دیوان اشعار - قصاید

پروین اعتصامی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱

پروین اعتصامی
آنکس که چو سیمرغ بی نشانست از رهزن ایام در امانست
ایمن نشد از دزد جز سبکبار بر دوش تو این بار بس گرانست
اسبی که تو را میبرد بیک عمر بنگر که بدست که اش عنانست
مردم کشی دهر، بی سلاح است غارتگری چرخ، ناگهانست
خودکامی افلاک آشکار است از دیدهٔ ما خفتگان نهانست
افسانهٔ گیتی نگفته پیداست افسونگریش روشن و عیانست
هر غار و شکافی بدامن کوه با عبرت اگر بنگری دهانست
بازیچهٔ این پرده، سحربازیست بی باکی این دست، داستانست
دی جغد به ویرانه ای بخندید کاین قصر ز شاهان باستانست
تو از پی گوری دوان چو بهرام آگه نه که گور از پیت دوانست
شمشیر جهان کند مینماند تا مستی و خواب تواش فسانست
بس قافلهٔ گم گشته است از آنروز کاین گمشده، سالار کاروانست
بس آدمیان پای بند دیوند بسیار سر اینجا بر آستانست
از پای در افتد به نیمهٔ راه آن رفته که بی توشه و توانست
زین تیره تن، امید روشنی نیست جانست چراغ وجود، جانست
شادابی شاخ و شکوفه در باغ هنگام گل از سعی باغبانست
دل را ز چه رو شوره زار کردی خارش بکن ایدوست، بوستانست
خون خورده و رخسار کرده رنگین این لعل که اندر حصار کانست
آری، سمن و لاله روید از خاک تا ابر بهاری گهر فشانست
در کیسهٔ خود بین که تا چه داری گیرم که فلان گنج از فلانست
ز اسرار حقیقت مپرس کاین راز بالاتر از اندیشه و گمانست
ای چشمهٔ کوچک بچشم فکرت بحریست که بی کنه و بی کرانست
اینجا نرسد کشتئی بساحل گر زانکه هزارانش بادبانست
بر پر که نگردد بلند پرواز مرغیکه درین پست خاکدانست
گرگ فلک آهوی وقت را خورد در مطبخ ما مشتی استخوانست
اندیشه کن از باز، ای کبوتر هر چند تو را عرصه آسمانست
جز گرد نکوئی مگرد هرگز نیکی است که پاینده در جهانست
گر عمر گذاری به نیکنامی آنگاه تو را عمر جاودانست
در ملک سلیمان چرا شب و روز دیوت بسر سفره میهمانست
پیوند کسی جوی کاشنائی است اندوه کسی خور که مهربانست
مگذار که میرد ز ناشتائی جان را هنر و علم همچو نانست
فضل است چراغی که دلفروزست علم است بهاری که بی خزانست
چوگان زن، تا بدستت افتد این گوی سعادت که در میانست
چون چیره بدین چار دیو گردد آنکس که چنین بیدل و جبانست
گر پنبه شوی، آتشت زمین است ور مرغ شوی، روبهت زمانست
بس تیرزنان را نشانه کردست این تیر که در چلهٔ کمانست
در لقمهٔ هر کس نهفته سنگی بر خوان قضا آنکه میزبانست
یکرنگی ناپایدار گردون کم عمرتر از صرصر و دخانست
فرصت چو یکی قلعه ایست ستوار عقل تو بر این قلعه مرزبانست
کالا مخر از اهرمن ازیراک هر چند که ارزان بود گرانست
آن زنده که دانست و زندگی کرد در پیش خردمند، زنده آنست
آن کو بره راست میزند گام هر جا که برد رخت، کامرانست
بازیچهٔ طفلان خانه گردد آن مرغ که بی پر چو ماکیانست
آلوده کنی خاطر و ندانی کالایش دل، پستی روانست
هیزم کش دیوان شدن زبونیست روزی خور دونان شدن هوانست
ننگ است بخواری طفیل بودن مانند مگس هر کجا که خوانست
این سیل که با کوه می ستیزد بیغ افکن بسیار خانمانست
بندیش ز دیوی که آدمی روست بگریز ز نقشی که دلستانست
در نیمهٔ شب، نالهٔ شباویز کی چون نفس مرغ صبح خوانست
از منقبت و علم، نیم ارزن ارزنده تر از گنج شایگانست
کردار تو را سعی رهنمونست گفتار تو را عقل ترجمانست
عطار سپهرت زریر بفروخت بگرفتی و گفتی که زعفرانست
در قیمت جان از تو کار خواهند این گنج مپندار رایگانست
اطلس نتوان کرد ریسمان را این پنبه که رشتی تو، ریسمانست
ز اندام خود این تیرگی فروشوی در جوی تو این آب تا روانست
پژمان نشود ز آفتاب هرگز تا بر سر این غنچه سایبانست
برزیگری آموختی و کشتی این دانه زمانی که مهرگانست
مسپار به تن کارهای جان را این بی هنر از دور پهلوانست
یاری نکند با تو خسرو عقل تا جهل بملک تو حکمرانست
مزروع تو، گر تلخ یا که شیرین هنگام درو، حاصلت همانست
هر نکته که دانی بگوی، پروین تا نیروی گفتار در زبانست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه حکیمانه در ستایش وارستگی، دانش‌طلبی و ژرف‌نگری در ناپایداری‌های جهان است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات گوناگون، آدمی را از دلبستگی به امور فانی و ظواهر فریبنده دنیا برحذر می‌دارد و او را به سوی کسب فضیلت، خردورزی و کارهای نیک دعوت می‌کند تا در گذر پرخطر عمر، گوهری ماندگار بر جای نهد.

در این ابیات، جهان به گذرگاهی تشبیه شده که هر کس بار تعلقاتش سنگین‌تر باشد، بیشتر در معرض غارت حوادث و آسیب قرار می‌گیرد. راه نجات، سبک‌باری از هواهای نفسانی و تکیه بر چراغ دانش و اخلاق است، چرا که تنها نیک‌نامی و عمل صالح در برابر دندان تیز حوادث روزگار و سردی مرگ، پایدار می‌ماند.

معنای روان

آنکس که چو سیمرغ بی نشانست از رهزن ایام در امانست

کسی که مانند سیمرغ در گمنامی و وارستگی به سر می‌برد، از گزند حوادث روزگار در امان می‌ماند.

نکته ادبی: سیمرغ نماد وارستگی و فراترازتعلقات‌مادی‌بودن است.

ایمن نشد از دزد جز سبکبار بر دوش تو این بار بس گرانست

تنها کسی که بار سنگینِ دلبستگی‌های دنیا را بر دوش ندارد از دستبرد حوادث در امان است؛ ای انسان، باری که تو حمل می‌کنی، بسیار سنگین است.

نکته ادبی: سبکبار در اینجا به معنای کسی است که دلبستگی مادی اندکی دارد.

اسبی که تو را میبرد بیک عمر بنگر که بدست که اش عنانست

به عمری که تو را با شتاب به پیش می‌برد بنگر و ببین که افسار این اسب عمر، به دست چه کسی سپرده شده است.

نکته ادبی: عنان به معنای افسار و استعاره از اختیار و تدبیر است.

مردم کشی دهر، بی سلاح است غارتگری چرخ، ناگهانست

روزگار بی آنکه سلاحی داشته باشد، مردم را به هلاکت می‌رساند و غارتگری‌های چرخِ فلک ناگهانی و بی‌خبر است.

نکته ادبی: مردم‌کشی در اینجا استعاره از فانی کردن آدمی است.

خودکامی افلاک آشکار است از دیدهٔ ما خفتگان نهانست

خودکامی و سلطه‌جویی آسمان و فلک آشکار است، هرچند که ما انسان‌های غافل از آن بی‌خبریم.

نکته ادبی: خفتگان کنایه از غافلان و بی‌خبران از حقیقت جهان است.

افسانهٔ گیتی نگفته پیداست افسونگریش روشن و عیانست

داستان این جهان بی آنکه گفته شود، پیداست؛ نیرنگ و افسون‌گری این دنیا کاملاً آشکار و عیان است.

نکته ادبی: افسونگری اشاره به فریبندگی‌های مادی و ظاهری دنیا دارد.

هر غار و شکافی بدامن کوه با عبرت اگر بنگری دهانست

اگر با چشم عبرت به هر شکاف و غاری در دل کوه‌ها بنگری، گویی دهانی گشوده است (که به تو می‌گوید مرگ در کمین است).

نکته ادبی: دهان کنایه از مرگ و فناست که همه چیز را می‌بلعد.

بازیچهٔ این پرده، سحربازیست بی باکی این دست، داستانست

بازیچه‌بودن در این دنیا نوعی سحر و جادو است و بی‌باکی و جسارت این دستِ تقدیر در دگرگونی امور، قصه‌ای شنیدنی است.

نکته ادبی: بی‌باکی کنایه از قدرت بی‌حد و مرز تقدیر است.

دی جغد به ویرانه ای بخندید کاین قصر ز شاهان باستانست

دیروز جغدی بر ویرانه‌ای خندید که این قصر، روزگاری جایگاه شاهان بزرگ بوده است.

نکته ادبی: جغد نماد ویرانی و پندآموزی از سرنوشت گذشتگان است.

تو از پی گوری دوان چو بهرام آگه نه که گور از پیت دوانست

ای که همچون بهرام گور با شتاب به دنبال قبر و مرگ می‌دوی، آگاه نیستی که مرگ نیز با شتاب به دنبال توست.

نکته ادبی: بهرام گور شخصیتی اساطیری است که در پی شکار به مرگ رسید.

شمشیر جهان کند مینماند تا مستی و خواب تواش فسانست

شمشیر زمانه همیشه تیز و برنده است، اما مستی و غفلتِ تو باعث می‌شود که آن را نادیده بگیری و گمان کنی که این‌ها افسانه است.

نکته ادبی: شمشیر کنایه از قدرت بُرنده و اجتناب‌ناپذیر مرگ است.

بس قافلهٔ گم گشته است از آنروز کاین گمشده، سالار کاروانست

از آن روزی که این جهانِ گمشده، سالارِ کاروانِ هستی شد، قافله‌های بسیاری راه خود را گم کرده‌اند.

نکته ادبی: گم‌گشته اشاره به سرگردانی انسان در دنیاست.

بس آدمیان پای بند دیوند بسیار سر اینجا بر آستانست

بسیاری از انسان‌ها اسیر دیوهای نفسانی هستند و سر بسیاری در اینجا به خاک مذلت افتاده است.

نکته ادبی: دیو استعاره از امیال و وسوسه‌های درونی است.

از پای در افتد به نیمهٔ راه آن رفته که بی توشه و توانست

کسی که بدون توشه و توان در این مسیر گام برداشته است، ناچار در میانه راه از پا در می‌آید.

نکته ادبی: توشه کنایه از علم و عمل صالح است.

زین تیره تن، امید روشنی نیست جانست چراغ وجود، جانست

از این کالبد تیره و مادی امید روشنایی نیست؛ چراغ وجود انسان، همان جان و روح اوست.

نکته ادبی: تیره تن استعاره از جسم خاکی است.

شادابی شاخ و شکوفه در باغ هنگام گل از سعی باغبانست

اگر شاخه‌ها و شکوفه‌ها در باغ شاداب‌اند، به دلیل سعی و تلاش باغبان است.

نکته ادبی: باغبان استعاره از تدبیر و تلاش خردمندانه است.

دل را ز چه رو شوره زار کردی خارش بکن ایدوست، بوستانست

ای دوست، چرا دلت را به شوره‎زار تبدیل کرده‌ای؟ خارها را از آن بیرون بکش که دلت می‌تواند بوستانی آباد باشد.

نکته ادبی: شوره‎زار استعاره از دلی است که خالی از فضیلت است.

خون خورده و رخسار کرده رنگین این لعل که اندر حصار کانست

این لعل زیبایی که در حصار کان جای دارد، به بهای خون‌خوردن‌ها و رنج‌کشیدن‌های بسیار، رنگین شده است.

نکته ادبی: لعل استعاره از گوهر وجود انسان و کمالات انسانی است.

آری، سمن و لاله روید از خاک تا ابر بهاری گهر فشانست

آری، وقتی ابر بهاری گوهرافشانی می‌کند (باران می‌بارد)، از خاک، گل‌های سمن و لاله می‌روید.

نکته ادبی: گهر افشانی استعاره از باریدن باران است.

در کیسهٔ خود بین که تا چه داری گیرم که فلان گنج از فلانست

در کیسه خودت نگاه کن که چه داری، فرض کن که گنج‌های دیگران به دیگران تعلق دارد.

نکته ادبی: کیسه کنایه از دستاوردها و دارایی‌های معنوی فرد است.

ز اسرار حقیقت مپرس کاین راز بالاتر از اندیشه و گمانست

از اسرار هستی نپرس، چرا که این راز از اندیشه و گمانِ عقلِ ناقصِ ما فراتر است.

نکته ادبی: حقیقت اشاره به ذات الهی و اسرار آفرینش دارد.

ای چشمهٔ کوچک بچشم فکرت بحریست که بی کنه و بی کرانست

ای که این حقیقت در چشم فکر تو، چشمه‌ای کوچک به نظر می‌رسد، در واقع دریایی است بی‌انتها و بی‎کران.

نکته ادبی: بحر (دریا) استعاره از بزرگی و عمق حقایق هستی است.

اینجا نرسد کشتئی بساحل گر زانکه هزارانش بادبانست

اگر هزاران بادبان هم داشته باشی، باز هم در این دریای اسرار، هیچ کشتی‌ای به ساحل مقصود نمی‌رسد.

نکته ادبی: ساحل استعاره از رسیدن به درک کامل حقایق است.

بر پر که نگردد بلند پرواز مرغیکه درین پست خاکدانست

آن مرغی که در این خاکدانِ پست گرفتار است، بال و پری برای پرواز بلند ندارد.

نکته ادبی: خاکدان کنایه از دنیای مادی و دنیای دون است.

گرگ فلک آهوی وقت را خورد در مطبخ ما مشتی استخوانست

گرگِ فلک آهوی زمانه را می‌درد و در سفره ما جز مشتی استخوان باقی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: گرگ کنایه از تقدیرِ مخرب و بی‌رحم است.

اندیشه کن از باز، ای کبوتر هر چند تو را عرصه آسمانست

ای کبوتر، از بازِ شکاری اندیشه کن (برحذر باش)، هرچند که تمام آسمان در اختیار توست.

نکته ادبی: باز کنایه از بلا و مرگ است که در کمین جان انسان است.

جز گرد نکوئی مگرد هرگز نیکی است که پاینده در جهانست

جز در مسیر نیکی و کار خیر قدم نگذار، چرا که تنها نیکی است که در این جهان ماندگار است.

نکته ادبی: پاینده به معنای باقی و ماندگار است.

گر عمر گذاری به نیکنامی آنگاه تو را عمر جاودانست

اگر عمرت را با نیک‌نامی سپری کنی، آنگاه به عمر جاودان دست یافته‌ای.

نکته ادبی: عمر جاودان کنایه از ماندگاری نام نیک است.

در ملک سلیمان چرا شب و روز دیوت بسر سفره میهمانست

چرا در وجودِ تو (که ملک سلیمان است)، دیوهای نفسانی بر سر سفره وجودت مهمان و مسلط هستند؟

نکته ادبی: ملک سلیمان استعاره از کالبد و روح انسان است.

پیوند کسی جوی کاشنائی است اندوه کسی خور که مهربانست

با کسی پیوند دوستی برقرار کن که اهل صلح و آشنایی است و غمِ کسی را بخور که مهربان است.

نکته ادبی: آشنایی کنایه از دوستیِ پاک و صادقانه است.

مگذار که میرد ز ناشتائی جان را هنر و علم همچو نانست

اجازه نده که جانت از بی‌دانشی و بی‌هنری بمیرد؛ دانش و هنر برای جان، همانند نان برای جسم ضروری است.

نکته ادبی: ناشتایی استعاره از بی‌بهره بودن از علم و فضیلت است.

فضل است چراغی که دلفروزست علم است بهاری که بی خزانست

فضل و دانش چراغی است که دل را روشن می‌کند و علمی که توأم با فضیلت باشد، بهاری است که هرگز خزان ندارد.

نکته ادبی: چراغ کنایه از هدایتگریِ دانش است.

چوگان زن، تا بدستت افتد این گوی سعادت که در میانست

گوی سعادت در میانه میدان است، پس تو چوگان‌زنی کن (تلاش کن) تا آن را به دست آوری.

نکته ادبی: چوگان و گوی استعاره از تلاش و رسیدن به مقصود است.

چون چیره بدین چار دیو گردد آنکس که چنین بیدل و جبانست

کسی که بزدل و ترسو است، چگونه می‌تواند بر این چهار دیو (امیال نفسانی) چیره شود؟

نکته ادبی: چهار دیو می‌تواند اشاره به چهار دشمن نفس (خشم، شهوت، آز، غرور) باشد.

گر پنبه شوی، آتشت زمین است ور مرغ شوی، روبهت زمانست

اگر مانند پنبه نرم و ضعیف باشی، زمین (دنیا) مانند آتش تو را می‌سوزاند و اگر مانند مرغ پرواز کنی، روزگار مانند روباه تو را شکار می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلی برای بیان آسیب‌پذیری در برابر تقدیر.

بس تیرزنان را نشانه کردست این تیر که در چلهٔ کمانست

این تیر که در کمان تقدیر است، بسیاری از تیراندازان ماهر را نشانه‌گذاری کرده و از پای درآورده است.

نکته ادبی: تیر کنایه از حوادثِ مرگبارِ روزگار است.

در لقمهٔ هر کس نهفته سنگی بر خوان قضا آنکه میزبانست

در سفره‌ای که قضا و قدر میزبان آن است، در لقمه هر کس سنگی (مشکلی) نهفته است.

نکته ادبی: سنگ کنایه از رنج و محنتِ پنهان در امور دنیاست.

یکرنگی ناپایدار گردون کم عمرتر از صرصر و دخانست

یکرنگی و ثباتِ روزگار از صدای باد و دود هم کوتاه‌عمرتر و ناپایدارتر است.

نکته ادبی: صرصر به معنای باد سخت و ویرانگر است.

فرصت چو یکی قلعه ایست ستوار عقل تو بر این قلعه مرزبانست

فرصت مانند قلعه‌ای مستحکم است و عقل تو مرزبان و نگهبان این قلعه است.

نکته ادبی: قلعه استعاره از عمر و لحظاتِ گذرای زندگی است.

کالا مخر از اهرمن ازیراک هر چند که ارزان بود گرانست

از شیطان (یا هوای نفس) هیچ کالایی خریداری نکن، چرا که هرچند ارزان به نظر برسد، بسیار گران و پرهزینه است.

نکته ادبی: اهرمن استعاره از نفسِ اماره است.

آن زنده که دانست و زندگی کرد در پیش خردمند، زنده آنست

آن کسی که حقیقت را شناخت و درست زندگی کرد، از نظر خردمندان، تنها اوست که واقعاً زنده است.

نکته ادبی: زنده بودن در اینجا به معنای بیداریِ معنوی است.

آن کو بره راست میزند گام هر جا که برد رخت، کامرانست

آن کسی که در مسیر درستِ حق گام برمی‌دارد، هر جا که بار سفر ببندد، کامروا و موفق است.

نکته ادبی: رخت بستن کنایه از طی کردن مسیر زندگی است.

بازیچهٔ طفلان خانه گردد آن مرغ که بی پر چو ماکیانست

مرغی که مانند ماکیان بی‌پرواز باشد، در نهایت بازیچه دست کودکان خانه می‌شود (خوار می‌گردد).

نکته ادبی: ماکیان کنایه از انسان‌های زبون و بی‌همت است.

آلوده کنی خاطر و ندانی کالایش دل، پستی روانست

خاطرت را آلوده به گناه می‌کنی و نمی‌دانی که این کالایِ دل، پستیِ روان را به همراه دارد.

نکته ادبی: کالای دل استعاره از داشته‌های معنوی است.

هیزم کش دیوان شدن زبونیست روزی خور دونان شدن هوانست

هیزم‌کشی برای دیوان (پیروی از بدان) عین پستی است و روزی‌خواری نزدِ فرومایگان، خواری و حقارت است.

نکته ادبی: هیزم‌کش بودن کنایه از خدمت به ناحق و بدی است.

ننگ است بخواری طفیل بودن مانند مگس هر کجا که خوانست

ننگ است که با خواری طفیلیِ دیگران باشی، مانند مگسی که هر جا سفره‌ای باشد، بر آن می‌نشیند.

نکته ادبی: مگس کنایه از انسان‌های وابسته و دون‌همت است.

این سیل که با کوه می ستیزد بیغ افکن بسیار خانمانست

این سیلاب که با کوه سرِ ستیز دارد، ویران‌کننده خانمان‌های بسیاری است.

نکته ادبی: سیل استعاره از حوادثِ ویرانگرِ ناگهانی است.

بندیش ز دیوی که آدمی روست بگریز ز نقشی که دلستانست

از آن دیوی که در چهره آدمی است برحذر باش و از آن نقشی که دلرباست اما فریبنده، فرار کن.

نکته ادبی: آدمی‌رو استعاره از منافقان و فریبکاران است.

در نیمهٔ شب، نالهٔ شباویز کی چون نفس مرغ صبح خوانست

ناله جغد در نیمه شب کجا و نفسِ خوشِ مرغِ سحرخوان (مرغ حق) کجا؟ (اولی غم‌انگیز و دومی امیدبخش است).

نکته ادبی: شباویز استعاره از ناامیدی و ناله شبانه است.

از منقبت و علم، نیم ارزن ارزنده تر از گنج شایگانست

اندکی منقبت و دانش، از گنج‌های پادشاهان نیز ارزشمندتر است.

نکته ادبی: ارزن کنایه از مقدار ناچیز است.

کردار تو را سعی رهنمونست گفتار تو را عقل ترجمانست

اعمال و رفتارهای تو نیازمندِ اراده و کوششِ هدفمند است تا در مسیرِ درست هدایت شوند؛ همچنین سخنانِ تو نیز باید با تکیه بر عقل و اندیشه بیان گردد تا حقیقت را به‌درستی بازتاب دهد.

نکته ادبی: استعاره از عقل به عنوان ترجمان، اشاره به نقشِ عقل در تفسیر و معنابخشیدن به زبان دارد.

عطار سپهرت زریر بفروخت بگرفتی و گفتی که زعفرانست

روزگار (چرخِ گردون) به تو به جای زعفرانِ ارزشمند، رنگِ زردِ بی‌ارزش و فریبنده (زریر) فروخت و تو از سرِ ناآگاهی آن را پذیرفتی و گمان کردی که به کالایی گران‌بها دست یافته‌ای.

نکته ادبی: زریر در متون کهن به معنای رنگ زرد یا رنگِ زردِ مضر است و در اینجا نمادِ فریب و جایگزینیِ امرِ کاذب به جای اصیل است.

در قیمت جان از تو کار خواهند این گنج مپندار رایگانست

بهایِ رسیدن به کمال و گوهرهایِ جانِ آدمی، بسیار گران است و از تو طلب می‌کنند؛ گمان مبر که این گنجِ معرفت و کمال، بی‌هیچ تلاشی به دست می‌آید.

نکته ادبی: تأکید بر سختیِ مسیرِ کمال که با واژه «قیمت جان» بیان شده است.

اطلس نتوان کرد ریسمان را این پنبه که رشتی تو، ریسمانست

تو نمی‌توانی از رشته‌های پنبه، پارچه ابریشمین (اطلس) ببافی؛ همان‌طور که با افکارِ ساده و سطحی نمی‌توان به جایگاه‌های بلندِ معنوی دست یافت و هر کاری، ابزار و لوازمِ متناسبِ خود را می‌طلبد.

نکته ادبی: استعاره از پنبه به معنایِ امور ناچیز و اطلس به معنایِ امور متعالی و ارزشمند.

ز اندام خود این تیرگی فروشوی در جوی تو این آب تا روانست

تا زمانی که عمرت باقی است و فرصت داری، تیرگی‌هایِ گناه و جهل را از وجودِ خود پاک کن، پیش از آنکه این آبِ حیات و جویبارِ عمر به پایان برسد.

نکته ادبی: تشبیه عمر به جوی آب که روان است، اشاره به سرعتِ گذرِ زمان و فرصتِ محدود دارد.

پژمان نشود ز آفتاب هرگز تا بر سر این غنچه سایبانست

غنچه‌ای که سایبانی بالایِ سر دارد، هرگز از تابشِ آفتاب پژمرده نمی‌شود؛ آدمی نیز اگر تحتِ حمایتِ عقل و ایمان باشد، از ناملایماتِ زندگی گزندی نمی‌بیند.

نکته ادبی: تمثیلِ گل و سایبان برای بیانِ ضرورتِ مراقبت و پناه جستن به حقایق برای حفظِ سلامتِ نفس.

برزیگری آموختی و کشتی این دانه زمانی که مهرگانست

تو رسمِ کشاورزی و کشت‌ورزی را آموختی و در فصلِ مهرگان (پاییز که وقتِ درو یا کشتِ برخی غلات است) دانه‌هایِ اعمالت را کاشتی؛ اکنون زمانِ نتیجه‌گیری است.

نکته ادبی: مهرگان در اینجا استعاره از فصلِ نتیجه‌گیری و بازتابِ اعمال است.

مسپار به تن کارهای جان را این بی هنر از دور پهلوانست

امورِ مربوط به تعالیِ جان و وظایفِ معنوی را به تنِ مادی مسپار؛ چرا که این کالبدِ مادی (تن) در میدانِ نبردِ حقیقت، بی‌هنر و ناتوان است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ تواناییِ جان و ناتوانیِ تن (بی‌هنریِ تن) از نگاهِ عرفانی و اخلاقی.

یاری نکند با تو خسرو عقل تا جهل بملک تو حکمرانست

تا زمانی که جهل و ناآگاهی بر قلمروِ وجودِ تو حاکم است، خردِ الهی (خسرو عقل) تو را یاری نخواهد کرد و تو را به مقصد نخواهد رساند.

نکته ادبی: استعاره از عقل به خسرو (پادشاه) نشان‌دهنده جایگاهِ بلند و فرمانروایانه عقل در وجودِ انسان است.

مزروع تو، گر تلخ یا که شیرین هنگام درو، حاصلت همانست

محصولی که کاشته‌ای، چه تلخ باشد و چه شیرین، در هنگامِ درو و جمع‌آوری، دقیقاً همان را دریافت خواهی کرد؛ نتیجه اعمالِ تو بازتابِ مستقیمِ نیت‌هایِ توست.

نکته ادبی: تلمیح به ضرب‌المثل مشهور «گندم از گندم بروید، جو ز جو».

هر نکته که دانی بگوی، پروین تا نیروی گفتار در زبانست

پروین! تا زمانی که در زبانت تواناییِ سخن گفتن هست و فرصتِ ابرازِ حقیقت را داری، هر نکته‌یِ حکیمانه و حقیقتی که می‌دانی را بازگو کن.

نکته ادبی: دعوت به مسئولیتِ اجتماعی و اخلاقیِ شاعر در ترویجِ حقیقت تا زمانی که فرصت باقی است.