دیوان اشعار - مثنویات، تمثیلات و مقطعات

پروین اعتصامی

پیام گل

پروین اعتصامی
به آب روان گفت گل کاز تو خواهم که رازی که گویم به بلبل بگوئی
پیام ار فرستد، پیامش بیاری بخاک ار درافتد، غبارش بشوئی
بگوئی که ما را بود دیده بر ره که فردا بیائی و ما را ببوئی
بگفتا به جوی آب رفته نیاید نیابی مرا، گر چه عمری بجوئی
پیامی که داری به پیک دگر ده بامید من هرگز این ره نپوئی
من از جوی چون بگذرم برنگردم چو پژمرده گشتی تو، دیگر نروئی
بفردا چه میافکنی کار امروز بخوان آنکسی را که مشتاق اوئی
بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد ز بلبل خوشی و ز گل خوبروئی
چو فردا شود، دیگرت کس نبوید که بی رنگ و بی بوی، چون خاک کوئی
دل از آرزو یکنفس بود خرم تو اندر دل باغ، چون آرزوئی
چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر تو مانند آبی که اکنون به جوئی
نکو کار شو تا توانی، که دائم نمانداست در روی نیکو، نکوئی
تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد چو گردون گردان کند تندخوئی
نبیند گه سختی و تنگدستی ز یاران یکدل، کسی جز دوروئی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر گفتگویی نمادین و تأمل‌برانگیز میان «گل» و «آبِ روان» است که تضاد میان آرزوهایِ پایدارِ انسان و گذرِ شتابانِ زمان را به تصویر می‌کشد. گل، با نگاهی امیدوارانه به آینده، قصد دارد پیامی را به بلبل برساند و به وصالِ فردا دل خوش کند، اما آب که نمادِ جریانِ بی‌بازگشتِ عمر است، با واقع‌گراییِ تلخی به گل یادآوری می‌کند که فرصت‌ها در گذرند و لحظه رفته، هرگز بازنمی‌گردد.

مضمونِ اصلی این اثر، نکوهشِ امروز را به فردا افکندن و دعوت به غنیمت شمردنِ لحظه‌هاست. شاعر با بهره‌گیری از تصویرِ فناپذیریِ گل و بی‌قراریِ آب، به مخاطب گوشزد می‌کند که زیبایی و جوانیِ آدمی ناپایدار است و باید پیش از آنکه دستخوشِ زوال شود، نیکی کرد و از فرصتِ حضور و عشق‌ورزی، پیش از آنکه خاکسترِ سردِ فراموشی بر آن بنشیند، بهره برد.

معنای روان

به آب روان گفت گل کاز تو خواهم که رازی که گویم به بلبل بگوئی

گل به آبِ جاری گفت: از تو درخواستی دارم که این رازِ مرا به بلبل برسانی.

نکته ادبی: «کاز» ترکیبی مخفف از «که از» است. استفاده از این ترکیب در متون کهن برای حفظ وزن شعر رایج بوده است.

پیام ار فرستد، پیامش بیاری بخاک ار درافتد، غبارش بشوئی

اگر بلبل پیامی فرستاد، تو آن را به دست من برسان؛ و اگر در راه دچار سختی شد یا بر زمین افتاد، غبارِ غم را از چهره‌اش پاک کن.

نکته ادبی: «پیام ار فرستد»؛ حرف «ار» در اینجا به معنای «اگر» است که مخففِ آن می‌باشد.

بگوئی که ما را بود دیده بر ره که فردا بیائی و ما را ببوئی

به او بگو که چشم‌انتظارِ تو هستیم و امیدواریم که فردا بیایی و ما را ببویی (به دیدارِ ما نائل شوی).

نکته ادبی: «ببوئی» در اینجا کنایه از دیدار و درکِ عطرِ حضورِ یار است.

بگفتا به جوی آب رفته نیاید نیابی مرا، گر چه عمری بجوئی

آب در پاسخ گفت: آبی که از جوی گذشت، دیگر بازنمی‌گردد؛ حتی اگر تمامِ عمر هم در پیِ من بگردی، مرا نخواهی یافت.

نکته ادبی: «بگفتا» نوعی از افعالِ روایی است که برای آغازِ سخنِ شخصِ دوم در گفتگو استفاده می‌شود.

پیامی که داری به پیک دگر ده بامید من هرگز این ره نپوئی

اگر پیامی داری، آن را به پیکِ دیگری بسپار؛ به امیدِ بازگشتِ من این مسیر را دنبال نکن.

نکته ادبی: «نپوئی» از مصدرِ «پوییدن» به معنای جستجو کردن و حرکت کردن است.

من از جوی چون بگذرم برنگردم چو پژمرده گشتی تو، دیگر نروئی

من وقتی از جویبار می‌گذرم، هرگز به عقب بازنمی‌گردم؛ تو نیز وقتی پژمرده شوی، دیگر رشد نخواهی کرد و به حالتِ اول بازنمی‌گردی.

نکته ادبی: تضادِ مفهومی میان «گذشتنِ آب» و «ثباتِ جایگاه» در اینجا به اوجِ خود می‌رسد.

بفردا چه میافکنی کار امروز بخوان آنکسی را که مشتاق اوئی

چرا کارِ امروز را به فردا می‌سپاری؟ همین امروز کسی را که مشتاقِ دیدارِ او هستی، بخوان و به سراغش برو.

نکته ادبی: «چه میافکنی» کنایه از تأخیر در عمل و اهمال‌کاری است.

بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد ز بلبل خوشی و ز گل خوبروئی

روزگارِ بداندیش و ناپایدار، ناگهان زیبایی را از همه می‌رباید؛ هم خوشی و نغمه‌خوانیِ بلبل و هم زیباییِ چهره‌ی گل را.

نکته ادبی: «بد اندیشی گیتی» استعاره از تقدیرِ محتوم و دگرگونی‌هایِ ناگهانیِ زمانه است.

چو فردا شود، دیگرت کس نبوید که بی رنگ و بی بوی، چون خاک کوئی

وقتی فردا فرا برسد، دیگر کسی تو را نخواهد بویید؛ چرا که وقتی بدونِ رنگ و بو (طراوت) باشی، مانند خاکِ بی‌ارزش می‌شوی.

نکته ادبی: «چون خاک کوئی» تشبیهی است برای نمایشِ نهایتِ زوال و بی‌ارزشیِ جسمِ مرده.

دل از آرزو یکنفس بود خرم تو اندر دل باغ، چون آرزوئی

دل انسان فقط لحظه‌ای کوتاه از رویِ آرزو خرم و شاد است؛ تو نیز در دلِ این باغ، همانند یک آرزویِ زودگذر هستی.

نکته ادبی: «یکنفس» قیدِ زمان است که کوتاهیِ عمرِ خوشی را نشان می‌دهد.

چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر تو مانند آبی که اکنون به جوئی

مانند آبِ روان، این مرز و بوم را با حضورِ خود خوش و خرم کن و بگذر؛ چرا که تو نیز مانندِ آبی هستی که اکنون در جویبار است و به سرعت می‌گذرد.

نکته ادبی: «مرز» در اینجا به معنای سرزمین یا پهنه‌ی هستی است.

نکو کار شو تا توانی، که دائم نمانداست در روی نیکو، نکوئی

تا می‌توانی نیکوکار باش، چرا که زیباییِ چهره، همیشگی نیست و برای همیشه باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «نمانداست» مخففِ «نمانده است» است که برای حفظِ وزنِ عروضی به کار رفته است.

تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد چو گردون گردان کند تندخوئی

آدمی که طبعی پاک و لطیف دارد، در برابرِ ناملایمات تاب نمی‌آورد، آنگاه که روزگارِ گردان، تندخویی و سختی را حاکم می‌کند.

نکته ادبی: «گردونِ گردان» نمادِ فلک و چرخه‌ی بی‌پایانِ روزگار است که مسببِ تغییرات است.

نبیند گه سختی و تنگدستی ز یاران یکدل، کسی جز دوروئی

در زمانِ سختی و تنگدستی، انسان از یارانِ یکدل، جز دورویی و نفاق چیزی نمی‌بیند.

نکته ادبی: «دوروئی» در اینجا بیانگرِ تنهاییِ انسان در هنگامِ گرفتاری و سستیِ پیوندهایِ ظاهری است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (Personification) به آب روان گفت گل

جان‌بخشی به گل و آب و گفتگوی میان آن‌ها برای القای مفاهیمِ فلسفی.

استعاره (Metaphor) آب روان

نمادِ زمان و عمرِ انسانی که بی‌بازگشت در جریان است.

کنایه (Metonymy) گر چه عمری بجوئی

کنایه از تلاشِ بیهوده برای بازگرداندنِ زمانِ از دست رفته.

تضاد (Antithesis) گل و خاک

مقابله‌ی نمادین میانِ وضعیتِ سرزنده (گل) و وضعیتِ پس از زوال (خاک) برای تأکید بر ناپایداری.

تشبیه (Simile) تو مانند آبی که اکنون به جوئی

مانند کردنِ عمرِ انسان به آبی که در جوی در جریان است تا شتابِ زندگی را نشان دهد.