خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۵۶ - پیروزی یافتن اسکندر بر روسیان

نظامی
بیا ساقی آن رنگ داده عبیر که رنگش ز خون داد دهقان پیر
بده تا مگر درآید به چنگ دهد رنگ و آبش مرا آب و رنگ
سپاه سحر چون علم برکشید جهان حرف شب را قلم درکشید
دماغ زمین از تف آفتاب به سرسام سودا درآمد ز خواب
برآورد مرغ سحرگه غریو چو سرسامی از نور و صرعی ز دیو
شه از خواب سربرزد آشوبناک دل پاک را کرد از اندیشه پاک
به طاعتگه آمد نیایش نمود زبان را به شکر آزمایش نمود
ز یاری ده خود دران داوری گهی یارگی خواست گه یاوری
چو لختی بغلطید بر روی خاک کمر بست و زد دامن درع چاک
نهادند اورنگ بر پشت پیل کشیدند شمشیر گردش دو میل
سپه را به آیین پیشینه روز برآراست سالار گیتی فروز
بر آن پهن صحرای دریا شکوه حصاری زد از موج لشگر چو کوه
چپ و راست پیرامن آن حصار ز پولاد بستند ره بر غبار
ز دیگر طرف روسی سرفراز برآراست لشگر به آیین و ساز
جرسهای روسی خروشان شده دماغ از تف خشم جوشان شده
ز عکس سرتیغ و برق سنان سر از راه میرفت و دست از عنان
ترنگ کمان رفته در مغز کوه فشافش کنان تیر بر هر گروه
ز پولاد بر لخت گردن شکن برون ریخته مغزها از دهن
ز بیداد کوپال پیل افکنان فلک جامه در خم نیل افکنان
نهیب بلارک به پرهای مور ز بال عقابان تهی کرده زور
سر نیزه از طاسک سرنگون به پرچم فرو ریخته طاس خون
سم باد پایان ز خون چون عقیق شده تا نمد زین به خون در غریق
سنان در سنان کوکب افروخته سپر در سپر کوکبه دوخته
ز بس خشت آهن که شد بر هلاک لحد بسته بر کشتگان خشت خاک
سر افشانی تیغ گردن گذار برآورده از جوی خون لاله زار
چو سوزن سنان سینه را دوخته ز مقراضه مقراضی آموخته
ز هر قبضهٔ خنجری در شتاب برآورده چون اژدها سر ز خواب
ز بس کشتگان گرد به گرد راه چو بازار محشر شده حربگاه
نماینده روسی به هر سو ستیز برآورده از رومیان رستخیز
برآمیخته لشگر روم و روس به سرخی سپیدی چو روی عروس
سکندر دران حرب چون شیر مست یکی حربهٔ پهلوانی به دست
چگونه بود پیل پولاد پوش ز شیر ژیان چون برآید خروش
بدان پیل و آن شیر می ماند شاه که بر پیل و بر شیر بر بست راه
به هر تیغداری که او باز خورد سرش را به تیغی ز تن باز کرد
سیه پوش چترش چو عباسیان زده سنگ بر طاس بر طاسیان
به نیروی بازوی و زخم رکاب چپ و راست افکند سر بی حساب
هم او پای بر جای و هم لشگرش که تا کی برآید ز کوه اخترش
سطرلاب فرزانه درآفتاب بهد طالع گرفتن چو مه در شتاب
چو طالع به پیروزی آمد پدید جهان کرد شمشیر شه را کلید
به شه گفت برزن که یاری تراست درین دستبرد استواری تراست
بجنبید خسرو چو دریای نیل سر دشمن افکند در پای پیل
سوی روسی آورد یک ترکتاز چو تند اژدهائی دهن کرده باز
برآورد پیروزی شاه دست به قنطال روسی درآمد شکست
چو بشکست بشکستنی خردشان به یک حمله از جای خود بردشان
هزیمت در افتاد بدخواه را جهان داد شاهی جهان شاه را
شه پیل پیکر به خم کمند درآورد قنطال را زیر بند
ز روسی بسی خون و خون ریختند گرفتند و کشتند و آویختند
ز بس روسیان سرانداخته بقم کشتی کیش پرداخته
ز شیران برطاس و روسی دیار گرفتار شد تیغزن ده هزار
دگر کشته شد زیر شمشیر و تیر ز کشتن بود فتنه را ناگزیر
قدر مایه رستند بی برگ و ساز گریزان سوی روس رفتند باز
نه چندان غنیمت به خسرو رسید که اندازه ای آید آنرا پدید
ز سیم و زر و قندز و لعل و در شتر با شتر خانه ها گشت پر
چو بر دشمنان شاه شد کامگار شد از فرخی کار او چون نگار
فرود آمد از خنگ ختلی خرام که دید آنچه مقصود بودش تمام
به شکر خدا روی بر خاک سود که فتح از خدا آمد او خاک بود
چو کرد آفرین داور خویش را همان گنجها داد درویش را
جهان را ز دشمن تهی دید جای به آرامش و رامش آورد رای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه‌ای حماسی، به تصویرسازی میدان نبردِ اسکندر با سپاهیان روس می‌پردازد. فضای حاکم بر ابیات، آمیزه‌ای است از شکوهِ حماسه و خشونتِ میدان جنگ که شاعر با بهره‌گیری از توصیفات دقیق نظامی و کنایات استعاری، تصویری زنده از خونریزی، هراس، و در نهایت پیروزیِ خیر بر شر ارائه می‌دهد.

در این میان، سرنوشتِ جنگ نه تنها در گروی شمشیرِ تیز و بازوانِ توانا، بلکه در پیوند با طالع و اخترانِ آسمانی تبیین می‌شود. شاعر با توصیفِ دقیق ابزار جنگی، آرایش نظامی و دلاوری‌های شاه، حماسه‌ای پرشور از تقابلِ نیروها و اقتدارِ پادشاه در لحظات سرنوشت‌ساز خلق کرده است.

معنای روان

بیا ساقی آن رنگ داده عبیر که رنگش ز خون داد دهقان پیر

ای ساقی، آن شرابِ خوش‌رنگ و معطر را که مانند خونِ دهقانِ پیر، سرخ‌فام است، برایم بیاور.

نکته ادبی: عبیر به معنای عطر و بوی خوش است؛ دهقان در متون حماسی کهن به معنای کشاورز و گاهی ده‌بان است.

بده تا مگر درآید به چنگ دهد رنگ و آبش مرا آب و رنگ

آن را به من بنوشان تا شاید (قدرت و روحیه) به دست آورم و آن شراب، به من طراوت و رنگ و رویی تازه ببخشد.

نکته ادبی: آب و رنگ در اینجا کنایه از طراوت و سرزندگی و شادابی است.

سپاه سحر چون علم برکشید جهان حرف شب را قلم درکشید

هنگامی که سپاهِ سحر (نور خورشید) پرچم خود را برافراشت، جهان، تیرگیِ شب را کاملاً پاک کرد.

نکته ادبی: علم برکشیدن استعاره از طلوع خورشید و قلم درکشیدن کنایه از محو کردن و از بین بردن است.

دماغ زمین از تف آفتاب به سرسام سودا درآمد ز خواب

زمین از گرمای شدیدِ آفتاب، چنان تب‌آلود شد که گویی دچار هذیان و آشفتگیِ فکری شده است.

نکته ادبی: سرسام نوعی بیماری مغزی و التهابی است؛ سودا در اینجا به معنای آشفتگی ذهنی و خشم است.

برآورد مرغ سحرگه غریو چو سرسامی از نور و صرعی ز دیو

پرنده سحرگاهی فریادی برآورد که مانند فریادِ بیمارِ سرسام‌زده یا کسی بود که دچار تشنجِ ناشی از دیوانگی شده است.

نکته ادبی: صرع در قدیم با مفاهیمِ دیوانگی یا تأثیرِ ارواح خبیثه (دیو) مرتبط دانسته می‌شد.

شه از خواب سربرزد آشوبناک دل پاک را کرد از اندیشه پاک

پادشاه از خواب بیدار شد، در حالی که نگران بود، اما با اراده‌ای قوی، افکار پریشان را از دلِ پاک خود بیرون راند.

نکته ادبی: آشوبناک صفتِ حال است برای شاه؛ پاک کردنِ دل از اندیشه کنایه از تمرکز و تصمیم‌گیری است.

به طاعتگه آمد نیایش نمود زبان را به شکر آزمایش نمود

به عبادتگاه رفت، به نیایش پرداخت و زبانش را برای شکرگزاری از خداوند به کار گرفت.

نکته ادبی: طاعتگه به معنای محل عبادت است.

ز یاری ده خود دران داوری گهی یارگی خواست گه یاوری

در آن میدانِ نبردِ سخت، از یاری‌دهنده‌اش (خداوند) هم درخواستِ همراهی کرد و هم تقاضای پیروزی داشت.

نکته ادبی: داوری به معنای جنگ و مجادله است؛ یارگی به معنای همراهی و یاری است.

چو لختی بغلطید بر روی خاک کمر بست و زد دامن درع چاک

پس از آنکه لحظه‌ای بر خاک سجده کرد (تواضع کرد)، کمرِ همت بست و دامنِ زرهِ خود را برای نبرد چاک داد (آماده شد).

نکته ادبی: درع به معنای زره است؛ کنایه از آمادگی کامل برای رزم.

نهادند اورنگ بر پشت پیل کشیدند شمشیر گردش دو میل

تختِ پادشاهی را بر پشتِ فیل قرار دادند و سپاهیان تا فاصله دو میل، شمشیرها را برای جنگ از نیام بیرون کشیدند.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تخت پادشاهی است.

سپه را به آیین پیشینه روز برآراست سالار گیتی فروز

شاهِ جهان‌افروز، لشگر را طبقِ رسم و آیینِ دیرینه، برای نبرد آراست و آماده کرد.

نکته ادبی: سالار گیتی‌فروز لقبی برای پادشاه است.

بر آن پهن صحرای دریا شکوه حصاری زد از موج لشگر چو کوه

در آن دشتِ پهناور که شکوهِ دریا را داشت، با موجِ لشکریان، حصاری همچون کوه بنا کرد.

نکته ادبی: دریا شکوه صفت صحرا است که نشان‌دهنده وسعت آن است.

چپ و راست پیرامن آن حصار ز پولاد بستند ره بر غبار

در سمتِ چپ و راستِ آن حصارِ انسانی، با لشکری از فولادپوشان، راهِ نفوذِ گرد و غبار (دشمن) را بستند.

نکته ادبی: بستن راه بر غبار کنایه از مسدود کردن مسیر پیشروی دشمن است.

ز دیگر طرف روسی سرفراز برآراست لشگر به آیین و ساز

از سوی دیگر، فرماندهِ سرفرازِ روس نیز لشگر خود را با نظم و ساز و برگ نظامی آراست.

نکته ادبی: روسی (منسوب به روس) به لشگر دشمن اشاره دارد.

جرسهای روسی خروشان شده دماغ از تف خشم جوشان شده

صدای جرس‌ها (زنگ‌ها) و طبل‌های سپاهِ روس بلند شد و مغزِ سربازان از شدتِ حرارتِ خشم، به جوش آمد.

نکته ادبی: جرس به معنای زنگِ بزرگِ کاروان یا لشگر است.

ز عکس سرتیغ و برق سنان سر از راه میرفت و دست از عنان

از بازتابِ نور بر لبه‌ی تیغ‌ها و درخششِ نیزه‌ها، سرها از تن جدا می‌شد و دست‌ها از فرمانِ عنان‌گیری خارج می‌گشت.

نکته ادبی: برق سنان اشاره به درخشش نوک نیزه‌ها دارد.

ترنگ کمان رفته در مغز کوه فشافش کنان تیر بر هر گروه

صدایِ تیراندازیِ کمان‌ها مانند صدایِ طنین‌انداز در کوه بود و تیرها بر سرِ هر گروهی فرود می‌آمد.

نکته ادبی: ترنگ صدایِ کشیده شدنِ زهِ کمان است؛ فشافش صدایِ متوالی برخورد تیرهاست.

ز پولاد بر لخت گردن شکن برون ریخته مغزها از دهن

با ضرباتِ پولادینِ سلاح بر گردنِ زره‌دوزِ دشمن، مغزها از سر و دهان بیرون می‌پاشید.

نکته ادبی: لخت گردن‌شکن اشاره به سلاح‌های سنگین رزمی است.

ز بیداد کوپال پیل افکنان فلک جامه در خم نیل افکنان

از شدتِ ضرباتِ گرزهای فیل‌افکن، آسمان تیره‌گون شد و گویی جامه خود را در عزای کشتگان به رنگِ نیل درآورد.

نکته ادبی: کوپال همان گرز است؛ نیل به معنای آبی پررنگ و سیاه است.

نهیب بلارک به پرهای مور ز بال عقابان تهی کرده زور

ضرباتِ سنگینِ گرز، چنان پرهای سربازان را در هم شکست که قدرتِ پرواز از عقابان (نمادِ دلیری) نیز گرفته شد.

نکته ادبی: بلارک نوعی گرز یا سلاح ضربتی است؛ تهی کردن زور کنایه از سلب قدرت است.

سر نیزه از طاسک سرنگون به پرچم فرو ریخته طاس خون

نوکِ نیزه‌ها از کلاه‌خودهای سرنگون‌شده، گذشت و بر پرچم‌ها، قطراتِ خون مانند طاس (کاسه) فرو ریخت.

نکته ادبی: طاسک کلاه‌خود کوچک یا محافظ سر است.

سم باد پایان ز خون چون عقیق شده تا نمد زین به خون در غریق

زمین از سمِ اسب‌های تندرو و خونِ ریخته شده، به رنگِ عقیق درآمد و نمدِ زینِ اسب‌ها در خون غرق شد.

نکته ادبی: باد پایان استعاره از اسب‌های تیزرو است.

سنان در سنان کوکب افروخته سپر در سپر کوکبه دوخته

نیزه‌ها با یکدیگر برخورد می‌کردند و جرقه‌های آتش‌گون (ستاره) ایجاد می‌شد و سپرها در هم می‌شکستند.

نکته ادبی: کوکب افروخته استعاره از جرقه ناشی از برخورد فلزات است.

ز بس خشت آهن که شد بر هلاک لحد بسته بر کشتگان خشت خاک

از بس که پیکان‌های آهنین برای کشتن به کار رفت، خاکِ گورِ کشتگان از خشتِ آهن پر شد.

نکته ادبی: خشت آهن کنایه از تیرها و نیزه‌هایی است که در میدان ریخته است.

سر افشانی تیغ گردن گذار برآورده از جوی خون لاله زار

فرو آمدنِ شمشیرهای گردن‌زن، جویباری از خون جاری کرد که دشت را به لاله‌زاری سرخ بدل ساخت.

نکته ادبی: لاله‌زار استعاره از سرخیِ خونِ ریخته بر زمین است.

چو سوزن سنان سینه را دوخته ز مقراضه مقراضی آموخته

شمشیرها مانند سوزن سینه را می‌دوختند و گویی از مقراض (قیچی)، بریدن و تکه‌تکه کردن را آموخته بودند.

نکته ادبی: مقراضه به معنای بریدن و قطع کردن است.

ز هر قبضهٔ خنجری در شتاب برآورده چون اژدها سر ز خواب

از هر خنجری که در شتاب بود، سرِ دشمن مانند اژدهایی که از خواب برخیزد، به هوا پرتاب می‌شد.

نکته ادبی: اژدها استعاره از تیغِ خونخوار و خطرناک است.

ز بس کشتگان گرد به گرد راه چو بازار محشر شده حربگاه

از بس که کشته در گرداگردِ راه افتاده بود، میدانِ جنگ به بازارِ روزِ قیامت شبیه شده بود.

نکته ادبی: حربگاه همان میدان جنگ است؛ رستخیز و محشر اشاره به قیامت دارد.

نماینده روسی به هر سو ستیز برآورده از رومیان رستخیز

فرماندهِ روس به هر سو حمله می‌برد و در میانِ لشکریانِ روم، غوغایی از مرگ و میر به پا کرده بود.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنای هیاهو و قیامت‌گونه در میدان جنگ است.

برآمیخته لشگر روم و روس به سرخی سپیدی چو روی عروس

سپاهِ روم و روس با هم درآمیختند و صحنه‌ی نبرد از سرخیِ خون و سفیدیِ لباس‌ها و کلاه‌خودها، همچون رویِ عروس، رنگارنگ شد.

نکته ادبی: اشاره به تضاد رنگی که در میدان جنگ (خون و تجهیزات) دیده می‌شود.

سکندر دران حرب چون شیر مست یکی حربهٔ پهلوانی به دست

اسکندر در آن میدانِ جنگ، همچون شیری مست بود و سلاحی پهلوانی در دست داشت.

نکته ادبی: شیر مست کنایه از شجاعت و خشمِ غیرقابل کنترل در نبرد است.

چگونه بود پیل پولاد پوش ز شیر ژیان چون برآید خروش

کیست که بتواند شکوهِ فیلِ زره‌پوش را در برابرِ خروشِ شیرِ ژیان (اسکندر) توصیف کند؟

نکته ادبی: این بیت در مقامِ پرسشِ انکاری برای توصیف قدرت اسکندر است.

بدان پیل و آن شیر می ماند شاه که بر پیل و بر شیر بر بست راه

شاه (اسکندر) هم به آن فیل و هم به آن شیر می‌مانست که راه را بر هر دو بسته بود.

نکته ادبی: موازنه میان قدرتِ حیوانیِ فیل و دلیریِ شیر در وجودِ شاه.

به هر تیغداری که او باز خورد سرش را به تیغی ز تن باز کرد

با هر تیغ‌داری که در میدان روبه‌رو شد، سرش را با یک ضربه‌ی شمشیر از تن جدا کرد.

نکته ادبی: باز خوردن به معنای رویارویی در جنگ است.

سیه پوش چترش چو عباسیان زده سنگ بر طاس بر طاسیان

چترِ سیاه‌رنگش مانند درفشِ عباسیان بود و با ضرباتش بر کلاه‌خودهای دشمن، صدای کوبیدنِ سنگ بر طبل می‌آمد.

نکته ادبی: طاسیان جمعِ طاس (کلاه‌خود) است.

به نیروی بازوی و زخم رکاب چپ و راست افکند سر بی حساب

به نیروی بازو و ضرباتِ پاشنه‌ی اسب، در چپ و راست، بی‌شمار سر از تن دشمن افکند.

نکته ادبی: زخم رکاب کنایه از ضرباتِ پا در هنگام اسب‌سواری برای پیشروی است.

هم او پای بر جای و هم لشگرش که تا کی برآید ز کوه اخترش

او و سپاهش ثابت‌قدم ایستاده بودند تا ببیند سرنوشت و اخترِ بختش از کدام کوه طلوع می‌کند (چه زمانی پیروزی حاصل می‌شود).

نکته ادبی: کنایه از انتظار برای نتیجه‌ی نهایی و تقدیر الهی.

سطرلاب فرزانه درآفتاب بهد طالع گرفتن چو مه در شتاب

اسکندر مانندِ اخترشناسی دانا که در آفتاب به دنبال طالع است، بی‌تابانه وضعیتِ پیروزی را بررسی می‌کرد.

نکته ادبی: سطرلاب ابزاری برای نجوم است؛ اینجا کنایه از درایت و دانشِ شاه در تشخیص موقعیت است.

چو طالع به پیروزی آمد پدید جهان کرد شمشیر شه را کلید

وقتی که نشانِ پیروزی در طالع ظاهر شد، شمشیرِ شاه، کلیدِ گشایشِ کارِ جهان شد.

نکته ادبی: کلید بودنِ شمشیر، استعاره از راهگشا بودن قدرت نظامی برای پیروزی است.

به شه گفت برزن که یاری تراست درین دستبرد استواری تراست

برزین (سردار اسکندر) به شاه گفت که یاریِ خدا با توست و در این نبرد، پیروزی و استواری از آنِ توست.

نکته ادبی: برزین نام یکی از سرداران اسکندر است.

بجنبید خسرو چو دریای نیل سر دشمن افکند در پای پیل

پادشاه مانندِ دریای نیل خروشان شد و سرِ دشمنان را زیرِ پای فیل‌های سپاهش افکند.

نکته ادبی: دریای نیل نمادِ بزرگی و خروش و حرکتِ توقف‌ناپذیر است.

سوی روسی آورد یک ترکتاز چو تند اژدهائی دهن کرده باز

به سمتِ فرماندهِ روس، با سرعتی چون اژدهایی که دهان گشوده باشد، حمله کرد.

نکته ادبی: ترکتاز کنایه از حمله سریع و ناگهانی سواران است.

برآورد پیروزی شاه دست به قنطال روسی درآمد شکست

شاه پیروزی را به دست آورد و قنطال (فرمانده روس) شکست خورد.

نکته ادبی: قنطال نام یا لقب فرمانده‌ی سپاه روس است.

چو بشکست بشکستنی خردشان به یک حمله از جای خود بردشان

وقتی سپاهِ دشمن درهم شکست، با یک حمله‌ی قاطع، آن‌ها را از جایگاهشان فراری داد.

نکته ادبی: بشکستنِ خردشان کنایه از شکستنِ قدرت و روحیه دشمن است.

هزیمت در افتاد بدخواه را جهان داد شاهی جهان شاه را

فرارِ دشمن آغاز شد و جهان، پادشاهی را به شاهِ جهان داد.

نکته ادبی: هزیمت به معنای فرار و شکستِ سپاه است.

شه پیل پیکر به خم کمند درآورد قنطال را زیر بند

شاه که شکوهی فیل‌وار داشت، با کمندِ خود، قنطال (فرمانده روس) را اسیر کرد.

نکته ادبی: خم کمند به معنای حلقه‌ی طناب برای اسیر کردن است.

ز روسی بسی خون و خون ریختند گرفتند و کشتند و آویختند

خونِ بسیاری از سپاه روس ریخته شد؛ سربازانِ اسکندر آن‌ها را گرفتند، کشتند و به دار آویختند.

نکته ادبی: خون ریختن کنایه از کشتار وسیع است.

ز بس روسیان سرانداخته بقم کشتی کیش پرداخته

از بس که سرهای روسیان بر زمین افتاد، گویی با رنگِ خون (بقم)، کشتیِ کیشِ آن‌ها رنگ‌آمیزی شد.

نکته ادبی: بقم چوبی است که از آن رنگ سرخ می‌گیرند؛ اینجا کنایه از فراوانی خون است.

ز شیران برطاس و روسی دیار گرفتار شد تیغزن ده هزار

از میانِ شیردلانِ سپاهِ روس و مناطقِ دیگر، ده هزار شمشیرزن اسیر شدند.

نکته ادبی: تیغ‌زن به معنای جنگجو و شمشیرزن است.

دگر کشته شد زیر شمشیر و تیر ز کشتن بود فتنه را ناگزیر

بسیاری دیگر نیز زیرِ ضرباتِ شمشیر و تیر کشته شدند؛ چرا که در میدانِ فتنه (جنگ)، چاره‌ای جز کشته شدن نیست.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای جنگ و آشوب است؛ ناگزیر بودن کنایه از اجتناب‌ناپذیریِ مرگ در جنگ است.

قدر مایه رستند بی برگ و ساز گریزان سوی روس رفتند باز

دشمنان بی هیچ توشه و تجهیزاتی فرار کردند و سرخورده به سوی سرزمین روس گریختند.

نکته ادبی: برگ و ساز کنایه از تجهیزات جنگی و وسایل زندگی است.

نه چندان غنیمت به خسرو رسید که اندازه ای آید آنرا پدید

آن‌قدر غنیمت نصیب پادشاه شد که حجم آن از حد شمارش بیرون بود و در قالب هیچ اندازه‌ای نمی‌گنجید.

نکته ادبی: در این بیت مبالغه‌ای هنری برای نشان دادن انبوه غنایم به کار رفته است.

ز سیم و زر و قندز و لعل و در شتر با شتر خانه ها گشت پر

از طلا و نقره و پوستین‌های نفیس (قندز) و جواهراتی چون لعل و مروارید، چنان ثروتی به دست آمد که خانه‌ها را پر کرد و شتران بسیاری باربر آن بودند.

نکته ادبی: قندز نام جانوری (سگ آبی) است که پوست گران‌بهایی دارد و در متون کهن به کنایه از پوستین‌های نفیس به کار می‌رود.

چو بر دشمنان شاه شد کامگار شد از فرخی کار او چون نگار

هنگامی که پادشاه بر دشمنانش پیروز شد، امور مملکت چنان منظم و آراسته گشت که گویی چون نقاشی زیبا، دل‌انگیز و بی‌نقص شد.

نکته ادبی: نگار در متون کهن به معنای نقاشی و تصویر زیباست.

فرود آمد از خنگ ختلی خرام که دید آنچه مقصود بودش تمام

پادشاه از اسب تندرو ختلی خود پیاده شد، چرا که به تمام اهداف و خواسته‌های خود دست یافته بود.

نکته ادبی: خنگ ختلی به اسب‌های تندروی منطقه ختل اشاره دارد که در ادبیات حماسی نماد اسب‌های اصیل و سریع هستند.

به شکر خدا روی بر خاک سود که فتح از خدا آمد او خاک بود

سجده شکر بر زمین سایید و اعتراف کرد که این پیروزی از جانب پروردگار بوده است و او در برابر عظمت الهی، خاکی بیش نیست.

نکته ادبی: روی بر خاک سودن کنایه از سجده کردن و نهایت تواضع در برابر خداوند است.

چو کرد آفرین داور خویش را همان گنجها داد درویش را

پس از آنکه خدای خود را ستایش کرد، بخش بزرگی از آن گنجینه‌های عظیم را به درویشان و نیازمندان بخشید.

نکته ادبی: درویش در این بافتار به معنای عام فقیر و نیازمند است.

جهان را ز دشمن تهی دید جای به آرامش و رامش آورد رای

چون دید که جهان از شر دشمنان پاک شده است، با خیالی آسوده به سوی برقراری آرامش و شادی در ملک خود روی آورد.

نکته ادبی: آرامش و رامش جناس ناقص دارند و به معنای سکون و لذت بردن از زندگی است.