خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۶۱ - بیرون آمدن اسکندر از ظلمات

نظامی
بیا ساقی آن می که او دلکشست به من ده که می در جوانی خوشست
مگر چون بدان می دهان تر کنم بدو بخت خود را جوان تر کنم
چو بیداری بخت شد رهنمون ز تاریکی آمد سکندر برون
چنان رهبری کردش آن مادیان که نامد چپ و راستی در میان
بر آن خط که روز نخستین گذشت چو پرگار بود آخرش بازگشت
چو اقبال شد شاه را کارساز به روشن جهان ره برون برد باز
سوی لشگر آمد عنان تافته مرادی طلب کرده نایافته
نیفتاد از ان تاب در تافتن که روزی به قسمت توان یافتن
نرنجید اگر ره به حیوان نبرد که در راه حیوان چو حیوان نمرد
چو اندوهی آمد مشو ناسپاس ز محکم تر اندوهی اندر هراس
برهنه ز صحرا به صحرا شدن به از غرقه در آب دریا شدن
برنجد سر از درد سرهای سخت نه زانسان که از زخم شمشیر و لخت
بسی کار کز کار مشکل تر است تن آسان کسی کو قوی دل تر است
چو دیدند لشگر ره آورد خویش نهادند سنگ ره آورد پیش
همه سنگها سرخ یاقوت بود کزو دیده را روشنی قوت بود
یکی را ز کم گوهری دل به درد یکی را ز بی گوهری باد سرد
پشیمان شد آنکس که باقی گذاشت پشمیان تر آنکس که خود برنداشت
چو آسود روزی دو شاه از شتاب ستد داد دیرینه از خورد و خواب
به یاد آمدش حال آن سنگ خرد که پنهان بدو آن فرشته سپرد
ترازو طلب کرد و کردش عیار ز بسیار سنگین فزون بود بار
ز مثقال بیش آمد از من گذشت بسی سنگ پرداخت از کوه و دشت
به صد مرد گپانی افراختند درو سنگ و هم سنگش انداختند
فزون آمد از وزن صد پاره کوه ز بر سختنش هر کس آمد ستوه
شنیدم که خضر آمد از دورو گفت که این سنگ را خاک سازید جفت
کفی خاک با او چو کردند یار به هم سنگیش راست آمد عیار
شه آگاه شد زان نمودار نغز که خاکست و خاکش کند سیر مغز
یکی روز با خاصگان سپاه چو مینو یکی مجلس آراست شاه
کمر بر کلاه فریدون کشید سر تخت بر تاج گردون کشید
غلامان زرین کمر گرد تخت چو سیمین ستون گرد زرین درخت
همه تاجداران روی زمین در آن پایه چون سایه زانو نشین
ز هر شیوه ای کان بود دلپذیر سخن می شد از گردش چرخ پیر
ز تاریکی و آب حیوان بسی سخن در سخن می شد از هر کسی
که گر زیر تاریکی آن آب هست شتابنده را چون نیاید بدست
وگر نیست آن آب در تیره خاک چرا نامش از نامها نیست پاک
درین باره میشد سخنهای نغز کزو روشنائی درآید به مغز
ز پیران آن مرز بیگانه بوم چنین گفت پیری به دارای روم
که شاه جهانگیر آفاق گرد که چون آسمان شد ولایت نورد
گر از بهر آن جوید آب حیات که از پنجهٔ مرگ یابد نجات
در این بوم شهریست آباد و بس که هرگز نمیرد در او هیچکس
کشیده در آن شهر کوهی بلند شده مردم شهر ازو شهر بند
بهر مدتی بانگی آید ز کوه که آید نیوشنده را زان شکوه
بخواند ز مردم یکی را به نام که خیز ای فلان سوی بالا خرام
نیوشنده زان بانگ فرمان پذیر نگردد یکی لحظه آرام گیر
ز پستی کند سوی بالا شتاب بپرسندگان زو نیاید جواب
پس کوه خارا شود ناپدید کس این بند را می نداند کلید
گر از مرگ خواهد تن شه امان بدان شهر باید شدن بی گمان
شه از گفت آن مرد دانش بسیچ فرو ماند بر جای خود پیچ پیچ
به کار آزمائی دلش تیز شد در آن عزم رایش سبک خیز شد
بفرمود کز زیرکان سپاه تنی چند را سر درآید به راه
در آن منزل آرامگاه آورند سخن را درستی به شاه آورند
به اندرزشان گفت از آواز کوه نباید که جنبد کسی زین گروه
اگر نام پیدا کند یا نشان بران گفته گردند دامن فشان
مگر چون شود راه پاسخ دراز برون آید از زیر آن پرده راز
نصیحت پذیران به اندرز شاه سوی شهر پوشیده جستند راه
در آن شهر با فرخی تاختند به جایی خوش آرامگه ساختند
خبرهای شهر آشکار و نهفت چنان بود کان پیر پیشینه گفت
به هر وقتی آوازی از کوهسار رسیدی به نام یکی زان دیار
نیوشنده چون نام خود یافتی به رغبت سوی کوه بشتافتی
چنان در دویدن شدی ناصبور کزان ره نگشتی به شمشیر دور
رقیبان شه چارها ساختند نواهای آن پرده نشناختند
چو گردون گردنده لختی بگشت فلک منزلی چند راه در نوشت
ز پیکان شه گردش روزگار یکی را به رفتن شد آموزگار
از آن راز جویان پنهان پژوه یکی را به خود خواند هاتف ز کوه
به تک خاست آنکس که بشنید نام سوی هاتف کوه شد شادکام
گرفتند یاران زمامش به چنگ که در پویه بنمای لختی درنگ
نباید که پوینده شیدا شود مگر راز این پرده پیدا شود
شتابنده را زان نمی داشت سود فغان می زد و طیرگی می نمود
نمی گفت چیزی که آید به کار به رفتن شده چون فلک بی قرار
رهانید خود را به صد زرق و زور شد آواره ز ایشان چو پرنده مور
بماندند یاران ازو در شگفت وزو هر کسی عبرتی برگرفت
که زیرکتر ما در این ترکتاز نگر چون شد از ما و نگشاد راز
براین نیز چون مدتی در گذشت بتابید خورشید بر کوه و دشت
به یاری دگر نیز نوبت رسید شد او نیز در نوبتی ناپدید
قدر مایه مردم که ماندند باز نخواندند یک حرف ازان لوح راز
هراسنده گشتند از آن داوری که کس را نکرد آسمان یاوری
ز بی راهی خود به راه آمدند وز آن شهر نزدیک شاه آمدند
نمودند حالت که از ما بسی سوی کوه شد باز نامد کسی
نه هنگام رفتن درنگی نمود نه امید باز آمدن نیز بود
ندانیم کاواز آن پرده چیست نوازنده ساز آن پرده کیست
چو ما راه آن پره نشناختیم از آن پرده اینک برون تاختیم
ز ما چند کس کرد بر کوه ساز نیامد یکی بانگ از آن کوه باز
چو دیدیم کایشان گرفتند کوه گرفتیم دشت آمدیم این گروه
چنین است خود گنبد تیز گشت گهی کوه گیرند ازو گاه دشت
سکندر چو راز رقیبان شنید رهی دید باز آمدش ناپدید
بدان راهش آنگه نیاز آمدی کزو یک تن رفته باز آمدی
ز حیرت در آن کار سرگشته ماند که عنوان آن نامه را کس نخواند
خبر داشت کان رفتن ناگهان کسی راست کو را سر آید جهان
مثل زد که هر کس که او زاد مرد ز چنگ اجل هیچکس جان نبرد
چو با گور گیران ندارند زور به پای خود آیند گوران به گور
گه تیر خوردن عقاب دلیر به پر خود آید ز بالا به زیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات برگرفته از داستان اسکندرنامه، روایتگر جست‌وجوی بشر برای دست‌یابی به جاودانگی و رویارویی او با تقدیر و مفاهیم متافیزیکی است. شاعر در این فضای حماسی و حکمی، بر این نکته تأکید دارد که امیال انسانی، به‌ویژه حرص و آز، در برابر عظمت هستی و مشیت الهی ناچیزند و هر تلاشی برای فرار از مرگ یا کسب دانش مطلق، با موانعی روبروست که تنها با حکمت و پذیرش حقیقت قابل درک است.

در لایه‌های عمیق‌تر، داستان سنگ و خاک، تمثیلی از پایان‌ناپذیری حرص آدمی است که تنها با خاکِ گور و مرگ سیراب می‌شود. شاعر با پیوند زدنِ اسطوره آب حیات با افسانه‌ی شهری که در آن مرگ معنایی دیگر دارد، خواننده را به تأمل در ماهیت ناپایدار زندگی و بیهودگیِ جدال با قضا و قدر دعوت می‌کند.

معنای روان

بیا ساقی آن می که او دلکشست به من ده که می در جوانی خوشست

ای ساقی، آن شرابی را که دلربا و مست‌کننده است به من بده، زیرا لذت بردن از شراب در دوران جوانی بسیار دلپذیر است.

نکته ادبی: دلکش در اینجا به معنای فریبنده و جذاب است؛ استعاره از شور و حال جوانی.

مگر چون بدان می دهان تر کنم بدو بخت خود را جوان تر کنم

شاید با نوشیدن آن شراب و تر کردن لب‌ها، بتوانم بخت و اقبال خود را دوباره جوان و تازه کنم.

نکته ادبی: مگر در اینجا به معنای امید و آرزو است؛ تر کردن دهان کنایه از نوشیدن شراب.

چو بیداری بخت شد رهنمون ز تاریکی آمد سکندر برون

هنگامی که بختِ بیدار و خوش‌اقبالی راهنمای اسکندر شد، او توانست از ظلمات و تاریکی‌ها به سلامت بیرون بیاید.

نکته ادبی: بیداری بخت نمادِ یاری الهی یا خوش‌شانسیِ فردی در رسیدن به مقصود است.

چنان رهبری کردش آن مادیان که نامد چپ و راستی در میان

آن اسب (مادیان) چنان او را هدایت کرد که حتی لحظه‌ای از مسیر اصلی منحرف نشد و راه را به درستی پیمود.

نکته ادبی: مادیان در اینجا نمادِ هدایتگر و وسیله‌ای برای عبور از موانع دشوار است.

بر آن خط که روز نخستین گذشت چو پرگار بود آخرش بازگشت

مسیر بازگشت اسکندر دقیقاً همان راهی بود که هنگام رفتن پیموده بود؛ گویی مانند پرگار، نقطه پایان بر نقطه آغاز منطبق شد.

نکته ادبی: پرگار استعاره از دایره‌وار بودنِ سرنوشت و بازگشت به جایگاه نخستین است.

چو اقبال شد شاه را کارساز به روشن جهان ره برون برد باز

وقتی اقبال و بخت با پادشاه همراه شد، او توانست از آن دنیای تاریک دوباره به سوی روشنایی راه یابد.

نکته ادبی: اقبال به معنای خوش‌بختی و پیروزی است؛ کارساز بودنِ اقبال، کنایه از فراهم شدن اسباب موفقیت است.

سوی لشگر آمد عنان تافته مرادی طلب کرده نایافته

شاه در حالی که افسار اسب را به سمت لشکر می‌کشید بازگشت، در حالی که به آن هدف اصلی (آب حیات) نرسیده بود.

نکته ادبی: عنان تافتن کنایه از تغییر مسیر یا بازگشتن است؛ مراد نایافته کنایه از شکست در مأموریت است.

نیفتاد از ان تاب در تافتن که روزی به قسمت توان یافتن

او از اینکه به آن هدف نرسیده بود، دچار ناامیدی و شکست نشد، چرا که معتقد بود هر چیزی زمانِ مقدر و قسمتِ مشخصی دارد.

نکته ادبی: تافتن در اینجا به معنای بازگشتن و بی‌تابی کردن است.

نرنجید اگر ره به حیوان نبرد که در راه حیوان چو حیوان نمرد

اگر او نتوانست به آب حیات دست یابد، ناراحت نشد، زیرا لااقل در این مسیر سرگردان نماند و از پا در نیامد.

نکته ادبی: حیوان در اینجا اشاره به آب حیات است؛ پارادوکس ظریفی میان نرسیدن به آب حیات و نمردن در راه وجود دارد.

چو اندوهی آمد مشو ناسپاس ز محکم تر اندوهی اندر هراس

وقتی اندوهی به سراغت آمد ناسپاسی نکن، زیرا همیشه اندوه بزرگ‌تر و سخت‌تری وجود دارد که باید از آن ترسید.

نکته ادبی: نصیحتی اخلاقی درباره صبر و شکیبایی در برابر ناملایمات.

برهنه ز صحرا به صحرا شدن به از غرقه در آب دریا شدن

سرگردانی و بی‌خانمانی در بیابان بهتر از آن است که در دریای مشکلات غرق شوی.

نکته ادبی: تمثیل مقایسه میان سختی‌های قابل تحمل و نابودی مطلق.

برنجد سر از درد سرهای سخت نه زانسان که از زخم شمشیر و لخت

آدمی از دردهای روحی و فکری بیش از دردهای جسمانی مانند زخم شمشیر رنج می‌برد.

نکته ادبی: لخت در متون کهن گاه به معنای زخم یا آسیب آمده است.

بسی کار کز کار مشکل تر است تن آسان کسی کو قوی دل تر است

کارهای بسیاری وجود دارد که از کارهای سختِ ظاهری دشوارترند، اما کسی که دلی قوی و اراده‌ای محکم دارد، در این کارها تن‌آسانی نمی‌کند.

نکته ادبی: تن آسان بودن به معنای راحت‌طلبی است.

چو دیدند لشگر ره آورد خویش نهادند سنگ ره آورد پیش

وقتی سربازان غنایم و سوغاتِ مسیر را دیدند، همان سنگ‌های مسیر را به عنوان ارزشمندترین ره آورد پیش رو نهادند.

نکته ادبی: ره آورد به معنای سوغات یا دستاورد سفر است.

همه سنگها سرخ یاقوت بود کزو دیده را روشنی قوت بود

همه آن سنگ‌ها یاقوت‌های سرخ و درخشانی بودند که چشم را خیره می‌کرد و به آن روشنی و توان می‌بخشید.

نکته ادبی: قوتِ چشم کنایه از نیروی بینایی است.

یکی را ز کم گوهری دل به درد یکی را ز بی گوهری باد سرد

عده‌ای از اینکه گوهر کمتری برداشته بودند ناراحت بودند و عده‌ای دیگر به خاطر نداشتن گوهر، آه و حسرت می‌کشیدند.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از آهِ حسرت و ناامیدی است.

پشیمان شد آنکس که باقی گذاشت پشمیان تر آنکس که خود برنداشت

آن‌کس که سنگ کمی جمع کرده بود پشیمان شد، اما پشیمانیِ کسی که هیچ سنگی برنداشته بود، بسیار بیشتر بود.

نکته ادبی: تضاد میان حسرتِ کم و حسرتِ نبودِ مطلق.

چو آسود روزی دو شاه از شتاب ستد داد دیرینه از خورد و خواب

وقتی پادشاه پس از شتاب و تلاش بسیار، مدتی استراحت کرد، به فکر جبرانِ فرصت‌های از دست رفته (خورد و خواب) افتاد.

نکته ادبی: دادِ دیرینه ستدن کنایه از جبران مافات یا به دست آوردن آنچه از دست رفته است.

به یاد آمدش حال آن سنگ خرد که پنهان بدو آن فرشته سپرد

ناگهان آن سنگ کوچکی را به یاد آورد که فرشته (خضر) پنهانی به او سپرده بود.

نکته ادبی: فرشته در اینجا استعاره از خضر پیامبر یا راهنمای الهی است.

ترازو طلب کرد و کردش عیار ز بسیار سنگین فزون بود بار

ترازو خواست و سنگ را وزن کرد؛ مشاهده کرد که وزنِ آن از سنگ‌های بسیارِ دیگر سنگین‌تر است.

نکته ادبی: عیار کردن به معنای وزن کردن و سنجیدن ارزش است.

ز مثقال بیش آمد از من گذشت بسی سنگ پرداخت از کوه و دشت

وزن آن از مثقال و حدِ اندازه‌گیری گذشت و با استفاده از سنگ‌های بسیارِ موجود در کوه و دشت هم وزن نشد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن سنگینیِ نمادینِ طمع.

به صد مرد گپانی افراختند درو سنگ و هم سنگش انداختند

صد مرد را گماشتند تا با ترازوی بزرگ (گپانی) آن را وزن کنند، هرچه سنگ در کفه ترازو ریختند، فایده نداشت.

نکته ادبی: گپانی نوعی ترازوی بزرگ برای وزن‌های سنگین است.

فزون آمد از وزن صد پاره کوه ز بر سختنش هر کس آمد ستوه

وزن سنگ از وزن صد کوه هم بیشتر آمد و همه کسانی که در تلاش برای وزن کردن آن بودند، عاجز و درمانده شدند.

نکته ادبی: ستوه شدن به معنای به تنگ آمدن و عاجز شدن است.

شنیدم که خضر آمد از دورو گفت که این سنگ را خاک سازید جفت

شنیدم که خضر از دور آمد و گفت: این سنگ را با خاک هم‌وزن کنید (تا تعادل برقرار شود).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل معروف که چشمِ طمعِ انسان تنها با خاکِ گور پر می‌شود.

کفی خاک با او چو کردند یار به هم سنگیش راست آمد عیار

وقتی مشتی خاک را در کفه ترازو ریختند، وزن آن با سنگ برابر شد و عیارِ آن درست درآمد.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ بیهودگیِ طمع و فانی بودن انسان.

شه آگاه شد زان نمودار نغز که خاکست و خاکش کند سیر مغز

شاه از این ماجرای شگفت‌انگیز فهمید که این سنگ همان حرص و طمع است که تنها با خاک گور ارضا می‌شود.

نکته ادبی: نمودار نغز به معنای نشانه‌ی حکمت‌آمیز است.

یکی روز با خاصگان سپاه چو مینو یکی مجلس آراست شاه

روزی پادشاه با بزرگان و نزدیکان سپاهش، مجلسی باشکوه مانند بهشت آراست.

نکته ادبی: مینو استعاره از بهشت و مکان بسیار زیبا و باشکوه است.

کمر بر کلاه فریدون کشید سر تخت بر تاج گردون کشید

شکوه مجلس به قدری بود که گویی تاج و تخت اسکندر بر تاج فریدون و حتی آسمان برتری یافته بود.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن اوجِ قدرت و جلال.

غلامان زرین کمر گرد تخت چو سیمین ستون گرد زرین درخت

غلامانی با کمرهای زرین در اطراف تخت ایستاده بودند که مانند ستون‌های سیمین در کنار درخت زرین می‌درخشیدند.

نکته ادبی: تشبیه غلامان به ستون‌های نقره‌ای.

همه تاجداران روی زمین در آن پایه چون سایه زانو نشین

تمام پادشاهان روی زمین در برابر شکوه او مانند سایه‌ای مطیع، دوزانو نشسته بودند.

نکته ادبی: کنایه از تسلط اسکندر بر تمام حاکمان زمان.

ز هر شیوه ای کان بود دلپذیر سخن می شد از گردش چرخ پیر

درباره هر موضوع دلپذیری، صحبت‌ها و گفتگوهایی در آن مجلس به میان آمد.

نکته ادبی: چرخ پیر استعاره از روزگار یا گردش زمانه است.

ز تاریکی و آب حیوان بسی سخن در سخن می شد از هر کسی

همه افراد درباره موضوعِ تاریکی و آب حیات صحبت می‌کردند و پرسش‌هایی مطرح می‌شد.

نکته ادبی: آب حیوان نمادِ جاودانگی و عمر ابدی است.

که گر زیر تاریکی آن آب هست شتابنده را چون نیاید بدست

می‌گفتند اگر آن آب حیات در دلِ آن تاریکی وجود دارد، چرا افرادِ شتابنده و جوینده به آن نمی‌رسند؟

نکته ادبی: طرح پرسشی وجودی درباره دست‌نیافتنی بودنِ سعادتِ ابدی.

وگر نیست آن آب در تیره خاک چرا نامش از نامها نیست پاک

و اگر آن آب وجود ندارد، چرا نام آن در میان نام‌ها و افسانه‌ها تا این حد مشهور و باقی است؟

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان اسطوره و واقعیت.

درین باره میشد سخنهای نغز کزو روشنائی درآید به مغز

در این باره گفتگوهای هوشمندانه و نغزی در می‌گرفت که باعث روشنایی فکر و عقل می‌شد.

نکته ادبی: روشنایی به مغز آمدن کنایه از آگاهی و خردمندی است.

ز پیران آن مرز بیگانه بوم چنین گفت پیری به دارای روم

پیری از آن سرزمین غریب و ناشناخته به پادشاهِ روم گفت:

نکته ادبی: دارای روم اشاره به اسکندر است که در برخی متون او را از تبار روم می‌دانستند.

که شاه جهانگیر آفاق گرد که چون آسمان شد ولایت نورد

ای پادشاهِ جهانگیر و پهناور که همچون آسمان بر همه سرزمین‌ها احاطه داری.

نکته ادبی: ولایت نورد استعاره از جهانگرد یا کسی که سرزمین‌ها را فتح می‌کند.

گر از بهر آن جوید آب حیات که از پنجهٔ مرگ یابد نجات

اگر به دنبال آب حیات می‌گردی تا از دست مرگ رهایی یابی و جان سالم به در ببری.

نکته ادبی: پنجه مرگ استعاره از اجل است.

در این بوم شهریست آباد و بس که هرگز نمیرد در او هیچکس

در این سرزمین شهری آباد وجود دارد که بسیار عجیب است و هیچ‌کس در آن نمی‌میرد.

نکته ادبی: توصیفِ مکانی اساطیری و خیالی.

کشیده در آن شهر کوهی بلند شده مردم شهر ازو شهر بند

در آن شهر کوه بلندی وجود دارد که مردم شهر را در میان گرفته و عملاً آن‌ها را در شهر محبوس کرده است.

نکته ادبی: شهر بند بودن کنایه از گرفتار بودن در مکانی خاص است.

بهر مدتی بانگی آید ز کوه که آید نیوشنده را زان شکوه

هر چند وقت یک‌بار صدایی (بانگی) از آن کوه شنیده می‌شود که لرزه بر اندام شنونده می‌اندازد.

نکته ادبی: شکوه در اینجا به معنای هیبت و عظمت ترسناک است.

بخواند ز مردم یکی را به نام که خیز ای فلان سوی بالا خرام

آن صدا یکی از اهالی شهر را به نام می‌خواند و می‌گوید: برخیز و به سوی بالای کوه بیا.

نکته ادبی: استعاره از احضارِ مرگ یا ندای سرنوشت.

نیوشنده زان بانگ فرمان پذیر نگردد یکی لحظه آرام گیر

کسی که آن بانگ را می‌شنود، چنان مطیع می‌شود که لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: فرمان‌پذیری انسان در برابرِ اجل.

ز پستی کند سوی بالا شتاب بپرسندگان زو نیاید جواب

از قسمت‌های پایین شهر به سوی بالا می‌دود و دیگر هیچ پاسخی به پرسش‌کنندگان نمی‌دهد.

نکته ادبی: توصیفِ غیبت و فنا شدن فرد.

پس کوه خارا شود ناپدید کس این بند را می نداند کلید

سپس آن کوه سنگی (خارا) ناپدید می‌شود و کسی کلیدِ این راز را نمی‌داند.

نکته ادبی: ابهام در داستان، تاکید بر نفوذناپذیریِ مرگ.

گر از مرگ خواهد تن شه امان بدان شهر باید شدن بی گمان

اگر شاه واقعاً به دنبال امان از مرگ است، بی‌گمان باید به آن شهر سفر کند.

نکته ادبی: توصیه‌ای وسوسه‌انگیز اما خطرناک.

شه از گفت آن مرد دانش بسیچ فرو ماند بر جای خود پیچ پیچ

شاه از شنیدن این سخنِ دانا، دچار تردید و آشفتگی شد و در جای خود میخکوب ماند.

نکته ادبی: پیچ‌پیچ ماندن کنایه از حیرت و سردرگمی است.

به کار آزمائی دلش تیز شد در آن عزم رایش سبک خیز شد

میل و اشتیاقش برای آزمودن این ماجرا بیشتر شد و تصمیم گرفت که هرچه سریع‌تر اقدام کند.

نکته ادبی: به کار آزمایی دل تیز شدن کنایه از مشتاقِ تجربه شدن است.

بفرمود کز زیرکان سپاه تنی چند را سر درآید به راه

دستور داد تا گروهی از زیرکان و عاقلانِ سپاه آماده شوند و به راه بیفتند.

نکته ادبی: زیرکان به معنای افراد هوشمند و کارآزموده.

در آن منزل آرامگاه آورند سخن را درستی به شاه آورند

تا به آن محلِ آرامگاه بروند و حقیقت را برای شاه آشکار کنند.

نکته ادبی: منزل آرامگاه استعاره از مقصدِ نهایی یا مکانِ ناشناخته‌ی مرگ.

به اندرزشان گفت از آواز کوه نباید که جنبد کسی زین گروه

پادشاه به یارانش سفارش کرد که وقتی آوازی از کوه بلند شد، نباید هیچ‌کس از این گروه به آن توجه کند یا تکان بخورد.

نکته ادبی: «اندرز» در اینجا به معنای نصیحت و «جنبیدن» به معنای حرکت کردن و توجه نشان دادن است.

اگر نام پیدا کند یا نشان بران گفته گردند دامن فشان

اگر کسی نام یا نشانی از خود در آن آوا شنید، نباید با اشتیاق و دامن‌کشان (شتابان) به سوی آن ندا برود.

نکته ادبی: «دامن‌فشان» کنایه از شتاب و بی‌قراری برای رسیدن به مقصود است.

مگر چون شود راه پاسخ دراز برون آید از زیر آن پرده راز

مگر اینکه راهِ فهمیدنِ حقیقتِ آن صدا بسیار طولانی شود و رازِ آن پرده کم‌کم آشکار گردد.

نکته ادبی: «پرده» استعاره از حجابِ میان دنیای ما و عالم غیب است.

نصیحت پذیران به اندرز شاه سوی شهر پوشیده جستند راه

پذیرندگانِ پندِ شاه، به توصیه‌ی او عمل کردند و مخفیانه به سمت شهر راهی شدند.

نکته ادبی: «پوشیده» در اینجا قید است به معنای نهان و پنهانی.

در آن شهر با فرخی تاختند به جایی خوش آرامگه ساختند

آن‌ها وارد شهر شدند و در جایگاهی خوش و مناسب، اقامتگاهی برای خود بنا کردند.

نکته ادبی: «فرخی» در اینجا به معنای خوش‌یمنی و مساعد بودنِ شرایط است.

خبرهای شهر آشکار و نهفت چنان بود کان پیر پیشینه گفت

اخبارِ آن شهر، چه پنهان و چه آشکار، دقیقاً همان‌گونه بود که پیرِ دانا (پیش‌گو) گفته بود.

نکته ادبی: «پیشینه» به معنای قدیمی و کسی که پیش از این آگاهی داشته است.

به هر وقتی آوازی از کوهسار رسیدی به نام یکی زان دیار

هرچند وقت یک‌بار، آوازی از کوه بلند می‌شد که نامِ یکی از اهالی آن دیار را صدا می‌زد.

نکته ادبی: «کوهسار» یعنی کوهستان و کوهپایه.

نیوشنده چون نام خود یافتی به رغبت سوی کوه بشتافتی

هرکس که آن صدا را می‌شنید و نامِ خود را در آن می‌یافت، با اشتیاقِ تمام به سمت کوه می‌دوید.

نکته ادبی: «نیوشنده» یعنی شنونده؛ واژه‌ای کهن در زبان فارسی.

چنان در دویدن شدی ناصبور کزان ره نگشتی به شمشیر دور

آن فرد در دویدن چنان بی‌صبر و قرار می‌شد که حتی با تهدید به شمشیر هم نمی‌شد او را از رفتن بازداشت.

نکته ادبی: «ناصبور» صفت برای فردی است که عنان اختیار از کف داده است.

رقیبان شه چارها ساختند نواهای آن پرده نشناختند

رقیبانِ پادشاه چاره‌اندیشی کردند، اما باز هم نتوانستند ماهیتِ آن صدای عجیب و سازِ آن پرده را درک کنند.

نکته ادبی: «پرده» در اینجا به معنای نغمه و آواز است (تناسب با واژه نوا).

چو گردون گردنده لختی بگشت فلک منزلی چند راه در نوشت

زمان اندکی گذشت و فلکِ گردان، مسیری را طی کرد و مدتی سپری شد.

نکته ادبی: «گردون» استعاره از آسمان و چرخِ روزگار است.

ز پیکان شه گردش روزگار یکی را به رفتن شد آموزگار

از میانِ همراهانِ پادشاه، گذرِ زمان باعث شد تا یکی از آن‌ها نیز راهیِ آن کوه شود.

نکته ادبی: «پیکانِ شه» کنایه از قضا و قدرِ الهی یا اراده‌ی پادشاه است که در اینجا به معنایِ سرنوشتِ مقدر است.

از آن راز جویان پنهان پژوه یکی را به خود خواند هاتف ز کوه

از میانِ آن رازجویان که همیشه در جست‌وجوی پنهانی‌ها بودند، هاتفی (صدایی غیبی) از کوه یکی را به سوی خود فرا خواند.

نکته ادبی: «هاتف» به معنای ندا دهنده‌ی غیبی است.

به تک خاست آنکس که بشنید نام سوی هاتف کوه شد شادکام

کسی که نامش را شنید، با شتاب برخاست و با شادمانی به سمت کوه راه افتاد.

نکته ادبی: «تک» در اینجا به معنای دویدن و شتافتن است.

گرفتند یاران زمامش به چنگ که در پویه بنمای لختی درنگ

یارانش دست او را گرفتند و مهارش کردند تا در دویدن کمی درنگ کند.

نکته ادبی: «زمام» به معنای مهار و «پویه» به معنای دویدن است.

نباید که پوینده شیدا شود مگر راز این پرده پیدا شود

می‌گفتند نباید این رهرو این‌چنین شیدا و بی‌خود شود، مگر اینکه رازِ آن صدا کشف شود.

نکته ادبی: «شیدا» به معنای دیوانه و بی‌قرار است.

شتابنده را زان نمی داشت سود فغان می زد و طیرگی می نمود

اما این نصیحت‌ها برای آن فردِ شتاب‌زده سودی نداشت؛ او فقط فریاد می‌زد و سرگشتگی و پریشانی‌اش نمایان بود.

نکته ادبی: «طیرگی» به معنای تیرگیِ عقل، حیرت و سرگشتگی است.

نمی گفت چیزی که آید به کار به رفتن شده چون فلک بی قرار

او حرفِ منطقی و کارسازی نمی‌زد و مانندِ فلک، در حرکت و بی‌قرار بود.

نکته ادبی: تشبیه به فلک برای نشان دادن حرکتِ دائم و خارج از کنترلِ اوست.

رهانید خود را به صد زرق و زور شد آواره ز ایشان چو پرنده مور

او با ترفند و نیرنگ از دستِ یارانش رها شد و مانند مورچه‌ای که آواره می‌شود، از پیشِ آن‌ها گریخت.

نکته ادبی: «زرق» به معنای نیرنگ و فریب است.

بماندند یاران ازو در شگفت وزو هر کسی عبرتی برگرفت

یاران از کارِ او در شگفت ماندند و هرکس از این اتفاق درسی گرفت.

نکته ادبی: «عبرت» گرفتن در اینجا به معنای پندآموزی از سرنوشتِ دیگران است.

که زیرکتر ما در این ترکتاز نگر چون شد از ما و نگشاد راز

می‌گفتند: او که زیرک‌ترینِ ما در این سفر بود، ببین چگونه از دست رفت و هیچ رازی هم برای ما فاش نکرد.

نکته ادبی: «ترکتاز» استعاره از سفر یا تاخت و تاز در مسیرِ زندگی است.

براین نیز چون مدتی در گذشت بتابید خورشید بر کوه و دشت

مدتی دیگر سپری شد و خورشید بارها بر کوه و دشت تابید (یعنی زمان بیشتری گذشت).

نکته ادبی: عبارت «بتابید خورشید» کنایه‌ای شاعرانه برای گذشتِ ایام است.

به یاری دگر نیز نوبت رسید شد او نیز در نوبتی ناپدید

نوبت به نفرِ دیگری رسید و او نیز در زمانی کوتاه ناپدید شد.

نکته ادبی: «ناپدید» شدن در اینجا کنایه از مرگ یا زوال است.

قدر مایه مردم که ماندند باز نخواندند یک حرف ازان لوح راز

مردمی که باقی مانده بودند، هیچ بهره‌ای از آن رازِ نهفته در کوه نبردند.

نکته ادبی: «لوحِ راز» استعاره از کتابِ سرنوشت است.

هراسنده گشتند از آن داوری که کس را نکرد آسمان یاوری

از آن داوریِ عجیب ترسیدند، چرا که آسمان (روزگار) به هیچ‌کس یاری نمی‌رساند.

نکته ادبی: «داوری» در اینجا به معنای حکمِ قضا و قدر است.

ز بی راهی خود به راه آمدند وز آن شهر نزدیک شاه آمدند

آن‌ها که مسیر را گم کرده بودند، دوباره به راهِ اصلی بازگشتند و به نزدِ پادشاه آمدند.

نکته ادبی: «بی‌راهی» کنایه از گمراهی و دور شدن از حقیقت است.

نمودند حالت که از ما بسی سوی کوه شد باز نامد کسی

ماجرا را برای شاه تعریف کردند که از میان ما، افراد زیادی به سوی کوه رفتند و هیچ‌کس برنگشت.

نکته ادبی: «حالت» به معنای وضعیت و شرحِ ماجراست.

نه هنگام رفتن درنگی نمود نه امید باز آمدن نیز بود

آن‌ها نه در رفتن درنگی می‌کردند و نه امیدی به بازگشت‌شان بود.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌اختیاریِ افراد در برابر دعوتِ مرگ.

ندانیم کاواز آن پرده چیست نوازنده ساز آن پرده کیست

ما نمی‌دانیم آن آواز چیست و چه کسی آن ساز را می‌نوازد.

نکته ادبی: ابهام در ماهیتِ هستی و مرگ که از عقلِ بشر پنهان است.

چو ما راه آن پره نشناختیم از آن پرده اینک برون تاختیم

چون ما راهِ درکِ آن پرده (نغمه) را نیافتیم، از آنجا دور شدیم و بیرون آمدیم.

نکته ادبی: «پرده» در اینجا ایهام دارد: هم به معنای پرده‌ی موسیقی و هم به معنای حجابِ اسرار.

ز ما چند کس کرد بر کوه ساز نیامد یکی بانگ از آن کوه باز

چند نفر از ما هم تلاشی کردند تا به کوه بروند، اما هیچ پاسخی از کوه دریافت نکردند.

نکته ادبی: «ساز» به معنای آمادگی و اقدام کردن است.

چو دیدیم کایشان گرفتند کوه گرفتیم دشت آمدیم این گروه

وقتی دیدیم که آن‌ها (رفتگان) کوه را انتخاب کردند، ما دشت را برگزیدیم و به این سو آمدیم.

نکته ادبی: انتخابِ ماندن در دشت، کنایه از تمایل به زندگیِ دنیوی و گریز از مرگ است.

چنین است خود گنبد تیز گشت گهی کوه گیرند ازو گاه دشت

روزگار (گنبدِ گردون) این‌گونه است که گاهی کوه را نصیبِ آدمیان می‌کند و گاهی دشت را.

نکته ادبی: «گنبدِ تیزگشت» استعاره از آسمانِ متحرک و بی‌قرار است.

سکندر چو راز رقیبان شنید رهی دید باز آمدش ناپدید

اسکندر وقتی ماجرای یارانش را شنید، فهمید که راهی وجود دارد اما او آن را نمی‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ اسکندر در حلِ معمای مرگ.

بدان راهش آنگه نیاز آمدی کزو یک تن رفته باز آمدی

آن راه زمانی برایش ارزش داشت که کسی از آن مسیر رفته و دوباره بازگشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تجربه مرگ برای زندگان ممکن نیست.

ز حیرت در آن کار سرگشته ماند که عنوان آن نامه را کس نخواند

اسکندر از این ماجرا حیران و سرگشته ماند، چرا که هیچ‌کس نتوانست عنوان و ماهیتِ آن نامه (معمای هستی) را بخواند.

نکته ادبی: «عنوانِ نامه» استعاره از معنای زندگی و مرگ است.

خبر داشت کان رفتن ناگهان کسی راست کو را سر آید جهان

او می‌دانست که آن رفتن‌های ناگهانی، سرنوشتِ کسی است که عمرش به پایان رسیده باشد.

نکته ادبی: «سر آمدنِ جهان» کنایه از مرگ است.

مثل زد که هر کس که او زاد مرد ز چنگ اجل هیچکس جان نبرد

ضرب‌المثلی است که هرکس به این دنیا آمد، سرانجام مرگ او را از پا درمی‌آورد و کسی نمی‌تواند از چنگالِ اجل بگریزد.

نکته ادبی: «اجل» به معنای مرگِ حتمی است.

چو با گور گیران ندارند زور به پای خود آیند گوران به گور

وقتی در برابرِ مرگ (گور) ناتوان باشیم، خودمان با پای خود به سوی گور می‌رویم.

نکته ادبی: ایهامِ «گور»: هم به معنای گورخر (نمادِ شکار) و هم به معنای آرامگاه. این ایهام هسته اصلیِ آرایه ادبی این بیت است.

گه تیر خوردن عقاب دلیر به پر خود آید ز بالا به زیر

همان‌طور که عقابِ قدرتمند وقتی تیر می‌خورد، با پرِ خودش (که مسببِ سقوطش شده) از آسمان به زمین می‌افتد.

نکته ادبی: این تشبیه کنایه از آن است که عاملِ مرگ یا سقوطِ انسان، اغلب در درونِ خودِ اوست.