دیوان اشعار - قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴
پروین اعتصامیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این مجموعه ابیات، منظومهای تعلیمی و اخلاقی است که با لحنی اندرزگونه و تند، ماهیت فریبنده دنیا و ناپایداری دلبستگیهای مادی را به تصویر میکشد. شاعر خواننده را از افتادن در دام ظواهر فریبنده برحذر داشته و تأکید میکند که خوشبختی در گروِ رهایی از بندهای نفسانی است.
محور اصلی سخن، دعوت به کسب دانش، خردمندی و آراستگی روح به فضایل اخلاقی و عرفانی است. از نظر شاعر، دنیا میدانی برای آزمون انسان است و تنها کسی که با سلاحِ علم، آگاهی و عمل صالح گام بردارد، میتواند از این راهِ پرمخاطره به سلامت بگذرد و به حقیقت دست یابد.
معنای روان
ای کسی که شیفته دنیا و روزگارش شدهای، بدان که دنیا همچون دریایی پرتلاطم است؛ پس از طوفانهای آن بترس و مراقب باش.
نکته ادبی: استفاده از استعاره برای نمایش تلاطم و بیثباتی دنیا.
نفسِ سرکش تو همچون دیوی فریبنده است؛ از آن دوری کن و با تدبیر و اندیشه، زیر بار فرمانهای آن نرو.
لباسهای ابریشمی و گرانبها نمیتوانند زینتبخش دل باشند و جواهراتی همچون مروارید و مرجان، نمیتوانند زیور جان آدمی شوند.
نکته ادبی: حله و دیبا کنایه از تجملات و ظواهر دنیوی.
نامه اعمالِ دنیایی که دیوِ نفس نوشته، سراسر تباهی است؛ بهتر آن است که اصلاً چنین نامهای را نخوانیم و حتی به عنوانش هم نگاه نکنیم.
در هر کوی و برزنی سخن از غارتگریهای دنیاست و در هر گوشهای داستانهایی از حیلهها و نیرنگهای روزگار به گوش میرسد.
نکته ادبی: دستان در ادبیات کهن به معنای فریب و نیرنگ است.
ای یار، نه از شیرینیهای دنیا بخور و نه از کالاهای آن چیزی بخر که همگی فریبنده و ناپایدارند.
در اسناد و ادعاهای دنیوی حتی یک حرفِ راست و معتبر پیدا نمیشود و در ترازوی سنجش آن، ذرهای درستی وجود ندارد.
دنیا با رنگهای مختلف خود را آراسته تا ما را بفریبد و با لبخندهای ظاهریاش، مردم را به بازی گرفته است.
تقویمها و طومارهای دنیوی ارزش خواندن ندارند و بنیادها و بناهای آن نیز ماندنی نیستند.
روزگارِ نیکان را سیاه کرده و شرف و جاه آنها را از بین برده و زندگی پاکان را به پریشانی کشانده است.
هوسها و غرایز نفسانی همچون پلنگان درنده هستند؛ پس از این گله وحشی و چوپانِ فریبکار آن (شیطان) برحذر باش.
علم و دانش در پیِ پیوند با روح توست، اما تو با بیتوجهی، رشته این پیمان را پاره میکنی.
تو با کسب کمال و هنر به انسانی کامل تبدیل میشوی، اما عیب و نقصهایت عامل پستی و سقوط تو خواهد بود.
جهل مانند خفاش است و علم همچون خورشید؛ و خفاش تنها از نور خورشید است که فرار میکند.
چنگال طمع هیچگاه کوتاه نمیشود، مگر اینکه هر لحظه آن را با سوهانِ تقوا و کنترل، صیقل دهی و کوتاه کنی.
روزگار میزبان بخشندهای نیست؛ پس بیهوده بر سر سفره رنگین و فریبنده آن منشین.
حلقه صداقت و پاکی را بر درِ دین بزن تا دربانِ حقیقت، در را به روی تو بگشاید.
اگر دل، پردههای شک و تردید را ندرد، هرگز راهی به سوی درگاه یقین پیدا نخواهد کرد.
کعبه ما تبدیل به چیزی عجیب شده و در آن اعمال بیهوده قربانی میکنیم؛ افسوس بر چنین کعبه و چنین قربانیهایی.
گرگِ روزگار با گذشتِ سن و سال، پیر و ضعیف نمیشود و پنجه و دندانش هیچگاه کند نمیگردد.
در این گلستان دنیا چیزی جز خار و خاشاک نیست؛ اینجا شورهزاری است که به اشتباه آن را گلستان مینامند.
از کسی که راهش به سوی مسکنِ شیطان (گمراهی) است، نمیتوان انتظار نیکی داشت.
همه افراد در این مسیر، راهزن و دزدِ عقاید و فرصتها هستند؛ کمتر کسی است که از دام آنها در امان مانده باشد.
رسیدن به حقیقت راهی دور و دراز دارد؛ چنان تلاش کن که در بیابانِ این مسیر از پا نیفتی.
کسی که در تاریکیِ جهل و غفلت باقی بماند، چه نصیبی از چشمه حیات و دانش خواهد داشت؟
روزگار دامن عمر تو را میسوزاند؛ پس با آتش دل و افسوس خوردن، دست به دامانِ ناپایدار آن مزن.
راهِ زندگی مخوف است، از غفلت و خوابزدگی بپرهیز؛ آسمان زندگی ابری است، از بارانِ مصائب آن بیندیش.
دنیایی که آن را دایهی خود میپنداری، همچون مادری بیشیر است که هیچگاه تو را به کمال نرسانده است.
کسی گوهری (معرفتی) از دریای سعادت به دست آورد، اما از خستگی خوابید و آن را به زاغان (نااهلان) بخشید.
چرا برای تنوری که نانی در آن پخته نمیشود، هیزم جمع میکنی و وقت خود را تلف میکنی؟
خرِ لنگِ تو (جسمت) از بار کشیدنِ زیاد خسته شده؛ چرا رنج خود را صرفِ وصله کردنِ پالان (ظاهر) میکنی؟
اگر آبادی این دهکده (دنیای پیرامون) را میخواهی، باید اول خانه دهقان (قلب و درون خود) را آباد کنی.
تو بالهای مرغِ سعادت را چنان بستی که به راحتی آن را شکار کردند و به زندان انداختند.
آدمِ بدخواه از تو فقط سود مادی میخواهد؛ پس بیهوده حکمتهای والای لقمان را به او یاد مده.
آدمِ کوتهفکر، هرگز بزرگ نمیشود، حتی اگر یک عمر او را در جایگاه بزرگان بنشانی.
اگر آرزوی رسیدن به کعبه حقیقت را در دل داری، دیگر از خار و خاشاکِ مسیرِ آن شکایت مکن.
اگرچه انجام کارِ خیر و رسیدن به نتیجه دشوار است، اما همت و کارشناسی، آن را آسان میکند.
کسی که از عمقِ دریای حقیقت نمیترسد، سزاوار آن است که دامن خود را از در و گوهر پر کند.
اگر گوهری خودش به سوی دریا نرود، درخششِ ذاتیِ آن، او را به دریا میکشاند.
کسانی که عمری را صرف آسایش تن کردند، کاش لحظهای هم غمِ روح و جان خود را داشتند.
گویِ دانش و هنر در اینجاست، اما بدون تلاش و رنج، هرگز نمیتوان به آن دست یافت.
وقت و عمر همچون درختی است که هنر، میوه آن است و شب و روزها، شاخههای این درخت هستند.
روح خود را با زینتهای پست دنیوی نیارای؛ بلکه آن را با زیورِ عرفان و شناخت زینت ببخش.
کانِ حقیقت هرگز از گوهر خالی نمیشود؛ ای دوست، برو و حقیقت را از سرچشمه اصلیاش طلب کن.
قفلِ درِ باغِ فضیلت و دانش را بگشا و از میوههای شیرین و فراوان آن بهرهمند شو.
آلودگیِ وسوسههای نفس را با صابونِ حقایق بشوی؛ استفاده از شویندههای بیارزش دنیوی فایدهای ندارد.
جهل اگر فرصت پیدا کند، دست و پای تو را میبندد؛ اکنون که فرصت داری، نگذار جهل جولان دهد.
اگر عقلِ ما میدانِ عملِ محدودی دارد از ناتوانی نیست؛ بلکه ما فرصت تجربه و رشد به آن ندادهایم.
آموزشِ خودخواهی و غرور، گوسفندانِ وجود را به گرگ تبدیل میکند، مگر اینکه با تدبیر، جلوی آن را بگیریم.
نفسِ سرکش هرگز اسرار نهان و راههای پنهانی خود را برای کسی که بیتجربه است فاش نخواهد کرد.
راه شیطان به این دلیل پیچیده و پر از گره است که کسی نتواند به حقیقتِ آن پی ببرد و از آن پرسوجو کند.
نکته ادبی: سرگشته حیران به معنای کسی است که در سرگشتگی و حیرت باقی مانده است.
روزگار هر دامی که میگستراند، از آن عبور کن و رهایش کن؛ و هر تحفه و هدیهای که به تو میدهد، به آن دل نبند و مدهوش آن نشو.
نکته ادبی: مستانش در اینجا به معنای مدهوش و غافل شدن از چیزی است.
آنچه به ظاهر دلافروز و روشن به نظر میرسد، در حقیقت تیرهروزی است و آنچه گمان میکنی لعل بدخشان و ارزشمند است، چیزی جز سنگریزهای بیارزش نیست.
نکته ادبی: لعل بدخشان نماد کالای گرانبها و کمیاب است.
وجود و عمر تو مانند آهنِ خام است که اگر آن را به کوره سختیها و سندانِ آزمونهای زندگی نبری، به شمشیر بران و کارآمد تبدیل نخواهد شد.
نکته ادبی: کوره و سندان استعاره از رنجها و سختیهایی است که آدمی را میسازد.
هر جا که پول و ثروتی بود، آنجا را معبد خود کردی و مانند پروردگار در برابر آن سجده میکردی.
نکته ادبی: عبارت یزدانش به معنای پرستیدن آن به مثابه خداست.
وقتی انسان ایمان خود را پاسداری نمیکند، اهریمن از او چیزی جز همان ایمانش را که رها کرده، نخواهد دزدید.
نکته ادبی: جمله استفهامی انکاری برای تاکید بر بیارزش شدنِ جانِ بیایمان است.
در این معامله زندگی، هیچکس به اندازه تو زیانکار نیست؛ زیرا دین که کالایی گرانبهاست را به بهایی بسیار اندک فروختی.
نکته ادبی: مغبون به معنای کسی است که در معامله فریب خورده و زیان دیده است.
هنگامی که گرگِ خطر آسوده بود، ما به دنبال آثارش نرفتیم و وقتی دردِ بیماریِ روحی افزایش یافت، برای درمانش اقدامی نکردیم.
نکته ادبی: گرگ نماد خطرات و آسیبهایی است که در کمین نشستهاند.
عقل سالها در کوی ما دکانِ دانش و حکمت داشت، اما ما هیچ توشه و بهرهای از آن دکان نخریدیم.
نکته ادبی: دکان داشتن استعاره از در دسترس بودنِ خرد و دانش است.
اگر فردِ خیرهسر و لجوج نصیحت را نمیپذیرد، او را به حال خود رها کن تا گردش روزگار او را ادب کند.
نکته ادبی: تادیب به معنای ادب آموختن و تنبیه است.
طبعِ پست و دونمایه از پشیمانی آگاه نشد، زیرا وقتی کار بدی کرد، ما او را مواخذه نکردیم تا پشیمان شود.
نکته ادبی: طبع دون به معنای ذات و سرشت ناپسند است.
دلِ انسان در آن روز که تنها بود، پریشان نبود؛ بلکه همنشینی با افراد نااهل بود که آن را پریشان و آشفته کرد.
نکته ادبی: جمعیت در اینجا به معنای خاطری جمع و آرامش است.
وقتی شیر و روباه با هم شکار میکنند، روباه پوستِ شکار را میبرد و شیر ران و گوشتِ آن را میخورد و چیزی برای دیگران نمیماند.
نکته ادبی: تمثیلی برای ناعادلانه بودنِ شراکت با افراد زورگو و فریبکار.
سرزمینی که باید ایمن میبود، به لانه دیوان تبدیل شد و کسی نفهمید چه بر سر سلیمان (نماد خرد و پادشاهی عادل) آمد.
نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان و دیوان که بر تخت او مسلط شدند.
نفسِ انسان گاهی شعر (بیت یا چامه) نمیگفت و ساکت بود، اگر کسی دفتر و دیوانِ او را نمیخواند و تشویقش نمیکرد.
نکته ادبی: چامه به معنای قصیده و شعر است.
روحِ تو عریان است و تو هم خیاط و هم بافندهی آن هستی؛ پس با هنرِ خود، جامهای از فضیلت بر تنِ عریانِ آن بپوشان.
نکته ادبی: درزی به معنای خیاط و نساج به معنای بافنده است.
لشکر عقل تلاش میکند تا تو را پیروز کند، چرا تو با خنجر و تیر به مقابله با آن میپردازی؟
نکته ادبی: کنایه از مخالفت با عقل و منطقِ خود.
خرد از دامِ تو گریخته است، آن را بازگردان و هنر از نزد تو برخاسته و رفته است، آن را دوباره به جایگاهش بازگردان.
نکته ادبی: بنشانش به معنای سر جای خود قرار دادن و تثبیت کردن است.
کار با کارگرِ کوشا رونق میگیرد؛ یک فردِ نادان و تنپرور چه کارِ مثبتی میتواند انجام دهد؟
نکته ادبی: کاهل به معنای تنپرور و سست است.
حسادت و تکبر مانند کبابی است که حاصلش فقط دود است و هیچکس از خام و بریانِ آن سیر نمیشود.
نکته ادبی: تمثیل برای بیفایده بودنِ خشم و حسد.
سودِ دلالِ وجودِ تو، به خسارت تبدیل شد؛ تاجرِ وقت (مرگ یا تقدیر) سرانجام تاوانِ این بیتوجهی را از تو خواهد گرفت.
نکته ادبی: دلالِ وجود کنایه از نفسِ فریبنده است.
ای پروین، گنجِ هستی و وجود را از دست ما میگیرند؛ ما در این میان نگهبان نبودیم و تقدیر (قضا) نگهبانِ آن بود.
نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشتِ مقدر است.