دیوان اشعار - قصاید

پروین اعتصامی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱

پروین اعتصامی
حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان عیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان
وقت ضایع نکند هیچ هنرپیشه جفت باطل نشود هیچ حقیقت دان
هیچگه نیست ره و رسم خردمندی گرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان
دهر گرگیست گرسنه، رخ از او برگیر چرخ دیویست سیه دل، دل ازو بستان
پا بر این رهگذر سخت گرانتر نه اسب زین دشت خطرناک سبکتر ران
موج و طوفان و نهنگست درین دریا باید اندیشه کند زین همه کشتیبان
هیچ آگاه نیاسود درین ظلمت هیچ دیوانه نشد بستهٔ این زندان
ای بسا خرمن امید که در یکدم کرد خاکسترش این صاعقهٔ سوزان
تکیه بر اختر فیروز مکن چندین ایمن از فتنهٔ ایام مشو چندان
بی تو بس خواهد بودن دی و فروردین بی تو بس خواهد گشتن فلک گردان
چو شود جان، به چه دردیت رسد پیکر چو رود سر به چه کاریت خورد سامان
تو خود ار با نگهی پاک بخود بینی یابی آن گنج که جوئیش درین ویران
چو کتابیست ریا، بی ورق و بی خط چو درختیست هوی، بی بن و بی اغصان
هیچ عاقل ننهد بر کف دست آتش هیچ هشیار نساید بزبان سوهان
تا تو چون گوی درین کوی بسر گردی بایدت خیره جفا دیدن از این چوگان
گشت هنگام درو، کشت چه کردی هین آمد آوای جرس، توشه چه داری هان
رهرو گمشده و راهزنان در پیش شب تار و خر لنگ و ره بی پایان
بکش این نفس حقیقت کش خود بین را این نه جرمی است که خواهند ز تو تاوان
به یکی دل نتوان کار تن و جان کرد به یکی دست دو طنبور زدن، نتوان
خرد استاد و تو شاگرد و جهان مکتب چه رسیدت که چنین کودنی و نادان
تو شدی کاهل و از کاربری گشتی نه زمستان گنهی داشت نه تابستان
بوستان بود وجود تو گه خلقت تخم کردار بدش کرد چو شورستان
تو مپندار که عناب دهد علقم تو مپندار که عزت رسد از خذلان
منشین با همه کس، کاز پی بد کاری آدمی روی توانند شدن دیوان
گشت ابلیس چو غواص به بحر دل ماند بر جا شبه و رفت در غلطان
پویه آسوده نکردست کسی زین ره لقمه بی سنگ نخوردست کسی زین خوان
گر شوی باد بگردش نرسی هرگز طائر عمر چو از دام تو شد پران
دی شد امروز، بخیره مخور اندوهش کز پس مرده خردمند نکرد افغان
خر تو میبرد این غول بیابانی آخر کار تو میمانی و این پالان
شبرو دهر نگردد همه در یک راه گشتن چرخ نباشد همه بر یکسان
کامها تلخ شد از تلخی این حلوا عهدها سست شد از سستی این پیمان
آنکه نشناخته از هم الف و با را زو چه داری طمع معرفت قرآن
پرتوی ده، تو نه ای دیو درون تیره کوششی کن، تو نه ای کالبد بی جان
به تو هرچ آن رسد از تنگی و مسکینی همه از تست، نه از کجروی دوران
نام جوئی؟ چو ملک باش نکو کردار قدر خواهی؟ چو فلک باش بلند ارکان
برو ای قطره در آغوش صدف بنشین روی بنمای چو گشتی گهر رخشان
یاری از علم و هنر خواه، چو درمانی نه فلان با تو کند یاری و نه بهمان
دانش اندوز، چه حاصل بود از دعوی معنی آموز، چه سودی رسد از عنوان
بستهٔ شوق بود از دو جهان آزاد کشتهٔ عشق بود زندهٔ جاویدان
همه زارع نبرد وقت درو خرمن همه غواص نیارد گهر از عمان
زیب یابد سر و تن از ادب و دانش زنده گردد دل و جان از هنر و عرفان
عقل گنجست، نباید که برد دزدش علم نورست، نباید که شود پنهان
هستی از بهر تن آسانی اگر بودی چه بدی برتری آدمی از حیوان
گر نبودی سخن طیبت و رنگ و بو خسک و خشک بدی همچو گل و ریحان
جامهٔ جان تو زیور علم آراست چه غم ار پیرهن تنت بود خلقان
سحر باز است فلک، لیک چه خواهد کرد سحر با آنکه بود چون پسر عمران
چو شدی نیک، چه پروات ز بد روزی چو شدی نوح، چه اندیشه ات از طوفان
برو از تیه بلا گمشده ای دریاب بزن آبی و ز جانی شرری بنشان
به یکی لقمه، دل گرسنه ای بنواز به یکی جامه، تن برهنه ای پوشان
بینوا مرد بحسرت ز غم نانی خواجه دلکوفته گشت از برهٔ بریان
سوخت گر در دل شب خرمن پروانه شمع هم تا بسحرگاه بود مهمان
بی هنر گر چه بتن دیبهٔ چین پوشد به پشیزی نخرندش چو شود عریان
همه یاران تو از چستی و چالاکی پرنیان باف و تو در کارگه کتان
آنکه صراف گهر شد ننهد هرگز سنگ را با در شهوار بیک میزان
ز چه، ای شاخک نورس، ندهی باری بامید ثمری کشت ترا دهقان
هیچ، آزاده نشد بندهٔ تن، پروین هیچ پاکیزه نیالود دل و دامان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، مجموعه‌ای از اندرزهای اخلاقی، فلسفی و اجتماعی است که بر اهمیتِ کوشش، بهره‌مندی از دانش و غلبه بر کاهلی تأکید دارد. شاعر با زبانی صریح، مخاطب را به خودشناسی فرا می‌خواند و یادآور می‌شود که اتکای به بخت و اقبال یا سرزنش روزگار، راه به جایی نمی‌برد.

در این سروده، گذرا بودنِ عمر و پوچیِ وابستگی‌های دنیوی به تصویر کشیده شده و راهِ رهایی از این بندها، نه در گریز، بلکه در تقویتِ نفس و کسبِ فضیلت و دانش جست‌وجو شده است تا انسان از مرزِ حیوانیت به اوجِ انسانیت برسد.

معنای روان

حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان عیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان

عمرت با پشیمانی و محرومیت سپری شد، پس ای دوست، عیب‌های خودت را از خودت مخفی نکن و با خود صادق باش.

نکته ادبی: حرمان به معنای محرومیت و ناامیدی، در تقابل با حاصل عمر قرار دارد.

وقت ضایع نکند هیچ هنرپیشه جفت باطل نشود هیچ حقیقت دان

فرد هنرمند و توانا، وقت خود را تلف نمی‌کند و کسی که حقیقت را می‌شناسد، هیچ‌گاه با باطل همراه نمی‌شود.

نکته ادبی: حقیقت‌دان اشاره به عارف یا خردمندی دارد که گوهر حقیقت را شناخته است.

هیچگه نیست ره و رسم خردمندی گرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان

خردمندی نیست که انسان گرسنه بخوابد در حالی که نان در سفره‌اش موجود است؛ این کنایه از تنبلی و بی‌بهره ماندن از داشته‌هاست.

نکته ادبی: نهفتن نان استعاره از بخل‌ورزی یا کاهلی در استفاده از منابع است.

دهر گرگیست گرسنه، رخ از او برگیر چرخ دیویست سیه دل، دل ازو بستان

دنیا مانند گرگی گرسنه است، از آن دوری کن و روزگار همچون دیوی سیاه‌دل است، دلت را از آن بکن.

نکته ادبی: دهر به معنای روزگار و زمانه است که در اینجا با صفت گرگ‌سیرتی به کار رفته است.

پا بر این رهگذر سخت گرانتر نه اسب زین دشت خطرناک سبکتر ران

در این مسیرِ سخت زندگی با احتیاط قدم بردار و اسبِ وجودت را در این دشتِ پرخطر با تدبیر و آرامش بران.

نکته ادبی: رهگذر سخت، کنایه از سختی‌های گذران زندگی و دنیاست.

موج و طوفان و نهنگست درین دریا باید اندیشه کند زین همه کشتیبان

در دریای زندگی امواج و نهنگ‌های خطرناکی وجود دارد، کسی که سکان‌دارِ زندگی خود است باید هوشمندانه بیندیشد.

نکته ادبی: کشتیبان استعاره از عقل و درایتِ انسانی است که سکانِ زندگی را در دست دارد.

هیچ آگاه نیاسود درین ظلمت هیچ دیوانه نشد بستهٔ این زندان

هیچ انسان آگاهی در این فضای تاریکِ دنیا به آرامش نرسید و هیچ انسان عاقلی اسیرِ این زندانِ دنیوی نشد.

نکته ادبی: ظلمت به معنای جهل یا دنیای مادی است که در آن آرامشِ پایدار یافت نمی‌شود.

ای بسا خرمن امید که در یکدم کرد خاکسترش این صاعقهٔ سوزان

بسیارند امیدهایی که همچون خرمنِ گندم بودند و در یک لحظه، صاعقه‌ی حوادث، آن‌ها را به خاکستر تبدیل کرد.

نکته ادبی: صاعقه سوزان استعاره از بلاهای ناگهانیِ روزگار است.

تکیه بر اختر فیروز مکن چندین ایمن از فتنهٔ ایام مشو چندان

بیش از حد به شانس و اقبالِ خوش تکیه نکن و از فتنه و تغییراتِ روزگار هرگز ایمن مباش.

نکته ادبی: اختر فیروز به معنای بخت و ستاره‌ی اقبال است.

بی تو بس خواهد بودن دی و فروردین بی تو بس خواهد گشتن فلک گردان

بعد از مرگِ تو نیز زمستان و بهار تکرار می‌شود و چرخِ فلک بدون حضور تو همچنان به گردشِ خود ادامه می‌دهد.

نکته ادبی: دی و فروردین نماد تداوم چرخه طبیعت فارغ از حضور انسان است.

چو شود جان، به چه دردیت رسد پیکر چو رود سر به چه کاریت خورد سامان

وقتی جان از بدن برود، جسم چه ارزشی دارد؟ وقتی سر نباشد، سامان و نظم چه سودی برایت خواهد داشت؟

نکته ادبی: سامان در اینجا به معنای اسبابِ رفاه و دلبستگی‌های دنیوی است.

تو خود ار با نگهی پاک بخود بینی یابی آن گنج که جوئیش درین ویران

اگر با نگاهی پاک و منصفانه به خود بنگری، همان گنجی که در این دنیای ویران به دنبالش هستی، در وجود خودت خواهی یافت.

نکته ادبی: ویران استعاره از دنیای فانی است که در برابرِ گنجِ معرفت، ناچیز است.

چو کتابیست ریا، بی ورق و بی خط چو درختیست هوی، بی بن و بی اغصان

ریاکاری همچون کتابی بدون نوشته و بیهوده است و هوس‌بازی مانند درختی است که نه ریشه دارد و نه شاخ و برگ.

نکته ادبی: اغصان جمع غصن به معنای شاخه‌های درخت است.

هیچ عاقل ننهد بر کف دست آتش هیچ هشیار نساید بزبان سوهان

هیچ انسان عاقلی آتش را در کف دست نمی‌گیرد و هیچ هشیاری زبانش را با سوهان نمی‌ساید (به خود آسیب نمی‌زند).

نکته ادبی: سوهان ساییدنِ زبان کنایه از سخنانِ بیهوده و آزاردهنده است.

تا تو چون گوی درین کوی بسر گردی بایدت خیره جفا دیدن از این چوگان

تا زمانی که همچون گوی در میدانِ این دنیا می‌چرخی، باید بی‌دلیل ضرباتِ این چوگان (روزگار) را تحمل کنی.

نکته ادبی: گوی و چوگان کنایه از بازیِ تقدیر و تسلیم بودنِ انسان در برابرِ حوادث است.

گشت هنگام درو، کشت چه کردی هین آمد آوای جرس، توشه چه داری هان

زمانِ درو و برداشتِ محصول فرا رسیده، بگو چه کاشته‌ای؟ صدای زنگِ کاروان مرگ بلند شده، برای سفرِ آخرت چه توشه‌ای داری؟

نکته ادبی: جرس استعاره از صدایِ مرگ یا فراخوانِ روزِ رستاخیز است.

رهرو گمشده و راهزنان در پیش شب تار و خر لنگ و ره بی پایان

راهرو گم شده و راهزنان در کمین‌اند؛ شب تاریک است و مرکب لنگ و مسیر هم پایان ندارد.

نکته ادبی: خر لنگ استعاره از توانایی‌های محدودِ انسان در مسیرِ دشوارِ زندگی است.

بکش این نفس حقیقت کش خود بین را این نه جرمی است که خواهند ز تو تاوان

این نفسِ حقیقت‌کش و خودخواه را بکش؛ این کار جرمی نیست که بخواهند از تو تاوان بگیرند، بلکه عینِ کمال است.

نکته ادبی: نفس خودبین همان 'من'ِ کاذب و خودشیفته است که مانعِ حقیقت‌بینی است.

به یکی دل نتوان کار تن و جان کرد به یکی دست دو طنبور زدن، نتوان

با یک دل نمی‌توان هم به فکر دنیا بود و هم به فکرِ آخرت؛ همان‌طور که با یک دست نمی‌توان دو طنبور نواخت.

نکته ادبی: طنبور اشاره به ابزارِ لذت و توجه به دنیاست که با تمرکزِ واحد در تضاد است.

خرد استاد و تو شاگرد و جهان مکتب چه رسیدت که چنین کودنی و نادان

خرد استاد توست و تو شاگردِ آن و جهان مدرسه توست؛ پس چرا با این وجود، نادان و کودن مانده‌ای؟

نکته ادبی: جهان مکتب، استعاره از دنیا به عنوانِ محلِ درس‌آموزی و تجربه‌اندوزی است.

تو شدی کاهل و از کاربری گشتی نه زمستان گنهی داشت نه تابستان

تو خودت کاهل و تنبل شدی و کار را رها کردی؛ نه زمستان مقصر است و نه تابستان.

نکته ادبی: کاهلی به معنای سستی و تن‌پروری است که مانعِ پیشرفت است.

بوستان بود وجود تو گه خلقت تخم کردار بدش کرد چو شورستان

وجود تو در بدو خلقت همچون بوستانی زیبا بود، اما اعمالِ زشت تو آن را به شوره‌زاری بایر تبدیل کرد.

نکته ادبی: شورستان نمادِ زمینِ بی‌حاصل و قلبِ فاسد است.

تو مپندار که عناب دهد علقم تو مپندار که عزت رسد از خذلان

گمان مکن که از عملِ تلخ و ناپسند، نتیجه‌ی شیرین به دست می‌آید؛ گمان مکن که عزت از طریقِ ذلت و خواری حاصل می‌شود.

نکته ادبی: علقم به معنای گیاه تلخ و زهرآگین، مقابلِ عناب به معنای میوه شیرین است.

منشین با همه کس، کاز پی بد کاری آدمی روی توانند شدن دیوان

با هر کسی همنشین نشو، زیرا به دلیلِ کارهای بد، حتی انسان‌ها هم ممکن است دیو‌صفت شوند.

نکته ادبی: دیوان استعاره از افرادِ پست‌فطرت و بدکردار است.

گشت ابلیس چو غواص به بحر دل ماند بر جا شبه و رفت در غلطان

شیطان مانند غواص در دریای دلِ تو جستجو کرد، شبهاتِ باطل باقی ماند و حقیقت همچون مروارید غلطان رفت.

نکته ادبی: غلطان در اینجا هم به معنای مرواریدِ غلتان است و هم به معنای گم‌شدنِ گوهرِ حقیقت.

پویه آسوده نکردست کسی زین ره لقمه بی سنگ نخوردست کسی زین خوان

هیچ‌کس با تنبلی و استراحت در این راه به جایی نرسید؛ هیچ‌کس بدون تحمل سختی به لقمه‌ای نان نرسید.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره و کنایه از مواهبِ دنیوی و اخروی است.

گر شوی باد بگردش نرسی هرگز طائر عمر چو از دام تو شد پران

اگر خود را باد کنی (مغرور شوی) هرگز به هدف نمی‌رسی؛ به محض اینکه پرنده‌ی عمر از دامِ تو رها شود، دیگر قابل بازگشت نیست.

نکته ادبی: طائر عمر استعاره از زمان و فرصتِ زندگی است که به‌سرعت می‌گذرد.

دی شد امروز، بخیره مخور اندوهش کز پس مرده خردمند نکرد افغان

دیروز گذشت، بیهوده برایش غصه نخور؛ چرا که هیچ خردمندی برای کسی که مرده، فغان نمی‌کند.

نکته ادبی: دی استعاره از گذشته است که باید آن را رها کرد.

خر تو میبرد این غول بیابانی آخر کار تو میمانی و این پالان

این غول بیابان (دنیا) خرِ تو را می‌برد و در آخرِ کار، تنها تو می‌مانی و پالانِ خالیِ آن.

نکته ادبی: پالانِ خالی کنایه از باقی ماندنِ انسان با دستِ خالی پس از فریب خوردن توسط دنیاست.

شبرو دهر نگردد همه در یک راه گشتن چرخ نباشد همه بر یکسان

دنیا دائماً در حالِ تغییر است و بر یک حال نمی‌ماند؛ گردشِ چرخِ فلک نیز همیشه یکسان نیست.

نکته ادبی: شبرو به معنای سالک و رونده در شبِ تاریکِ دنیاست.

کامها تلخ شد از تلخی این حلوا عهدها سست شد از سستی این پیمان

کامیابی‌ها از تلخیِ این دنیای فریبنده تلخ شد و پیمان‌ها از سستیِ این عهدِ پوشالی فرو ریخت.

نکته ادبی: حلوا استعاره از لذت‌های موقتی و فریبنده‌ی دنیاست.

آنکه نشناخته از هم الف و با را زو چه داری طمع معرفت قرآن

کسی که الف و با را از هم تشخیص نمی‌دهد (سواد ندارد)، چه توقعی داری که معرفتِ قرآن را بشناسد؟

نکته ادبی: الف و با استعاره از ابتدایی‌ترین اصولِ شناخت و آگاهی است.

پرتوی ده، تو نه ای دیو درون تیره کوششی کن، تو نه ای کالبد بی جان

نوری به دلت بتابان، تو دیوِ تیره‌درون نیستی؛ تلاشی کن، تو بدنِ بی‌جان نیستی.

نکته ادبی: کالبد به معنای جسمِ بی‌روح و سرد است.

به تو هرچ آن رسد از تنگی و مسکینی همه از تست، نه از کجروی دوران

هر چه از فقر و تنگدستی به تو می‌رسد، نتیجه‌ی رفتارِ خودت است، نه بی‌عدالتیِ روزگار.

نکته ادبی: کجرویِ دوران، سرزنشِ روزگار به غلط است؛ شاعر آن را نتیجه‌ی کردارِ خود انسان می‌داند.

نام جوئی؟ چو ملک باش نکو کردار قدر خواهی؟ چو فلک باش بلند ارکان

به دنبال نام و آوازه‌ای؟ پس مانند پادشاهان نیکوکار باش؛ قدرت می‌خواهی؟ مانند آسمان استوار و بلندمرتبه باش.

نکته ادبی: بلند ارکان به معنای دارای پایه‌های مستحکم و رفیع است.

برو ای قطره در آغوش صدف بنشین روی بنمای چو گشتی گهر رخشان

ای قطره، به آغوشِ صدف برو؛ وقتی تبدیل به مرواریدی درخشان شدی، آنگاه خود را به نمایش بگذار.

نکته ادبی: صدف استعاره از خلوت و انزوا برای پرورشِ استعداد است.

یاری از علم و هنر خواه، چو درمانی نه فلان با تو کند یاری و نه بهمان

از علم و هنر یاری بخواه که همچون درمان است؛ نه فلان کس به دادت می‌رسد و نه آن یکی.

نکته ادبی: درمان استعاره از دانش است که مرهمِ دردهای انسان است.

دانش اندوز، چه حاصل بود از دعوی معنی آموز، چه سودی رسد از عنوان

دانش یاد بگیر، چه فایده‌ای در ادعاست؟ حقیقت را بیاموز، چه سودی در ظاهر و عنوان است؟

نکته ادبی: عنوان به معنای ظاهر و اسم و رسم است که در برابرِ معنی قرار دارد.

بستهٔ شوق بود از دو جهان آزاد کشتهٔ عشق بود زندهٔ جاویدان

کسی که اسیرِ عشق باشد، از هر دو جهان آزاد است و کسی که در راهِ عشق جان دهد، جاودانه زنده است.

نکته ادبی: کشته‌ی عشق، کسی است که 'منیت'ِ او در راهِ حق از بین رفته است.

همه زارع نبرد وقت درو خرمن همه غواص نیارد گهر از عمان

هر زارعی نمی‌تواند در زمانِ درو خرمن داشته باشد (هر کس نتیجه نمی‌گیرد) و هر غواصی نمی‌تواند از دریای عمان مروارید استخراج کند.

نکته ادبی: عمان در اینجا نمادِ دریای ژرفِ حقیقت و دانش است.

زیب یابد سر و تن از ادب و دانش زنده گردد دل و جان از هنر و عرفان

زیباییِ انسان در ادب و دانش است و دل و جانِ انسان با هنر و عرفان زنده می‌شود.

نکته ادبی: زیب به معنای زینت و آرایه است.

عقل گنجست، نباید که برد دزدش علم نورست، نباید که شود پنهان

عقل گنجی گران‌بهاست، نباید بگذاری دزد (غفلت) آن را ببرد؛ علم نوری است، نباید بگذاری پنهان بماند.

نکته ادبی: دزد استعاره از نفسِ اماره یا شیطان است که سرمایه‌های معنوی را می‌رباید.

هستی از بهر تن آسانی اگر بودی چه بدی برتری آدمی از حیوان

اگر هدف از هستی فقط آسایشِ تن بود، چه برتری‌ای میانِ انسان و حیوان وجود می‌داشت؟

نکته ادبی: تن‌آسانی به معنای رفاهِ جسمانیِ صرف است که هدفِ والایِ انسانی نیست.

گر نبودی سخن طیبت و رنگ و بو خسک و خشک بدی همچو گل و ریحان

اگر سخن از لطافت و زیبایی برخوردار نبود، کلمات همچون خارِ خشک بودند، نه مانند گل و ریحانِ خوشبو.

نکته ادبی: خسک به معنای خار و گیاه خشک است که نمادِ کلامِ بی‌محتواست.

جامهٔ جان تو زیور علم آراست چه غم ار پیرهن تنت بود خلقان

زیورِ جانِ تو دانش است؛ اگر پیراهنِ تنت کهنه است، چه غم؟

نکته ادبی: خلقان به معنای کهنه و مندرس است.

سحر باز است فلک، لیک چه خواهد کرد سحر با آنکه بود چون پسر عمران

روزگار جادوگر است، اما در برابرِ کسی که همچون موسی (پسر عمران) دست به معجزه و حق دارد، چه کاری از دستش برمی‌آید؟

نکته ادبی: پسر عمران اشاره به حضرت موسی دارد که عصای او نمادِ غلبه‌ی حق بر سحرِ ساحران است.

چو شدی نیک، چه پروات ز بد روزی چو شدی نوح، چه اندیشه ات از طوفان

وقتی نیکوکار شدی، دیگر از روزِ بد نترس؛ وقتی مثل نوح شدی، دیگر از طوفان چه ترسی داری؟

نکته ادبی: نوح نمادِ صبر و پایداری در برابرِ بلایایِ عظیم است.

برو از تیه بلا گمشده ای دریاب بزن آبی و ز جانی شرری بنشان

برو و از بیابانِ بلا، آن گمشده (خودِ واقعی) را پیدا کن؛ آبی بزن (تطهیر کن) و شرری در جان بنشان.

نکته ادبی: تیه به معنای سرگردانی و بیابانِ بلا، اشاره به سرگردانیِ بنی‌اسرائیل در بیابان است.

به یکی لقمه، دل گرسنه ای بنواز به یکی جامه، تن برهنه ای پوشان

با یک لقمه نان، دلِ گرسنه‌ای را شاد کن و با یک لباس، تنِ برهنه‌ای را بپوشان.

نکته ادبی: نوازشِ دل و پوشاندنِ تن، نمادِ احسان و بخشندگیِ عملی است.

بینوا مرد بحسرت ز غم نانی خواجه دلکوفته گشت از برهٔ بریان

مردِ بی‌نوا با حسرتِ یک تکه نان می‌میرد، در حالی که ثروتمند از خوردنِ بره‌ی بریان دل‌تنگ و مریض شده است.

نکته ادبی: دل‌کوفته کنایه از کسی است که از زیادیِ نعمت دچارِ ملال یا بیماری شده است.

سوخت گر در دل شب خرمن پروانه شمع هم تا بسحرگاه بود مهمان

اگر آتشِ عشق در دلِ شب، هستی و آرزوهای پروانه را سوزاند، شمع نیز تا سپیده‌دم در آن رنج و سوختن، شریکِ او بود.

نکته ادبی: خرمن در اینجا کنایه از تمامِ هستی و وجودِ پروانه است. استعاره‌سازیِ سوختن، نمادِ فنایِ عاشق در راهِ معشوق است.

بی هنر گر چه بتن دیبهٔ چین پوشد به پشیزی نخرندش چو شود عریان

فردِ بی‌هنر و بی‌کمال، حتی اگر جامه گران‌بهای ابریشمین بر تن کند، هنگامی که آن جامه از او گرفته شود و عریان گردد، ارزشی به اندازه کوچک‌ترین سکه مسی نزدِ خردمندان ندارد.

نکته ادبی: دیبه به معنای پارچه ابریشمین است. پشیز کوچک‌ترین واحد سکه مسی در قدیم بوده که کنایه از بی‌ارزشی و حقارت است.

همه یاران تو از چستی و چالاکی پرنیان باف و تو در کارگه کتان

همه هم‌قطاران و اطرافیان تو، با چابکی و مهارت در حال بافتن پارچه‌های گران‌بهای پرنیان هستند، اما تو همچنان در کارگاهِ زندگی، مشغولِ بافتنِ پارچه‌های معمولی و ساده‌ای چون کتان هستی.

نکته ادبی: تضاد میان پرنیان (ابریشم لطیف) و کتان (پارچه خشن و ساده) برای نشان دادن فاصله میانِ کمالِ دیگران و کاهلیِ خویش به کار رفته است.

آنکه صراف گهر شد ننهد هرگز سنگ را با در شهوار بیک میزان

کسی که در شناختِ گوهر، کارشناس و خبره شده است، هرگز سنگِ معمولی را با مرواریدِ شاهوار و ارزشمند در یک تراز و هم‌سنگ نمی‌بیند.

نکته ادبی: صراف کسی است که سره را از ناسره تشخیص می‌دهد. در اینجا کنایه از انسانِ عارف و حکیم است که ارزشِ واقعی هر چیز را می‌داند.

ز چه، ای شاخک نورس، ندهی باری بامید ثمری کشت ترا دهقان

ای نهالِ تازه روییده، چرا میوه نمی‌دهی؟ کشاورز تو را به امیدِ محصول و بارور شدن در این زمین کاشته است.

نکته ادبی: شاخکِ نورس استعاره‌ای از جوانی و فرصتِ رشد است. دهقان نمادِ آموزگار یا آفریننده‌ای است که از انسان انتظارِ عملِ نیک دارد.

هیچ، آزاده نشد بندهٔ تن، پروین هیچ پاکیزه نیالود دل و دامان

ای پروین، هیچ‌کس که بنده‌ی خواهش‌های تن باشد، به آزادیِ حقیقی نرسیده است و هیچ انسانِ پاک‌نهادی، دل و دامانِ خود را به گناه آلوده نمی‌سازد.

نکته ادبی: دامن آلودن کنایه از بدنامی و گناه است. در این بیت، بنده تن بودن، در تضادِ معنایی با آزاده بودن قرار دارد.