خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۵۸ - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی

نظامی
بیا ساقی آن آب آتش خیال درافکن بدان کهرباگون سفال
گوارنده آبی کزین تیره خاک بدو شاید اندوه را شست پاک
شبی روشن از روز و رخشنده تر مهی ز آفتابی درفشنده تر
ز سرسبزی گنبد تابناک زمرد شده لوح طفلان خاک
ستاره بران لوح زیبا ز سیم نوشته بسی حرف از امید و بیم
دبیری که آن حرفها را شناخت درین غار بی غور منزل نساخت
به شغل جهان رنج بردن چه سود که روزی به کوشش نشاید فزود
جهان غم نیرزد به شادی گرای نه کز بهر غم کرده اند این سرای
جهان از پی شادی و دلخوشیست نه از بهر بیداد و محنت کشیست
در این جای سختی نگیریم سخت از این چاه بی بن برآریم رخت
می شادی آور به شادی نهیم ز شادی نهاده به شادی دهیم
چو دی رفت و فردا نیامد پدید به شادی یک امشب بباید برید
چنان به که امشب تماشا کنیم چو فردا رسد کار فردا کنیم
غم نامده خورد نتوان به زور به بزم اندرون رفت نتوان به گور
مکن جز طرب در می اندیشه ای پدید است بازار هر چه پیشه ای
چه باید به خود بر ستم داشتن همه ساله خود را به غم داشتن
چه پیچیم در عالم پیچ پیچ که هیچست ازو سود و سرمایه هیچ
گریزیم از این کوچگاه رحیل از آن پیش کافتیم درپای پیل
خوریم آنچه از ما به گوری خورند بریم آنچه از ما به غارت برند
اگر برد خواهی چنان مایه بر که بردند پیشینگان دگر
اگر ترسی از رهزن و باج خواه که غارت کند آنچه بیند به راه
به درویش ده آنچه داری نخست که بنگاه درویش را کس نجست
نبینی که ده یک دهان خراج به دهلیز درویش دزدند باج
چه زیرک شد آن مرد بنیاد سنج که ویرانه را ساخت باروی گنج
چو تاریخ یک روزه دارد جهان چرا گنج صد ساله داری نهان
بیا تا نشینیم و شادی کنیم شبی در جهان کیقبادی کنیم
یک امشب ز دولت ستانیم داد زدی و ز فردا نیاریم یاد
بترسیم از آنها کزو سود نیست کزین پیشه اندیشه خوشنود نیست
بدانچ آدمی را بود دسترس بکوشیم تا خوش برآید نفس
به چاره دل خویشتن خوش کنیم نه چندان که تن نعل آتش کنیم
دمی را که سرمایه از زندگیست به تلخی سپردن نه فرخندگیست
چنان بر زن این دم که دادش دهی که بادش دهی گر به بادش دهی
فدا کن درم خوش دلی را بسیچ که ارزان بود دل خریدن به هیچ
ز بهر درم تند و بدخو مباش تو باید که باشی درم گو مباش
مشو در حساب جهان سخت گیر همه سخت گیری بود سخت میر
به آسان گذاری دمی می شمار که آسان زید مرد آسان گذار
شبی فرخ و ساعتی ارجمند بود شادمانی درو دلپسند
گزارش چنین می کند جوهری سخن را به یاقوت اسکندری
که اسکندر آن شب به مهر تمام به یاد لب دوست پر کرد جام
به نوشین لب آن جام را نوش کرد ز لب جام را حلقه در گوش کرد
نشسته به کردار سرو جوان که گه لاله ریزد گهی ارغوان
ز عنبر خطی بر گل انگیخته بر گل جهان آب گل ریخته
هم از فتح دشمن دلش شاد بود هم از دوستیش خانه آباد بود
طلب کرد یار دلارام را پری پیکر نازی اندام را
ز نامحرمان کرد خرگه تهی سماع و سماع آور خرگهی
بتی فرق و گیسو برآراسته مرادی به صد آرزو خواسته
لب از ناردانه دلاویزتر زبان از طبرزد شکر ریزتر
دهانی و چشمی به اندازه تنگ یکی راه دل زد یکی راه چنگ
سر آغوش و گیسوی عنبر فشان رسن وار در عطف دامن کشان
طرازندهٔ مجلس و بزمگاه نوازندهٔ چنگ در چنگ شاه
به فرمان شه چنگ را ساز کرد در درج گوهر ز لب باز کرد
که از شادی امشب جهان را نویست همه شادی از دولت خسرویست
به هنگام گل خوش بود روزگار بخندد جهان چون بخندد بهار
چو خورشید روشن برآید به اوج ز روشن جهان برزند نور موج
صبا چون درآید به دیبا گری زمین رومی آرد هوا ششتری
گل سرخ چون کله بندد به باغ فروزد ز هر غنچه ای صد چراغ
سکندر چو پیروزی آرد به چنگ نه زیبا بود آینه زیر زنگ
چو کیخسرو ار می شود جام گیر چرا جام خالی بود بر سریر
ملک گر ز جمشید بالاترست رخ من ز خورشید والاتر است
شه ار شد فریدون زرینه کفش به فتحش منم کاویانی درفش
شه ار کیقباد بلند افسرست مرا افسر از مشک و از عنبرست
شه ار هست کاوس فیروزه تاج ز من بایدش خواستن تخت عاج
شه ار چون سلیمان شود دیو بند مرا در جهان هست دیوانه چند
شه ار زانکه عالم گرفت ای شگفت من آنرا گرفتم که عالم گرفت
اگر چه کمند جهانگیر شاه فتاد است بر گردن مهر و ماه
کمندی من از زلف برسازمش نترسم به گردن دراندازمش
گر او را کمندی بود ماه گیر مرا هم کمندی بود شاه گیر
گر او ناوک اندازد از زوردست مرا غمزهٔ ناوک انداز هست
گر او حربه دارد به خون ریختن من از چهره خون دانم انگیختن
گر او قصد شمشیر بازی کند زبانم به شمشیر بازی کند
گر او لختی از زر برآرد به دوش دو لختی است زلفین من گرد گوش
گر او را یکی طوق بر مرکبست مرا بین که ده طوق بر غبغبست
گر او حقه ها دارد از لعل و در مرا حقه ای خست از لعل پر
گر ایدون که یاقوت او کانیست مرا لب چو یاقوت رمانیست
گر او چرخ را هست انجم شناس مرا انجم چرخ دارند پاس
گر او را علم هست بالای سر مرا صد علم هست بیرون در
گر او شاه عالم شد از سروری منم شاه خوبان به جان پروری
چو برقع براندازم از روی خویش ندارم جهان را به یک موی خویش
چو بر مه کشم گیسوی عنبرین به گیسو کشم ماه را بر زمین
چو تنگ شکر در عقیق آورم ز پسته شراب رحیق آورم
رحیقم به رقص آورد آب را عقیقم مفرح دهد خواب را
ز مه طوق خواهی ببین غبغبم ز قند ار نمک باید اینک لبم
بدین قند کو با شکر خندیست در بوسه بین چون سمرقندیست
اگر کیمیا سنگ را زر کند نسیم من از خاک عنبر کند
سهیل یمن تاب را با ادیم همان شد که بوی مرا با نسیم
به چشمی دل خسته بریان کنم به چشمی دگر غارت جان کنم
از این سو کنم صید و بنوازمش وز آنسو به دریا دراندازمش
فریبم به درمان و سوزم به درد منم کاین کنم جز من این کس نکرد
اگر راهبم بیند از راه دور برد سجده چون هیربد پیش نور
وگر زاهدی باشد از خاره سنگ درآرم به رقصش به یک بانگ چنگ
کنم سیم کاری که سیمین تنم ولی قفل گنجینه را نشکنم
در باغ ما را که شد ناپدید بجز باغبان کس نداند کلید
رطبهای تر گرچه دارم بسی بجز خار خشگم نبیند کسی
گلابم ولی دردسر می دهم نمک خواه خود را جگر می دهم
مگر دید شب ترکی روی من که چون خال من گشت هند ویمن
مگر ماه نو کان هلالی کند به امید من خانه خالی کند
چو زلفم درآید به بازیگری به دام آورد پای کبک دری
بنا گوشم ار برگشاید نقاب دهان گل سرخ گردد پر آب
زنخ را چو سازم از زلف بند به آب معلق درارم کمند
چو پیدا کنم لطف اندام را سرین بشکنم مغز بادام را
چو ساعد گشایم ز بازوی نرم سمن را ورق درنوردم ز شرم
شکر چاشنی گیر نوش منست گهر حلقه در گوش گوش منست
دهانم گرو بست با مشتری گرو برد کو دارد انگشتری
جنابی که با گل خورم نوش باد مرا یاد و گل را فراموش باد
یک افسون چشمم به بابل رسید کزو آمد آن جادوئیها پدید
ز جعدم یکی موی بر چین گذشت کزو مشک شد ناف آهو به دشت
چو حلقه کنم زلف بر طرف گوش بیا تا دل رفته بینی ز هوش
کرشمه چو در چشم مست آورم صد از دست رفته به دست آورم
دلی را که سر سوی راه افکنم نمایم زنخ تا به چاه افکنم
ز موئی به عاشق دهم طوق و تاج به بوئی ز خلج ستانم خراج
به سلطانی چین نهم مهر موم زنم پنج نوبت به تاراج روم
جگر گوشه چینیانم به خال چراغ دل رومیانم به فال
طبرزد دهم چون شوم خواب خیز طبر خون زنم چون کنم غمزه تیز
لبم لعل را کارسازی کند خیالم به خورشید بازی کند
مغ دیر سیمین صنم خواندم صنم خانهٔ باغ ارم داندم
چو شد نار پستانم انگیخته ز بستان دل نار شد ریخته
ز نارم که نارنج نوروزیست که را بخت گوئی که را روزیست
مبارک درختم که بر دوستم برآور گلم گر چه در پوستم
من و آب سرخ و سر سبز شاه جهان گو فرو شو به آب سیاه
برآنم که دستان به کار آورم چو چنگ خودش در کنار آورم
گهی بوسه بر چشم مستش دهم گهی زلف خود را به دستش دهم
به شرطی کنم جان خود جای او که هرگز نتابم سر از پای او
چنان خسبم از مهر آن آفتاب که سر در قیامت برآرم ز خواب
گر آبیست گو زندگانی دهد وگر سایه ای گو جوانی دهد
کند وصل من زندگانی دراز جوانی دهم چون درآیم به ناز
سکندر به حیوان خطا می رود من این جا سکندر کجا می رود
اگر راه ظلمات می بایدش سرزلف من راه بنمایدش
وگر زانکه جوید ز یاقوت رنگ همان آورد آب حیوان به چنگ
لب من که یاقوت رخشان در اوست بسی چشمه چون آب حیوان در اوست
جهان خسروا چند گردن کشی بر این آب حیوان مشو آتشی
پریرویم و چون پری در پرند چو دل بسته ای در پری در مبند
مرا با تو در باد و بستن مباد شکن باد لیکن شکستن مباد
بس این سنگ سخت از دل انگیختن به نازک دلان در نیامیختن
مکن ترکی ای میل من سوی تو که ترک توام بلکه هندوی تو
بدین آسمانی زمین توام ز چینم ولی درد چین توام
گل من گلی سایه پروردنیست که سایه به خورشید درخورد نیست
چو من میوه در سایهٔ خانه بس که ناخوش بود میوهٔ خانه رس
مرا خود تو ریحان خوشبوی گیر ز ریحان بود خانه را ناگزیر
رها کن به نخجیر این کبک باز بترس از عقابان نخجیر ساز
رطب کو رسیده بود بر درخت به سستی رسد گر نگیریش سخت
نیابی ز من به جگر خواره ای جگر خواره ای نه شکر باره ای
چه دلها که خون شد ز خون خوردنم چه خونها که ماندست در گردنم
به داور شدم با شکر بارها مرا بیش از او بود بازارها
به آواز و چهره کش و دلکشم همان خوش همین خوش خوش اندر خوشم
چو ساقی شوم می نباشد حرام چو مطرب شوم نوش ریزد ز جام
چو بر رود دستان کنم دست خوش کنم مست وانگه شوم مست کش
ز دور این چنین دلبریها کنم در آغوش جان پروریها کنم
برابر دهم دیده را دل خوشی چو در برکشندم کنم دل کشی
من و نالهٔ چنگ و نوشینه می ز من عاشقان کی شکیبندکی
چو تو شهریاری بود یار من چه باشد بجز خرمی کار من
چو من نیست اندر جهان کس به کام ازان نیست اندر جهانم به نام
چو بر زد دلاویز چنگی به چنگ چنین قولی از قند عناب رنگ
درآمد شه از مهر آن نوشناز بدان جره کبک چون جره باز
تذرو بهاری درآمد به غنج برون آمد از مهد زرین ترنج
سرا بود خالی و معشوقه مست عنان رفت یک باره دل را ز دست
شبی خلوت و ماهروئی چنان ازو چون توان درکشیدن عنان
گوزن جوان را بیفکند شیر به تاراجگاهش درآمد دلیر
به صید حواصل درآمد عقاب به مهمانی ماه رفت آفتاب
زمانی چو شکر لبش می گزید زمانی چو نیشکرش می مزید
به بر در گرفت آن سمن سینه را ز در مهر برداشت گنجینه را
نخورده میی دید روشن گوار یکی باغ در بسته پر سیب و نار
عقیقی نیازرده بر مهر خویش نگینی به الماس ناگشته ریش
نچیده گلی خار برچیده ای بجز باغبان مرد نادیده ای
از آن گرمی و آتش افزون شدن ز جوشنده خون خواست بیرون شدن
ز شیرین زبان شکر انگیختند چو شیر و شکر درهم آویختند
به هم درخزیده دو سرو بلند به بادام و روغن درافتاده قند
دو پی هر دو چون لاف الف خم زده دو حرف از یکی جنس درهم زده
چو لولوی ناسفته را لعل سفت هم آسود لولو و هم لعل خفت
سکندر بدان چشمه زندگی بسی کرد شادی و فرخندگی
چنین چند شب دل به شادی سپرد وزان مرحله رخت بیرون نبرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن آب آتش خیال درافکن بدان کهرباگون سفال

ای ساقی، آن شراب آتشگون که خیال‌انگیز است را در پیالهٔ زرین (کهربایی‌رنگ) بریز.

نکته ادبی: کهرباگون کنایه از رنگ زرد و درخشانِ جام‌های قدیمی است.

گوارنده آبی کزین تیره خاک بدو شاید اندوه را شست پاک

شرابی که مانند آبی گوارا از دل این خاک تیره برآمده و می‌توان با آن غبار اندوه را از دل شست.

نکته ادبی: تضاد میان تیره بودن خاک و زلال بودن آب برای تأکید بر تطهیر‌کنندگی شراب.

شبی روشن از روز و رخشنده تر مهی ز آفتابی درفشنده تر

شبی که از روز روشن‌تر و درخشان‌تر است و ماه در آن شب، تابناک‌تر از خورشید است.

نکته ادبی: اغراق برای توصیف شکوه و روشناییِ بزم.

ز سرسبزی گنبد تابناک زمرد شده لوح طفلان خاک

به دلیل سرسبزی و طراوت گنبد آسمان، گویی لوحِ کودکان (که بر آن می‌نوشتند) به زمرد تبدیل شده است.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به لوح و سبزی آن به زمرد.

ستاره بران لوح زیبا ز سیم نوشته بسی حرف از امید و بیم

ستارگان روی آن لوحِ زمردین، مانند نقره می‌درخشند و گویی حرف‌هایی از جنس امید و بیم بر آن نوشته شده است.

نکته ادبی: سیم به معنای نقره است که استعاره از درخشش سفید ستارگان است.

دبیری که آن حرفها را شناخت درین غار بی غور منزل نساخت

کسی که رمز و رازِ این تقدیر و حوادث روزگار را می‌شناسد، هرگز در این جهانِ بی‌انتها و فریبنده، خانه و کاشانهٔ ابدی بنا نمی‌کند.

نکته ادبی: دبیر در اینجا استعاره از تقدیر‌نویس یا عقلِ کل است.

به شغل جهان رنج بردن چه سود که روزی به کوشش نشاید فزود

برای امور دنیوی رنج کشیدن چه فایده‌ای دارد؟ چرا که با تلاش و کوشش هم نمی‌توان روزیِ مقدر را بیش از حد کرد.

نکته ادبی: اشاره به جبرگرایی در رزق و روزی که در ادبیات کلاسیک رایج است.

جهان غم نیرزد به شادی گرای نه کز بهر غم کرده اند این سرای

دنیا ارزشِ غم خوردن را ندارد؛ پس به سوی شادی برو، چرا که این جهان برای غمگین بودن ساخته نشده است.

نکته ادبی: دعوت به خوش‌باشی به عنوان یک فلسفه زیستی.

جهان از پی شادی و دلخوشیست نه از بهر بیداد و محنت کشیست

جهان برای شادی و لذت بردن آفریده شده است، نه برای بیدادگری و رنج کشیدن.

نکته ادبی: نگاهی مثبت‌گرا به آفرینش در برابر نگاه زاهدانه.

در این جای سختی نگیریم سخت از این چاه بی بن برآریم رخت

در این دنیا که جای سختی کشیدن نیست، سخت‌گیری نکنیم و پیش از آنکه دیر شود، از این چاهِ بی‌انتها رخت بربندیم (آماده رفتن باشیم).

نکته ادبی: چاه بی‌بُن استعاره از دنیاست که پایانی برای آرزوهای آن نیست.

می شادی آور به شادی نهیم ز شادی نهاده به شادی دهیم

شرابِ شادی‌بخش را با نشاط بنوشیم و از آنچه با شادی به دست آورده‌ایم، با شادی به دیگران ببخشیم.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ کنشِ شادی.

چو دی رفت و فردا نیامد پدید به شادی یک امشب بباید برید

از آنجا که دیروز گذشت و فردا هنوز نیامده است، باید فقط همین امشب را با شادی سپری کنیم.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه دم‌غنیمتی (Carpe Diem).

چنان به که امشب تماشا کنیم چو فردا رسد کار فردا کنیم

بهتر است که امشب را به خوشی بگذرانیم و کارِ فردا را به خودِ فردا بسپاریم.

نکته ادبی: نفیِ اضطرابِ آینده.

غم نامده خورد نتوان به زور به بزم اندرون رفت نتوان به گور

غمِ نیامده را نمی‌توان به زور به دل راه داد و با نشستن در گور، نمی‌توان به بزم و شادی رسید (پس تا زنده‌ایم شاد باشیم).

نکته ادبی: مقابله دو فضای بزم و گور.

مکن جز طرب در می اندیشه ای پدید است بازار هر چه پیشه ای

جز به شادی و عیش به هیچ چیز دیگر فکر نکن؛ چرا که سرنوشتِ هر پیشه‌ای در بازارِ دنیا مشخص و روشن است.

نکته ادبی: بازار پیشه استعاره از نتیجه و عاقبتِ اعمال است.

چه باید به خود بر ستم داشتن همه ساله خود را به غم داشتن

چرا باید به خود ستم روا داریم و همیشه خود را در غم و اندوه غرق کنیم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای دعوت به رهایی از غم.

چه پیچیم در عالم پیچ پیچ که هیچست ازو سود و سرمایه هیچ

چرا در پیچ و خم‌های این جهان سرگردان شویم، در حالی که سرمایه و سودِ نهاییِ آن هیچ است؟

نکته ادبی: عالم پیچ‌پیچ وصفی از فریبندگی و پیچیدگیِ دنیاست.

گریزیم از این کوچگاه رحیل از آن پیش کافتیم درپای پیل

بیایید از این محلِ گذر و کوچ‌گاه فرار کنیم، پیش از آنکه مرگ مانند پای پیل ما را زیر خود له کند.

نکته ادبی: پای پیل استعاره از مرگ ناگهانی و سهمگین است.

خوریم آنچه از ما به گوری خورند بریم آنچه از ما به غارت برند

آنچه را داریم، اکنون مصرف کنیم، وگرنه پس از مرگ یا در خاک خوراکِ کرم‌ها می‌شود یا دیگران آن را به غارت می‌برند.

نکته ادبی: دعوت به بخشش و صرفِ اموال.

اگر برد خواهی چنان مایه بر که بردند پیشینگان دگر

اگر می‌خواهی توشه‌ای با خود ببری، همان‌طور با خود ببر که گذشتگان (صالحان) بردند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تنها عمل خیر یا نام نیک باقی می‌ماند.

اگر ترسی از رهزن و باج خواه که غارت کند آنچه بیند به راه

اگر از راهزن و باج‌گیر می‌ترسی که اموالت را در مسیر زندگی غارت کند،

نکته ادبی: تداومِ نگاهِ اقتصادی به زندگی.

به درویش ده آنچه داری نخست که بنگاه درویش را کس نجست

آنچه داری را ابتدا به درویش ببخش، چرا که کسی به خانه و بنگاهِ درویش دست‌درازی نمی‌کند.

نکته ادبی: پیشنهادِ خیرات به عنوان نوعی بیمه اموال.

نبینی که ده یک دهان خراج به دهلیز درویش دزدند باج

آیا نمی‌بینی که از هر ده بخشِ ثروت، یک بخش را راهزنان به عنوان باج و خراج از خانهٔ نیازمندان می‌دزدند؟

نکته ادبی: تصویرسازی از ناامنیِ ثروت.

چه زیرک شد آن مرد بنیاد سنج که ویرانه را ساخت باروی گنج

چه بسیار هوشمند بود آن کسی که این دنیای ویرانه را به جای انبارِ گنج، به جایگاهی برای صرف کردن و بهره بردن تبدیل کرد.

نکته ادبی: تضاد میان ویرانه و گنج.

چو تاریخ یک روزه دارد جهان چرا گنج صد ساله داری نهان

وقتی عمرِ جهان به اندازهٔ یک روز زودگذر است، چرا گنجِ صدساله جمع می‌کنی؟

نکته ادبی: کنایه از کوتاه بودن عمر.

بیا تا نشینیم و شادی کنیم شبی در جهان کیقبادی کنیم

بیا تا بنشینیم و شادی کنیم و یک شب را همچون پادشاهانِ باستانی (کیقباد) به عیش بگذرانیم.

نکته ادبی: کیقباد نماد پادشاهیِ آرمانی و باشکوه است.

یک امشب ز دولت ستانیم داد زدی و ز فردا نیاریم یاد

فقط همین امشب را از دولتِ عشق و زندگی بهره بگیریم و از غمِ فردا یاد نکنیم.

نکته ادبی: تأکید بر زمانِ حال.

بترسیم از آنها کزو سود نیست کزین پیشه اندیشه خوشنود نیست

از کارهایی که سودی در آن نیست بپرهیزیم، زیرا در این راه (غم‌خواری)، هیچ خوشنودی و عاقبت خوشی وجود ندارد.

نکته ادبی: نقدِ اندیشهٔ بیهوده.

بدانچ آدمی را بود دسترس بکوشیم تا خوش برآید نفس

تا آنجایی که برای آدمی ممکن است، بکوشیم که لحظات را خوش بگذرانیم.

نکته ادبی: تأکید بر تواناییِ انسان در تغییر کیفیتِ زیست.

به چاره دل خویشتن خوش کنیم نه چندان که تن نعل آتش کنیم

با تدبیر دل خود را شاد کنیم، اما نه آنقدر که تن و جسم خود را در آتشِ لذت‌های افراطی بسوزانیم.

نکته ادبی: توصیه به اعتدال در خوش‌باشی.

دمی را که سرمایه از زندگیست به تلخی سپردن نه فرخندگیست

عمری را که سرمایه اصلی زندگی ماست، با تلخی و غم گذراندن، هنر و خوشبختی نیست.

نکته ادبی: فرخندگی به معنای سعادت و مبارکی است.

چنان بر زن این دم که دادش دهی که بادش دهی گر به بادش دهی

آنچنان زندگی کن و از این دم بهره ببر که حقش را ادا کنی؛ حتی اگر آن را به بادِ فنا دهی (باید با لذت باشد).

نکته ادبی: اهمیتِ کیفیتِ لحظه.

فدا کن درم خوش دلی را بسیچ که ارزان بود دل خریدن به هیچ

برای به دست آوردنِ خوش‌دلی، درم و ثروت را فدا کن، چرا که خریدنِ دلِ خوش با هیچ چیزِ دنیا، معاملهٔ ارزانی است.

نکته ادبی: اولویتِ سلامت روان بر ثروت.

ز بهر درم تند و بدخو مباش تو باید که باشی درم گو مباش

به خاطر پول، تندخو و بدرفتار مباش؛ تو باید انسانیت داشته باشی، پول مهم نیست.

نکته ادبی: تأکید بر اولویت اخلاق بر مال.

مشو در حساب جهان سخت گیر همه سخت گیری بود سخت میر

در حساب و کتابِ دنیا سخت‌گیر مباش، زیرا سخت‌گیریِ بیش از حد، باعث مرگِ زودرس می‌شود.

نکته ادبی: سخت‌میر به معنای کسی که به سختی می‌میرد یا مرگِ دشوار.

به آسان گذاری دمی می شمار که آسان زید مرد آسان گذار

سعی کن به آسانی زندگی کنی و از لحظات لذت ببری، که انسانِ آسان‌گیر، زندگیِ آسانی دارد.

نکته ادبی: تأکید بر آسان‌گیری (Easiness) به عنوان سبک زندگی.

شبی فرخ و ساعتی ارجمند بود شادمانی درو دلپسند

شبی خجسته و ساعتی باارزش است که در آن، شادی و لذت بردنِ دل، اصلی‌ترین کار باشد.

نکته ادبی: وصفِ شبِ آرمانی.

گزارش چنین می کند جوهری سخن را به یاقوت اسکندری

جوهری (شخصی که راوی داستان است) این‌گونه روایت می‌کند که سخن باید همچون یاقوت اسکندری گران‌بها باشد.

نکته ادبی: یاقوت اسکندری استعاره از سخنِ نغز و قیمتی است.

که اسکندر آن شب به مهر تمام به یاد لب دوست پر کرد جام

اسکندر در آن شب با عشقی وافر، جام شراب را به یادِ لبِ دوست پر کرد.

نکته ادبی: اسکندر اینجا نه به عنوان فاتح، بلکه به عنوان عاشق تصویر شده است.

به نوشین لب آن جام را نوش کرد ز لب جام را حلقه در گوش کرد

آن جام را با لب‌های نوشینِ معشوق نوشید و آن‌قدر به لبِ جام توجه کرد که گویی جام را مانند حلقه‌ای در گوش قرار داد.

نکته ادبی: تشبیه جام به گوشواره برای القای نزدیکیِ لب به جام.

نشسته به کردار سرو جوان که گه لاله ریزد گهی ارغوان

معشوق همچون سروی جوان نشسته بود که گاهی (از شدتِ زیبایی یا غم) گل‌های سرخ و ارغوانی بر زمین می‌ریزد.

نکته ادبی: اشاره به سرخیِ گلبرگ‌ها و زیباییِ معشوق.

ز عنبر خطی بر گل انگیخته بر گل جهان آب گل ریخته

خطی از عنبر (مو یا خط لب) بر صورتِ گلگونِ خود کشیده بود و گویی بر گلِ سرخِ صورتش، قطراتِ شبنم (گلاب) افشانده بود.

نکته ادبی: عنبر و گل استعاره از بوی خوش و زیباییِ صورت است.

هم از فتح دشمن دلش شاد بود هم از دوستیش خانه آباد بود

دلِ اسکندر هم از پیروزی بر دشمن شاد بود و هم از عشقِ این یار، خانه‌اش آباد و پرنشاط بود.

نکته ادبی: تلفیقِ دو شادیِ سیاسی و شخصی.

طلب کرد یار دلارام را پری پیکر نازی اندام را

اسکندر آن یارِ آرامش‌بخش را فراخواند، همان پری‌چهره‌ای که اندامی نازک و دلربا داشت.

نکته ادبی: پری‌پیکر نمادِ زیباییِ فوقِ بشری است.

ز نامحرمان کرد خرگه تهی سماع و سماع آور خرگهی

او خیمه (خرگاه) را از حضورِ نامحرمان خالی کرد تا بساطِ سماع و موسیقی فراهم شود.

نکته ادبی: سماع در اینجا به معنای موسیقی و رقص است.

بتی فرق و گیسو برآراسته مرادی به صد آرزو خواسته

بتی (معشوقی) که گیسوانش را آراسته بود و گویی همان کسی بود که سال‌ها به دنبالش آرزو داشت.

نکته ادبی: بت استعاره از زیباییِ معشوق.

لب از ناردانه دلاویزتر زبان از طبرزد شکر ریزتر

لب‌هایش از دانه‌های انارِ (ناردانه) دل‌انگیزتر بود و کلامش از شکرِ (طبرزد) شیرین‌تر می‌نمود.

نکته ادبی: تکرارِ تشبیهاتِ سنتی برای زیباییِ معشوق.

دهانی و چشمی به اندازه تنگ یکی راه دل زد یکی راه چنگ

دهانی کوچک و چشمانی تنگ داشت؛ یکی دل را می‌ربود و دیگری با نگاهش چنگ (ساز) را به صدا درمی‌آورد.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ اجزای صورتِ معشوق.

سر آغوش و گیسوی عنبر فشان رسن وار در عطف دامن کشان

گیسوانِ خوش‌بوی او که سرِ آغوش بودند، مانند ریسمانی در پیچ و خمِ دامن کشیده می‌شدند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حرکتیِ گیسوان.

طرازندهٔ مجلس و بزمگاه نوازندهٔ چنگ در چنگ شاه

او زینت‌بخشِ مجلس بود و خودش نوازندهٔ چنگ در دستانِ شاه بود.

نکته ادبی: نمایشِ قدرت و زیبایی در کنار یکدیگر.

به فرمان شه چنگ را ساز کرد در درج گوهر ز لب باز کرد

به دستور پادشاه، ساز چنگ را آماده نواختن کرد و دهان خود را برای گفتن سخنان گهربار گشود.

نکته ادبی: درج گوهر کنایه از دهان است که مروارید (کلام) در آن است.

که از شادی امشب جهان را نویست همه شادی از دولت خسرویست

گفت که امشب به خاطر شادی و نشاطی که در جهان است، همه چیز تازه شده و تمام این خوشی‌ها از برکت دولت و حاکمیت شاه است.

نکته ادبی: نویست به معنای نو و تازه است.

به هنگام گل خوش بود روزگار بخندد جهان چون بخندد بهار

در فصل بهار که گل‌ها شکوفا می‌شوند، روزگار خوش است؛ همان‌طور که با خندیدن و شکفتن گل‌ها، گویی جهان نیز از شادی می‌خندد.

نکته ادبی: استعاره از شکوفایی گل به خنده انسان.

چو خورشید روشن برآید به اوج ز روشن جهان برزند نور موج

وقتی خورشید درخشان به بالاترین نقطه آسمان می‌رسد، از نورِ خیره‌کننده‌اش، جهان غرق در موج‌های نور می‌شود.

نکته ادبی: اوج و موج در اینجا تناسب لفظی دارند.

صبا چون درآید به دیبا گری زمین رومی آرد هوا ششتری

هنگامی که باد صبا می‌وزد، زمین را با گل‌ها تزئین می‌کند و هوا نیز با رایحه‌های خوش مانند پارچه‌های نفیس ششتری آراسته می‌شود.

نکته ادبی: دیبا و ششتری نماد لطافت و پارچه‌های گران‌بها هستند.

گل سرخ چون کله بندد به باغ فروزد ز هر غنچه ای صد چراغ

گل سرخ وقتی در باغ غنچه می‌بندد، گویی هر غنچه صد چراغ روشن می‌کند و باغ را چراغانی کرده است.

نکته ادبی: تشبیه غنچه به چراغ از نظر شکل و درخشش.

سکندر چو پیروزی آرد به چنگ نه زیبا بود آینه زیر زنگ

اگر اسکندر پیروزی‌هایی به دست می‌آورد، چندان زیبا و ارزشمند نیست؛ مانند آینه‌ای که زنگار گرفته باشد و جلا ندارد.

نکته ادبی: تلمیح به اسکندر و نکوهشِ قدرتِ خشن در برابر زیبایی.

چو کیخسرو ار می شود جام گیر چرا جام خالی بود بر سریر

اگر مانند کیخسرو اهل باده‌نوشی و شادی هستی، چرا جامت در برابرِ این پادشاهیِ بزرگ خالی است؟

نکته ادبی: استفاده از نام کیخسرو به عنوان پادشاهی اسطوره‌ای.

ملک گر ز جمشید بالاترست رخ من ز خورشید والاتر است

اگر پادشاهیِ تو از جمشید بالاتر است، جمال و چهره من نیز از درخشش خورشید والاتر و تابناک‌تر است.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت جمشید و جمال معشوق.

شه ار شد فریدون زرینه کفش به فتحش منم کاویانی درفش

اگر پادشاه به اندازه فریدون دارای جاه و جلال است، من در فتح قلب‌ها، همچون درفش کاویانی پیروزمند هستم.

نکته ادبی: تلمیح به درفش کاویانی به عنوان نماد پیروزی و حماسه.

شه ار کیقباد بلند افسرست مرا افسر از مشک و از عنبرست

اگر پادشاه همچون کیقباد دارای تاج و افسرِ بلندمرتبه است، تاجِ من از مشک و عنبر (گیسوان خوشبو) است.

نکته ادبی: مقایسه تاج مادی با زیبایی طبیعی.

شه ار هست کاوس فیروزه تاج ز من بایدش خواستن تخت عاج

اگر پادشاه مانند کاووس دارای تاج فیروزه‌ای است، او باید تخت عاج (تخت پادشاهی) را از من طلب کند.

نکته ادبی: ادعای برتری و مرکزیت یافتن معشوق.

شه ار چون سلیمان شود دیو بند مرا در جهان هست دیوانه چند

اگر پادشاه مانند سلیمان دیوها را به بند می‌کشد، من نیز در این جهان دیوانگانِ (عاشقان) بسیاری دارم که اسیر من‌اند.

نکته ادبی: تلمیح به قدرت سلیمان بر دیوان.

شه ار زانکه عالم گرفت ای شگفت من آنرا گرفتم که عالم گرفت

اگر پادشاه جهان را فتح کرده است، شگفت‌انگیز است؛ اما من کسی را اسیر کرده‌ام که کلِ جهان را در تصرف خود دارد.

نکته ادبی: ایهام در گرفتن که هم به معنای تسخیر است و هم عاشق کردن.

اگر چه کمند جهانگیر شاه فتاد است بر گردن مهر و ماه

اگرچه کمندِ جهان‌گشای پادشاه بر گردن خورشید و ماه افتاده (به همه جا رسیده)،

نکته ادبی: مبالغه در قدرت شاه.

کمندی من از زلف برسازمش نترسم به گردن دراندازمش

من کمندی از زلف خود می‌سازم و ترسی ندارم که آن را بر گردنِ هر کسی بیندازم.

نکته ادبی: زلف به عنوان کمند (دام) تشبیه شده است.

گر او را کمندی بود ماه گیر مرا هم کمندی بود شاه گیر

اگر او کمندی دارد که می‌تواند ماه را اسیر کند، من نیز کمندی دارم که حتی پادشاه را شکار می‌کند.

نکته ادبی: مواجهه مستقیم قدرت شاه و قدرت عشق.

گر او ناوک اندازد از زوردست مرا غمزهٔ ناوک انداز هست

اگر او با دستِ قدرتمندش تیر (ناوک) پرتاب می‌کند، من نیز غمزه و نگاهی دارم که همچون تیر، جان شکار می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان ناوکِ جنگی و ناوکِ نگاه.

گر او حربه دارد به خون ریختن من از چهره خون دانم انگیختن

اگر او حربه و سلاح برای خون‌ریزی دارد، من نیز بلدم که با چهره‌ام (جلوه‌گری) خون از دل‌ها جاری کنم.

نکته ادبی: حربه به معنای سلاح است.

گر او قصد شمشیر بازی کند زبانم به شمشیر بازی کند

اگر او قصد شمشیربازی دارد، زبانِ من در سخن‌دانی چنان تند و تیز است که گویی شمشیربازی می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از زبان به شمشیر.

گر او لختی از زر برآرد به دوش دو لختی است زلفین من گرد گوش

اگر او مقدار کمی زر (طلا) بر دوش خود دارد، من دو حلقه زلف بر دور گوش خود دارم (که از هر طلا ارزشمندتر است).

نکته ادبی: تضاد میان زر مادی و زلف معشوق.

گر او را یکی طوق بر مرکبست مرا بین که ده طوق بر غبغبست

اگر او تنها یک طوق (گردنبند یا نشان) بر مرکبش دارد، مرا ببین که ده طوق بر گردن و غبغب دارم.

نکته ادبی: تملق و نمایش زیبایی.

گر او حقه ها دارد از لعل و در مرا حقه ای خست از لعل پر

اگر او صندوقچه‌هایی از لعل و مروارید دارد، من نیز صندوقچه‌ای (دهانی) دارم که پر از لعل و دُرّ است.

نکته ادبی: حقه استعاره از دهان است.

گر ایدون که یاقوت او کانیست مرا لب چو یاقوت رمانیست

اگر یاقوتِ او از معدن است، لب‌های من همچون یاقوتِ رمان (انار) است.

نکته ادبی: تشبیه لب به یاقوت.

گر او چرخ را هست انجم شناس مرا انجم چرخ دارند پاس

اگر او منجمانی دارد که ستاره‌های آسمان را می‌شناسند، من نیز ستارگانِ آسمان را محافظ خود دارم.

نکته ادبی: ادعای معشوق به تحت حمایت بودن توسط کیهان.

گر او را علم هست بالای سر مرا صد علم هست بیرون در

اگر او علم و پرچمی بالای سرش دارد، من صدها پرچم و نشانه زیبایی در بیرون از در دارم.

نکته ادبی: علم به معنای پرچم و نشان است.

گر او شاه عالم شد از سروری منم شاه خوبان به جان پروری

اگر او با سروری و پادشاهی، شاهِ عالم شد، من با پرورشِ جانِ عاشقان، شاهِ خوبان هستم.

نکته ادبی: تضاد میان پادشاهی مادی و پادشاهی در دل‌ها.

چو برقع براندازم از روی خویش ندارم جهان را به یک موی خویش

وقتی نقاب از چهره برمی‌دارم، تمام جهان در برابر یک تار موی من، ارزشی ندارد.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی معشوق.

چو بر مه کشم گیسوی عنبرین به گیسو کشم ماه را بر زمین

وقتی گیسوی معطر خود را بر چهره مانند ماه می‌کشم، با همین گیسو، ماه را به زمین می‌کشم.

نکته ادبی: استعاره از گیسو به ریسمان.

چو تنگ شکر در عقیق آورم ز پسته شراب رحیق آورم

وقتی شکر (لب) را در عقیق (دهان) می‌آورم، از پسته (دهان کوچک) شراب ناب بیرون می‌آید.

نکته ادبی: تصویرسازی‌های معمول در ادبیات کلاسیک برای توصیف دهان.

رحیقم به رقص آورد آب را عقیقم مفرح دهد خواب را

شرابِ لبِ من، آب را هم به رقص می‌آورد و عقیقِ لبم خوابِ آرام را دلپذیر می‌کند.

نکته ادبی: تأثیر سحرآمیز زیبایی بر عناصر طبیعت.

ز مه طوق خواهی ببین غبغبم ز قند ار نمک باید اینک لبم

اگر از ماه، طوق می‌خواهی به غبغب من نگاه کن و اگر از قند، نمک و شیرینی می‌خواهی، لب‌های من اینجاست.

نکته ادبی: نمک استعاره از ملیح بودن است.

بدین قند کو با شکر خندیست در بوسه بین چون سمرقندیست

به این قندی که با خنده‌های شیرین همراه است نگاه کن، در بوسیدن، گویی قندِ سمرقندی است.

نکته ادبی: اشاره به شهرت قند سمرقند.

اگر کیمیا سنگ را زر کند نسیم من از خاک عنبر کند

اگر کیمیا سنگ را به طلا تبدیل می‌کند، نسیمِ من هم خاک را به عنبر خوشبو تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه تأثیر حضور معشوق به کیمیا.

سهیل یمن تاب را با ادیم همان شد که بوی مرا با نسیم

تأثیرِ سهیل یمن بر پوست، همان تأثیری است که بوی خوش من بر نسیم دارد.

نکته ادبی: تلمیح به ستاره سهیل که در باور قدما پوست را نرم می‌کرد.

به چشمی دل خسته بریان کنم به چشمی دگر غارت جان کنم

با یک نگاه، دلِ خسته را کباب (بریان) می‌کنم و با نگاهی دیگر، جان و هستی او را به غارت می‌برم.

نکته ادبی: قدرت دوگانه چشم در عشق.

از این سو کنم صید و بنوازمش وز آنسو به دریا دراندازمش

از یک سو شکار می‌کنم و نوازش می‌دهم و از سوی دیگر او را در دریای غم غرق می‌کنم.

نکته ادبی: بیان تناقض در رفتار معشوق.

فریبم به درمان و سوزم به درد منم کاین کنم جز من این کس نکرد

با درمان فریبش می‌دهم و با درد می‌سوزانمش؛ منم که این کارها را می‌کنم و هیچ‌کس جز من این‌گونه رفتار نکرده است.

نکته ادبی: تأکید بر منحصر به فرد بودن بی‌رحمیِ معشوق.

اگر راهبم بیند از راه دور برد سجده چون هیربد پیش نور

اگر راهبی مرا از دور ببیند، همانند هیربدی (موبد) که در برابر نور سجده می‌کند، به من سجده خواهد کرد.

نکته ادبی: تلمیح به اهمیت نور در آیین‌های کهن.

وگر زاهدی باشد از خاره سنگ درآرم به رقصش به یک بانگ چنگ

و اگر زاهدی مانند سنگ سخت‌دل باشد، با یک صدایِ سازِ چنگِ من، به رقص درمی‌آید.

نکته ادبی: اغراق در تأثیر موسیقی و زیبایی معشوق بر زاهدان.

کنم سیم کاری که سیمین تنم ولی قفل گنجینه را نشکنم

من سیم‌کاری (زیبایی) می‌کنم چون بدنی نقره‌گون دارم، اما قفلِ گنجینه‌ی خود را برای کسی نمی‌شکنم.

نکته ادبی: سیمین‌تن کنایه از زیبایی و پاکی پوست است.

در باغ ما را که شد ناپدید بجز باغبان کس نداند کلید

کلیدِ این باغ (گنجینه زیبایی) که برای دیگران ناپدید و ناشناخته است، جز باغبان (خودم) کسی آن را ندارد.

نکته ادبی: استعاره از خود به باغبان.

رطبهای تر گرچه دارم بسی بجز خار خشگم نبیند کسی

با اینکه رطب‌های تر و شیرین بسیاری دارم، اما دیگران جز خار خشک چیزی از من نمی‌بینند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه معشوق زیبایی خود را از نامحرمان پنهان می‌کند.

گلابم ولی دردسر می دهم نمک خواه خود را جگر می دهم

من گلاب هستم اما دردسر می‌آفرینم؛ نمک می‌خواهم، اما جگرِ عاشق را می‌سوزانم.

نکته ادبی: تناقض در رفتار که باعث رنج و لذت همزمان است.

مگر دید شب ترکی روی من که چون خال من گشت هند ویمن

شاید شبِ سیاه، چهره‌ی مرا دید که خالِ سیاه من همچون هند و یمن (سرزمین‌های دور) شد.

نکته ادبی: تشبیه خال به سرزمین هند به خاطر سیاهی.

مگر ماه نو کان هلالی کند به امید من خانه خالی کند

شاید ماهِ نو، به امیدِ رسیدن به من، آسمان را خالی می‌کند تا جایی برای من باز کند.

نکته ادبی: تخیلی در باب حرکات نجومی.

چو زلفم درآید به بازیگری به دام آورد پای کبک دری

وقتی زلف من شروع به بازیگری می‌کند، حتی پای کبک دری را نیز به دام می‌اندازد.

نکته ادبی: زلف به دام تشبیه شده است.

بنا گوشم ار برگشاید نقاب دهان گل سرخ گردد پر آب

اگر بناگوشِ من نقاب را کنار بزند، دهانِ گلِ سرخ از حسادت پر از آب (اشک) می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه گل به انسان حسود.

زنخ را چو سازم از زلف بند به آب معلق درارم کمند

چانه (زنخ) را وقتی با زلف می‌بندم، گویی کمندی را در آب معلق می‌کنم.

نکته ادبی: تصویرسازی ظریف از صورت.

چو پیدا کنم لطف اندام را سرین بشکنم مغز بادام را

وقتی لطافت اندامم را آشکار می‌کنم، گویی مغزِ بادام را می‌شکنم.

نکته ادبی: استعاره از لطافت پوست و اندام به مغز بادام.

چو ساعد گشایم ز بازوی نرم سمن را ورق درنوردم ز شرم

هرگاه ساعد و بازوانِ لطیفم را نشان دهم، گل یاسمن از شرمِ مقایسه با سپیدی و نرمیِ تنِ من، پژمرده و جمع می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه «ساعد» به «گل» برای بیان لطافت و سفیدی پوست.

شکر چاشنی گیر نوش منست گهر حلقه در گوش گوش منست

شیرینیِ گفتارِ من، طعم‌دهنده و مایه حیاتِ من است و زیباییِ من چنان است که گوهرها (مانند مروارید) در برابر گوشِ من (که خود بسانِ صدف است)، حقیرند و تنها به گوش دادنِ وصفِ من بسنده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به گوشواره و برتری زیبایی معشوق بر جواهرات.

دهانم گرو بست با مشتری گرو برد کو دارد انگشتری

دهانِ کوچکِ من، سیاره مشتری را نیز به تحسین و سکوت واداشته است؛ کسی می‌تواند درِ این دهان را بگشاید که چون سیاره مشتری، انگشتریِ (حلقه) قدرت در دست داشته باشد.

نکته ادبی: ایهام بین «مشتری» به عنوان سیاره و «انگشتری» به عنوان نشانِ حاکمیت.

جنابی که با گل خورم نوش باد مرا یاد و گل را فراموش باد

آن محفل و مقامی که در آن با گل (نماد زیبایی) همنشینم، گوارا باد؛ در چنان حالی، من باید در خاطر باشم و گل (هر زیباییِ دیگری) باید فراموش شود.

نکته ادبی: استعاره از گل برای زیبایی‌های رقیب.

یک افسون چشمم به بابل رسید کزو آمد آن جادوئیها پدید

یک افسون و نگاهِ چشمِ من به سرزمین بابل رسید و همان نگاه، سرآغازِ تمام جادوگری‌ها و سحرها در آن دیار شد.

نکته ادبی: تلمیح به شهر بابل به عنوان مهد سحر و جادو در ادبیات کهن.

ز جعدم یکی موی بر چین گذشت کزو مشک شد ناف آهو به دشت

اگر یک تار از مویِ پرچین و تابدارِ من بر پارچه‌ای بیفتد، چنان عطری از آن برمی‌خیزد که نافِ آهوی ختن در بیابان از عطرِ آن بی‌نصیب می‌ماند.

نکته ادبی: اغراق در وصف عطر گیسو.

چو حلقه کنم زلف بر طرف گوش بیا تا دل رفته بینی ز هوش

وقتی زلفم را همچون حلقه بر گردِ گوشم می‌پیچم، بیا و ببین که چگونه دل‌ها از هوش می‌روند.

نکته ادبی: توصیفِ آرایش گیسوان به مثابه دامی برای صیدِ دل.

کرشمه چو در چشم مست آورم صد از دست رفته به دست آورم

هرگاه با چشمانی مست و خمار، کرشمه‌ای می‌کنم، صدها عاشقِ از خود بی‌خود شده را به بندِ عشق می‌کشم.

نکته ادبی: تضادِ «چشم مست» و «صد از دست رفته».

دلی را که سر سوی راه افکنم نمایم زنخ تا به چاه افکنم

هر دلی را که به سویِ خود متمایل کنم، با نشان دادنِ چانه‌ی گودافتاده‌ام (زنخدان)، آن را در چاهِ بلا می‌اندازم.

نکته ادبی: استعاره‌ی چاه برای گودیِ زنخدان (چانه) که عاشقان در آن می‌افتند.

ز موئی به عاشق دهم طوق و تاج به بوئی ز خلج ستانم خراج

تنها با یک تار مو، عاشق را اسیر می‌کنم و با عطری که از من برمی‌خیزد، از دل‌های مردمِ سرزمینِ «خلج» خراج و مالیات می‌گیرم (همه مطیع من‌اند).

نکته ادبی: استفاده از مفاهیمِ حکومتی (طوق، تاج، خراج) برای توصیف تسلطِ زیبایی.

به سلطانی چین نهم مهر موم زنم پنج نوبت به تاراج روم

بر سلطنتِ چین (مظهرِ زیبایی و ظرافت) مهرِ حکومتی می‌زنم و با طبل و کوسِ پیروزی، به تاراجِ دل‌ها می‌روم.

نکته ادبی: تلمیح به «پنج نوبت کوبیدن طبل» که نشانِ شکوهِ پادشاهی بوده است.

جگر گوشه چینیانم به خال چراغ دل رومیانم به فال

من با خالِ صورتم، محبوبِ چینیان هستم و با نیک‌اختری‌ام، چراغِ راهِ رومیان.

نکته ادبی: تضاد و تقابل میانِ شرق (چین) و غرب (روم) در زیبایی‌شناسی کهن.

طبرزد دهم چون شوم خواب خیز طبر خون زنم چون کنم غمزه تیز

هنگامی که از خواب برمی‌خیزم، شیرینی (طبرزد) می‌بخشم و وقتی غمزه و نگاهِ تند می‌کنم، با تیغِ مژگان خون می‌ریزم.

نکته ادبی: تضاد بین مهربانی در خواب و قساوت در بیداری.

لبم لعل را کارسازی کند خیالم به خورشید بازی کند

لب‌های من به لعل (یاقوت) ارزش می‌بخشند و خیالِ من چنان بلند است که با خورشید رقابت می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ زیبایی و جایگاه.

مغ دیر سیمین صنم خواندم صنم خانهٔ باغ ارم داندم

پیشوایِ بت‌خانه‌ی سیمین‌بران، مرا به عنوان صنم (بت) می‌خواند و مکانِ من را باغِ ارم (بهشت) می‌داند.

نکته ادبی: تلمیح به «بت» و «مغ» برای توصیف زیباییِ خیره‌کننده.

چو شد نار پستانم انگیخته ز بستان دل نار شد ریخته

همان‌طور که سینه‌های انارگون‌ام برجسته می‌شود، از بستانِ دلم، شور و نشاطِ عشق فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: استعاره‌ی انار برای اندام زنانه.

ز نارم که نارنج نوروزیست که را بخت گوئی که را روزیست

آن نارنجِ نوروزی (اشاره به اندام) که دارم، خوشبخت کسی است که بختِ بهره‌مندی از آن را دارد.

نکته ادبی: استعاره‌ی نارنج برای زیبایی‌های نوظهور.

مبارک درختم که بر دوستم برآور گلم گر چه در پوستم

من آن درختِ مبارکی هستم که بر دوستم سایه افکنده‌ام؛ اگرچه در پوستِ تنم پنهانم، اما گُلِ عشقم را آشکار می‌کنم.

نکته ادبی: تشبیه خویش به درختِ مثمر.

من و آب سرخ و سر سبز شاه جهان گو فرو شو به آب سیاه

من و این شکوهِ سرخ و سبزِ شاهانه برایم کافی است؛ جهان را گو در دریایِ سیاهی و نیستی فرو شو.

نکته ادبی: اشاره به برتری لذتِ حضور بر فانی بودنِ دنیا.

برآنم که دستان به کار آورم چو چنگ خودش در کنار آورم

تصمیم دارم با حیله و افسون، او (معشوق) را مانند چنگ که در آغوش می‌گیرند، در کنارم بنشانم.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به سازِ چنگ برای القایِ نیاز به در آغوش گرفتن.

گهی بوسه بر چشم مستش دهم گهی زلف خود را به دستش دهم

گاهی بوسه بر چشمانِ خمارش می‌نشانم و گاهی زلفِ خود را به دستِ او می‌دهم تا نوازش کند.

نکته ادبی: توصیفِ صحنه‌ی عاشقانه‌ی نزدیک.

به شرطی کنم جان خود جای او که هرگز نتابم سر از پای او

به این شرط جانم را فدای او می‌کنم که هرگز از پایِ او جدا نشوم و سر از فرمانش برنتابم.

نکته ادبی: تعهد و وفاداری عاشقانه.

چنان خسبم از مهر آن آفتاب که سر در قیامت برآرم ز خواب

از شدتِ عشقِ آن آفتاب‌رو (معشوق)، چنان در خوابِ ناز فرو می‌روم که گویی تا روزِ قیامت بیدار نخواهم شد.

نکته ادبی: اغراق در لذتِ وصال.

گر آبیست گو زندگانی دهد وگر سایه ای گو جوانی دهد

اگر حضورِ من آبی است، بگو که زندگی می‌بخشد و اگر سایه‌ای است، بگو که جوانی به ارمغان می‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر حیات‌بخش بودنِ وجودِ معشوق.

کند وصل من زندگانی دراز جوانی دهم چون درآیم به ناز

وصلِ من زندگانی را طولانی می‌کند و هنگامی که با ناز و کرشمه پیش می‌آیم، جوانیِ دوباره می‌بخشم.

نکته ادبی: معشوق به مثابه اکسیرِ جوانی.

سکندر به حیوان خطا می رود من این جا سکندر کجا می رود

اسکندر به اشتباه در پیِ آبِ حیوان (عمر جاویدان) می‌گردد؛ وقتی من اینجا هستم، دیگر اسکندر به کجا می‌رود؟

نکته ادبی: تلمیح به داستان اسکندر و جستجوی آب حیات.

اگر راه ظلمات می بایدش سرزلف من راه بنمایدش

اگر او به دنبالِ راهِ ظلمات (برای یافتن آب حیات) است، سرِ زلفِ من راه را به او نشان می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره‌ی زلف به تیرگیِ شب و راهنما برای اسکندر.

وگر زانکه جوید ز یاقوت رنگ همان آورد آب حیوان به چنگ

و اگر او یاقوتِ رنگین می‌جوید، لب‌های من همان آبِ حیات را در خود دارد.

نکته ادبی: مقایسه‌ی لبِ معشوق با یاقوت و آب حیات.

لب من که یاقوت رخشان در اوست بسی چشمه چون آب حیوان در اوست

لبِ من که یاقوتِ درخشان در آن است، چشمه‌های بسیاری از آبِ حیات را در خود نهان دارد.

نکته ادبی: تأکید بر خاصیتِ حیات‌بخشیِ لب معشوق.

جهان خسروا چند گردن کشی بر این آب حیوان مشو آتشی

ای پادشاهِ عالم، چند گردن‌کشی می‌کنی؟ بر این آبِ حیات (من) بیش از این آتش‌بازی و ستیز مکن.

نکته ادبی: تضاد میان آب (معشوق) و آتش (خشم/غرورِ پادشاه).

پریرویم و چون پری در پرند چو دل بسته ای در پری در مبند

من پری‌رو هستم و در پرند (جامه‌ی حریر) پنهانم؛ وقتی دل به چنین پری‌ای بسته‌ای، پیمان مشکن.

نکته ادبی: استعاره‌ی پری برای زیباییِ فرازمینی.

مرا با تو در باد و بستن مباد شکن باد لیکن شکستن مباد

بین من و تو نباید باد و شکستنی در کار باشد؛ بگذار (گیسو) شکن داشته باشد، اما دل نباید شکسته شود.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی «شکن» (تابِ گیسو و شکستنِ پیمان).

بس این سنگ سخت از دل انگیختن به نازک دلان در نیامیختن

سخت‌دلی و سنگ‌دلی را رها کن و با دل‌های نازک و مهربان، ستیزه مکن.

نکته ادبی: نصیحتِ عاشقانه.

مکن ترکی ای میل من سوی تو که ترک توام بلکه هندوی تو

به سوی من «ترکی» (قهر و تندی) مکن، زیرا من نه تنها ترکت نیستم، بلکه هندویِ (بنده‌ی سیاه) توام.

نکته ادبی: تضادِ قومیِ نمادین (ترک به معنایِ تندخو و هندو به معنایِ بنده/مطیع).

بدین آسمانی زمین توام ز چینم ولی درد چین توام

من در عینِ آنکه آسمانی‌ام، زمینیِ تو هستم؛ از چینم (زیبایی) ولی اسیرِ توام.

نکته ادبی: تأکید بر تعلقِ کامل به معشوق.

گل من گلی سایه پروردنیست که سایه به خورشید درخورد نیست

گلِ من، گلی سایه‌پرورده است که سایه برایش از خورشید (که او را می‌سوزاند) مناسب‌تر است.

نکته ادبی: استعاره برای لزومِ حفاظت از زیبایی.

چو من میوه در سایهٔ خانه بس که ناخوش بود میوهٔ خانه رس

همانندِ من میوه در سایه‌ی خانه است؛ میوه‌ای که در خانه (آرامش) می‌رسد، بهتر است.

نکته ادبی: استعاره‌ی میوه برای زیباییِ درونی.

مرا خود تو ریحان خوشبوی گیر ز ریحان بود خانه را ناگزیر

مرا ریحانِ خوشبویِ خود بدان؛ چرا که خانه به وجودِ ریحان (عطر و طراوت) نیاز دارد.

نکته ادبی: تشبیه خود به ریحان برای بیانِ ضرورتِ وجود.

رها کن به نخجیر این کبک باز بترس از عقابان نخجیر ساز

این کبکِ زیبا را شکار مکن و از عقاب‌های شکارچیِ (رقبا) بترس.

نکته ادبی: استعاره‌ی کبک برای معشوق و عقاب برای رقیبان.

رطب کو رسیده بود بر درخت به سستی رسد گر نگیریش سخت

خرمایی که بر درخت رسیده است، اگر آن را محکم نگیری، به سستی فرو می‌افتد.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ غنیمت شمردنِ فرصت.

نیابی ز من به جگر خواره ای جگر خواره ای نه شکر باره ای

از من به دنبالِ شیرینیِ ساده مباش؛ من عاشق‌کشم (جگرخواره‌ام)، نه صرفاً شیرینی‌بخش.

نکته ادبی: تأکید بر قدرت و خطراتِ عشق.

چه دلها که خون شد ز خون خوردنم چه خونها که ماندست در گردنم

چه دل‌هایی که به خاطرِ زیباییِ من خون شدند و چه خون‌هایی که به خاطرِ عشقِ من بر گردنِ من مانده است.

نکته ادبی: اشاره به مسئولیتِ اخلاقی و معنویِ زیبایی.

به داور شدم با شکر بارها مرا بیش از او بود بازارها

با شکر (شیرینی/رقبا) داوری کردم و دیدم که بازارِ من از او گرم‌تر است.

نکته ادبی: تشبیه بازار به جایگاهِ اجتماعی و عاشقانه.

به آواز و چهره کش و دلکشم همان خوش همین خوش خوش اندر خوشم

با چهره و آوازِ دلکشم، غرق در خوشیِ مطلق هستم.

نکته ادبی: وصفِ حالِ خوشِ معشوق.

چو ساقی شوم می نباشد حرام چو مطرب شوم نوش ریزد ز جام

وقتی من ساقی می‌شوم، شراب حرام نیست؛ و وقتی مطرب می‌شوم، نوش از جام می‌ریزد.

نکته ادبی: تقدس‌بخشی به اعمالِ معشوق.

چو بر رود دستان کنم دست خوش کنم مست وانگه شوم مست کش

وقتی داستانِ عشق می‌خوانم، چنان مست می‌کنم که سپسِ آن، عاشقانِ مست را در بند می‌کشم.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ جادوییِ کلام و لحن.

ز دور این چنین دلبریها کنم در آغوش جان پروریها کنم

از دور این‌چنین دلبری می‌کنم و در آغوش، جان‌پروری پیشه می‌سازم.

نکته ادبی: تضادِ دلبریِ دور و آغوشِ نزدیک.

برابر دهم دیده را دل خوشی چو در برکشندم کنم دل کشی

به چشمانِ عاشق، شادی می‌بخشم و وقتی در آغوشم می‌کشند، دلبریِ مطلق می‌کنم.

نکته ادبی: توصیفِ تعاملِ عاشقانه.

من و نالهٔ چنگ و نوشینه می ز من عاشقان کی شکیبندکی

من هستم و ناله‌ی چنگ و شرابِ گوارا؛ عاشقان چگونه می‌توانند از من شکیبایی کنند؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای نشان دادنِ جذابیتِ غیرقابلِ مقاومت.

چو تو شهریاری بود یار من چه باشد بجز خرمی کار من

چون تویی شهریار و یارِ من است، چه کاری جز خرمی و شادی می‌توانم داشته باشم؟

نکته ادبی: پایان‌بندیِ امیدوارانه و عاشقانه.

چو من نیست اندر جهان کس به کام ازان نیست اندر جهانم به نام

هیچ‌کس در این جهان به اندازه من در رسیدن به خواسته‌ها و آرزوهایش کامیاب نیست و به همین سبب است که از هیاهوی نام و نشان در جهان فارغ گشته‌ام.

نکته ادبی: «کام» در اینجا به معنی آرزو و مراد است. نفی در مصراع دوم نشان‌دهنده غرق شدن عاشق در لذتِ حضور است که او را از توجه به شهرت و نام نیک و بد بی‌نیاز کرده است.

چو بر زد دلاویز چنگی به چنگ چنین قولی از قند عناب رنگ

هنگامی که آن معشوق با مهارتی دلربا چنگ را به صدا درآورد، نوایی از لب‌های قندی‌رنگش تراوید که شیرین‌تر از هر قند و نباتی بود.

نکته ادبی: «قول» در موسیقی کهن به قطعه‌ای آوازی گفته می‌شده است. «عناب» استعاره از سرخی لب است.

درآمد شه از مهر آن نوشناز بدان جره کبک چون جره باز

پادشاه با مهری تمام به سوی آن معشوق زیبا (که به کبک تشبیه شده) آمد، همان‌گونه که کبکِ نر به دنبال کبک ماده می‌رود.

نکته ادبی: «جره کبک» به معنای کبک نر و «جره باز» به معنای باز نر است. این تشبیه تقابل دو جنس را در طبیعت نشان می‌دهد.

تذرو بهاری درآمد به غنج برون آمد از مهد زرین ترنج

آن معشوق که همچون تذروی (قرقاول) در فصل بهار است، با ناز و کرشمه خرامید و از پس پرده‌های زرینِ محل اقامتش بیرون آمد.

نکته ادبی: «غنج» به معنای ناز و کرشمه است. «مهد زرین» کنایه از اتاق یا مخدعی است که معشوق در آن سکونت داشته است.

سرا بود خالی و معشوقه مست عنان رفت یک باره دل را ز دست

اتاق خلوت بود و معشوقه نیز در سرمستی عشق غرق؛ در چنین حالتی بود که هر دو از شدت اشتیاق، مهارِ خویشتنداری را از دست دادند.

نکته ادبی: «عنان از دست رفتن» کنایه از ناتوانی در کنترل احساسات و غلبه هیجان بر عقل است.

شبی خلوت و ماهروئی چنان ازو چون توان درکشیدن عنان

در چنین شب خلوتی که معشوقی زیباروی در کنار است، چگونه ممکن است کسی بتواند خوددار باشد و از عشق چشم‌پوشی کند؟

نکته ادبی: این بیت یک استفهام انکاری است که شدت جاذبه معشوق را نشان می‌دهد.

گوزن جوان را بیفکند شیر به تاراجگاهش درآمد دلیر

پادشاه همچون شیری که گوزن جوانی را صید کرده است، دلیرانه به حریمِ وصالِ او وارد شد.

نکته ادبی: «تاراجگاه» استعاره از حریم خصوصی و آغوش معشوق است که عاشق به آن دست یافته است.

به صید حواصل درآمد عقاب به مهمانی ماه رفت آفتاب

همان‌طور که عقاب به شکار پرنده آبزی می‌رود، آفتاب نیز (پادشاه) به مهمانی ماه (معشوق) شتافت.

نکته ادبی: تشبیه بسیار لطیف آفتاب و ماه برای نشان دادن تضاد و در عین حال پیوند میان دو عاشق.

زمانی چو شکر لبش می گزید زمانی چو نیشکرش می مزید

گاهی از لب‌های شکرمانندِ او می‌بوسید و می‌گزید و گاهی با مکیدنِ آن‌ها، بر شیرینی‌اش می‌افزود.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکی و حسیِ لحظات ابتدایی معاشقه.

به بر در گرفت آن سمن سینه را ز در مهر برداشت گنجینه را

او سینه چون یاسمنِ آن معشوق را در آغوش گرفت و با مهر و محبت، گنجینه بکارت و حیا را گشود.

نکته ادبی: «سمن سینه» تشبیهی برای سفیدی و لطافت پوست سینه است. «گنجینه» استعاره از حیا یا بکارت معشوق است.

نخورده میی دید روشن گوار یکی باغ در بسته پر سیب و نار

او زنی را دید که دست‌نخورده و گوارا بود؛ همچون باغی دربسته و پر از میوه‌های رسیده که کسی به آن دست نیافته است.

نکته ادبی: این بیت بر دست‌نخورده بودن و پاکی معشوق تأکید دارد.

عقیقی نیازرده بر مهر خویش نگینی به الماس ناگشته ریش

او همچون عقیقی بود که هیچ خراشی بر روی مهرش نیفتاده و هیچ ابزاری به لطافت و یکپارچگیِ نگینِ وجودش آسیب نرسانده است.

نکته ادبی: «نازرد» به معنای آزرده‌نشده و خراش‌نخورده است که اشاره به حفظ کمالِ زیبایی و بکارت دارد.

نچیده گلی خار برچیده ای بجز باغبان مرد نادیده ای

گلی بود که چیده نشده و خاری هم بر آن نروییده بود؛ جز باغبان (عاشق) که او را به دست آورده، هیچ‌کس دیگری زیبایی او را ندیده بود.

نکته ادبی: تاکید بر انحصارِ داشتنِ معشوق برای عاشق.

از آن گرمی و آتش افزون شدن ز جوشنده خون خواست بیرون شدن

از آن گرمیِ اشتیاق و آتش عشق که رو به فزونی بود، گویی خون در رگ‌هایشان به جوش آمد و می‌خواست از کالبد بیرون بزند.

نکته ادبی: توصیفِ غلیانِ احساسات و هیجان جسمانی در حین وصال.

ز شیرین زبان شکر انگیختند چو شیر و شکر درهم آویختند

از زبانِ شیرینِ آن معشوق، سخنانِ شکرآمیز می‌تراوید و آن‌ها همانند شیر و شکر با هم درآمیختند.

نکته ادبی: «شیر و شکر» تمثیلی از هماهنگی، یگانگی و لذت‌بخش بودنِ دو عاشق است.

به هم درخزیده دو سرو بلند به بادام و روغن درافتاده قند

دو سرو بلندقامت در هم پیچیدند؛ همانند ترکیبِ دل‌انگیزِ قند و بادام و روغن که لذت را دوچندان می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه قامتِ بلند دو عاشق به دو درخت سرو.

دو پی هر دو چون لاف الف خم زده دو حرف از یکی جنس درهم زده

هر دو پیکر مانندِ حرف «الف» که خم شده باشد، در هم پیچیدند و دو حرف از یک جنس در کنار هم قرار گرفتند.

نکته ادبی: اشاره به پیچ و تاب بدن دو عاشق هنگام در آغوش گرفتن که به شکل حروفِ خمیده درآمده‌اند.

چو لولوی ناسفته را لعل سفت هم آسود لولو و هم لعل خفت

آن مروارید گران‌بها (بکارت معشوق) به وسیله آن لعل (عضو مردانه) شکافته شد و در این فرآیند، هم مروارید به آرامش رسید و هم لعل از حرکت باز ایستاد.

نکته ادبی: تصویری استعاری از عملِ زناشویی که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

سکندر بدان چشمه زندگی بسی کرد شادی و فرخندگی

سکندر در آن چشمه‌ی زندگانی (وصال با معشوق) غرق شد و به شادی و فرخندگی بسیاری دست یافت.

نکته ادبی: اشاره به افسانه اسکندر و چشمه حیات؛ اینجا وصال با معشوق به مثابه یافتن اکسیر جاودانگی و کمالِ حیات است.

چنین چند شب دل به شادی سپرد وزان مرحله رخت بیرون نبرد

او چند شبِ پی‌درپی دل به این لذتِ شادی‌بخش سپرد و از آن مرحله‌ی وصال و خلوت، قدم به بیرون نگذاشت.

نکته ادبی: «رخت بیرون نبرد» کنایه از ماندن در آن حالتِ خوش و ترک نکردنِ مکانِ وصل است.