دیوان اشعار - قصاید

پروین اعتصامی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶

پروین اعتصامی
تو بلند آوازه بودی، ای روان با تن دون یار گشتی دون شدی
صحبت تن تا توانست از تو کاست تو چنان پنداشتی کافزون شدی
بسکه دیگرگونه گشت آئین تن دیدی آن تغییر و دیگرگون شدی
جای افسون کردن مار هوی زین فسونسازی تو خود افسون شدی
اندرون دل چو روشن شد ز تو شمع خود بگرفتی و بیرون شدی
آخر کارت بدزدید آسمان این کلاغ دزد را صابون شدی
با همه کار آگهی و زیر کی اندرین سوداگری مغبون شدی
درس آز آموختی و ره زدی وام تن پذرفتی و مدیون شدی
نور نور بودی، نار پندارت بکشت پیش از این چون بودی، اکنون چون شدی
گنج امکانی و دل گنجور تست در تن ویرانه زان مدفون شدی
ملک آزادی چه نقصانت رساند کامدی در حصن تن مسجون شدی
هر چه بود آئینه روی تو بود نقش خود را دیدی و مفتون شدی
زورقی بودی بدریای وجود که ز طوفان قضا وارون شدی
ای دل خرد، از درشتیهای دهر بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی
زندگی خواب و خیالی بیش نیست بی سبب از اندهش محزون شدی
کنده شد بنیادها ز امواج تو جویباری بودی و جیحون شدی
بی خریدار است اشک، ای کان چشم خیره زین گوهر چرا مشحون شدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهنده دغدغه‌ای عمیق پیرامون هبوط روح از جایگاه بلند و متعالی خود به عالم ماده و تن است. شاعر با زبانی هشداردهنده و گاه سوگوارانه، تصویر می‌کند که چگونه جانِ آدمی در پیوند با کالبد مادی، از اصالت و نورانیت خود فاصله گرفته و در دام‌گستری‌های دنیا گرفتار شده است.

درونمایه اصلی، نکوهشِ دلبستگی روح به مظاهر فریبنده دنیوی است؛ جایی که روح به جای تسلط بر نفس، مغلوبِ تمایلات جسمانی شده و گوهر گرانبهای خویش را در خرابه تن مدفون کرده است. این اشعار، دعوتی است به بازشناسیِ خویشتن و رهایی از زنجیرهایی که آدمی خود، با نادانی بر دست‌وپای جانِ خویش تنیده است.

معنای روان

تو بلند آوازه بودی، ای روان با تن دون یار گشتی دون شدی

ای جان و روان، تو در اصل بسیار بلندمرتبه بودی؛ اما با همنشینی و دوستی با جسم که ذاتاً پست و فرومایه است، تو نیز پستی و حقارت را پذیرفتی.

نکته ادبی: واژه «دون» در اینجا به معنای فرومایه و پست است که در تقابل با «بلندآوازه» به کار رفته است.

صحبت تن تا توانست از تو کاست تو چنان پنداشتی کافزون شدی

هم‌نشینی با تن، تا آنجا که توانست از حقیقت و کمال تو کاست؛ اما تو به اشتباه گمان کردی که با تن دادن به امور جسمانی، بر کمال و دارایی‌ات افزوده شده است.

نکته ادبی: استفاده از تضاد «کاستن» و «افزودن» برای نشان دادن خطای دیدِ روح در تشخیص سود و زیان.

بسکه دیگرگونه گشت آئین تن دیدی آن تغییر و دیگرگون شدی

از آنجا که آداب و احوالِ تن مدام در حال تغییر و دگرگونی است، تو نیز چون با آن پیوند خوردی، این تغییرات را دیدی و خود نیز دگرگون شدی و از اصل خویش فاصله گرفتی.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ثباتی عالم ماده و تأثیرپذیری روح از این بی‌ثباتی.

جای افسون کردن مار هوی زین فسونسازی تو خود افسون شدی

به جای اینکه با قدرت و آگاهی، افسون و نیرنگِ نفسِ هوای‌خواه را باطل کنی و بر آن مسلط شوی، خود در این بازیِ نیرنگ‌سازی، گرفتار شدی و افسونِ تن گشتی.

نکته ادبی: ایهام در کلمه «افسون»؛ یک بار به معنای طلسم و جادو، بار دیگر به معنای فریب‌خوردن.

اندرون دل چو روشن شد ز تو شمع خود بگرفتی و بیرون شدی

زمانی که درونِ دل تو از حضورِ نورِ تو روشن شد، تو آن شمعِ روشنگر را برداشتی و به بیرون (دنیا) رفتی و دل را تاریک رها کردی.

نکته ادبی: استعاره از فراموشی باطن و توجه به ظواهر دنیوی.

آخر کارت بدزدید آسمان این کلاغ دزد را صابون شدی

سرانجام روزگار (آسمان) کار تو را تباه کرد و دارایی‌ات را ربود؛ تو در برابرِ این دزدِ حیله‌گر، چنان ساده و ناتوان بودی که گویی مانند صابونی در دست او آب شدی.

نکته ادبی: تعبیر «صابون شدن» کنایه از بی‌دفاع بودن و تسلیمِ محض در برابر حوادث روزگار است.

با همه کار آگهی و زیر کی اندرین سوداگری مغبون شدی

با وجودِ تمامِ آگاهی‌ها و هوشیاری‌هایی که داشتی، در بازارِ سوداگرانه زندگی، بازنده شدی و زیان دیدی.

نکته ادبی: «مغبون» به معنای کسی است که در معامله فریب خورده و زیان کرده است.

درس آز آموختی و ره زدی وام تن پذرفتی و مدیون شدی

تو به جای معرفت، درسِ آز و طمع را آموختی و به بیراهه رفتی؛ با پذیرفتنِ خواسته‌های تن، خود را وام‌دار و مدیونِ آن کردی.

نکته ادبی: جناس میان «درس»، «ره زدن» و «مدیون» تداعی‌گرِ فرآیندِ منفیِ تربیتِ نفس است.

نور نور بودی، نار پندارت بکشت پیش از این چون بودی، اکنون چون شدی

تو ذاتاً از جنسِ نور بودی، اما آتشِ پندارها و توهماتِ تو، آن نور را خاموش کرد. بنگر که پیش از این چه جایگاه رفیعی داشتی و اکنون به چه وضعیتِ ناگواری دچار شدی.

نکته ادبی: تقابل «نور» و «نار» (آتش) که تضاد میان حقیقتِ روحانی و توهماتِ جسمانی است.

گنج امکانی و دل گنجور تست در تن ویرانه زان مدفون شدی

تو گنجینه‌ای از امکاناتِ معنوی هستی و دلِ تو گنجورِ آن است، اما در ویرانه‌یِ تن، گرفتار و مدفون شده‌ای.

نکته ادبی: تضادِ «گنج» و «ویرانه»؛ تأکید بر حبس شدنِ حقیقتِ متعالی در کالبدِ مادی.

ملک آزادی چه نقصانت رساند کامدی در حصن تن مسجون شدی

آن آزادیِ مطلق و ملکِ وسیعِ روحانی چه کمبودی داشت که به خاطرش، به قلعه‌یِ محدودِ تن وارد شدی و زندانی گشتی؟

نکته ادبی: «حصن» به معنای قلعه و دژ است که کنایه از محدودیت‌های جسمانی است.

هر چه بود آئینه روی تو بود نقش خود را دیدی و مفتون شدی

تمامِ آنچه در جهان می‌دیدی، در واقع آینه‌ای از جمالِ تو بود، اما تو به اشتباه محوِ تصویرِ خود شدی و شیفته‌یِ آن گشتی.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ وحدت وجود و خودشیفتگیِ روح که مانعِ رسیدن به حقیقتِ اصلی می‌شود.

زورقی بودی بدریای وجود که ز طوفان قضا وارون شدی

تو همچون قایقی بر دریای هستی بودی، اما بر اثر طوفانِ تقدیر و حوادث، واژگون گشتی و غرق شدی.

نکته ادبی: استعاره از سرگردانی و آسیب‌پذیری روح در تلاطمِ دنیای مادی.

ای دل خرد، از درشتیهای دهر بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی

ای جانِ خردمند، به خاطر سختی‌هایِ روزگار، آنقدر اندوه خوردی و زجر کشیدی که در نهایت، گویی تمامِ وجودت به خون تبدیل شد.

نکته ادبی: «خون خوردن» کنایه از غم و غصه کشیدن و رنجِ مداوم است.

زندگی خواب و خیالی بیش نیست بی سبب از اندهش محزون شدی

این زندگی چیزی جز خواب و خیال نیست؛ پس بیهوده و بی‌دلیل، به خاطرِ ناپایداری‌های آن، اندوهگین مباش.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری و توهم‌گونه بودنِ عالم ماده.

کنده شد بنیادها ز امواج تو جویباری بودی و جیحون شدی

بنیادها و استواری‌هایِ تو در برابرِ امواجِ سهمگینِ حوادث از هم پاشید؛ تو در ابتدا جویباری کوچک و آرام بودی، اما از شدتِ غم‌ها، به رودخانه‌ای خروشان و پرآشوب (جیحون) بدل شدی.

نکته ادبی: تشبیه «جویبار» به حالتِ اولیه‌یِ روح و «جیحون» به وسعت و تلاطمِ اندوهِ آن.

بی خریدار است اشک، ای کان چشم خیره زین گوهر چرا مشحون شدی

ای که چشمت معدنِ اشک است، بدان که این اشک‌ها در اینجا خریداری ندارد؛ پس چرا بیهوده چشمت را از این گوهر (اشک) پر کرده‌ای؟

نکته ادبی: «مشحون» به معنای پر و انباشته است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) نور/نار

تقابل میان نورِ فطریِ روح و آتشِ توهمات که باعثِ سوختن و نابودیِ آن می‌شود.

استعاره تن ویرانه

بدنِ انسان به ویرانه‌ای تشبیه شده که روحِ ارزشمند در آن زندانی و مدفون است.

ایهام افسون

اشاره به دو معنایِ طلسم و جادو (که تن بر روح می‌خواند) و همچنین فریب خوردنِ خودِ روح در این بازی.

تلمیح جیحون

اشاره به رودخانه جیحون برای نشان دادن عظمت و تلاطمِ اندوه.

تشبیه زورقی بودی بدریای وجود

زندگیِ روح به قایقی تشبیه شده که در دریای هستی در حال حرکت است و در معرضِ طوفان‌ها قرار دارد.