دیوان اشعار - قصاید

پروین اعتصامی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

پروین اعتصامی
ای شده شیفتهٔ گیتی و دورانش دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش
نفس دیویست فریبنده از او بگریز سر بتدبیر بپیچ از خط فرمانش
حلهٔ دل نشود اطلس و دیبایش یارهٔ جان نشود لل و مرجانش
نامهٔ دیو تباهیست همان بهتر که نه این نامه بخوانیم و نه عنوانش
گفتگوهاست بهر کوی ز تاراجش داستانهاست بهر گوشه ز دستانش
مخور ای یار نه لوزینه ونه شهدش مخر ای دوست نه کرباس ونه کتانش
نه یکی حرف متینی است در اسنادش نه یکی سنگ درستی است بمیزانش
رنگها کرده در این خم کف رنگینش خنده ها کرده بمردم لب خندانش
خواندنی نیست نه تقویم و نه طومارش ماندنی نیست نه بنیاد و نه بنیانش
شد سیه روزی نیکان شرف و جاهش شد پریشانی پاکان سرو سامانش
گلهٔ نفس چو درنده پلنگانند بر حذر باش ازین گله و چوپانش
علم، پیوند روان تو همی جوید تو همی پاره کنی رشتهٔ پیمانش
از کمال و هنر جان، تو شوی کامل عیب و نقص تو شود پستی و نقصانش
جهل چو شب پره و علم چو خورشید است نکند هیچ جز این نور، گریزانش
نشود ناخن و دندان طمع کوته گر که هر لحظه نسائیم بسوهانش
میزبانی نکند چرخ سیه کاسه منشین بیهده بر سفرهٔ الوانش
حلقهٔ صدق و صفا بر در دین میزن تا که در باز کند بهر تو دربانش
دل اگر پردهٔ شک را ندرد، هرگز نبود راه سوی درگه ایقانش
کعبه مان عجب شد و لاشه در آن قربان وای و صد وای برین کعبه و قربانش
گرگ ایام نفرسود بدین پیری هیچگه کند نشد پنجه و دندانش
نیست جز خار و خسک هیچ درین گلشن شوره زاریست که نامند گلستانش
چشم نیکی نتوان داشت از آن مردم که بود راه سوی مسکن شیطانش
همه یغما گر و دزدند درین معبر کیست آنکو نگرفتند گریبانش
راه دور است بسی ملک حقیقت را کوش کاز پای نیفتی به بیابانش
آنکه اندر ظلمات فرو ماند چه نصیبی بود از چشمهٔ حیوانش
دامن عمر تو ایام همی سوزد مزن از آتش دل، دست بدامانش
ره مخوفست، بپرهیز ازین خفتن ابر تیره است، بیندیش ز بارانش
شیر خواری که سپردند بدین دایه شیر یک قطره نخوردست ز پستانش
شخصی از بحر سعادت گهری آورد خفت از خستگی و داد بزاغانش
چه همی هیمه برافروزی و نان بندی به تنوری که ندیدست کسی نانش
خرلنگ تو ز بس بار کشیدن مرد چه بری رنج پی وصلهٔ پالانش
گر که آبادی این دهکده میخواهی باید آباد کنی خانهٔ دهقانش
پر این مرغ سعادت تو چنان بستی که گرفتند و فکندند بزندانش
تن بدخواه ز تو لقمه همی خواهد چه همی یاد دهی حکمت لقمانش
پست اندیشه بزرگی نکند هرگز گر چه یک عمر دهی جای بزرگانش
اگرت آرزوی کعبه بود در دل چه شکایت کنی از خار مغیلانش
گر چه دشوار بود کار و برومندی همت و کارشناسی کند آسانش
سزد ار پر کند از در و گهر دامن آنکه اندیشه نبودست ز عمانش
گهری گر نرود خود بسوی دریا ببرد روشنی لولو رخشانش
آنکه عمری پی آسایش تن کوشید کاش یک لحظه بدل بود غم جانش
گوی علم و هنر اینجاست، ولی بیرنج دست هرگز نتوان برد بچوگانش
وقت فرخنده درختی است، هنر میوه شب و روز و مه و سالند چو اغصانش
روح را زیب تن سفله نیاراید رو بیارای به پیرایهٔ عرفانش
نشود کان حقیقت ز گهر خالی برو ای دوست گهر میطلب از کانش
بگشا قفل در باغ فضیلت را بخور از میوهٔ شیرین فراوانش
ریم وسواس بصابون حقایق شوی نبری فایده زین گازر و اشنانش
جهل پای تو ببندد چو بیابد دست فرصتت هست، مده فرصت جولانش
تنگ میدان شدن عقل ز سستی نیست ما ندادیم گه تجربه میدانش
بره ها گرگ کند مکتب خودبینی گر بتدبیر نبندیم دبستانش
نفس با هیچ جهاندیده نخواهد گفت راز سر بسته و رسم و ره پنهانش
ره اهریمن از آن شد همه پیچ و خم تا نپرسند ز سر گشتهٔ حیرانش
دهر هر تله نهد، بگذر و بگذارش چرخ هر تحفه دهد، منگر و مستانش
تیره روزیست همه روز دل افروزش سنگریزه است همه لعل بدخشانش
آهن عمر تو شمشیر نخواهد شد نبری تا بسوی کوره و سندانش
معبد آنجا بگشودی که زر آنجا بود سجده کردی گه و بیگاه چو یزدانش
پاسبانی نکند بنده چو ایمان را دیو زان بنده چه دزدد بجز ایمانش
جز تو کس نیست درین داد و ستد مغبون دین گران بود، تو بفروختی ارزانش
گرگ آسود، نجستیم چو آثارش درد افزود، نکردیم چو درمانش
سالها عقل دکان داشت بکوی ما بهچ توشی نخریدیم ز دکانش
خیره سر گر نپذیرفت ادب، بگذار تا که تادیب کند گردش دورانش
طبع دون زان نشد آگه ز پشیمانی که چو بد کرد، نکردیم پشیمانش
دل پریشان نبد آنروز که تنها بود کرد جمعیت نا اهل پریشانش
شیر و روباه شکاری چو بدست آرند روبهش پوست برد، شیر خورد رانش
کشور ایمن جان خانهٔ دیوان شد کس ندانست چه آمد به سلیمانش
نفس گه بیت نمیگفت و گهی چامه گر نمیخواند کسی دفتر و دیوانش
روح عریان و تو هم درزی و هم نساج جامه کن زین دو هنر بر تن عریانش
لشکر عقل پی فتح تو میکوشد چه همی کند کنی خنجر و پیکانش
خرد از دام تو بگریخته، باز آرش هنر از نزد تو برخاسته، بنشانش
کار را کارگر نیک دهد رونق چه کند کاهل نادان تن آسانش
همه دود است کباب حسد و نخوت نخورد کس نه ز خام و نه ز بریانش
سود دلال وجود تو خسارت شد تاجر وقت بگیرد ز تو تاوانش
گنج هستی بستانند ز ما، پروین ما نبودیم، قضا بود نگهبانش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، منظومه‌ای تعلیمی و اخلاقی است که با لحنی اندرزگونه و تند، ماهیت فریبنده دنیا و ناپایداری دلبستگی‌های مادی را به تصویر می‌کشد. شاعر خواننده را از افتادن در دام ظواهر فریبنده برحذر داشته و تأکید می‌کند که خوش‌بختی در گروِ رهایی از بندهای نفسانی است.

محور اصلی سخن، دعوت به کسب دانش، خردمندی و آراستگی روح به فضایل اخلاقی و عرفانی است. از نظر شاعر، دنیا میدانی برای آزمون انسان است و تنها کسی که با سلاحِ علم، آگاهی و عمل صالح گام بردارد، می‌تواند از این راهِ پرمخاطره به سلامت بگذرد و به حقیقت دست یابد.

معنای روان

ای شده شیفتهٔ گیتی و دورانش دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش

ای کسی که شیفته دنیا و روزگارش شده‌ای، بدان که دنیا همچون دریایی پرتلاطم است؛ پس از طوفان‌های آن بترس و مراقب باش.

نکته ادبی: استفاده از استعاره برای نمایش تلاطم و بی‌ثباتی دنیا.

نفس دیویست فریبنده از او بگریز سر بتدبیر بپیچ از خط فرمانش

نفسِ سرکش تو همچون دیوی فریبنده است؛ از آن دوری کن و با تدبیر و اندیشه، زیر بار فرمان‌های آن نرو.

حلهٔ دل نشود اطلس و دیبایش یارهٔ جان نشود لل و مرجانش

لباس‌های ابریشمی و گران‌بها نمی‌توانند زینت‌بخش دل باشند و جواهراتی همچون مروارید و مرجان، نمی‌توانند زیور جان آدمی شوند.

نکته ادبی: حله و دیبا کنایه از تجملات و ظواهر دنیوی.

نامهٔ دیو تباهیست همان بهتر که نه این نامه بخوانیم و نه عنوانش

نامه اعمالِ دنیایی که دیوِ نفس نوشته، سراسر تباهی است؛ بهتر آن است که اصلاً چنین نامه‌ای را نخوانیم و حتی به عنوانش هم نگاه نکنیم.

گفتگوهاست بهر کوی ز تاراجش داستانهاست بهر گوشه ز دستانش

در هر کوی و برزنی سخن از غارتگری‌های دنیاست و در هر گوشه‌ای داستان‌هایی از حیله‌ها و نیرنگ‌های روزگار به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: دستان در ادبیات کهن به معنای فریب و نیرنگ است.

مخور ای یار نه لوزینه ونه شهدش مخر ای دوست نه کرباس ونه کتانش

ای یار، نه از شیرینی‌های دنیا بخور و نه از کالاهای آن چیزی بخر که همگی فریبنده و ناپایدارند.

نه یکی حرف متینی است در اسنادش نه یکی سنگ درستی است بمیزانش

در اسناد و ادعاهای دنیوی حتی یک حرفِ راست و معتبر پیدا نمی‌شود و در ترازوی سنجش آن، ذره‌ای درستی وجود ندارد.

رنگها کرده در این خم کف رنگینش خنده ها کرده بمردم لب خندانش

دنیا با رنگ‌های مختلف خود را آراسته تا ما را بفریبد و با لبخندهای ظاهری‌اش، مردم را به بازی گرفته است.

خواندنی نیست نه تقویم و نه طومارش ماندنی نیست نه بنیاد و نه بنیانش

تقویم‌ها و طومارهای دنیوی ارزش خواندن ندارند و بنیادها و بناهای آن نیز ماندنی نیستند.

شد سیه روزی نیکان شرف و جاهش شد پریشانی پاکان سرو سامانش

روزگارِ نیکان را سیاه کرده و شرف و جاه آن‌ها را از بین برده و زندگی پاکان را به پریشانی کشانده است.

گلهٔ نفس چو درنده پلنگانند بر حذر باش ازین گله و چوپانش

هوس‌ها و غرایز نفسانی همچون پلنگان درنده هستند؛ پس از این گله وحشی و چوپانِ فریبکار آن (شیطان) برحذر باش.

علم، پیوند روان تو همی جوید تو همی پاره کنی رشتهٔ پیمانش

علم و دانش در پیِ پیوند با روح توست، اما تو با بی‌توجهی، رشته این پیمان را پاره می‌کنی.

از کمال و هنر جان، تو شوی کامل عیب و نقص تو شود پستی و نقصانش

تو با کسب کمال و هنر به انسانی کامل تبدیل می‌شوی، اما عیب و نقص‌هایت عامل پستی و سقوط تو خواهد بود.

جهل چو شب پره و علم چو خورشید است نکند هیچ جز این نور، گریزانش

جهل مانند خفاش است و علم همچون خورشید؛ و خفاش تنها از نور خورشید است که فرار می‌کند.

نشود ناخن و دندان طمع کوته گر که هر لحظه نسائیم بسوهانش

چنگال طمع هیچ‌گاه کوتاه نمی‌شود، مگر اینکه هر لحظه آن را با سوهانِ تقوا و کنترل، صیقل دهی و کوتاه کنی.

میزبانی نکند چرخ سیه کاسه منشین بیهده بر سفرهٔ الوانش

روزگار میزبان بخشنده‌ای نیست؛ پس بیهوده بر سر سفره رنگین و فریبنده آن منشین.

حلقهٔ صدق و صفا بر در دین میزن تا که در باز کند بهر تو دربانش

حلقه صداقت و پاکی را بر درِ دین بزن تا دربانِ حقیقت، در را به روی تو بگشاید.

دل اگر پردهٔ شک را ندرد، هرگز نبود راه سوی درگه ایقانش

اگر دل، پرده‌های شک و تردید را ندرد، هرگز راهی به سوی درگاه یقین پیدا نخواهد کرد.

کعبه مان عجب شد و لاشه در آن قربان وای و صد وای برین کعبه و قربانش

کعبه ما تبدیل به چیزی عجیب شده و در آن اعمال بیهوده قربانی می‌کنیم؛ افسوس بر چنین کعبه و چنین قربانی‌هایی.

گرگ ایام نفرسود بدین پیری هیچگه کند نشد پنجه و دندانش

گرگِ روزگار با گذشتِ سن و سال، پیر و ضعیف نمی‌شود و پنجه و دندانش هیچ‌گاه کند نمی‌گردد.

نیست جز خار و خسک هیچ درین گلشن شوره زاریست که نامند گلستانش

در این گلستان دنیا چیزی جز خار و خاشاک نیست؛ اینجا شوره‌زاری است که به اشتباه آن را گلستان می‌نامند.

چشم نیکی نتوان داشت از آن مردم که بود راه سوی مسکن شیطانش

از کسی که راهش به سوی مسکنِ شیطان (گمراهی) است، نمی‌توان انتظار نیکی داشت.

همه یغما گر و دزدند درین معبر کیست آنکو نگرفتند گریبانش

همه افراد در این مسیر، راهزن و دزدِ عقاید و فرصت‌ها هستند؛ کمتر کسی است که از دام آن‌ها در امان مانده باشد.

راه دور است بسی ملک حقیقت را کوش کاز پای نیفتی به بیابانش

رسیدن به حقیقت راهی دور و دراز دارد؛ چنان تلاش کن که در بیابانِ این مسیر از پا نیفتی.

آنکه اندر ظلمات فرو ماند چه نصیبی بود از چشمهٔ حیوانش

کسی که در تاریکیِ جهل و غفلت باقی بماند، چه نصیبی از چشمه حیات و دانش خواهد داشت؟

دامن عمر تو ایام همی سوزد مزن از آتش دل، دست بدامانش

روزگار دامن عمر تو را می‌سوزاند؛ پس با آتش دل و افسوس خوردن، دست به دامانِ ناپایدار آن مزن.

ره مخوفست، بپرهیز ازین خفتن ابر تیره است، بیندیش ز بارانش

راهِ زندگی مخوف است، از غفلت و خواب‌زدگی بپرهیز؛ آسمان زندگی ابری است، از بارانِ مصائب آن بیندیش.

شیر خواری که سپردند بدین دایه شیر یک قطره نخوردست ز پستانش

دنیایی که آن را دایه‌ی خود می‌پنداری، همچون مادری بی‌شیر است که هیچ‌گاه تو را به کمال نرسانده است.

شخصی از بحر سعادت گهری آورد خفت از خستگی و داد بزاغانش

کسی گوهری (معرفتی) از دریای سعادت به دست آورد، اما از خستگی خوابید و آن را به زاغان (نااهلان) بخشید.

چه همی هیمه برافروزی و نان بندی به تنوری که ندیدست کسی نانش

چرا برای تنوری که نانی در آن پخته نمی‌شود، هیزم جمع می‌کنی و وقت خود را تلف می‌کنی؟

خرلنگ تو ز بس بار کشیدن مرد چه بری رنج پی وصلهٔ پالانش

خرِ لنگِ تو (جسمت) از بار کشیدنِ زیاد خسته شده؛ چرا رنج خود را صرفِ وصله کردنِ پالان (ظاهر) می‌کنی؟

گر که آبادی این دهکده میخواهی باید آباد کنی خانهٔ دهقانش

اگر آبادی این دهکده (دنیای پیرامون) را می‌خواهی، باید اول خانه دهقان (قلب و درون خود) را آباد کنی.

پر این مرغ سعادت تو چنان بستی که گرفتند و فکندند بزندانش

تو بال‌های مرغِ سعادت را چنان بستی که به راحتی آن را شکار کردند و به زندان انداختند.

تن بدخواه ز تو لقمه همی خواهد چه همی یاد دهی حکمت لقمانش

آدمِ بدخواه از تو فقط سود مادی می‌خواهد؛ پس بیهوده حکمت‌های والای لقمان را به او یاد مده.

پست اندیشه بزرگی نکند هرگز گر چه یک عمر دهی جای بزرگانش

آدمِ کوته‌فکر، هرگز بزرگ نمی‌شود، حتی اگر یک عمر او را در جایگاه بزرگان بنشانی.

اگرت آرزوی کعبه بود در دل چه شکایت کنی از خار مغیلانش

اگر آرزوی رسیدن به کعبه حقیقت را در دل داری، دیگر از خار و خاشاکِ مسیرِ آن شکایت مکن.

گر چه دشوار بود کار و برومندی همت و کارشناسی کند آسانش

اگرچه انجام کارِ خیر و رسیدن به نتیجه دشوار است، اما همت و کارشناسی، آن را آسان می‌کند.

سزد ار پر کند از در و گهر دامن آنکه اندیشه نبودست ز عمانش

کسی که از عمقِ دریای حقیقت نمی‌ترسد، سزاوار آن است که دامن خود را از در و گوهر پر کند.

گهری گر نرود خود بسوی دریا ببرد روشنی لولو رخشانش

اگر گوهری خودش به سوی دریا نرود، درخششِ ذاتیِ آن، او را به دریا می‌کشاند.

آنکه عمری پی آسایش تن کوشید کاش یک لحظه بدل بود غم جانش

کسانی که عمری را صرف آسایش تن کردند، کاش لحظه‌ای هم غمِ روح و جان خود را داشتند.

گوی علم و هنر اینجاست، ولی بیرنج دست هرگز نتوان برد بچوگانش

گویِ دانش و هنر در اینجاست، اما بدون تلاش و رنج، هرگز نمی‌توان به آن دست یافت.

وقت فرخنده درختی است، هنر میوه شب و روز و مه و سالند چو اغصانش

وقت و عمر همچون درختی است که هنر، میوه آن است و شب و روزها، شاخه‌های این درخت هستند.

روح را زیب تن سفله نیاراید رو بیارای به پیرایهٔ عرفانش

روح خود را با زینت‌های پست دنیوی نیارای؛ بلکه آن را با زیورِ عرفان و شناخت زینت ببخش.

نشود کان حقیقت ز گهر خالی برو ای دوست گهر میطلب از کانش

کانِ حقیقت هرگز از گوهر خالی نمی‌شود؛ ای دوست، برو و حقیقت را از سرچشمه اصلی‌اش طلب کن.

بگشا قفل در باغ فضیلت را بخور از میوهٔ شیرین فراوانش

قفلِ درِ باغِ فضیلت و دانش را بگشا و از میوه‌های شیرین و فراوان آن بهره‌مند شو.

ریم وسواس بصابون حقایق شوی نبری فایده زین گازر و اشنانش

آلودگیِ وسوسه‌های نفس را با صابونِ حقایق بشوی؛ استفاده از شوینده‌های بی‌ارزش دنیوی فایده‌ای ندارد.

جهل پای تو ببندد چو بیابد دست فرصتت هست، مده فرصت جولانش

جهل اگر فرصت پیدا کند، دست و پای تو را می‌بندد؛ اکنون که فرصت داری، نگذار جهل جولان دهد.

تنگ میدان شدن عقل ز سستی نیست ما ندادیم گه تجربه میدانش

اگر عقلِ ما میدانِ عملِ محدودی دارد از ناتوانی نیست؛ بلکه ما فرصت تجربه و رشد به آن نداده‌ایم.

بره ها گرگ کند مکتب خودبینی گر بتدبیر نبندیم دبستانش

آموزشِ خودخواهی و غرور، گوسفندانِ وجود را به گرگ تبدیل می‌کند، مگر اینکه با تدبیر، جلوی آن را بگیریم.

نفس با هیچ جهاندیده نخواهد گفت راز سر بسته و رسم و ره پنهانش

نفسِ سرکش هرگز اسرار نهان و راه‌های پنهانی خود را برای کسی که بی‌تجربه است فاش نخواهد کرد.

ره اهریمن از آن شد همه پیچ و خم تا نپرسند ز سر گشتهٔ حیرانش

راه شیطان به این دلیل پیچیده و پر از گره است که کسی نتواند به حقیقتِ آن پی ببرد و از آن پرس‌وجو کند.

نکته ادبی: سرگشته حیران به معنای کسی است که در سرگشتگی و حیرت باقی مانده است.

دهر هر تله نهد، بگذر و بگذارش چرخ هر تحفه دهد، منگر و مستانش

روزگار هر دامی که می‌گستراند، از آن عبور کن و رهایش کن؛ و هر تحفه و هدیه‌ای که به تو می‌دهد، به آن دل نبند و مدهوش آن نشو.

نکته ادبی: مستانش در اینجا به معنای مدهوش و غافل شدن از چیزی است.

تیره روزیست همه روز دل افروزش سنگریزه است همه لعل بدخشانش

آنچه به ظاهر دل‌افروز و روشن به نظر می‌رسد، در حقیقت تیره‌روزی است و آنچه گمان می‌کنی لعل بدخشان و ارزشمند است، چیزی جز سنگریزه‌ای بی‌ارزش نیست.

نکته ادبی: لعل بدخشان نماد کالای گران‌بها و کمیاب است.

آهن عمر تو شمشیر نخواهد شد نبری تا بسوی کوره و سندانش

وجود و عمر تو مانند آهنِ خام است که اگر آن را به کوره سختی‌ها و سندانِ آزمون‌های زندگی نبری، به شمشیر بران و کارآمد تبدیل نخواهد شد.

نکته ادبی: کوره و سندان استعاره از رنج‌ها و سختی‌هایی است که آدمی را می‌سازد.

معبد آنجا بگشودی که زر آنجا بود سجده کردی گه و بیگاه چو یزدانش

هر جا که پول و ثروتی بود، آنجا را معبد خود کردی و مانند پروردگار در برابر آن سجده می‌کردی.

نکته ادبی: عبارت یزدانش به معنای پرستیدن آن به مثابه خداست.

پاسبانی نکند بنده چو ایمان را دیو زان بنده چه دزدد بجز ایمانش

وقتی انسان ایمان خود را پاسداری نمی‌کند، اهریمن از او چیزی جز همان ایمانش را که رها کرده، نخواهد دزدید.

نکته ادبی: جمله استفهامی انکاری برای تاکید بر بی‌ارزش شدنِ جانِ بی‌ایمان است.

جز تو کس نیست درین داد و ستد مغبون دین گران بود، تو بفروختی ارزانش

در این معامله زندگی، هیچ‌کس به اندازه تو زیان‌کار نیست؛ زیرا دین که کالایی گران‌بهاست را به بهایی بسیار اندک فروختی.

نکته ادبی: مغبون به معنای کسی است که در معامله فریب خورده و زیان دیده است.

گرگ آسود، نجستیم چو آثارش درد افزود، نکردیم چو درمانش

هنگامی که گرگِ خطر آسوده بود، ما به دنبال آثارش نرفتیم و وقتی دردِ بیماریِ روحی افزایش یافت، برای درمانش اقدامی نکردیم.

نکته ادبی: گرگ نماد خطرات و آسیب‌هایی است که در کمین نشسته‌اند.

سالها عقل دکان داشت بکوی ما بهچ توشی نخریدیم ز دکانش

عقل سال‌ها در کوی ما دکانِ دانش و حکمت داشت، اما ما هیچ توشه و بهره‌ای از آن دکان نخریدیم.

نکته ادبی: دکان داشتن استعاره از در دسترس بودنِ خرد و دانش است.

خیره سر گر نپذیرفت ادب، بگذار تا که تادیب کند گردش دورانش

اگر فردِ خیره‌سر و لجوج نصیحت را نمی‌پذیرد، او را به حال خود رها کن تا گردش روزگار او را ادب کند.

نکته ادبی: تادیب به معنای ادب آموختن و تنبیه است.

طبع دون زان نشد آگه ز پشیمانی که چو بد کرد، نکردیم پشیمانش

طبعِ پست و دون‌مایه از پشیمانی آگاه نشد، زیرا وقتی کار بدی کرد، ما او را مواخذه نکردیم تا پشیمان شود.

نکته ادبی: طبع دون به معنای ذات و سرشت ناپسند است.

دل پریشان نبد آنروز که تنها بود کرد جمعیت نا اهل پریشانش

دلِ انسان در آن روز که تنها بود، پریشان نبود؛ بلکه همنشینی با افراد نااهل بود که آن را پریشان و آشفته کرد.

نکته ادبی: جمعیت در اینجا به معنای خاطری جمع و آرامش است.

شیر و روباه شکاری چو بدست آرند روبهش پوست برد، شیر خورد رانش

وقتی شیر و روباه با هم شکار می‌کنند، روباه پوستِ شکار را می‌برد و شیر ران و گوشتِ آن را می‌خورد و چیزی برای دیگران نمی‌ماند.

نکته ادبی: تمثیلی برای ناعادلانه بودنِ شراکت با افراد زورگو و فریبکار.

کشور ایمن جان خانهٔ دیوان شد کس ندانست چه آمد به سلیمانش

سرزمینی که باید ایمن می‌بود، به لانه دیوان تبدیل شد و کسی نفهمید چه بر سر سلیمان (نماد خرد و پادشاهی عادل) آمد.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان و دیوان که بر تخت او مسلط شدند.

نفس گه بیت نمیگفت و گهی چامه گر نمیخواند کسی دفتر و دیوانش

نفسِ انسان گاهی شعر (بیت یا چامه) نمی‌گفت و ساکت بود، اگر کسی دفتر و دیوانِ او را نمی‌خواند و تشویقش نمی‌کرد.

نکته ادبی: چامه به معنای قصیده و شعر است.

روح عریان و تو هم درزی و هم نساج جامه کن زین دو هنر بر تن عریانش

روحِ تو عریان است و تو هم خیاط و هم بافنده‌ی آن هستی؛ پس با هنرِ خود، جامه‌ای از فضیلت بر تنِ عریانِ آن بپوشان.

نکته ادبی: درزی به معنای خیاط و نساج به معنای بافنده است.

لشکر عقل پی فتح تو میکوشد چه همی کند کنی خنجر و پیکانش

لشکر عقل تلاش می‌کند تا تو را پیروز کند، چرا تو با خنجر و تیر به مقابله با آن می‌پردازی؟

نکته ادبی: کنایه از مخالفت با عقل و منطقِ خود.

خرد از دام تو بگریخته، باز آرش هنر از نزد تو برخاسته، بنشانش

خرد از دامِ تو گریخته است، آن را بازگردان و هنر از نزد تو برخاسته و رفته است، آن را دوباره به جایگاهش بازگردان.

نکته ادبی: بنشانش به معنای سر جای خود قرار دادن و تثبیت کردن است.

کار را کارگر نیک دهد رونق چه کند کاهل نادان تن آسانش

کار با کارگرِ کوشا رونق می‌گیرد؛ یک فردِ نادان و تن‌پرور چه کارِ مثبتی می‌تواند انجام دهد؟

نکته ادبی: کاهل به معنای تن‌پرور و سست است.

همه دود است کباب حسد و نخوت نخورد کس نه ز خام و نه ز بریانش

حسادت و تکبر مانند کبابی است که حاصلش فقط دود است و هیچ‌کس از خام و بریانِ آن سیر نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای بی‌فایده بودنِ خشم و حسد.

سود دلال وجود تو خسارت شد تاجر وقت بگیرد ز تو تاوانش

سودِ دلالِ وجودِ تو، به خسارت تبدیل شد؛ تاجرِ وقت (مرگ یا تقدیر) سرانجام تاوانِ این بی‌توجهی را از تو خواهد گرفت.

نکته ادبی: دلالِ وجود کنایه از نفسِ فریبنده است.

گنج هستی بستانند ز ما، پروین ما نبودیم، قضا بود نگهبانش

ای پروین، گنجِ هستی و وجود را از دست ما می‌گیرند؛ ما در این میان نگهبان نبودیم و تقدیر (قضا) نگهبانِ آن بود.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشتِ مقدر است.