دیوان اشعار - قصاید

پروین اعتصامی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰

پروین اعتصامی
اگر روی طلب زائینهٔ معنی نگردانی فساد از دل فروشوئی، غبار از جان برافشانی
هنر شد خواسته، تمییز بازار و تو بازرگان طمع زندان شد و پندار زندانبان، تو زندانی
یکی دیوار ناستوار بی پایه ست خود کامی اگر بادی وزد، ناگه گذارد رو به ویرانی
درین دریا بسی کشتی برفت و گشت ناپیدا ترا اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی
به چشم از معرفت نوری بیفزای، ار نه بیچشمی به جان از فضل و دانش جامه ای پوش، ار نه بیجانی
بکس مپسند رنجی کز برای خویش نپسندی بدوش کس منه باری که خود بردنش نتوانی
قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی
مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپوئی چو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی
به نرد زندگانی مهره های وقت و فرصت را همه یکباره میبازی، نه میپرسی، نه میدانی
ترا پاک آفرید ایزد، ز خود شرمت نمی آید که روزی پاک بودستی، کنون آلوده دامانی
از آنرو میپذیری ژاژخائیهای شیطان را که هرگز دفتر پاک حقیقت را نمیخوانی
مخوان جز درس عرفان تا که از رفتار و گفتارت بداند دیو کز شاگردهای این دبستانی
چه زنگی میتوان از دل ستردن با سیه رائی چه کاری میتوان از پیش بردن با تن آسانی
درین ره پیشوایان تو دیوانند و گمراهان سمند خویش را هر جا که میخواهند میرانی
مزن جز خیمهٔ علم و هنر، تا سربرافرازی مگو جز راستی، تا گوش اهریمن بپیچانی
زبد کاری قبا کردی و از تلبیس پیراهن بسی زیبنده تر بود از قبای ننگ، عریانی
همی کندی در و دیوار بام قلعهٔ جان را یکی روزش نکردی چون نگهبانان نگهبانی
ز خود بینی سیه کردی دل بیغش، ز خودبینی ز نادانی در افتادی درین آتش، ز نادانی
چرا در کارگاه مردمی بی مایه و سودی چرا از آفتاب علم چون خفاش پنهانی
چه میبافی پرند و پرنیان در دوک نخ ریسی چه میخواهی درین تاریک شب زین تیه ظلمانی
عصا را اژدها بایست کردن، شعله را گلزار تو با دعوی گه ابراهیم و گاهی پور عمرانی
چرا تا زر و داروئیت هست از درد بخروشی چرا تا دست و بازوئیت هست از کار و امانی
چو زرع و خوشه داری، از چه معنی خوشه چینستی چو اسب و توشه داری، از چه اندر راه حیرانی
چه کوشی بهر یک گوهر بکان تیرهٔ هستی تو خود هم گوهری گر تربیت یابی و هم کانی
تو خواهی دردها درمان کنی، اما به بیدردی تو خواهی صعبها آسان کنی، اما به آسانی
بیابانیست تن، پر سنگلاخ و ریگ سوزنده سرابت میفریبد تا مقیم این بیابانی
چو نورت تیرگیها را منور کرد، خورشیدی چو در دل پرورانیدی گل معنی، گلستانی
خرابیهای جانرا با یکی تغییر معماری خسارتهای تن را با یکی تدبیر تاوانی
بنور افزای، ناید هیچگاه از نور تاریکی به نیکی کوش، هرگز ناید از نیکی پشیمانی
تو اندر دکهٔ دانش خریداری و دلالی تو اندر مزرع هستی کشاورزی و دهقانی
مکن خود را غبار از صرصر جهل و هوی و کین درین جمعیت گمره نیابی جز پریشانی
همی مردم بیازاری و جای مردمی خواهی همی در هم کشی ابروی، چون گویند ثعبانی
چو پتک ار زیر دستانرا بکوبی و نیندیشی رسد روزی که بینی چرخ پتکست و تو سندانی
چو شمع حق برافروزند و هر پنهان شود پیدا تو دیگر کی توانی عیب کار خود بپوشانی
عوامت دست میبوسند و تو پابند سالوسی خواصت شیر میخوانند و تو از گربه ترسانی
ترا فرقان دبیرستان اخلاق و معالی شد چرا چون طفل کودن زین دبیرستان گریزانی
نگردد با تو تقوی دوست، تا همکاسهٔ آزی نباشد با تو دین انباز، تا انباز شیطانی
بدانش نیستی نام آور و منعم بدیناری بعمنی نیستی آزاده و عارف بعنوانی
تو تصویر و هوی نقاش و خودکامی نگارستان از آنرو گه سپیدی، گه سیاهی، گاه الوانی
جز آلایش چه زاید زین زبونی و سیه رائی جز اهریمن کرا افتد پسند این خوی حیوانی
پلنگ اندر چرا خور، یوز در ره، گرگ در آغل تو چوپان نیستی، بهر تو عنوانست چوپانی
قماش خود ندانم با چه تار و پود میبافی نه زربفتی، نه دیبائی، نه کرباسی، نه کتانی
برای شستشوی جان ز شوخ و ریم آلایش ز علم و تربیت بهتر چه صابونی، چه اشنانی
ز جوی علم، دل را آب ده تا بر لب جوئی ز خوان عقل، جان را سیر کن تا بر سر خوانی
روان ناشتا را کشت ناهاری و مسکینی تو گه در پرسش آبی و گه در فکرت نانی
بیا کندند بارت تا نینگاری که بی توشی گران کردند سنگت تا نپنداری که ارزانی
ز آلایش نداری باک تا عقلست معیارت سبکساری نبینی تا درین فرخنده میزانی
چرا با هزل و مستی بگذرانی زندگانی را چرا مستی کنی و هوشیارانرا بخندانی
بغیر از درگه اخلاص، بر هر درگهی خاکی بغیر از کوچهٔ توفیق، در هر کو بجولانی
بصحرای وجود اندر، بود صد چشمهٔ حیوان گناه کیست چون هرگز نمینوشی و عطشانی
برای غرق گشتن اندرین دریا نیفتادی مکن فرصت تبه، غواص مروارید و مرجانی
همی اهریمنان را بدسرشت و پست مینامی تو با این بد سگالیها کجا بهتر ازیشانی
ندیدی لاشه های مطبخ خونین شهرت را اگر دیدی، چرا بر سفره اش هر روز مهمانی
نکو کارت چرا دانند، بدرای و بداندیشی سبکبارت چرا خوانند، زیر بار عصیانی
بتیغ مردم آزاری چرا دل را بفرسائی برای پیکر خاکی چرا جان را برنجانی
دبیری و دبیر بی کتاب و خط و املائی هژبری و هژبر بیدل و چنگال و دندانی
کجا با تند باد زندگی دانی در افتادن تو مسکین کاز نسیم اندکی چون بید لرزانی
درین گلزار نتوانی نشستن جاودان، پروین همان به تا که بنشستی، نهالی چند بنشانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، منظومه‌ای تعلیمی و اخلاقی است که مخاطب را به بیداری از غفلت و بازنگری در شیوه زیستن فرا می‌خواند. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات عرفانی و اخلاقی، نکوهشِ دنیاپرستی، خودشیفتگی و ریاکاری را در کانون توجه قرار داده و انسان را دعوت می‌کند تا با بهره‌گیری از سلاح علم، خرد و فضیلت، آینه جان خود را از غبار آلودگی‌ها پاک کند و به جایگاه حقیقی انسانیت دست یابد.

درونمایه اصلی شعر، دعوت به شناخت خویشتن و مسئولیت‌پذیری در قبال اعمال است. شاعر تأکید می‌کند که عمرِ گران‌مایه همچون دریایی طوفانی و پرخطر است و تنها با تکیه بر معرفت و پرهیز از رذایل اخلاقی می‌توان از این مهلکه به سلامت عبور کرد. کلام شاعر، نه تنها هشداری است برای گسستن از تعلقات دنیوی که پوچ و ناپایدارند، بلکه تشویقی است برای گام نهادن در مسیر حقیقت و اخلاص.

معنای روان

اگر روی طلب زائینهٔ معنی نگردانی فساد از دل فروشوئی، غبار از جان برافشانی

اگر در پی کسب معرفت هستی، آینه وجودت را از زنگار ناپاکی‌ها پاک کن تا فساد از دلت شسته شود و غبار غفلت از جانت کنار برود.

نکته ادبی: آینه معنی: استعاره از ذهن و جان پاک انسان برای دریافت حقایق.

هنر شد خواسته، تمییز بازار و تو بازرگان طمع زندان شد و پندار زندانبان، تو زندانی

امروزه هنر را با کالای مادی اشتباه گرفته‌اند و تو خود را تاجر این کالای بی‌ارزش کرده‌ای؛ طمع برای تو همچون زندان و خودپسندی زندانبان تو شده است و تو اسیر این وضعیت هستی.

نکته ادبی: تشبیه طمع به زندان و پندار (خودپسندی) به زندانبان، بیانی است برای توصیف اسارت نفس.

یکی دیوار ناستوار بی پایه ست خود کامی اگر بادی وزد، ناگه گذارد رو به ویرانی

خودخواهی و خودرأیی همچون دیواری سست و بی‌بنیاد است که با کوچک‌ترین وزشِ ناملایماتِ روزگار، فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: ناستوار: صفت فاعلی به معنای سست و غیرمستحکم.

درین دریا بسی کشتی برفت و گشت ناپیدا ترا اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی

در این دریایِ پرخطرِ زندگی، بسیاری غرق شده و گم گشته‌اند؛ تو باید در برابر این طوفان‌ها هوشیار و اندیشمند باشی.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به دریا، نمادی کلاسیک از ناپایداری و تلاطم زندگی.

به چشم از معرفت نوری بیفزای، ار نه بیچشمی به جان از فضل و دانش جامه ای پوش، ار نه بیجانی

با چراغِ معرفت و دانش، چشمان جانت را بینا کن وگرنه کور محسوب می‌شوی؛ با فضیلت و آگاهی خود را بیارای وگرنه فاقد حیاتِ حقیقی هستی.

نکته ادبی: تضاد میان معرفت و کوری، و علم و فقدان حیات در این بیت مشهود است.

بکس مپسند رنجی کز برای خویش نپسندی بدوش کس منه باری که خود بردنش نتوانی

آنچه برای خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز روا مدار و هیچ باری را بر دوش دیگری مگذار که خود توان حمل آن را نداری.

نکته ادبی: اشاره به قاعده اخلاقی زرین که در فرهنگ‌های مختلف ریشه دارد.

قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی

اگر خواهان ثروت افسانه‌ای قارونی، قناعت پیشه کن؛ و اگر طالب پادشاهی معنوی همچون سلیمان هستی، باید بر نفس خود مسلط باشی.

نکته ادبی: تلمیح به قارون (نماد ثروت) و سلیمان (نماد قدرت و ملک معنوی).

مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپوئی چو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی

اگر در مسیر عشق گام برمی‌داری، از فدا کردن جان هراسی نداشته باش؛ همان‌طور که اسماعیل باید در روز قربانی، سر در راه حق می‌نهاد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل (ع).

به نرد زندگانی مهره های وقت و فرصت را همه یکباره میبازی، نه میپرسی، نه میدانی

تو در بازیِ زندگی، فرصت‌های ارزشمندت را شرط می‌بندی و همه را یک‌جا از دست می‌دهی، بی‌آنکه حتی متوجه باشی چه کرده‌ای.

نکته ادبی: استعاره قمار برای زندگی، نشان‌دهنده هدر رفتن عمر.

ترا پاک آفرید ایزد، ز خود شرمت نمی آید که روزی پاک بودستی، کنون آلوده دامانی

خداوند تو را پاک آفرید؛ آیا شرم نمی‌کنی که با وجود فطرتِ پاکِ آغازین، اکنون به آلودگی دچار شده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به مفهوم «فطرت الهی» انسان در بدو خلقت.

از آنرو میپذیری ژاژخائیهای شیطان را که هرگز دفتر پاک حقیقت را نمیخوانی

دلیل اینکه حرف‌های بیهوده و وسوسه‌های شیطان را می‌پذیری این است که هیچ‌گاه کتاب حقیقت را مطالعه نکرده‌ای.

نکته ادبی: ژاژخائی: سخن بیهوده و نامربوط.

مخوان جز درس عرفان تا که از رفتار و گفتارت بداند دیو کز شاگردهای این دبستانی

فقط درس حقیقت و عرفان را بیاموز تا در رفتار و گفتارت، اهریمن (نفس) بفهمد که تو دانش‌آموخته مکتب حقیقت هستی.

نکته ادبی: تشبیه عرفان به درس و مکتب.

چه زنگی میتوان از دل ستردن با سیه رائی چه کاری میتوان از پیش بردن با تن آسانی

با نیت‌های سیاه و بداندیشی، چگونه می‌خواهی زنگار دل را بزدایی؟ با تن‌پروری و تنبلی، هیچ کاری از پیش نمی‌رود.

نکته ادبی: زنگی: در متون کهن گاه برای توصیف سیاهی و کنایه از تاریکیِ درون به کار می‌رود.

درین ره پیشوایان تو دیوانند و گمراهان سمند خویش را هر جا که میخواهند میرانی

در این مسیر، راهنمایان تو افراد گمراه و دیوصفت هستند و تو نیز افسار مرکب خویش را به دست گرفته و هر کجا که می‌خواهی (بی‌هدف) می‌تازی.

نکته ادبی: سمند: اسب تندرو؛ کنایه از اراده و عمر انسان.

مزن جز خیمهٔ علم و هنر، تا سربرافرازی مگو جز راستی، تا گوش اهریمن بپیچانی

تنها خیمه علم و هنر را برپا کن تا به سربلندی برسی؛ جز حقیقت بر زبان میاور تا گوش اهریمن را بپیچانی (او را شکست دهی).

نکته ادبی: کنایه از مغلوب کردن وسوسه‌های شیطانی.

زبد کاری قبا کردی و از تلبیس پیراهن بسی زیبنده تر بود از قبای ننگ، عریانی

تو لباسِ گناه و تزویر بر تن کرده‌ای؛ در حالی که برهنگی (سادگی و صداقت) بسیار زیباتر از لباس ننگ‌آورِ گناه است.

نکته ادبی: تلبیس: فریب و پوشاندن حقیقت.

همی کندی در و دیوار بام قلعهٔ جان را یکی روزش نکردی چون نگهبانان نگهبانی

تو پیوسته در و دیوارِ قلعه وجودت (جان) را تخریب می‌کردی و هرگز مانند یک نگهبانِ دلسوز، از آن مراقبت نکردی.

نکته ادبی: تشبیه جان به قلعه‌ای که نیازمند حراست است.

ز خود بینی سیه کردی دل بیغش، ز خودبینی ز نادانی در افتادی درین آتش، ز نادانی

با خودبینی، دلِ پاک و صاف خود را سیاه کردی و از روی نادانی به درونِ آتشِ گناه سقوط کردی.

نکته ادبی: تکرار واژه «خودبینی» و «نادانی» برای تأکید بر عامل اصلی سقوط.

چرا در کارگاه مردمی بی مایه و سودی چرا از آفتاب علم چون خفاش پنهانی

چرا در کارخانه انسانیت، فردی بی‌فایده و بی‌خاصیت هستی؟ چرا از نورِ علم، همچون خفاش که از خورشید گریزان است، دوری می‌کنی؟

نکته ادبی: تشبیه جاهل به خفاش و علم به آفتاب.

چه میبافی پرند و پرنیان در دوک نخ ریسی چه میخواهی درین تاریک شب زین تیه ظلمانی

چرا در ابزارِ نامناسب (دوک نخ‌ریسی) به دنبال بافتن پارچه‌های نفیس هستی؟ در این شبِ ظلمانیِ نادانی، به دنبال چه می‌گردی؟

نکته ادبی: کنایه از توقع بیجا داشتن و تلاش در راه غلط.

عصا را اژدها بایست کردن، شعله را گلزار تو با دعوی گه ابراهیم و گاهی پور عمرانی

تو باید عصا را به اژدها و آتش را به گلستان تبدیل کنی (مثل پیامبران)، اما تنها ادعای پیروی از ابراهیم و موسی را داری.

نکته ادبی: تلمیح به معجزات حضرت موسی و حضرت ابراهیم.

چرا تا زر و داروئیت هست از درد بخروشی چرا تا دست و بازوئیت هست از کار و امانی

وقتی توانایی مالی و ابزار کار داری، چرا از سختیِ درد شکایت می‌کنی؟ وقتی دست و بازویِ توانا داری، چرا از کار کردن و تلاش سرباز می‌زنی؟

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان توانگری ظاهری و تنبلی درونی.

چو زرع و خوشه داری، از چه معنی خوشه چینستی چو اسب و توشه داری، از چه اندر راه حیرانی

وقتی خودت صاحب محصول و خرمن هستی، چرا همچون خوشه‌چین‌ها (نیازمندان) رفتار می‌کنی؟ وقتی مرکب و توشه سفر داری، چرا در مسیر راه سرگردانی؟

نکته ادبی: استعاره از کمالات انسانی به کشت و اسب سفر.

چه کوشی بهر یک گوهر بکان تیرهٔ هستی تو خود هم گوهری گر تربیت یابی و هم کانی

چرا برای یافتنِ یک گوهر در معدنِ تیره هستی تلاش می‌کنی؟ اگر درست تربیت شوی، تو خود هم گوهر هستی و هم معدن.

نکته ادبی: اشاره به وجود استعدادهای بالقوه در درون انسان.

تو خواهی دردها درمان کنی، اما به بیدردی تو خواهی صعبها آسان کنی، اما به آسانی

می‌خواهی دردها را درمان کنی، اما خودت بی‌درد (بی‌تفاوت) هستی؛ می‌خواهی سختی‌ها را آسان کنی، اما می‌خواهی بدون زحمت به نتیجه برسی.

نکته ادبی: تناقض‌گویی که نشان‌دهنده انتظار نتیجه بزرگ بدون تلاش است.

بیابانیست تن، پر سنگلاخ و ریگ سوزنده سرابت میفریبد تا مقیم این بیابانی

جسم تو همچون بیابانی پر از سنگلاخ و شن‌های سوزان است؛ سراب (دنیا) تو را می‌فریبد تا در همین بیابان ساکن بمانی.

نکته ادبی: استعاره بیابان برای تن و سراب برای تعلقات دنیوی.

چو نورت تیرگیها را منور کرد، خورشیدی چو در دل پرورانیدی گل معنی، گلستانی

اگر نورِ تو تیرگی‌ها را روشن کرد، همچون خورشیدی؛ و اگر در دلت بذرِ معنا و حقیقت کاشتی، تو خود گلستانی.

نکته ادبی: تشبیه انسانِ کامل به خورشید و گلستان.

خرابیهای جانرا با یکی تغییر معماری خسارتهای تن را با یکی تدبیر تاوانی

خرابی‌های جان را با تغییر در نگرش (معماری فکر) اصلاح کن و خسارت‌های جسم را با تدبیر و عقل جبران کن.

نکته ادبی: استفاده از واژگان معماری برای بیان بازسازی روحی.

بنور افزای، ناید هیچگاه از نور تاریکی به نیکی کوش، هرگز ناید از نیکی پشیمانی

بر نور بیفزا، زیرا از نور هرگز تاریکی برنمی‌خیزد؛ بر نیکی تلاش کن، زیرا از کار نیک هیچ‌گاه پشیمانی حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر بر لزومِ کسبِ فضایل.

تو اندر دکهٔ دانش خریداری و دلالی تو اندر مزرع هستی کشاورزی و دهقانی

تو در دکانِ دانش، هم خریدار هستی و هم دلال؛ در مزرعه هستی، هم کشاورزی و هم دهقان (مسئولیت کامل با توست).

نکته ادبی: اشاره به نقش فعال انسان در سرنوشت خویش.

مکن خود را غبار از صرصر جهل و هوی و کین درین جمعیت گمره نیابی جز پریشانی

خود را با طوفانِ جهل و هوای نفس و کینه به غبار تبدیل نکن؛ زیرا در این جمعیتِ گمراه، جز سرگشتگی چیزی نخواهی یافت.

نکته ادبی: صرصر: باد تند و سرد؛ استعاره از جهل و هوای نفس.

همی مردم بیازاری و جای مردمی خواهی همی در هم کشی ابروی، چون گویند ثعبانی

مردم را می‌آزاری و دم از انسانیت می‌زنی؟ به محض اینکه کسی حقیقت را (مثل مار) به تو یادآوری می‌کند، ابرو در هم می‌کشی.

نکته ادبی: ثعبان: مار بزرگ؛ کنایه از سخنِ حق که ممکن است برای فرد خطاکار گزنده باشد.

چو پتک ار زیر دستانرا بکوبی و نیندیشی رسد روزی که بینی چرخ پتکست و تو سندانی

اگر همچون پتک، زیردستان را می‌کوبی و فکر عاقبت نیستی؛ روزی خواهد رسید که می‌بینی روزگار پتک است و تو سندانی (که باید ضربه بخوری).

نکته ادبی: تشبیه چرخش روزگار به پتک که حق را اجرا می‌کند.

چو شمع حق برافروزند و هر پنهان شود پیدا تو دیگر کی توانی عیب کار خود بپوشانی

وقتی چراغِ حقیقت روشن شود و هر پنهانی آشکار گردد، تو دیگر چگونه می‌توانی عیوب کار خود را بپوشانی؟

نکته ادبی: اشاره به روز حساب یا ظهور حقیقت در پرتو آگاهی.

عوامت دست میبوسند و تو پابند سالوسی خواصت شیر میخوانند و تو از گربه ترسانی

عوام دستت را می‌بوسند (به خاطر ظاهر) و تو گرفتارِ دورویی هستی؛ خواص تو را شیر می‌پندارند، اما تو از یک گربه هم می‌ترسی.

نکته ادبی: تضاد ظاهر (شیر) و باطن (ترسویِ ترسو).

ترا فرقان دبیرستان اخلاق و معالی شد چرا چون طفل کودن زین دبیرستان گریزانی

قرآن (فرقان) مدرسه اخلاق و بزرگی است؛ چرا همچون کودکی کودن از این مدرسه فرار می‌کنی؟

نکته ادبی: فرقان: نامی از نام‌های قرآن و به معنای تمیزدهنده حق از باطل.

نگردد با تو تقوی دوست، تا همکاسهٔ آزی نباشد با تو دین انباز، تا انباز شیطانی

تقوا با تو دوست نمی‌شود تا زمانی که هم‌کاسه حرص و طمع هستی؛ دین با تو همراه نمی‌شود تا زمانی که با شیطان هم‌دست هستی.

نکته ادبی: انباز: شریک و همراه.

بدانش نیستی نام آور و منعم بدیناری بعمنی نیستی آزاده و عارف بعنوانی

در دانش نام‌آور نیستی و در بخشش و دین نیز خیری نداری؛ نه آزاده‌ای و نه عارفی که هیچ نشانه‌ای از این‌ها در تو نیست.

نکته ادبی: تأکید بر فقدانِ هویتِ معنوی در مخاطب.

تو تصویر و هوی نقاش و خودکامی نگارستان از آنرو گه سپیدی، گه سیاهی، گاه الوانی

تو فقط یک تصویر هستی، هوای نفس نقاش توست و خودخواهی، نگارستانِ تو؛ به همین دلیل است که پیوسته رنگ عوض می‌کنی.

نکته ادبی: تشبیه انسانِ فاقد هویت به بومِ نقاشی که هر لحظه رنگی به خود می‌گیرد.

جز آلایش چه زاید زین زبونی و سیه رائی جز اهریمن کرا افتد پسند این خوی حیوانی

از این ذلت و سیاهیِ درون، جز آلودگی چه زاییده می‌شود؟ جز شیطان، چه کسی این خویِ حیوانی را می‌پسندد؟

نکته ادبی: تأکید بر انحطاط اخلاقی انسان در صورت دوری از فضیلت.

پلنگ اندر چرا خور، یوز در ره، گرگ در آغل تو چوپان نیستی، بهر تو عنوانست چوپانی

پلنگ در چراگاه و گرگ در آغل است؛ تو چوپان نیستی، فقط نامِ چوپانی را برای خود برگزیده‌ای.

نکته ادبی: کنایه از نبودِ مسئولیت‌پذیری در حین ادعایِ مقام.

قماش خود ندانم با چه تار و پود میبافی نه زربفتی، نه دیبائی، نه کرباسی، نه کتانی

نمی‌دانم قماش وجودت را با چه تار و پودی می‌بافی؛ که نه زربفت است و نه دیبا و نه پارچه‌ای معمولی، هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: استعاره از بی‌محتوایی و بی‌هویتیِ انسانِ غیرِ متعالی.

برای شستشوی جان ز شوخ و ریم آلایش ز علم و تربیت بهتر چه صابونی، چه اشنانی

برای شستنِ جان از آلودگی‌ها و کثیفی‌های گناه، چه صابون و شوینده‌ای بهتر از علم و تربیت سراغ داری؟

نکته ادبی: اشنانی: شوینده‌ای قدیمی که از گیاه می‌گرفتند.

ز جوی علم، دل را آب ده تا بر لب جوئی ز خوان عقل، جان را سیر کن تا بر سر خوانی

دل را از نهرِ دانش سیراب کن تا به سرچشمه برسی؛ جان را از سفره خرد تغذیه کن تا به کمال برسی.

نکته ادبی: تشبیه علم به آب و خرد به غذا.

روان ناشتا را کشت ناهاری و مسکینی تو گه در پرسش آبی و گه در فکرت نانی

جانِ گرسنه تو محتاجِ نانِ معرفت است؛ اما تو همواره در فکرِ نان و آبِ دنیوی هستی.

نکته ادبی: تضاد نیازهای مادی و نیازهای معنوی.

بیا کندند بارت تا نینگاری که بی توشی گران کردند سنگت تا نپنداری که ارزانی

سختی‌ها را بر دوشت گذاشتند تا فکر نکنی بی‌باری، سنگینیِ مسئولیت دادند تا فکر نکنی ارزانی (بی‌ارزشی).

نکته ادبی: تفسیرِ عارفانه از سختی‌ها به عنوان ابزارِ آزمون و ترفیع.

ز آلایش نداری باک تا عقلست معیارت سبکساری نبینی تا درین فرخنده میزانی

تا زمانی که عقل معیارت باشد، از آلودگی نمی‌ترسی؛ و سبکساری و غفلت را نخواهی دید مگر اینکه در ترازویِ انصافِ خود قرار بگیری.

نکته ادبی: سبکساری: بی‌وقاری و غفلت؛ فرخنده میزان: ترازوی مبارک.

چرا با هزل و مستی بگذرانی زندگانی را چرا مستی کنی و هوشیارانرا بخندانی

چرا عمرت را با هزل و مستی به باد می‌دهی؟ چرا به مستی (غفلت) می‌گذرانی و باعث خنده هوشیاران می‌شوی؟

نکته ادبی: مستی: در اینجا استعاره از غفلت و دوری از عقل.

بغیر از درگه اخلاص، بر هر درگهی خاکی بغیر از کوچهٔ توفیق، در هر کو بجولانی

جز درگاهِ اخلاص، هر درگاه دیگری خاکی (بی‌ارزش) است؛ جز در کوچه توفیق الهی، هر جای دیگری که بدوی، سرگشته‌ای.

نکته ادبی: جولان: تاختن و دویدن؛ کنایه از فعالیت‌های بیهوده.

بصحرای وجود اندر، بود صد چشمهٔ حیوان گناه کیست چون هرگز نمینوشی و عطشانی

در صحرایِ وجود، صدها چشمه حیات‌بخش وجود دارد؛ گناهِ توست که تشنه‌ای و از آن‌ها نمی‌نوشی.

نکته ادبی: چشمه حیوان: چشمه آب حیات؛ استعاره از معارف الهی.

برای غرق گشتن اندرین دریا نیفتادی مکن فرصت تبه، غواص مروارید و مرجانی

از فرصت‌های زندگی به سادگی مگذر و خود را به غفلت نزن؛ چرا که تو باید همچون غواصی ماهر، در دریای هستی به دنبال مروارید و مرجان‌های ارزشمندِ معنوی باشی و نه اینکه در این دریا غرق و نابود شوی.

نکته ادبی: واژه غواص استعاره از انسانِ جویای کمال و معرفت است که در دریای پرخطر روزگار به دنبال حقیقت می‌گردد.

همی اهریمنان را بدسرشت و پست مینامی تو با این بد سگالیها کجا بهتر ازیشانی

چگونه به خود اجازه می‌دهی دیگران را پلید و شیطان‌صفت خطاب کنی، حال آنکه خود با این همه کینه‌توزی و بداندیشی که در سر داری، از آن‌ها هم بدتر هستی؟

نکته ادبی: بد سگالی به معنای بداندیشی و نهادنِ نیتِ سوء در دل است که به عنوان صفت برای مخاطب به کار رفته است.

ندیدی لاشه های مطبخ خونین شهرت را اگر دیدی، چرا بر سفره اش هر روز مهمانی

آیا شاهد اعمال زشت و بی‌رحمانه در جامعه نیستی؟ اگر می‌بینی و آگاهی داری، پس چرا همچنان از سفره آن‌ها می‌خوری و با آن‌ها همراه هستی؟

نکته ادبی: مطبخ خونین کنایه از ظلم و ستمی است که به قیمت ریختن خون دیگران فراهم شده و اشاره به همدستی در جنایت دارد.

نکو کارت چرا دانند، بدرای و بداندیشی سبکبارت چرا خوانند، زیر بار عصیانی

چرا مردم تو را نیکوکار می‌دانند در حالی که در فکر و عمل، بداندیش و زشت‌کردار هستی؟ و چگونه تو را سبک‌بال می‌شمارند در حالی که بار گناهان سنگینی بر دوش داری؟

نکته ادبی: سبکبار کنایه از رهایی از تعلقات دنیوی است که در اینجا شاعر برای نشان دادن تضاد میان ادعا و واقعیت، آن را در تقابل با بار عصیان قرار داده است.

بتیغ مردم آزاری چرا دل را بفرسائی برای پیکر خاکی چرا جان را برنجانی

چرا با تیغِ بدرفتاری و آزار دادن مردم، روح خود را مجروح می‌کنی؟ برای آسایش این بدن فانی و خاکی، چرا باید جان عزیزت را این‌گونه به رنج و سختی بیندازی؟

نکته ادبی: تیغ مردم‌آزاری استعاره از رفتار تند و گزنده است که شاعر به جای وسیله دفاعی، آن را وسیله آسیب زدن به خود می‌داند.

دبیری و دبیر بی کتاب و خط و املائی هژبری و هژبر بیدل و چنگال و دندانی

تو ادعای دانش و دبیری می‌کنی اما نه کتابی خوانده‌ای و نه دانشی داری؛ ادعای دلیری (شیر بودن) می‌کنی اما نه دلی نترس داری و نه چنگ و دندانی برای مبارزه.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر و نماد شجاعت است که در اینجا به عنوان صفتی برای فردی که فاقد ویژگی‌های واقعی شیر است به کار رفته است.

کجا با تند باد زندگی دانی در افتادن تو مسکین کاز نسیم اندکی چون بید لرزانی

تو که در برابر نسیم ملایم زندگی به لرزه می‌افتی، چگونه می‌خواهی در برابر طوفان‌های سهمگینِ روزگار ایستادگی کنی؟

نکته ادبی: بید لرزان تشبیهی است برای نشان دادن سستی اراده و ضعف ایمان در برابر ناملایمات که تضادی با ادعای قدرت دارد.

درین گلزار نتوانی نشستن جاودان، پروین همان به تا که بنشستی، نهالی چند بنشانی

ای پروین، تو نیز در این باغِ دنیا ماندنی نیستی؛ پس بهتر است پیش از آنکه کوچ کنی، با انجام کارهای نیک، نهالی از خوبی در این جهان بکاری.

نکته ادبی: گلزار استعاره از دنیاست که زیبایی و فریبندگی دارد اما گذراست، نهالی نشاندن کنایه از انجام کار خیر ماندگار است.