خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۵۱ - جنگ سوم اسکندر با روسیان

نظامی
دگر روز کاین ترک سلطان شکوه ز دریای چین کوهه برزد به کوه
گراینده شد هر دو لشگر به خون علم بر کشیدند چون بیستون
درآمد ز دریا به غریدن ابر ز هر بیشه ای سر برون زد هژبر
نفیر نهنگان درآمد به اوج ز هر گوشه می رفت خون موج موج
ز رومی یکی پیل کوپال گیر برآهخته شمشیر و بر بسته تیر
به جنگ آزمائی برون خواست مرد برون شد دلیری به خفتان زرد
فرو هشت کوپال رومی ز دست سر و پای روسی به هم در شکست
دگر خواست با او همان رفت نیز بجز مغز کوبی ندانست چیز
الانی سواری فرنجه به نام هنرها نموده به شمشیر وجام
درآمد برآورده لختی به دوش که از دیدنش مغزرا رفت هوش
هم این لخت خود را به کین برگشاد هم آن نیز بر دوش لختی نهاد
دولختی دری شد به هم لخت شان در آن در شد آویزش سختشان
چو دانست الانی که در راه او فرو ماند بی بخت بدخواه او
برآورد لختی و زد بر سرش سرش را فرو ریخت بر پیکرش
چو فرق سر خصم در خون کشید ازان سرکشی سر به گردون کشید
ز گردان ارمن یکی تند سیر به کشتن قوی دل به مردی دلیر
ز شیران سبق برده شروه به نام به هنگام جنگ آزمائی تمام
نهنگی دو تیغی برافراخته به تیغ از نهنگان سر انداخته
به رزم الانی روان کرد رخش برافروخت از تیغ رخشان درخش
فرنجه چو دید آنچنان دست زور سپر بر کتف دوخت چون پر مور
چنان زد بر او شروه شمشیر تیز که کرد از قفس مرغ جانش گریز
از ایسو کمر بسته گردنکشی برون زد جنیبت چو تند آتشی
بکوشید و مردانگیها نمود به شیری کجا کرد با شروه سود
چو خصمی قوی دید گردن گشاد به یک ضربت او نیز گردن نهاد
جرم نامی از کوه یکران چو کوه درآمد کزو عالم آمد ستوه
بکی ترگ روی آهنین بر سرش که پیکار می ریخت از پیکرش
قبائی زره بر تنش تابدار چو سیماب روشن چو سیم آبدار
به شروه درآمد چو شیر دمان ز دنیا ندادش زمانی امان
چنان راند شمشیر بر شیر مرد کزان شیر شرزه برآورد گرد
چو افتاد دشمن در آن پای لغز به سم سمندش بسنبید مغز
بسی گردنان را زگردن کشان زد از سرد مهری به یخ بر نشان
دوالی چو دید آنچنان گردنی نه گردن همانا که گردن زنی
بسیچید و پیرایهٔ جنگ خواست بسیچ شدن کرد بر جنگ راست
به تارک درآورد روی آهنین یکی ترک سفته ز پولاد چین
حمایل یکی تیغ زهر آبدار کمندی چو زلف بتان تابدار
فرس را برافکند برگستوان به زین اندر آمد چو کوهی روان
سوی دشمن آمد چنان تازه روی که طفل از دبستان درآید به کوی
جرم چون در آن فر زیبنده دید دل از جنگ شیران شکیبنده دید
ولیکن نبودش در بازگشت بناچار با مرگ دمساز گشت
به گرد دوالی درآمد دلیر دوالک همی باخت با جنگ شیر
دوالی ز پیچیدن بدسگال بپیچید بر خویشتن چون دوال
بسی حرف در بازی اندوختند ز رحمت یکی حرف ناموختند
دوالی کمر بسته چون شیر نر زدش ضربتی بر دوال کمر
گذارنده شد تیغ بی هیچ رنج دو نیمه شد آن کوه پولاد سنج
برادر یکی داشت چون پیل مست به کین برادر میان را ببست
ز زخم دوالی دوالی چشید بنه سوی رخت برادر کشید
بدین گونه آن کوه پولاد پشت بسی مرد لشگر شکن را بکشت
یکی روس بدنام او جودره که شیر نرش بود آهوبره
درشت و تنومند و زور آزمای به تنها عدو بند و لشگر گشای
ز گردن بسی خون درآویخته بسی خون گردنکشان ریخته
گره بر دوال کمر سخت کرد به جنگ دوالی روان رخت کرد
گشادند بر یکدیگر تیغ تیز که ره بسته شد پای را در گریز
بسی ضربشان رفت بر یکدیگر ز کار آگهیشان نشد کارگر
برآورد روسی گذارنده تیغ بر آن کوه پولاد زد بی دریغ
ز پولاد ترگ اندر آمد به فرق به دریای خون شد تن خسته غرق
از آن سستی اندام زخم آزمای عنان دزدیی کرد و شد باز جای
به زیر آمد ازاسب و سرباز بست دل شاه ازان سر شکستن شکست
به فرزانه فرمود تا هم ز راه کند نوش دارو بران زخم گاه
نوازش کند تا به آهستگی دوالی برآساید از خستگی
چو شب در سر آورد کحلی پرند سر مه در آمد به مشگین کمند
دو رویه سپه پاس برداشتند مگس گرد خرگاه نگذاشتند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر منظوم، روایتی حماسی و رزم‌نامه‌ای است که صحنه‌های نبرد تن‌به‌تن و آشوب میدان جنگ را با زبانی توصیفی و اغراق‌آمیز به تصویر می‌کشد. شاعر با استفاده از توصیفاتِ پرشور و تصویرسازی‌های خیالی، تصویری از جنگاورانِ اقوام مختلف (رومی، ارمنی، ترک و غیره) ارائه می‌دهد که هر یک با ادعای پهلوانی به میدان می‌آیند و سرنوشت خود را در کشاکشِ تیغ و خنجر می‌جویند.

درونمایه کلی این قطعات، ستایشِ توانِ بدنی، شجاعت در میدان نبرد و ناپایداریِ حیات در برابرِ خشمِ جنگجویان است. فضا آکنده از صدایِ غرشِ جنگجویان، چکاچکِ سلاح‌ها و خون‌ریزی است؛ صحنه‌هایی که در آن هر قهرمان، دیگری را به چالش می‌کشد تا برتریِ قدرتِ نظامی و مهارتِ رزمی خود را به اثبات برساند، فضایی که سرانجامِ آن برای بسیاری، مرگ و شکست در برابر قهرمانانِ برتر است.

معنای روان

دگر روز کاین ترک سلطان شکوه ز دریای چین کوهه برزد به کوه

روز دیگر، آن سپاه باشکوهِ ترک که چون پادشاهی پرجلال بود، همچون سیلابی خروشان از کوه‌های چین به راه افتاد.

نکته ادبی: ترکِ سلطان‌شکوه، اشاره به زیبایی و هیبتِ سپاهِ ترک دارد. کوهه برزدن استعاره از حرکت پرقدرت و سیل‌آسا است.

گراینده شد هر دو لشگر به خون علم بر کشیدند چون بیستون

هر دو لشکر با اشتیاق به ریختن خون یکدیگر حرکت کردند و پرچم‌های خود را همچون کوه بیستون استوار برافراشتند.

نکته ادبی: تشبیه علم‌ها به بیستون بیانگر عظمت و پایداری آن‌ها در میدان جنگ است.

درآمد ز دریا به غریدن ابر ز هر بیشه ای سر برون زد هژبر

صدای غرش از دریا به گوش رسید و از هر بیشه‌زاری، جنگجویانِ شیردلی همچون شیرِ ژیان بیرون آمدند.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر است و در اینجا استعاره از پهلوانانِ شجاع است.

نفیر نهنگان درآمد به اوج ز هر گوشه می رفت خون موج موج

صدای فریادهای سهمگین تا آسمان بلند شد و از هر گوشه میدان، خون به‌صورت موج‌های پی‌درپی جاری گشت.

نکته ادبی: نَفیر به معنای فریادِ بلند و ناله است. موج‌موج صفتِ خون است که شدتِ کشتار را نشان می‌دهد.

ز رومی یکی پیل کوپال گیر برآهخته شمشیر و بر بسته تیر

از میان رومیان، پهلوانی که گرز سنگین در دست داشت و شمشیر کشیده و تیر آماده کرده بود، به میدان آمد.

نکته ادبی: کوپال همان گرز است. برآهخته به معنای کشیده و بیرون‌کشیده است.

به جنگ آزمائی برون خواست مرد برون شد دلیری به خفتان زرد

آن مرد برای آزمودنِ قدرت در جنگ از صفوف بیرون آمد و دلاوری در زره (خفتان) زردپوش به مصافش رفت.

نکته ادبی: خفتان جامه‌ای است که جنگجویان زیر زره می‌پوشیدند.

فرو هشت کوپال رومی ز دست سر و پای روسی به هم در شکست

جنگجوی رومی گرز خود را چنان بر سر پهلوان روس فرود آورد که استخوان‌های سر و پای او را خرد کرد.

نکته ادبی: فرو هشتن در اینجا به معنای فرود آوردنِ ضربه است.

دگر خواست با او همان رفت نیز بجز مغز کوبی ندانست چیز

او بار دیگر خواست همان کار را تکرار کند، چرا که تنها راهِ پیروزی را در کوبیدنِ مغزِ حریف می‌دانست.

نکته ادبی: مغز کوبی اشاره به شیوه خاصِ جنگاوری با گرز است.

الانی سواری فرنجه به نام هنرها نموده به شمشیر وجام

سوارکاری از تبار آلانی که به نام فرنجه شناخته می‌شد، پا پیش نهاد که مهارت‌هایش را در شمشیرزنی و رزم نشان دهد.

نکته ادبی: جام در اینجا می‌تواند به معنای زره یا تجهیزاتِ رزمی باشد.

درآمد برآورده لختی به دوش که از دیدنش مغزرا رفت هوش

او سلاحی را که بر دوش داشت نمایان کرد که از هیبتِ آن، عقل از سر هر بیننده‌ای می‌پرید.

نکته ادبی: لخت در اینجا احتمالا به معنای پاره‌ای از سلاح یا جنگ‌افزاری خاص است.

هم این لخت خود را به کین برگشاد هم آن نیز بر دوش لختی نهاد

او آن سلاح را برای انتقام آماده کرد و طرف دیگر آن را نیز بر دوش گذاشت.

نکته ادبی: کین به معنای انتقام و خون‌خواهی است.

دولختی دری شد به هم لخت شان در آن در شد آویزش سختشان

دو قسمتِ آن سلاح به هم متصل شد و در آنجا نبردی سخت میان آن‌ها درگرفت.

نکته ادبی: دُلختی یعنی چیزی که دو بخش دارد. آویزش به معنای جنگ و درگیری است.

چو دانست الانی که در راه او فرو ماند بی بخت بدخواه او

وقتی آن پهلوانِ آلانی دانست که راهِ پیروزی بر رقیبِ بدخواه بسته شده است.

نکته ادبی: بدخواه به معنای دشمن است.

برآورد لختی و زد بر سرش سرش را فرو ریخت بر پیکرش

آن سلاح را بلند کرد و بر سر حریف فرود آورد و سرِ او را بر بدنش درهم کوبید.

نکته ادبی: فرو ریختن در اینجا کنایه از از بین بردن و متلاشی کردن است.

چو فرق سر خصم در خون کشید ازان سرکشی سر به گردون کشید

وقتی خونِ سرِ دشمن را جاری کرد، از شدتِ تکبر و غرورِ این پیروزی، سرافراز گشت.

نکته ادبی: سر به گردون کشیدن کنایه از نهایتِ غرور و افتخار است.

ز گردان ارمن یکی تند سیر به کشتن قوی دل به مردی دلیر

از میان گردانِ ارمن، جنگجویی چابک و سریع که دلی پرقوت و قلبی شجاع داشت، پا به میدان نهاد.

نکته ادبی: تند سیر به معنای سریع و چابک است.

ز شیران سبق برده شروه به نام به هنگام جنگ آزمائی تمام

شروه که از شیران نیز پیشی گرفته بود، در فنونِ جنگی سرآمدِ همگان بود.

نکته ادبی: سبق بردن کنایه از پیشی گرفتن است.

نهنگی دو تیغی برافراخته به تیغ از نهنگان سر انداخته

او نهنگ‌صفت (شجاع) با دو شمشیر برآمده بود و با همان شمشیرها سرِ دشمنانِ قدرتمند را از تن جدا می‌کرد.

نکته ادبی: نهنگ در متون حماسی نماد پهلوانِ بسیار قدرتمند و ترسناک است.

به رزم الانی روان کرد رخش برافروخت از تیغ رخشان درخش

شروه اسبِ خود را به سوی پهلوانِ آلانی تاخت و از درخششِ تیغش، میدانِ جنگ روشن شد.

نکته ادبی: رخش در اینجا به معنای اسبِ جنگی است.

فرنجه چو دید آنچنان دست زور سپر بر کتف دوخت چون پر مور

فرنجه وقتی آن قدرتِ بی‌نظیر را دید، سپرش را چنان بر بازو محکم کرد که همچون پرِ مورچه سبک و چسبیده به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: کتف به معنای شانه است. تشبیه به پرِ مور کنایه از چسبندگی و ناتوانی در دفاع است.

چنان زد بر او شروه شمشیر تیز که کرد از قفس مرغ جانش گریز

شروه چنان ضربه‌ی شمشیری بر او وارد کرد که جانش از کالبدش پرواز کرد.

نکته ادبی: از قفس مرغ جانش گریز کرد کنایه از کشته شدن و جدا شدن روح از بدن است.

از ایسو کمر بسته گردنکشی برون زد جنیبت چو تند آتشی

از سوی دیگر پهلوانی گردنکش کمر بست و اسبِ خود را همچون آتشی تند به میدان راند.

نکته ادبی: جنیبت به معنای اسبِ یدک یا اسبِ مخصوصِ رزم است.

بکوشید و مردانگیها نمود به شیری کجا کرد با شروه سود

بسیار جنگید و مردانگی نشان داد، اما شجاعتِ او در برابرِ شروه هیچ سودی نداشت.

نکته ادبی: سود نداشتن به معنای بی‌فایده بودنِ تلاش است.

چو خصمی قوی دید گردن گشاد به یک ضربت او نیز گردن نهاد

چون دید حریفش پهلوانی قدرتمند است، در برابرِ قدرتِ او تسلیم شد و کشته شد.

نکته ادبی: گردن نهادن کنایه از تسلیم شدن یا سر را به تیغ سپردن است.

جرم نامی از کوه یکران چو کوه درآمد کزو عالم آمد ستوه

جرم (نام پهلوان) که اسبی کوه‌پیکر داشت، به میدان آمد، پهلوانی که جهان از هیبتش به ستوه آمده بود.

نکته ادبی: یکران نام نوعی اسبِ اصیل و قوی‌هیکل است.

بکی ترگ روی آهنین بر سرش که پیکار می ریخت از پیکرش

کلاهخودی آهنین بر سر داشت که در حینِ نبرد، از بدنش شراره‌های جنگ می‌بارید.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

قبائی زره بر تنش تابدار چو سیماب روشن چو سیم آبدار

زرهی درخشان و تابدار بر تن داشت که همچون سیماب (جیوه) شفاف و مانند آبِ شمشیر، درخشان بود.

نکته ادبی: سیماب به معنای جیوه است که نماد درخشندگی و لغزندگی است.

به شروه درآمد چو شیر دمان ز دنیا ندادش زمانی امان

همچون شیرِ خشمگین به شروه حمله برد و حتی لحظه‌ای به او امان نداد.

نکته ادبی: شیر دمان یعنی شیرِ خشمگین و پرهیاهو.

چنان راند شمشیر بر شیر مرد کزان شیر شرزه برآورد گرد

آن‌چنان شمشیر بر آن پهلوانِ شیردل فرود آورد که گرد و خاک از بدنش به پا کرد.

نکته ادبی: گرد برآوردن کنایه از شکست دادنِ سخت یا به زحمت انداختن است.

چو افتاد دشمن در آن پای لغز به سم سمندش بسنبید مغز

وقتی دشمن در آن میدانِ لغزان افتاد، سمِ اسبِ پهلوان، مغزِ او را متلاشی کرد.

نکته ادبی: پای لغز استعاره از میدانِ نبردِ ناامن است.

بسی گردنان را زگردن کشان زد از سرد مهری به یخ بر نشان

بسیاری از جنگجویانِ گردن‌کش را با سردی و قساوت، به دیارِ نیستی فرستاد.

نکته ادبی: سرد مهری در اینجا به معنای بی‌رحمی و قساوت است.

دوالی چو دید آنچنان گردنی نه گردن همانا که گردن زنی

دوالی (پهلوان) وقتی آن حریفِ گردن‌کش را دید، دریافت که او نه فقط یک گردن‌کش، بلکه یک قاتلِ حرفه‌ای است.

نکته ادبی: گردن‌زنی کنایه از مهارت در کشتن است.

بسیچید و پیرایهٔ جنگ خواست بسیچ شدن کرد بر جنگ راست

آماده شد و ساز و برگِ جنگ را فراهم کرد و خود را برای یک نبردِ تمام‌عیار آماده ساخت.

نکته ادبی: بسیچیدن به معنای فراهم کردنِ مقدمات و آماده‌سازی است.

به تارک درآورد روی آهنین یکی ترک سفته ز پولاد چین

بر سرش کلاه‌خودی آهنین گذاشت که از پولادِ مرغوبِ چین ساخته شده بود.

نکته ادبی: ترک سفته یعنی کلاه‌خودی که از آهنِ سفته و محکم ساخته شده.

حمایل یکی تیغ زهر آبدار کمندی چو زلف بتان تابدار

شمشیری زهرآگین بر کمر بست و کمندی داشت که همچون زلفِ معشوق پیچ‌وخم داشت.

نکته ادبی: زهر آبدار اشاره به شمشیری است که در زهر آبدیده شده تا کشنده‌تر باشد.

فرس را برافکند برگستوان به زین اندر آمد چو کوهی روان

بر اسبش زره پوشاند و خود بر زین نشست، چنان‌که گویی کوهی متحرک است.

نکته ادبی: برگستوان زره‌ای است که بر اسب می‌پوشانند.

سوی دشمن آمد چنان تازه روی که طفل از دبستان درآید به کوی

با چهره‌ای شاداب به سوی دشمن رفت، چنان‌که گویی کودکی از مدرسه به کوچه می‌آید.

نکته ادبی: تازه روی بودن کنایه از بی‌باکی و آرامشِ روحی در میدان جنگ است.

جرم چون در آن فر زیبنده دید دل از جنگ شیران شکیبنده دید

جرم وقتی آن هیبتِ زیبا و دلاورانه را دید، از جنگیدن با چنین شیرمردی دل‌سرد شد.

نکته ادبی: شکیبنده به معنای ناتوان و منصرف است.

ولیکن نبودش در بازگشت بناچار با مرگ دمساز گشت

اما راه بازگشتی نداشت و ناچار شد با مرگِ خود روبه‌رو شود.

نکته ادبی: دمساز گشتن کنایه از همراه شدن و به آغوشِ مرگ رفتن است.

به گرد دوالی درآمد دلیر دوالک همی باخت با جنگ شیر

به دورِ دوالی چرخید و با شجاعت، فنونِ رزم را در برابرِ آن شیرِ جنگاور به نمایش گذاشت.

نکته ادبی: دوالک باختن کنایه از بازی و فنونِ جنگیِ سریع است.

دوالی ز پیچیدن بدسگال بپیچید بر خویشتن چون دوال

دوالی از چرخش‌های آن دشمنِ بدخواه، چنان پیچید که خود را مانندِ یک تسمه به دور خود جمع کرد.

نکته ادبی: دوال به معنای تسمه و چرم است. تکرارِ آن تأکید بر پیچش و انعطاف است.

بسی حرف در بازی اندوختند ز رحمت یکی حرف ناموختند

بسیار ضرباتِ شمشیر رد و بدل کردند، اما ذره‌ای رحم و مروت در دلشان نبود.

نکته ادبی: حرف در اینجا استعاره از ضربه یا کلامِ میانِ دو پهلوان است.

دوالی کمر بسته چون شیر نر زدش ضربتی بر دوال کمر

دوالی که مانند شیرِ نر کمر بسته بود، ضربه‌ای بر کمرِ دشمن وارد کرد.

نکته ادبی: دوالِ کمر اشاره به کمربندِ زره دارد.

گذارنده شد تیغ بی هیچ رنج دو نیمه شد آن کوه پولاد سنج

تیغ بی‌هیچ سختی‌ای از بدنش گذشت و آن بدنِ کوه‌پیکر را دو نیم کرد.

نکته ادبی: پولاد سنج یعنی کسی که تنش همچون پولاد محکم است.

برادر یکی داشت چون پیل مست به کین برادر میان را ببست

او برادری داشت که همچون پیلِ مست قدرتمند بود و برای انتقامِ برادر کمر همت بست.

نکته ادبی: پیل مست کنایه از پهلوانِ بسیار خشمگین و قدرتمند است.

ز زخم دوالی دوالی چشید بنه سوی رخت برادر کشید

او نیز که طعمِ ضربه دوالی را چشیده بود، به سوی وسایلِ برادرش رفت (شاید برای انتقام یا برداشتنِ سلاح او).

نکته ادبی: رخت در اینجا به معنای وسایل و تجهیزاتِ جنگی است.

بدین گونه آن کوه پولاد پشت بسی مرد لشگر شکن را بکشت

این‌گونه آن پهلوانِ پولادین‌تن، بسیاری از جنگجویانِ لشگرشکن را از پای درآورد.

نکته ادبی: لشگر شکن صفتِ پهلوانانی است که به تنهایی صفوفِ دشمن را درهم می‌شکنند.

یکی روس بدنام او جودره که شیر نرش بود آهوبره

یکی از روس‌ها که جودره نام داشت و پهلوانی بود که شیرانِ نر در برابرش همچون آهو ضعیف بودند.

نکته ادبی: آهو بره استعاره از ضعف و ناتوانی در برابرِ قدرتِ جودره است.

درشت و تنومند و زور آزمای به تنها عدو بند و لشگر گشای

درشت‌هیکل، تنومند و زورمند بود و به تنهایی می‌توانست دشمن را بند آورد و لشکر را شکست دهد.

نکته ادبی: لشگر گشای به معنای کسی است که پیروز میدان است.

ز گردن بسی خون درآویخته بسی خون گردنکشان ریخته

بسیار سرهای گردنکشان را از تن جدا کرده و خونِ بسیاری از آنان را ریخته بود.

نکته ادبی: از گردن خون درآویختن کنایه از بریدنِ سر و ریختنِ خونِ بسیار است.

گره بر دوال کمر سخت کرد به جنگ دوالی روان رخت کرد

آن‌ها کمرهای خود را محکم بستند و برای نبردی که نوعی کشتی یا جنگ با کمربند بود، آماده شدند.

نکته ادبی: دوال در اینجا به معنای کمربند یا تسمه چرمی است و اشاره به سبک خاصی از مبارزه دارد.

گشادند بر یکدیگر تیغ تیز که ره بسته شد پای را در گریز

شمشیرهای تیز را از نیام برکشیدند و به یکدیگر حمله کردند، چنان راهِ فرار بر خود بستند که گریزی باقی نماند.

نکته ادبی: تنگ کردن عرصه بر یکدیگر، کنایه از نبرد بی‌امان است.

بسی ضربشان رفت بر یکدیگر ز کار آگهیشان نشد کارگر

ضربات بسیاری به یکدیگر وارد کردند، اما هیچ‌کدام از این ضربات چنان مؤثر نبود که باعث پیروزی قطعی شود.

نکته ادبی: آگهیشان نشد کارگر، یعنی ضربات‌شان به نتیجه‌ دلخواه نرسید.

برآورد روسی گذارنده تیغ بر آن کوه پولاد زد بی دریغ

سپس جنگجوی روس، تیغ خود را بلند کرد و بدون درنگ بر آن کلاه‌خودِ پولادین و مستحکم ضربه زد.

نکته ادبی: کوه پولاد، استعاره از کلاه‌خود یا زره بسیار مستحکم است.

ز پولاد ترگ اندر آمد به فرق به دریای خون شد تن خسته غرق

از شدت ضربه، کلاه‌خودِ پولادین شکافت و آن جنگجو که زخمی شده بود، غرق در خون شد.

نکته ادبی: دریا، مبالغه در حجم خون‌ریزی است.

از آن سستی اندام زخم آزمای عنان دزدیی کرد و شد باز جای

آن جنگجو که بر اثر زخم، بدنش سست شده بود، تعادل خود را از دست داد و به عقب بازگشت.

نکته ادبی: عنان دزدی، کنایه از عقب‌نشینی یا فرار است.

به زیر آمد ازاسب و سرباز بست دل شاه ازان سر شکستن شکست

او از اسب به زمین افتاد و سرش آسیب دید؛ دیدنِ این زخمِ سر و شکستِ جنگجو، دل شاه را اندوهگین کرد.

نکته ادبی: سر شکستن، در اینجا ایهام دارد: هم زخم سر و هم شکستِ غرور یا میدان.

به فرزانه فرمود تا هم ز راه کند نوش دارو بران زخم گاه

شاه به حکیم دانا دستور داد تا بلافاصله با داروهای شفابخش، زخم او را درمان کند.

نکته ادبی: نوش‌دارو، استعاره از درمان قطعی و مرهم شفابخش است.

نوازش کند تا به آهستگی دوالی برآساید از خستگی

تا با نوازش و ملاطفت او را مداوا کنند و از رنج و خستگی نبرد آسوده شود.

نکته ادبی: دوالی در اینجا به معنای شخصی است که با او دوالی (کمر) می‌بستند، یعنی حریف یا مبارز.

چو شب در سر آورد کحلی پرند سر مه در آمد به مشگین کمند

وقتی شب فرارسید و آسمان تیره مانند پارچه ابریشمی سیاه گشت، ماه در کمند مشکین‌فام آسمان پدیدار شد.

نکته ادبی: کحلِ پرند، استعاره از تاریکی شب؛ مشکین‌کمند، استعاره از شب یا هاله اطراف ماه.

دو رویه سپه پاس برداشتند مگس گرد خرگاه نگذاشتند

لشکریان هر دو طرف نگهبان گماشتند و چنان امنیت را برقرار کردند که حتی مگسی اجازه نداشت به خیمه نزدیک شود.

نکته ادبی: مگس، کنایه از کوچک‌ترین مزاحم یا نفوذی است؛ مبالغه در برقراری امنیت.