خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۵۷ - رهائی یافتن نوشابه

نظامی
بیا ساقی آن جام گوهر فشان به ترکیب من گوهری در نشان
مگر جان خشگم بدوتر شود که زنگار گوهر به گوهر شود
چو فارغ شد اسکندر فیلقوس ز یغمای برطاس و تاراج روس
نشستنگهی زان طرف باز جست که دارد نشیننده را تن درست
درختش ز طوبی دل آویزتر گیاهش ز سوسن زبان تیزتر
رونده در او آبهای زلال گوارا چو می گر بود می حلال
به پیرامنش بیشه های خدنگ به هم بر شده شاخ بر شاخ تنگ
فزون تر درختش ز پنجاه ارش از آب و هوا یافته پرورش
چو زینگونه جائی بدست آمدش در آنجای فرخ نشست آمدش
برو باز گسترد رومی بساط همی کرد با تازه رویان نشاط
چو شاهان نشستند در بزم شاه شد آراسته حلقهٔ بزمگاه
بفرمود شه تا غنیمت کشان دهند از شمار غنیمت نشان
ز گنجی که آکنده شد کوه کوه ز روس و ز برطاس و دیگر گروه
دبیران پژوهش به کار آورند کم و بیش آن در شمار آورند
غنیمت کشان بر در شهریار غنیمت کشیدند بیش از شمار
گشادند سر بسته گنجینه ها کزو خیزد آسایش سینه ها
نه چندان گرانمایه دربار بود که آنرا شماری پدیدار بود
زر کانی و نقره زیبقی که مهتاب را داد بی رونقی
زبرجد به خروار و مینا به من درق های زر درعهای سفن
ز کتان و متقالی خانه باف زده کوهه بر کوهه چون کوه قاف
سلبهای زربفت نادوخته سپرهای چون کوکب افروخته
به خروارها قندز تیغ دار سمور سیه نیز بیش از شمار
ز قاقم نه چندان فرو بسته بند که تقدیر آن کرد شاید که چند
فروزنده سنجاب و روباه لعل همان کره اسبان نادیده نعل
وشق نیفه های شبستان فروز چو خال شب افتاده بر روی روز
جز این مایه ها نیز بسیار گنج که آید ضمیر از شمارش به رنج
در آن موینه چون نظر کرد شاه بهار ارم دید در بزمگاه
به مقدار خود هر یکی را شناخت که از هر متاعی چه شایست ساخت
برآموده ای دید از اندیشه دور ز سرهای سنجاب و لفج سمور
کهن گشته و موی ازو ریخته ز نیکوترین جائی آویخته
چو لختی در آن چرمها بنگریست ندانست کان چرم آموده چیست
بپرسید کاین چرمهای کهن چه پیرایه را شاید از اصل و بن
یکی روسیش پاسخی داد نغز کزین پوست می زاید آن جمله مغز
به خواری مبین اندرین خشک پوست که روشنترین نقد این کشور اوست
به نزدیک ما این فرومایه چرم گرامیترست از بسی موی نرم
هر آن موینه کامد اینجا پدید بدین چرم بی موی شاید خرید
اگر سیم هر کشوری در عیار بگردد به هر سکه چون روزگار
نباشد جز این موی ما را درم نگردد یکی موی ازین موی کم
از آن هیبت آمد ملک را شکوه که چون بنده فرمان شدند آن گروه
به فرزانه گفتا که در خسروی سیاست کند دست شه را قوی
سیاست نگر تا چه تعظیم کرد که چرمی چنین را به از سیم کرد
در این کشور از هر چه من دیده ام به اینست و این را پسندیده ام
گر این خلق را نیستی این گهر نبستی کسی حکم کس را کمر
ندارد هنرهای شاهانه کس بدین یک هنر پادشاهست و بس
چو شه با غنیمت شد از دستبرد سپاس غنیمت غنیمت شمرد
جهان آفرین را سپاسی تمام برآراست و انگاه درخواست جام
ز رود خوش و باده خوشگوار درآمد به بخشش چو ابر بهار
سران سپه را که بردند رنج به خروارها داد دیبا و گنج
غنی کردشان از زر انداختن ز نو هر زمان خلعتی ساختن
نماند از سیه سفت محمل کشی که بر وی ز دیبا نبد مفرشی
طلب کرد مرد زبان بسته را بیابانی بند بگسسته را
درآمد بیابانی کوه گرد چو دیگر کسان شاه را سجده کرد
ملک در سراپای آن جانور به عبرت بسی دید و جنباند سر
ز پیرایه و جوهر و زر و سیم بدان جانور داد نزلی عظیم
نپذرفت یعنی که با گنج و ساز بیابانیان را نباشد نیاز
سر گوسفندی بر شه فکند نمودش که میبایدم گوسفند
شه از گوسفندان پروردنی وز آنهاکه باشند هم خوردنی
بفرمود دادن بدو بی قیاس ستد مرد وحشی و بردش سپاس
گله پیشرو کرد از اندازه بیش به خشنودی آمد به مأوای خویش
در آن مرغزار خوش دل گشای خوش افتاد شه را که خوش بود جای
می ناب می خورد بر بانگ رود فلک هر زمان می رساندش درود
چو سرمست گشت از گوارنده می گل از آب گلگون برآورد خوی
شد روسیان را بر خویش خواند سزاوارتر جایگاهی نشاند
ز پای و ز دست آهن انداختش ز منسوج زر خلعتی ساختش
به مولائیش حلقه در گوش کرد برو کین رفته فراموش کرد
دگر بندیان را ز بیداد و بند به خلعت برآراست و کرد ارجمند
بفرمود کارند نوشابه را به تنها نخورد آنچنان تابه را
به فرمان شه کرد روسی شتاب رسانید مه را بر آفتاب
همان لعبتان ستمدیده را همان زیب و زر پسندیده را
بر آراست نوشابه را چون بهار به پوشیدنیهای گوهر نگار
بسی گنج دادش ز تاراج روس دگر ره بر آراستش چون عروس
شبی چند می خورد با او به کام چو شد نوبت کامرانی تمام
دوالی ملک را بدو داد دست دوال دوالی بر او عقد بست
چو پیرایهٔ گوهری دادشان قرار ز ناشوهری دادشان
به بردع فرستادشان بی گزند که تا برکشند آن بنا را بلند
ز بهر عمارت در آن رخنه گاه بسی مالشان داد جز برگ راه
چو ترتیب ایشان به واجب شناخت سران سپه را یکایک شناخت
شه روس را نیز با طوق وتاج رها کرد و بنهاد بر وی خراج
چو روسی به شهر خودآورد رخت دگر باره خرم شد از تاج و تخت
نپیچید از آن پس سر از داد او همه ساله می خورد بر یاد او
شب و روز خسرو در آن مرغزار گهی عیش می کرد و گاهی شکار
به زیر سهی سرو و بید و خدنگ می لعل می خورد بر بانگ چنگ
چو خوش دید دل را کشی می نمود به آن خوش دلی دل خوشی می نمود
جوانی و شاهی و بخت بلند چرا خوش نباشد دل هوشمند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از منظومه حماسی، شکوه و عظمت فتوحات اسکندر و گستردگی غنایم جنگی او را به تصویر می‌کشد. شاعر با توصیف فضای دل‌انگیز محل استقرار لشکر و ثروت‌های بیکران جمع‌آوری شده، مخاطب را به سوی یک واقعه‌ی عبرت‌آموز می‌برد.

در بخش دوم، مواجهه شاه با یک کالای به ظاهر بی‌ارزش که نزد بومیان، حکم ارزشمندترین سرمایه را دارد، نشان‌دهنده‌ی نسبی بودن مفاهیم ارزش و ثروت در فرهنگ‌های مختلف است؛ رویدادی که موجب تحسین اسکندر از تدبیر و حکمت نهفته در قوانین بومیان می‌شود.

معنای روان

بیا ساقی آن جام گوهر فشان به ترکیب من گوهری در نشان

ای ساقی آن جام پر از گوهر و نور را بیاور تا در نهاد من نیز گوهری از حکمت و روشنایی قرار دهی.

نکته ادبی: گوهر فشان استعاره از جامی است که پاداش و ثروت یا آگاهی می‌بخشد.

مگر جان خشگم بدوتر شود که زنگار گوهر به گوهر شود

شاید جانِ بی‌روح و خشک من با این شراب صیقل یابد، چرا که جانِ روشن با شرابِ معرفت جلا پیدا می‌کند.

نکته ادبی: زنگار گوهر استعاره از تیرگی‌های روح و جهل است.

چو فارغ شد اسکندر فیلقوس ز یغمای برطاس و تاراج روس

زمانی که اسکندر (پسر فیلقوس) از غارت و تسخیر سرزمین‌های برطاس و روس فارغ شد.

نکته ادبی: فیلقوس همان فیلیپ مقدونی است.

نشستنگهی زان طرف باز جست که دارد نشیننده را تن درست

در آن حوالی مکانی را برای اقامت جستجو کرد که برای سکونت و استراحت بسیار دلپذیر و سالم باشد.

نکته ادبی: نشستنگه به معنی اقامتگاه و اردوگاه است.

درختش ز طوبی دل آویزتر گیاهش ز سوسن زبان تیزتر

درختان آن مکان از درخت طوبی (در بهشت) دل‌انگیزتر و گیاهانش از نظر فصاحت و زیبایی از گل سوسن نیز برتر بودند.

نکته ادبی: طوبی درختی اساطیری و بهشتی است.

رونده در او آبهای زلال گوارا چو می گر بود می حلال

در آن مکان آب‌های زلال و روان بود که همانند شراب حلال، بسیار گوارا و لذت‌بخش بود.

نکته ادبی: تشبیه آب به شراب حلال برای بیان نهایت گوارایی است.

به پیرامنش بیشه های خدنگ به هم بر شده شاخ بر شاخ تنگ

در اطراف آن منطقه بیشه‌های درخت خدنگ قرار داشت که شاخه‌هایشان در هم تنیده و متراکم بود.

نکته ادبی: خدنگ درختی است که چوبش برای ساخت تیر استفاده می‌شده.

فزون تر درختش ز پنجاه ارش از آب و هوا یافته پرورش

ارتفاع درختان آنجا به بیش از پنجاه ارش می‌رسید و از آب و هوای مساعد آنجا به خوبی رشد کرده بودند.

نکته ادبی: ارش واحد اندازه‌گیری طول (تقریباً معادل ذرع) است.

چو زینگونه جائی بدست آمدش در آنجای فرخ نشست آمدش

وقتی چنین مکان خوش‌آب و هوایی برایش فراهم شد، همان‌جا را برای توقف و استراحت برگزید.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و خجسته است.

برو باز گسترد رومی بساط همی کرد با تازه رویان نشاط

اسکندر در آنجا بساط رومی خود را گسترد و با زیبارویان به شادی و بزم پرداخت.

نکته ادبی: رومی بساط اشاره به شکوه و تجملات غربی یا رومی دارد.

چو شاهان نشستند در بزم شاه شد آراسته حلقهٔ بزمگاه

وقتی بزرگان و شاهان در بزم شاه نشستند، حلقه مجلس آراسته و باشکوه شد.

نکته ادبی: بزمگاه به معنای مکان برگزاری جشن و مهمانی است.

بفرمود شه تا غنیمت کشان دهند از شمار غنیمت نشان

شاه دستور داد تا مسئولان غنایم، میزان و شمار اموال به غنیمت گرفته شده را گزارش دهند.

نکته ادبی: غنیمت کشان کسانی هستند که وظیفه جمع‌آوری و ثبت غنایم را دارند.

ز گنجی که آکنده شد کوه کوه ز روس و ز برطاس و دیگر گروه

از گنجینه‌هایی که کوه به کوه انباشته شده بود، چه از روس و چه از برطاس و سایر اقوام.

نکته ادبی: آکنده به معنای پر شده و لبریز است.

دبیران پژوهش به کار آورند کم و بیش آن در شمار آورند

دبیران و کاتبان مشغول کار شدند تا اموال را دقیقاً بررسی کرده و میزان دقیق آن را مشخص کنند.

نکته ادبی: پژوهش به معنای تحقیق و رسیدگی است.

غنیمت کشان بر در شهریار غنیمت کشیدند بیش از شمار

ماموران جمع‌آوری غنایم در مقابل شاه، اموال را به اندازه‌ای آوردند که از شمارش خارج بود.

نکته ادبی: بیش از شمار کنایه از فراوانی بی‌حد و حصر است.

گشادند سر بسته گنجینه ها کزو خیزد آسایش سینه ها

گنجینه‌هایی را که دربسته بود گشودند که گنجایش آن چنان بود که دل‌ها را آرامش می‌بخشید.

نکته ادبی: آسایش سینه استعاره از ثروتی است که اسباب رفاه و راحتی است.

نه چندان گرانمایه دربار بود که آنرا شماری پدیدار بود

آن‌قدر اموال گران‌بها در آنجا وجود داشت که نمی‌توانستند عددی برای آن تعیین کنند.

نکته ادبی: پدیدار در اینجا به معنی معلوم و مشخص است.

زر کانی و نقره زیبقی که مهتاب را داد بی رونقی

طلای خالص و نقره‌ای که چون جیوه درخشان بود و چنان جلایی داشت که درخشش ماه را کم‌رنگ می‌کرد.

نکته ادبی: زیبقی کنایه از درخشندگی نقره است.

زبرجد به خروار و مینا به من درق های زر درعهای سفن

زبرجد به خروارها و مینا (کاشی و ظروف) به مقیاس‌های کوچک، سپرهای زرین و زره‌های محافظ وجود داشت.

نکته ادبی: درق به معنای سپر است.

ز کتان و متقالی خانه باف زده کوهه بر کوهه چون کوه قاف

از پارچه‌های کتان و متقال که در خانه‌ها بافته می‌شد، توده‌هایی روی هم چیده شده بود که مانند کوه قاف بلند بود.

نکته ادبی: کوه قاف استعاره از ارتفاع بسیار زیاد است.

سلبهای زربفت نادوخته سپرهای چون کوکب افروخته

لباس‌های زربافت دوخته نشده و سپرهایی که مانند ستاره‌های درخشان می‌تابیدند.

نکته ادبی: سلب به معنای جامه و لباس است.

به خروارها قندز تیغ دار سمور سیه نیز بیش از شمار

پوست‌های قندز که تیغ‌دار (با کیفیت) بودند، به مقدار بسیار زیاد به همراه پوست‌های سمور سیاه که شمارش آن‌ها ممکن نبود.

نکته ادبی: قندز حیوانی است که پوستش ارزش زیادی داشته است.

ز قاقم نه چندان فرو بسته بند که تقدیر آن کرد شاید که چند

آن‌قدر پوست قاقم بسته‌بندی شده بود که اگر کسی می‌خواست ارزشش را برآورد کند، حیران می‌ماند.

نکته ادبی: قاقم حیوانی سفیدپوست و گران‌بهاست.

فروزنده سنجاب و روباه لعل همان کره اسبان نادیده نعل

پوست‌های درخشان سنجاب و پوست روباه سرخ، همراه با کره‌های اسبی که هنوز نعل نشده بودند.

نکته ادبی: لعل در اینجا به معنای سرخ‌رنگ است.

وشق نیفه های شبستان فروز چو خال شب افتاده بر روی روز

پوست‌های وشق که در شبستان می‌درخشیدند، همانند خال سیاهی که بر روی چهره‌ای روشن و روزگونه افتاده باشد.

نکته ادبی: وشق نوعی گربه وحشی است که پوست گران‌بهایی دارد.

جز این مایه ها نیز بسیار گنج که آید ضمیر از شمارش به رنج

علاوه بر این ثروت‌ها، گنجینه‌های بسیار دیگری نیز بود که اندیشه و فکر انسان از شمارش آن‌ها به رنج می‌افتاد.

نکته ادبی: ضمیر به معنای فکر و ذهن است.

در آن موینه چون نظر کرد شاه بهار ارم دید در بزمگاه

وقتی شاه به این ثروت‌ها نگاه کرد، صحنه‌ای چون بهارِ باغ ارم در آن مجلس دید.

نکته ادبی: ارم باغی افسانه‌ای در فرهنگ ایرانی و اسلامی است.

به مقدار خود هر یکی را شناخت که از هر متاعی چه شایست ساخت

شاه با هوش و دانش خود هر کالا را تشخیص داد و دانست که از هر کدام چه استفاده‌ای باید کرد.

نکته ادبی: برآموده به معنای آماده‌شده و ساخته‌شده است.

برآموده ای دید از اندیشه دور ز سرهای سنجاب و لفج سمور

در آن میان چیزی دید که از تصورات معمول دور بود؛ مجموعه‌ای از پوست‌های سنجاب و لبه‌های پوست سمور.

نکته ادبی: لفج به معنای لبه و حاشیه پوست است.

کهن گشته و موی ازو ریخته ز نیکوترین جائی آویخته

این‌ها کهنه شده و موهایش ریخته بود، اما در بهترین جای خزانه آویزان شده بود.

نکته ادبی: آویخته به معنای آویزان شده است.

چو لختی در آن چرمها بنگریست ندانست کان چرم آموده چیست

وقتی شاه مدتی به آن چرم‌ها نگاه کرد، نتوانست بفهمد که این پوست‌های مندرس چه ارزشی دارند.

نکته ادبی: لختی به معنای اندکی زمان است.

بپرسید کاین چرمهای کهن چه پیرایه را شاید از اصل و بن

پرسید این چرم‌های کهنه برای چه کاری مناسب هستند و اصل و کاربردشان چیست؟

نکته ادبی: پیرایه به معنای زینت و کاربرد است.

یکی روسیش پاسخی داد نغز کزین پوست می زاید آن جمله مغز

یکی از اهالی روس پاسخی هوشمندانه داد که از همین پوست است که تمام ثروت و مغز این کشور حاصل می‌شود.

نکته ادبی: نغز به معنای لطیف و هوشمندانه است.

به خواری مبین اندرین خشک پوست که روشنترین نقد این کشور اوست

به این پوست خشک به چشم حقارت نگاه نکن، چرا که ارزشمندترین پول و سرمایه این کشور همین پوست است.

نکته ادبی: نقد به معنای پول رایج و سرمایه است.

به نزدیک ما این فرومایه چرم گرامیترست از بسی موی نرم

نزد ما این پوست بی‌ارزش، از هر نوع موی نرم و گران‌بهایی عزیزتر است.

نکته ادبی: فرومایه به معنای پست و بی‌ارزش است.

هر آن موینه کامد اینجا پدید بدین چرم بی موی شاید خرید

هر کالای ارزشمندی که اینجا می‌بینی، تنها با همین پوست‌های بی‌مو قابل خریداری است.

نکته ادبی: موینه به معنای کالا یا متاع است.

اگر سیم هر کشوری در عیار بگردد به هر سکه چون روزگار

اگر سکه و پول هر کشوری بر اساس عیار و روزگار تغییر می‌کند.

نکته ادبی: عیار به معنای خلوص فلز و ارزش سکه است.

نباشد جز این موی ما را درم نگردد یکی موی ازین موی کم

پول ما فقط همین پوست‌هاست و هیچ‌گاه از ارزش آن کم نمی‌شود.

نکته ادبی: درم کنایه از سکه و پول است.

از آن هیبت آمد ملک را شکوه که چون بنده فرمان شدند آن گروه

از این هیبت و پاسخ، شکوهی در دل شاه پدید آمد، چرا که آن گروه با وجود این نظام، همچون بندگان مطیع بودند.

نکته ادبی: هیبت به معنای شکوه و ابهت است.

به فرزانه گفتا که در خسروی سیاست کند دست شه را قوی

شاه به وزیر دانا گفت که در امر کشورداری، اجرای قانون و سیاست، دست پادشاه را قدرتمند می‌کند.

نکته ادبی: سیاست در اینجا به معنای تدبیر و اداره امور و اجرای قانون است.

سیاست نگر تا چه تعظیم کرد که چرمی چنین را به از سیم کرد

نگاه کن که سیاست و قانون چقدر ارزشمند است که چرمی این‌چنین را از طلا و سکه ارزشمندتر کرده است.

نکته ادبی: تعظیم به معنای بزرگداشت و ارزشمند کردن است.

در این کشور از هر چه من دیده ام به اینست و این را پسندیده ام

در این کشور از هر چه تا به حال دیده‌ام، این شیوه را بیشتر پسندیده‌ام.

نکته ادبی: پسندیده به معنای تایید شده است.

گر این خلق را نیستی این گهر نبستی کسی حکم کس را کمر

اگر مردم این سرزمین این ابزار مبادله (گهر) را نداشتند، هیچ‌کس از دستور دیگری اطاعت نمی‌کرد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اطاعت و خدمت کردن است.

ندارد هنرهای شاهانه کس بدین یک هنر پادشاهست و بس

هیچ‌کس بدون داشتن چنین هنری نمی‌تواند پادشاهی کند، تنها با همین یک هنر است که پادشاهی برقرار است.

نکته ادبی: هنر در اینجا به معنای تدبیر و مهارت سیاسی است.

چو شه با غنیمت شد از دستبرد سپاس غنیمت غنیمت شمرد

وقتی شاه با آن غنایم از میدان نبرد بازگشت، شکرِ به دست آوردن آن غنایم را به جا آورد.

نکته ادبی: دستبرد کنایه از جنگ و تهاجم است.

جهان آفرین را سپاسی تمام برآراست و انگاه درخواست جام

خداوند جهان‌آفرین را سپاس گفت و سپس دستور آوردن جام شراب را داد.

نکته ادبی: جهان‌آفرین از صفات خداوند است.

ز رود خوش و باده خوشگوار درآمد به بخشش چو ابر بهار

با شنیدن نوای ساز و نوشیدن باده گوارا، همچون ابر بهاری شروع به بخشش و کرم کرد.

نکته ادبی: تشبیه بخشش شاه به ابر بهاری که بر همه می‌بارد.

سران سپه را که بردند رنج به خروارها داد دیبا و گنج

به فرماندهان سپاه که در راه جنگ رنج کشیده بودند، به مقدار بسیار زیاد پارچه‌های دیبا و گنج بخشید.

نکته ادبی: خروار کنایه از مقدار بسیار زیاد است.

غنی کردشان از زر انداختن ز نو هر زمان خلعتی ساختن

با بذل و بخشش طلا، آن‌ها را بی‌نیاز کرد و مدام به آن‌ها خلعت و هدیه می‌داد.

نکته ادبی: غنی کردن به معنای بی‌نیاز کردن است.

نماند از سیه سفت محمل کشی که بر وی ز دیبا نبد مفرشی

دیگر هیچ شترباری در سپاه باقی نماند که بر روی آن فرشی از دیبای گران‌بها پهن نشده باشد.

نکته ادبی: سیه سفت کنایه از شتر بارکش است.

طلب کرد مرد زبان بسته را بیابانی بند بگسسته را

پادشاه آن مرد وحشی و کوه‌نشین را که پیش‌تر به بند کشیده شده بود، به حضور طلبید.

نکته ادبی: زبان‌بسته کنایه از موجودی است که فرهنگ شهرنشینی ندارد یا به معنای تحت‌اللفظی حیوان است، اما در اینجا به معنای انسانی است که خو و خصلت بدوی دارد.

درآمد بیابانی کوه گرد چو دیگر کسان شاه را سجده کرد

آن مرد بیابان‌گرد کوه‌نشین نزد پادشاه آمد و مانند دیگران در برابر او سجده کرد و ادای احترام نمود.

نکته ادبی: کوه گرد اشاره به کسی دارد که در کوهستان‌ها پرسه می‌زند و مسکن مشخصی ندارد.

ملک در سراپای آن جانور به عبرت بسی دید و جنباند سر

پادشاه با نگاهی عبرت‌آمیز، تمام وجود آن موجود بیابان‌گرد را برانداز کرد و از روی تأمل سر تکان داد.

نکته ادبی: عبرت در اینجا به معنای نگاهی است که در پی کشف حقیقت و حکمت الهی در خلقت موجودات است.

ز پیرایه و جوهر و زر و سیم بدان جانور داد نزلی عظیم

پادشاه به آن موجود، هدایای ارزشمندی از جواهرات، طلا و نقره بخشید تا او را نوازش کند.

نکته ادبی: نزل به معنای مهمانی و هدیه‌ای است که برای پذیرایی از مهمان در نظر می‌گیرند.

نپذرفت یعنی که با گنج و ساز بیابانیان را نباشد نیاز

اما آن مرد وحشی هدایا را نپذیرفت، چرا که بیابان‌گردان نیازی به گنج و وسایل تجملی ندارند.

نکته ادبی: ساز در اینجا به معنای ابزار و اسباب زندگی است.

سر گوسفندی بر شه فکند نمودش که میبایدم گوسفند

مرد کوه‌نشین سر یک گوسفند را نزد پادشاه انداخت تا بدین وسیله نشان دهد که به گوسفند نیاز دارد.

نکته ادبی: کنایه از بی‌آلایشی و صراحتِ رفتاری انسان‌های بدوی.

شه از گوسفندان پروردنی وز آنهاکه باشند هم خوردنی

پادشاه نیز از گوسفندان بسیار، چه آنهایی که برای پرواربندی بودند و چه آنهایی که گوشت‌شان خوراکی بود، برای او فراهم کرد.

نکته ادبی: پروردنی به معنای گوسفندانی است که برای چاق کردن و رسیدگی نگهداری می‌شوند.

بفرمود دادن بدو بی قیاس ستد مرد وحشی و بردش سپاس

پادشاه دستور داد تا بی‌شمار گوسفند به او بدهند؛ مرد وحشی آن‌ها را گرفت و با سپاس‌گزاری رفت.

نکته ادبی: بی‌قیاس به معنای فراوان و غیرقابل اندازه‌گیری است.

گله پیشرو کرد از اندازه بیش به خشنودی آمد به مأوای خویش

او گله‌ای بزرگتر از حد تصور برای خود پیش انداخت و با رضایت تمام به سوی مسکن خود بازگشت.

نکته ادبی: مأوا به معنای جایگاه و پناهگاه است.

در آن مرغزار خوش دل گشای خوش افتاد شه را که خوش بود جای

در آن مرغزار خوش و دل‌گشا، پادشاه اوقات خوشی داشت، زیرا آن مکان بسیار دلپذیر بود.

نکته ادبی: مرغزار به معنای چراگاه و جایگاه سرسبز و خوش‌منظر است.

می ناب می خورد بر بانگ رود فلک هر زمان می رساندش درود

پادشاه در کنار صدای موسیقی رود، شراب ناب می‌نوشید و روزگار به او برکت می‌بخشید.

نکته ادبی: بانگ رود اشاره به صدای ساز و موسیقی است.

چو سرمست گشت از گوارنده می گل از آب گلگون برآورد خوی

هنگامی که از شراب گوارا سرمست شد، چهره‌اش بر اثر نوشیدن شراب، سرخی گلی را پیدا کرد که در آب گلگون خیس خورده باشد.

نکته ادبی: خوی کردن به معنای عرق کردن یا نشانه طراوت و سرخی گل است.

شد روسیان را بر خویش خواند سزاوارتر جایگاهی نشاند

سپس پادشاه، روسیان اسیر را نزد خود فراخواند و در جایگاهی شایسته و محترمانه آنان را نشاند.

نکته ادبی: روسیان در اینجا اشاره به سپاهیان یا بزرگان قوم روس است.

ز پای و ز دست آهن انداختش ز منسوج زر خلعتی ساختش

زنجیرهای دست و پای آنان را باز کرد و برایشان لباس‌هایی از پارچه‌های زربفت مهیا کرد.

نکته ادبی: منسوج زر به پارچه‌های گران‌بهایی گفته می‌شود که در بافت آن از تارهای طلا استفاده شده است.

به مولائیش حلقه در گوش کرد برو کین رفته فراموش کرد

به نشانه پذیرش آن‌ها به عنوان ملازم و دوست، حلقه‌ای در گوششان نهاد و کینه‌های گذشته را به دست فراموشی سپرد.

نکته ادبی: حلقه در گوش کردن نماد بندگی و پذیرش سرپرستی کسی است.

دگر بندیان را ز بیداد و بند به خلعت برآراست و کرد ارجمند

دیگر اسیران را نیز از بند و ستم رها کرد و با بخشیدن خلعت‌های نفیس، آنان را عزیز و گرامی داشت.

نکته ادبی: ارجمند کردن به معنای احترام نهادن و مقام دادن است.

بفرمود کارند نوشابه را به تنها نخورد آنچنان تابه را

دستور داد تا نوشابه (ملکه) را بکارد و آباد کند، چرا که شایسته نبود آن سفره و نعمت را تنها برای خود نگاه دارد.

نکته ادبی: کاشتن کنایه از آبادانی و عمران است.

به فرمان شه کرد روسی شتاب رسانید مه را بر آفتاب

فرمانده روس به فرمان پادشاه شتافت و ماه (نوشابه) را به نزد خورشید (پادشاه) آورد.

نکته ادبی: ماه و خورشید استعاره از نوشابه و اسکندر هستند که نشان‌دهنده زیبایی و شکوه آنان است.

همان لعبتان ستمدیده را همان زیب و زر پسندیده را

همان زنان زیبایی که رنج کشیده بودند و همان زیورآلات و طلاهایی که محبوب و مورد پسند بودند.

نکته ادبی: لعبتان به معنای زیبارویان و معشوقه‌هاست.

بر آراست نوشابه را چون بهار به پوشیدنیهای گوهر نگار

نوشابه را همچون فصل بهار آراست و او را با لباس‌های جواهرنشان مزین کرد.

نکته ادبی: گوهر نگار به معنای لباسی است که با جواهرات تزیین شده است.

بسی گنج دادش ز تاراج روس دگر ره بر آراستش چون عروس

گنج‌های فراوانی از غنایم تاراج‌شده از روس‌ها به او بخشید و دوباره او را چون عروسی زیبا آراست.

نکته ادبی: تاراج روس اشاره به غنایمی است که از جنگ با روس‌ها به دست آمده بود.

شبی چند می خورد با او به کام چو شد نوبت کامرانی تمام

چند شب با او به کام‌جویی و خوش‌گذرانی پرداخت تا زمانی که دوران این لذت به پایان رسید.

نکته ادبی: کامرانی به معنای بهره‌مند شدن از لذت و آرزوهاست.

دوالی ملک را بدو داد دست دوال دوالی بر او عقد بست

پادشاه کمربند سلطنتی را به او بخشید و با عقد پیمان، پیوندی میانشان برقرار کرد.

نکته ادبی: دوال به معنای تسمه یا کمربند است که در اینجا نماد پیمان و قدرت است.

چو پیرایهٔ گوهری دادشان قرار ز ناشوهری دادشان

هنگامی که به آنان زیور و جواهرات بخشید، خیالی آسوده از بابت بی‌همسری‌شان برایشان فراهم آورد.

نکته ادبی: ناشوهری در اینجا به وضعیت بی‌سرپرستی یا بی‌همسری اسیران اشاره دارد که پادشاه سامان داد.

به بردع فرستادشان بی گزند که تا برکشند آن بنا را بلند

آنان را بدون آنکه آسیبی ببینند به بردع فرستاد تا آن بنا و شهر را دوباره به شکوه خود بازگردانند.

نکته ادبی: بردع نام شهری باستانی است.

ز بهر عمارت در آن رخنه گاه بسی مالشان داد جز برگ راه

برای بازسازی آن مکان مخروبه، علاوه بر هزینه سفر، اموال بسیاری به آنان بخشید.

نکته ادبی: برگ راه به معنای توشه سفر است.

چو ترتیب ایشان به واجب شناخت سران سپه را یکایک شناخت

هنگامی که ساماندهی آنان را به درستی انجام داد، سران سپاه خود را یکایک شناخت و شناسایی کرد.

نکته ادبی: به واجب شناختن کنایه از انجام دقیق و شایسته کارهاست.

شه روس را نیز با طوق وتاج رها کرد و بنهاد بر وی خراج

پادشاه روس را نیز با اهدای طوق و تاج، آزاد کرد و بر او خراج (مالیات) مقرر کرد.

نکته ادبی: طوق و تاج نشانه‌های قدرت پادشاهی هستند.

چو روسی به شهر خودآورد رخت دگر باره خرم شد از تاج و تخت

وقتی پادشاه روس به شهر خود بازگشت، دوباره به واسطه داشتن تاج و تخت خوشحال و سرافراز شد.

نکته ادبی: رخت به معنای اسباب و لوازم و کنایه از بازگشت به مملکت است.

نپیچید از آن پس سر از داد او همه ساله می خورد بر یاد او

از آن پس هرگز از فرمان دادگرانه او سرپیچی نکرد و همواره به یاد خوبی‌های او زندگی می‌کرد.

نکته ادبی: سر پیچیدن کنایه از نافرمانی و طغیان است.

شب و روز خسرو در آن مرغزار گهی عیش می کرد و گاهی شکار

شاه شب و روز را در آن مرغزار، گاهی به عیش و نوش و گاهی به شکار می‌گذراند.

نکته ادبی: خسرو در اینجا همان پادشاه است.

به زیر سهی سرو و بید و خدنگ می لعل می خورد بر بانگ چنگ

در زیر سایه درختان سرو، بید و خدنگ، همراه با صدای ساز چنگ، شراب لعل‌رنگ می‌نوشید.

نکته ادبی: خدنگ نام درختی است که چوب آن برای ساخت تیر استفاده می‌شده است.

چو خوش دید دل را کشی می نمود به آن خوش دلی دل خوشی می نمود

هنگامی که دید دلش خوش است، خودش نیز ابراز شادمانی می‌کرد و به آن خوش‌دلی، دل‌خوشی بیشتری می‌داد.

نکته ادبی: کشی به معنای ناز و کرشمه یا ابراز مسرت است.

جوانی و شاهی و بخت بلند چرا خوش نباشد دل هوشمند

جوانی، پادشاهی و بخت بلند؛ چرا نباید دل خردمند چنین انسانی شاد و خرسند باشد؟

نکته ادبی: سهی سرو استعاره از قامت بلند و بخت بلند است.