دیوان اشعار - قصاید

پروین اعتصامی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹

پروین اعتصامی
ای شده سوختهٔ آتش نفسانی سالها کرده تباهی و هوسرانی
دزد ایام گرفتست گریبانت بس کن ای بیخودی و سربگریبانی
صبح رحمت نگشاید همه تاریکی یوسف مصر نگردد همه زندانی
راه پر خار مغیلان وتو بی موزه سفره بی توشه و شب تیره و بارانی
ای بخود دیده چو شداد، خدابین شو جز خدا را نسزد رتبت یزدانی
تو سلیمان شدن آموزی اگر، دیوان نتوانند زدن لاف سلیمانی
تا بکی کودنی و مستی و خودرائی تا بکی کودکی و بازی و نادانی
تو درین خاک سیه زر دل افروزی تو درین دشت و چمن لالهٔ نعمانی
پیش دیوان مبر اندوه دل و مگری که بخندند چو بینند که گریانی
عقل آموخت بهر کارگری کاری او چو استاد شد و ما چو دبستانی
خود نمیدانی و از خلق نمیپرسی فارغ از مشکل و بیگانه ز آسانی
که برد بار تو امروز که مسکینی که ترا نان دهد امروز که بی نانی
دست تقوی بگشا، پای هوی بربند تا ببینند که از کرده پشیمانی
گهریهای حقیقت گهر خود را نفروشند بدین هیچی و ارزانی
دیدهٔ خویش نهان بین کن و بین آنگه دامهائی که نهادند به پنهانی
حیوان گشتن و تن پروری آسانست روح پرورده کن از لقمهٔ روحانی
با خرد جان خود آن به که بیارائی با هنر عیب خود آن به که بپوشانی
با خبر باش که بی مصلحت و قصدی آدمی را نبرد دیو به مهمانی
نفس جو داد که گندم ز تو بستاند به که هرگز ندهی رشوت و نستانی
دشمنانند ترا زرق و فساد، اما به گمان تو که در حلقهٔ یارانی
تا زبون طمعی هیچ نمیارزی تا اسیر هوسی هیچ نمیدانی
خوشتر از دولت جم، دولت درویشی بهتر از قصر شهی، کلبهٔ دهقانی
خانگی باشد اگر دزد، بصد تدبیر نتوان کرد از آن خانه نگهبانی
برو از ماه فراگیر دل افروزی برو از مهره بیاموز درخشانی
پیش زاغان مفکن گوهر یکدانه پیش خربنده مبر لعل بدخشانی
گر که همصحبت تو دیو نبودستی ز که آموختی این شیوهٔ شیطانی
صفتی جوی که گویند نکوکاری سخنی گوی که گویند سخندانی
بگذر از بحر و ز فرعون هوی مندیش دهر دریا و تو چون موسی عمرانی
اژدهای طمع و گرگ طبیعت را گر بترسی، نتوانی که بترسانی
بفکن این لاشهٔ خونین، تو نه ناهاری برکن این جامهٔ چرکین، تو نه عریانی
گر توانی، به دلی توش و توانی ده که مبادا رسد آنروز که نتوانی
خون دل چند خوری در دل سنگ، ای لعل مشتریهاست برای گهر کانی
گر چه یونان وطن بس حکما بودست نیست آگاه ز حکمت همه یونانی
کلبه ای را که نه فرشی و نه کالائیست بر درش می نبود حاجت دربانی
زنده با گفتن پندم نتوانی کرد که تو خود نیز چو من کشتهٔ عصیانی
کینه می ورزی و در دائرهٔ صدقی رهزنی میکنی و در ره ایمانی
تا کی این خام فریبی، تو نه یاجوجی چند بلعیدن مردم، تو نه ثعبانی
مقصد عافیت از گمشدگان پرسی رو که بر گمشدگان خویش تو برهانی
گوسفندان تو ایمن ز تو چون باشند که شبانگاه تو در مکمن گرگانی
گاه از رنگرزان خم تزویری گاه بر پشت خر وسوسه پالانی
تشنه خون خورد و تو خودبین به لب جوئی گرسنه مرد و تو گمره بسر خوانی
دود آهست بنائی که تو میسازی چاه راهست کتابی که تو میخوانی
دیده بگشای، نه اینست جهان بینی کفر بس کن، نه چنین است مسلمانی
چو نهالیست روان و تو کشاورزی چو جهانیست وجود و تو جهانبانی
تو چراغی، ز چه رو همنفس بادی تو امیدی، ز چه همخانهٔ حرمانی
تو درین بزم، چو افروخته قندیلی تو درین قصر، چو آراسته ایوانی
تو ز خود رفته و وادی شده پر آفت تو بخواب اندر و کشتی شده طوفانی
تو رسیدن نتوانی بسبکباران که برفتار نه مانندهٔ ایشانی
فکر فردا نتوانی که کنی دیگر مگر امروز که در کشور امکانی
عاقبت کشتهٔ شمشیر مه و سالی آخر کار شکار دی و آبانی
هوشیاری و شب و روز بمیخانه همدم درد کشان همسر مستانی
همچو برزیگر آفت زده محصولی همچو رزم آور و غارت شده خفتانی
مار در لانه، ولی مور بافسونی گرد در خانه، ولی گرد بمیدانی
دل بیچاره و مسکین مخراش امروز رسد آنروز که بی ناخن و دندانی
داستانت کند این چرخ کهن، هر چند نامجوینده تر از رستم دستانی
روز بر مسند پاکیزهٔ انصافی شام در خلوت آلودهٔ دیوانی
دست مسکین نگرفتی و توانائی میوه ای گرد نکردی و به بستانی
ظاهرست این که بد افتی چو شوی بدخواه روشنست این که برنجی چو برنجانی
دیو بسیار بود در ره دل، پروین کوش تا سر ز ره راست نپیچانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه حکیمانه، یک پندنامه اخلاقی و عرفانی است که با زبانی صریح و در عین حال مشفقانه، آدمی را از غفلت‌های دنیوی، هواپرستی و گمراهی برحذر می‌دارد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات و ارجاعات اساطیری و تاریخی، مخاطب را به بازگشت به خویشتن، تزکیه نفس و پیوند با حقیقت دعوت می‌کند و یادآور می‌شود که دنیا میدان آزمونی است که فرصت آن محدود است و باید از آن برای ساختن توشه‌ای جاودانه بهره برد.

فضای حاکم بر این اثر، فضایی هشداردهنده و بیدارگر است. شاعر با کنار زدن پرده‌های ظاهری و فریبنده جهان، بر ناکارآمدی و بی‌ارزشیِ دلبستگی به مادیات تأکید می‌ورزد و انسان را به سوی نوری درونی و فضیلت‌های اخلاقی فرا می‌خواند تا از بند اسارتِ نفس رهایی یابد.

معنای روان

ای شده سوختهٔ آتش نفسانی سالها کرده تباهی و هوسرانی

ای کسی که در آتش خواهش‌های نفسانی سوخته‌ای و سال‌های عمر خود را با تباهی و هوسرانی تباه کرده‌ای.

نکته ادبی: آتش نفسانی اضافه تشبیهی است؛ هوس‌رانی به معنای پی‌جویی لذت‌های گذرای دنیوی است.

دزد ایام گرفتست گریبانت بس کن ای بیخودی و سربگریبانی

زمانه (که همچون دزدی است) فرصت‌های زندگی تو را ربوده است؛ پس ای که از خود بی‌خبری، از این خودپسندی و غرور دست بردار.

نکته ادبی: دزد ایام استعاره از گذشت زمان و مرگ است که سرمایه عمر را می‌برد.

صبح رحمت نگشاید همه تاریکی یوسف مصر نگردد همه زندانی

با تاریکی و ناامیدی، صبح رحمتِ الهی طلوع نمی‌کند؛ همان‌طور که یوسف در چاه و زندان، تنها با صبر و ایمان به مصر رسید، نه با بی‌عملی.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف پیامبر که زندان برای او آغازِ رسیدن به عزت بود.

راه پر خار مغیلان وتو بی موزه سفره بی توشه و شب تیره و بارانی

راهِ زندگی پر از سختی‌ها (مانند خارهای مغیلان) است و تو بدون آمادگی (بدون موزه/کفش) قدم در آن گذاشته‌ای؛ سفر طولانی است و تو توشه‌ای نداری و شب نیز تاریک و بارانی است.

نکته ادبی: خار مغیلان استعاره از سختی‌های مسیر کمال است.

ای بخود دیده چو شداد، خدابین شو جز خدا را نسزد رتبت یزدانی

ای که مانند شداد به ساخته‌های دست خود می‌نازی، چشم حقیقت‌بین باز کن و خدا را ببین؛ زیرا شایسته فرمانروایی حقیقی تنها خداوند است.

نکته ادبی: شداد پادشاهی افسانه‌ای بود که خواست بهشت زمینی بسازد اما ناکام ماند.

تو سلیمان شدن آموزی اگر، دیوان نتوانند زدن لاف سلیمانی

اگر تو راهِ سلیمان شدن (حکمت و معرفت) را بیاموزی، دیوهای سرکشِ درون تو، دیگر جرئت نمی‌کنند ادعای سلیمان بودن کنند.

نکته ادبی: اشاره به سلطه حضرت سلیمان بر دیوان و جن‌ها که نماد تسلط عقل بر قوای نفسانی است.

تا بکی کودنی و مستی و خودرائی تا بکی کودکی و بازی و نادانی

تا کی می‌خواهی نادان و مستِ هوس و خودرأی باشی؟ تا کی می‌خواهی در عالم کودکی و بازیگوشی باقی بمانی؟

نکته ادبی: کودکی در اینجا استعاره از فقدان کمال و عقلانیت است.

تو درین خاک سیه زر دل افروزی تو درین دشت و چمن لالهٔ نعمانی

تو در این دنیای خاکی، گوهری هستی که باید در دلت نور برافروزی؛ تو در این دشت و صحرا، چون لاله نعمانی، زیبارویی هستی که باید درخشنده باشی.

نکته ادبی: لاله نعمانی نماد لطافت و زیبایی و کوتاهی عمر است.

پیش دیوان مبر اندوه دل و مگری که بخندند چو بینند که گریانی

اندوه و رنج دلت را پیش افراد نابخرد (دیوان) نبر و گریه نکن، چرا که آن‌ها وقتی تو را در حال گریستن ببینند، مسخره‌ات می‌کنند.

نکته ادبی: دیوان در اینجا به معنای دیوانه‌صفتان یا افراد دون‌مایه است.

عقل آموخت بهر کارگری کاری او چو استاد شد و ما چو دبستانی

عقل برای هر کاری روشی آموخته است؛ عقل مانند استاد و راهنماست و ما در برابر او مانند دانش‌آموزانِ مکتب هستیم.

نکته ادبی: تضاد بین استاد و دبستانی برای نشان دادن جایگاه عقل و جهل است.

خود نمیدانی و از خلق نمیپرسی فارغ از مشکل و بیگانه ز آسانی

تو حقیقت را نمی‌دانی و از دانایان نیز نمی‌پرسی؛ از این رو، هم از دشواری‌های راه بی‌خبر مانده‌ای و هم لذت آسانیِ حاصل از شناخت را درک نمی‌کنی.

نکته ادبی: فارغ به معنای بی‌خبر و دورافتاده است.

که برد بار تو امروز که مسکینی که ترا نان دهد امروز که بی نانی

امروز که مسکینی (از نظر معنوی دستت خالی است)، چه کسی بارِ سنگینِ گناهانت را به دوش می‌کشد و چه کسی در این فقرِ معرفتی، به تو نانِ جان می‌بخشد؟

نکته ادبی: نان در اینجا استعاره از رزق روحانی و معنویت است.

دست تقوی بگشا، پای هوی بربند تا ببینند که از کرده پشیمانی

دستِ تقوا و پرهیزگاری را باز کن و پایت را از زنجیرِ هوای نفس بیرون بکش تا دیگران ببینند که از کرده‌های زشت خود پشیمانی.

نکته ادبی: تقوا و هوی دو مفهوم متضاد در اخلاق اسلامی هستند.

گهریهای حقیقت گهر خود را نفروشند بدین هیچی و ارزانی

اهل معرفت و حقیقت، گوهر وجود خویش را به قیمت ناچیزِ دنیا نمی‌فروشند.

نکته ادبی: گوهرهای حقیقت کنایه از ارزش‌های معنوی والای انسانی است.

دیدهٔ خویش نهان بین کن و بین آنگه دامهائی که نهادند به پنهانی

چشم باطن خود را بینا کن و آنگاه ببین که چه دام‌هایی در مسیر زندگی برایت پهن کرده‌اند.

نکته ادبی: نهان‌بین کردن دیده، دعوت به شهود و بصیرت درونی است.

حیوان گشتن و تن پروری آسانست روح پرورده کن از لقمهٔ روحانی

خوی حیوانی گرفتن و به فکر تن‌پروری بودن کار ساده‌ای است؛ سعی کن روحت را با لقمه‌های معنوی و روحانی پرورش دهی.

نکته ادبی: لقمه روحانی کنایه از علم و حکمت و معرفت است.

با خرد جان خود آن به که بیارائی با هنر عیب خود آن به که بپوشانی

بهترین کار این است که جان خود را با خرد و عقل بیارایی و عیب‌های خویش را با هنر و کمالات بپوشانی.

نکته ادبی: آرایش جان با خرد استعاره‌ای برای کسب کمالات اخلاقی است.

با خبر باش که بی مصلحت و قصدی آدمی را نبرد دیو به مهمانی

آگاه باش که دیوِ نفس، بدون نقشه و قصدِ شوم، آدمی را به مهمانی (و دام خود) نمی‌کشاند.

نکته ادبی: مهمانی استعاره از وسوسه و فریب است.

نفس جو داد که گندم ز تو بستاند به که هرگز ندهی رشوت و نستانی

نفس زمانی به تو چیزی می‌دهد که بخواهد گندمِ وجودت (سرمایه‌ات) را از تو بستاند؛ بهتر است که رشوه او را نپذیری و چیزی از او نستانی.

نکته ادبی: اشاره به داستان هبوط آدم که با خوردن گندم از بهشت رانده شد.

دشمنانند ترا زرق و فساد، اما به گمان تو که در حلقهٔ یارانی

تزویر و فساد، دشمنان تو هستند، اما تو به اشتباه گمان می‌کنی که آن‌ها در حلقه دوستانت قرار دارند.

نکته ادبی: حلقه یار کنایه از جمع دوستان صمیمی و مطمئن است.

تا زبون طمعی هیچ نمیارزی تا اسیر هوسی هیچ نمیدانی

تا زمانی که اسیرِ طمع باشی، هیچ ارزشی نداری و تا زمانی که بنده‌ی هوس باشی، هیچ حقیقت و معرفتی را درک نمی‌کنی.

نکته ادبی: زبونی و اسارت استعاره از وابستگی نفسانی است.

خوشتر از دولت جم، دولت درویشی بهتر از قصر شهی، کلبهٔ دهقانی

دولتِ درویشی و قناعت، از پادشاهی جمشید شیرین‌تر است و کلبه کوچکِ دهقانی (که با حاصل کار خود است) از قصر پادشاهی بهتر است.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای سعادت و خوشبختی است.

خانگی باشد اگر دزد، بصد تدبیر نتوان کرد از آن خانه نگهبانی

اگر دزد در داخل خانه باشد، با هیچ تدبیر و نگهبانی نمی‌توان از آن خانه محافظت کرد (اشاره به نفس اماره).

نکته ادبی: تمثیل دزد خانگی برای نشان دادن خطرات درونی (نفس) است.

برو از ماه فراگیر دل افروزی برو از مهره بیاموز درخشانی

برو و از ماه یاد بگیر که چگونه نورافشانی کنی و از گوهر بیاموز که چگونه درخشان باشی (مظهر کمال باش).

نکته ادبی: ماه و مهره نمادهای درخشش و ارزش ذاتی هستند.

پیش زاغان مفکن گوهر یکدانه پیش خربنده مبر لعل بدخشانی

گوهرِ یکدانه حکمت و معرفت را پیش زاغان (افراد دون‌مایه و نادان) نینداز و لعلِ باارزشِ بدخشانی را پیش کسی که قدرش را نمی‌داند مبر.

نکته ادبی: زاغان استعاره از مردم کوردل و نادان است.

گر که همصحبت تو دیو نبودستی ز که آموختی این شیوهٔ شیطانی

اگر هم‌نشین تو شیطان (دیو) نبود، این شیوه‌های شیطانی و زشت را از کجا یاد گرفته بودی؟

نکته ادبی: مصاحبت استعاره از تأثیرپذیری اخلاقی از اطرافیان است.

صفتی جوی که گویند نکوکاری سخنی گوی که گویند سخندانی

چنان رفتاری داشته باش که مردم تو را نیکوکار بدانند و چنان سخنی بگو که تو را سخن‌دان و دانا بشناسند.

نکته ادبی: سخن‌دانی به معنای حکمت و فصاحت است.

بگذر از بحر و ز فرعون هوی مندیش دهر دریا و تو چون موسی عمرانی

از دریای دنیا بگذر و از فرعونِ هوای نفس نترس؛ دنیا دریایی است و تو اگر با ایمان باشی، همچون موسی از آن عبور خواهی کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان عبور موسی از رود نیل.

اژدهای طمع و گرگ طبیعت را گر بترسی، نتوانی که بترسانی

اگر از اژدهای طمع و گرگِ طبیعتِ سرکش بترسی، هرگز نمی‌توانی آن‌ها را مهار کنی و بر آن‌ها چیره شوی.

نکته ادبی: اژدها و گرگ نمادهای خوی حیوانی و شرور درون هستند.

بفکن این لاشهٔ خونین، تو نه ناهاری برکن این جامهٔ چرکین، تو نه عریانی

این کالبدِ خونی و مادی را رها کن، تو تنها برای خوردن و خوابیدن نیستی؛ این لباس‌های آلوده به گناه را درآور، تو که عریان و بی‌بهره نیستی.

نکته ادبی: ناهار در اینجا به معنای کسی است که تنها به خوراک و لذت مادی توجه دارد.

گر توانی، به دلی توش و توانی ده که مبادا رسد آنروز که نتوانی

اگر می‌توانی، به دلی توشه و توانی ببخش و کار نیکی انجام بده، چرا که ممکن است روزی برسد که دیگر قدرت انجام آن را نداشته باشی.

نکته ادبی: توشه و توان استعاره از خیر و نیکی است.

خون دل چند خوری در دل سنگ، ای لعل مشتریهاست برای گهر کانی

ای که همچون لعل در دلِ سنگِ سختی‌ها قرار داری، چرا این‌قدر خونِ دل می‌خوری؟ برای گوهرِ جان تو، مشتریان زیادی وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به استخراج لعل از سنگ که کنایه از استخراج معرفت از رنج‌هاست.

گر چه یونان وطن بس حکما بودست نیست آگاه ز حکمت همه یونانی

اگرچه یونان وطن حکیمان بسیاری بوده است، اما این‌گونه نیست که هر کس یونانی باشد، از حکمت آگاه باشد.

نکته ادبی: اشاره به تمایز میان اصالت و ظاهر (مکان تولد در برابر فضیلت).

کلبه ای را که نه فرشی و نه کالائیست بر درش می نبود حاجت دربانی

خانه‌ای که هیچ اسباب و کالای دنیوی در آن نباشد (دلِ خالی از تعلقات)، نیازی ندارد که کسی بر درش دربان بگمارد.

نکته ادبی: دربان استعاره از مراقبت از تعلقات دنیوی است.

زنده با گفتن پندم نتوانی کرد که تو خود نیز چو من کشتهٔ عصیانی

تو با پند دادن من زنده نمی‌شوی، زیرا خودت نیز مانند من گرفتارِ گناه و نافرمانی هستی.

نکته ادبی: کشته عصیان استعاره از هلاکت به سبب گناه است.

کینه می ورزی و در دائرهٔ صدقی رهزنی میکنی و در ره ایمانی

تو کینه در دل داری و در عین حال ادعای پاکی و حقیقت می‌کنی؛ در حالی که به مردم آسیب می‌رسانی، دم از ایمان می‌زنی.

نکته ادبی: تناقض رفتاری و گفتاری را بیان می‌کند.

تا کی این خام فریبی، تو نه یاجوجی چند بلعیدن مردم، تو نه ثعبانی

تا کی می‌خواهی مردم را با حرف‌هایت بفریبی؟ تو که یاجوج و ماجوج نیستی که همه چیز را ببلعی؛ تو که مارِ سمی (ثعبان) نیستی که به دیگران نیش بزنی.

نکته ادبی: یاجوج و ثعبان نمادهای فساد و تباهی هستند.

مقصد عافیت از گمشدگان پرسی رو که بر گمشدگان خویش تو برهانی

چرا برای رسیدن به سلامت و عافیت از گمشدگان می‌پرسی؟ خودت باید حرکت کنی، چرا که تو خود از گمشدگان هستی و باید راهت را بیابی.

نکته ادبی: تضاد بین پرسشگر و هدف پرسش را نشان می‌دهد.

گوسفندان تو ایمن ز تو چون باشند که شبانگاه تو در مکمن گرگانی

گوسفندان (زیردستان و اطرافیان) چگونه از تو ایمن باشند، در حالی که تو خود شب‌ها مانند گرگی در کمین آن‌ها نشسته‌ای.

نکته ادبی: تمثیل گرگ و گوسفند برای تقابل ظالم و مظلوم است.

گاه از رنگرزان خم تزویری گاه بر پشت خر وسوسه پالانی

گاهی با ریا و تزویر رنگ عوض می‌کنی و گاهی دیگران را با حیله‌های خود سردرگم می‌کنی.

نکته ادبی: رنگرز استعاره از کسی است که ظاهر عوض می‌کند.

تشنه خون خورد و تو خودبین به لب جوئی گرسنه مرد و تو گمره بسر خوانی

تشنه در حال جان دادن است و تو خودبینانه در کنار آب نشسته‌ای؛ گرسنه در حال مرگ است و تو گمراهانه در حال خواندنِ کتاب (بی‌عمل).

نکته ادبی: نقد بی‌تفاوتی نسبت به رنج دیگران.

دود آهست بنائی که تو میسازی چاه راهست کتابی که تو میخوانی

دودِ ناشی از آهِ دیگران است که زندگی تو را به آتش می‌کشد؛ دانشی که بدون عمل باشد، چاهی است که تو برای خود کنده‌ای.

نکته ادبی: دود آه استعاره از نتایج ناگوارِ اعمال ستمکارانه است.

دیده بگشای، نه اینست جهان بینی کفر بس کن، نه چنین است مسلمانی

چشم باطن باز کن، جهان‌بینیِ واقعی این نیست که تو داری؛ کفر و الحاد را کنار بگذار، مسلمانی واقعی این‌گونه نیست که تو رفتار می‌کنی.

نکته ادبی: نقد دیدگاه‌های سطحی به جهان و دین.

چو نهالیست روان و تو کشاورزی چو جهانیست وجود و تو جهانبانی

وجود تو مانند نهالی است که تو کشاورزِ آن هستی؛ وجود تو مانند جهانی است و تو باید پادشاهِ آن باشی (مدیریت نفس).

نکته ادبی: استعاره از نفس به عنوان باغی که نیاز به مراقبت دارد.

تو چراغی، ز چه رو همنفس بادی تو امیدی، ز چه همخانهٔ حرمانی

تو چراغی هستی که باید روشنایی ببخشی، پس چرا با باد (هواهای نفسانی) هم‌نفس شده‌ای؟ تو امیدِ حقی، چرا با ناامیدی هم‌خانه گشته‌ای؟

نکته ادبی: باد در اینجا نماد نیروهای مخرب و هوس‌هاست.

تو درین بزم، چو افروخته قندیلی تو درین قصر، چو آراسته ایوانی

تو در این بزمِ هستی، مانندِ قندیلی روشن هستی؛ تو در این قصرِ وجود، مانندِ ایوانی باشکوه و آراسته هستی.

نکته ادبی: قندیل و ایوان نمادهای زیبایی و شکوهِ وجود انسان هستند.

تو ز خود رفته و وادی شده پر آفت تو بخواب اندر و کشتی شده طوفانی

تو از خود بی‌خبر هستی و در حالی که جاده پر از آفت و خطر است، تو در خوابِ غفلت به سر می‌بری و کشتیِ عمرت در طوفان گرفتار شده است.

نکته ادبی: کشتیِ طوفانی استعاره از تلاطم‌های شدید زندگی است.

تو رسیدن نتوانی بسبکباران که برفتار نه مانندهٔ ایشانی

تو هرگز نمی‌توانی به سبک‌باران (اهل سلوک که تعلقات را رها کرده‌اند) برسی، زیرا رفتار تو با آنان متفاوت است.

نکته ادبی: سبک‌باران کنایه از عارفان و وارستگان است.

فکر فردا نتوانی که کنی دیگر مگر امروز که در کشور امکانی

تو دیگر نمی‌توانی در فکرِ فردای نامعلوم باشی، مگر اینکه امروز که در کشورِ امکان (فرصتِ زندگی) هستی، کاری انجام دهی.

نکته ادبی: کشور امکان استعاره از فرصتِ حیات و اختیار انسان است.

عاقبت کشتهٔ شمشیر مه و سالی آخر کار شکار دی و آبانی

عاقبتِ کار تو این است که شمشیرِ زمان (مه و سال) تو را از پا درمی‌آورد و شکارِ روزگار (دی و آبان) خواهی شد.

نکته ادبی: مه و سال و دی و آبان استعاره از گذشت بی‌پایان زمان و مرگ هستند.

هوشیاری و شب و روز بمیخانه همدم درد کشان همسر مستانی

با اینکه بهره‌مند از عقل و هوشیاری هستی، اما شب و روز را در مجالسِ عیش و غفلت (میخانه) سپری می‌کنی و خود را هم‌نشینِ دردمندان و بیگانگانِ از خویش (مستان) کرده‌ای.

نکته ادبی: ترکیبِ 'دردکشان' استعاره از کسانی است که به جایِ لذت بردن، بارِ سنگینِ رنج یا عشق را به دوش می‌کشند.

همچو برزیگر آفت زده محصولی همچو رزم آور و غارت شده خفتانی

وضعیتِ تو در این جهان همچون کشاورزی است که محصولش آفت‌زده و نابود شده، یا مانند جنگجویی است که در میدانِ کارزار، زره و سلاحش را غارت کرده‌اند و بی‌پناه مانده است.

نکته ادبی: تشبیه به کار رفته در هر دو مصرع، به استیصال و بی‌دفاع بودنِ انسان در برابر حوادث اشاره دارد.

مار در لانه، ولی مور بافسونی گرد در خانه، ولی گرد بمیدانی

همچون ماری که در لانه پنهان است (خطرِ نهان) و مورچه‌ای که با ترفند و نیرنگ به تکاپو می‌پردازد؛ گرد و غبارِ حوادث هم گرداگردِ خانه (زندگی شخصی) و هم در میدانِ نبرد (زندگی اجتماعی) پراکنده است.

نکته ادبی: تقابلِ 'لانه' و 'میدان' نشان‌دهنده فراگیریِ مخاطرات در تمامیِ ابعادِ زندگی است.

دل بیچاره و مسکین مخراش امروز رسد آنروز که بی ناخن و دندانی

قلبِ انسان‌های رنج‌دیده و نیازمند را با آزارِ خویش زخمی مکن؛ چرا که روزگاری فرا می‌رسد که تو نیز مانند آنان ناتوان و بی‌دفاع خواهی شد.

نکته ادبی: کنایه از 'بی ناخن و دندان بودن' به معنایِ پیری، ناتوانی و زوالِ قدرت است.

داستانت کند این چرخ کهن، هر چند نامجوینده تر از رستم دستانی

چرخِ فلکِ کهن، داستانِ زندگی تو را نیز روایت خواهد کرد و به قضاوت خواهد نشست، حتی اگر از رستمِ دستان (قهرمان اسطوره‌ای) هم مشهورتر و قدرتمندتر باشی.

نکته ادبی: اشاره به 'رستم دستان' تلمیحی است برای یادآوریِ این نکته که مرگ و گذرِ زمان حتی بر بزرگ‌ترین پهلوانان نیز چیره می‌شود.

روز بر مسند پاکیزهٔ انصافی شام در خلوت آلودهٔ دیوانی

در روشناییِ روز، بر جایگاهِ قضاوت و عدالت می‌نشینی و ظاهری آراسته داری، اما در خلوتِ شبانه، در فضایِ آلوده و فاسدِ درباریان و دنیاطلبان غرق می‌شوی.

نکته ادبی: تضاد میان 'روز' و 'شام' برای نشان دادنِ دورویی و ریاکاریِ شخصیتِ موردِ نقد به کار رفته است.

دست مسکین نگرفتی و توانائی میوه ای گرد نکردی و به بستانی

هنگامی که توانایی و قدرت داشتی، دستِ یاری به سویِ نیازمندان دراز نکردی و در بوستانِ زندگی که فرصتِ احسان داشتی، میوه‌ی نیکی و خیر نچیدی.

نکته ادبی: استعاره از 'میوه گرد کردن' کنایه از اندوختنِ توشه‌ی آخرت و انجامِ اعمالِ خیر است.

ظاهرست این که بد افتی چو شوی بدخواه روشنست این که برنجی چو برنجانی

این حقیقتی آشکار است که اگر بدخواه دیگران باشی، خود دچارِ بدبختی می‌شوی و کاملاً روشن است که اگر دیگران را بیازاری، خود نیز آزار خواهی دید.

نکته ادبی: بیانی از قانونِ علیت و بازتابِ اعمال (کارما) که در ادبیاتِ اخلاقی به صراحت بیان می‌شود.

دیو بسیار بود در ره دل، پروین کوش تا سر ز ره راست نپیچانی

ای پروین! در مسیرِ رسیدن به کمالِ قلبی، وسوسه‌ها و دیوهایِ نفسانی بسیاری وجود دارند، پس تلاش کن که از راهِ راست و حقیقت منحرف نشوی.

نکته ادبی: خطاب به خویشتن (تخلص) برایِ تأکید برِ پایداری در مسیرِ هدایت و خودسازی.