خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۵۹ - افسانه آب حیوان

نظامی
بیا ساقی آن جام رخشنده می به کف گیر بر نغمهٔ نای و نی
میی کو به فتوی میخوارگان کند چاره کار بیچارگان
چو بانگ خروس آمد از پاسگاه جرس در گلو بست هارون شاه
دوال دهل زن در آمد به جوش ز منقار مرغان برآمد خروش
پرستش کنان خلق برخاستند پرستشگری را بیاراستند
شه از خواب دوشینه سر برگرفت نیایش گری کردن از سر گرفت
به نیکی ز نیکی دهش یاد کرد بدان پرورش عالم آباد کرد
چو آورد شرط پرستش بجای به شغل می و مجلس آورد رای
گهی خورد می با نواهای رود گهی داد بر نیک عهدان درود
به گلگون می تازه همچون گلاب ز سر درد می برد و از مغز تاب
در لهو بگشاد بر همدمان ز در دور غوغای نامحرمان
سخن می شد از هر دری در نهفت کس افسانه ای بی شگفتی نگفت
یکی قصه کرد از خراسان و غور کز آنجا توان یافتن زر و زور
یکی از سپاهان و ری کرد یاد که گنج فریدون از آنجا گشاد
یکی داستان زد ز خوارزم و چین که مشگش چنانست و دیبا چنین
یکی گفت قیصور به زین دیار که کافور و صندل دهد بی شمار
یکی گفت هندوستان بهترست که هیمش همه عود و گل عنبرست
در آن انجمن بود پیری کهن چو نوبت بدو آمد آخر سخن
همیدون زبان بر شگفتی گشاد چو دیگر بزرگان زمین بوسه داد
که از هر سواد آن سیاهی بهست که آبی درو زندگانی دهست
به گنج گران عمر خود بر مسنج که خاکست پر گنج و حمال گنج
چو خواهی که یابی بسی روزگار سر از چشمه زندگانی بر آر
شدند انجمن با سرافکندگی که چون در سیاهی بود زندگی
سکندر بدو گفت کای نیک مرد مگر کان سیاهی بر آن آب خورد
سواد حروفیست دست آزمای همان آب او معنی جان فزای
وگرنه که بیند زمینی سیاه همان چشمه کز مرگ دارد نگاه
دگر باره پیر جهان دیده گفت که بیرون از این رمزهای نفهت
حجابیست در زیر قطب شمال درو چشمه ای پاک از آب زلال
حجابی که ظلمات شد نام او روان آب حیوان از آرام او
هر آنکس کزان آب حیوان خورد ز حیوان خوران جهان جان برد
وگر باورت ناید از من سخن بپرس از دگر زیرکان کهن
ملک را ز تشویش آن گفتگوی پدید آمد اندیشهٔ جستجوی
بپرسید از او کان سیاهی کجاست نماینده بنمود کز دست راست
ز ما تا بدان بوم راه اندکیست ازین ره که پیمودی از ده یکیست
چو شه دید کان چشمهٔ خوشگوار به ظلمت توان یافتن صبح وار
در بارگه سوی ظلمات کرد به رفتن سپه را مراعات کرد
چو شد منزلی چند و در کار دید ز لشگر بسی خلق بیمار دید
جهانی روان بود لشگرگهش جهانی دگر خاص بر درگهش
ز بازار لشگر در آن کوچگاه به بازار محشر همی ماند راه
سوی شیر مرغ از عنان تافتند به بازار لشگر گهش یافتند
به هر خشکساری که خسرو رسید ببارید باران گیا بردمید
پی خضر گفتی در آن راه بود همانا که خود خضر با شاه بود
ز بسیاری لشگر اندیشه کرد صبوری در آن تاختن پیشه کرد
یکی غارگه بود نزدیک دشت که لشگرگه خسرو آنجا گذشت
بنه هر چه با خود گران داشتند به نزدیک آن غار بگذاشتند
از آن جمع کانجای شد جای گیر شد آن بوم ویران عمارت پذیر
بن غار خواندش نگهبان دشت به نام آن بن غار بلغار گشت
کسانی که سالار آن کشورند رهی زاده شاه اسکندرند
چو شه دید کان لشگر بی قیاس دران ره نباشند منزل شناس
تنی چند بگزید عیاروش کماندار و سختی کش و سخت کش
دلیر و تنومند و سخت استخوان شکیبنده و زورمند و جوان
بفرمود تا هیچ بیمار و پیر نگردد دران راه جنبش پذیر
که پیر کهن کو بود سالخورد ز دشواری منزل آمد به درد
نشستند پیران جوانان شدند ره دور بیراه دانان شدند
جهان خسرو از مردم آن دیار طلب کرد کارآگهی هوشیار
به ره بردن لشگرش پیش داشت دو منزل به هر منزلی می گذاشت
همه توشهٔ ره ز شیرین و شور روان کرد بر بیسراکان بور
دو اسبه سپه سوی ظلمات راند بر آن ماندگان نایبی برنشاند
به اندرز گفتن همه گفتنی که جائی چنین هست ناخفتنی
چو یک ماهه ره رفت سوی شمال گذرگاه خورشید را گشت حال
ز قطب فلک روشنائی نمود برآمد فرو شد به یک لحظه بود
خط استوا بر افق سرنهاد میانجی به قطب شمال اوفتاد
به جائی رسیدند کز آفتاب ندیدند بیش از خیالی به خواب
سوی عطفگاه زمین تاختند در آن سایبان رایت افراختند
زمین از هوا روشنائی ربود حجاب سیاهی سیاست نمود
ز یکسو سیاهی براندود حرف دگر سو گذر بست دریای ژرف
همی برد ره رهبر هوشمند به یکسو ز پرگار چرخ بلند
چو گشت اندک اندک ز پرگار دور به هر دوریی دورتر گشت نور
چنین تا گذرگه به جائی رسید که یکباره شد روشنی ناپدید
سیاهی پدید آمد از کنج راه جهان خوش نباشد که گردد سیاه
فرو ماند خسرو که تدبیر چیست نمایندهٔ رسم این راه کیست
سگالش نمودند کارآگهان که هست این سیاهی حجابی نهان
درون رفت شاید بهر سان که هست به باز آمدن ره که آرد بدست
به چاره گری هر کسی می شتافت به سامان چاره کسی ره نیافت
چو آمد شب آن نیم روشن دیار سیه مشک بر عود کرد اختیار
برآشفت گردون چو زنجیریی به زنگی بدل گشت کشمیریی
شد آن راه از موی باریک تر ز تاریکی شام تاریک تر
به بنگاه خود هر کسی رفت باز در اندیشه آن شغل را چاره ساز
نبرده جوانی جوانمرد بود که روشن دلش مهر پرورد بود
پدر داشت پیری نود ساله ای ز رنج تنش هر زمان ناله ای
در آن روز اول که فرمود شاه که ناید ز پیران کسی سوی راه
جوانمرد بود از پدر ناشکیب چو بیمار نالنده از بوی سیب
نگهداشت آن پیر فرتوت را چو دیگر کسان سرخ یاقوت را
به صندوق زادش نهان کرده بود به نرخ ره آوردش آورده بود
دران شب که از رای برگشتگی درآمد به اندیشه سرگشتگی
جوان آن در بسته را باز کرد وزین در سخن با وی آغاز کرد
کز این آمدن شه پشیمان شدست ز سختی کشی سست پیمان شدست
ز تاریکی آمد دلش را هراس که هنجار خود را نداند قیاس
تواند درون رفت بی رهنمون برون آمدن را نداند که چون
جوانمرد را پیر دیرینه گفت که هست اندرین پرده رازی نهفت
چو هنگام رفتن رسد شاه را بدان تا برون آورد راه را
یکی مادیان بایدش تندرست که زادن همان باشد او را نخست
چو زاده شود کره باد پای سرش باز برند حالی بجای
همانجا که باشد بریده سرش نپوشند تا بنگرد مادرش
دل مادیان زو بتاب آورند وزانجا به رفتن شتاب آورند
چو آید گه بازگشتن ز راه بود مادیان پیشرو در سپاه
به پویه سوی کره نغز خویش برون آورد ره به هنجار پیش
از آن راه بی رهنمون آمدن بدین چاره شاید برون آمدن
جوان کاین حکایت شنید از پدر به چاره گری رشته را یافت سر
سحرگه که مشگین پرند طراز به دیبای عودی بدل گشت باز
شهنشاه بنشست با انجمن به رفتن شده هر یکی رای زن
ز هر گونه ای چاره می ساختند دگر سان فسونی برانداختند
شه افسون کس را خریدار نی در چاره بر کس پدیدار نی
جوان خردمند آهسته رای سخن راند از اندیشهٔ رهنمای
حدیثی که از پیر دانا شنید به چاره گری کرد با شه پدید
چو بشنید شه دل پذیر آمدش به نزد خرد جایگیر آمدش
بدو گفت کای زاد مرد جوان چنین رای از خود زدن چون توان
تو این دانش از خود نیندوختی بگو راست تا از که آموختی
اگر گفتی آماده گشتی به گنج وگرنه ز کج گفتن آیی به رنج
جوان گفت اگر زینهارم دهی کنم محمل از بار آوخ تهی
شهنشه چو فرمود روز نخست که ناید به ره پیر ناتندرست
پدر داشتم پیر دیرینه سال ز گردون بسی یافته گو شمال
من از شفقت پیر بابای خویش فراموش کردم محابای خویش
به پوشیدگی با خود آوردمش نه بد بود اگر چه بد آوردمش
سخنهای ره رفتن شاه دوش رسانیدم او را یکایک به گوش
به تعلیم او دل برافروختم چنین چاره ای زو درآموختم
شه از رای آن رهنمون در نهفت بر افروخت وین نکته نغز گفت
جوان گر چه شاه دلیران بود گه چاره محتاج پیران بود
کدو گر به نو شاخ بازی کند به شاخ کهن سرفرازی کند
جوان گر به دانش بود بی نظیر نیاز آیدش هم به گفتار پیر
درین گفتگو بود شاه جهان که آن مرد وحشی ز در ناگهان
درآمد درآورد نزدیک شاه یکی پشته وار از سمور سیاه
ازو هر یک از قندزی تام تر به جوهر یک از یک به اندام تر
چو شه نزل او را خریدار گشت دگر ره ز شه ناپدیدار گشت
به تاریکی اندر نهان کرد رخت عجب ماند شه اندران کار سخت
به اندیشهٔ روشنائی نمای دو اسبه سوی ظلمت آورد رای
بفرمود تا مادیانی چو باد کز آبستنی باشدش وقت زاد
بیارند از آن گونه کان پیر گفت شود زادهٔ باد با خاک جفت
چو کردند کاری که فرمود شاه سوی آب حیوان گرفتند راه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن جام رخشنده می به کف گیر بر نغمهٔ نای و نی

ای ساقی، آن جام پر از شرابِ درخشان را بیاور و همزمان با شنیدن نوای نای و نی، آن را به دستم بسپار.

نکته ادبی: ساقی در عرفان نماد پیر و مرشدی است که شرابِ آگاهی و عشق الهی را به سالک می‌نوشاند.

میی کو به فتوی میخوارگان کند چاره کار بیچارگان

شرابی که بر اساس حکم و تشخیصِ اهل دل، حلال و راهگشایِ مشکلاتِ کسانی است که از همه جا درمانده‌اند.

نکته ادبی: فتوی در اینجا به معنای حکمِ شرعی یا نظرِ قطعیِ پیرانِ طریقت است.

چو بانگ خروس آمد از پاسگاه جرس در گلو بست هارون شاه

هنگامی که صدای خروس در سپیده‌دم از پاسگاه شنیده شد، هارون‌شاه (اسکندر) دستور داد که صدای زنگ‌ها و موسیقی متوقف شود.

نکته ادبی: جرس به معنای زنگ و صدایِ هیاهوی بزم است که با طلوع صبح باید پایان یابد.

دوال دهل زن در آمد به جوش ز منقار مرغان برآمد خروش

صدای دهل زن با شدت و هیجان بلند شد و از منقار پرندگانی که با طلوع صبح بیدار شده بودند، فریاد و غوغا برخاست.

نکته ادبی: دوال به معنای تسمه و چرم است که در اینجا اشاره به بندِ دهل دارد.

پرستش کنان خلق برخاستند پرستشگری را بیاراستند

مردمِ حاضر با احترام از جا برخاستند و مقدماتِ عبادت و پرستش خداوند را فراهم کردند.

نکته ادبی: پرستش در اینجا به معنای نیایشِ صبحگاهی است.

شه از خواب دوشینه سر برگرفت نیایش گری کردن از سر گرفت

پادشاه از خواب دیشب بیدار شد و دوباره نیایش و ستایش پروردگار را آغاز کرد.

نکته ادبی: دوشینه به معنای مربوط به دیشب است.

به نیکی ز نیکی دهش یاد کرد بدان پرورش عالم آباد کرد

شاه به شکرانه نعمت‌ها، یاد خدا را زنده کرد و با بخشش و عدالت، دنیا را آباد و پرورده ساخت.

نکته ادبی: دهش به معنای بخشش و عطا کردن است.

چو آورد شرط پرستش بجای به شغل می و مجلس آورد رای

پس از آنکه وظیفه عبادت را به جا آورد، دوباره به فکرِ مجلسِ بزم و نوشیدن شراب افتاد.

نکته ادبی: رای آوردن به معنای تصمیم گرفتن و توجه کردن است.

گهی خورد می با نواهای رود گهی داد بر نیک عهدان درود

گاهی با موسیقیِ سازها شراب می‌نوشید و گاهی به نیکان و وفاداران، درود و تحسین می‌فرستاد.

نکته ادبی: رود نامِ سازی است که در اینجا نمادِ موسیقیِ اصیل است.

به گلگون می تازه همچون گلاب ز سر درد می برد و از مغز تاب

با آن شرابِ سرخ‌رنگ و تازه که همچون گلاب زلال بود، دردهایِ سر و پریشانی‌هایِ ذهنش را از بین برد.

نکته ادبی: گلگون توصیفِ شراب به رنگ سرخ است.

در لهو بگشاد بر همدمان ز در دور غوغای نامحرمان

درهای مجلسِ خوش‌گذرانی را به رویِ دوستانِ نزدیک گشود و غوغایِ بیگانگان و نامحرمان را از آن محیط دور کرد.

نکته ادبی: لهو به معنای بزم و سرگرمی است.

سخن می شد از هر دری در نهفت کس افسانه ای بی شگفتی نگفت

در بزم، از هر دری سخنی به میان می‌آمد و هر کس قصه‌ای عجیب و شگفت‌انگیز تعریف می‌کرد.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهان و در خلوت است.

یکی قصه کرد از خراسان و غور کز آنجا توان یافتن زر و زور

یکی از خراسان و غور داستان گفت که چقدر ثروت و قدرت در آنجا یافت می‌شود.

نکته ادبی: غور منطقه‌ای تاریخی است که در شعر کهن به ثروتمندی مشهور بوده است.

یکی از سپاهان و ری کرد یاد که گنج فریدون از آنجا گشاد

دیگری از سپاهان و ری یاد کرد که گنج‌های فریدون پادشاه اساطیری در آنجا نهفته بود.

نکته ادبی: فریدون پادشاه اساطیری ایران است.

یکی داستان زد ز خوارزم و چین که مشگش چنانست و دیبا چنین

یکی داستانی از خوارزم و چین روایت کرد که چقدر مشکِ خوشبو و پارچه‌های گران‌بها در آنجا وجود دارد.

نکته ادبی: دیبا پارچه ابریشمیِ نقش‌دار است.

یکی گفت قیصور به زین دیار که کافور و صندل دهد بی شمار

دیگری گفت که قیصر (پادشاه روم) در سرزمینی است که کافور و چوب صندلِ بسیار دارد.

نکته ادبی: قیصر عنوانِ سنتیِ پادشاهان روم است.

یکی گفت هندوستان بهترست که هیمش همه عود و گل عنبرست

یکی دیگر گفت که هندوستان از همه بهتر است، چرا که درختانش عود و گل‌هایش عنبربو هستند.

نکته ادبی: هیمه به معنای هیزم و چوب است.

در آن انجمن بود پیری کهن چو نوبت بدو آمد آخر سخن

در آن جمع، پیرمردی کهن‌سال حضور داشت که نوبتِ سخن گفتن به او رسید.

نکته ادبی: پیر کهن نمادِ حکمت و تجربه است.

همیدون زبان بر شگفتی گشاد چو دیگر بزرگان زمین بوسه داد

او نیز پس از احترام به پادشاه، شروع به گفتن از چیزهای شگفت‌انگیز کرد.

نکته ادبی: زمین بوسه دادن کنایه از ادای احترامِ کامل است.

که از هر سواد آن سیاهی بهست که آبی درو زندگانی دهست

او گفت: از هر سرزمینی که سیاه و تاریک است، جایی بهتر است که در آن آبِ حیات‌بخش وجود دارد.

نکته ادبی: سواد به معنای سیاهی و در اینجا اشاره به سرزمینِ ظلمت است.

به گنج گران عمر خود بر مسنج که خاکست پر گنج و حمال گنج

عمر گران‌بهای خود را برای گنج‌های دنیوی هدر نده، زیرا خاک پر از گنج است و گنج‌ها را کسانی حمل می‌کنند که خود نیز به خاک تبدیل می‌شوند.

نکته ادبی: مسنج به معنای نسنجیدن و بیهوده شمردن است.

چو خواهی که یابی بسی روزگار سر از چشمه زندگانی بر آر

اگر می‌خواهی عمر طولانی داشته باشی، سرت را از چشمه آبِ حیات بیرون بیاور (یعنی به دنبال جاودانگی باش).

نکته ادبی: چشمه زندگانی اشاره به آب حیات در اساطیر دارد.

شدند انجمن با سرافکندگی که چون در سیاهی بود زندگی

حاضران در مجلس سرافکنده شدند که چگونه ممکن است در دلِ سیاهی و تاریکی، زندگی (جاودانه) نهفته باشد.

نکته ادبی: سرافکندگی در اینجا به معنای تعجب و شرمساری از ندانستنِ حکمت است.

سکندر بدو گفت کای نیک مرد مگر کان سیاهی بر آن آب خورد

اسکندر به پیرمرد گفت: ای مرد دانا، آیا آن آب حیات واقعاً در آن سرزمین تاریک است؟

نکته ادبی: سکندر در این منظومه‌ها شاهِ جست‌وجوگر است.

سواد حروفیست دست آزمای همان آب او معنی جان فزای

پیر گفت: آن سرزمینِ تاریک، همان نوشته‌ها و کتبِ حکمت است که درکِ آن سخت است و آن آب حیات، معنایِ جان‌بخشِ نهفته در آن کلمات است.

نکته ادبی: سواد در اینجا ایهام دارد: هم به معنای سیاهی (تاریکی) و هم به معنای سیاهیِ مرکبِ روی کاغذ (نوشته).

وگرنه که بیند زمینی سیاه همان چشمه کز مرگ دارد نگاه

وگرنه چه کسی دیدنِ زمینی تاریک و سیاه را می‌پسندد، مگر آنکه همان چشمه‌ای باشد که انسان را از مرگ حفظ می‌کند.

نکته ادبی: این بیت تأکید بر ارزشِ معنویِ سختی‌ها دارد.

دگر باره پیر جهان دیده گفت که بیرون از این رمزهای نفهت

پیرمرد جهان‌دیده دوباره گفت که بیرون از این رمز و رازهای پنهان، حقایق دیگری نیز هست.

نکته ادبی: رمزهایِ نفهت یعنی اسرارِ ناگفته.

حجابیست در زیر قطب شمال درو چشمه ای پاک از آب زلال

در زیرِ قطب شمال، مانعی (حجابی) وجود دارد که در آن چشمه‌ای با آبِ پاک و زلال قرار گرفته است.

نکته ادبی: قطب شمال در ادبیات کهن جایگاهِ رمزآلود و ماورایی داشته است.

حجابی که ظلمات شد نام او روان آب حیوان از آرام او

نام آن مکانِ پوشیده، ظلمت است و آب حیات از آرامگاهِ آنجا روان است.

نکته ادبی: ظلمات کنایه از نادانی یا دوری از حقیقت است که باید از آن عبور کرد.

هر آنکس کزان آب حیوان خورد ز حیوان خوران جهان جان برد

هر کس که از آن آب حیات بنوشد، از مرگِ فیزیکی رهایی می‌یابد و جانِ جاودانه پیدا می‌کند.

نکته ادبی: حیوان خوران یعنی کسانی که آب حیات خورده‌اند.

وگر باورت ناید از من سخن بپرس از دگر زیرکان کهن

اگر سخن من را باور نداری، از دیگر خردمندانِ قدیمی پرس‌وجو کن.

نکته ادبی: زیرکان به معنای دانایان و تیزبینان است.

ملک را ز تشویش آن گفتگوی پدید آمد اندیشهٔ جستجوی

این گفتگو ذهن پادشاه را مشوش کرد و فکرِ یافتنِ آن چشمه در او شکل گرفت.

نکته ادبی: اندیشه جستجو یعنی تصمیم به سفر و کاوش.

بپرسید از او کان سیاهی کجاست نماینده بنمود کز دست راست

پادشاه از پیر پرسید که آن سرزمین تاریک کجاست؟ پیر با دست، مسیر را نشان داد.

نکته ادبی: نماینده به معنای راهنما است.

ز ما تا بدان بوم راه اندکیست ازین ره که پیمودی از ده یکیست

پیر گفت: تا آنجا راه زیادی نیست و از مسیری که تا اینجا طی کردی، یک دهمِ آن راه است.

نکته ادبی: بوم در اینجا به معنای سرزمین و مکان است.

چو شه دید کان چشمهٔ خوشگوار به ظلمت توان یافتن صبح وار

وقتی پادشاه دید که آن چشمه گوارا را می‌توان در دل تاریکی، مثل طلوع صبح یافت، مشتاق شد.

نکته ادبی: صبح‌وار یعنی همچون صبح (که از دل شب برمی‌آید).

در بارگه سوی ظلمات کرد به رفتن سپه را مراعات کرد

پادشاه به سمت ظلمات حرکت کرد و برای حرکتِ سپاه، تمهیدات لازم را فراهم ساخت.

نکته ادبی: مراعات کردن به معنای تدارک دیدن و نظم دادن است.

چو شد منزلی چند و در کار دید ز لشگر بسی خلق بیمار دید

چند منزل که رفتند و سختی‌ها را دیدند، بسیاری از لشکریان بیمار شدند.

نکته ادبی: در کار دیدن کنایه از درگیر شدن با مشکلات سفر است.

جهانی روان بود لشگرگهش جهانی دگر خاص بر درگهش

لشکریان چنان زیاد بودند که گویی جهانی از انسان در مسیر بودند و جهانی دیگر در دربار شاه.

نکته ادبی: لشگرگه اشاره به اردوگاهِ بزرگِ نظامی دارد.

ز بازار لشگر در آن کوچگاه به بازار محشر همی ماند راه

بازارِ سپاهیان در آن محل، شلوغیِ روزِ محشر را به یاد می‌آورد.

نکته ادبی: محشر استعاره از شلوغی و هرج‌ومرجِ روز قیامت است.

سوی شیر مرغ از عنان تافتند به بازار لشگر گهش یافتند

وقتی به دنبالِ راه و مسیر گشتند، آن را در بازارِ اردوگاهِ لشگر یافتند.

نکته ادبی: عنان تافتن کنایه از تغییرِ جهت و توجه است.

به هر خشکساری که خسرو رسید ببارید باران گیا بردمید

شاه به هر سرزمینِ خشکی که می‌رسید، به برکتِ حضورش باران می‌بارید و گیاهان سبز می‌شدند.

نکته ادبی: خشکساری به معنای زمینِ بی‌آب و علف است.

پی خضر گفتی در آن راه بود همانا که خود خضر با شاه بود

گویی خضر نبی در آن راه بود؛ در واقع خودِ خضر همراهِ پادشاه بود.

نکته ادبی: خضر پیامبرِ اساطیری است که در ادبیاتِ فارسی، راهنمایِ گمشدگان و کاشفِ آبِ حیات است.

ز بسیاری لشگر اندیشه کرد صبوری در آن تاختن پیشه کرد

از کثرتِ لشکریان نگران شد و صبر و شکیبایی را در آن حرکتِ دشوار، پیشه‌یِ خود کرد.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنایِ حرکت و سفرِ نظامی است.

یکی غارگه بود نزدیک دشت که لشگرگه خسرو آنجا گذشت

غارِ بزرگی نزدیک دشت بود که لشگرِ پادشاه از کنارِ آن گذشت.

نکته ادبی: غارگه مخففِ غارگاه است.

بنه هر چه با خود گران داشتند به نزدیک آن غار بگذاشتند

لشکریان هر چه بارِ سنگین با خود داشتند، نزدیکیِ آن غار بر زمین گذاشتند.

نکته ادبی: بنه به معنای بار و توشه است.

از آن جمع کانجای شد جای گیر شد آن بوم ویران عمارت پذیر

از آن جمع که در آنجا ماندگار شدند، آن سرزمینِ ویران آباد شد.

نکته ادبی: عمارت پذیر یعنی آباد شدن.

بن غار خواندش نگهبان دشت به نام آن بن غار بلغار گشت

نگهبانِ دشت، آنجا را "بن غار" نامید که به مرور زمان به "بلغار" معروف شد.

نکته ادبی: این بیت افسانه‌سازیِ شاعر برای توجیهِ نامِ شهرِ بلغار است.

کسانی که سالار آن کشورند رهی زاده شاه اسکندرند

کسانی که امروزه حاکمانِ آن کشور هستند، در واقع از نسلِ همراهانِ شاه اسکندرند.

نکته ادبی: رهی‌زاده یعنی فرزندِ همراهان و پیروان.

چو شه دید کان لشگر بی قیاس دران ره نباشند منزل شناس

وقتی پادشاه دید که آن لشگرِ بی‌پایان، راه و مسیر را نمی‌شناسند (و نمی‌توانند در آن تاریکی پیش بروند)، تصمیم گرفت کار را تغییر دهد.

نکته ادبی: منزل شناس یعنی کسی که راه و مکانِ استراحت را می‌شناسد.

تنی چند بگزید عیاروش کماندار و سختی کش و سخت کش

تعدادی کماندار و جنگجویِ ورزیده و صبور را انتخاب کرد تا با خود ببرد.

نکته ادبی: عیاروش به معنای جوانمرد و جنگجویِ زیرک است.

دلیر و تنومند و سخت استخوان شکیبنده و زورمند و جوان

کسانی که برای این سفر برگزیده شدند، افرادی جوان، تنومند، با استقامت بدنی بالا و بسیار صبور بودند.

نکته ادبی: سخت‌استخوان کنایه از استقامت و پایداری در برابر سختی‌هاست.

بفرمود تا هیچ بیمار و پیر نگردد دران راه جنبش پذیر

پادشاه فرمان داد که هیچ فرد بیمار یا پیری در این مسیرِ پرخطر قدم نگذارد و همراه نشود.

نکته ادبی: جنبش‌پذیر در اینجا به معنای قابلیتِ حرکت و همراهی در سفر است.

که پیر کهن کو بود سالخورد ز دشواری منزل آمد به درد

زیرا افراد سالخورده به دلیل دشواری‌های راه، در طی مسیر دچار درد و رنج فراوان خواهند شد.

نکته ادبی: سالخورد ترکیبی برای تأکید بر سن زیاد است.

نشستند پیران جوانان شدند ره دور بیراه دانان شدند

در نتیجه، پیران از لشکر جدا شدند و جوانان جایگزین آنان گشتند تا راهِ دورِ پیشِ رو را بپیمایند.

نکته ادبی: بی‌راه دانان در اینجا اشاره به کسانی دارد که راه را به درستی نمی‌شناسند یا در پیمودن راهِ سخت ناتوانند.

جهان خسرو از مردم آن دیار طلب کرد کارآگهی هوشیار

پادشاه از میان مردم آن دیار، فردی باهوش و کارآزموده برای راهنمایی لشکر طلب کرد.

نکته ادبی: جهان‌خسرو لقبی برای پادشاهِ فاتح است. کارآگهی به معنای شخصِ مطلع و آگاه است.

به ره بردن لشگرش پیش داشت دو منزل به هر منزلی می گذاشت

راهنمای لشکر را در پیشاپیشِ سپاه قرار داد تا در هر دو منزلگاه، وظایف مربوط به آنجا را سازماندهی کند.

نکته ادبی: پیش داشت به معنای در مقدمه قرار دادن یا پیشرو قرار دادن است.

همه توشهٔ ره ز شیرین و شور روان کرد بر بیسراکان بور

تمامی آذوقه و توشه سفر، از خوراکی‌های شیرین و شور، بر روی چهارپایانِ بارکشِ اصیل بارگیری شد.

نکته ادبی: بیسراکان بور اشاره به ستورانِ بارکش و رنگِ روشن (بور) دارد.

دو اسبه سپه سوی ظلمات راند بر آن ماندگان نایبی برنشاند

سپاهیان با شتاب به سوی سرزمین تاریکی‌ها حرکت کردند و پادشاه بر سرِ بازماندگانِ راه، نایبی گماشت.

نکته ادبی: دو اسبه کنایه از نهایت سرعت در حرکت است.

به اندرز گفتن همه گفتنی که جائی چنین هست ناخفتنی

پادشاه همه توصیه‌های لازم را کرد، زیرا به مکانی می‌رفتند که جایِ آسایش و غفلت نبود.

نکته ادبی: ناخفتنی یعنی جایی که نمی‌توان در آن آرام گرفت و باید هوشیار بود.

چو یک ماهه ره رفت سوی شمال گذرگاه خورشید را گشت حال

پس از طیِ یک ماه راه در جهت شمال، وضعیتِ تابش خورشید و گذرگاهِ آن تغییر کرد.

نکته ادبی: گذرگاه خورشید اشاره به تغییر مدار تابش در عرض‌های جغرافیایی بالا دارد.

ز قطب فلک روشنائی نمود برآمد فرو شد به یک لحظه بود

نورِ قطبِ فلک نمایان شد که بسیار زود طلوع و غروب می‌کرد.

نکته ادبی: قطب فلک اشاره به پدیده‌های نوریِ مناطق قطبی دارد.

خط استوا بر افق سرنهاد میانجی به قطب شمال اوفتاد

خط استوا در افق پدیدار شد و موقعیتِ خورشید در میانه قطب شمال قرار گرفت.

نکته ادبی: یک اصطلاحِ نجومیِ کهن برای توصیف تغییرات مدارات آسمانی.

به جائی رسیدند کز آفتاب ندیدند بیش از خیالی به خواب

به جایی رسیدند که خورشید چنان پنهان بود که گویی تنها خیال و رویایی از آن باقی مانده بود.

نکته ادبی: خیالی به خواب یعنی چیزی که به ندرت دیده می‌شود و دور از دسترس است.

سوی عطفگاه زمین تاختند در آن سایبان رایت افراختند

سوی نقطه چرخشِ زمین (قطب) تاختند و در آنجا پرچمِ خود را برافراشتند.

نکته ادبی: عطفگاه زمین استعاره‌ای برای قطب یا نقطه چرخش است.

زمین از هوا روشنائی ربود حجاب سیاهی سیاست نمود

زمین از هوا روشنایی را گرفت و تاریکیِ شدیدی فضا را پوشاند.

نکته ادبی: سیاست به معنای تنبیه یا غلبه‌ی شدیدِ تاریکی است.

ز یکسو سیاهی براندود حرف دگر سو گذر بست دریای ژرف

از یک‌سو سیاهی همه‌چیز را فرا گرفت و از سوی دیگر دریایی عمیق راه را سد کرد.

نکته ادبی: براندود یعنی پوشاندن کامل.

همی برد ره رهبر هوشمند به یکسو ز پرگار چرخ بلند

رهبرِ باهوش، لشکر را در مسیری که پرگارِ آسمانی تعیین کرده بود، هدایت می‌کرد.

نکته ادبی: پرگار چرخ بلند استعاره از حرکت دوار افلاک است.

چو گشت اندک اندک ز پرگار دور به هر دوریی دورتر گشت نور

هرچه از مرکزِ چرخشِ آسمان دورتر می‌شدند، نور نیز کمتر و کمرنگ‌تر می‌گشت.

نکته ادبی: به هر دوریی دورتر گشت نور، اشاره به کاهشِ تدریجیِ روشنایی است.

چنین تا گذرگه به جائی رسید که یکباره شد روشنی ناپدید

این روند تا جایی ادامه یافت که روشنایی به کلی از میان رفت.

نکته ادبی: ناپدید به معنای محو شدن کامل نور.

سیاهی پدید آمد از کنج راه جهان خوش نباشد که گردد سیاه

سیاهی از گوشه‌ای از راه آغاز شد؛ چرا که جهانی که سیاه باشد، جایی خوشایند برای زیستن نیست.

نکته ادبی: اشاره به خوفناک بودن تاریکی مطلق.

فرو ماند خسرو که تدبیر چیست نمایندهٔ رسم این راه کیست

پادشاه در حیرت ماند که چاره چیست و چه کسی رسمِ راهیابی در این تاریکی را می‌داند.

نکته ادبی: تدبیر در اینجا به معنای نقشه و استراتژی است.

سگالش نمودند کارآگهان که هست این سیاهی حجابی نهان

کارشناسانِ باهوش چاره‌اندیشی کردند و گفتند که این سیاهی، پرده‌ای پوشیده است.

نکته ادبی: سگالش به معنای فکر و رای زنی است.

درون رفت شاید بهر سان که هست به باز آمدن ره که آرد بدست

به درونِ این تاریکی می‌توان رفت، اما پرسش این است که چطور راه بازگشت را پیدا کنیم؟

نکته ادبی: حجابی نهان استعاره از ناشناخته بودن و ابهام راه است.

به چاره گری هر کسی می شتافت به سامان چاره کسی ره نیافت

هر کسی برای یافتنِ راه حل تلاش می‌کرد، اما هیچ‌کس به راه‌حلی منطقی دست نیافت.

نکته ادبی: به سامانِ چاره یعنی یافتنِ راهِ کارآمد و منظم.

چو آمد شب آن نیم روشن دیار سیه مشک بر عود کرد اختیار

وقتی شب به آن سرزمین نیمه‌روشن رسید، تاریکی مانند مشکِ سیاه بر عود پاشیده شد.

نکته ادبی: سیه مشک بر عود استعاره‌ای برای توصیف شدتِ سیاهیِ شب است.

برآشفت گردون چو زنجیریی به زنگی بدل گشت کشمیریی

آسمان همچون زنجیر به هم پیچید و رنگِ روشنِ آن سرزمین به سیاهیِ کامل گرایید.

نکته ادبی: زنگی و کشمیری نماد تضاد رنگی (سیاه و روشن) هستند.

شد آن راه از موی باریک تر ز تاریکی شام تاریک تر

راه چنان باریک و تاریک شد که حتی از مو نیز باریک‌تر و از شامِ تاریک نیز تیره‌تر گشت.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن سختیِ مسیر.

به بنگاه خود هر کسی رفت باز در اندیشه آن شغل را چاره ساز

هر کس به جایگاهِ خود بازگشت تا در خلوت به دنبالِ چاره‌ای برای این مشکل باشد.

نکته ادبی: بنگاه به معنی محل اقامت و اردوگاه است.

نبرده جوانی جوانمرد بود که روشن دلش مهر پرورد بود

جوانی جوانمرد در آن میان بود که قلبی روشن و مهربان داشت.

نکته ادبی: مهر پرورد یعنی دارایِ شفقت و محبت است.

پدر داشت پیری نود ساله ای ز رنج تنش هر زمان ناله ای

او پدری نود ساله داشت که از شدتِ رنج و پیری همواره ناله می‌کرد.

نکته ادبی: فرتوت به معنای پیر و از کار افتاده است.

در آن روز اول که فرمود شاه که ناید ز پیران کسی سوی راه

از همان روز اول که پادشاه دستور داد پیران همراه نیایند،

نکته ادبی: اشاره به فرمان پادشاه در ابیات پیشین.

جوانمرد بود از پدر ناشکیب چو بیمار نالنده از بوی سیب

آن جوان به خاطر دوری از پدرش بی‌قرار بود، مانند بیماری که از بوی سیب در رنج است.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه برای بیانِ بی‌تابیِ شدید.

نگهداشت آن پیر فرتوت را چو دیگر کسان سرخ یاقوت را

او آن پیر فرتوت را چنان محافظت می‌کرد که دیگران از یاقوتِ سرخ مراقبت می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره از ارزشِ والای پدر برای جوان.

به صندوق زادش نهان کرده بود به نرخ ره آوردش آورده بود

او را در صندوقی پنهان کرده بود و با خود به همراه آورده بود.

نکته ادبی: توصیفِ پنهان‌کاریِ هوشمندانه برای همراهی پدر.

دران شب که از رای برگشتگی درآمد به اندیشه سرگشتگی

در آن شب که پادشاه از تصمیمِ خود پشیمان بود و در اندیشه سرگردانی به سر می‌برد،

نکته ادبی: رای برگشتگی یعنی تغییر نظر و تردید در تصمیم.

جوان آن در بسته را باز کرد وزین در سخن با وی آغاز کرد

جوان درِ صندوق را باز کرد و موضوع را با پدر در میان گذاشت.

نکته ادبی: در بسته استعاره از رازِ صندوق است.

کز این آمدن شه پشیمان شدست ز سختی کشی سست پیمان شدست

گفت که پادشاه از آمدن به اینجا پشیمان شده و به دلیل سختی راه، سست‌عنصر گشته است.

نکته ادبی: سست‌پیمان یعنی متزلزل در عهد و تصمیم.

ز تاریکی آمد دلش را هراس که هنجار خود را نداند قیاس

از تاریکیِ مسیر هراس دارد و نمی‌داند چگونه راه را پیدا کند.

نکته ادبی: هنجار یعنی روش و قاعده پیمودن راه.

تواند درون رفت بی رهنمون برون آمدن را نداند که چون

می‌تواند وارد تاریکی شود، اما راه بازگشت را نمی‌داند.

نکته ادبی: بدون راهنمون یعنی بدونِ راهنما یا نقشه.

جوانمرد را پیر دیرینه گفت که هست اندرین پرده رازی نهفت

پیرِ دیرینه به جوان گفت که در این ماجرا رازی نهفته است.

نکته ادبی: پیرِ دیرینه به عنوان نمادِ خردِ کهن.

چو هنگام رفتن رسد شاه را بدان تا برون آورد راه را

هنگامی که پادشاه قصدِ بازگشت داشت، این راهکار را به او بگو تا راه را بیابد.

نکته ادبی: برون آوردن راه کنایه از یافتنِ مسیرِ خروج است.

یکی مادیان بایدش تندرست که زادن همان باشد او را نخست

باید یک اسبِ ماده‌ی تندرست همراه داشته باشد که تازه کره‌ای به دنیا آورده است.

نکته ادبی: مادیان در اینجا نقشِ قطب‌نمای بازگشت را دارد.

چو زاده شود کره باد پای سرش باز برند حالی بجای

هنگامی که کره به دنیا آمد، سریعاً او را از مادر جدا کن و در همان مکان بگذار.

نکته ادبی: بادپای صفتی برای اسبِ تندرو.

همانجا که باشد بریده سرش نپوشند تا بنگرد مادرش

در همان نقطه‌ای که کره قرار دارد، او را پنهان کن تا مادرش او را نبیند.

نکته ادبی: اشاره به جداییِ حیوان از فرزند.

دل مادیان زو بتاب آورند وزانجا به رفتن شتاب آورند

مادر را از کره جدا کن و با شتاب سفر را آغاز کنید.

نکته ادبی: دلِ مادیان زو بتاب یعنی وابستگیِ عاطفیِ مادر به فرزند.

چو آید گه بازگشتن ز راه بود مادیان پیشرو در سپاه

هنگامی که زمان بازگشت فرا رسید، آن مادیان را پیشاپیشِ سپاه قرار ده.

نکته ادبی: پیشرو یعنی راهنما.

به پویه سوی کره نغز خویش برون آورد ره به هنجار پیش

او به خاطرِ غریزه و علاقه به کره، راهِ بازگشت را به درستی پیدا می‌کند و سپاه را بیرون می‌برد.

نکته ادبی: پویه به معنای حرکتِ سریع و جستجو است.

از آن راه بی رهنمون آمدن بدین چاره شاید برون آمدن

از این طریق می‌توان بدونِ راهنما، از تاریکی خارج شد.

نکته ادبی: چاره به معنای راه حلِ خردمندانه است.

جوان کاین حکایت شنید از پدر به چاره گری رشته را یافت سر

جوان وقتی این حکایت را شنید، فهمید که راهِ چاره همین است.

نکته ادبی: رشته را یافتنِ سر، کنایه از پیدا کردنِ سرنخِ حلِ مشکل است.

سحرگه که مشگین پرند طراز به دیبای عودی بدل گشت باز

سحرگاه که آسمان از حالتِ تاریکِ مشکین، دوباره به رنگِ دیبای عودی (روشن‌تر) درآمد.

نکته ادبی: مشگین پرند و دیبای عودی استعاره از تغییراتِ نوریِ سپیده‌دم است.

شهنشاه بنشست با انجمن به رفتن شده هر یکی رای زن

پادشاه با مشاوران و اطرافیان خود گرد هم آمد؛ همه آن‌ها در حال اندیشیدن به چگونگی آغاز سفر و راهِ رفتن بودند.

نکته ادبی: شهنشاه مخفف شاهنشاه است. رای‌زن در اینجا به معنای کسی است که در فکرِ چاره‌جویی و مشورت است.

ز هر گونه ای چاره می ساختند دگر سان فسونی برانداختند

آن‌ها از هر راهی که به ذهنشان می‌رسید، برای حل مشکل تدبیر می‌کردند و ترفندها و روش‌های گوناگونی را بررسی می‌نمودند.

نکته ادبی: فسون در اینجا به معنای نیرنگ، تدبیر یا افسون برای حلِ گره‌های کار است.

شه افسون کس را خریدار نی در چاره بر کس پدیدار نی

اما شاه هیچ‌یک از این پیشنهادها و ترفندها را نمی‌پسندید و راهِ چاره برای هیچ‌کس آشکار نمی‌شد.

نکته ادبی: خریدار نبودن کنایه از نپسندیدن و بی‌ارزش دانستنِ تدابیر است.

جوان خردمند آهسته رای سخن راند از اندیشهٔ رهنمای

در این میان، جوانِ خردمندی که بسیار سنجیده و آرام سخن می‌گفت، لب به سخن گشود و از اندیشه‌ای که او را راهنمایی می‌کرد، سخن گفت.

نکته ادبی: آهسته رای به معنای کسی است که با تامل و تفکرِ عمیق تصمیم می‌گیرد.

حدیثی که از پیر دانا شنید به چاره گری کرد با شه پدید

او سخنی را که از یک پیر دانا شنیده بود، به عنوانِ راهِ چاره به شاه ارائه کرد.

نکته ادبی: پدید کردن در اینجا به معنای آشکار کردن و ابراز کردنِ نظر است.

چو بشنید شه دل پذیر آمدش به نزد خرد جایگیر آمدش

شاه وقتی سخن او را شنید، آن را پسندید و در دلش احساس کرد که آن سخنِ خردمندانه، جایگاه درستی در جانش پیدا کرده است.

نکته ادبی: جایگیر شدن کنایه از پذیرفته شدن و نشستن سخن در جان است.

بدو گفت کای زاد مرد جوان چنین رای از خود زدن چون توان

شاه به جوان گفت: ای مرد جوان، چگونه ممکن است که چنین تدبیرِ پخته و سنجیده‌ای از ذهنِ خودِ تو تراوش کرده باشد؟

نکته ادبی: زادِ مرد جوان اشاره به جوانیِ برومند دارد.

تو این دانش از خود نیندوختی بگو راست تا از که آموختی

تو این دانش و بینش را خودت به دست نیاورده‌ای، راستش را بگو که این سخن را از چه کسی آموخته‌ای؟

نکته ادبی: نیندوختی به معنای گردآوری نکردن و کسب نکردنِ دانش است.

اگر گفتی آماده گشتی به گنج وگرنه ز کج گفتن آیی به رنج

اگر راستش را بگویی، پاداش و گنجی بزرگ در انتظار توست، اما اگر دروغ بگویی و کج‌روی کنی، دچار رنج و سختی خواهی شد.

نکته ادبی: گنج در اینجا کنایه از پاداشِ مادی و معنوی است.

جوان گفت اگر زینهارم دهی کنم محمل از بار آوخ تهی

جوان پاسخ داد: اگر به من امان بدهی (و جانم را در امان نگه‌داری)، حقیقت را برایت خواهم گفت و بارِ اندوه را از دوشم برمی‌دارم.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان و پناه است. محمل در اینجا کنایه از بارِ خاطر و سنگینیِ راز است.

شهنشه چو فرمود روز نخست که ناید به ره پیر ناتندرست

شاه در همان روز نخست فرمان داده بود که پیرانِ ناتوان و بیمار نباید در این سفر و راه همراه شوند.

نکته ادبی: ناتندرست به معنای کسی است که سلامتِ جسمی برای طیِ طریق ندارد.

پدر داشتم پیر دیرینه سال ز گردون بسی یافته گو شمال

من پدری بسیار پیر و کهن‌سال داشتم که از گردش روزگار، تجربه‌های فراوانی اندوخته بود.

نکته ادبی: گو شمال استعاره از بهره‌مندی و دستاورد است؛ گردون کنایه از فلک و روزگار است.

من از شفقت پیر بابای خویش فراموش کردم محابای خویش

من از روی دلسوزی و شفقت به پدرم، ترس و ملاحظاتِ مربوط به خودم را فراموش کردم.

نکته ادبی: محابا به معنای ملاحظه‌کاری، ترس و پرهیز است.

به پوشیدگی با خود آوردمش نه بد بود اگر چه بد آوردمش

او را پنهانی با خود همراه کردم؛ اگرچه انجام این کار در نظرِ دیگران کارِ ناپسندی بود، اما من آن را انجام دادم.

نکته ادبی: بدآوردن در اینجا به معنای مرتکبِ کاری خلافِ دستور شدن است.

سخنهای ره رفتن شاه دوش رسانیدم او را یکایک به گوش

دیشب سخنانی را که شاه دربارهٔ چگونگی طیِ مسیر گفته بود، برای پدرم مو به مو بازگو کردم.

نکته ادبی: یکایک به معنای تک‌تک و با جزئیات است.

به تعلیم او دل برافروختم چنین چاره ای زو درآموختم

به واسطهٔ راهنمایی‌های او، درونم روشن شد و این چاره‌جویی را از او آموختم.

نکته ادبی: دل برافروختن کنایه از روشن شدنِ ذهن و آگاهی یافتن است.

شه از رای آن رهنمون در نهفت بر افروخت وین نکته نغز گفت

شاه از هوش و درایتِ آن پیر، در خفا شگفت‌زده شد و این نکتهٔ ظریف و زیبا را بر زبان آورد:

نکته ادبی: نکته نغز به معنای سخنِ لطیف و پرمعناست.

جوان گر چه شاه دلیران بود گه چاره محتاج پیران بود

جوان حتی اگر دلاورترینِ پهلوانان باشد، باز هم در گره‌گشایی از کارها به تجربهٔ پیران نیاز دارد.

نکته ادبی: شاهِ دلیران صفتِ عالی برای قدرتِ نظامیِ جوان است.

کدو گر به نو شاخ بازی کند به شاخ کهن سرفرازی کند

مانند کدو که اگر روی شاخه‌ای تازه رشد کند، باز هم برای قد کشیدن و بالا رفتن، به شاخه‌ای کهن و استوار تکیه می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل کدو به شاخه کهن، استعاره‌ای برای ضرورت تکیه بر تجربه پیشینیان است.

جوان گر به دانش بود بی نظیر نیاز آیدش هم به گفتار پیر

جوان اگر در علم و دانش هم بی‌نظیر باشد، باز هم به نصایح و گفتار پیرانِ باتجربه نیازمند است.

نکته ادبی: نیاز آمدن به معنای احساسِ ضرورت و محتاج بودن است.

درین گفتگو بود شاه جهان که آن مرد وحشی ز در ناگهان

شاه در حالی که با جوان در گفتگو بود، ناگهان آن مرد وحشی و گوشه‌نشین از راه رسید.

نکته ادبی: مرد وحشی در ادبیات کهن به معنای کسی است که از جامعه دوری گزیده و در بیابان یا کوه می‌زیسته است.

درآمد درآورد نزدیک شاه یکی پشته وار از سمور سیاه

آن مرد نزد شاه آمد و یک پشته از پوست‌های گران‌بهای سمورِ سیاه را به او پیشکش کرد.

نکته ادبی: پشته به معنای بسته و توده است.

ازو هر یک از قندزی تام تر به جوهر یک از یک به اندام تر

هر یک از آن پوست‌ها از پوستِ قندزی (که معروف به بهترین نوع پوست است) نیز باارزش‌تر و زیباتر بود.

نکته ادبی: قندز نام مکانی بوده که پوست‌های گران‌بها از آنجا می‌آمده است.

چو شه نزل او را خریدار گشت دگر ره ز شه ناپدیدار گشت

همین که شاه آن هدیه را پسندید و خرید، آن مردِ غریب دوباره از نظرها ناپدید شد.

نکته ادبی: نزل به معنای پیشکش، هدیه و مهمانی است.

به تاریکی اندر نهان کرد رخت عجب ماند شه اندران کار سخت

او در تاریکی غیب شد؛ شاه از این رویدادِ شگفت‌انگیز بسیار متعجب ماند.

نکته ادبی: رخت نهان کردن کنایه از غیب شدن و ترکِ مکان است.

به اندیشهٔ روشنائی نمای دو اسبه سوی ظلمت آورد رای

شاه که در پیِ یافتنِ روشنایی و راهِ حقیقت بود، با شتاب و بسیار سریع تصمیم گرفت به سمت ظلمت برود.

نکته ادبی: دو اسبه رفتن کنایه از نهایتِ شتاب و سرعت است.

بفرمود تا مادیانی چو باد کز آبستنی باشدش وقت زاد

شاه فرمان داد تا مادیانی را که همچون باد تندرو بود و انتظار می‌رفت به زودی کره به دنیا آورد، حاضر کنند.

نکته ادبی: مادیان به معنای اسبِ ماده است.

بیارند از آن گونه کان پیر گفت شود زادهٔ باد با خاک جفت

دستور داد همان‌طور که آن پیر گفت، اسب را بیاورند تا با جفت شدنِ زایشِ آن با خاک، نشانی از آن راه گشوده شود.

نکته ادبی: زاده باد با خاک جفت شدن، کنایه‌ای اساطیری از تولدِ موجودی عجیب یا دست‌یابی به امری ناممکن است.

چو کردند کاری که فرمود شاه سوی آب حیوان گرفتند راه

چون فرمانِ شاه به انجام رسید، آن‌ها راهِ رسیدن به آب حیات را در پیش گرفتند.

نکته ادبی: آب حیوان یا آب حیات، نمادِ جاودانگی و کمالِ معنوی است.