دیوان اشعار - قصاید

پروین اعتصامی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳

پروین اعتصامی
ای سیه مار جهان را شده افسونگر نرهد مار فسای از بد مار آخر
نیش این مار هر آنکس که خورد میرد و آنکه او مرد کجا زنده شود دیگر
بنه این کیسه و این مهره افسون را به فسون سازی گیتی نفسی بنگر
بکن این پایه و بنیاد دگر بر نه بگذار این ره و از راه دگر بگذر
تو خداوند پرستی، نسزد هرگز کار بتخانه گزینی و شوی بتگر
از تن خویش بسائی، چو شوی سوهان دامن خویش بسوزی، چو شوی اخگر
تو بدین بی پری و خردی اگر روزی بپری، بگذری از مهر و مه انور
ز تو حیف ای گل شاداب که روئیدی با چنین پرتو رخسار به خار اندر
تو چنان بیخودی از خود که نمیدانی که ترا میبرد این کشتی بی لنگر
جهد کن تا خرد و فکرت ورائی هست آنچه دادند بگیرند ز ما یکسر
نفس بدخواه ز کس روی نمیتابد گر تو زان روی بتابی چه ازین بهتر
زندگی پر خطر و کار تو سرمستی اهرمن گرسنه و باغ تو بار آور
عاقبت زار بسوزاندت این آتش آخر کار کند گمرهت این رهبر
سیب را غیر خورد، بهر تو ماند سنگ نفع را غیر برد، بهر تو ماند ضر
تو اگر شعبده از معجزه بشناسی نکند شعبده این ساحر جادوگر
زخم خنجر نزند هیچگهی سوزن کار سوزن نکند هیچگهی خنجر
دامن روح ز کردار بد آلودی جامه را گاه زدی مشک و گهی عنبر
اندر آندل که خدا حاکم و سلطان شد دیگر آندل نشود جای کس دیگر
روح زد خیمهٔ دانش، نه تن خاکی خضر شد زندهٔ جاوید، نه اسکندر
ز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروت ز هنر گوی، مگوی از پدر و مادر
مکن اینگونه تبه، جان گرامی را که بتن هیچ نداری تو ز جان خوشتر
پنجهٔ باز قضا باز و تو در بازی وقت چون برق گریزان و تو در بستر
تیره رائی چه ز جهل و چه ز خود بینی غرق گشتن چه برود و چه ببحر اندر
تو زیان کرده ای و باز همیخواهی مشکت از چین رسد و دیبه ات از ششتر
رو که در دست تو سرمایه و سودی نیست سود باید که کند مردم سوداگر
تو نه ای مور که مرغان بزنندت ره تو نه ای مرغ که طفلان بکنندت پر
سالکان پا ننهادند بهر برزن عاقلان باده نخوردند ز هر ساغر
چه بری نام ره خویش بر شیطان چه نهی شمع شب خود بره صرصر
عقل را خوار کند دیدهٔ ظاهر بین روح را زار کشد مردم تن پرور
چون تو، بس طائر بی تجربه خوشخوان صید گشته است درین گلشن خوش منظر
دامها بنگری ای مرغک آسوده اگر از روزنهٔ لانه بر آری سر
این کبوتر که تو بینیش چنین بیخود شاهبازیش گرفتست بچنگ اندر
آخر ای شیر ژیان، بند ز پا بگسل، آخر ای مرغ سعادت، ز قفس برپر
به چراغ دل اگر روشنی افزائی جلوهٔ فکر تو از خور شود افزونتر
دامنت را نتواند که بیالاید هیچ آلوده، گرت پاک بود گوهر
کله از رتبت سر مرتبه ای دارد چو سر افتاد، چه سود از کله و افسر
سوخت پروانه و دانست در آن ساعت که شد اندام ضعیفش همه خاکستر
هر چه کشتی، ملخ و مور بیغما برد وین چنین خشک شد این مزرعهٔ اخضر
به تن سوختگان چند شوی پیکان به دل خسته دلان چند زنی نشتر
تو دگر هیچ نداری ز سلیمانی اگر این دیو ز دستت برد انگشتر
دلت از روشنی جانت شود روشن زانکه این هر دو قرینند بیکدیگر
در گلستان دلی، گلبنی از حکمت به ز صد باغ گل و یاسمن و عبهر
چه کشی منت دونان بسر هر ره چه روی در طلب نان بسوی هر در
آنکه زر هنر اندوخت، نشد مفلس آنکه کار دل و جان کرد، نشد مضطر
پر طاوس چه بندی بدم کرکس چو دم آراسته گردد، چه کنی با پر
آنچه آموخت بما چرخ، سیه کاریست گر چه کردیم سیه بس ورق و دفتر
اوستادی نکند کودک بی استاد درس دانش ندهد مردم بی مشعر
جسم چون کودک و جانست ورا دایه عقل چون مادر و علم است ورا دختر
علم نیکوست، چه در خانه چه در غربت عود خوشبوست، چه در کاسه چه در مجمر
کاخ دل جوئی از کوی تن مسکین شمش زر خواهی از کورهٔ آهنگر
کاردانان نگزینند تبه کاری نامجویان ننشینند بهر محضر
آغل از خانه بسی دور و شبان در خواب گرگ بددل بکمین و رمه اندر چر
جای آسایش دزدان بود این وادی مسکن غول بیابان بود این معبر
خون دلهاست درین جام شقایق گون تیرگیهاست درین نیلپری چادر
بهر وارون شدن افراشت سر این رایت بهر ویران شدن آباد شد این کشور
خانه ای را که نه سقفی و نه بنیادیست این چنین خانه چه از خشت و چه از مرمر
سور موش است اگر گربه شود بیمار عید گرگ است اگر شیر شود لاغر
پاک شو تا نخوری انده ناپاکی نیک شو تا ندهندت ببدی کیفر
همه کردار تو از تست چنین تیره چه کنی شکوه ز ماه و گله از اختر
وقت مانند گلوبند بود، پروین چو شود پاره، پراکنده شود گوهر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، منظومه‌ای تعلیمی و اخلاقی در ستایش خردورزی، تهذیب نفس و گسستن از بندهای دنیای فریبنده است. شاعر با استفاده از تمثیل‌های متنوع، مخاطب را از غفلت و دنیاپرستی بر حذر می‌دارد و او را به سوی حقیقتِ هستی و ارزش‌گذاریِ گوهرِ جان فرا می‌خواند. فضای حاکم بر این اثر، فضایی اندرزگونه است که در آن، تقابل میان ظاهر و باطن، و جسم و جان به وضوح ترسیم شده است.

درون‌مایه اصلی، دعوت به بیداری و بازشناسیِ ارزش‌های حقیقی است؛ شاعر با زبانی صریح و نقادانه، وابستگی به مادیات و ظواهر را بی‌حاصل می‌داند و کمال آدمی را در پرورشِ اندیشه و جان می‌بیند. این متن با نگاهی حکیمانه و بهره‌گیری از نمادهای کهن، بر ضرورتِ خودشناسی و عبور از ظواهرِ فریبنده تأکید دارد تا انسان از بندهای نفسانی رها شده و به مقامی شایسته دست یابد.

معنای روان

ای سیه مار جهان را شده افسونگر نرهد مار فسای از بد مار آخر

ای کسی که مسحورِ مارِ سیاه جهان شده‌ای، بدان که سرانجامِ مارگیر، گزیده شدن به دستِ همان مار است.

نکته ادبی: مارِ سیاه جهان، استعاره از دنیای فریبنده است که در عین ظواهر جذاب، نیشی کشنده دارد.

نیش این مار هر آنکس که خورد میرد و آنکه او مرد کجا زنده شود دیگر

هر کس که از نیشِ این مار بخورد، هلاک می‌شود و کسی که روحش مرده باشد، دیگر به زندگیِ حقیقی بازنمی‌گردد.

نکته ادبی: مرگ در اینجا به معنای غفلت و هبوطِ معنوی است.

بنه این کیسه و این مهره افسون را به فسون سازی گیتی نفسی بنگر

این کیسه‌ی ثروت و مهره‌های فریبنده را رها کن و با دیده‌ی بصیرت به شعبده‌بازی‌های روزگار بنگر.

نکته ادبی: مهره افسون، اشاره به ابزارهای فریبِ دنیا دارد.

بکن این پایه و بنیاد دگر بر نه بگذار این ره و از راه دگر بگذر

پایه‌های فکری خود را تخریب کن و بر شالوده‌ای دیگر بنا نه؛ این مسیرِ غلط را ترک کن و راه دیگری را در پیش بگیر.

نکته ادبی: کنایه از بازنگری در باورها و سبک زندگی.

تو خداوند پرستی، نسزد هرگز کار بتخانه گزینی و شوی بتگر

تو که خداپرست هستی، شایسته نیست که عمرت را صرفِ ساختنِ بتخانه کنی و خود بتگر شوی.

نکته ادبی: بتگر کنایه از کسی است که دلبستگی‌های مادی را خدای خود قرار می‌دهد.

از تن خویش بسائی، چو شوی سوهان دامن خویش بسوزی، چو شوی اخگر

اگر تمام توانت را صرفِ جسم کنی، مانند سوهانی که از تن خود می‌کاهد، فرسوده می‌شوی و مانند اخگر، خود را به آتش می‌کشی.

نکته ادبی: تشبیه تن به سوهان و خود به اخگر برای نشان دادنِ فرسایشِ عمر در راهِ مادیات.

تو بدین بی پری و خردی اگر روزی بپری، بگذری از مهر و مه انور

تو که با این همه ضعف و کم‌خردی، اگر روزی به کمال برسی، از خورشید و ماهِ تابان نیز فراتر خواهی رفت.

نکته ادبی: اشاره به توانمندیِ ذاتیِ روح در صورتِ تعالی.

ز تو حیف ای گل شاداب که روئیدی با چنین پرتو رخسار به خار اندر

حیفِ تو ای گلِ شاداب که با چنین زیبایی و درخششی در میانِ خارهای دنیای مادی روییده‌ای.

نکته ادبی: گل نماد روحِ لطیف و خار نماد سختی‌های دنیاست.

تو چنان بیخودی از خود که نمیدانی که ترا میبرد این کشتی بی لنگر

تو چنان از خود بی‌خود شده‌ای که نمی‌دانی این کشتیِ بدون لنگر (زندگی)، تو را به کجا می‌برد.

نکته ادبی: کشتیِ بی‌لنگر، استعاره از سرگشتگی در زندگیِ بدونِ جهت‌گیریِ معنوی است.

جهد کن تا خرد و فکرت ورائی هست آنچه دادند بگیرند ز ما یکسر

تلاش کن که به ورای فکر و عقل برسی، زیرا آنچه به ما داده‌اند (جسم و دارایی)، سرانجام از ما بازپس می‌گیرند.

نکته ادبی: تأکید بر فناپذیریِ داشته‌های دنیوی.

نفس بدخواه ز کس روی نمیتابد گر تو زان روی بتابی چه ازین بهتر

نفسِ بدخواه هرگز از تو روی برنمی‌گرداند؛ پس اگر تو از آن روی بگردانی، چه بهتر.

نکته ادبی: نفس به عنوان دشمنی همیشگی تصویر شده است.

زندگی پر خطر و کار تو سرمستی اهرمن گرسنه و باغ تو بار آور

زندگی پر از خطر است و تو مستِ غرور؛ شیطان (اهرمن) گرسنه و در کمین است و باغِ وجودِ تو پربار است.

نکته ادبی: تضاد بین گرسنگیِ اهرمن و پرباریِ باغ (جان انسان).

عاقبت زار بسوزاندت این آتش آخر کار کند گمرهت این رهبر

سرانجام این آتشِ هوس تو را می‌سوزاند و این راهبرِ نادان (نفس) تو را گمراه می‌کند.

نکته ادبی: آتش و رهبر، استعاره‌هایی برای امیال نفسانی است.

سیب را غیر خورد، بهر تو ماند سنگ نفع را غیر برد، بهر تو ماند ضر

سیبِ زندگی را دیگران می‌خورند و برای تو تنها سنگ باقی می‌ماند؛ دیگران سود می‌برند و زیانش برای توست.

نکته ادبی: کنایه از فریب خوردن و از دست دادنِ فرصت‌های اصلی.

تو اگر شعبده از معجزه بشناسی نکند شعبده این ساحر جادوگر

اگر تفاوتِ شعبده (حیله) و معجزه (حقیقت) را بشناسی، ساحرِ جادوگر (دنیا) نمی‌تواند تو را بفریبد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ آگاهی و بصیرت.

زخم خنجر نزند هیچگهی سوزن کار سوزن نکند هیچگهی خنجر

هر ابزاری کارکردِ خاص خود را دارد؛ سوزن نمی‌تواند جای خنجر را بگیرد و برعکس.

نکته ادبی: تمثیلی برای لزومِ به‌کارگیریِ ابزارِ درست برای امورِ درست.

دامن روح ز کردار بد آلودی جامه را گاه زدی مشک و گهی عنبر

دامنِ روح را به کردارهای بد آلوده کردی و سپس سعی کردی با مشک و عنبر (ظاهرسازی) آن را بپوشانی.

نکته ادبی: کنایه از تظاهر به خوبی پس از ارتکاب گناه.

اندر آندل که خدا حاکم و سلطان شد دیگر آندل نشود جای کس دیگر

در آن دلی که خداوند فرمانروا و پادشاه باشد، دیگر جایگاهی برای غیر (هوس‌ها) باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به اخلاص و وحدانیتِ دل.

روح زد خیمهٔ دانش، نه تن خاکی خضر شد زندهٔ جاوید، نه اسکندر

روح است که خیمه دانش را برپا می‌کند، نه تنِ خاکی؛ خضر (جانِ آگاه) است که به عمرِ جاوید می‌رسد، نه اسکندر (جسمِ فانی).

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ خضر و اسکندر.

ز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروت ز هنر گوی، مگوی از پدر و مادر

از ادب سخن بگو، نه از نسب و ثروت؛ از هنر و فضیلت بگو، نه از نامِ پدر و مادر.

نکته ادبی: ارزش‌گذاریِ معنوی در برابرِ ارزش‌های اشرافی.

مکن اینگونه تبه، جان گرامی را که بتن هیچ نداری تو ز جان خوشتر

جانِ گرامی خود را این‌گونه تباه مکن، زیرا هیچ چیز برای تو ارزشمندتر از جانت نیست.

نکته ادبی: تأکید بر صیانتِ از نفس.

پنجهٔ باز قضا باز و تو در بازی وقت چون برق گریزان و تو در بستر

تقدیر چون چنگالِ بازِ شکاری است و تو در این بازیِ زندگی اسیری؛ زمان مانند برق می‌گذرد و تو در خوابِ غفلت هستی.

نکته ادبی: تشبیه زمان به برقِ گریزان.

تیره رائی چه ز جهل و چه ز خود بینی غرق گشتن چه برود و چه ببحر اندر

تیره‌اندیشی، چه از سرِ نادانی باشد و چه از روی خودبینی، نتیجه‌اش غرق شدن است، چه در رودخانه و چه در اقیانوس.

نکته ادبی: تمثیلِ یگانگیِ نتیجه در خطاهای کوچک و بزرگ.

تو زیان کرده ای و باز همیخواهی مشکت از چین رسد و دیبه ات از ششتر

تو زیان کرده‌ای و هنوز هم در طلبِ تجملاتی مثلِ مشکِ چین و دیبای شوشتر هستی.

نکته ادبی: شوشتر در گذشته به بافتِ پارچه‌های گران‌بها شهرت داشته است.

رو که در دست تو سرمایه و سودی نیست سود باید که کند مردم سوداگر

برو، چرا که در دستِ تو نه سرمایه‌ای هست و نه سودی؛ تاجرِ حقیقی باید سود کسب کند (نه اینکه غافل بماند).

نکته ادبی: استعاره از کسبِ معنویات به عنوانِ سودِ اصلی.

تو نه ای مور که مرغان بزنندت ره تو نه ای مرغ که طفلان بکنندت پر

تو نه مورِ ضعیفی هستی که پرندگان تو را طعمه کنند، و نه مرغی که کودکان پروبالت را بچینند.

نکته ادبی: دعوت به عزتِ نفس.

سالکان پا ننهادند بهر برزن عاقلان باده نخوردند ز هر ساغر

سالکانِ راهِ حق در هر کوی و برزنی قدم نمی‌گذارند و عاقلان از هر ساغری باده نمی‌نوشند.

نکته ادبی: تأکید بر پرهیزگاری و انتخابِ درست.

چه بری نام ره خویش بر شیطان چه نهی شمع شب خود بره صرصر

چرا راهِ خود را به شیطان نسبت می‌دهی؟ چرا چراغِ هدایتِ خود را در مسیرِ طوفان (صرصر) قرار می‌دهی؟

نکته ادبی: صرصر به معنای بادِ سرد و تند است.

عقل را خوار کند دیدهٔ ظاهر بین روح را زار کشد مردم تن پرور

دیده ظاهر‌بین، عقل را خوار می‌کند و مردمِ تن‌پرور، روح را به زاری و هلاکت می‌کشند.

نکته ادبی: تقابل بین تن‌پروری و تعالیِ روح.

چون تو، بس طائر بی تجربه خوشخوان صید گشته است درین گلشن خوش منظر

همچون تو، بسیاری از پرندگانِ خوش‌خوان و بی‌تجربه، در این گلشنِ دنیوی اسیرِ دام شده‌اند.

نکته ادبی: گلشن استعاره از دنیاست که در عین زیبایی، پر از دام است.

دامها بنگری ای مرغک آسوده اگر از روزنهٔ لانه بر آری سر

ای مرغک آسوده، اگر از روزنه لانه سر بیرون بیاوری، دام‌های بسیاری را خواهی دید.

نکته ادبی: کنایه از لزومِ هشیاری و دیدنِ خطراتِ پنهان.

این کبوتر که تو بینیش چنین بیخود شاهبازیش گرفتست بچنگ اندر

این کبوتری (جانِ تو) که می‌بینی چنین بی‌خبر است، در واقع شاهبازی (مرگ یا تقدیر) آن را در چنگال دارد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ حتمی و غفلتِ آدمی.

آخر ای شیر ژیان، بند ز پا بگسل، آخر ای مرغ سعادت، ز قفس برپر

ای شیرِ ژیان، بند از پا بگسل؛ ای مرغِ سعادت، از قفسِ تن پرواز کن.

نکته ادبی: دعوت به رهایی از بندهای مادی.

به چراغ دل اگر روشنی افزائی جلوهٔ فکر تو از خور شود افزونتر

اگر چراغِ دل را روشن کنی، درخششِ اندیشه‌ات از خورشید هم افزون‌تر خواهد شد.

نکته ادبی: تشبیه دل به چراغ برای هدایت.

دامنت را نتواند که بیالاید هیچ آلوده، گرت پاک بود گوهر

اگر گوهرِ وجودت پاک باشد، هیچ آلودگیِ بیرونی نمی‌تواند دامنت را لکه‌دار کند.

نکته ادبی: تأکید بر اصالت و طهارتِ درونی.

کله از رتبت سر مرتبه ای دارد چو سر افتاد، چه سود از کله و افسر

کلاه به خاطرِ سر است که ارزشمند است؛ وقتی سر از دست برود (مرگ)، کلاه و افسر چه سودی دارد؟

نکته ادبی: کنایه از پوچیِ ظواهرِ قدرت و ثروت.

سوخت پروانه و دانست در آن ساعت که شد اندام ضعیفش همه خاکستر

پروانه در آتش سوخت و در همان لحظه دریافت که اندامِ ضعیفش به خاکستر تبدیل شده است.

نکته ادبی: اشاره به حقیقتِ فنایِ عاشق در راهِ معشوق.

هر چه کشتی، ملخ و مور بیغما برد وین چنین خشک شد این مزرعهٔ اخضر

هرچه کاشتی، ملخ و مور (آفاتِ روزگار) به یغما بردند و این مزرعه سرسبز، خشکید.

نکته ادبی: تمثیلِ ناپایداریِ دستاوردهای مادی.

به تن سوختگان چند شوی پیکان به دل خسته دلان چند زنی نشتر

چرا به تنِ سوختگان پیکان می‌زنی و چرا بر دلِ خستگان نشتر می‌زنی؟

نکته ادبی: تأکید بر پرهیز از آزارِ دیگران.

تو دگر هیچ نداری ز سلیمانی اگر این دیو ز دستت برد انگشتر

اگر این دیو (هوس) انگشترِ قدرتت را برباید، دیگر هیچ نشانی از سلیمان (پادشاهی و حکمت) در تو باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ سلیمان و دیو و انگشتریِ قدرت.

دلت از روشنی جانت شود روشن زانکه این هر دو قرینند بیکدیگر

دلت از روشناییِ جانت روشن می‌شود، زیرا این دو (دل و جان) با هم قرین و پیوسته‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ حقیقتِ وجودی انسان.

در گلستان دلی، گلبنی از حکمت به ز صد باغ گل و یاسمن و عبهر

یک بوته از حکمت در گلستانِ دل، بهتر از صد باغِ گل و یاسمن است.

نکته ادبی: ارجحیتِ حکمت و علم بر زیبایی‌های مادی.

چه کشی منت دونان بسر هر ره چه روی در طلب نان بسوی هر در

چرا منتِ مردمِ دون‌مایه را می‌کشی و چرا برای تکه‌ای نان به درِ هر خانه‌ای می‌روی؟

نکته ادبی: دعوت به عزتِ نفس و قناعت.

آنکه زر هنر اندوخت، نشد مفلس آنکه کار دل و جان کرد، نشد مضطر

کسی که زرِ هنر آموخت، مفلس نشد و کسی که کارِ دل و جان کرد، هرگز دردمند و مضطر نماند.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ آموزش و کمالات.

پر طاوس چه بندی بدم کرکس چو دم آراسته گردد، چه کنی با پر

چرا پرِ طاووس را به دمِ کرکس می‌بندی؟ وقتی دم آراسته شود، چه کاری از آن پر ساخته است؟

نکته ادبی: نکوهشِ تظاهر و آراستنِ زشتی‌ها به زیبایی‌های عاریتی.

آنچه آموخت بما چرخ، سیه کاریست گر چه کردیم سیه بس ورق و دفتر

آنچه چرخِ روزگار به ما آموخت، سیه‌کاری است؛ هرچند ما دفترها را از این سیاهی پر کردیم.

نکته ادبی: گله از گردشِ روزگار و تعلیماتِ نادرستِ دنیا.

اوستادی نکند کودک بی استاد درس دانش ندهد مردم بی مشعر

کودک بدون استاد، استادی نمی‌کند و کسی که احساس و شعور (مشعر) ندارد، درسِ دانش نمی‌دهد.

نکته ادبی: ضرورتِ حضورِ معلم برای تربیت.

جسم چون کودک و جانست ورا دایه عقل چون مادر و علم است ورا دختر

جسم مانند کودکی است که جان دایه‌ی اوست؛ عقل مانند مادر است و علم، دخترِ اوست.

نکته ادبی: طبقه‌بندیِ سلسله‌مراتبِ وجودیِ انسان.

علم نیکوست، چه در خانه چه در غربت عود خوشبوست، چه در کاسه چه در مجمر

علم نیکوست، چه در خانه باشد چه در غربت؛ عود خوشبوست، چه در کاسه باشد و چه در مجمر (ظرفِ آتشدان).

نکته ادبی: تأکید بر ذاتی بودنِ ارزشِ علم و کمال.

کاخ دل جوئی از کوی تن مسکین شمش زر خواهی از کورهٔ آهنگر

به دنبالِ کاخِ دل در کویِ تنِ مسکین می‌گردی؟ مانند کسی که شمشِ طلا را از کوره آهنگر طلب می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از جستجویِ حقیقت در جایِ نادرست.

کاردانان نگزینند تبه کاری نامجویان ننشینند بهر محضر

انسان‌های خردمند و کاردان، هرگز به سمت کارهای زشت و تبه‌کارانه نمی‌روند و کسانی که به دنبال کسب نام نیک و جایگاه معتبر هستند، در هر مجلسی حاضر نمی‌شوند و هر مجلسی را جایگاه خود نمی‌دانند.

نکته ادبی: «بهر محضر» در اینجا به معنای «هر مجلسی» است که نشان‌دهنده دقت نظر و گزیده‌کاریِ خردمندان است.

آغل از خانه بسی دور و شبان در خواب گرگ بددل بکمین و رمه اندر چر

وقتی محل نگهداری گوسفندان از خانه دور است و چوپان در خواب غفلت به سر می‌برد، گرگِ بدطینت در کمین می‌نشیند و گله در حالی که غافل است، مشغول چریدن است.

نکته ادبی: «چر» صورت کوتاه و شاعرانه از فعل «چریدن» است که در اینجا برای توصیف وضعیتِ گله به کار رفته است.

جای آسایش دزدان بود این وادی مسکن غول بیابان بود این معبر

این سرزمین و راهی که در آن هستیم، مکانی است که دزدان در آن احساس آسودگی می‌کنند و این گذرگاه در واقع خانه و مأوای هیولاهای بیابان است.

نکته ادبی: «غول» در متون کهن نماد شرارت و خطر است و «معبر» در اینجا به معنای راه و گذرگاه دشوار است.

خون دلهاست درین جام شقایق گون تیرگیهاست درین نیلپری چادر

این جامِ سرخ‌رنگِ زیبا (دنیا) که همچون گل شقایق است، در واقع پُر از رنج و خونِ دل است و این آسمانِ کبود که همچون چادری بر سر ماست، سرشار از تاریکی و جهل است.

نکته ادبی: «نیلپری» صفتی برای رنگِ کبود و نیلیِ آسمان است که به استعاره به تاریکی‌های عالم تعبیر شده است.

بهر وارون شدن افراشت سر این رایت بهر ویران شدن آباد شد این کشور

این پرچمِ قدرت و دنیا تنها برای واژگون شدن و فروپاشی برافراشته شد؛ این کشور و تمدن تنها آباد شد تا سرانجام مسیر ویرانی را طی کند.

نکته ادبی: شاعر از آرایه تضاد در «آباد شدن» و «ویران شدن» برای بیان ناپایداریِ دنیا استفاده کرده است.

خانه ای را که نه سقفی و نه بنیادیست این چنین خانه چه از خشت و چه از مرمر

خانه‌ای که سقف و بنیادی استوار ندارد، فرقی نمی‌کند از خشتِ ساده ساخته شده باشد یا از سنگِ گران‌بهای مرمر؛ در هر دو صورت محکوم به فرو ریختن است.

نکته ادبی: «مرمر» نماد استحکام ظاهری است که در برابر فقدانِ بنیادِ اصلی، بی‌اثر است.

سور موش است اگر گربه شود بیمار عید گرگ است اگر شیر شود لاغر

اگر گربه (مدافع) بیمار و ناتوان شود، برای موش فرصتِ جشن و شادی است؛ و اگر شیر (قدرت محافظ) ضعیف گردد، زمان عیدِ گرگ‌های درنده‌خوی فرا می‌رسد.

نکته ادبی: این بیت یک ضرب‌المثل تمثیلی است که بیانگر وضعیتِ سوءاستفاده‌ی ضعیفانِ پلید از ضعفِ مصلحان است.

پاک شو تا نخوری انده ناپاکی نیک شو تا ندهندت ببدی کیفر

خود را از ناپاکی‌ها دور نگه دار تا گرفتارِ اندوهِ ناشی از آلودگی نشوی و همواره نیکوکار باش تا به خاطر اعمالِ بد، مجازات و کیفری نصیبت نگردد.

نکته ادبی: استفاده از واژه «کیفر» نشان‌دهنده پیوندِ مستقیمِ علت و معلول در اعمالِ انسانی است.

همه کردار تو از تست چنین تیره چه کنی شکوه ز ماه و گله از اختر

تمامِ تیرگی‌ها و مشکلاتِ زندگی، نتیجه‌ی کردارِ خودِ توست؛ پس چرا بی‌هوده از گردشِ ماه و جایگاهِ ستارگان در آسمان گله و شکایت می‌کنی؟

نکته ادبی: «اختر» در ادبیات کهن معمولاً به تأثیراتِ نجومی و سرنوشتِ محتوم اشاره دارد که شاعر در اینجا آن را نفی می‌کند.

وقت مانند گلوبند بود، پروین چو شود پاره، پراکنده شود گوهر

ای پروین، عمر و وقتِ زندگی همچون بندِ مروارید است؛ اگر این بند پاره شود، دانه‌های گوهرِ وجود و فرصت‌های عمر پراکنده شده و از دست می‌روند.

نکته ادبی: «گلوبند» نماد پیوستگیِ زمان و «گوهر» استعاره از لحظاتِ ارزشمندِ عمر است.