خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۵۴ - جنگ ششم اسکندر با روسیان

نظامی
چنین تا یکی روز کاین چرخ پیر برآورد گوهر ز دریای قیر
دگر باره میدان شد آراسته ز بیغولها نعره برخاسته
ز لشگرگه روس بانگ جرس به عیوق بر می شد از پیش و پس
کشیدند صف قلب داران روس وزان قلب آراسته چون عروس
کهن پوستینی درآمد به چنگ چو از ژرف دریا برآید نهنگ
پیاده به کردار یکپاره کوه ز پانصد سوارش فزونتر شکوه
درشتی که چون پنجه را گرم کرد به افشردن الماس را نرم کرد
چو عفریتی از بهر خون آمده ز دهلیز دوزخ برون آمده
یکی سلسله بسته بر پای او دراز و قوی هم به بالای او
چو شیران وحشی در آن سلسله جهان کرده پر شور و پر مشغله
ز هر سو که جستی یک آماجگاه زمین گشتی از زورمندیش چاه
سلاحش نه جز آهنی سر به خم کز او کوه را در کشیدی به هم
ز هر سو بدان آهن مرد کش به مردم کشی دست می کرد خوش
ز سختی که بد خلقت خام او سفن بسته کیمخت اندام او
چو آوردی آهنگ بر کارزار نکردی براو تیغ پولاد کار
درآمد چنان اژدها باره ای فرشته کشی آدمی خواره ای
کسی را که دیدی گرفتی چو مور به کندی سرش را به یک دست زور
گرایش نکردی به کار دگر گهی پای کندی ز تن گاه سر
ز لشگرگه شه به نیروی دست بسی خلق را پای و پهلو شکست
جریده سواری توانا و چست به کار مصاف اندر آمد درست
درآمد که گردن فرازی کند بدان آتش تیز بازی کند
چو دیدش ز دور آن نهنگ دمان گرفتن همان بود و کشتن همان
دگر نامداری درآمد دلیر هم آوردش آن شیر جنگی به زیر
بدینگونه از زخمهای درشت تنی پنجه از نامداران بکشت
ز بس دل که آن شیر درنده خست دل شیر مردان لشگر شکست
شگفتی فرو ماند صاحب خرد که نه آدمی بود و نه دام و دد
شب تیره چون بانگ برزد به روز سرافکنده شد مهر گیتی فروز
شه از حیرت کار آن اهرمن سخن راند پوشیده با انجمن
که این آدمی کش چه پتیاره بود که از جنگ او خلق بیچاره بود
سلاحی نه در قبضهٔ دست او همه با سلاحان شده پست او
بر آنم که او آدمی زاد نیست وگر هست ازین بوم آباد نیست
ز ویرانه جائیست وحشی نهاد به صورت چو مردم نه مردم نژاد
شناسنده ای کان زمین را شناخت به تمکین پاسخ علم بر فراخت
که چون داد فرمان شه دادگر نمایم بدو حال آن جانور
یکی کوه نزدیک تاریکیست که راهش چو موئی ز باریکیست
درو آدمی پیکرانی چنین به ترکیب خاکی به زور آهنین
نداند کسی اصل ایشان درست که چون بودشان زاد و بوم از نخست
همه سرخ رویند و پیروزه چشم ز شیران نترسند هنگام خشم
چنان زورمندند و افشرده گام که یک تن بود لشگری را تمام
اگر ماده گر نر بود در ستیز برانگیزد از عالمی رستخیز
بهر داوری کاوفتد راستند جز این مذهبی را نیاراستند
ندید است کس مرده ز ایشان یکی مگر زنده و آن زنده نیز اندکی
بود هر یکی را قدر مایهٔ میش کزان میش برسازد اسباب خویش
به نیروی پشم است بازارشان متاعی جز این نیست در بارشان
ندارند گنجینه ای هیچکس سمور سیه را شناسند و بس
سموری که باشد به خلقت سیاه نخیزد ز جایی جز آن جایگاه
ز پیشانی هریک از مردو زن سرونیست بر رسته چون کرگدن
اگر با سرونشان نباشد سرشت چه ایشان به صورت چه روسان زشت
کسی را که آید تمنای خواب شود بر درختی چو پران عقاب
سرون در فشارد به شاخ بلند چو دیوی بخسبد دران دیو بند
چو بینی به شاخی برانگیخته یکی اژدها بینی آویخته
بخسبد شبانروزی از بیخودی که خواب است بنیاد نابخردی
چو روسی شبانان بر او بگذرند دران دیو آویخته بنگرند
به آهستگی سوی آن اهرمن بیایند و پنهان کنند انجمن
رسنها ببارند وبندش کنند زنجیر آهن کمندش کنند
برو چون مسلسل شود بند سخت کشندش به پنجاه مرد از درخت
چو آن بندی آگاه گردد ز کار خروشد خروشیدنی رعدوار
گر آن بند را بر تواند شکست کشد هر یکی را به یک مشت دست
وگر سخت باشد در آن بستگی به روی آورندش به آهستگی
برو بند و زنجیر محکم کنند وز او آب و نانی فراهم کنند
برندش به هر کوی و هر خانه ای گشاید از آن دامشان دانه ای
وگر جنگی افتد به ناچارشان بدان زنده پیلست پیگارشان
کشندش به زنجیر چون اژدها نیارند کردن ز بندش رها
چو گردد چنان آتشی جنگجوی نماند ز جای در کسی رنگ و بوی
جهاندار در کار آن پای لغز ازان داستان ماند شوریده مغز
به صاحب خبر گفت کاندیشه نیست همه چوبهٔ تیری ز یک بیشه نیست
گر اقبال من کارسازی کند سرش بر سر نیزه بازی کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از اثر، صحنه‌ی کارزار و ظهور جنگاوری هولناک و غیرعادی از سپاه روس را تصویر می‌کند که با نیروی فوق‌بشری و هیبتی شبیه به دیو، موجب وحشت و شکست یاران سپاه مقابل می‌شود. شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های حماسی و تصویرسازی‌های دلهره‌آور، این جنگجو را موجودی فراطبیعی معرفی می‌کند تا عمق هراسِ حاکم بر میدان نبرد را القا کند.

در بخش دوم، روایت از توصیف میدان جنگ به سوی یک گزارشِ مردم‌شناسانه و اسطوره‌ای تغییر جهت می‌دهد. پادشاه که از ماهیت این موجود حیران است، خواستار شناسایی او می‌شود و در نهایت، توصیفی از نژادی عجیب و کوه‌نشین ارائه می‌گردد که با ویژگی‌های ظاهری متمایز، خوی وحشیانه و شیوه‌های زیستی بدوی، گویی از جهانی دیگر به این میدان گام نهاده‌اند.

معنای روان

چنین تا یکی روز کاین چرخ پیر برآورد گوهر ز دریای قیر

روزگار به آرامی گذشت تا آنکه در روزی معین، تقدیر (چرخ فلک) این موجود سهمگین را از میان سپاه دشمن (دریای قیرگون) بیرون کشید و آشکار ساخت.

نکته ادبی: چرخ پیر استعاره از روزگار و گذر زمان است. دریای قیر اشاره به سیاهی و انبوهی سپاه دشمن دارد.

دگر باره میدان شد آراسته ز بیغولها نعره برخاسته

میدان نبرد دوباره برای درگیری آماده شد و از گوشه و کنار، فریادهای جنگی بلند گشت.

نکته ادبی: بیغول در اینجا به معنای کناره‌ها و زوایای پنهان میدان یا پناهگاه‌های سپاهیان است.

ز لشگرگه روس بانگ جرس به عیوق بر می شد از پیش و پس

صدای زنگ و طبل سپاه روس تا به آسمان (عیوق) رسید و از هر سو در میدان طنین‌انداز شد.

نکته ادبی: عیوق نام ستاره‌ای بسیار درخشان است و کنایه از اوج آسمان و بلندی است.

کشیدند صف قلب داران روس وزان قلب آراسته چون عروس

لشگریان روس صف‌آرایی کردند و آن بخش از سپاه که در قلب میدان بود، همانند عروسی که در حجله آراسته باشد، منظم و باشکوه ایستاد.

نکته ادبی: تشبیه قلب سپاه به عروس، تضاد معناداری با خشونت میدان نبرد ایجاد کرده است.

کهن پوستینی درآمد به چنگ چو از ژرف دریا برآید نهنگ

ناگهان موجودی با پوستی ضخیم و کهنه نمایان شد که همچون نهنگی که از ژرفای دریا بر می‌آید، هولناک بود.

نکته ادبی: کهن پوستین کنایه از زبری و سختی پوست یا زره این فرد است.

پیاده به کردار یکپاره کوه ز پانصد سوارش فزونتر شکوه

آن مردِ پیاده، همچون کوهی عظیم و استوار بود و شکوه و قدرت او از پانصد سوار هم بیشتر به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تشبیه پیاده به کوه، نماد عظمت جثه و استواری در برابر هجوم است.

درشتی که چون پنجه را گرم کرد به افشردن الماس را نرم کرد

او چنان قوی‌هیکل بود که وقتی دستانش را به کار می‌گرفت، الماس سخت را نیز مانند موم نرم می‌کرد و در هم می‌شکست.

نکته ادبی: این بیت اغراقی است برای نشان دادن قدرت خارق‌العاده پنجه‌های او.

چو عفریتی از بهر خون آمده ز دهلیز دوزخ برون آمده

مانند دیوی که برای خون‌ریزی مأموریت یافته باشد، از اعماق دوزخ بیرون آمده بود.

نکته ادبی: عفریت به معنای دیو و موجودی سهمگین است.

یکی سلسله بسته بر پای او دراز و قوی هم به بالای او

زنجیری بلند و محکم به پای او بسته شده بود که طول و ضخامت آن با قد و قامت خودش برابری می‌کرد.

نکته ادبی: سلسله به معنای زنجیر و کنایه از وحشی بودن اوست که ناچار به بستنش شده‌اند.

چو شیران وحشی در آن سلسله جهان کرده پر شور و پر مشغله

او همچون شیران وحشی در بند، با تکان دادن آن زنجیرها، آشوب و هیاهوی بسیاری در جهان به پا کرد.

نکته ادبی: تشبیه به شیر وحشی دلالت بر خشم و خروش بی‌مهار او دارد.

ز هر سو که جستی یک آماجگاه زمین گشتی از زورمندیش چاه

به هر سمتی که هجوم می‌برد، از شدت ضربات و قدرت او، زمین زیر پایش گود می‌افتاد و به شکل چاه در می‌آمد.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز از وزن و فشار قدم‌های جنگجو بر زمین.

سلاحش نه جز آهنی سر به خم کز او کوه را در کشیدی به هم

سلاحش چیزی جز یک تکه آهن خمیده نبود، اما با همان سلاح ساده، کوه‌ها را هم می‌توانست در هم بکوبد.

نکته ادبی: تأکید بر این نکته که ابزار او ساده است اما نیروی درونی‌اش ویرانگر.

ز هر سو بدان آهن مرد کش به مردم کشی دست می کرد خوش

آن مردِ آهنین‌بنیه، به هر سویی که می‌رفت، با لذت به کشتن انسان‌ها مشغول می‌شد.

نکته ادبی: مردم‌کشی صفت بارز این جنگجوی وحشی است.

ز سختی که بد خلقت خام او سفن بسته کیمخت اندام او

از شدت سختیِ ساختار بدنش، گویی که پوستی چرمین (کیمخت) و سخت بر تن داشت.

نکته ادبی: کیمخت پوست اسب یا خر است که بسیار دباغی شده و سخت است.

چو آوردی آهنگ بر کارزار نکردی براو تیغ پولاد کار

هنگامی که به نبرد روی می‌آورد، تیغ‌های فولادی نیز بر تن او کارگر نبود و زخمی نمی‌شد.

نکته ادبی: توصیفِ شکست‌ناپذیری و رویین‌تنی نسبی او.

درآمد چنان اژدها باره ای فرشته کشی آدمی خواره ای

مانند اژدهایی که فرشته‌کُش است، در میدان ظاهر شد؛ موجودی انسان‌خوار که هیچ رحمی نداشت.

نکته ادبی: اژدها‌باره صفت کسی است که خوی درندگی اژدها را دارد.

کسی را که دیدی گرفتی چو مور به کندی سرش را به یک دست زور

هر کس را که می‌دید، به راحتیِ صید کردنِ یک مورچه می‌گرفت و با یک دست، سرش را از تن جدا می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه قربانی به مور، کوچکی انسان در برابر قدرت او را نشان می‌دهد.

گرایش نکردی به کار دگر گهی پای کندی ز تن گاه سر

او در نبرد راه دیگری نمی‌شناخت؛ گاه پای حریف را می‌کَند و گاه سرش را، و این تنها سرگرمی او بود.

نکته ادبی: توصیف خشونت عریان و بی‌قاعده در جنگ.

ز لشگرگه شه به نیروی دست بسی خلق را پای و پهلو شکست

او با قدرت دستانش، پهلو و پاهای بسیاری از لشکریان پادشاه را در هم شکست.

نکته ادبی: نیروی دست کنایه از توانایی فیزیکی محض است.

جریده سواری توانا و چست به کار مصاف اندر آمد درست

جنگجویی چابک و توانا که برای مقابله با او به میدان آمد.

نکته ادبی: جریده‌سوار به سوارکاری گفته می‌شود که سبک‌بار و آماده رزم است.

درآمد که گردن فرازی کند بدان آتش تیز بازی کند

آمد تا غرور و گردن‌کشی این هیولا را بشکند و با آتش خشم او مقابله کند.

نکته ادبی: آتش تیز استعاره از خشم و جنگاوری وحشیانه حریف است.

چو دیدش ز دور آن نهنگ دمان گرفتن همان بود و کشتن همان

آن نهنگ (غول) خشمگین به محض دیدن او، در یک لحظه او را گرفت و کشت.

نکته ادبی: سرعت عمل این جنگجو را نشان می‌دهد.

دگر نامداری درآمد دلیر هم آوردش آن شیر جنگی به زیر

نامدار دیگری به میدان آمد، اما آن جنگجوی شیرمانند، او را نیز به خاک افکند و شکست داد.

نکته ادبی: تکرار شکست پهلوانان، وحشت حاکم بر میدان را دوچندان می‌کند.

بدینگونه از زخمهای درشت تنی پنجه از نامداران بکشت

بدین ترتیب، با ضربات سهمگین، ده‌ها تن از پهلوانان نامی را به خاک و خون کشید.

نکته ادبی: پنجه به معنای عدد پنج است و در اینجا کنایه از تعداد زیاد (ده‌ها یا تعدادی قابل توجه) است.

ز بس دل که آن شیر درنده خست دل شیر مردان لشگر شکست

آن شیرِ درنده چنان بسیاری از دلیران را کشت که ترس در دل همه لشگریان افتاد.

نکته ادبی: شکست دل کنایه از ناامیدی و سلب شجاعت است.

شگفتی فرو ماند صاحب خرد که نه آدمی بود و نه دام و دد

صاحب‌نظران و خردمندان در حیرت ماندند که این موجود نه انسان است و نه حیوان وحشی.

نکته ادبی: دام و دد به معنای حیوانات اهلی و وحشی است.

شب تیره چون بانگ برزد به روز سرافکنده شد مهر گیتی فروز

شب فرا رسید و خورشید (مهر گیتی‌فروز) سرافکنده غروب کرد.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به مهر گیتی‌فروز، یکی از آرایه‌های کلاسیک ادبی است.

شه از حیرت کار آن اهرمن سخن راند پوشیده با انجمن

پادشاه از شگفتیِ کارهای آن دیوسیرت، مخفیانه با مشاوران و اطرافیانش صحبت کرد.

نکته ادبی: اهریمن استعاره از موجودی شرور و شیطانی است.

که این آدمی کش چه پتیاره بود که از جنگ او خلق بیچاره بود

گفت این چه بلای آسمانی و موجود عجیبی است که همه مردم از دست او بیچاره شده‌اند؟

نکته ادبی: پتیاره به معنای موجود نامبارک، بلا و فاجعه است.

سلاحی نه در قبضهٔ دست او همه با سلاحان شده پست او

او هیچ سلاح متداولی در دست ندارد و با وجود اینکه همه رزمندگان مسلح هستند، در برابر او ذلیل و شکست‌خورده‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت ماهوی نبرد او با جنگ‌های معمول.

بر آنم که او آدمی زاد نیست وگر هست ازین بوم آباد نیست

گمان من این است که او انسان نیست، و اگر هم باشد، اهل این سرزمین‌ها و دیار آباد نیست.

نکته ادبی: بوم آباد کنایه از تمدن و سرزمین‌های شناخته‌شده است.

ز ویرانه جائیست وحشی نهاد به صورت چو مردم نه مردم نژاد

او موجودی وحشی است که از ویرانه‌ها آمده؛ به ظاهر شبیه انسان است اما نژادش انسانی نیست.

نکته ادبی: اشاره به موجودی که در حاشیه تمدن و در بدویت محض می‌زید.

شناسنده ای کان زمین را شناخت به تمکین پاسخ علم بر فراخت

آشنایی که آن سرزمین را می‌شناخت، با اطمینان و وقار پاسخ شاه را داد.

نکته ادبی: تمکین به معنای وقار، متانت و تسلط است.

که چون داد فرمان شه دادگر نمایم بدو حال آن جانور

گفت اکنون که فرمان دادی، حقیقتِ این جانور را برایت آشکار می‌کنم.

نکته ادبی: جانور در اینجا نه به معنای حیوان، بلکه به معنای موجودی غیرعادی و ناشناخته است.

یکی کوه نزدیک تاریکیست که راهش چو موئی ز باریکیست

در نزدیکی سرزمین‌های تاریک و دوردست، کوهی قرار دارد که راه عبور از آن بسیار باریک و صعب‌العبور است.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیای افسانه‌ای و اسطوره‌ای که جایگاه اقوام ناشناخته است.

درو آدمی پیکرانی چنین به ترکیب خاکی به زور آهنین

در آنجا موجوداتی انسان‌نما زندگی می‌کنند که بدنی خاکی دارند اما زور و قدرتشان به سختیِ آهن است.

نکته ادبی: ترکیب خاکی به معنای ساختار جسمانی فانی و زمینی است.

نداند کسی اصل ایشان درست که چون بودشان زاد و بوم از نخست

کسی به درستی نمی‌داند که اصل و تبار نخستین آن‌ها چیست و چگونه به وجود آمده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به مجهول بودن ریشه تاریخی این قوم.

همه سرخ رویند و پیروزه چشم ز شیران نترسند هنگام خشم

همه آن‌ها چهره‌هایی سرخ و چشمانی کبود (پیروزه) دارند و از هیچ شیر درنده‌ای در هنگام خشم نمی‌ترسند.

نکته ادبی: پیروزه چشم کنایه از چشمانی به رنگ آبی یا خاکستری روشن است.

چنان زورمندند و افشرده گام که یک تن بود لشگری را تمام

چنان قدرتمند و استوار گام برمی‌دارند که هر یک از آن‌ها به اندازه یک لشکر نیرو دارد.

نکته ادبی: افشرده گام کنایه از اراده راسخ و گام‌های محکم است.

اگر ماده گر نر بود در ستیز برانگیزد از عالمی رستخیز

چه نر باشند چه ماده، اگر وارد نبرد شوند، آشوبی عظیم (رستخیز) در دنیا به پا می‌کنند.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت است و در اینجا کنایه از هیاهوی ویرانگر است.

بهر داوری کاوفتد راستند جز این مذهبی را نیاراستند

آن‌ها فقط به قانونِ قدرت (داوری با زور) پایبندند و هیچ آیین و دین دیگری نمی‌شناسند.

نکته ادبی: بیان بدویتِ اخلاقی این قوم.

ندید است کس مرده ز ایشان یکی مگر زنده و آن زنده نیز اندکی

تاکنون کسی ندیده که یکی از آن‌ها بمیرد؛ تنها افرادی از آن‌ها دیده شده‌اند که زنده هستند، آن هم تعداد کمی.

نکته ادبی: اشاره به عمری طولانی یا دست‌نیافتنی بودن آن‌ها.

بود هر یکی را قدر مایهٔ میش کزان میش برسازد اسباب خویش

هر یک از آن‌ها به اندازه یک میش قدرت و توانایی دارد و از پوست و پشم همان حیوانات، نیازهای خود را برطرف می‌کنند.

نکته ادبی: توصیفی از سطح بسیار ابتدایی تمدن آن‌ها.

به نیروی پشم است بازارشان متاعی جز این نیست در بارشان

تمام ثروت و دارایی آن‌ها پشم و پوست است و کالای دیگری در میانشان خرید و فروش نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اقتصادِ دامداری بسیار ساده.

ندارند گنجینه ای هیچکس سمور سیه را شناسند و بس

هیچ گنجینه‌ای ندارند و تنها چیزی که می‌شناسند و برایشان ارزش دارد، پوستِ سمور سیاه است.

نکته ادبی: تأکید بر سادگی معیشت آن‌ها.

سموری که باشد به خلقت سیاه نخیزد ز جایی جز آن جایگاه

سموری که به رنگ سیاه است و فقط در همان سرزمین‌های دورافتاده یافت می‌شود.

نکته ادبی: توضیح محل زندگی آن‌ها.

ز پیشانی هریک از مردو زن سرونیست بر رسته چون کرگدن

بر پیشانی هر مرد و زنی از آن‌ها، شاخی (سرون) شبیه شاخ کرگدن روییده است.

نکته ادبی: سرون در اینجا به معنای شاخ یا زائده‌ای استخوانی است که موجودات اساطیری را با آن تصویر می‌کنند.

اگر با سرونشان نباشد سرشت چه ایشان به صورت چه روسان زشت

اگر این شاخ را بر سر نداشتند، نه آن‌ها از ما متمایز بودند و نه ما از آن‌ها، و هر دو به یک اندازه زشت بودیم.

نکته ادبی: بیانِ شباهتِ کلی انسانی با تفاوت ظاهریِ شاخ.

کسی را که آید تمنای خواب شود بر درختی چو پران عقاب

هر گاه بخواهند بخوابند، مانند عقابی که در حال پرواز است، بر فراز درختان می‌روند و می‌خوابند.

نکته ادبی: توصیفی عجیب از عادات زیستی آن‌ها که به حیوانات شبیه‌تر است.

سرون در فشارد به شاخ بلند چو دیوی بخسبد دران دیو بند

شاخ خود را به شاخه‌های بلند درختان گیر می‌دهند و مانند دیوی در بند، بر روی درخت به خواب می‌روند.

نکته ادبی: دیوبند استعاره از وضعیتی است که انگار خود را در بند درخت کرده‌اند.

چو بینی به شاخی برانگیخته یکی اژدها بینی آویخته

اگر بر شاخه‌یِ درختی چیزی برآمده و آویخته دیدی، بدان که اژدهایی است که آنجا آویزان شده است.

نکته ادبی: برانگیخته در اینجا به معنای برآمده و برجسته است که بر حضورِ موجودی غیرعادی اشاره دارد.

بخسبد شبانروزی از بیخودی که خواب است بنیاد نابخردی

آن موجود از شدتِ بی‌خبری و ناآگاهی، شبانه‌روز می‌خوابد؛ زیرا خوابِ طولانی و غفلت، ریشه‌یِ نادانی و بی‌خردی است.

نکته ادبی: بیخودی در اینجا کنایه از غفلت و ناآگاهی است و تضادی با هوشیاری دارد.

چو روسی شبانان بر او بگذرند دران دیو آویخته بنگرند

هنگامی که شبانان از کنارِ او عبور می‌کنند، آن دیوِ آویخته را می‌بینند.

نکته ادبی: دیو در اینجا نه لزوماً موجود اساطیری، بلکه نمادِ موجودی وحشی و ترسناک است.

به آهستگی سوی آن اهرمن بیایند و پنهان کنند انجمن

آن‌ها با آرامش و بدونِ سروصدا به سویِ آن موجودِ اهریمنی می‌روند و پنهانی دورِ او جمع می‌شوند.

نکته ادبی: اهرمن استعاره از موجودی خطرناک و ویرانگر است.

رسنها ببارند وبندش کنند زنجیر آهن کمندش کنند

طناب‌ها را رویِ او می‌اندازند و دست‌وپایش را می‌بندند و با زنجیرهای آهنی او را گرفتار می‌کنند.

نکته ادبی: کمند در اینجا به معنای طنابِ مخصوصِ شکار است.

برو چون مسلسل شود بند سخت کشندش به پنجاه مرد از درخت

وقتی با زنجیرِ محکم، بندهایش سفت شد، پنجاه مرد او را از درخت پایین می‌کشند.

نکته ادبی: مسلسل در اینجا به معنای به زنجیر کشیده شده و متصل به هم است.

چو آن بندی آگاه گردد ز کار خروشد خروشیدنی رعدوار

وقتی آن موجودِ دربند از کارِ آن‌ها آگاه و بیدار می‌شود، مانندِ رعد و برق خروشِ هولناکی سر می‌دهد.

نکته ادبی: رعدوار تشبیهی است برای نمایشِ شدتِ صوتیِ خشمِ اژدها.

گر آن بند را بر تواند شکست کشد هر یکی را به یک مشت دست

اگر بتواند آن بندها را پاره کند، تک‌تکِ آن‌ها را با یک ضربه‌یِ دست می‌کشد.

نکته ادبی: مشتِ دست کنایه از ضربه‌یِ سهمگینِ اوست.

وگر سخت باشد در آن بستگی به روی آورندش به آهستگی

و اگر در بند کشیدنِ او موفق باشند و او در اسارت بماند، با آرامش و احتیاط با او رفتار می‌کنند.

نکته ادبی: بستگی در اینجا به معنای وضعیتِ اسارت و گرفتار بودن است.

برو بند و زنجیر محکم کنند وز او آب و نانی فراهم کنند

آن‌ها او را با بند و زنجیرِ محکم مهار می‌کنند و برایش آب و خوراک فراهم می‌آورند.

نکته ادبی: اشاره به اهلی‌سازیِ تدریجیِ موجود وحشی برای بهره‌برداری.

برندش به هر کوی و هر خانه ای گشاید از آن دامشان دانه ای

او را به هر کوی و برزنی می‌برند و از راهِ نمایشِ این موجود، کسبِ درآمد می‌کنند.

نکته ادبی: دانه در اینجا استعاره از روزی و درآمدِ مادی است.

وگر جنگی افتد به ناچارشان بدان زنده پیلست پیگارشان

اگر ناچار شوند در جنگی شرکت کنند، با همین موجودِ عظیم‌الجثه (که مانندِ پیل است) به میدان می‌روند.

نکته ادبی: پیل در ادبیاتِ حماسی نمادِ قدرت و ابزارِ جنگی است.

کشندش به زنجیر چون اژدها نیارند کردن ز بندش رها

او را مانندِ اژدها با زنجیر می‌کشند و هرگز جرئت نمی‌کنند بندهایش را باز کنند.

نکته ادبی: تکرارِ اژدها بر ماهیتِ خطرناکِ موجود تأکید دارد.

چو گردد چنان آتشی جنگجوی نماند ز جای در کسی رنگ و بوی

هنگامی که آن موجودِ جنگجو مانندِ آتش برافروخته می‌شود، هیچ‌کس از ترسِ او رنگ بر چهره ندارد (همه از ترس رنگ‌باخته می‌شوند).

نکته ادبی: آتشِ جنگجو استعاره از ماهیتِ سوزاننده و مرگبارِ موجود است.

جهاندار در کار آن پای لغز ازان داستان ماند شوریده مغز

پادشاه (جهاندار) از دیدنِ این وضعیت و دشواریِ کار، دچارِ سردرگمی و پریشانیِ فکر شده است.

نکته ادبی: شوریده مغز کنایه از آشفتگیِ ذهنی و نگرانیِ شدید است.

به صاحب خبر گفت کاندیشه نیست همه چوبهٔ تیری ز یک بیشه نیست

به مشاور گفت نگران نباش، این موجود هم مانندِ چوب‌هایِ دیگرِ همان جنگل است و شکست‌ناپذیر نیست.

نکته ادبی: این یک ضرب‌المثل است؛ یعنی این موجود، خارق‌العاده نیست و می‌توان بر او پیروز شد.

گر اقبال من کارسازی کند سرش بر سر نیزه بازی کند

اگر بخت و اقبالِ من یاری کند، سرِ این موجود را بر سرِ نیزه به نمایش خواهم گذاشت.

نکته ادبی: اشاره به پیروزیِ نهایی و غلبه‌یِ کامل بر دشمن.