خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۶۲ - باز آمدن اسکندر به روم

نظامی
بیا ساقی آن باده بردار زود که بی باده شادی نشاید نمود
به یک جرعه زان باده یاریم ده ز چنگ اجل رستگاریم ده
مژه تا به هم بر زنی روزگار به صد نیک و بد باشد آموزگار
سری را کند بر زمین پای بند سری را برآرد به چرخ بلند
درآرد ز منظر یکی را به چاه برآرد ز ماهی یکی را به ماه
کند هر زمان چند بازی بسیچ سرانجام بازیش هیچست هیچ
از این توسنی به که باشیم رام که سیلی خورد مرکب بد لگام
چو تازی فرس بدلگامی کند خر مصریان را گرامی کند
جهان در جهان خلق بسیار دید رمید از همه با کسی نارمید
جهان آن کسی راست کاندر جهان شود آگه از کار کارآگهان
گزارش چنین شد درین کارآگاه که چون زد در آن غار شه بارگاه
بسی گنج در کار آن غار کرد وزان غار شهری چو بلغار کرد
ز بلغار فرخ درآمد به روس براراست آن مرز را چون عروس
وز آنجا درآمد به دریای روم برون برد کشتی به آباد بوم
بزرگان روم آگهی یافتند سوی رایت شاه بشتافتند
به شکرانه جان را کشیدند پیش چو دیدند روی خداوند خویش
همه خاک روم از ره آورد شاه برافروخت چون شب به رخشنده ماه
چو یاقوت شد روی هر جوهری ز یاقوت ظلمات اسکندری
در آرایش آمد همه روی شهر زمین یافت از گنج پوشیده بهر
بهشتی ز هر قصری انگیختند زر و سیم را بر زمین ریختند
شکستند قفل در گنج را جهان قفل بر زد در رنج را
به برج خود آمد فروزنده ماه بسر بر چو خورشید چینی کلاه
شه از روم شد با زمین خویش بود به روم آمد از آسمان بیش بود
چو آبی که ابرش به بالا برد به باز آمدن در به دریا برد
نشست از بر تخت یونان به ناز برآسود ازان رنج و راه دراز
ز دل دامن هفت کشور گذاشت به هر کشوری نایبی برگماشت
ملوک طوایف به فرمان او کمر بسته بر عهد و پیمان او
به تشریف او سرفراز آمدند سوی کشور خویش باز آمدند
جداگانه هرکس به کبر و کشی برآورده گردن به گردن کشی
کسی گردن خود کسی را نداد به خود هر کسی گردنی برگشاد
به یاد سکندر گرفتند جام جز او هیچکس را نبردند نام
چو شه باز بر تخت یونان رسید بدو داد گنج سعادت کلید
ز دانش بسی مایها ساز کرد در حکمت ایزدی باز کرد
چو فرمان رسیدش به پیغمبری نپیچید گردن ز فرمانبری
دگر باره زاد سفر برگرفت حساب جهان گشتن از سر گرفت
دو نوبت جهان را جهاندار گشت یکی شهر و کشور یکی کوه و دشت
بدین نوبت آن بود کاباد بوم همه یک به یک دید و آمد به روم
دگر نوبت آن شد که بی راه و راه روان کرد رایت چو خورشید و ماه
چو زین بزمگه باز پرداختم شکر ریز بزمی دگر ساختم
سخنهای بزمی درین نیم درج بسی کردم از بکر اندیشه خرج
گر آن در که یک یک در او بسته ام بهر مطلعی باز پیوسته ام
به یک جای در رشته آرند باز پر از در شود رشتهٔ عقد ساز
جداگانه فهرست هر پیکری ز قانون حکمت بود دفتری
همان ساقیان و گزارشگران که بر هم نشاندم کران تا کران
نشیننده هر یک ز روی قیاس چو بر گنج گوهر نگهبان پاس
که داند چنین نقشی انگیختن بدین دلبری رنگی آمیختن
چنان بستم ابریشم ساز او که از زهره خوشتر شد آواز او
به جائی که ناراستی یافتم بر او زیور راستی بافتم
سخن کان نه بر راستی ره برد بود خوار اگر پایه بر مه برد
کجا پیش پیرای پیر کهن غلط رانده بود از درستی سخن
غلط گفته را تازه کردم طراز بدین عذر وا گفتم آن گفته باز
چو شد نیمه ای ز این بنا مهره بست مرا نیمهٔ عالم آمد به دست
دگر نیمه را گر بود روزگار چنان گویم از طبع آموزگار
که خواننده را سر برآرد ز خواب به رقص آورد ماهیان را در آب
زمانه گرم داد خواهد امان چنین آمد اندیشه را در گمان
که در باغ این نقش رومی نورد گل سرخ رویانم از خاک زرد
کنم گنجی از سفته طبع پر چو فیروزه فیروز و دری چو در
ز هر باغی آرم گلی نغز بوی ز هر گل گلابی درآرم به جوی
گر اقبال شه باشدم دستگیر سخن زود گردد گزارش پذیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات در سه بخشِ معناییِ متمایز سیر می‌کنند؛ ابتدا با نگاهی حکیمانه و عبرت‌آمیز، به بی‌ثباتی و گذرا بودنِ احوالِ جهان و چرخه‌یِ روزگار می‌پردازد که انسان را به تسلیم در برابر سرنوشت و آگاهی از حقیقت فرا می‌خواند.

سپس با تغییر لحن به روایتی حماسی، داستانِ فتوحات و آبادانی‌هایی که اسکندر در سرزمین‌های گوناگون (از بلغار تا روم) انجام می‌دهد، ترسیم می‌شود؛ روایتی که در آن، خرد و دادگریِ پادشاه در برابر هرج‌ومرج و پراکندگی قرار می‌گیرد.

در نهایت، شاعر از موضع یک هنرمند به ستایشِ کارِ خویش می‌پردازد و هنرِ سخن‌سرایی را به چیدمانِ مروارید و ساختنِ بنایی مستحکم تشبیه می‌کند؛ او تأکید دارد که کلامی که بر مدارِ راستی نباشد، حتی اگر در اوج باشد، بی‌ارزش است.

معنای روان

بیا ساقی آن باده بردار زود که بی باده شادی نشاید نمود

ای ساقی! هرچه زودتر باده را بیاور که بدون شادی و نشاط حاصل از آن، نمی‌توان در این دنیا زندگی کرد.

نکته ادبی: ساقی در اینجا نمادِ مرشد یا واسطه‌یِ فیض است. نشاید نمود به معنای سزاوار و شایسته‌ دیدن نیست.

به یک جرعه زان باده یاریم ده ز چنگ اجل رستگاریم ده

با یک جرعه از آن باده، به من یاری برسان و مرا از چنگال مرگ و سرنوشتِ محتوم رهایی ببخش.

نکته ادبی: جرعه در ادبیات عرفانی نمادی از لذتِ آنی یا آگاهیِ معنوی است.

مژه تا به هم بر زنی روزگار به صد نیک و بد باشد آموزگار

همین که پلک بر هم بزنی، روزگار با صدها پیشامد خوب و بد، به تو درسِ عبرت خواهد داد.

نکته ادبی: روزگار به عنوان آموزگار استعاره‌ای از گذرِ سریعِ زمان و تغییرِ حالات است.

سری را کند بر زمین پای بند سری را برآرد به چرخ بلند

تقدیرِ روزگار، کسی را به خاک ذلت می‌نشاند و در عین حال، فرد دیگری را به اوجِ قدرت و آسمان می‌رساند.

نکته ادبی: چرخ بلند کنایه از سپهرِ گردون و مرتبه‌یِ عالی است.

درآرد ز منظر یکی را به چاه برآرد ز ماهی یکی را به ماه

روزگار یکی را از جایگاه والایش به چاهِ افتخار سقوط می‌دهد و دیگری را از پایین‌ترین مرتبه به اوجِ عزت می‌رساند.

نکته ادبی: ماهی و ماه کنایه از حضیض و اوج است.

کند هر زمان چند بازی بسیچ سرانجام بازیش هیچست هیچ

روزگار مدام بازی‌های پیچیده‌ای انجام می‌دهد، اما در پایان، نتیجه‌یِ تمامِ این بازی‌ها هیچ‌وپوچ است.

نکته ادبی: بسیچ کردن به معنای آماده‌سازی و سامان دادن است.

از این توسنی به که باشیم رام که سیلی خورد مرکب بد لگام

بهتر است در برابر این مرکبِ چموشِ روزگار تسلیم باشیم، چرا که مرکبِ سرکش و بدلگام، سرانجام جز سیلی خوردن چیزی عایدش نمی‌شود.

نکته ادبی: توسن به معنای اسبِ سرکش و چموش است.

چو تازی فرس بدلگامی کند خر مصریان را گرامی کند

وقتی اسبِ اصیل (تازی) بدرفتاری و لجبازی کند، انسان مجبور می‌شود که خرِ مصریان را گرامی بدارد (به ناچار به موجوداتِ پست‌تر رو می‌آورد).

نکته ادبی: این بیت ضرب‌المثلی است که به جایگزینیِِ ناگزیر در شرایطِ اضطرار اشاره دارد.

جهان در جهان خلق بسیار دید رمید از همه با کسی نارمید

جهان، مردمانِ بسیاری را به خود دیده، اما از همه گریزان بوده و با هیچ‌کس آرام نگرفته است.

نکته ادبی: رمیدنِ جهان کنایه از ناپایداری و بی‌وفاییِ دنیاست.

جهان آن کسی راست کاندر جهان شود آگه از کار کارآگهان

جهان متعلق به کسی است که از رمز و رازِ کارِ آگاهان و خردمندان باخبر باشد.

نکته ادبی: کارآگاه در اینجا به معنای کسی است که به رازِ هستی آگاهی دارد.

گزارش چنین شد درین کارآگاه که چون زد در آن غار شه بارگاه

در آن مکانِ رازآلود (کارآگاه) این‌گونه روایت شده که وقتی اسکندر در آن غار، اقامتگاهِ خود را بنا کرد...

نکته ادبی: بارگاه به معنای درگاهِ شاهی و محلِ استقرار است.

بسی گنج در کار آن غار کرد وزان غار شهری چو بلغار کرد

او گنج‌های فراوانی برای آبادانیِ آن غار صرف کرد و از آنجا شهری مانندِ بلغار ساخت.

نکته ادبی: بلغار در اینجا به عنوان نامِ مکانِ آباد به کار رفته است.

ز بلغار فرخ درآمد به روس براراست آن مرز را چون عروس

پس از بلغار، به سوی سرزمینِ روس حرکت کرد و آن منطقه را چنان آراست که گویی عروسی زیبا شده است.

نکته ادبی: آراستن و مانندِ عروس کردن، تشبیهی برای آبادانی و شکوه است.

وز آنجا درآمد به دریای روم برون برد کشتی به آباد بوم

از آنجا به دریای روم رفت و کشتی‌های خود را به سوی سرزمین‌های آباد هدایت کرد.

نکته ادبی: آباد بوم به معنای سرزمین‌های مسکون و آباد است.

بزرگان روم آگهی یافتند سوی رایت شاه بشتافتند

بزرگانِ روم از ورود او آگاه شدند و با شتاب به سوی پرچم و سپاهِ شاه حرکت کردند.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و نمادِ قدرتِ پادشاه است.

به شکرانه جان را کشیدند پیش چو دیدند روی خداوند خویش

وقتی چهره‌یِ فرمانروای خود را دیدند، به شکرانه‌یِ این دیدار، جانِ خود را تقدیم کردند.

نکته ادبی: جان به پیش کشیدن کنایه از ابرازِ نهایتِ وفاداری و سرسپردگی است.

همه خاک روم از ره آورد شاه برافروخت چون شب به رخشنده ماه

تمامِ سرزمینِ روم به خاطرِ قدمِ مبارکِ شاه، مانندِ شبِ تاریکی که ماه در آن می‌درخشد، روشن و پرفروغ شد.

نکته ادبی: راه آورد یا رهاورد به معنای سوغات و برکتی است که از سفر می‌آورند.

چو یاقوت شد روی هر جوهری ز یاقوت ظلمات اسکندری

روی هر فردِ اصیل و باارزشی، به خاطرِ گنجینه‌هایی که اسکندر از ظلمات آورده بود، همچون یاقوت درخشنده شد.

نکته ادبی: ظلمات اسکندری اشاره به افسانه‌یِ جست‌وجوی آب حیات در سرزمینِ تاریکی است.

در آرایش آمد همه روی شهر زمین یافت از گنج پوشیده بهر

تمامِ چهره‌یِ شهرِ روم آراسته شد و زمین به برکتِ گنج‌هایی که در آن پنهان بود، بهره‌مند گشت.

نکته ادبی: پوشیده بهر به معنای سهمی از گنج‌های پنهان است.

بهشتی ز هر قصری انگیختند زر و سیم را بر زمین ریختند

از هر قصری بهشتی ساختند و طلا و نقره را بر زمین پخش کردند.

نکته ادبی: زر و سیم در اینجا نمادِ رفاهِ عمومی و ثروتِ فراوان است.

شکستند قفل در گنج را جهان قفل بر زد در رنج را

قفل‌های درِ گنجینه‌ها را شکستند و بخشیدند، در حالی که پیش از آن، دنیا بر روی رنج و فقرِ مردم قفل زده بود.

نکته ادبی: قفل زدن بر رنج، کنایه از پایان دادن به محرومیت است.

به برج خود آمد فروزنده ماه بسر بر چو خورشید چینی کلاه

اسکندر، آن ماهِ تابان، به قلعه‌یِ خود بازگشت و کلاهی زرین و باشکوه بر سر گذاشت.

نکته ادبی: خورشید چینی کلاه کنایه از تاج و شکوهِ پادشاهی است.

شه از روم شد با زمین خویش بود به روم آمد از آسمان بیش بود

شاه از روم به سرزمینِ خودش بازگشت، اما این بار از آنچه در آسمان بود نیز فراتر و باشکوه‌تر بود.

نکته ادبی: بیش بودن به معنای فراتر رفتن از حدِ متعارف است.

چو آبی که ابرش به بالا برد به باز آمدن در به دریا برد

مانندِ آبی که ابر آن را بالا می‌برد و در بازگشت دوباره به دریا می‌ریزد، او نیز به جایگاهِ خود بازگشت.

نکته ادبی: این تشبیه به چرخه‌یِ طبیعیِ آب و بازگشت به اصل اشاره دارد.

نشست از بر تخت یونان به ناز برآسود ازان رنج و راه دراز

بر تختِ پادشاهیِ یونان با آرامش نشست و از آن همه رنج و سختیِ راهِ طولانی آسوده گشت.

نکته ادبی: به ناز نشستن کنایه از حکمرانیِ مقتدرانه و آسوده است.

ز دل دامن هفت کشور گذاشت به هر کشوری نایبی برگماشت

او از دلبستگی به هفت اقلیمِ جهان دل برید و برای هر کشوری، نایب و جانشینی گماشت.

نکته ادبی: دامن گذاشتن کنایه از رها کردن و چشم پوشیدن است.

ملوک طوایف به فرمان او کمر بسته بر عهد و پیمان او

پادشاهانِ مناطقِ مختلف، مطیعِ فرمانِ او شدند و کمر به خدمت و وفاداری به پیمانِ او بستند.

نکته ادبی: ملوک طوایف اشاره به حاکمانِ محلی است که تحتِ سیطره‌یِ او بودند.

به تشریف او سرفراز آمدند سوی کشور خویش باز آمدند

آنها با دریافتِ خلعت و جایزه از سوی او سرافراز شدند و به سرزمین‌های خود بازگشتند.

نکته ادبی: تشریف به معنای لباسِ فاخر و خلعتِ پادشاهی است.

جداگانه هرکس به کبر و کشی برآورده گردن به گردن کشی

سپس هر کدام با تکبر و غرورِ بسیار، گردن‌کشی کردند و ادعایِ استقلالِ بی‌جا نمودند.

نکته ادبی: گردن‌کشی کنایه از سرپیچی و طغیان است.

کسی گردن خود کسی را نداد به خود هر کسی گردنی برگشاد

کسی حاضر نبود از کسی دیگر پیروی کند و هر کس به نوعی خودسری می‌کرد.

نکته ادبی: گردن برگشادن کنایه از ادعایِ استقلال و نافرمانی است.

به یاد سکندر گرفتند جام جز او هیچکس را نبردند نام

همگی فقط به یادِ اسکندر جامِ باده می‌نوشیدند و جز نامِ او، نامِ هیچ‌کس دیگری را نمی‌آوردند.

نکته ادبی: به یادِ کسی جام گرفتن کنایه از بزرگداشتِ نامِ اوست.

چو شه باز بر تخت یونان رسید بدو داد گنج سعادت کلید

وقتی شاه دوباره به تختِ یونان تکیه زد، کلیدِ گنجینه‌یِ سعادت و خوشبختی را به دست گرفت.

نکته ادبی: کلیدِ گنج سعادت استعاره از بهره‌مندی از حکمت و کامیابی است.

ز دانش بسی مایها ساز کرد در حکمت ایزدی باز کرد

او به پشتوانه‌یِ دانشِ خویش، امکاناتِ بسیاری فراهم کرد و درهای حکمتِ الهی را بر خود گشود.

نکته ادبی: حکمت ایزدی نشان‌دهنده‌یِ خردمندیِ قدسیِ شاه است.

چو فرمان رسیدش به پیغمبری نپیچید گردن ز فرمانبری

وقتی فرمانِ پیامبری به او رسید، از فرمانبرداری و اجرایِ آن سر باز نزد.

نکته ادبی: این اشاره به جنبه‌یِ اسطوره‌ایِ شخصیتِ اسکندر به عنوانِ پیامبر-پادشاه است.

دگر باره زاد سفر برگرفت حساب جهان گشتن از سر گرفت

دوباره بساطِ سفر را فراهم کرد و حسابِ جهان‌گردی را از نو آغاز نمود.

نکته ادبی: زاد سفر برگرفتن کنایه از آماده‌سازی برای حرکت است.

دو نوبت جهان را جهاندار گشت یکی شهر و کشور یکی کوه و دشت

او دو بار به گشت‌ و گذار در جهان پرداخت؛ یک بار برایِ شهرها و کشورها، و بارِ دیگر برای کوه‌ها و دشت‌ها.

نکته ادبی: جهاندار گشتن به معنای سفرِ شاهانه و مدیریتِ جهان است.

بدین نوبت آن بود کاباد بوم همه یک به یک دید و آمد به روم

در نوبتِ اول، تمامِ سرزمین‌های آباد را یک‌به‌یک دید و به روم بازگشت.

نکته ادبی: آباد بوم به معنای نواحیِ مسکون و شکوفا است.

دگر نوبت آن شد که بی راه و راه روان کرد رایت چو خورشید و ماه

در نوبتِ دوم، بدونِ آنکه راهی باشد، پرچمِ خود را همچون خورشید و ماه در جهان به حرکت درآورد.

نکته ادبی: بی‌راه و راه کنایه از پیمودنِ راه‌های صعب‌العبور و ناشناخته است.

چو زین بزمگه باز پرداختم شکر ریز بزمی دگر ساختم

همان‌طور که از آن بزم و داستانِ قبلی فارغ شدم، بزمِ جدیدی از سخن‌سرایی و شعر بنا کردم.

نکته ادبی: شکر ریز بزمی کنایه از شعرِ شیرین و بدیع است.

سخنهای بزمی درین نیم درج بسی کردم از بکر اندیشه خرج

سخن‌های بزمی را در این نیمه‌یِ کتاب آوردم و تلاشِ بسیار کردم تا از اندیشه‌یِ بکر و تازه‌یِ خود استفاده کنم.

نکته ادبی: نیم درج کنایه از بخشی از کتاب یا مجموعه است.

گر آن در که یک یک در او بسته ام بهر مطلعی باز پیوسته ام

اگر آن مرواریدهایی (سخنانی) که یک‌به‌یک به رشته کشیده‌ام، برای هر مطلعی پیوند داده‌ام...

نکته ادبی: در به معنای استعاریِ کلماتِ گهربار و اشعارِ ناب است.

به یک جای در رشته آرند باز پر از در شود رشتهٔ عقد ساز

اگر دوباره آن‌ها را در یک رشته گردآوری کنیم، رشته‌یِ کلام پر از مرواریدهایِ زیبا خواهد شد.

نکته ادبی: عقد ساز اشاره به ساختنِ آرایه‌یِ کلامی و نظم‌دهی به اشعار است.

جداگانه فهرست هر پیکری ز قانون حکمت بود دفتری

هر پیکر و مضمونی که جداگانه فهرست شده، دفتری از قانونِ حکمت است.

نکته ادبی: پیکر در اینجا به معنایِ تصویرِ ذهنی و مضمونِ ادبی است.

همان ساقیان و گزارشگران که بر هم نشاندم کران تا کران

همان ساقیان و راویانِ سخنی که از کران تا کرانِ عالم بر هم نشاندم (و گرد هم آوردم)...

نکته ادبی: ساقیان در اینجا نمادِ حاملانِ کلام و معنا هستند.

نشیننده هر یک ز روی قیاس چو بر گنج گوهر نگهبان پاس

هر کدامشان بر اساسِ قیاس و منطق نشسته‌اند، درست مانندِ نگهبانی که بر گنجِ گوهر پاسبانی می‌کند.

نکته ادبی: پاسبانیِ گنج کنایه از صیانت از کلماتِ ارزشمند است.

که داند چنین نقشی انگیختن بدین دلبری رنگی آمیختن

چه کسی جز من می‌تواند چنین نقشِ زیبایی را بیافریند و با این دلبری، رنگ‌های گوناگون به سخن بزند؟

نکته ادبی: رنگ آمیختن کنایه از آرایشِ کلام و فنِ بیان است.

چنان بستم ابریشم ساز او که از زهره خوشتر شد آواز او

سازِ سخن را چنان تنظیم کردم که آوازِ آن از صدایِ زهره (سیاره‌یِ موسیقی) نیز خوش‌تر باشد.

نکته ادبی: زهره در فرهنگِ کهن، الهه‌یِ موسیقی و آواز است.

به جائی که ناراستی یافتم بر او زیور راستی بافتم

هر جا که کژی و ناراستی یافتم، بر روی آن زیورِ راستی و حقیقت را بافتم.

نکته ادبی: زیورِ راستی استعاره از آراستنِ کلام به حقیقت است.

سخن کان نه بر راستی ره برد بود خوار اگر پایه بر مه برد

سخنی که راهِ راستی را در پیش نگیرد، حتی اگر به مرتبه‌یِ بسیار والایی برسد، همچنان بی‌ارزش است.

نکته ادبی: پایه بر مه بردن کنایه از رسیدن به اوجِ شهرت و مرتبه است.

کجا پیش پیرای پیر کهن غلط رانده بود از درستی سخن

چرا که نزدِ استادِ سخن‌شناس، غلط گفتن در بابِ حقیقتِ سخن، نشانه‌یِ نادانی است.

نکته ادبی: پیرای پیر کنایه از استادِ سخن‌سنج و آزموده است.

غلط گفته را تازه کردم طراز بدین عذر وا گفتم آن گفته باز

خطاها و اشتباهات قبلی‌ام را اصلاح کردم و با این عذرخواهی و بازبینی، آن سخنان را به شکلی نو بازگو کردم.

نکته ادبی: طراز در اینجا به معنای آرایه و نقش و نگار است که کنایه از سبک و شیوه کلام است.

چو شد نیمه ای ز این بنا مهره بست مرا نیمهٔ عالم آمد به دست

هنگامی که نیمی از این بنای شعری را استوار کردم و سامان دادم، گویی نیمی از گستره جهان را به تسخیر خود درآوردم.

نکته ادبی: مهره بستن استعاره از محکم کردن و نظام بخشیدن به پایه و اساس یک بنای فکری یا ادبی است.

دگر نیمه را گر بود روزگار چنان گویم از طبع آموزگار

اگر زمانه فرصت دهد، نیمه دیگر کتاب را با چنان استادی و الهامی از قریحه ذاتی‌ام خواهم سرود که گویی آموزگارِ حقیقت است.

نکته ادبی: طبع آموزگار به معنای استعداد ذاتی و فطری است که گویی خودِ هنر، معلمِ شاعر است.

که خواننده را سر برآرد ز خواب به رقص آورد ماهیان را در آب

به‌گونه‌ای خواهم سرود که خواننده را از غفلت و خوابِ سنگینِ نادانی بیدار کند و تأثیر کلامم آن‌قدر عمیق باشد که حتی ماهیانِ ساکن آب را به رقص و شور وادارد.

نکته ادبی: این بیت دارای مبالغه‌ای هنری است که تواناییِ خارق‌العاده شاعر در برانگیختن احساسات را نشان می‌دهد.

زمانه گرم داد خواهد امان چنین آمد اندیشه را در گمان

اگر روزگار به من مهلت دهد و تقدیر با من یار باشد، چنین اندیشه‌ای در ذهن دارم که کار را به سرانجام برسانم.

نکته ادبی: گمان در اینجا به معنای تصور، خیال و طرح ذهنی است.

که در باغ این نقش رومی نورد گل سرخ رویانم از خاک زرد

که در این باغِ شعر، از خاکِ خشک و بی‌حاصل (موضوعات دشوار)، گل‌های سرخ و زیبایی از معنا و کلام برویانم.

نکته ادبی: نقش رومی نورد کنایه از نقش و نگار زیبا و دقیقِ کلام است؛ خاک زرد استعاره از مطالب خام و بی‌رمق است.

کنم گنجی از سفته طبع پر چو فیروزه فیروز و دری چو در

گنجینه‌ای از سخنانِ سنجیده و عمیق فراهم خواهم کرد که همچون فیروزه‌ای خوش‌رنگ و مرواریدی درخشان، ارزشمند و ماندگار باشد.

نکته ادبی: سفته در اینجا به معنای سوراخ‌شده (مروارید) و کنایه از سخنِ سنجیده و صیقل‌خورده است.

ز هر باغی آرم گلی نغز بوی ز هر گل گلابی درآرم به جوی

از هر باغی از دانش و حکمت، گلی خوش‌بو (مضمونی بدیع) می‌چینم و از هر گل، عصاره و گلابی معطر (حکمت ناب) به جویبارِ کلامم جاری می‌کنم.

نکته ادبی: گلاب در اینجا استعاره از عصاره و بهترین بخش از یک اثر ادبی است.

گر اقبال شه باشدم دستگیر سخن زود گردد گزارش پذیر

اگر بخت و اقبال پادشاه یاریم کند و دستم را بگیرد، این سخن و اثر به سرعت به کمال رسیده و پذیرفته می‌شود.

نکته ادبی: اقبال شه استعاره از حمایت قدرت سیاسی یا توجه شاهانه برای رونق کار هنری است.