خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۵۵ - جنگ هفتم اسکندر با روسیان

نظامی
سپیده چو سر برزد از باختر سپاهی به خاور فرو برد سر
سپه را برآراست خاور خدیو در اندیشه زان مردم آهنج دیو
سوی میمنه رومی و بربری چو یاجوج در سد اسکندری
سوی میسره تنگ چشمان چین شده تنگ از انبوه ایشان زمین
شه روم در قلب چون تند شیر چو کوهی روان خنگ ختلی به زیر
دگر سوالانی و پرطاس روس برآشفته چون توسنان شموس
تبیره همواز شد با درای چو صور قیامت دمیدند نای
ز خاریدن کوس خارا شکاف پر افکند سیمرغ در کوه قاف
ز فریاد خرمهره و گاو دم علی الله برآمد ز رویینه خم
سپاه از دو سو مانده در داوری که دولت کرا می کند یاوری
همان اهرمن روی دژخیم رنگ درآمد چو پیلان جنگی به جنگ
تنی چند را پی سپر کرد باز نشد پیش او هیچکس رزم ساز
زره پوشی از ساقهٔ قلب شاه درآمد چو شیری به آوردگاه
ز تیغ آتشی برکشیده چو آب کزو خیره شد چشمهٔ آفتاب
شه از قلب دانست کان شیرمرد همانست کان جنگ پیشینه کرد
شد اندیشناک از پی کار او که با اژدها دید پیگار او
دریغ آمدش کانچنان گردنی شکسته شود پیش اهریمنی
سوار هنرمند چابک رکاب که بر آتش انگشت زد بی حساب
فرشته صفت گرد آن دیو چهر همی گشت چون گرد گیتی سپهر
نخستین نبردی که تدبیر کرد بر آن تیره دل بارش تیر کرد
چو دژخیم را نامد از تیر باک زننده شد از تیر خود خشمناک
یکی خشت پولاد الماس رنگ برآورد و زد بر دلاور نهنگ
که آن خشت اگر برزدی بر هیون تمام از دگرگوشه جستی برون
ز سختی که تن را به هم برفشرد بران خاره شد خست پولاد خرد
دگر خشتی انداخت پولاد تر بر آن کشتنی هم نشد کارگر
سوم همچنین خشت بر وی شکست نشاید به خشت آب را باز بست
چو دانست کان دیو آهن سرشت نیندیشد از حربه و تیر و خشت
نهنگ جهانسوز را برکشید سوی اژدهای دمنده دوید
زدش بر کتفگاه و بردش ز جای چنان کان ستمگر درامد ز پای
دگر باره برخاست از زیر گرد به سختی درآویخت با هم نبرد
ز سوزندگی راه بختش گرفت بدان آهن چفته سختش گرفت
ز زینش درآورد چون تند شیر ز تارک بیفتاد ترکش به زیر
بهاری پدید آمد از زیر ترک بسی نغز و نازکتر از لاله برگ
سرش خواست کندن که نرم آمدش چو روئی چنان دید شرم آمدش
دو گیسو کشان دید در دامنش رسن کرده گیسوش در گردنش
چو هندوی دزدش ز گنجینه برد ز رومی ربودش به روسی سپرد
چو گشت آن فرشته گرفتار دیو ز دیوان روسی برآمد غریو
دگر ره به نخجیر کردن شتافت کز اول گرانمایه نخجیر یافت
از آن طیرگی شاه لشکر شکن بپیچید چون مار بر خویشتن
بفرمود تازنده پیلی سیاه به خشم آورند اندران حبربگاه
بزد پیلبانان بانگ بر زنده پیل بر آن اهرمن راند چون رود نیل
بسی حربه ها زد بران پیل پای بسی نیز قاروره جان گزای
نه قاروره بر کوه شد کارگر نمی کرد حربه ز دریا گذر
چو دید اژدها پیل سرمست را گشاد اندر آن خیرگی دست را
بدانست کان پیل جنگ آزمای به خرطوم سختش درآرد ز پای
چنان سخت بگرفت خرطوم او که زندان او شد بر و بوم او
خروشید و خرطومش از جای کند بیفتاد چون کوه پیل بلند
شه از هول آن بازی سهمناک بترسید کافتد سپه در هلاک
در آن خشمناکی به فرزانه گفت که دولت ز من روی خواهد نفهت
مرا نیز دریافت ادبار بخت وگرنه چرا جستم این کار سخت
بد آسمانی چو آید فراز سرنازنینان بپیچد ز ناز
تک و تاب شاهان بود اندکی تب شیر در سال باشد یکی
مرا نیست آسایش از تاختن بخواهم درین عمر پرداختن
دلش داد فرزانه کای شهریار شکیبائی آور درین کارزار
همانا که پیروزی آری بدست چو تدبیر داری و شمشیر هست
اگر چاره در سنگ خارا شود به تدبیر و تیغ آشکارا شود
چو یاری کند با تو بخت بلند چنین فتنه را صد درآری به بند
اگر چه یکی موی از اندام شاه به من بر گرامیتر از صد سپاه
ولیکن در اختر چنانست راز که چون شاه عالم شود رزمساز
به اقبال شاه و به نیروی بخت درآید به خاک این تنومند سخت
جز آن نیست کاین پیکر سخت چرم ندارد پی سست و اندام نرم
یکی تن شد ار زانکه روئین تنست توان کندن از جایش ار زاهنست
نباید بر او زخم راندن به تیغ کز آهن نگردد پراکنده میغ
سرش را مگر در کمند آوری به خم کمندش به بند آوری
گرش می نشاید به شمشیر کشت که دارد پی سخت و چرم درشت
چو در زیر زنجیرش آری اسیر برو خواه شمشیر زن خواه تیر
شه از مژدهٔ مرد اختر شناس خدا را پذیرفت بر خود سپاس
چو پیروزی خویش دید از خدای بدان خنگ ختلی درآورد پای
که او را شه چینیان داده بود ز سبز آخور چینیان زاده بود
کمندی و تیغی گرانمایه خواست عنان کرد سوی بداندیش راست
درآمد بدان دیو دریا شکوه چو ابری سیه کو درآید به کوه
نجنبید بر جای خویش آن نهنگ که اقبال شاهش فرو بست چنگ
کمند عدو بند را شهریار درانداخت چون چنبر روزگار
به گردن درافتاد بدخواه را زمین بوسه داد آسمان شاه را
چو بر گردن دشمن آمد کمند شتابنده شد خسرو دیو بند
به خم کمندش سر اندر کشید کشان همچنان سوی لشگر کشید
بغلتید آن شیر نخجیر سوز چو آهو بره زیر چنگال یوز
چو آن گور وحشی در آن دستبرد از افتادن و خاستن گشت خرد
ز لشگرگه شاه فیروزمند غریوی برآمد به چرخ بلند
تبیره چنان شد در آن خرمی که آمد به رقص آسمان بر زمی
چو شه دید کان پیکر دیو رنگ به اقبال طالع درآمد به چنگ
نشاندش به روز دگر دشمنان سپردش به زندان اهریمنان
دل روسیان از چنان زور دست بر آن دشمن دشمن افکن شکست
شه روس شد چون گدازنده موم به شادی درآمد شهنشاه روم
تماشای رامشگران ساز کرد در خرمی بر جهان باز کرد
نیوشنده شد نالهٔ چنگ را به کف برنهاد آب گلرنگ را
ز پیروزی بخت می کرد یاد نبید گوارنده می خورد شاد
چو شب قفل پیروزه برزد به گنج ترازوی کافور شد مشک سنج
همان مشگبو باده می خورد شاه همان پرده می داشت مطرب نگاه
گهی سفته لعلی به پیمانه خورد گهی گوش بر لعل ناسفته کرد
بهر می که می خورد می ریخت رنج به خواهنده می داد دیبا و گنج
درآمد به افسانهای دراز ز هر سرگذشتی پژوهنده باز
ازان تیغزن مرد چابک سوار سخن راند با انجمن شهریار
که امروزش این بیوفا هم نبرد ندانم که خون ریخت یا بند کرد
اگر ماند در بند آن رهزنان برون آوریمش به زخم سنان
وگر رفت از آن رفته در نگذریم چنان به که بر یاد او می خوریم
چو شد مغزش از خوردن باده گرم به زندانیان بر دلش گشت نرم
بفرمود کان بندی بی زبان بیاید به رامشگه مرزبان
به فرمان شاه آن گرفتار بند به رامشگه آمد چو کوه بلند
همه تن شکسته ز نیروی شاه فرو پژمریده دران بزمگاه
به زاری بنالید از آن خستگی شفیعی نه بیش از زبان بستگی
چو مرد زبان بسته نالید زار ببخشود بر وی دل شهریار
ازان زور دیده تن زورمند بفرمود تا برگرفتند بند
رها کردش آن شاه آزاد مرد بر آزاد مردی زیان کس نکرد
نشاندش به آزرم و دادش طعام نوازش گری کرد با او تمام
میی چند با گوهرش یار کرد به می گوهرش را پدیدار کرد
چو مستی درامد بران شوربخت بغلطید چون سایه در پای تخت
ز توسن دلی گرچه با کس نساخت نوازندهٔ خویشتن را شناخت
از آنجا سراسیمه بیرون دوید چنان شد که کس گرد او را ندید
شگفتی فرو ماند خسرو دران نشان سخن باز جست از سران
که این بندی از باده چون شاد گشت چرا شد ز ما دور کازاد گشت
بزرگان دولت در آن جستجوی فتادند ازان کار در گفتگوی
یکی گفت صحرائیست این شگفت چو بندش گرفتند صحرا گرفت
دگر گفت چون می در او کرد کار سوی خانهٔ خویش بربست بار
شه از هر چه رفت آشکار و نهفت سخن گوش می کرد و چیزی نگفت
در آن مانده کاین پردهٔ نیلگون چه شب بازی از پرده آرد برون
چو لختی گذشت آمد آن پیل مست کمرگاه زیبا عروسی به دست
به آزرم در پیش خسرو نهاد به رسم پرستش زمین بوسه داد
چو آورد ازینگونه صیدی ز راه دگر باره بیرون شد از بزمگاه
عجب ماند خسرو که آن کار دید نه در مار در مهرهٔ مار دید
ز شرم شه آن لعبت نازنین چو لعبت به سر درکشید آستین
چو شه دید در خرگه آن ماه را ز مردم تهی کرد خرگاه را
در آن ترک خرگاهی آورد دست شکنج نقابش ز رخ برشکست
چو دید آفتی دید از اندیشه دور نه آفت یکی آفتابی ز نور
پری پیکری شوخ و مست آمده پریوار در شب به دست آمده
بهشتی رخی دوزخش تافته ز مالک به رضوان گذر یافته
چو سروی به سرسبزی آراسته وزو سرخ گل عاریت خواسته
به هر ناوک غمزه کانداختی شکاری ز روحانیان ساختی
لبی و چه لب شور بازارها درو قند و شکر به خروارها
سمن را تماشا در آغوش او تماشاگه گل بناگوش او
چو خسرو در آن روی چون ماه دید صنم خانه ای در نظر گاه دید
شکاری کنیزی شکر خنده یافت که خود را به آزادیش بنده یافت
کنیزی که صاحب غلامش بود ببین تا چه دلها به دامش بود
بدانست کان ترک چینی حصار ز خاقان چین شد بر او یادگار
ز مردانگیها کز او دیده بود به میدان رزمش پسندیده بود
عجب ماند کز پرده بیرون فتاد عجب تر که بازش به کف چون فتاد
بپرسید کاحوال خود بازگوی دلم را بدین داستان باز جوی
پرستندهٔ خوب صاحب نواز پرستش کنان برد شه را نماز
دعا کرد بر تاجدار جهان که تاجت مبادا ز گیتی نهان
توئی آن جهانگیر کشور گشای که از داد و دین آفریدت خدای
شکوهت ز روز آشکارا ترست ز دولت دلت با مدارا ترست
رهائی به تو روز امید را فروغ از تو تابنده خورشید را
دگر پادشاهان لشگر شکن یکی تاجور شد یکی تیغزن
تو آن آفتابی در این روزگار که هم تیغ گیری و هم تاجدار
چو در بزم باشی جهان خسروی چو رزم آزمائی جهان پهلوی
ندارد چو من خاکی آن دسترس که با آب حیوان برارد نفس
که را زهره کاینجا کند ناله نرم که گر زهره باشد گدازد ز شرم
سفالی که ماراست ناسفتنیست چو گوئی بگو اندکی گفتنیست
من آن سفته گوشم که خاقان چین ز ناسفتگان کرده بودم گزین
به درگاه شاهم فرستاد و گفت که درهاست این درج را در نهفت
مگر کان سخن را گران دید شاه که کرد از سر خشم بر من نگاه
مرا از پس پرده خاموش کرد به یکباره یادم فراموش کرد
من از دوری شه به تنگ آمدم ز تنگ آمدن سوی جنگ آمدم
نمودم به آوردگاه نخست به اقبال شه آن هنرهای چست
دویم ره که بانگی بر ادهم زدم یکی لشگر از روس برهم زدم
سوم روز چون بخت یاری نکرد گرفتار دشمن شدم در نبرد
نه دشمن نهنگی به کین تاخته ز خشم خدا صورتی ساخته
نکشت آن نهنگ ستمگر مرا ببرد آنچنان سوی لشگر مرا
سپردم بروسان بیدادگر که این گنج را بسته دارید سر
دگر ره سوی جنگ پرواز کرد به پیل افکنی جنگ را ساز کرد
چو اقبال شاهنشه پیلتن چو پیلی فکندش بر آن انجمن
ز پیروزی شه در آوردگاه سرم بر فلک شد ز نیروی شاه
چو دیدم که دام تو دد می کشد کمندت بلا را به خود می کشد
به نوعی ز پیچش نگشتم رها که ناکشته دیدم هنوز اژدها
به نوعی دلم گشت پیروزمند کزان گونه دیوی درامد به بند
همه روس را دل پر از درد شد گل سرخشان خیری زرد شد
چو غول شب آیین بد ساز کرد به ره بردن مردم آغاز کرد
رسن بسته چون غول بر دست و پای مرا در یکی خانه کردند جای
به من بر شده لشگری دیدبان همه خارج آهنگ و ناخوش زبان
چو از شب یکی نیمه کمتر گذشت به گوش آمدم های و هوئی ز دشت
بر آمد یکی ابر ظلمات رنگ بران سنگساران ببارید سنگ
رقیبان که شب پاس می داشتند ز بیمش همه جای بگذاشتند
بجز سرندیدم که از کله کند همی کند و بر دیگری می فکند
زبس کلهٔ سر که برکنده بود یکی کوه از آن کله آکنده بود
درآمد چو مرغم ز جا برگرفت همه بندم از دست و پا برگرفت
به پایین گه تخت شاهم تخت ز پایان ماهی به ماهم رساند
به زندان بدم تا به اکنون چو گنج به شادی کنون کرد خواهم سپنج
زن آن به که زیور کشد پای او نه زان دان که زندان بود جای او
چنانم نماید دل کامیاب که می بینم این کام دل را به خواب
پریچهره چون حال خود باز گفت ز شادی رخ شاه چون گل شکفت
ببوسید برحلقهٔ نوش او سخن گفت چون حلقه در گوش او
که ای تازه گلبرگ نادیده گرد به مهر خدا پیکری در نورد
به مهر توأم بیشتر گشت عزم که دیبای بزمی و زیبای رزم
به پرخاشگه جانستان دیدمت قوی دست و چابک عنان دیدمت
به رامشگه نیز بینم شگرف حریفی نداری درین هردو حرف
حریفت منم خیز و بنواز رود دلم تازه گردان به بانگ سرود
پریچهره برداشت بنواخت چنگ کمانی خدنگی و تیری خدنگ
نوائی زد از نغمه های نوی نو آیین سرودی در او پهلوی
که شاها خدیوا جهان داورا خردمند خوبا خرد یاورا
سرسبزت از سرزنش دور باد دل روشنت چشمهٔ نور باد
جوان بخت بادی و پیروز رای توانا و دانا و کشور گشای
کمربسته جانت به آسودگی قبای تنت دور از آلودگی
به هر جا که روی آری از نیک و بد پناهت خدا باد و پشتت خرد
چنان باد کاختر به کامت شود همه ملک عالم به نامت شود
سرآغاز کرد آنگهی راز خویش بزد سوز خویش اندران ساز خویش
که نوشین درختی برآمد به باغ برافروخت مانند روشن چراغ
گلی بود در بوستان ناشکفت همان نرگسی در چمن نیم خفت
می لعل در جام ناخورده بود نسفته دری دست ناکرده بود
به امید آن کاید از صید شاه سوی گل نشاط آرد از صیدگاه
گل سرخ چیند بهار سپید گهی لاله بیند گهی مشک بید
مگر شه ندارد فراغت به باغ که نارد نظر سوی روشن چراغ
وگر نی بهاری بدین خرمی چرا رایگان اوفتد بر زمی
ز باد خزان هستم اندیشناک که ریزد بهاری چنین را به خاک
شهنشه که آواز دلبر شنید ز دل ناله بی دلان برکشید
خوش آوازی نالهٔ چنگ او خبر دادش از روی گلرنگ او
که روئی چنین نغز گوئی چنین حرامت مباد آرزوئی چنین
دل شه چو زان نکته آگاه گشت ازان آرزو آرزو خواه گشت
دگر ره توقف پسندیده داشت که تاراج بدخواه در دیده داشت
ز ساقی به می دادنی دل نهاد که ره توشه از بهر منزل نهاد
یکی جام زرین پر از باده کرد به یاد رخ آن پریزاده خورد
دگر ره یکی جام یاقوت نوش بدان نوش لب داد و گفتا بنوش
ستد ماه و بوسید و بر لب نهاد به بوسه ستد جام و با بوسه داد
شهنشه به یک دست ساغر کشان به دست دگر زلف دلبر کشان
گهی بوسه دادی لب جام را گهی لب گزیدی دلارام را
بر آن رسم کایین او دلکشست می تلخ با نقل شیرین خوشست
چو نوشین می اندر دهن ریختند به خوش خواب نوشین در آویختند
در آن آرزوگاه با دور باش نکردند جز بوسه چیزی تراش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

سپیده چو سر برزد از باختر سپاهی به خاور فرو برد سر

هنگامی که خورشید از جانب مغرب طلوع کرد، لشکری بزرگ برای رویارویی به سمت مشرق حرکت کرد.

نکته ادبی: استفاده از طلوع خورشید به عنوان استعاره برای آغاز کارزار و حرکت سپاهیان.

سپه را برآراست خاور خدیو در اندیشه زان مردم آهنج دیو

پادشاه شرق لشکر را آراست، در حالی که در اندیشه آن دشمنِ دیو‌صفت و بدسیرت بود.

نکته ادبی: خاورخدیو به معنای پادشاه مشرق است که ترکیبی استعاری دارد.

سوی میمنه رومی و بربری چو یاجوج در سد اسکندری

در جناح راست، رومیان و بربرها همچون قوم یاجوج در سد اسکندری، پرشمار و هراس‌انگیز بودند.

نکته ادبی: تشبیه به یاجوج و سد اسکندری، نمادی از کثرت و وحشت‌آفرینی است.

سوی میسره تنگ چشمان چین شده تنگ از انبوه ایشان زمین

در جناح چپ، مردمِ چشم‌بادامیِ چین قرار داشتند که از انبوهی‌شان، زمین گنجایش این همه سپاه را نداشت.

نکته ادبی: تنگ‌چشمان به معنای مردمان چین است که کنایه از ویژگی ظاهری آن‌هاست.

شه روم در قلب چون تند شیر چو کوهی روان خنگ ختلی به زیر

پادشاه روم در قلب لشکر، همچون شیری خشمگین و بر اسبی اصیل (خُتلی) سوار بود که مانند کوهی در حرکت است.

نکته ادبی: خنگ ختلی اسب سفید و نژاده است که به استعاره از مرکب قهرمان استفاده شده.

دگر سوالانی و پرطاس روس برآشفته چون توسنان شموس

گروه‌های دیگر از جمله روس‌ها نیز حضور داشتند که مانند اسبان تندرو و خورشیدفام، پرخاشگر بودند.

نکته ادبی: توسنان شموس به معنای اسبان سرکش و آفتاب‌گون است.

تبیره همواز شد با درای چو صور قیامت دمیدند نای

صدای طبل‌ها با صدای زنگ‌ها هماهنگ شد و نوای شیپورها همچون نفخ صورِ قیامت در فضا پیچید.

نکته ادبی: اشاره به صور اسرافیل برای القای عظمت و هراس میدان جنگ.

ز خاریدن کوس خارا شکاف پر افکند سیمرغ در کوه قاف

از صدای مهیبِ طبل که گویی کوه را می‌شکافت، سیمرغ از ترس در کوه قاف پر گشود.

نکته ادبی: اغراق در شدت صدای طبل تا حدی که موجودات اساطیری را می‌ترساند.

ز فریاد خرمهره و گاو دم علی الله برآمد ز رویینه خم

از فریادهای گوش‌خراشِ جنگی و هیاهوی سپاه، گویی بانگ «علی الله» از زره‌های آهنین به آسمان برخاست.

نکته ادبی: رویینه خم کنایه از زره‌های فولادین و توخالی است.

سپاه از دو سو مانده در داوری که دولت کرا می کند یاوری

هر دو سپاه در تردید بودند که سرنوشت پیروزی با کدام‌یک خواهد بود.

نکته ادبی: داوری به معنای کشمکش و قضاوت سرنوشت است.

همان اهرمن روی دژخیم رنگ درآمد چو پیلان جنگی به جنگ

همان دشمنِ دیو‌سیرت و ستمگر، همچون پیلانِ جنگی با خشم به میدان آمد.

نکته ادبی: اهرمن‌روی و دژخیم‌رنگ صفاتی برای ترسیم چهره کریه و ترسناک دشمن است.

تنی چند را پی سپر کرد باز نشد پیش او هیچکس رزم ساز

او چند تن را زیر دست و پا له کرد و هیچ‌کس یارای مقابله با او را نداشت.

نکته ادبی: پی‌سپر کردن کنایه از شکستن و زیر پا افکندن است.

زره پوشی از ساقهٔ قلب شاه درآمد چو شیری به آوردگاه

یک زره‌پوش از میان سپاه شاه، همچون شیری به میدان نبرد وارد شد.

نکته ادبی: استعاره از شجاعت و دلیری قهرمان.

ز تیغ آتشی برکشیده چو آب کزو خیره شد چشمهٔ آفتاب

از شمشیرش برقی همچون آب (درخشان) جهید که نورش چشم آفتاب را خیره کرد.

نکته ادبی: تشبیه تیغ به آب برای القای درخشش و تیزی.

شه از قلب دانست کان شیرمرد همانست کان جنگ پیشینه کرد

پادشاه از قلب لشکر تشخیص داد که این جنگجو، همان قهرمانی است که پیش‌تر نیز با او نبرد کرده بود.

نکته ادبی: شناختِ دشمن نشان از آشنایی دیرینه میان دو طرف دارد.

شد اندیشناک از پی کار او که با اژدها دید پیگار او

شاه از سرنوشت او نگران شد، چرا که مبارزه او را با آن دشمن اژدها‌صفت دیده بود.

نکته ادبی: اندیشناک کنایه از نگرانی و دلسوزی شاهانه است.

دریغ آمدش کانچنان گردنی شکسته شود پیش اهریمنی

برای شاه دریغ بود که چنین گردن‌فراز و دلیری در برابر یک دشمن دیوصفت شکست بخورد.

نکته ادبی: گردنی کنایه از پهلوان و جنگجو است.

سوار هنرمند چابک رکاب که بر آتش انگشت زد بی حساب

آن سوارِ ماهر و چابک، کسی بود که بی‌هراس با آتش دست و پنجه نرم می‌کرد.

نکته ادبی: کنایه از بی‌باکی و مهارت فوق‌العاده در جنگ.

فرشته صفت گرد آن دیو چهر همی گشت چون گرد گیتی سپهر

آن رزمنده فرشته‌خو به دورِ دشمنِ دیوصفت می‌چرخید، همان‌طور که سپهر به دور زمین می‌گردد.

نکته ادبی: تضاد میان فرشته‌خو و دیو‌چهر برای نشان دادن تضاد ماهیتی دو مبارز.

نخستین نبردی که تدبیر کرد بر آن تیره دل بارش تیر کرد

نخستین اقدامی که برای نبرد انجام داد، باریدنِ تیر به سوی آن قلب سیاه دشمن بود.

نکته ادبی: تیرباران به عنوان تاکتیک آغازین جنگ.

چو دژخیم را نامد از تیر باک زننده شد از تیر خود خشمناک

چون آن دشمنِ ستمگر از تیرها نترسید، تیرانداز از ناکارآمدی تیرهای خود خشمگین شد.

نکته ادبی: باک نداشتن دشمن نشان از آسیب‌ناپذیری یا جسارت اوست.

یکی خشت پولاد الماس رنگ برآورد و زد بر دلاور نهنگ

سوار دلاور تیغی از جنس پولادِ الماس‌گون برآورد و بر آن دشمنِ نهنگ‌صفت کوبید.

نکته ادبی: نهنگ استعاره از دشمن بزرگ و مهیب است.

که آن خشت اگر برزدی بر هیون تمام از دگرگوشه جستی برون

اگر آن ضربه را بر فیل (هیون) می‌زد، از سمت دیگر بدن فیل بیرون می‌زد.

نکته ادبی: اغراق در شدت ضربه.

ز سختی که تن را به هم برفشرد بران خاره شد خست پولاد خرد

به دلیل سختی و مقاومتِ بدن دشمن، شمشیر پولادین شکست و خرد شد.

نکته ادبی: خاره به معنای سنگ سخت است که استعاره از مقاومت دشمن است.

دگر خشتی انداخت پولاد تر بر آن کشتنی هم نشد کارگر

بار دوم نیز شمشیر دیگری بر او زد، اما باز هم بر آن دشمنِ سرسخت کارگر نیفتاد.

نکته ادبی: کشتنی کنایه از دشمنی که گویی مرگ ندارد.

سوم همچنین خشت بر وی شکست نشاید به خشت آب را باز بست

سومین بار نیز شمشیر شکست؛ گویی نمی‌توان با سلاح معمولی، با موجودی که ماهیت غیرعادی دارد جنگید.

نکته ادبی: ایهام در 'آب' که می‌تواند به جنس سلاح یا ذاتِ سیال دشمن اشاره داشته باشد.

چو دانست کان دیو آهن سرشت نیندیشد از حربه و تیر و خشت

چون قهرمان دریافت که آن دیوصفت از هیچ سلاح و تیری نمی‌هراسد و آسیب نمی‌بیند.

نکته ادبی: آهن‌سرشت صفت موجودی است که گویی از فولاد ساخته شده و شکست‌ناپذیر است.

نهنگ جهانسوز را برکشید سوی اژدهای دمنده دوید

قهرمان، شمشیرِ جهانسوز خود را کشید و به سوی آن اژدهای خشمگین دوید.

نکته ادبی: نهنگ جهانسوز استعاره از سلاح قدرتمند قهرمان است.

زدش بر کتفگاه و بردش ز جای چنان کان ستمگر درامد ز پای

ضربه را بر کتف دشمن وارد کرد و او را از جا کند، چنان‌که آن ستمگر به زمین افتاد.

نکته ادبی: کتفگاه محل اصابت ضربه برای از پا درآوردن دشمن است.

دگر باره برخاست از زیر گرد به سختی درآویخت با هم نبرد

دشمن بار دیگر از زیر گرد و خاک بلند شد و با سختی بسیار با او درگیر شد.

نکته ادبی: انعکاس پایداری دشمن در نبرد.

ز سوزندگی راه بختش گرفت بدان آهن چفته سختش گرفت

قهرمان با استفاده از سلاحی آهنین، راه فرار و بختِ دشمن را بست و او را سخت در بند کشید.

نکته ادبی: آهن چفته ابزاری برای در بند کشیدن دشمن است.

ز زینش درآورد چون تند شیر ز تارک بیفتاد ترکش به زیر

او را همچون شیری از زین اسب به زیر کشید و کلاه‌خود از سرش بر زمین افتاد.

نکته ادبی: ترک کنایه از کلاه‌خود یا سرپوش جنگی است.

بهاری پدید آمد از زیر ترک بسی نغز و نازکتر از لاله برگ

با افتادن کلاه‌خود، زیبایی و لطافتی همچون گلِ بهاری از زیر آن نمایان شد که بسیار زیباتر از برگِ لاله بود.

نکته ادبی: اشاره به هویت زنانه جنگجو با توصیف لطافت موها و چهره.

سرش خواست کندن که نرم آمدش چو روئی چنان دید شرم آمدش

قهرمان قصد داشت سرش را از تن جدا کند، اما با دیدن آن چهره ظریف، شرمگین شد و دست نگه داشت.

نکته ادبی: تقابل میان خشم جنگی و عاطفه انسانی پس از دیدن چهره حریف.

دو گیسو کشان دید در دامنش رسن کرده گیسوش در گردنش

گیسوان بلندش را دید که به دامنش آویخته و همان گیسوان، در حکم بندی بر گردنش بودند.

نکته ادبی: تصویرسازی از گیسوان زنانه که به جای طناب عمل کرده‌اند.

چو هندوی دزدش ز گنجینه برد ز رومی ربودش به روسی سپرد

همان‌طور که دزد گوهری را می‌رباید، او را از سپاه روم ربود و به دست روسیان سپرد.

نکته ادبی: تغییر وضعیت قهرمان در میدان نبرد به مثابه کالایی ارزشمند.

چو گشت آن فرشته گرفتار دیو ز دیوان روسی برآمد غریو

هنگامی که آن فرشته‌سیرت به دستِ دیوصفتان اسیر شد، فریاد و خروش از میان سپاه روس برخاست.

نکته ادبی: تضاد دوباره میان فرشته (قهرمان زن) و دیوان (سپاه روس).

دگر ره به نخجیر کردن شتافت کز اول گرانمایه نخجیر یافت

دشمن دوباره به شکار کردن و درگیری شتافت، چرا که اولین شکارش (قهرمان زن) بسیار گران‌بها بود.

نکته ادبی: نخجیر استعاره از شکار یا اسیر گرفتن است.

از آن طیرگی شاه لشکر شکن بپیچید چون مار بر خویشتن

شاهِ لشکرشکن، از آن تیرگی و شکست، همچون ماری بر خود پیچید و خشمگین شد.

نکته ادبی: تشبیه به مار کنایه از خشم و اضطراب شدید شاه است.

بفرمود تازنده پیلی سیاه به خشم آورند اندران حبربگاه

فرمان داد تا فیلی سیاه و خشمگین را به میدان جنگ بیاورند.

نکته ادبی: پیل سیاه نمادی از قدرت مخرب و غیرقابل کنترل در جنگ.

بزد پیلبانان بانگ بر زنده پیل بر آن اهرمن راند چون رود نیل

پیلبانان با فریاد، فیل را برانگیختند و آن را همچون رود نیل به سوی دشمنِ اهریمنی راندند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت فیل به رود نیل برای نشان دادن عظمت و تلاطم حرکت او.

بسی حربه ها زد بران پیل پای بسی نیز قاروره جان گزای

سواران سلاح‌های بسیاری بر پای فیل زدند و ظرف‌های آتشین و مرگبار به سمت او پرتاب کردند.

نکته ادبی: قاروره ظرفی است که در آن مواد آتش‌زا یا سم می‌ریختند.

نه قاروره بر کوه شد کارگر نمی کرد حربه ز دریا گذر

اما نه ظرف‌های آتشین و نه سلاح‌های دیگر، بر آن فیلِ کوه‌پیکر کارگر نیفتاد.

نکته ادبی: مقاومت فیل در برابر سلاح‌های متنوع شاه.

چو دید اژدها پیل سرمست را گشاد اندر آن خیرگی دست را

وقتی آن دشمن اژدها‌صفت فیل سرمست را دید، آماده نبرد با آن شد.

نکته ادبی: خیرگی به معنای جسارت و خیره‌سری در نبرد است.

بدانست کان پیل جنگ آزمای به خرطوم سختش درآرد ز پای

دشمن می‌دانست که فیل جنگ‌آزموده، او را با خرطومش از پا درخواهد آورد.

نکته ادبی: درک استراتژیک دشمن از قدرت فیل.

چنان سخت بگرفت خرطوم او که زندان او شد بر و بوم او

با چنان شدتی خرطوم فیل را گرفت که گویی تمام وجود فیل در دستان او زندانی شد.

نکته ادبی: توصیف قدرت بدنی فوق‌العاده دشمن.

خروشید و خرطومش از جای کند بیفتاد چون کوه پیل بلند

فیل خروشید و دشمن خرطومش را از جا کند، و آن فیل بلندبالا همچون کوهی به زمین افتاد.

نکته ادبی: سقوط فیل نماد شکست قدرت فیزیکی بزرگ در برابر نیروی ماورایی دشمن.

شه از هول آن بازی سهمناک بترسید کافتد سپه در هلاک

شاه از دیدن این واقعه هولناک، ترسید که تمام سپاهش به هلاکت بیفتند.

نکته ادبی: سهمناک توصیف ترس و وحشت از صحنه نبرد است.

در آن خشمناکی به فرزانه گفت که دولت ز من روی خواهد نفهت

در آن حال خشم، به مشاورِ خردمندش گفت که گویا اقبال و بخت از من روی برگردانده است.

نکته ادبی: نفهت به معنای پنهان شدن و روی برگرداندن بخت است.

مرا نیز دریافت ادبار بخت وگرنه چرا جستم این کار سخت

مرا نیز دوران بدبختی فرا رسیده، وگرنه چرا به این کارِ بسیار سخت و دشوار تن دادم؟

نکته ادبی: ادبار بخت کنایه از بدشانسی و پایان دوران کامیابی شاه است.

بد آسمانی چو آید فراز سرنازنینان بپیچد ز ناز

هنگامی که دست تقدیر (آسمان) بر انسان سخت بگیرد، حتی سرِ مغرورِ بزرگان نیز ناچار به خم شدن می‌شود.

نکته ادبی: آسمان استعاره از روزگار و تقدیر است.

تک و تاب شاهان بود اندکی تب شیر در سال باشد یکی

دشواری‌ها و درگیری‌های بزرگ برای پادشاهان اندک است، درست مانند اینکه شیر هم ممکن است در سال تنها یک بار بیمار شود.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن نادریِ رویدادهای سرنوشت‌ساز.

مرا نیست آسایش از تاختن بخواهم درین عمر پرداختن

من از این جنگ‌های مداوم و تاخت‌وتازها دیگر آرامشی ندارم و می‌خواهم در این فرصت عمر، فکری برای پایان دادن به این وضعیت کنم.

نکته ادبی: اشاره به خستگی پادشاه از جنگ‌های بی‌پایان.

دلش داد فرزانه کای شهریار شکیبائی آور درین کارزار

شخص فرزانه به پادشاه گفت: ای پادشاه، در این میدان نبرد باید صبر و شکیبایی پیشه کنی.

نکته ادبی: شروع دیالوگ پندآموز پیر فرزانه.

همانا که پیروزی آری بدست چو تدبیر داری و شمشیر هست

قطعاً پیروزی را به دست خواهی آورد، زیرا تو هم از تدبیر برخوردار هستی و هم سلاح کافی در اختیار داری.

نکته ادبی: ترکیب عقل و قدرت نظامی به عنوان کلید پیروزی.

اگر چاره در سنگ خارا شود به تدبیر و تیغ آشکارا شود

اگر راهِ حلِ این مشکل مانندِ نفوذ در سنگِ سخت باشد، با استفاده از تدبیر و تیغ، قطعاً گشوده خواهد شد.

نکته ادبی: سنگ خارا کنایه از سختیِ نفوذناپذیریِ دشمن.

چو یاری کند با تو بخت بلند چنین فتنه را صد درآری به بند

اگر بخت و اقبال بلند با تو همراهی کند، چنین فتنه و آشوبی را با صد روش به بند می‌کشی و مهار می‌کنی.

نکته ادبی: تاکید بر نقش بخت و اقبال در کنار تدبیر.

اگر چه یکی موی از اندام شاه به من بر گرامیتر از صد سپاه

اگرچه یک تار موی تو برای من از صد لشکر ارزشمندتر و گرامی‌تر است.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن ارزش جانِ پادشاه.

ولیکن در اختر چنانست راز که چون شاه عالم شود رزمساز

اما رازِ ستارگان (طالع) چنین است که وقتی پادشاه تصمیم به جنگ می‌گیرد، نتیجه این‌گونه رقم می‌خورد.

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی و تاثیر آن بر سرنوشت جنگ.

به اقبال شاه و به نیروی بخت درآید به خاک این تنومند سخت

با اقبالِ پادشاه و نیروی بخت و اقبال، این حریفِ تنومند و سخت‌جان به خاک می‌افتد.

نکته ادبی: تلفیق قدرت ماورایی (اقبال) با قدرت زمینی.

جز آن نیست کاین پیکر سخت چرم ندارد پی سست و اندام نرم

دلیل شکستش این است که این پیکرِ سفت و چرمی، نه پایی سست دارد و نه اندامی نرم که به راحتی آسیب ببیند.

نکته ادبی: توصیف ویژگی‌های فیزیکیِ غیرعادی دشمن.

یکی تن شد ار زانکه روئین تنست توان کندن از جایش ار زاهنست

اگرچه این حریفِ روئین‌تن (شکست‌ناپذیر) است، اما باز هم می‌توان او را از جایگاهش تکان داد حتی اگر از آهن باشد.

نکته ادبی: اشاره به روئین‌تنی (اسطوره‌ای).

نباید بر او زخم راندن به تیغ کز آهن نگردد پراکنده میغ

نباید با شمشیر به او ضربه زد، زیرا با ضربات شمشیر، این توده‌ی سخت (مانند ابر که با شمشیر پراکنده نمی‌شود) از بین نمی‌رود.

نکته ادبی: تمثیل بیهوده بودنِ شمشیر برای حریفِ سخت‌جان.

سرش را مگر در کمند آوری به خم کمندش به بند آوری

باید سرش را در کمند بیندازی تا با پیچ و خمِ طناب، او را گرفتار کنی.

نکته ادبی: ارائه راهکار عملی (کمند).

گرش می نشاید به شمشیر کشت که دارد پی سخت و چرم درشت

اگر کشتن او با شمشیر ممکن نیست، به خاطر بدنِ سخت و پوستِ ضخیم اوست.

نکته ادبی: توجیه دلیل ناکارآمدی شمشیر.

چو در زیر زنجیرش آری اسیر برو خواه شمشیر زن خواه تیر

اما وقتی او را با زنجیر اسیر کردی، آنگاه هر چه می‌خواهی با شمشیر یا تیر به او ضربه بزن.

نکته ادبی: تغییر استراتژی از جنگ مستقیم به اسیرگیری.

شه از مژدهٔ مرد اختر شناس خدا را پذیرفت بر خود سپاس

پادشاه پس از شنیدنِ مژده‌ی فردِ اخترشناس، شکرِ خداوند را به جای آورد.

نکته ادبی: پذیرش مشورت و اعتقاد به خدایاری.

چو پیروزی خویش دید از خدای بدان خنگ ختلی درآورد پای

وقتی پیروزی خود را از جانب خدا دید، اسبِ تندرو (خنگِ ختلی) خود را به میدان رزم راند.

نکته ادبی: خنگ ختلی نام اسب‌های اصیل و تندرو در متون حماسی.

که او را شه چینیان داده بود ز سبز آخور چینیان زاده بود

اسبی که شاهِ چین به او هدیه داده بود و در اصطبل‌های سرسبزِ چینیان پرورش یافته بود.

نکته ادبی: توصیفِ مادیانِ ممتاز برای نشان دادن شکوه پادشاه.

کمندی و تیغی گرانمایه خواست عنان کرد سوی بداندیش راست

کمند و شمشیرِ ارزشمندی خواست و عنانِ اسب را به سمتِ دشمنِ بداندیش گرفت.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای حمله.

درآمد بدان دیو دریا شکوه چو ابری سیه کو درآید به کوه

پادشاه مانند ابری سیاه که به کوهستان می‌آید، به سمت آن دیوِ ترسناک (دشمن) یورش برد.

نکته ادبی: تشبیه حرکت پادشاه به ابر که نویدبخش رعد و طوفان است.

نجنبید بر جای خویش آن نهنگ که اقبال شاهش فرو بست چنگ

آن دشمنِ قدرتمند (نهنگ) از جای خود نجنبید، چرا که اقبالِ بلندِ پادشاه دستانش را بسته بود.

نکته ادبی: نهنگ استعاره از قدرت بی‌پایان دشمن.

کمند عدو بند را شهریار درانداخت چون چنبر روزگار

پادشاه کمندِ مخصوصِ دشمن‌گیرِ خود را مانندِ گردشِ روزگار به سمت او پرتاب کرد.

نکته ادبی: تشبیه کمند به گردشِ روزگار (اجتناب‌ناپذیری).

به گردن درافتاد بدخواه را زمین بوسه داد آسمان شاه را

کمند به گردن دشمن افتاد و پادشاه با این حرکت، گویی آسمان را به تعظیم واداشت.

نکته ادبی: کنایه از اقتدار و غلبه کامل.

چو بر گردن دشمن آمد کمند شتابنده شد خسرو دیو بند

همین که کمند بر گردن دشمن نشست، پادشاه که دیوبند بود، به سرعت عمل کرد.

نکته ادبی: دیوبند لقبی برای قهرمانانِ فاتح.

به خم کمندش سر اندر کشید کشان همچنان سوی لشگر کشید

با پیچ و تابِ کمند، سرش را پایین کشید و کشان‌کشان او را به سمت لشکرِ خود برد.

نکته ادبی: توصیفِ نحوه اسیر کردن.

بغلتید آن شیر نخجیر سوز چو آهو بره زیر چنگال یوز

آن دشمنِ شیرمانند که شکارچیان را می‌کشت، حالا مثل آهوبره‌ای زیر چنگال یوزپلنگ دست‌ و پا می‌زد.

نکته ادبی: تشبیه معکوس؛ تحقیرِ دشمنِ قدرتمند.

چو آن گور وحشی در آن دستبرد از افتادن و خاستن گشت خرد

آن حریفِ وحشی در آن درگیری، از شدتِ ضربات و افتادن و برخاستن، درمانده و خوار شد.

نکته ادبی: توصیفِ فروپاشیِ قدرت دشمن.

ز لشگرگه شاه فیروزمند غریوی برآمد به چرخ بلند

از لشگرگاهِ پادشاهِ پیروز، فریادِ شادی به آسمان بلند شد.

نکته ادبی: انعکاس شادیِ عمومی.

تبیره چنان شد در آن خرمی که آمد به رقص آسمان بر زمی

در آن شادی، صدای طبل (تبیره) چنان بود که گویی آسمان نیز بر زمین به رقص درآمد.

نکته ادبی: مبالغه در نشان دادن شکوهِ جشن.

چو شه دید کان پیکر دیو رنگ به اقبال طالع درآمد به چنگ

وقتی پادشاه دید که آن پیکرِ دیوآسا، به لطفِ بختِ بلندش به بند افتاده است.

نکته ادبی: تایید دوباره نقش اقبال.

نشاندش به روز دگر دشمنان سپردش به زندان اهریمنان

روز بعد او را نزد دشمنان نشاند و سپس به دست زندان‌بانانِ اهریمن‌خو سپردش.

نکته ادبی: اهریمنان استعاره از زندان‌بانان سخت‌گیر.

دل روسیان از چنان زور دست بر آن دشمن دشمن افکن شکست

دلِ لشکریانِ روس از دیدنِ چنین قدرت‌نمایی، نسبت به آن دشمنِ دشمن‌کش، شکسته و ناامید شد.

نکته ادبی: شکست روحی دشمن.

شه روس شد چون گدازنده موم به شادی درآمد شهنشاه روم

پادشاهِ روس در برابر این شکست مانند موم ذوب شد و پادشاهِ روم (پادشاه پیروز) غرق در شادی شد.

نکته ادبی: تشبیه شکست به ذوب شدنِ موم.

تماشای رامشگران ساز کرد در خرمی بر جهان باز کرد

بساطِ نوازندگان و شادی‌بخش‌ها را مهیا کرد و درِ شادی را به روی جهانیان گشود.

نکته ادبی: آغاز بزم.

نیوشنده شد نالهٔ چنگ را به کف برنهاد آب گلرنگ را

پادشاه به صدای چنگ گوش سپرد و جامی از شرابِ سرخ‌گون (گلرنگ) را به دست گرفت.

نکته ادبی: گلرنگ صفت برای می.

ز پیروزی بخت می کرد یاد نبید گوارنده می خورد شاد

از پیروزیِ بخت خود یاد می‌کرد و با شادی شرابِ گوارا می‌نوشید.

نکته ادبی: نبید به معنای شراب.

چو شب قفل پیروزه برزد به گنج ترازوی کافور شد مشک سنج

وقتی شب فرا رسید و آسمان (پیروزه) تاریک شد، مهتاب بر زمین تابید و تاریکی را روشن کرد.

نکته ادبی: توصیف استعاری شب (قفل پیروزه) و نور ماه (کافور) که سیاهی (مشک) را می‌سنجد.

همان مشگبو باده می خورد شاه همان پرده می داشت مطرب نگاه

پادشاه همچنان شرابِ خوش‌بو می‌نوشید و مطربان همچنان با دقتِ تمام به اجرای موسیقی مشغول بودند.

نکته ادبی: فضای پایدارِ جشن.

گهی سفته لعلی به پیمانه خورد گهی گوش بر لعل ناسفته کرد

گاهی شرابِ سرخ و ناب می‌نوشید و گاهی گوش به موسیقیِ (لعل ناسفته) نوازندگان می‌سپرد.

نکته ادبی: لعل ناسفته کنایه از هنرِ نایاب یا نغمه‌های بدیع.

بهر می که می خورد می ریخت رنج به خواهنده می داد دیبا و گنج

برای هر جرعه شرابی که می‌نوشید، پادشاه به نیازمندان هدایا و ثروت می‌بخشید تا رنجِ دنیا را تسکین دهد.

نکته ادبی: نمایشِ بخشندگیِ شاه در اوج قدرت.

درآمد به افسانهای دراز ز هر سرگذشتی پژوهنده باز

گفت‌وگو به سمت داستان‌های طولانی و افسانه‌ها رفت و از هر سرگذشتی سخن به میان آمد.

نکته ادبی: تغییر فضای جشن به سمتِ قصه‌گویی.

ازان تیغزن مرد چابک سوار سخن راند با انجمن شهریار

پادشاه با انجمنِ بزرگان درباره آن جنگجویِ چابک‌سوار (دشمن) سخن گفت.

نکته ادبی: اشاره به بازگشتِ فکرِ شاه به دشمن.

که امروزش این بیوفا هم نبرد ندانم که خون ریخت یا بند کرد

که امروز سرنوشتِ این حریفِ بی‌وفا چه شد؟ نمی‌دانم کشته شد یا به بند افتاد.

نکته ادبی: تأمل پادشاه بر سرنوشتِ دشمن.

اگر ماند در بند آن رهزنان برون آوریمش به زخم سنان

اگر در بندِ آن راهزنان (دشمنان) مانده باشد، با نیزه او را بیرون می‌آوریم.

نکته ادبی: اصرار بر سرنوشت دشمن.

وگر رفت از آن رفته در نگذریم چنان به که بر یاد او می خوریم

و اگر کشته شده که دیگر کاری نمی‌شود کرد، پس بهتر است به یاد او شراب بنوشیم.

نکته ادبی: رویکردِ تقدیرگرایانه به مرگ.

چو شد مغزش از خوردن باده گرم به زندانیان بر دلش گشت نرم

وقتی مغزِ پادشاه از نوشیدنِ شراب گرم شد، دلش نسبت به زندانیان نرم شد.

نکته ادبی: تأثیر شراب بر تلطیفِ خویِ خشمگینِ شاه.

بفرمود کان بندی بی زبان بیاید به رامشگه مرزبان

فرمان داد که آن زندانیِ لال و ساکت را به مجلسِ بزمِ پادشاه بیاورند.

نکته ادبی: تغییر تصمیم شاه.

به فرمان شاه آن گرفتار بند به رامشگه آمد چو کوه بلند

به فرمانِ شاه، آن گرفتارِ بند، به بزمگاه آمد، در حالی که چون کوهی بلند و باصلابت بود.

نکته ادبی: تشبیه زندانی به کوه برای نشان دادن ابهتِ او حتی در اسارت.

همه تن شکسته ز نیروی شاه فرو پژمریده دران بزمگاه

او که تمام بدنش از نیرویِ ضرباتِ شاه شکسته بود، در آن بزمگاه پژمرده و بی‌رمق به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تضاد میانِ ابهتِ دشمن و وضعیت کنونی‌اش.

به زاری بنالید از آن خستگی شفیعی نه بیش از زبان بستگی

آن مرد که به دلیل در بند بودن، زبانی برای گفتن نداشت، با ناله‌هایی جانسوز از وضعیت ناگوار و محدودیت‌های خود شکایت می‌کرد.

نکته ادبی: شفیعی در اینجا به معنای واسطه یا کسی است که برای آزادی او میانجی‌گری کند.

چو مرد زبان بسته نالید زار ببخشود بر وی دل شهریار

وقتی آن مردِ خاموش، با دلی پردرد ناله کرد، پادشاه دلش به رحم آمد و بر او بخشایش نمود.

نکته ادبی: مرد زبان‌بسته کنایه از کسی است که توان سخن گفتن ندارد یا در بند است.

ازان زور دیده تن زورمند بفرمود تا برگرفتند بند

پادشاه که قدرتِ وجودِ آن مرد را دیده بود، دستور داد تا بند و زنجیر را از دست و پای او باز کنند.

نکته ادبی: زور دیده به معنای کسی است که توانمندی جسمانی‌اش توسط پادشاه مشاهده شده است.

رها کردش آن شاه آزاد مرد بر آزاد مردی زیان کس نکرد

آن شاهِ جوانمرد، او را آزاد کرد؛ چرا که از ویژگی‌هایِ انسان‌های آزاده این است که به کسی زیان نمی‌رسانند.

نکته ادبی: آزاد مرد به معنای انسان کریم و بزرگ‌منش است.

نشاندش به آزرم و دادش طعام نوازش گری کرد با او تمام

شاه او را با احترام نشاند، به او غذا داد و به بهترین شکل ممکن از او پذیرایی و دلجویی کرد.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم، حیا و احترام است.

میی چند با گوهرش یار کرد به می گوهرش را پدیدار کرد

شاه با او نوشیدنی (می) نوشید تا ذاتِ واقعی و رازِ نهفته در وجودش آشکار شود.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای ذات و حقیقتِ وجودی فرد است.

چو مستی درامد بران شوربخت بغلطید چون سایه در پای تخت

وقتی مستی بر آن مردِ شوربخت چیره شد، او مانند سایه‌ای در پای تخت پادشاه افتاد.

نکته ادبی: شوربخت توصیفی برای کسی است که بخت و اقبال مساعدی نداشته است.

ز توسن دلی گرچه با کس نساخت نوازندهٔ خویشتن را شناخت

اگرچه او پیش از این، با سرکشی و تندی با کسی کنار نمی‌آمد، اما در آن حال دانست که پادشاه نوازنده‌ی او بوده است.

نکته ادبی: توسن در اصل به اسب سرکش گفته می‌شود که اینجا کنایه از تندی و سرکشی است.

از آنجا سراسیمه بیرون دوید چنان شد که کس گرد او را ندید

او از آن مکان با شتاب و سراسیمه بیرون دوید، به گونه‌ای که دیگر هیچ‌کس نشانی از او ندید.

نکته ادبی: سراسیمه بیانگر حالتی از گیجی یا عجله مفرط است.

شگفتی فرو ماند خسرو دران نشان سخن باز جست از سران

پادشاه از این ماجرا در حیرت ماند و از اطرافیان و بزرگان خواست تا درباره‌ی سرنوشتِ آن مرد پرس‌وجو کنند.

نکته ادبی: سران جمع سر به معنای بزرگان و مقامات کشوری است.

که این بندی از باده چون شاد گشت چرا شد ز ما دور کازاد گشت

پادشاه پرسید که چرا این فردِ زندانی با نوشیدنِ می خوشحال شد و به چه دلیل پس از اینکه آزاد گشت، از پیش ما رفت؟

نکته ادبی: بندی در اینجا به معنای زندانی است.

بزرگان دولت در آن جستجوی فتادند ازان کار در گفتگوی

بزرگانِ دربار نیز در پی یافتنِ حقیقت به گفتگو و کنجکاوی در این باره پرداختند.

نکته ادبی: گفتگوی در اینجا به معنای بحث و تبادل نظر است.

یکی گفت صحرائیست این شگفت چو بندش گرفتند صحرا گرفت

یکی از بزرگان گفت که او فردی بیابان‌گرد و وحشی است، همین که زنجیرش باز شد، دوباره به سوی بیابان گریخت.

نکته ادبی: صحرا گرفتن کنایه از به بیابان زدن و گریختن به فضای آزاد است.

دگر گفت چون می در او کرد کار سوی خانهٔ خویش بربست بار

دیگری گفت چون شراب در او اثر کرد، او به یاد خانه و کاشانه‌ی خود افتاد و عزمِ رفتن کرد.

نکته ادبی: بار بستن کنایه از آماده شدن برای سفر و رفتن است.

شه از هر چه رفت آشکار و نهفت سخن گوش می کرد و چیزی نگفت

پادشاه تمامی این سخنان را که آشکار و پنهان گفته می‌شد، می‌شنید اما سکوت کرد.

نکته ادبی: آشکار و نهفت اشاره به تضاد در پنهان و پیدا بودن وقایع دارد.

در آن مانده کاین پردهٔ نیلگون چه شب بازی از پرده آرد برون

پادشاه در این فکر بود که این آسمانِ نیلگون، چه بازی‌های عجیبی را از پشتِ پرده‌ی غیب بیرون می‌آورد.

نکته ادبی: پردهٔ نیلگون استعاره از آسمان و کنایه از گردش روزگار و تقدیر است.

چو لختی گذشت آمد آن پیل مست کمرگاه زیبا عروسی به دست

پس از مدتی که گذشت، همان مردِ مست (که حالا در پیلی مست نمایان شد) در حالی که عروسی بسیار زیبا به همراه داشت، بازگشت.

نکته ادبی: پیل مست کنایه از قدرتمندی و بزرگی فرد است.

به آزرم در پیش خسرو نهاد به رسم پرستش زمین بوسه داد

آن مرد، زن را با احترام در برابر پادشاه قرار داد و طبق رسمِ ادب، زمین را بوسید.

نکته ادبی: پرستش در ادبیات کلاسیک به معنای خدمتگزاری و احترام است.

چو آورد ازینگونه صیدی ز راه دگر باره بیرون شد از بزمگاه

هنگامی که این صیدِ ارزشمند را از راه رسیدن به ارمغان آورد، بار دیگر از مجلسِ بزمِ پادشاه خارج شد.

نکته ادبی: صید در اینجا استعاره از آن زن زیباست که به چنگ آمده.

عجب ماند خسرو که آن کار دید نه در مار در مهرهٔ مار دید

پادشاه از دیدن این ماجرا شگفت‌زده شد؛ چرا که نه در مار (شخصِ مرد) و نه در مهره‌ی مار (که شاید نماد قدرتِ او بوده) چنین چیزی ندیده بود.

نکته ادبی: مار و مهره‌ی مار کنایه از ظاهرِ کار و باطنِ آن است.

ز شرم شه آن لعبت نازنین چو لعبت به سر درکشید آستین

آن بانوی زیبا از شرمِ حضورِ پادشاه، مانند عروسکی که آستینش را بر سر می‌کشد، نقاب بر چهره گرفت.

نکته ادبی: لعبت به معنای عروسک و کنایه از زنی بسیار زیباست.

چو شه دید در خرگه آن ماه را ز مردم تهی کرد خرگاه را

وقتی پادشاه آن ماهِ تابان را در خیمه دید، دستور داد تا خیمه را از جمعیت خالی کنند.

نکته ادبی: خرگاه به معنای خیمه و جایگاه ویژه پادشاه است.

در آن ترک خرگاهی آورد دست شکنج نقابش ز رخ برشکست

پادشاه به آن زنِ ترک‌نژاد نزدیک شد و نقاب را از چهره‌اش برداشت.

نکته ادبی: ترک در ادبیات کلاسیک صفتی برای زیبایی و چشمان بادامی است.

چو دید آفتی دید از اندیشه دور نه آفت یکی آفتابی ز نور

چون به چهره‌اش نگریست، آفتابی دید که از حدِ تصورِ اندیشه فراتر بود؛ نه تنها یک آفتاب، بلکه نوری خیره‌کننده بود.

نکته ادبی: آفتاب استعاره از زیبایی درخشان است.

پری پیکری شوخ و مست آمده پریوار در شب به دست آمده

زنی پری‌چهره، شوخ و مست که در دلِ شب، گویی همچون پری به دست آمده بود.

نکته ادبی: پریوار یعنی مانند پری، اشاره به زیبایی فراطبیعی.

بهشتی رخی دوزخش تافته ز مالک به رضوان گذر یافته

چهره‌ای بهشتی داشت که در عین حال آتشِ دوزخ را نیز در دل شعله‌ور می‌کرد و از دوزخ به بهشت (رضوان) گذر کرده بود.

نکته ادبی: مالک و رضوان اشاره به نگهبانان دوزخ و بهشت است.

چو سروی به سرسبزی آراسته وزو سرخ گل عاریت خواسته

مانند سروی قد بلند و سرسبز بود که سرخی گل‌ها را به عاریت گرفته و بر چهره داشت.

نکته ادبی: سرو نمادِ قد و قامت بلند است.

به هر ناوک غمزه کانداختی شکاری ز روحانیان ساختی

هر تیرِ نگاهی که از چشمِ (غمزه) خود رها می‌کرد، شکارش را از میانِ روحانیان و بزرگان برمی‌گزید.

نکته ادبی: ناوک غمزه استعاره از تیرِ نگاهِ دلفریب است.

لبی و چه لب شور بازارها درو قند و شکر به خروارها

لبانی داشت که ده‌ها بازار را پر از شور و غوغا می‌کرد، لبانی که سرشار از قند و شکر (شیرینی) بود.

نکته ادبی: شور بازار کنایه از ایجاد غوغا و دلربایی در جمع است.

سمن را تماشا در آغوش او تماشاگه گل بناگوش او

گلِ یاسمن در آغوش او تماشایی بود و بناگوشش محلی برای تماشای گل‌ها شده بود.

نکته ادبی: سمن استعاره از سفیدی و نرمی پوست است.

چو خسرو در آن روی چون ماه دید صنم خانه ای در نظر گاه دید

هنگامی که پادشاه آن صورتِ ماه مانند را دید، گویی بت‌خانه‌ای در برابر چشمانش ظاهر شد.

نکته ادبی: صنم‌خانه کنایه از محلی پر از زیبایی‌های خیره‌کننده.

شکاری کنیزی شکر خنده یافت که خود را به آزادیش بنده یافت

او کنیزکی با خنده‌های شیرین بود که با آزادیش، خود را بنده و اسیرِ پادشاه یافت.

نکته ادبی: شکر خنده اشاره به لبخندِ شیرین و دلربا دارد.

کنیزی که صاحب غلامش بود ببین تا چه دلها به دامش بود

کنیزی که صاحب‌غلامش (اربابش) بود؛ ببین که چه دل‌هایی را به دامِ عشق خود گرفتار کرده بود.

نکته ادبی: صاحب غلام در اینجا اشاره به جایگاه و نفوذ او دارد.

بدانست کان ترک چینی حصار ز خاقان چین شد بر او یادگار

پادشاه دانست که آن ترکِ زیبارویِ چینی، یادگاری از خاقانِ چین است.

نکته ادبی: ترکِ چینی اشاره به خاستگاه نژادی و زیبایی اوست.

ز مردانگیها کز او دیده بود به میدان رزمش پسندیده بود

پادشاه مردانگی‌هایی که از آن مرد (همراهِ زن) دیده بود را به یاد آورد و متوجه شد چرا او را در میدانِ رزم پسندیده است.

نکته ادبی: میدان رزم کنایه از آزمون‌های دشوارِ زندگی است.

عجب ماند کز پرده بیرون فتاد عجب تر که بازش به کف چون فتاد

پادشاه شگفت‌زده بود که او چگونه از پرده‌ی غیب بیرون افتاد و عجیب‌تر اینکه چگونه چنین گوهری دوباره به دست او رسید.

نکته ادبی: پرده بیرون افتادن کنایه از آشکار شدن راز یا موقعیت است.

بپرسید کاحوال خود بازگوی دلم را بدین داستان باز جوی

پادشاه از او پرسید که داستانِ خود را بازگو کن و دلم را با این حکایت آرام کن.

نکته ادبی: باز جستن در اینجا به معنایِ پرسش و طلبِ حقیقت است.

پرستندهٔ خوب صاحب نواز پرستش کنان برد شه را نماز

آن کنیزِ زیبا و باادب، در برابرِ پادشاه نماز (ادای احترام) برد و او را ستود.

نکته ادبی: پرستش در اینجا به معنای تعظیم و ستایش است.

دعا کرد بر تاجدار جهان که تاجت مبادا ز گیتی نهان

او برای پادشاهِ تاجدار دعا کرد که تاج و قدرتت هرگز از این جهان پنهان و نابود نشود.

نکته ادبی: تاجدار استعاره از پادشاه است.

توئی آن جهانگیر کشور گشای که از داد و دین آفریدت خدای

او گفت تو همان جهان‌گشایی هستی که خداوند تو را برای عدالت و دینداری آفریده است.

نکته ادبی: کشورگشای صفتی برای شاهان مقتدر.

شکوهت ز روز آشکارا ترست ز دولت دلت با مدارا ترست

شکوهِ تو از روز روشن‌تر است و دلت از دولت و ثروت، با بخشش و مدارا همراه است.

نکته ادبی: مدارا در اینجا به معنای مهربانی و ملایمت است.

رهائی به تو روز امید را فروغ از تو تابنده خورشید را

امیدِ مردم به تو وابسته است و درخششِ خورشید نیز از فروغِ وجودِ توست.

نکته ادبی: فروغ به معنای نور و روشنایی است.

دگر پادشاهان لشگر شکن یکی تاجور شد یکی تیغزن

دیگر پادشاهان تنها یا لشکرکش بودند یا اهلِ شمشیر، اما تو در همه چیز کاملی.

نکته ادبی: تاجور و تیغ‌زن دو خصلتِ متفاوتِ شاهان.

تو آن آفتابی در این روزگار که هم تیغ گیری و هم تاجدار

تو آن خورشیدی در این روزگار که هم اهلِ جنگ و شمشیر هستی و هم پادشاهِ باوقار.

نکته ادبی: آفتاب استعاره از بزرگی و مرجعیت است.

چو در بزم باشی جهان خسروی چو رزم آزمائی جهان پهلوی

در مجلسِ بزم، تو خسروِ جهانی و در میدانِ رزم، پهلوانی بی‌همتا هستی.

نکته ادبی: پهلوی منسوب به پهلوان و نیرومند.

ندارد چو من خاکی آن دسترس که با آب حیوان برارد نفس

کسی مثل منِ خاکی، آن‌قدر بزرگ نیست که لیاقتِ هم‌نشینی با تو (که آبِ حیاتی) را داشته باشد.

نکته ادبی: آب حیوان استعاره از پادشاه به عنوان منبع حیات و برکت.

که را زهره کاینجا کند ناله نرم که گر زهره باشد گدازد ز شرم

چه کسی جرئت دارد اینجا ناله کند؟ اگر زهره (سیاره‌ی نمادِ موسیقی) هم باشد، از شرمِ حضورِ تو آب می‌شود.

نکته ادبی: زهره در ادبیات نماد موسیقی و زیبایی است.

سفالی که ماراست ناسفتنیست چو گوئی بگو اندکی گفتنیست

من همچون سفالی هستم که نباید به آن دست زد؛ اگر می‌خواهی سخنی بگویم، تنها اندکی قابل گفتن است.

نکته ادبی: ناسفتنی کنایه از گوهری که نباید خدشه دار شود.

من آن سفته گوشم که خاقان چین ز ناسفتگان کرده بودم گزین

من آن مرواریدِ گوش‌سفته‌ای هستم که خاقانِ چین مرا از میانِ دیگران انتخاب کرده بود.

نکته ادبی: سفته گوش کنایه از کسی است که گوشش برای گوشواره سوراخ شده، نشانه‌ای از ارزشمندی.

به درگاه شاهم فرستاد و گفت که درهاست این درج را در نهفت

او مرا نزدِ پادشاه فرستاد و گفت که در این صدف (وجودِ من)، رازهای پنهانی نهفته است.

نکته ادبی: درج به معنای جعبه جواهر و استعاره از وجودِ آن زن است.

مگر کان سخن را گران دید شاه که کرد از سر خشم بر من نگاه

آیا شاه سخنم را سنگین و گران‌بها دانست که از روی خشم به من نگاه کرد؟

نکته ادبی: گران‌دیدن کنایه از نپسندیدن و سنگین پنداشتن است.

مرا از پس پرده خاموش کرد به یکباره یادم فراموش کرد

پادشاه مرا از سخن گفتن بازداشت و گویی مرا به فراموشی سپرد.

نکته ادبی: از پسِ پرده خاموش کردن استعاره از انزوا و سکوت اجباری است.

من از دوری شه به تنگ آمدم ز تنگ آمدن سوی جنگ آمدم

از دوری شاه دلتنگ شدم و این دلتنگی مرا به سوی میدان جنگ کشاند.

نکته ادبی: تنگ آمدن کنایه از بی‌تابی و ناتوانی در تحمل شرایط است.

نمودم به آوردگاه نخست به اقبال شه آن هنرهای چست

در نخستین نبرد، به یمنِ بختِ بلند شاه، هنرهای رزمی خود را نشان دادم.

نکته ادبی: هنرهای چست به معنای مهارت‌های سریع و چالاکانه است.

دویم ره که بانگی بر ادهم زدم یکی لشگر از روس برهم زدم

در نوبت دوم، چون بر اسبم فریاد زدم، لشگری از روس‌ها را در هم شکستم.

نکته ادبی: ادهم به معنای اسب سیاه است.

سوم روز چون بخت یاری نکرد گرفتار دشمن شدم در نبرد

اما در روز سوم، چون بخت یاری نکرد، در میدان نبرد اسیر دشمن شدم.

نکته ادبی: بخت یاری نکردن کنایه از بدشانسی است.

نه دشمن نهنگی به کین تاخته ز خشم خدا صورتی ساخته

دشمن من مرد نبود، بلکه موجودی ستمگر شبیه نهنگ بود که از خشم خدا پدید آمده بود.

نکته ادبی: تشبیه دشمن به نهنگ برای بیان قدرت و بی‌رحمی اوست.

نکشت آن نهنگ ستمگر مرا ببرد آنچنان سوی لشگر مرا

آن موجود ستمگر مرا نکشت، بلکه اسیر کرد و به سوی لشگرگاهش برد.

نکته ادبی: سیاق جمله نشان‌دهنده حفظ جان قهرمان برای اسارت است.

سپردم بروسان بیدادگر که این گنج را بسته دارید سر

مرا به روس‌های ستمگر سپرد و گفت که این گنج (من) را در بند نگه دارید.

نکته ادبی: استعاره از گنج برای اشاره به ارزش و اهمیت شخصیت زن.

دگر ره سوی جنگ پرواز کرد به پیل افکنی جنگ را ساز کرد

دوباره آن دشمن به جنگ برخاست و خود را برای شکارِ فیل آماده کرد.

نکته ادبی: پیل‌افکنی استعاره از جنگاوران بزرگ یا نبردهای سنگین است.

چو اقبال شاهنشه پیلتن چو پیلی فکندش بر آن انجمن

اما اقبال شاهِ بزرگ و قدرتمند، همچون فیلی بر آن لشگر تاخت و آن‌ها را شکست داد.

نکته ادبی: پیل‌تن وصفی برای شاه به معنای زورمند و بزرگ‌جثه است.

ز پیروزی شه در آوردگاه سرم بر فلک شد ز نیروی شاه

به خاطر پیروزی شاه در میدان جنگ، از خوشحالی به خود بالیدم و احساس افتخار کردم.

نکته ادبی: سرم بر فلک شد کنایه از غلبه غرور و شادی است.

چو دیدم که دام تو دد می کشد کمندت بلا را به خود می کشد

وقتی دیدم که دامِ تو دشمن را از بین می‌برد و کمندت گرفتاری‌ها را به دنبال می‌کشد.

نکته ادبی: دد به معنای حیوان وحشی و استعاره از دشمن است.

به نوعی ز پیچش نگشتم رها که ناکشته دیدم هنوز اژدها

به گونه‌ای در سختی گرفتار بودم که هنوز اژدها (دشمن) را نکشته بودم.

نکته ادبی: اژدها استعاره از دشمن بزرگ و مخوف است.

به نوعی دلم گشت پیروزمند کزان گونه دیوی درامد به بند

اما چنان پیروزمند شدم که دشمنی بدین بزرگی را به بند کشیدم.

نکته ادبی: دیو استعاره از دشمن قدرتمند است.

همه روس را دل پر از درد شد گل سرخشان خیری زرد شد

همه روس‌ها از شکست اندوهگین شدند و چهره‌شان از سرخی به زردی گرایید.

نکته ادبی: خیری زرد کنایه از ترس و رنگ پریدگی است.

چو غول شب آیین بد ساز کرد به ره بردن مردم آغاز کرد

سپس دیوی شبیه غولِ شب ظاهر شد و مردم را ربود.

نکته ادبی: غول شب استعاره از موجودی مخوف یا اتفاقی ترسناک است.

رسن بسته چون غول بر دست و پای مرا در یکی خانه کردند جای

آن غول مرا با طناب بست و در خانه‌ای زندانی کرد.

نکته ادبی: رسن بسته کنایه از اسارت کامل است.

به من بر شده لشگری دیدبان همه خارج آهنگ و ناخوش زبان

لشگری از نگهبانان عجیب و غریب و بدزبان مرا دیده‌بانی می‌کردند.

نکته ادبی: خارج آهنگ به معنای ناموزون و عجیب است.

چو از شب یکی نیمه کمتر گذشت به گوش آمدم های و هوئی ز دشت

نیمه شب گذشت و ناگهان صدای هیاهو و فریادی از دشت شنیدم.

نکته ادبی: های و هوی کنایه از آشوب و سر و صداست.

بر آمد یکی ابر ظلمات رنگ بران سنگساران ببارید سنگ

ابری تیره پدیدار شد و بر آن نگهبانان سنگ بارید.

نکته ادبی: سنگساران کنایه از بارش شدید سنگ است.

رقیبان که شب پاس می داشتند ز بیمش همه جای بگذاشتند

نگهبانانی که شب‌زنده‌داری می‌کردند، از ترس فرار کردند.

نکته ادبی: پاس داشتن به معنای نگهبانی دادن است.

بجز سرندیدم که از کله کند همی کند و بر دیگری می فکند

فقط موجودی را دیدم که سر از بدن‌ها جدا می‌کرد و بر دیگری می‌انداخت.

نکته ادبی: سر کندن کنایه از کشتن با شدت و خشونت است.

زبس کلهٔ سر که برکنده بود یکی کوه از آن کله آکنده بود

آن‌قدر سر جدا کرده بود که تپه‌ای از سرهای بریده ایجاد شده بود.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدت کشتار.

درآمد چو مرغم ز جا برگرفت همه بندم از دست و پا برگرفت

آن موجود مرا همچون پرنده برداشت و بندهای دست و پایم را باز کرد.

نکته ادبی: تشبیه به مرغ کنایه از آزادی و رهایی است.

به پایین گه تخت شاهم تخت ز پایان ماهی به ماهم رساند

از جایگاه پایین (زندان) به جایگاه والای شاه (ماه) رساند.

نکته ادبی: ماه استعاره از شاه و کمال اوست.

به زندان بدم تا به اکنون چو گنج به شادی کنون کرد خواهم سپنج

در زندان همچون گنج پنهان بودم و حالا می‌خواهم با شادی زندگی کنم.

نکته ادبی: سپنج به معنای دنیا یا زندگی گذران است.

زن آن به که زیور کشد پای او نه زان دان که زندان بود جای او

زن سزاوار آن است که زیورآلات بر پایش باشد، نه اینکه زندان جایگاه او باشد.

نکته ادبی: کنایه از ارزش و مقام والای زن.

چنانم نماید دل کامیاب که می بینم این کام دل را به خواب

آن‌قدر دل‌شادم که گویی این کامیابی را در خواب می‌بینم.

نکته ادبی: دیده به خواب کنایه از ناباوری به خاطر شدت شادی است.

پریچهره چون حال خود باز گفت ز شادی رخ شاه چون گل شکفت

آن زن زیبا وقتی داستانش را گفت، چهره شاه از شادی شکفته شد.

نکته ادبی: رخ چون گل شکفت کنایه از نهایت خوشحالی است.

ببوسید برحلقهٔ نوش او سخن گفت چون حلقه در گوش او

شاه لبان او را بوسید و با او سخنانی گفت که بر دل نشست.

نکته ادبی: حلقه نوش استعاره از لبان شیرین است.

که ای تازه گلبرگ نادیده گرد به مهر خدا پیکری در نورد

ای گلبرگ تازه و دست‌نخورده، تو را به عشق خداوند می‌پذیرم.

نکته ادبی: نا‌دیده گرد کنایه از پاکی و تازگی است.

به مهر توأم بیشتر گشت عزم که دیبای بزمی و زیبای رزم

عزمم برای مهر ورزیدن به تو بیشتر شد، چرا که تو هم در بزم و هم در رزم زیبایی.

نکته ادبی: دیبا و زیبایی کنایه از شکوه و وقار است.

به پرخاشگه جانستان دیدمت قوی دست و چابک عنان دیدمت

تو را در میدان جنگ هم جان‌ستان (جنگجو) و هم چابک‌سوار دیدم.

نکته ادبی: چابک‌عنان استعاره از مهارت در سوارکاری و کنترل اسب.

به رامشگه نیز بینم شگرف حریفی نداری درین هردو حرف

در مجلس بزم نیز تو را می‌بینم که در هر دو زمینه (رزم و بزم) بی‌همتایی.

نکته ادبی: شگرف به معنای عالی و بی‌نظیر است.

حریفت منم خیز و بنواز رود دلم تازه گردان به بانگ سرود

من حریف تو هستم، برخیز و ساز بزن تا دلم را با نوای موسیقی تازه کنی.

نکته ادبی: رود به معنای ساز زهی است.

پریچهره برداشت بنواخت چنگ کمانی خدنگی و تیری خدنگ

آن زن زیبا ساز چنگ را برداشت و نواخت.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر است که در اینجا برای توصیف صدا یا تیرگیِ کمانِ ساز به کار رفته است.

نوائی زد از نغمه های نوی نو آیین سرودی در او پهلوی

نوایی جدید و سرودی زیبا با اشعاری پهلوانی خواند.

نکته ادبی: پهلوانی به معنای حماسی و دلاورانه است.

که شاها خدیوا جهان داورا خردمند خوبا خرد یاورا

ای شاه، ای حاکم، ای داور جهان، ای خردمند خوب‌رو و یاور خرد.

نکته ادبی: خطاب‌های تعظیم و تکریم برای شاه.

سرسبزت از سرزنش دور باد دل روشنت چشمهٔ نور باد

امیدوارم همیشه سرافراز باشی و دل روشنت همیشه چشمه نور باشد.

نکته ادبی: سرسبز کنایه از سربلندی و حیات است.

جوان بخت بادی و پیروز رای توانا و دانا و کشور گشای

همیشه جوان‌بخت، پیروز، توانا، دانا و کشورگشا باشی.

نکته ادبی: جوان‌بخت کنایه از خوش‌اقبالی.

کمربسته جانت به آسودگی قبای تنت دور از آلودگی

امیدوارم جانت همواره در آسایش و وجودت پاک و به دور از آلودگی باشد.

نکته ادبی: قبا استعاره از کل وجود و کالبد است.

به هر جا که روی آری از نیک و بد پناهت خدا باد و پشتت خرد

در هر کاری که انجام می‌دهی، خداوند پناهت و خرد پشتیبانت باشد.

نکته ادبی: پشت کنایه از حامی و پشتیبان.

چنان باد کاختر به کامت شود همه ملک عالم به نامت شود

چنان باشد که ستاره بختت با تو همراه شود و تمام دنیا به نام تو گردد.

نکته ادبی: اختر به کام شدن کنایه از موفقیت و خوش‌اقبالی است.

سرآغاز کرد آنگهی راز خویش بزد سوز خویش اندران ساز خویش

سپس داستان خود را آغاز کرد و با سوز و گداز آن را بیان نمود.

نکته ادبی: راز خویش استعاره از بیان داستان زندگی.

که نوشین درختی برآمد به باغ برافروخت مانند روشن چراغ

که درختی تازه در باغ رویید و همچون چراغی روشن درخشید.

نکته ادبی: استعاره از تولد یا شکوفایی جوانی او.

گلی بود در بوستان ناشکفت همان نرگسی در چمن نیم خفت

گلی بود که هنوز شکوفا نشده بود و نرگسی که در چمن خواب‌آلوده بود.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم خمار یا زیباست.

می لعل در جام ناخورده بود نسفته دری دست ناکرده بود

شرابی بود که هنوز نوشیده نشده و مرواریدی بود که سوراخ نشده بود.

نکته ادبی: مروارید نسفته کنایه از دوشیزگی و بکارت است.

به امید آن کاید از صید شاه سوی گل نشاط آرد از صیدگاه

به امید آنکه شاه از شکار بازگردد و به این گل نشاط ببخشد.

نکته ادبی: صیدگاه استعاره از مکانِ شکار یا میدانِ نبرد است.

گل سرخ چیند بهار سپید گهی لاله بیند گهی مشک بید

بهار با گلهای سرخ می‌آید و گاهی لاله و گاهی مشکِ بید (عطر) را می‌بیند.

نکته ادبی: مشک بید گیاهی معطر است و نماد زیبایی‌های طبیعت.

مگر شه ندارد فراغت به باغ که نارد نظر سوی روشن چراغ

آیا پادشاه فرصت و فراغتی برای تماشای این گلزار ندارد که نگاهی به این گلِ تابان و زیبا نمی‌اندازد؟

نکته ادبی: تشبیه گل به چراغ روشن برای بیانِ درخشش و زیباییِ خیره‌کننده آن.

وگر نی بهاری بدین خرمی چرا رایگان اوفتد بر زمی

و اگر این فصلِ بهار، تا بدین حد باطراوت و خرم نبود، چرا باید بدون هیچ دلیل و منفعتی، این‌گونه بر روی زمین گسترده می‌شد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری برای تأکید بر شکوهِ بی‌پایانِ طبیعت.

ز باد خزان هستم اندیشناک که ریزد بهاری چنین را به خاک

من از بادِ پاییزی نگران و هراسانم؛ چرا که می‌ترسم این‌همه زیبایی و لطافتِ بهاری را نابود کند و به خاک بسپارد.

نکته ادبی: پاییز به عنوان نمادِ زوال و نابودیِ زیبایی‌های دنیوی به کار رفته است.

شهنشه که آواز دلبر شنید ز دل ناله بی دلان برکشید

پادشاه هنگامی که صدایِ دلنشینِ معشوق را شنید، در نهادِ خویش، رنج و ناله‌ی تمامِ عاشقانِ بی‌دل را احساس کرد.

نکته ادبی: اشاره به هم‌ذات‌پنداری پادشاه با دردمندان و عاشقان.

خوش آوازی نالهٔ چنگ او خبر دادش از روی گلرنگ او

آوایِ خوشِ ناله‌ی او، مانندِ صدایِ چنگ، پیامی از زیباییِ چهره‌ی گُلگون و دلفریبش به پادشاه رساند.

نکته ادبی: ارتباطِ حسی میانِ زیباییِ صورت و خوش‌صدا بودن (هماهنگیِ زیبایی و هنر).

که روئی چنین نغز گوئی چنین حرامت مباد آرزوئی چنین

پادشاه با خود اندیشید که با چنین چهره‌ی زیبا و کلامِ دلربایی، سزاوار نیست که هیچ آرزویی از تو برآورده نشده باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به تقدسِ زیبایی که طلبِ آرزوهای صاحبش را واجب می‌کند.

دل شه چو زان نکته آگاه گشت ازان آرزو آرزو خواه گشت

قلبِ پادشاه وقتی از این نکته آگاه شد، خود نیز مشتاقِ برآوردنِ آرزوهای او گشت و پیوندِ عاطفی میانشان شکل گرفت.

نکته ادبی: تکرار واژه آرزو برای نشان دادنِ شدتِ اشتیاق و تمرکزِ ذهنی.

دگر ره توقف پسندیده داشت که تاراج بدخواه در دیده داشت

او دوباره تصمیم گرفت برای مدتی دست نگه دارد و تأمل کند، چرا که سایه‌ی دشمنان و بدخواهان را در کمین می‌دید.

نکته ادبی: اشاره به هوشیاریِ پادشاه در عینِ غرق بودن در عشق.

ز ساقی به می دادنی دل نهاد که ره توشه از بهر منزل نهاد

پادشاه با ساقی (که همان معشوق است) به میگساری پرداخت و آن را به عنوان توشه‌ی راه و آمادگی برای لذتِ نهایی، برگزید.

نکته ادبی: ره‌توشه به معنای ذخیره‌ی سفرِ زندگی یا سلوکِ عاشقانه است.

یکی جام زرین پر از باده کرد به یاد رخ آن پریزاده خورد

پادشاه جامِ زرینی را پُر از شراب کرد و آن را به یادِ چهره‌ی زیبای آن پری‌زاده نوشید.

نکته ادبی: پریزاده استعاره از معشوقی است که زیبایی‌اش فراتر از حدِ بشری است.

دگر ره یکی جام یاقوت نوش بدان نوش لب داد و گفتا بنوش

سپس جامِ دیگری از شرابِ ناب (یاقوتی‌رنگ) برداشت و به آن معشوقِ شیرین‌لب داد و او را به نوشیدن دعوت کرد.

نکته ادبی: یاقوت نوش استعاره از شرابی به رنگِ سرخِ یاقوت.

ستد ماه و بوسید و بر لب نهاد به بوسه ستد جام و با بوسه داد

معشوق آن جام را گرفت، بوسید و بر لب نهاد؛ بدین‌گونه که هر بوسه، بهانه‌ای برای ستاندن و دادنِ جام می‌شد.

نکته ادبی: تکرار واژه بوسه برای نشان دادنِ دایره‌ی مکررِ نوازش و تعاملِ عاشقانه.

شهنشه به یک دست ساغر کشان به دست دگر زلف دلبر کشان

پادشاه در حالی که با یک دست جامِ شراب را نگه داشته بود، با دستِ دیگر زلفِ معشوق را نوازش می‌کرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تقارنِ حضورِ شراب و عشق در دستانِ پادشاه.

گهی بوسه دادی لب جام را گهی لب گزیدی دلارام را

او گه‌گاه لبِ جام را می‌بوسید و گه‌گاه لبِ محبوبِ دلارام را به دندان می‌گرفت (از سرِ ناز و نوازش).

نکته ادبی: لب گزیدن در ادبِ فارسی کنایه از غلبه‌ی احساسات و نوازش است.

بر آن رسم کایین او دلکشست می تلخ با نقل شیرین خوشست

بر اساسِ آن رسمِ دلنشین که همیشه خوشایند است، نوشیدنِ شرابِ تلخ در کنارِ خوردنی‌های شیرین (بوسه)، لذت‌بخش است.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تناقض) برای توصیفِ کمالِ لذت که از ترکیبِ سختی و شیرینی پدید می‌آید.

چو نوشین می اندر دهن ریختند به خوش خواب نوشین در آویختند

وقتی که آن شرابِ گوارا را نوشیدند، در لذت و خوشیِ خوابِ شیرینِ آن لحظات غرق شدند.

نکته ادبی: خواب نوشین استعاره از آرامشِ عمیق و لذیذِ ناشی از وصل.

در آن آرزوگاه با دور باش نکردند جز بوسه چیزی تراش

در آن خلوتگاهِ آرزوها، با دور نگاه‌داشتنِ اغیار، کاری جز بوسیدن و نوازشِ یکدیگر انجام ندادند.

نکته ادبی: دور باش به معنای فاصله‌گذاری و ایجاد حریم خصوصی است.