دیوان اشعار - قصاید

پروین اعتصامی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱

پروین اعتصامی
بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی مخواه از درخت جهان سایبانی
سبکدانه در مزرع خود بیفشان گر این برزگر میکند سرگرانی
چو کار آگهان کار بایست کردن چه رسم و رهی بهتر از کاردانی
زمانه به گنج تو تا چشم دارد نیاموزدت شیوهٔ پاسبانی
سیاه و سفیدند اوراق هستی یکی انده و آن یکی شادمانی
همه صید صیاد چرخیم روزی برای که این دام میگسترانی
ندوزد قبای تو این سفله درزی بگرداندت سر به چیره زبانی
چو شاگردی مکتب دیو کردی ببایست لوح و کتابش بخوانی
همه دیدنیها و دانستنیها ببین و بدان تا که روزی بدانی
چرا توبهٔ گرگ را میپذیری چرا تحفهٔ دیو را میستانی
چو نیروی بازوت هست، ای توانا بدرماندگان رحم کن تا توانی
درین نیلگون نامه، ثبت است با هم حساب توانائی و ناتوانی
جوانا، بروز جوانی ز پیری بیندیش، کز پیر ناید جوانی
روانی که ایزد ترا رایگان داد بگیرد یکی روز هم رایگانی
چو کار تو ز امروز ماند بفردا چه کاری کنی چون بفردا نمانی
غرض کشتن ماست، ورنه شب و روز بخیره نکردند با هم تبانی
بدزدد ز تو باز دهر این کبوتر گرش پر ببندی و گر برپرانی
بود خوابهای تو بیگاه و سنگین بود حمله های قضا ناگهانی
زیان را تو برداشتی، سود را چرخ شگفتی است این گونه بازارگانی
تو خود میروی از پی نفس گمراه بدین ورطه خود را تو خود میکشانی
ندارد ز کس رهزن آز پروا ز بام افتد، گرش از در برانی
چه میدزدی از فرصت کار و کوشش تو خود نیز کالای دزد جهانی
ترازوی کار تو شد چرخ اخضر ز کردارها گه سبک، گه گرانی
بتدبیر، مار هوی را فسونی به تمییز، تیغ خرد را فسانی
بسی عیبهای تو پوشیده ماند اگر پردهٔ جهل را بردرانی
ز گرداب نفس ارتوانی رهیدن ز گردابها خویش را وارهانی
همی گرگ ایام بر تو بخندد که چون بره، این گرگ میپرورانی
میان تو و نیستی جز دمی نیست بسیجی کن اکنون که خود در میانی
ز روز نخستین همین بود گیتی تو نیز از نخست آنچه بودی همانی
به سرچشمهٔ جان، شکسته سبوئی به میخانهٔ تن، ز دردی کشانی
بدوک وجود آنچنان کار میکن که سر رشتهٔ عقل را نگسلانی
دفینه است عقل و تو گنجور عاقل سفینه است عمر و تواش بادبانی
بصد چشم می بیندت چرخ گردان مپندار کاز چشم گیتی نهانی
درین دائره هر چه هستی پدیدی درین آینه هر که هستی عیانی
تو چون ذره این باد را در کمندی تو چو صعوه این مار را در دهانی
شنیدی چو اندرز من، از تو خواهم که بشنیدهٔ خویش را بشنوانی
ترا سفره آماده و دیو ناهار بر این سفره بنگر کرا مینشانی
از آن روز برنان گرمی رسیدی که گر ناشتائیست نانش رسانی
زمانه بسی بیشتر از تو داند چه خوش میکنی دل که بسیار دانی
کشد کام و ناکام، چرخت بمیدان کشد گر جبانی و گر پهلوانی
کمان سپهرت بیندازد آخر تو مانند تیری که اندر کمانی
مه و سال چون کاروانیست خامش تو یکچند همراه این کاروانی
حکایت کند رشتهٔ کارگاهت اگر دیبه، گر بوریا، گر کتانی
هنرها گهرهای پاک وجودند تو یکروز بحری و یکروز کانی
نکو خانه ای ساختی ای کبوتر ندیدی که با باز هم آشیانی
بما جهل زان کرد دستان که هرگز نکردیم با عقل همداستانی
برآنست دیو هوی تا بسوزی تو نیز از سیه روزگاری برآنی
در این باغ دلکش که گیتیش نامست قضا و قدر میکند باغبانی
بگلزار، گل یک نفس بود مهمان فلک زود رنجید از میزبانی
بیا تا خرامیم سوی گلستان بنظارهٔ دولت بوستانی
سحر ابر آذاری آمد ز دریا بطرف چمن کرد گوهر فشانی
زمین از صفای ریاحین الوان زند طعنه بر نقش ارژنگ مانی
نهاده بسر نرگس از زر کلاهی ببر کرده پیراهن پرنیانی
ازین کوچکه کوچ بایست کردن که کردست بر روی پل زندگانی
قفس بشکن ای روح، پرواز میکن چرا پایبند اندرین خاکدانی
همائی تو و سدره ات آشیانست مکن خیره بر کرکسان میهمانی
دلیران گرفتند اقطار عالم بشمشیر هندی و تیغ یمانی
از آن نامداران و گردنفرازان نشانی نماندست جز بی نشانی
ببین تا چه کردست گردون گردان به جمشید و طهمورث باستانی
گشوده دهان طاق کسری و گوید چه شد تاج و تخت انوشیروانی
چنین است رسم و ره دهر، پروین بدینگونه شد گردش آسمانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه حکیمانه با بیانی استعاری و پندآموز، بر ناپایداری دنیا و فریبندگیِ مظاهر مادی تأکید دارد. شاعر با تشبیه زندگی به بیابان، بازار، مزرعه و مهمان‌سرا، انسان را از دل بستن به ظواهر منع کرده و او را به سوی کسب خرد، عملِ نیک و بیداری از غفلت فرا می‌خواند.

درونمایه اصلی اثر، تقابل میان عقل و نفس است. شاعر با تذکرِ این نکته که زمانه و سرنوشت همچون صیادی در کمین آدمی است، بر ضرورتِ بهره‌گیری از فرصت‌های عمر تأکید می‌ورزد و هشدار می‌دهد که غفلت از خودشناسی و تقوا، انسان را در دستانِ 'دیوِ هوای نفس' گرفتار می‌سازد.

لحنِ اثر، مشفقانه و در عین حال هشداردهنده است. شاعر با نگاهی واقع‌بینانه به مرگ و تغییرِ ناگزیر احوال جهان، مخاطب را تشویق می‌کند تا پیش از آنکه فرصت از دست برود، به تزکیه نفس بپردازد و رشته عقل را از کف ندهد تا در دایره هستی به کمال برسد.

معنای روان

بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی مخواه از درخت جهان سایبانی

در این بیابانِ سرگشتگی، ای دلِ نهانی من، بسوز و تلاطم داشته باش و از درختِ دنیای فانی، انتظار سایه و آرامش نداشته باش.

نکته ادبی: تیه در لغت به معنای بیابان است و در اینجا استعاره از عالم دنیا و سرگردانی انسان در آن است.

سبکدانه در مزرع خود بیفشان گر این برزگر میکند سرگرانی

اگر روزگار (برزگرِ جهان) نسبت به تو بی‌توجهی کرد، تو همچنان بذر نیکی را در مزرعه وجودت بپاش و ناامید مشو.

نکته ادبی: سرگرانی در اینجا به معنای بی‌اعتنایی و بی‌توجهی است.

چو کار آگهان کار بایست کردن چه رسم و رهی بهتر از کاردانی

باید همچون افرادِ کارآزموده و خبره رفتار کنی، چرا که هیچ راه و روشی بهتر از کاردانی و تدبیر برای پیشبرد امور نیست.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای اهلِ خبر و کسانی است که به کارها آگاهی دارند.

زمانه به گنج تو تا چشم دارد نیاموزدت شیوهٔ پاسبانی

تا زمانی که دنیا به ثروت و گنجِ تو طمع دارد، هرگز به تو رسمِ حفاظت و نگهداری از خودت را نخواهد آموخت.

نکته ادبی: پاسبانی به معنای حفاظت از نفس است که در برابر طمعِ دنیا قرار دارد.

سیاه و سفیدند اوراق هستی یکی انده و آن یکی شادمانی

اوراقِ کتابِ هستی از رنگ‌های سیاه و سفید (غم و شادی) تشکیل شده است و این دو، اجزای جدانشدنیِ زندگی هستند.

نکته ادبی: سیاه و سفید استعاره از تضادهای زندگی یا همان اندوه و شادی است.

همه صید صیاد چرخیم روزی برای که این دام میگسترانی

همه ما روزی شکارِ صیادِ روزگار خواهیم شد؛ پس برای چه کسی یا چه هدفی در این دنیا دام می‌گستری و توطئه می‌کنی؟

نکته ادبی: چرخ استعاره از روزگار و تقدیر است که همه را شکار می‌کند.

ندوزد قبای تو این سفله درزی بگرداندت سر به چیره زبانی

این روزگارِ پَست و حقیر، قبای عافیت برای تو نمی‌دوزد و با زبانِ چرب و نرمش تو را به بازی می‌گیرد و سرگشته‌ات می‌کند.

نکته ادبی: سفله درزی کنایه از دنیای فریبنده و بی‌ارزش است.

چو شاگردی مکتب دیو کردی ببایست لوح و کتابش بخوانی

زمانی که شاگردیِ مکتبِ هوای نفس (دیو) را پذیرفتی، باید تمامِ درس‌ها و اوامرِ او را نیز به جان بخری و بپذیری.

نکته ادبی: مکتب دیو کنایه از مسیرِ گمراهی و پیروی از نفس اماره است.

همه دیدنیها و دانستنیها ببین و بدان تا که روزی بدانی

همه دیدنی‌ها و دانستنی‌هایِ جهان را ببین و بیاموز تا روزی که نوبتِ رفتن است، آگاهانه و دانا از این جهان بروی.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ کسبِ معرفت پیش از مرگ.

چرا توبهٔ گرگ را میپذیری چرا تحفهٔ دیو را میستانی

چرا فریبِ وعده‌های دروغینِ هوای نفس را می‌خوری و چرا تحفه‌های بی‌ارزشِ شیطان را به عنوانِ نعمت می‌پذیری؟

نکته ادبی: توبه گرگ کنایه از توبه‌ای ناپایدار و غیرحقیقی است.

چو نیروی بازوت هست، ای توانا بدرماندگان رحم کن تا توانی

ای انسانِ توانا، اکنون که قدرت و زور در بازوانت داری، تا می‌توانی نسبت به درماندگان رحم و شفقت داشته باش.

نکته ادبی: توانا در اینجا به قدرتِ جسمانی یا موقعیت اجتماعی اشاره دارد.

درین نیلگون نامه، ثبت است با هم حساب توانائی و ناتوانی

در این دفترِ نیلیِ آسمان، هم حسابِ توانایی‌های انسان ثبت شده است و هم حسابِ ناتوانی‌های او.

نکته ادبی: نیلگون نامه استعاره از فلک یا همان تقدیراتِ الهی است.

جوانا، بروز جوانی ز پیری بیندیش، کز پیر ناید جوانی

ای جوان، در روزگارِ جوانی از پیریِ خود بیندیش؛ چرا که وقتی پیر شوی، دیگر جوانی به سراغت نخواهد آمد.

نکته ادبی: پندِ اخلاقی بر لزومِ آینده‌نگری در عنفوانِ جوانی.

روانی که ایزد ترا رایگان داد بگیرد یکی روز هم رایگانی

این روح و جانی را که خداوند رایگان به تو بخشیده است، روزی همان‌طور رایگان و بی‌درنگ از تو بازپس خواهد گرفت.

نکته ادبی: روان به معنای جان و نفسِ ناطقه است.

چو کار تو ز امروز ماند بفردا چه کاری کنی چون بفردا نمانی

زمانی که کارِ امروز را به فردا می‌افکنی، چه کاری می‌توانی انجام دهی، حال آنکه تضمینی نیست که فردا زنده باشی؟

نکته ادبی: اشاره به نهی از اهمال‌کاری و تنبلی.

غرض کشتن ماست، ورنه شب و روز بخیره نکردند با هم تبانی

هدفِ روزگار، پایان دادن به عمرِ ماست؛ وگرنه شب و روز بی‌دلیل با هم تبانی نمی‌کردند که عمرِ ما را کوتاه کنند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به شب و روز که با هم بر علیه انسان همدست شده‌اند.

بدزدد ز تو باز دهر این کبوتر گرش پر ببندی و گر برپرانی

روزگار (دهر) جانِ تو را که مانندِ کبوتری در قفسِ تن است می‌رباید، چه پرِ آن را ببندی و چه آن را به پرواز درآوری.

نکته ادبی: اشاره به حتمی بودنِ مرگ و ناتوانی در گریز از آن.

بود خوابهای تو بیگاه و سنگین بود حمله های قضا ناگهانی

خواب‌هایِ غفلتِ تو، نابه‌هنگام و سنگین است، در حالی که حملاتِ مرگ و قضای الهی، ناگهانی و غیرمنتظره است.

نکته ادبی: تضادِ خوابِ غفلتِ انسان با بیداریِ اجل.

زیان را تو برداشتی، سود را چرخ شگفتی است این گونه بازارگانی

تو ضررها را بر عهده می‌گیری و سودِ حاصله را چرخِ روزگار می‌برد؛ شگفتا از این نوعِ تجارت و بازارگانی!

نکته ادبی: کنایه از بی‌عدالتیِ ظاهریِ تقسیمِ سود و زیان در دنیا.

تو خود میروی از پی نفس گمراه بدین ورطه خود را تو خود میکشانی

تو خودت به دنبالِ نفسِ گمراه می‌روی و با پای خودت، خویشتن را به گردابِ هلاکت می‌کشانی.

نکته ادبی: تأکید بر اختیارِ انسان در سقوط یا صعود.

ندارد ز کس رهزن آز پروا ز بام افتد، گرش از در برانی

حرص و آز (رهزن) از هیچ‌کس ابایی ندارد و اگر او را از در برانی، از بام وارد می‌شود و کارش را انجام می‌دهد.

نکته ادبی: کنایه از نفوذِ شدیدِ حرص و آز در وجود انسان.

چه میدزدی از فرصت کار و کوشش تو خود نیز کالای دزد جهانی

چرا فرصت‌ها را از خودت می‌دزدی؟ تو خودت هم مانندِ کالایی هستی که توسطِ جهان دزدیده می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشِ زمان و فرصت‌سوزیِ انسان.

ترازوی کار تو شد چرخ اخضر ز کردارها گه سبک، گه گرانی

چرخِ آسمان ترازویِ اعمالِ تو شده است که گاهی با کردارِ خوب، سبک‌بار و گاهی با اعمالِ بد، سنگین و بدعاقبت می‌شوی.

نکته ادبی: اخضر به معنای سبز (رنگِ آسمان) است.

بتدبیر، مار هوی را فسونی به تمییز، تیغ خرد را فسانی

با تدبیر، نفسِ سرکش (مار هوی) را رام کن و با خرد (تیغِ خرد)، عقلِ خود را صیقل بده و تیز کن.

نکته ادبی: مار هوی استعاره از هوای نفس است.

بسی عیبهای تو پوشیده ماند اگر پردهٔ جهل را بردرانی

بسیاری از عیب‌های تو پوشیده و مخفی می‌ماند، اگر فقط پرده‌ی جهل و نادانی را از مقابلِ چشمانت برداری.

نکته ادبی: اشاره به اینکه جهل، عاملِ اصلیِ ناآگاهی از عیوبِ خویش است.

ز گرداب نفس ارتوانی رهیدن ز گردابها خویش را وارهانی

اگر توانستی از گردابِ نفسِ خویش رهایی یابی، آن‌گاه می‌توانی خودت را از تمامِ گرداب‌هایِ دیگرِ زندگی نجات دهی.

نکته ادبی: نفس به مثابه گردابی مهلک تصویر شده است.

همی گرگ ایام بر تو بخندد که چون بره، این گرگ میپرورانی

روزگار همچون گرگی به تو می‌خندد که چرا این گرگ (هوی و هوس) را در جانِ خود مانندِ بره‌ای بی‌گناه می‌پرورانی.

نکته ادبی: تناقضِ پرورشِ گرگ (نفس) به جای بره.

میان تو و نیستی جز دمی نیست بسیجی کن اکنون که خود در میانی

میانِ تو و مرگ (نیستی) جز یک لحظه فاصله نیست؛ پس اکنون که زنده‌ای، کاری اساسی و توشه‌ای فراهم کن.

نکته ادبی: بسیج به معنای آمادگی و توشه انداختن برای سفر آخرت است.

ز روز نخستین همین بود گیتی تو نیز از نخست آنچه بودی همانی

دنیا از روزِ نخست همین بوده و هست؛ تو نیز از همان ابتدا همانی بودی که هستی، پس تغییرِ ذاتِ دنیا را انتظار نداشته باش.

نکته ادبی: اشاره به ثباتِ ذاتِ فریبنده دنیا.

به سرچشمهٔ جان، شکسته سبوئی به میخانهٔ تن، ز دردی کشانی

در سرچشمه‌ی روح، ظرفِ وجودت شکسته است و در میخانه‌ی جسم، همچون کسی که ته‌مانده‌ی شراب (دردی) را می‌نوشد، به دنبالِ اندک لذتی هستی.

نکته ادبی: دردی‌کش کنایه از کسی است که به ناچار به لذت‌های پست تن داده است.

بدوک وجود آنچنان کار میکن که سر رشتهٔ عقل را نگسلانی

در کارگاهِ وجود، چنان با عقل و تدبیر عمل کن که رشته‌ی عقل و خرد را پاره نکنی.

نکته ادبی: دوک وجود استعاره از عمر و هستی است.

دفینه است عقل و تو گنجور عاقل سفینه است عمر و تواش بادبانی

عقلِ تو همچون گنجینه‌ای است و تو نگهبانِ آن هستی؛ عمرِ تو همچون کشتی است و تو بادبانِ آن هستی که باید آن را هدایت کنی.

نکته ادبی: تشبیهاتِ عقل به گنج و عمر به سفینه (کشتی).

بصد چشم می بیندت چرخ گردان مپندار کاز چشم گیتی نهانی

روزگار با صدها چشم تو را زیر نظر دارد؛ گمان مکن که از نگاهِ گیتی پنهان هستی.

نکته ادبی: کنایه از اینکه هیچ عملی از دیدِ تقدیر مخفی نمی‌ماند.

درین دائره هر چه هستی پدیدی درین آینه هر که هستی عیانی

در این دایره‌ی هستی، هر چه هستی آشکار است و در این آینه‌یِ دنیا، هر کسی که باشی عیان و هویداست.

نکته ادبی: دائره و آینه استعاره از عالمِ تجلیات است.

تو چون ذره این باد را در کمندی تو چو صعوه این مار را در دهانی

تو در برابرِ حوادثِ روزگار همچون ذره‌ای در باد یا مانندِ پرنده‌ای کوچک (صعوه) در دهانِ مارِ خطرات هستی.

نکته ادبی: صعوه پرنده‌ای کوچک و ناتوان است.

شنیدی چو اندرز من، از تو خواهم که بشنیدهٔ خویش را بشنوانی

اکنون که پندِ مرا شنیدی، از تو می‌خواهم که این پند را به دیگران نیز بیاموزی و منتقل کنی.

نکته ادبی: دعوت به نشرِ خیر و دانش.

ترا سفره آماده و دیو ناهار بر این سفره بنگر کرا مینشانی

سفره‌یِ دنیا برایِ تو آماده است اما دیوِ نفس منتظرِ خوردنِ آن است؛ بنگر که چه کسی را بر این سفره می‌نشانی؟

نکته ادبی: سفره استعاره از مواهبِ دنیا.

از آن روز برنان گرمی رسیدی که گر ناشتائیست نانش رسانی

از آن روزی که گرمیِ نانِ دنیا به تو رسید، بدان که اگر صبحانه (ناشتایی) نداری، نانش را به تو خواهند رساند (نگرانِ روزی نباش).

نکته ادبی: اشاره به رزقِ مقدر.

زمانه بسی بیشتر از تو داند چه خوش میکنی دل که بسیار دانی

دنیا بسیار بیشتر از تو می‌داند و تجربه دارد؛ پس چرا با دانسته‌های اندکِ خود، به دلت خوش‌خیالی می‌دهی؟

نکته ادبی: تأکید بر جهلِ انسان در برابرِ حکمتِ هستی.

کشد کام و ناکام، چرخت بمیدان کشد گر جبانی و گر پهلوانی

روزگار، چه بخواهی و چه نخواهی، تو را به میدانِ نبرد می‌کشد؛ خواه ترسو باشی و خواه پهلوان.

نکته ادبی: اشاره به اجباری بودنِ مسیرِ زندگی.

کمان سپهرت بیندازد آخر تو مانند تیری که اندر کمانی

سرانجام کمانِ آسمان تو را به سوی هدف پرتاب خواهد کرد؛ تو مانندِ تیری هستی که در کمان قرار دارد.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به عنوانِ پرتابِ تیر از کمانِ تقدیر.

مه و سال چون کاروانیست خامش تو یکچند همراه این کاروانی

سال و ماه همچون کاروانی خاموش در حرکتند و تو مدتِ کوتاهی همراهِ این کاروان هستی.

نکته ادبی: کاروان کنایه از گذشتِ زمان است.

حکایت کند رشتهٔ کارگاهت اگر دیبه، گر بوریا، گر کتانی

رشته‌هایِ کارگاهِ وجودِ تو حکایت از سرنوشتت دارد؛ چه دیبایِ گران‌بها باشی، چه بوریا یا کتانِ ساده.

نکته ادبی: دیبه (پارچه ابریشمی) نمادِ رفاه و بوریا نمادِ فقر است.

هنرها گهرهای پاک وجودند تو یکروز بحری و یکروز کانی

هنرها همچون گوهرهایِ پاکِ وجود هستند؛ تو گاهی مانندِ دریایی و گاهی مانندِ معدنِ جواهر (کانی) ارزشمند هستی.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشِ والای هنر و فضیلت.

نکو خانه ای ساختی ای کبوتر ندیدی که با باز هم آشیانی

ای کبوتر، چه خانه‌یِ زیبایی برای خود ساختی، اما آیا ندیدی که بازِ شکارچی هم با تو در یک آشیانه است؟

نکته ادبی: اشاره به حضورِ مداومِ خطر (مرگ) در کنارِ آرامش.

بما جهل زان کرد دستان که هرگز نکردیم با عقل همداستانی

جهل به این دلیل ما را اسیر کرد که ما هرگز با عقل و خرد، همدلی و همراهی نکردیم.

نکته ادبی: علتِ شکستِ انسان، دوری از عقل است.

برآنست دیو هوی تا بسوزی تو نیز از سیه روزگاری برآنی

دیوِ هوی و هوس می‌خواهد که تو بسوزی و نابود شوی؛ تو نیز با سیه‌روزیِ خود، بر این آتش دامن می‌زنی.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ خودِ انسان در سقوط.

در این باغ دلکش که گیتیش نامست قضا و قدر میکند باغبانی

در این باغِ زیبایی که نامش دنیاست، قضا و قدرِ الهی مشغولِ باغبانی است.

نکته ادبی: باغ استعاره از دنیاست.

بگلزار، گل یک نفس بود مهمان فلک زود رنجید از میزبانی

در این گلزار، گلِ عمر یک لحظه بیشتر مهمان نیست و فلک خیلی زود از میزبانیِ ما خسته می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به کوتاه بودنِ عمر.

بیا تا خرامیم سوی گلستان بنظارهٔ دولت بوستانی

بیا تا با هم به سوی گلستانِ حقیقت گام برداریم و به تماشای زیبایی‌هایِ عالمِ جان و دولتِ جاویدان بنشینیم.

نکته ادبی: دعوتِ نهایی به سویِ معرفت.

سحر ابر آذاری آمد ز دریا بطرف چمن کرد گوهر فشانی

در فصل بهار، ابرهای باران‌زا از سمت دریا آمدند و بر سر و روی چمنزار، قطرات باران را همچون مروارید و گوهر، نثار کردند.

زمین از صفای ریاحین الوان زند طعنه بر نقش ارژنگ مانی

زمین به خاطر وجود گل‌ها و گیاهان گوناگون، چنان زیبا و رنگارنگ شده است که نقش و نگارهای کتاب ارژنگ اثر مانی (نقاش افسانه‌ای) در برابر آن ناچیز است.

نهاده بسر نرگس از زر کلاهی ببر کرده پیراهن پرنیانی

گل نرگس با آن مرکز زرد رنگش، گویی کلاهی از طلا بر سر گذاشته و با گلبرگ‌های لطیفش، پیراهنی از ابریشم به تن کرده است.

ازین کوچکه کوچ بایست کردن که کردست بر روی پل زندگانی

باید برای این سفر کوتاه یعنی زندگی آماده شد، چرا که این دنیا همچون پلی است که عمرِ ما مانندِ عبور از آن، گذرا و موقتی است.

قفس بشکن ای روح، پرواز میکن چرا پایبند اندرین خاکدانی

ای روح بلندپرواز، قفس تن را درهم بشکن و به سوی کمال پرواز کن؛ چرا خود را در این دنیای خاکی و پست زندانی کرده‌ای؟

همائی تو و سدره ات آشیانست مکن خیره بر کرکسان میهمانی

تو همای سعادت و بلند‌همتی و جایگاه ابدی تو در آسمان (سدرةالمنتهی) است؛ پس خود را خوار نکن و با اهل پستی و فرومایگی یعنی کرکسان، دم‌خور مشو.

دلیران گرفتند اقطار عالم بشمشیر هندی و تیغ یمانی

بسیاری از جنگجویان دلاور بودند که با شمشیرهای گران‌بهای هندی و یمانی، سراسر زمین را فتح کردند و بر آن مسلط شدند.

از آن نامداران و گردنفرازان نشانی نماندست جز بی نشانی

از آن همه نام‌آوران و پادشاهان مغرور، امروز دیگر هیچ نشانی باقی نمانده و گویی هرگز وجود نداشته‌اند.

ببین تا چه کردست گردون گردان به جمشید و طهمورث باستانی

نگاه کن که روزگارِ بی‌وفا، با آن پادشاهان اسطوره‌ای و باستانی یعنی جمشید و طهمورث چه کرد و چگونه قدرتشان را از میان برد.

گشوده دهان طاق کسری و گوید چه شد تاج و تخت انوشیروانی

دهانِ خرابه‌یِ طاق کسری گویی باز شده و با زبانِ حال فریاد می‌زند که تاج و تختِ پادشاهان ساسانی یعنی انوشیروان، چه شد و به کجا رفت؟

چنین است رسم و ره دهر، پروین بدینگونه شد گردش آسمانی

ای پروین، رسم و عادت دنیا همین است؛ آسمان همواره به همین شیوه می‌چرخد و بر هیچ‌کس پایدار نمی‌ماند.