دیوان اشعار - قصاید

پروین اعتصامی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸

پروین اعتصامی
نفس گفتست بسی ژاژ و بسی مبهم به کز این پس کندش نطق خرد ابکم
ره پر پیچ و خم آز چو بگرفتی روی درهم مکش ار کار تو شد درهم
خشک شد زمزم پاکیزهٔ جان ناگه شستشو کرد هریمن چو درین زمزم
به که از مطبخ وسواس برون آئیم تا که خود را برهانیم ز دود و دم
کاخ مکر است درین کنگره مینا چاه مرگ است درین سیرگه خرم
ز بداندیش فلک چند شوی ایمن ز ستم پیشه جهان چند کشی استم
تو ندیدی مگر این دانهٔ دانا کش تو ندیدی مگر این دامگه محکم
وارث ملک سلیمان نتوان خواندن هر کسیرا که در انگشت بود خاتم
آنکه هر لحظه بزخم تو زند زخمی تو ازو خیره چه داری طمع مرهم
فلک آنگونه به ناورد دلیر آید که نه از زال اثر ماند و نز رستم
نه ببخشود بموسی خلف عمران نه وفا کرد به عیسی پسر مریم
تخت جمشید حکایت کند ار پرسی که چه آمد به فریدون و چه شد بر جم
ز خوشیها چه شوی خوش که درین معبر به یکی سور قرین است دو صد ماتم
تو به نی بین که ز هر بند چسان نالد ز زبردستی ایام بزیر و بم
داستان گویدت از بابلیان بابل عبرت آموزدت از دیلمیان دیلم
فرصتی را که بدستست، غنیمت دان بهر روزی که گذشتست چه داری غم
زان گل تازه که بشکفت سحرگاهان نه سر و ساق بجا ماند، نه رنگ و شم
گر صباحیست، مسائی رسدش از پی ور بهاریست، خزانی بودش توام
صبحدم اشک بچهر گل از آن بینی که شبانگه بچمن گریه کند شبنم
اندرین دشت مخوف، ای برهٔ مسکین بیم جانست، چه شد کز رمه کردی رم
مخور ای کودک بی تجربه زین حلوا که شد آمیخته با روغن و شهدش سم
دست و پائی بزن ای غرقه، توانی گر تا مگر باز رهانند تو را زین یم
مشک حیفست که با دوده شود همسر کبک زشتست که با زاغ شود همدم
برو ای فاخته، با مرغ سحر بنشین برو ای گل، بصف سرو و سمن بردم
ز چنار آموز، ای دوست گرانسنگی چه شوی بر صفت بید ز بادی خم
خویش و پیوند هنر باش که تا روزی نروی از پی نان بر در خال و عم
روح را سیر کن از مائدهٔ حکمت بیکی نان جوین سیر شود اشکم
جز که آموخت ترا که خواب و خور غفلت به چه کار آمدت این سفله تن ملحم
خزفست اینکه تو داریش چنو گوهر رسن است اینکه تو بینیش چو ابریشم
مار خود، هم تو خودی، مار چه افسائی بخود، ای بیخبر از خویش، فسون میدم
ز تو در هر نفسی کاسته میگردد غم خود خور، چه خوری انده بیش و کم
بیم آنست که صراف قضا ناگه زر سرخ تو بگیرد به یکی درهم
کشت یک دانه کسی را ندهد خرمن بذل یک جوز کسی را نکند حاتم
به پری پر، که عقابان نکنندت سر به رهی رو، که بزرگان نکنندت ذم
جان چو کان آمد و دانش گهرش، پروین دل چو خورشید شد و ملک تنش عالم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات که با لحنی اندرزگونه و حکیمانه سروده شده است، بر گذرا بودن و فریبندگی جهان مادی تأکید دارد. شاعر با بیانی صریح و بهره‌گیری از تمثیلات عرفانی و اخلاقی، مخاطب را به بیداری از خواب غفلت، دوری از آرزوهای نفسانی و روی آوردن به حقیقت و خرد فرا می‌خواند. فضای کلی حاکم بر این اثر، آمیزه‌ای از اندوهِ حاصل از درکِ فناپذیری و شورِ برخاسته از جست‌وجوی جاودانگی در پرتوِ دانایی است.

درونمایه اصلی این اشعار، دعوت به خودشناسی و مسئولیت‌پذیری در قبالِ عمرِ رفته است. شاعر با یادآوری سرنوشتِ ناگزیرِ پادشاهان و قهرمانانِ نامدارِ گذشته، بر این حقیقت پای می‌فشارد که دنیا بازیچه‌ای بیش نیست و تنها توشه‌ی ماندگار برای انسان، خرد و هنر و درکِ صحیح از جایگاهِ خویش در هستی است.

معنای روان

نفس گفتست بسی ژاژ و بسی مبهم به کز این پس کندش نطق خرد ابکم

نفسِ سرکش، سخنان بیهوده و مبهم بسیاری گفته است؛ بهتر آن است که از این پس، نطق و منطقِ خردمندانه، آن را خاموش سازد.

نکته ادبی: واژه «ژاژ» به معنای سخن بیهوده و «ابکم» به معنای لال و خاموش، تضادی معنایی ایجاد کرده‌اند.

ره پر پیچ و خم آز چو بگرفتی روی درهم مکش ار کار تو شد درهم

وقتی به راه پر پیچ و خمِ آرزوهای دنیوی قدم گذاشتی، اگر کارت گره خورد و درهم پیچید، چهره در هم مکش و شکوه نکن.

نکته ادبی: ایهام در «درهم» (پول و سکه / گره خورده و پیچیده) بر زیبایی بیت افزوده است.

خشک شد زمزم پاکیزهٔ جان ناگه شستشو کرد هریمن چو درین زمزم

ناگهان چشمه‌ی زلالِ جان خشکید، چرا که شیطان (اهریمن) در این زمزمِ پاک، پلیدی خود را شست و شو داد و آن را آلوده ساخت.

نکته ادبی: زمزم استعاره از پاکی فطرت و جان است که با آلودگی‌های شیطانی مکدر شده است.

به که از مطبخ وسواس برون آئیم تا که خود را برهانیم ز دود و دم

بهتر است از آشپزخانه‌ی خیالات و وسوسه‌های نفسانی بیرون بیاییم تا خود را از دود و دمِ (سیاهی و تیرگی) آن رها سازیم.

نکته ادبی: دود و دم کنایه از غبار غفلت و تیرگی‌های دنیوی است که مانع دیدن حقیقت می‌شود.

کاخ مکر است درین کنگره مینا چاه مرگ است درین سیرگه خرم

این آسمان که به زیباییِ کنگره‌های قصر می‌ماند، در حقیقت کاخ مکر و فریب است و این سیرگاهِ دل‌انگیز، چاهِ مرگ است.

نکته ادبی: کنگره مینا استعاره از آسمان است که ظاهری زیبا و باطنی فریبنده دارد.

ز بداندیش فلک چند شوی ایمن ز ستم پیشه جهان چند کشی استم

تا کی می‌خواهی از بداندیشی‌های روزگار در امان باشی؟ و تا کی می‌خواهی ستم‌های این جهان ستم‌پیشه را تحمل کنی؟

نکته ادبی: استم به معنای تحمل ستم و رنج است که در اینجا با ستم‌پیشگی جهان در تضاد است.

تو ندیدی مگر این دانهٔ دانا کش تو ندیدی مگر این دامگه محکم

آیا متوجه این دانه (طعمه) نشدی که تو را به دام می‌کشد؟ مگر ندیدی که این جهان، دامگاهی محکم برای صیدِ جان‌هاست؟

نکته ادبی: استعاره دانه و دام، تصویری کهن برای بیان فریبندگی دنیا و گرفتار شدن انسان در آن است.

وارث ملک سلیمان نتوان خواندن هر کسیرا که در انگشت بود خاتم

هر کسی که انگشتری در دست دارد را نمی‌توان وارث ملک و پادشاهی حضرت سلیمان دانست.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به انگشتری سلیمان که نماد قدرت مطلق بود؛ هر صاحب نگینی، صاحب قدرت نیست.

آنکه هر لحظه بزخم تو زند زخمی تو ازو خیره چه داری طمع مرهم

کسی که در هر لحظه با رفتارش به تو زخم می‌زند، بیهوده است که از او انتظار مرحم و درمان داشته باشی.

نکته ادبی: تضادِ زخم و مرحم برای تأکید بر بی‌حاصلی امید بستن به دشمنان یا افراد نااهل.

فلک آنگونه به ناورد دلیر آید که نه از زال اثر ماند و نز رستم

روزگار چنان دلاورانه به میدان نبرد می‌آید که نه نام و نشانی از زال باقی می‌گذارد و نه از رستم.

نکته ادبی: اشاره به نام‌آوران شاهنامه که در برابر قدرت زمانه ناپدید شدند.

نه ببخشود بموسی خلف عمران نه وفا کرد به عیسی پسر مریم

این جهان نه به موسی (خلف عمران) رحم کرد و نه به عیسی (پسر مریم) وفا نشان داد.

نکته ادبی: تلمیح به پیامبران بزرگ؛ اشاره به اینکه حتی اولیاء الهی نیز از دشواری‌های دنیا مصون نبودند.

تخت جمشید حکایت کند ار پرسی که چه آمد به فریدون و چه شد بر جم

اگر از تخت جمشید بپرسی، به تو حکایت می‌کند که چه بلایی بر سر فریدون آمد و چه عاقبتی در انتظار جمشید بود.

نکته ادبی: تلمیح به پادشاهان اساطیری ایران و زوال قدرت آن‌ها.

ز خوشیها چه شوی خوش که درین معبر به یکی سور قرین است دو صد ماتم

از خوشی‌های دنیا چرا شاد می‌شوی؟ در این گذرگاه، همیشه همراه با یک جشن و سرور، صدها ماتم نهفته است.

نکته ادبی: تضاد سور و ماتم برای نشان دادن بی‌ثباتی شادی‌های دنیوی.

تو به نی بین که ز هر بند چسان نالد ز زبردستی ایام بزیر و بم

به نی بنگر که از هر بندِ بدنش ناله برمی‌آید؛ این ناله، حکایت از دست‌اندازیِ روزگار بر آن دارد که در زیر و بمِ زندگی گرفتار شده است.

نکته ادبی: ایهام در زیر و بم (موسیقی / حالات زندگی) که تلمیح به صدای ناله نی دارد.

داستان گویدت از بابلیان بابل عبرت آموزدت از دیلمیان دیلم

تاریخِ بابلیان از بابل برایت داستان‌ها می‌گوید و سرگذشت دیلمیان نیز از دیلم برایت درس عبرت می‌آموزد.

نکته ادبی: استفاده از تلمیح تاریخی برای تأکید بر عبرت‌گرفتن از گذشتگان.

فرصتی را که بدستست، غنیمت دان بهر روزی که گذشتست چه داری غم

فرصتی که اکنون در دست داری را غنیمت بشمار، برای روزهایی که گذشته‌اند، چرا اندوه می‌خوری؟

نکته ادبی: اشاره به مفهوم دم‌غنیمتی (Carpe diem) که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

زان گل تازه که بشکفت سحرگاهان نه سر و ساق بجا ماند، نه رنگ و شم

آن گل تازه‌ای که صبح‌گاهان شکفته بود، نه ساقه‌اش باقی ماند، نه رنگ و نه بوی خوشش.

نکته ادبی: نمادگرایی گل برای نشان دادن عمر کوتاه و شکننده انسان.

گر صباحیست، مسائی رسدش از پی ور بهاریست، خزانی بودش توام

اگر صبحی هست، شب به دنبال آن می‌آید و اگر بهاری باشد، خزانی هم‌دوش و همراه آن است.

نکته ادبی: تضاد صبح و شب، بهار و خزان برای بیان چرخه ناگزیر طبیعت.

صبحدم اشک بچهر گل از آن بینی که شبانگه بچمن گریه کند شبنم

اشک را در سحرگاه بر چهره گل می‌بینی، به این خاطر که شب‌هنگام، شبنم در چمن بر حال گل می‌گرید.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی): شاعر گریه شبنم را دلیل اصلی خیسی گلبرگ‌ها در سحرگاه می‌داند.

اندرین دشت مخوف، ای برهٔ مسکین بیم جانست، چه شد کز رمه کردی رم

ای بره‌ی بیچاره، در این دشتِ ترسناک، جانت در خطر است؛ چرا از گله جدا شدی و گریختی؟

نکته ادبی: استعاره بره برای انسان ناآگاه و گله برای جامعه یا ایمان که مایه امنیت است.

مخور ای کودک بی تجربه زین حلوا که شد آمیخته با روغن و شهدش سم

ای کودکِ بی‌تجربه، از این حلوای دنیوی نخور؛ چرا که با روغن و شهدش، سمِ مهلک آمیخته شده است.

نکته ادبی: تمثیل حلوای سمی برای لذت‌های دنیوی که عاقبتی تلخ و مرگبار دارند.

دست و پائی بزن ای غرقه، توانی گر تا مگر باز رهانند تو را زین یم

ای غرق‌شده، اگر توانی داری، دست و پایی بزن، شاید که تو را از این دریای پر تلاطم نجات دهند.

نکته ادبی: یم (دریا) استعاره از زندگی پر تلاطم دنیاست.

مشک حیفست که با دوده شود همسر کبک زشتست که با زاغ شود همدم

حیف است که مشک خوشبو با دوده هم‌نشین شود و شایسته نیست که کبکِ زیبا با کلاغ هم‌دم گردد.

نکته ادبی: تمثیل برای لزوم پرهیز از معاشرت با افراد فرومایه و ناپاک.

برو ای فاخته، با مرغ سحر بنشین برو ای گل، بصف سرو و سمن بردم

ای فاخته، برو با مرغِ سحر هم‌نشین شو و ای گل، جایگاه تو در کنار سرو و سمن است.

نکته ادبی: دعوت به هم‌نشینی با نیکان و بزرگان.

ز چنار آموز، ای دوست گرانسنگی چه شوی بر صفت بید ز بادی خم

ای دوست، از چنار وقار و استواری بیاموز؛ چرا در برابر هر بادی مانند بید خم می‌شوی؟

نکته ادبی: تشبیه چنار به استواری و بید به سستی و تزلزل؛ دو نماد گیاهی کلاسیک.

خویش و پیوند هنر باش که تا روزی نروی از پی نان بر در خال و عم

به دنبال هنر و کسب مهارت باش تا روزی مجبور نشوی برای یک لقمه نان، دست به دامان عمو و دایی شوی.

نکته ادبی: تأکید بر استقلال فردی و اهمیتِ کسب دانش و مهارت در برابر وابستگی فامیلی.

روح را سیر کن از مائدهٔ حکمت بیکی نان جوین سیر شود اشکم

روح خود را با سفره‌ی حکمت سیر کن؛ شکمِ من با یک تکه نان جو هم سیر می‌شود.

نکته ادبی: تضادِ خوراکِ روح (حکمت) و خوراکِ جسم (نان جو) برای اولویت‌بندی نیازهای انسان.

جز که آموخت ترا که خواب و خور غفلت به چه کار آمدت این سفله تن ملحم

جز اینکه آموختی چگونه بخوری و بخوابی و غافل باشی، این تنِ فرومایه چه سود دیگری برایت داشت؟

نکته ادبی: توبیخِ نفس که تنها به لذات حیوانی (خواب و خور) مشغول است.

خزفست اینکه تو داریش چنو گوهر رسن است اینکه تو بینیش چو ابریشم

سفالی را که تو چون گوهر گران‌بها می‌انگاری، ارزشی ندارد و ریسمانی که به نظرت ابریشم می‌آید، در واقع همان ریسمان معمولی است.

نکته ادبی: ایهام بر ارزشِ ظاهریِ دنیوی در برابر حقیقتِ ناچیزِ آن.

مار خود، هم تو خودی، مار چه افسائی بخود، ای بیخبر از خویش، فسون میدم

مار تو همان نفسِ توست؛ چرا بیهوده مار افسون می‌کنی؟ ای که از خودت بی‌خبری، بر نفسِ خودت افسون بخوان (آن را مهار کن).

نکته ادبی: استعاره مار برای نفس اماره که انسان باید خود مهارش کند.

ز تو در هر نفسی کاسته میگردد غم خود خور، چه خوری انده بیش و کم

با هر نفسی که می‌کشی، از عمرت کاسته می‌شود؛ پس به فکرِ غمِ خود (آخرت و حقیقت) باش، چرا غصه زیاد و کم شدنِ دنیا را می‌خوری؟

نکته ادبی: تأکید بر فناپذیری عمر و بی‌ارزشی دغدغه‌های مادی.

بیم آنست که صراف قضا ناگه زر سرخ تو بگیرد به یکی درهم

بیم آن می‌رود که صرافِ قضا (مرگ) ناگهان، جانِ عزیزِ تو را در برابر یک سکه‌ی ناچیز بگیرد.

نکته ادبی: استعاره مرگ به صراف (حسابگر) که عمر را می‌ستاند.

کشت یک دانه کسی را ندهد خرمن بذل یک جوز کسی را نکند حاتم

بدون کاشتنِ دانه، کسی خرمن به دست نمی‌آورد؛ و بدون بخششِ اندک، کسی حاتم (بخشنده) نمی‌شود.

نکته ادبی: تلمیح به حاتم طایی به عنوان نماد بخشندگی.

به پری پر، که عقابان نکنندت سر به رهی رو، که بزرگان نکنندت ذم

به دنبالِ کمال باش تا عقاب‌های تیزپرواز تو را تحقیر نکنند و در راهی گام بردار که بزرگان تو را سرزنش نکنند.

نکته ادبی: استعاره عقاب برای افراد بلندمرتبه و شایسته.

جان چو کان آمد و دانش گهرش، پروین دل چو خورشید شد و ملک تنش عالم

جان، معدن است و دانش، گوهرِ آن؛ دل، چون خورشید است و پیکرِ تن، جهانِ آن است.

نکته ادبی: تشبیهاتِ چهارگانه برای تعالیِ وجودِ انسان و اهمیت دانش.

آرایه‌های ادبی

تلمیح سلیمان، موسی، عیسی، جمشید، فریدون، حاتم

اشاره به شخصیت‌های اساطیری و پیامبران برای تبیینِ گذرا بودنِ قدرت و دنیا.

تناقض (پارادوکس) کاخ مکر و چاه مرگ

بیانِ ظاهرِ فریبنده و باطنِ مهلکِ دنیا در قالب تعابیر متضاد.

استعاره صراف قضا

استعاره از مرگ یا فرشته مرگ که عمرِ انسان را به عنوان سرمایه می‌گیرد.

تضاد زیر و بم / ناله

استفاده از اصطلاحات موسیقیایی برای نشان دادن بالا و پایینِ زندگی.

جان‌بخشی (تشخیص) شب‌هنگام به چمن گریه کند شبنم

نسبت دادن عملِ گریستن به شبنم برای القای حسِ حزن و ناپایداریِ زیبایی.