تو داد فتاد این وجود نزارم، فتاد
ببخشای لختی، نگهدار دست شکست این سر دردمندم، شکست
نه آسایشی ماند اندر تنم نه رونق به رخسارهٔ روشنم
بگفتا چو زین دخمه بیرون شوی بزیبائی خویش، مفتون شوی
بشوئیم از رویت این گرد را بخوبان دهیم این ره آورد را
چو بردارد این پرده را پرده دار سخنهای پنهان شود آشکار
در آن حال، دانی که نیکی نکوست که بینی تو مغزی و رفتست پوست
سوم بار، برخاست بانگ چکش بناگاه برهم شد آن روی خوش
بگفت ای ستمکار، مشکن مرا به بدرائی، از پا میفکن مرا
وفا داشتم چشم و دیدم جفا بگشتم ز هر روی، خوردم قفا
بگفت ار صبوری کنی یک نفس کشد بار جور تو بسیار کس
چو رفت این سیاهی و آلودگی نماند زبونی و فرسودگی
دلت گر ز اندیشه خون کرده ام بچهر، آب و رنگت فزون کرده ام
بریدم، ولی تیره و زشت را شکستم، ولی سنگ و انکشت را
چو بینند روی دل آرای تو چو آگه شوند از تجلای تو
چو پرسند از موج این آبها ازین جلوه ها، رنگها، تابها
بتی چون بگردن در اندازدت فراتر ز دل، جایگه سازدت
چو نقاد چرخ از تو کالا کند چو هر روز، نرخ تو بالا کند
چو زین داستان گفتگوها رود چو این آب حیوان به جوها رود
چو هر دم بیفزایدت خواستار چو آیند سوی تو از هر کنار
چو بیدار بختی ببیند تو را چو بر دیگران بر گزیند ترا
چو بر چهر خوبان تبسم کنی چو این کوی تاریک را گم کنی
چو در مخزنت جا دهد گوهری چو بنشاندت اندر انگشتری
چو در تیرگی، روشنائی شوی چو آمادهٔ دلربائی شوی
چو بیرون کشی رخت زین تنگنای چو اقبال گردد تو را رهنمای
چو آسودگی زاید این روز سخت چو فرخنده گردی و پیروزبخت
چو پیرایه ها ماندت در گرو چو بینی ره نیک و آئین نو
چو افتادی اندر ترازوی مهر چو صد راه داد و گرفتت سپهر
رهائی دهندت چو زین رنجها چو ریزند بر پای تو گنجها
چو بازارگانان خرندت بزر برندت ز شهری به شهر دگر
چو دیهیم شاهت نشیمن شود چو از دیدنت، دیده روشن شود
بیاد آر، زین دکهٔ تنگ من ز سنگینی آهن و سنگ من
چو نام تو خوانند دریای نور درودیم بفرست زان راه دور
ترا هر چه قیمت نهد روزگار بدار از من و این چکش یادگار
چو مشاطه، رخسارت آراستم فزودم دو صد، گر یکی کاستم
تو روزی که از حصن کان آمدی بس آلوده و سرگران آمدی
بدین گونه روشن نبودی و پاک بهم بود مخلوط، الماس و خاک
حدیث نهان چکش گوش دار نگین سازدت چرخ یا گوشوار
نه مشت و قفایت به سر میزنم بدین درگه نور، در میزنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه ادبی، در قالب مناظره‌ای نمادین میان یک سنگِ خام (الماس) و زرگری چکش‌به‌دست، به تبیین فلسفه رنج و سختی‌های زندگی می‌پردازد. الماس، که تنها درد و ضربات چکش را حس می‌کند، از ستمگری زرگر می‌نالد و از وضعیت خویش در عذاب است. در مقابل، زرگر نماد حقیقت و آگاهی است که می‌داند این ضربات نه برای آزار، بلکه برای صیقل دادن و زدودن ناخالصی‌هاست تا گوهرِ وجود الماس به درخشش واقعی خود برسد.

مفهوم بنیادین اثر، نگاهی استعلایی به رنج‌های دنیوی است. شاعر بر این باور است که سختی‌های زندگی و تضادهای آن، ابزارهایی برای کمال‌بخشی به انسان هستند. همان‌طور که الماس برای تبدیل شدن به نگینی قیمتی باید تن به تراش و ضربه بدهد، جان آدمی نیز برای رسیدن به ارزش و جایگاه والایِ معنوی، نیازمند آزمون‌ها و دشواری‌هایی است که ناخالصی‌های وجودش را می‌زداید تا نهایتاً آماده درخشش در پیشگاه حقیقت گردد.

معنای روان

بالماس میزد چکش زرگری بهر لحظه میجست از آن اخگری

زرگر با چکش بر پیکره الماس ضربه می‌زد و در هر لحظه به دنبال آن بود که جرقه‌ای از درخشش و زیبایی را در دل سنگ پدیدار کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'اخگر' استعاره از درخشش و جلال ذاتی گوهر است.

بنالید الماس کای تیره رای ز بیداد تو، چند نالم چو نای

الماس با اندوه گفت: ای کسی که دیدگاهت تیره است، از ظلم تو تا کی باید همانند نی از درد بنالم؟

نکته ادبی: تشبیه 'چون نای' به نالیدنِ الماس که نشان از شکایتِ از سرِ درد دارد.

بجز خوبی و پاکی و راستی چه کردم که آزار من خواستی

من که جز نیکی و پاکی و صداقت کاری نکرده‌ام، چه گناهی از من سر زده که این‌گونه قصد آزار مرا داری؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تاکید بر بی‌گناهیِ گوهرِ خام.

بگفتا مکن خاطر خویش تنگ ترازوی چرخت گران کرده سنگ

زرگر گفت: خودت را ناراحت نکن؛ ترازوی سرنوشت تو را سنگین‌وزن و ارزشمند کرده است (و این سختی‌ها بخشی از این ارزش است).

نکته ادبی: ترازو در اینجا کنایه از میزانِ سنجشِ ارزشِ الهی یا سرنوشت است.

مرنج ار تنت را جفائی رسد کزین کار، کارت بجائی رسد

اگر تنت دچار سختی شد، گله نکن، زیرا این فرآیند تو را به مقصد و جایگاه والایی خواهد رساند.

نکته ادبی: تضاد میان رنجِ جسمانی و تعالیِ روحانی.

هم اکنون، تراش تو گردد تمام برویت کند نیکبختی سلام

همین الان کار تراش تو به پایان می‌رسد و خوشبختی به تو روی می‌آورد.

نکته ادبی: تشخیص 'سلام کردنِ نیکبختی' به گوهر.

همین دم، فروزان و پاکت کنم پسندیده و تابناکت کنم

در همین لحظه تو را صیقل می‌دهم تا پاک و درخشان شوی و در نظرها پسندیده و تابناک گردی.

نکته ادبی: تاکید بر دگرگونیِ ماهیتِ سنگ از راهِ صیقل دادن.

دگر باره بگریست گوهر نهان که آوخ! سیه شد بچشمم جهان

گوهر دوباره در نهان گریست و گفت: افسوس که دنیا در چشمانم تیره و تار شد.

نکته ادبی: استفاده از 'آوخ' برای بیانِ دریغ و افسوسِ عمیق.

بدین خردیم، آسمان درشت بدام بلای تو افکند و کشت

با این جثه کوچک، آسمانِ بی‌رحم مرا در دام بلای تو انداخت و نابود کرد.

نکته ادبی: انتقاد از گردشِ روزگار به 'آسمانِ درشت' تعبیر شده است.

مرا هر رگ و هر پی و بند بود بخشکید پاک این چه پیوند بود

تمام بندها و اجزای تنم خشکید؛ این چه پیوند و ارتباطی بود که با من برقرار کردی؟

نکته ادبی: اشاره به گسستنِ ساختارِ اولیه سنگ به دلیلِ ضرباتِ زرگر.

که این تیشهٔ کین بدست تو داد فتاد این وجود نزارم، فتاد

چه کسی این تیشه انتقام را به دست تو داد که وجود ضعیف مرا این‌گونه به زمین کوبید؟

نکته ادبی: تیشه کنایه از ابزارِ اعمالِ اراده و رنج است.

ببخشای لختی، نگهدار دست شکست این سر دردمندم، شکست

کمی رحم کن و دست نگه دار؛ این سر پر درد مرا شکستی، واقعاً شکستی.

نکته ادبی: تکرار فعل شکستن برای تاکید بر شدتِ رنج و استیصال.

نه آسایشی ماند اندر تنم نه رونق به رخسارهٔ روشنم

نه آرامشی در تنم مانده و نه زیبایی و درخششی در چهره‌ام دیده می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان وضعیتِ فعلی (ناراحتی) و وضعیتِ مطلوب (رونق).

بگفتا چو زین دخمه بیرون شوی بزیبائی خویش، مفتون شوی

زرگر گفت: وقتی از این زندانِ تراش بیرون بیایی، چنان زیبا می‌شوی که خودت هم شیفته‌ات خواهی شد.

نکته ادبی: دخمه استعاره از وضعیتِ خام و ناتراشیده سنگ است.

بشوئیم از رویت این گرد را بخوبان دهیم این ره آورد را

گرد و غبار را از چهره‌ات پاک می‌کنم تا تو را به عنوان هدیه‌ای ارزشمند به خوبان و برگزیدگان عرضه کنیم.

نکته ادبی: ره‌آورد در اینجا به معنای هدیه و سوغاتِ ارزشمند است.

چو بردارد این پرده را پرده دار سخنهای پنهان شود آشکار

وقتی پرده‌دارِ هستی این حجاب را کنار بزند، اسرار پنهان آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره عرفانی به برداشته شدنِ حجاب‌های ظاهری برای درکِ حقیقت.

در آن حال، دانی که نیکی نکوست که بینی تو مغزی و رفتست پوست

در آن حال می‌فهمی که نیکی در چیست، وقتی که مغز و اصل را ببینی و متوجه شوی که پوست و ظاهر از بین رفته است.

نکته ادبی: تقابل مغز (حقیقت) و پوست (ظاهرِ مادی).

سوم بار، برخاست بانگ چکش بناگاه برهم شد آن روی خوش

برای بار سوم صدای چکش بلند شد و ناگهان آن چهره‌ای که تازه خوشایند شده بود، دوباره در هم ریخت و تغییر کرد.

نکته ادبی: اشاره به فرآیندِ مداومِ تکامل که گاهی با از هم پاشیدنِ ساختارِ قدیمی همراه است.

بگفت ای ستمکار، مشکن مرا به بدرائی، از پا میفکن مرا

گوهر گفت: ای ستمگر، مرا خرد نکن و با این ضرباتِ سنگین، مرا از پا در نیاور.

نکته ادبی: تعبیر از درهم شکستن به معنای تحقیر و از بین رفتنِ هویتِ فعلی است.

وفا داشتم چشم و دیدم جفا بگشتم ز هر روی، خوردم قفا

چشم امید به وفا داشتم اما جز ستم ندیدم؛ از هر طرف که نگاه کردم، تنها ضربه و تندی دیدم.

نکته ادبی: قفا خوردن کنایه از سیلی خوردن و ضربه دیدن است.

بگفت ار صبوری کنی یک نفس کشد بار جور تو بسیار کس

زرگر گفت: اگر لحظه‌ای صبر کنی، خواهی دید که بار سختی‌های تو را افراد بسیاری به دوش می‌کشند (تا به ارزش برسی).

نکته ادبی: تاکید بر اهمیتِ صبر در برابرِ ناملایمات.

چو رفت این سیاهی و آلودگی نماند زبونی و فرسودگی

وقتی این سیاهی و آلودگی از بین برود، دیگر ناتوانی و فرسودگی در تو باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: استعاره از سیاهی به مثابه ناخالصی‌های وجودی.

دلت گر ز اندیشه خون کرده ام بچهر، آب و رنگت فزون کرده ام

اگر دلت را از نگرانی به خون کشیده‌ام، در عوض زیبایی و رنگ و لعاب چهره‌ات را دوچندان کرده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میان رنجِ درونی و زیباییِ بیرونی.

بریدم، ولی تیره و زشت را شکستم، ولی سنگ و انکشت را

تو را تراشیدم، اما تیره و زشت را؛ تو را شکستم، اما سنگِ بی‌ارزش و ناخالصی را.

نکته ادبی: انکشت به معنای چیزی شبیه به زغال یا ماده تیره و بی‌ارزش است.

چو بینند روی دل آرای تو چو آگه شوند از تجلای تو

وقتی مردم چهره دلربای تو را ببینند و از تجلی و درخشش تو آگاه شوند.

نکته ادبی: تجلی در ادبیاتِ عرفانی به معنای ظهورِ نورِ حقیقت در پدیده‌هاست.

چو پرسند از موج این آبها ازین جلوه ها، رنگها، تابها

هنگامی که از این موجِ زیبایی‌ها و این جلوه‌ها و درخشش‌ها در وجودت پرس‌وجو کنند.

نکته ادبی: استفاده از آب برای نشان دادنِ روانی و شفافیتِ گوهر.

بتی چون بگردن در اندازدت فراتر ز دل، جایگه سازدت

هنگامی که محبوبِ زیبایی، تو را به گردن آویزد و تو را در جایگاهی فراتر از قلب و جان قرار دهد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ والایِ گوهر که پس از صیقل یافتن پیدا می‌کند.

چو نقاد چرخ از تو کالا کند چو هر روز، نرخ تو بالا کند

هنگامی که روزگارِ نقاد، تو را قیمت‌گذاری کند و هر روز ارزش و اعتبار تو را بالاتر ببرد.

نکته ادبی: چرخِ نقاد نمادِ تقدیر و گذرِ زمان است که ارزشِ واقعی را تعیین می‌کند.

چو زین داستان گفتگوها رود چو این آب حیوان به جوها رود

وقتی این داستان بر سر زبان‌ها بیفتد و این آبِ حیات (کمالِ تو) در جویبارِ زندگی جاری شود.

نکته ادبی: آبِ حیات کنایه از جاودانگی و کمالِ معنوی است.

چو هر دم بیفزایدت خواستار چو آیند سوی تو از هر کنار

هنگامی که هر لحظه خواستارانِ تو بیشتر شوند و از هر طرف به سوی تو بیایند.

نکته ادبی: اشاره به محبوبیتِ گوهرِ کامل شده.

چو بیدار بختی ببیند تو را چو بر دیگران بر گزیند ترا

هنگامی که فرد خوشبختی تو را ببیند و در میانِ همه جواهرات، تو را برگزیند.

نکته ادبی: بیدار‌بخت بودن به معنای داشتنِ بینش و آگاهی است.

چو بر چهر خوبان تبسم کنی چو این کوی تاریک را گم کنی

زمانی که بر چهره زیبایان لبخند بزنی و این جایگاه تاریک (دکه زرگری) را برای همیشه ترک کنی.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ نهایی.

چو در مخزنت جا دهد گوهری چو بنشاندت اندر انگشتری

وقتی تو را در گنجینه خود جای دهند و در نگینِ انگشتری بنشانند.

نکته ادبی: اشاره به رسیدن به اوجِ افتخار و دیده شدن.

چو در تیرگی، روشنائی شوی چو آمادهٔ دلربائی شوی

هنگامی که در دلِ تیرگی‌ها، خود روشنایی شوی و آماده دلربایی از عالم باشی.

نکته ادبی: تضادِ میان تیرگی و نور.

چو بیرون کشی رخت زین تنگنای چو اقبال گردد تو را رهنمای

زمانی که وجودت را از این تنگنایِ سختی بیرون ببری و اقبال و خوش‌اقبالی راهنمای تو شود.

نکته ادبی: تنگنا کنایه از دنیا و رنج‌های آن است.

چو آسودگی زاید این روز سخت چو فرخنده گردی و پیروزبخت

هنگامی که این روزهای سخت، آسایش به بار آورد و تو پیروزمند و فرخنده شوی.

نکته ادبی: تاکید بر رابطه علت و معلولی میان سختی و آسایش.

چو پیرایه ها ماندت در گرو چو بینی ره نیک و آئین نو

وقتی بهترین زینت‌ها در گروِ وجودِ تو باشد و تو راه و رسمِ تازه و نیکویی را بیاموزی.

نکته ادبی: پیرایه به معنای زینت و زیور است.

چو افتادی اندر ترازوی مهر چو صد راه داد و گرفتت سپهر

زمانی که در ترازویِ محبت قرار بگیری و روزگار صدها بار تو را در داد و ستدِ خود بگیرد و پس دهد.

نکته ادبی: ترازوی مهر کنایه از جایگاهِ عشق و پذیرشِ الهی است.

رهائی دهندت چو زین رنجها چو ریزند بر پای تو گنجها

هنگامی که از این رنج‌ها رهایی یابی و گنج‌های بی‌شمار به پای تو بریزند.

نکته ادبی: تضاد رنج و گنج.

چو بازارگانان خرندت بزر برندت ز شهری به شهر دگر

وقتی بازرگانان، تو را به قیمتِ زر بخرند و از شهری به شهر دیگر ببرند (و قدر تو را بدانند).

نکته ادبی: استعاره از شهرت و اعتبارِ جهانی.

چو دیهیم شاهت نشیمن شود چو از دیدنت، دیده روشن شود

هنگامی که بر تاجِ شاهان جای بگیری و چشم‌ها با دیدنِ تو روشن شود.

نکته ادبی: دیهیم شاه کنایه از عالی‌ترین مقام است.

بیاد آر، زین دکهٔ تنگ من ز سنگینی آهن و سنگ من

آن زمان، این کارگاهِ کوچکِ مرا و سنگینیِ چکش و آهن مرا به یاد آر.

نکته ادبی: دکه به معنای مغازه و کارگاه است.

چو نام تو خوانند دریای نور درودیم بفرست زان راه دور

وقتی تو را 'دریای نور' بنامند، از همان جایگاهِ بلند، بر من درود بفرست.

نکته ادبی: دریای نور یکی از القابِ الماس‌های بزرگ و مشهور است.

ترا هر چه قیمت نهد روزگار بدار از من و این چکش یادگار

هر قیمتی که روزگار برای تو تعیین کرد، آن را مدیونِ من و این چکش بدان و این را به یادگار نگه دار.

نکته ادبی: اعترافِ زرگر به سهمِ خود در کمالِ گوهر.

چو مشاطه، رخسارت آراستم فزودم دو صد، گر یکی کاستم

من مثلِ آرایشگری ماهر، چهره‌ات را آراستم؛ اگر ذره‌ای از تو کاستم، در عوض صدها برابر بر زیبایی‌ات افزودم.

نکته ادبی: مشاطه به معنای آرایشگر است.

تو روزی که از حصن کان آمدی بس آلوده و سرگران آمدی

یادت هست آن روزی را که از معدنِ (دژِ) سنگ بیرون آمدی؟ بسیار آلوده و سنگین‌بار بودی.

نکته ادبی: حصنِ کان به معنای دژِ معدن و منشأِ اصلی است.

بدین گونه روشن نبودی و پاک بهم بود مخلوط، الماس و خاک

به این شکلِ درخشان نبودی؛ الماس و خاک با هم مخلوط بودند.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ تفکیکِ ناخالصی از گوهر.

حدیث نهان چکش گوش دار نگین سازدت چرخ یا گوشوار

داستانِ پنهانِ چکش را به خاطر بسپار؛ چرا که همین چکش تو را به نگین یا گوشواره تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از ارزشِ ابزارهایِ سخت برای رسیدن به زینت.

نه مشت و قفایت به سر میزنم بدین درگه نور، در میزنم

من با ضربات چکش، قصدِ سیلی زدن به تو را ندارم، بلکه با این کار، درِ دنیایِ نور را به رویت می‌گشایم.

نکته ادبی: بیتِ تخلص و اوجِ کلام که رنج را به روشنایی پیوند می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) بنالید الماس کای تیره رای

جان‌بخشی به سنگِ الماس و تبدیل آن به موجودی دارای قدرتِ تکلم و احساسات.

استعاره تیشه کین / چکش

تمثیل از سختی‌ها، مصائب و رنج‌های زندگی که همچون ابزاری برای تراش دادنِ روح آدمی عمل می‌کنند.

تضاد سیاهی و آلودگی / روشنایی و تجلی

تقابلِ وضعیتِ اولیه (خامی) با وضعیتِ نهایی (کمال) برای نشان دادنِ اهمیتِ فرآیندِ صیقل خوردن.

تشبیه چو نای

تشبیه ناله‌ی گوهر به صدای نی که استعاره از شکایتِ از سرِ سوز و گداز است.