خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۶۰ - رفتن اسکندر به ظلمات

نظامی
بیا ساقی آن خاک ظلمات رنگ بجوی و بیار آب حیوان به چنگ
بدان آب روشن نظر کن مرا وزین زندگی زنده تر کن مرا
درین فصل فرخ ز نو تا کهن ز تاریخ دهقان سرایم سخن
گزارنده دهقان چنین درنوشت که اول شب ازماه اردی بهشت
سکندر به تاریکی آورد رای که خاطر ز تاریکی آید بجای
نبینی کزین قفل زرین کلید به تاریکی آرند جوهر پدید
کسی کاب حیوان کند جای خویش سزد گر حجابی برآرد ز پیش
نشینندهٔ حوضهٔ آبگیر ز نیلی حجابی ندارد گزیر
سکندر چو آهنگ ظلمات کرد عنایت به ترک مهمات کرد
عنان کرد سوی سیاهی رها نهان شد چو مه در دم اژدها
چنان داد فرمان در آن راه نو که خضر پیمبر بود پیشرو
شتابنده خنگی که در زیر داشت بدو داد کو زهره شیر داشت
بدان تا بدان ترکتازی کند سوی آب خور چاره سازی کند
یکی گوهرش داد کاندر مغاک به آب آزمودن شدی تابناک
بدو گفت کاین راه را پیش و پس تویی پیش رو نیست پیش از تو کس
جریده به هرسو عنان تاز کن به هشیار مغزی نظر باز کن
کجا آب حیوان برآرد فروغ که رخشنده گوهر نگوید دروغ
بخور چون تو خوردی به نیک اختری نشان ده مرا تا ز من برخوری
به فرمان او خضر خضرا خرام به آهنگ پیشینه برداشت گام
ز هنجار لشگر به یک سو فتاد نظرها به همت ز هر سو گشاد
چو بسیار جست آب را در نهفت نمی شد لب تشنه با آب جفت
فروزنده گوهر ز دستش بتافت فرو دید خضر آنچه می جست یافت
پدید آمد آن چشمهٔ سیم رنگ چو سیمی که پالاید از ناف سنگ
نه چشمه که آن زین سخن دور بود وگر بود هم چشمهٔ نور بود
ستاره چگونه بود صبحگاه چنان بود اگر صبح باشد پگاه
به شب ماه ناکاسته چون بود چنان بود اگر مه به افزون بود
ز جنبش نبد یک دم آرام گیر چو سیماب بردست مفلوج پیر
ندانم که از پاکی پیکرش چو مانندگی سازم از جوهرش
نیاید ز هر جوهر آن نور و تاب هم آتش توان خواند یعنی هم آب
چو با چشمهٔ خضر آشنائی گرفت بدو چشم او روشنایی گرفت
فرود آمد و جامه برکند چست سر و تن بدان چشمهٔ پاک شست
وزو خورد چندانکه بر کار شد حیات ابد را سزاوار شد
همان خنگ را شست و سیراب کرد می ناب در نقرهٔ ناب کرد
نشست از بر خنگ صحرا نورد همی داشت دیده بدان آب خورد
که تا چون شه آید به فرخنگی بگوید که هان چشمهٔ زندگی
چو در چشمه یک چشم زد بنگرید شد آن چشمه از چشم او ناپدید
بدانست خضر از سر آگهی که اسکندر از چشمه ماند تهی
ز محرومی او نه از خشم او نهان گشت چون چشمه از چشم او
در این داستان رومیان کهن به نوعی دگر گفته اند این سخن
که الیاس با خضر همراه بود در آن چشمه کو بر گذرگاه بود
چوبا یکدگر هم درود آمدند بدان آب چشمه فرود آمدند
گشادند سفره بران چشمه سار که چشمه کند خورد را خوشگوار
بران نان کو بویاتر از مشک بود نمک یافته ماهیی خشک بود
ز دست یکی زان دو فرخ همال درافتاد ماهی در آب زلال
بسیچنده در آب پیروزه رنگ بسیچید تا ماهی آرد به چنگ
چو ماهی به چنگ آمدش زنده بود پژوهنده را فال فرخنده بود
بدانست کان چشمهٔ جان فرای به آب حیات آمدش رهنمای
بخورد آب حیوان به فرخندگی بقای ابد یافت در زندگی
همان یار خود را خبردار کرد که او نیز خورد آب ازان آب خورد
شگفتی نشد کاب حیوان گهر کند ماهی مرده را جانور
شگفتی در آن ماهی مرده بود که بر چشمهٔ زندگی ره نمود
ز ماهی و آن آب گوهر فشان دگر داد تاریخ تازی نشان
که بود آب حیوان دگر جایگاه مجوسی و رومی غلط کرد راه
گر آبیست روشن در این تیره خاک غلط کردن آبخوردش چه باک
چو الیاس و خضر آب خور یافتند از آن تشنگان روی برتافتند
ز شادابی کام آن سرگذشت یکی شد به دریا یکی شد به دشت
ز یک چشمه رویا شده دانه شان دو چشمه شده آسیا خانه شان
سکندر به امید آب حیات همی کرد در رنج و سختی ثبات
سر خویش را سبزی از چشمه جست که سیراب تر سبزی از چشمه رست
چهل روز در جستن چشمه راند بر او سایه نفکند و در سایه ماند
مگر کرمیی در دل تنگ داشت که بر چشمه و سایه آهنگ داشت
ز چشمه نه سایه رسد بلکه نور ولی کم بود چشمه از سایه دور
اگر چشمه با سایه بودی صواب کجا سایه با چشمهٔ آفتاب
چو چشمه ز خورشید شد خوشگوار چرا زیرسایه شدآن چشمه سار
بلی چشمه را سایه بهتر ز گرد کزان هست شوریده زین هست سرد
فرو ماند خسرو در آن سایگاه چو سایه شده روز بر وی سیاه
به امید آن کاب حیوان خورد که هر کس که بینی غم جان خورد
از آن ره که او عمر پرداز گشت چو نومید شد عاقبت بازگشت
در آن غم که تدبیر چون آورد کز آن سایه خود را برون آورد
سروشی در آن راهش آمد به پیش بمالید بر دست او دست خویش
جهان گفت یکسر گرفتی تمام نئی سیر مغز از هوسهای خام
بدو داد سنگی کم از یک پشیز که این سنگرا دار با خود عزیز
در آن کوش از این خانهٔ سنگ بست که همسنگ این سنگی آری بدست
همانا کز آشوب چندین هوس به هم سنگ او سیر گردی و بس
ستد سنگ ازو شهریار جهان سپارندهٔ سنگ از او شد نهان
شتابنده می شد در آن تیرگی خطر در دل و در نظر خیرگی
یکی هاتف از گوشه آواز داد که روزی به هر کس خطی باز داد
سکندر که جست آب حیوان ندید نجسته به خضر آب حیوان رسید
سکندر به تاریکی آرد شتاب ره روشنی خضر یابد بر اب
به حلوا پزی صد کس آتش کند به حلوا دهان را یکی خوش کند
دگر هاتفی گفت کای اهل روم فروزنده ریگیست این ریگ بوم
پشیمان شود هر که بردارش پشیمان تر آنکس که بگذاردش
ازان هر کس افکند در رخت خویش به اندازهٔ طالع و بخت خویش
شگفتی بسی دید شه در نهفت که نتوان ازان ده یکی باز گفت
حدیث سرافیل و آوای صور نگفتم که ده میشد از راه دور
چو گوینده دیگر آن کان گشاد اساسی دگر باره نتوان نهاد
چو با چشمه شه آشنائی نیافت سوی چشمهٔ روشنایی شتافت
سپه نیز بر حکم فرمان شاه به باز آمدن برگرفتند راه
همان پویه در راه نوشد که بود همان مادیان پیشرو شد که بود
چهل روز دیگر چو رفت از شمار پدید آمد آن تیرگی را کنار
برون آمد از زیر ابر آفتاب ز بی آبی اندام خسرو در آب
دوید از پس آنچه روزی نبود چو روزی نباشد دویدن چه سود
به دنبال روزی چه باید دوید تو بنشین که خود روزی آید پدید
یکی تخم کارد یکی بدرود همایون کسی کاین سخن بشنود
نشاید همه کشتن از بهر خویش که روزی خورانند از اندازه بیش
ز باغی که پیشینگان کاشتند پس آیندگان میوه برداشتند
چو کشته شد از بهر ما چند چیز ز بهر کسان ما بکاریم نیز
چو در کشت و کار جهان بنگریم همه ده کشاورز یکدیگریم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه حکایت جستجوی دیرین بشر برای دست‌یافتن به جاودانگی است؛ داستانی که در بافتار حماسی و عرفانی، تقابل خواست بشری و اراده الهی را به تصویر می‌کشد. اسکندر، نماد قدرت مادی و پادشاهی است که به یاری خضر، به دنبال آب حیات راهی سرزمین ظلمت می‌شود، اما کامیابی از آن کسی است که شایستگی درونی یافته است.

در روایت نخست، خضر به واسطه تقدیر و پاکی باطن، به چشمه دست می‌یابد و اسکندر از این فیض محروم می‌ماند که کنایه‌ای است بر اینکه جاودانگی، نه با ابزار قدرت، که با بصیرت معنوی به دست می‌آید. در روایت دوم که با حضور الیاس همراه است، وقوع معجزه بر اثر زنده شدن ماهی، پیوند میان طبیعت و امر قدسی را نشان می‌دهد که این خود، سرآغاز رستگاری آن دو شخصیت است.

معنای روان

بیا ساقی آن خاک ظلمات رنگ بجوی و بیار آب حیوان به چنگ

ای ساقی، آن سرزمین تاریک را جست‌وجو کن و آب حیات را برای من به چنگ آور.

نکته ادبی: ظلمات‌رنگ کنایه از سرزمین تاریک و ناشناخته است.

بدان آب روشن نظر کن مرا وزین زندگی زنده تر کن مرا

به آن آب درخشان برای من نگاه کن و مرا از این زندگانی، به زندگانی جاودان برسان.

نکته ادبی: زنده کردن در اینجا کنایه از بخشیدن حیات ابدی است.

درین فصل فرخ ز نو تا کهن ز تاریخ دهقان سرایم سخن

در این فصل زیبا، داستان را از تاریخ کهن دهقانان برایتان روایت می‌کنم.

نکته ادبی: دهقان در متون قدیمی به معنای تاریخ‌نگار و راوی سنت‌های ایرانی است.

گزارنده دهقان چنین درنوشت که اول شب ازماه اردی بهشت

راوی تاریخ چنین نوشت که در شب نخست از ماه اردیبهشت، ماجرا آغاز شد.

نکته ادبی: گزارنده به معنای روایت‌کننده است.

سکندر به تاریکی آورد رای که خاطر ز تاریکی آید بجای

اسکندر تصمیم گرفت به تاریکی وارد شود، زیرا معتقد بود که حقیقتِ امور در تاریکی روشن می‌شود.

نکته ادبی: خاطر به معنای ذهن و اندیشه است.

نبینی کزین قفل زرین کلید به تاریکی آرند جوهر پدید

مگر نمی‌بینی که در دل تاریکی، جوهر و حقیقتِ چیزها پدیدار می‌شود؟

نکته ادبی: قفل زرین کنایه از خورشید یا منبع نور در تاریکی است.

کسی کاب حیوان کند جای خویش سزد گر حجابی برآرد ز پیش

کسی که می‌خواهد آب حیات را بیابد، سزاوار است که با حجاب و پرده‌ای از تاریکی مواجه شود.

نکته ادبی: حجاب در اینجا اشاره به عالم غیب دارد.

نشینندهٔ حوضهٔ آبگیر ز نیلی حجابی ندارد گزیر

کسی که در حوضه‌ی این آبگیر جای دارد، ناچار است با پرده‌ای نیلی و تاریک روبرو باشد.

نکته ادبی: نیلی کنایه از آسمان یا فضای تاریک و غیبی است.

سکندر چو آهنگ ظلمات کرد عنایت به ترک مهمات کرد

هنگامی که اسکندر عزم ورود به ظلمات کرد، از امور دیگر چشم پوشید و تنها بر این کار تمرکز کرد.

نکته ادبی: ترک مهمات به معنای رها کردن کارهای مهم دیگر است.

عنان کرد سوی سیاهی رها نهان شد چو مه در دم اژدها

اسکندر به سمت سیاهی حرکت کرد و مانند ماه که در دهان اژدها پنهان می‌شود، ناپدید شد.

نکته ادبی: دم اژدها کنایه از گرفتگی ماه یا تیرگیِ مطلق است.

چنان داد فرمان در آن راه نو که خضر پیمبر بود پیشرو

اسکندر چنان دستوری داد که خضرِ پیامبر پیشرویِ سپاه باشد.

نکته ادبی: خضر پیمبر اشاره به شخصیت اسطوره‌ای خضر دارد.

شتابنده خنگی که در زیر داشت بدو داد کو زهره شیر داشت

اسب تندرویی را که داشت، به خضر بخشید؛ اسبی که دلی به شجاعت شیر داشت.

نکته ادبی: خنگ به معنای اسب سپید است.

بدان تا بدان ترکتازی کند سوی آب خور چاره سازی کند

تا خضر بتواند با آن اسب تندرو، چاره‌ای برای رسیدن به آب حیات بیاندیشد.

نکته ادبی: ترکتازی کنایه از سرعت در حرکت است.

یکی گوهرش داد کاندر مغاک به آب آزمودن شدی تابناک

اسکندر سنگی قیمتی به او داد که در تاریکی و در کنار آب، درخشان می‌شد.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال یا جای عمیق و تاریک است.

بدو گفت کاین راه را پیش و پس تویی پیش رو نیست پیش از تو کس

اسکندر به او گفت که در این راه تو پیشرو هستی و هیچ‌کس جلوتر از تو نیست.

نکته ادبی: تکرار واژه پیش برای تاکید بر جایگاه خضر است.

جریده به هرسو عنان تاز کن به هشیار مغزی نظر باز کن

سریع و تنها حرکت کن و با هوشیاری کامل همه جا را زیر نظر داشته باش.

نکته ادبی: جریده به معنای سبک‌بار و تنها بودن است.

کجا آب حیوان برآرد فروغ که رخشنده گوهر نگوید دروغ

جایی که آب حیات می‌درخشد، گوهرِ درخشان حقیقت را آشکار می‌کند و دروغ نمی‌گوید.

نکته ادبی: دروغ نگفتنِ گوهر کنایه از واقع‌نمایی آن است.

بخور چون تو خوردی به نیک اختری نشان ده مرا تا ز من برخوری

اگر به سعادت رسیدی و از آن آب نوشیدی، مرا هم خبر کن تا از تو بهره‌مند شوم.

نکته ادبی: نیک‌اختری به معنای خوش‌اقبالی است.

به فرمان او خضر خضرا خرام به آهنگ پیشینه برداشت گام

خضر با فرمان او و با گام‌های استوار، همان‌طور که قبلاً برنامه داشت، به راه افتاد.

نکته ادبی: خضرا‌خرام اشاره به سبزپوشی و سیرتِ نیکوی خضر دارد.

ز هنجار لشگر به یک سو فتاد نظرها به همت ز هر سو گشاد

او از سپاه جدا شد و با همت بلندش، همه جا را زیر نظر گرفت.

نکته ادبی: هنجار در اینجا به معنای نظم و روالِ سپاه است.

چو بسیار جست آب را در نهفت نمی شد لب تشنه با آب جفت

هرچقدر در آن سیاهی جست‌وجو کرد، به آب نرسید و تشنه ماند.

نکته ادبی: نهفت به معنای جای پنهان است.

فروزنده گوهر ز دستش بتافت فرو دید خضر آنچه می جست یافت

گوهرِ در دستش درخشید و خضر آنچه را که به دنبالش بود، دید.

نکته ادبی: فرو دیدن به معنای پایین نگریستن یا به دقت دیدن است.

پدید آمد آن چشمهٔ سیم رنگ چو سیمی که پالاید از ناف سنگ

چشمه‌ای نقره‌فام پدیدار شد، مانند نقره‌ای که از دل سنگ خالص شده باشد.

نکته ادبی: سیم‌رنگ کنایه از رنگ نقره‌ای و درخشان آب است.

نه چشمه که آن زین سخن دور بود وگر بود هم چشمهٔ نور بود

آن چشمه نبود، بلکه نوری بود که از آن سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: تمثیلی برای ماهیت غیرمادی آب حیات.

ستاره چگونه بود صبحگاه چنان بود اگر صبح باشد پگاه

مانند ستاره‌ای بود که در سپیده‌دم می‌درخشد؛ آن‌گونه بود اگر صبح زود باشد.

نکته ادبی: پگاه به معنای سحرگاه است.

به شب ماه ناکاسته چون بود چنان بود اگر مه به افزون بود

مانند ماهِ شب چهارده بود، اگر ماه در حالِ افزون شدن و کامل شدن باشد.

نکته ادبی: ماه ناکاسته کنایه از ماهِ کامل است.

ز جنبش نبد یک دم آرام گیر چو سیماب بردست مفلوج پیر

از شدت حرکت و جنبش آرام نداشت، مانند جیوه که در دست فرد فلج می‌لرزد.

نکته ادبی: سیماب به معنای جیوه است که حرکتِ بسیار دارد.

ندانم که از پاکی پیکرش چو مانندگی سازم از جوهرش

نمی‌دانم از پاکی و درخشندگی‌اش آن را به چه چیزی تشبیه کنم.

نکته ادبی: پیکر در اینجا به معنای ذات و ماهیت است.

نیاید ز هر جوهر آن نور و تاب هم آتش توان خواند یعنی هم آب

هر گوهری آن نور را ندارد، آن چشمه هم آتش بود و هم آب.

نکته ادبی: اشاره به تناقضِ ماهیت آب حیات که هم‌زمان سوزاننده و زنده کننده است.

چو با چشمهٔ خضر آشنائی گرفت بدو چشم او روشنایی گرفت

وقتی خضر با چشمه آشنا شد، چشمانش نیز روشنایی یافت.

نکته ادبی: روشنایی یافتن چشمان کنایه از بصیرت و آگاهی است.

فرود آمد و جامه برکند چست سر و تن بدان چشمهٔ پاک شست

فورا فرود آمد، لباس‌هایش را کند و سر و تن خود را در آن چشمه شست.

نکته ادبی: چست به معنای چابک و سریع است.

وزو خورد چندانکه بر کار شد حیات ابد را سزاوار شد

به قدری از آن آب نوشید که شایسته زندگی ابدی شد.

نکته ادبی: حیات ابد اشاره به جاودانگی دارد.

همان خنگ را شست و سیراب کرد می ناب در نقرهٔ ناب کرد

همان اسب خود را نیز با آن آب شست و سیراب کرد.

نکته ادبی: نقره ناب کنایه از زلالی آب است.

نشست از بر خنگ صحرا نورد همی داشت دیده بدان آب خورد

بر اسب صحرانورد نشست و همچنان چشمش به آب بود.

نکته ادبی: صحرا‌نورد وصفی برای اسب تندرو است.

که تا چون شه آید به فرخنگی بگوید که هان چشمهٔ زندگی

تا وقتی اسکندر آمد، به او نشان دهد که این همان چشمه زندگی است.

نکته ادبی: فرخنگی کنایه از خجستگی و مبارک بودن است.

چو در چشمه یک چشم زد بنگرید شد آن چشمه از چشم او ناپدید

همین که خضر نگاهش را گرداند، چشمه از نظرش غیب شد.

نکته ادبی: یک چشم زدن کنایه از لحظه‌ای کوتاه است.

بدانست خضر از سر آگهی که اسکندر از چشمه ماند تهی

خضر از سرِ آگاهی فهمید که اسکندر قسمت نبوده که به آب حیات برسد.

نکته ادبی: تهی ماندن کنایه از بی‌نصیب ماندن است.

ز محرومی او نه از خشم او نهان گشت چون چشمه از چشم او

چشمه به خاطر محرومیت اسکندر غیب شد، نه به خاطر خشم خضر.

نکته ادبی: اسناد فعل به چشمه برای نشان دادنِ امرِ غیبی است.

در این داستان رومیان کهن به نوعی دگر گفته اند این سخن

رومیان در این داستان، روایت دیگری هم دارند.

نکته ادبی: رومیان در اینجا به منابع تاریخی کهن اشاره دارد.

که الیاس با خضر همراه بود در آن چشمه کو بر گذرگاه بود

اینکه الیاس نیز با خضر همراه بود و هر دو به آن چشمه رسیدند.

نکته ادبی: الیاس نام پیامبری دیگر در اساطیر است.

چوبا یکدگر هم درود آمدند بدان آب چشمه فرود آمدند

وقتی با هم به آنجا رسیدند، کنار چشمه فرود آمدند.

نکته ادبی: فرود آمدن به معنای اتراق کردن است.

گشادند سفره بران چشمه سار که چشمه کند خورد را خوشگوار

سفره‌ای کنار چشمه باز کردند تا غذا بخورند.

نکته ادبی: سفره گشودن کنایه از آماده شدن برای غذا خوردن است.

بران نان کو بویاتر از مشک بود نمک یافته ماهیی خشک بود

نان خوش‌بویی داشتند و ماهی خشکی که نمک‌سود شده بود.

نکته ادبی: مشک نماد رایحه خوش است.

ز دست یکی زان دو فرخ همال درافتاد ماهی در آب زلال

در حین خوردن، ماهی از دست یکی از آن‌ها در آب افتاد.

نکته ادبی: فرخ همال اشاره به دو شخصیت هم‌سفر است.

بسیچنده در آب پیروزه رنگ بسیچید تا ماهی آرد به چنگ

یکی از آن‌ها تلاش کرد تا ماهی را از آب بگیرد.

نکته ادبی: پیروزه رنگ صفتی برای آب زلال است.

چو ماهی به چنگ آمدش زنده بود پژوهنده را فال فرخنده بود

وقتی ماهی را گرفت، ماهی زنده شده بود و این فالِ نیکی بود.

نکته ادبی: پژوهنده به معنای جست‌وجوگر است.

بدانست کان چشمهٔ جان فرای به آب حیات آمدش رهنمای

فهمیدند که این همان چشمه زندگی است که به آن‌ها راه پیدا کرده است.

نکته ادبی: جان‌فزای صفتِ آب حیات است.

بخورد آب حیوان به فرخندگی بقای ابد یافت در زندگی

به خوشی از آن آب نوشیدند و به جاودانگی رسیدند.

نکته ادبی: بقای ابد همان جاودانگی است.

همان یار خود را خبردار کرد که او نیز خورد آب ازان آب خورد

آن یکی را هم خبر کرد و او نیز از آب نوشید.

نکته ادبی: یارِ خود اشاره به همراهیِ خضر و الیاس دارد.

شگفتی نشد کاب حیوان گهر کند ماهی مرده را جانور

جای تعجب نیست که آب حیات، ماهی مرده را دوباره زنده کند.

نکته ادبی: گهر در اینجا به معنای آبِ باارزش است.

شگفتی در آن ماهی مرده بود که بر چشمهٔ زندگی ره نمود

آن ماهیِ مرده، رازی شگفت در دل داشت که مسیرِ رسیدن به چشمه‌ی حیات را برای اسکندر روشن ساخت.

نکته ادبی: ماهی در اینجا نه به معنای واقعی، بلکه نمادی از هدایتگر در ظلمتِ جستجو است.

ز ماهی و آن آب گوهر فشان دگر داد تاریخ تازی نشان

از آن ماهی و آبِ حیات‌بخش که همچون گوهر می‌درخشید، تاریخِ تازه‌ای برای مردمان رقم خورد و نشانه‌ای دیگر پدیدار گشت.

نکته ادبی: گوهر فشان کنایه از ارزش والای آب حیات است.

که بود آب حیوان دگر جایگاه مجوسی و رومی غلط کرد راه

حقیقت این بود که محلِ چشمه‌ی حیات جایی دیگر بود و پیروانِ ادیان و اقوام مختلف در یافتن آن دچار اشتباه شدند.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌هایی که جستجوی خضر و اسکندر را خلط می‌کردند.

گر آبیست روشن در این تیره خاک غلط کردن آبخوردش چه باک

اگر در این خاکِ تیره و پر از ابهام، چشمه‌ای زلال یافت می‌شود، چه باک که کسی در یافتن محل دقیق آن به خطا رود؟

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای آبشخور یا محل چشمه است.

چو الیاس و خضر آب خور یافتند از آن تشنگان روی برتافتند

آن‌گاه که الیاس و خضر به آب حیات دست یافتند، از آن پس به روی دیگر تشنگانِ این راه، پشت کردند.

نکته ادبی: خضر و الیاس به عنوان نمادهای اولیاء در اینجا ذکر شده‌اند.

ز شادابی کام آن سرگذشت یکی شد به دریا یکی شد به دشت

سرنوشتِ آن دو بزرگوار پس از دستیابی به آب، متفاوت شد؛ یکی به دریا پیوست و دیگری راهی دشت شد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت مقامات عرفانی خضر و الیاس.

ز یک چشمه رویا شده دانه شان دو چشمه شده آسیا خانه شان

با اینکه سرچشمه‌ی رویا و خواستِ آنان یکی بود، اما دو مسیر متفاوت برایشان گشوده شد.

نکته ادبی: آسیا خانه به معنای جایگاه فعالیت و تأثیرگذاری آنان است.

سکندر به امید آب حیات همی کرد در رنج و سختی ثبات

اسکندر، امیدوار به یافتن آب حیات، در راهِ رسیدن به آن رنج بسیاری کشید و در تصمیم خود ثابت‌قدم بود.

نکته ادبی: ثبات داشتن به معنای پایداری و استقامت است.

سر خویش را سبزی از چشمه جست که سیراب تر سبزی از چشمه رست

او می‌خواست با آن آب، زندگیِ خود را سبز و جاویدان کند، چرا که هر چه سیراب‌تر باشد، سبزی و طراوت بیشتری می‌یابد.

نکته ادبی: سبزی استعاره از زندگی و سرزندگی است.

چهل روز در جستن چشمه راند بر او سایه نفکند و در سایه ماند

چهل روز در پی چشمه گشت، اما نه تنها به هدف نرسید، بلکه سایه‌ی آن چشمه نیز بر او نیفتاد و در همان ظلمت ماند.

نکته ادبی: سایه نفکندن کنایه از بی‌بهره ماندن از عنایت الهی است.

مگر کرمیی در دل تنگ داشت که بر چشمه و سایه آهنگ داشت

شاید اندوهی در دلِ پر از کشمکشِ او بود که باعث شد به چشمه و سایه‌ی آن، رویِ نیاز آورد.

نکته ادبی: کرمی به معنای اندیشه و وسواس ذهنی است.

ز چشمه نه سایه رسد بلکه نور ولی کم بود چشمه از سایه دور

از چشمه نباید سایه انتظار داشت، بلکه نور می‌تراود؛ اما مشکل این بود که چشمه از سایه‌ی حقیقت دور افتاده بود.

نکته ادبی: تقابل میان نور و سایه نشان‌دهنده‌ی دوری از حقیقت است.

اگر چشمه با سایه بودی صواب کجا سایه با چشمهٔ آفتاب

اگر ترکیب چشمه با سایه درست می‌بود، چرا سایه باید با چشمه‌ی خورشید و نور همراه شود؟

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی چشمه‌ی آفتاب (به معنای خورشید).

چو چشمه ز خورشید شد خوشگوار چرا زیرسایه شدآن چشمه سار

اگر آن چشمه به دلیلِ تابشِ خورشید، گوارا شده است، چرا اسکندر به دنبالِ پناه گرفتن در سایه‌ی آن است؟

نکته ادبی: تضاد میان خورشید و سایه برای نشان دادن سرگردانی اسکندر.

بلی چشمه را سایه بهتر ز گرد کزان هست شوریده زین هست سرد

در حقیقت، چشمه اگر سایه داشته باشد، بهتر از آن است که دچارِ غبار و کدورت شود؛ زیرا سایه خنکای زندگی است.

نکته ادبی: شوریده در اینجا به معنای متلاطم و ناآرام است.

فرو ماند خسرو در آن سایگاه چو سایه شده روز بر وی سیاه

اسکندر در آن تاریکی درماند و روزگارش به تیرگیِ سایه، سیاه گشت.

نکته ادبی: سایه‌گاه کنایه از مقام و منزلگاهی است که نور در آن نیست.

به امید آن کاب حیوان خورد که هر کس که بینی غم جان خورد

او با امید به نوشیدنِ آب حیات می‌گشت، در حالی که هر کسی را می‌بینی، در غمِ جان و ترس از مرگ است.

نکته ادبی: غم جان کنایه از ترس از فنا و پیری است.

از آن ره که او عمر پرداز گشت چو نومید شد عاقبت بازگشت

در آن مسیری که او عمرِ خود را صرفِ یافتنِ حیات کرد، چون ناامید شد، سرانجام بازگشت.

نکته ادبی: عمر پرداز یعنی کسی که عمر خود را هزینه می‌کند.

در آن غم که تدبیر چون آورد کز آن سایه خود را برون آورد

او در آن اندوه غرق بود و به دنبال راهی می‌گشت تا خود را از آن ظلمتِ ناامیدی نجات دهد.

نکته ادبی: تدبیر به معنای چاره‌جویی است.

سروشی در آن راهش آمد به پیش بمالید بر دست او دست خویش

فرشته‌ای در آن راه به یاری‌اش آمد و با دستِ خود، بر دستانِ اسکندر کشید تا او را آگاه کند.

نکته ادبی: سروش در متون حماسی نماد پیام‌آور غیبی است.

جهان گفت یکسر گرفتی تمام نئی سیر مغز از هوسهای خام

فرشته گفت: تو که تمام جهان را فتح کردی، چرا هنوز از آرزوهای خامِ خود سیر نشده‌ای؟

نکته ادبی: هوس‌های خام کنایه از آرزوهای دنیوی بی‌ارزش است.

بدو داد سنگی کم از یک پشیز که این سنگرا دار با خود عزیز

سنگی کوچک‌تر از یک سکه به او داد و گفت: این سنگ را عزیز بدار و همراه خود نگه دار.

نکته ادبی: پشیز به معنای سکه بسیار کم‌ارزش است.

در آن کوش از این خانهٔ سنگ بست که همسنگ این سنگی آری بدست

در این خانه‌ی مادی بکوش تا به جایگاهی برسی که هم‌ارزشِ این سنگ شود.

نکته ادبی: خانه سنگ‌بست کنایه از دنیای فانی و سخت است.

همانا کز آشوب چندین هوس به هم سنگ او سیر گردی و بس

همانا با تحمل این همه آشوب و هوس، فقط به اندازه‌ی ارزشِ این سنگ به کمال خواهی رسید.

نکته ادبی: سیر شدن کنایه از اشباع و رسیدن به هدف است.

ستد سنگ ازو شهریار جهان سپارندهٔ سنگ از او شد نهان

پادشاه جهان سنگ را از او گرفت و آن فرستنده‌ی سنگ، از دیدگانش پنهان شد.

نکته ادبی: سپارنده یعنی کسی که چیزی را می‌سپارد.

شتابنده می شد در آن تیرگی خطر در دل و در نظر خیرگی

اسکندر در آن تاریکی با شتاب می‌رفت، در حالی که هم ترس در دل داشت و هم چشمانش از شدت تیرگی خیره مانده بود.

نکته ادبی: خیرگی کنایه از ناتوانی در تشخیص مسیر است.

یکی هاتف از گوشه آواز داد که روزی به هر کس خطی باز داد

هاتفی از گوشه‌ای ندا داد که خداوند روزیِ هر کس را از پیش تعیین کرده و به او بخشیده است.

نکته ادبی: هاتف به معنای ندا‌دهنده غیبی است.

سکندر که جست آب حیوان ندید نجسته به خضر آب حیوان رسید

اسکندر آب حیات را جست اما نیافت، در حالی که خضر بدون جستجو، به آن دست یافت.

نکته ادبی: کنایه از اینکه رزق و عنایت الهی با تلاشِ حرص‌آلود به دست نمی‌آید.

سکندر به تاریکی آرد شتاب ره روشنی خضر یابد بر اب

اسکندر در تاریکی‌ها با شتاب می‌دود، اما خضر در همان تاریکی، راهِ روشنایی و آب را می‌یابد.

نکته ادبی: تقابل میان شتاب‌زدگی و آرامشِ توأم با ایمان.

به حلوا پزی صد کس آتش کند به حلوا دهان را یکی خوش کند

صد نفر ممکن است برای پختن حلوا آتش روشن کنند، اما تنها با یک حلوا می‌توان دهان را شیرین کرد.

نکته ادبی: تمثیلی برای بیهودگی کثرتِ تلاش برای هدفی واحد.

دگر هاتفی گفت کای اهل روم فروزنده ریگیست این ریگ بوم

هاتفی دیگر ندا داد که ای اهل دنیا، این ریگی که در این سرزمین است، درخشنده و پرارزش است.

نکته ادبی: اهل روم کنایه از مردم دنیاست.

پشیمان شود هر که بردارش پشیمان تر آنکس که بگذاردش

هر کس آن سنگ را بردارد پشیمان می‌شود و آن کس که از آن بگذرد و برندارد، پشیمان‌تر خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ حرص و قناعت.

ازان هر کس افکند در رخت خویش به اندازهٔ طالع و بخت خویش

هر کس به اندازه‌ی بخت و طالعِ خود، بخشی از آن را در دامنِ خویش می‌افکند.

نکته ادبی: رخت به معنای لباس و کنایه از سهم و نصیب است.

شگفتی بسی دید شه در نهفت که نتوان ازان ده یکی باز گفت

اسکندر در آن پنهانگاه، شگفتی‌های بسیاری دید که حتی نمی‌توان یک دهم آن را بازگو کرد.

نکته ادبی: نهفت به معنای جای پنهان و سرّ است.

حدیث سرافیل و آوای صور نگفتم که ده میشد از راه دور

داستان سرافیل و آوای صور را نگفتم، زیرا از آن راهِ دور، ده قسمت از آن باقی مانده بود.

نکته ادبی: سرافیل نمادِ نفخ صور و روز رستاخیز است.

چو گوینده دیگر آن کان گشاد اساسی دگر باره نتوان نهاد

وقتی گوینده‌ی دیگری آن اسرار را فاش کرد، دیگر نمی‌توان اساس و بنیادِ جدیدی بر آن نهاد.

نکته ادبی: اشاره به تمام شدنِ ظرفیتِ کلام و معنا.

چو با چشمه شه آشنائی نیافت سوی چشمهٔ روشنایی شتافت

چون اسکندر با چشمه‌ی آب حیات آشنا نشد، رو به سوی چشمه‌ی روشنایی و معرفت آورد.

نکته ادبی: چشمه‌ی روشنایی استعاره از آگاهی و خرد است.

سپه نیز بر حکم فرمان شاه به باز آمدن برگرفتند راه

سپاهیان نیز طبق فرمان پادشاه، برای بازگشت، مسیرِ آمده را در پیش گرفتند.

نکته ادبی: برگرفتن راه کنایه از شروع سفر است.

همان پویه در راه نوشد که بود همان مادیان پیشرو شد که بود

همان تلاشی که در رفتن بود، در بازگشت نیز دیده می‌شد و همان مرکب پیشرو، راه را ادامه می‌داد.

نکته ادبی: پویه به معنای شتاب و حرکتِ سریع است.

چهل روز دیگر چو رفت از شمار پدید آمد آن تیرگی را کنار

پس از چهل روز دیگر، پایانِ آن تاریکی‌ها نمایان شد.

نکته ادبی: از شمار یعنی از حساب و عددِ روزها.

برون آمد از زیر ابر آفتاب ز بی آبی اندام خسرو در آب

خورشید از زیر ابر بیرون آمد و تنِ خسته‌ی اسکندر، به دلیل بی‌آبی و رنج، دچارِ ضعف شد.

نکته ادبی: در آب بودنِ اندام کنایه از عرق کردن و رنجِ جسمانی است.

دوید از پس آنچه روزی نبود چو روزی نباشد دویدن چه سود

به دنبال چیزی که روزیِ او نبود، دوید؛ اما وقتی چیزی رزقِ انسان نباشد، دویدن چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: روزی در اینجا به معنای تقدیر و قسمتِ الهی است.

به دنبال روزی چه باید دوید تو بنشین که خود روزی آید پدید

چرا باید به دنبال روزی دوید؟ تو بنشین که رزق و روزیِ تو، خود به سویت خواهد آمد.

نکته ادبی: دعوت به توکل و رها کردنِ حرص.

یکی تخم کارد یکی بدرود همایون کسی کاین سخن بشنود

یکی بذر می‌کارد و دیگری درو می‌کند؛ خوشا به حالِ کسی که این حقیقت را دریابد.

نکته ادبی: اشاره به چرخه‌ی حیات و وابستگی انسان‌ها به یکدیگر.

نشاید همه کشتن از بهر خویش که روزی خورانند از اندازه بیش

نباید فقط برای خود کشت کرد، چرا که دیگران نیز از دسترنجِ ما روزی می‌خورند و این حقِ همگان است.

نکته ادبی: اندازه‌ی بیش یعنی فراتر از نیازِ فردی.

ز باغی که پیشینگان کاشتند پس آیندگان میوه برداشتند

از باغی که گذشتگان کاشتند، ما میوه برداشت می‌کنیم؛ ما نیز باید برای آیندگان بکاریم.

نکته ادبی: سنتِ کاشتن و برداشتن نمادِ تداومِ تمدن است.

چو کشته شد از بهر ما چند چیز ز بهر کسان ما بکاریم نیز

چون زندگیِ ما مدیونِ کشتِ دیگران است، ما نیز وظیفه داریم برای دیگران بکاریم.

نکته ادبی: کشته به معنای محصول یا زراعت است.

چو در کشت و کار جهان بنگریم همه ده کشاورز یکدیگریم

وقتی به کشت و کارِ این جهان می‌نگریم، می‌بینیم همه کشاورزِ دسترنجِ یکدیگریم.

نکته ادبی: کشاورزِ یکدیگر بودن کنایه از پیوستگیِ سرنوشتِ انسان‌هاست.