خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۵۰ - جنگ دوم اسکندر با روسیان

نظامی
دگر روز کاین ساقی صبح خیز زمی کرد بر خاک یاقوت ریز
دو لشگر چو دریای آتش دمان گشادند باز از کمینها کمان
دگر باره در کارزار آمدند به شیر افکنی در شکار آمدند
درای جگر تاب و فریاد زنگ ز سر مغز می برد و از روی رنگ
همان کوس روئین و گرگینه چرم نه دل بلکه پولاد را کرد نرم
زمین را ز شورش بر افتاد بیخ فکند آسمان نعل و خورشید میخ
برون رفت از ایلاقیان سرکشی سواری شتابنده چون آتشی
ز سر تا قدم زیر آهن نهان به سختی و آهن دلی چون جهان
مبارز طلب کرد چون پیل مست کسی کامد از پای پیلان نرست
دلیران از و بد دلی یافتند سر از پنجه شیر برتافتند
پس از ساعتی تند شیری سیاه برون آمد از پرهٔ قلب گاه
بر اسبی بخاری به بالای پیل خروشان و جوشانتر از رود نیل
به ایلاقی اهرمن روی گفت که آمد برون آفتاب از نهفت
منم جام بر دست چون ساقیان نه از باده از خون ایلاقیان
نگفت این و بر مرکب افشرد ران برافراخت بازو به گرز گران
ز کوپال آن پیل جنگ آزمای درآمد سر پیل پیکر ز پای
شد ایلاقی از گرز پولاد پست ز طوفان خونش زمین گشت مست
سواری سرافرازتر زان گروه بران کوهکن راند مانند کوه
به زخمی دگر با زمین پست شد چنین چند گردنکش از دست شد
سرانجام کار آن سر انداختن غروریش داد از سر افراختن
ز پولاد در عان الماس تیغ بسی کشت و هم کشته شد ای دریغ
ز پیشین گهان تا نمازی دگر به میدان نشد رزمسازی دگر
دگر باره خون در جگر جوش زد قضا را قدر بر بناگوش زد
ز روسی سواری درآمد چوپیل رخی چون به قم چشمهائی چو نیل
برون خواست از رومیان هم نبرد همی کرد مردمی همی کشت مرد
بدین گونه خیلی به خون در کشید تنی چند را جان ز تن برکشید
ز بس کشتن مرد جنگ آزمای نیامد کسیرا سوی جنگ رای
چو روسی به رومی چنان دست یافت ز کوپال خود پیل را پست یافت
همی گشت پولاد هندی به مشت تنی چند رومی و چینی بکشت
چو بالای نیزه درازی گرفت دران معرکه نیزه بازی گرفت
ز پهلوی لشگرگه شهریار برون راند مرکب یکی شهسوار
نه اسبی عقابی برانگیخته نه تیغی نهنگی درآویخته
حریر تنش در کژاکند زرد کلاهی ز پولاد چون لاجورد
به میدان درآمد چو عفریت مست یکی حربهٔ چار پهلو به دست
طریدی برآورد و با روس گفت که خواهی همین لحظه در خاک خفت
زریوند مازندرانی منم که بازی بود جنگ اهریمنم
چو روسی درو دید و در پیکرش ز صفرا به گشتن درآمد سرش
شد آگه که در گشت ناورد او نباشد چو او مرد و هم مرد او
عنان سوی لشگرگه خویش داد هزیمت همی رفت چون تندباد
رها کرد حربهٔ سوار دلیر پس پشت آن پشت بر کرده شیر
گریزنده را حربه خارید پشت برون شد ز سینه سنان چار مشت
ز تیزی که شد مرکب بادپای رساند آن تن سفته را باز جای
چو دیدند کان اژدهای نبرد صلیبی کند صلب مردان مرد
بر او خویش و بیگانه بشتافتند صلیبی شده کشته ای یافتند
عنانها فرو بسته شد پیش و پس ز پرطاس روسی نجنبید کس
چو لشگر شد از صبر کردن ستوه برون رفت روسی چو یکباره کوه
ز خویشان قنطال کوپال نام گو پیلتن کرد بر وی خرام
دو شمشیر زن درهم آویختند ز هر سوی شمشیری انگیختند
سرانجام کوشش زریوند گرد به یک زخم جان ستیزنده برد
چنین تاز روسان گردن گرای درآورد هفتاد تن را ز پای
برآشفت قنطال از آن شیر تند که پای سپه دید ازان کار کند
بپوشید جوشن برافراخت ترگ چو سروی که تیغش بود بار و برگ
درآمد به زین چون یکی اژدها سر بارگی کرد بر وی رها
زریوند چون دید کامد هژبر بغرید مانند غرنده ابر
کشیدند بر یکدگر تیغ تیز ز گرمی شده چون فلک گرم خیز
دو پره چو پرگار مرکز نورد یکی دیر جنبش یکی زود گرد
بسی گرد برگرد تاختند بسی زخم چون آتش انداختند
نمی شد یکی بر یکی کامگار ز پیشین درآمد به شب کارزار
هم آخر یکی تیغ زد شاه روس بر آن مرد آراستهٔ چون عروس
درآوردش از زین زر سوی خاک برآورد از آن شیر شرزه هلاک
کشنده چو بر خصم خود کام یافت به شادی سوی لشگر خود شتافت
جهاندار ازان کار شد تنگدل که سالار گیلی درآمد به گل
بفرمود بر ساختن کار او به شرطی که باشد سزاوار او

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، تصویری از یک میدان نبرد حماسی و پرشور است که در آن دو سپاه با تمام توان و ابزارهای جنگی به مصاف هم می‌روند. شاعر با توصیف فضای کارزار، از غرش طبل‌ها گرفته تا برخورد سلاح‌ها، فضایی پر از هیاهو و خشونتِ قهرمانانه را ترسیم می‌کند که در آن هر پهلوان به دنبال نام و نبرد است.

در میانه این تلاطمِ خون و فولاد، سرنوشتِ جنگ با ظهور پهلوانانِ نامدار و شجاعت‌های فردی رقم می‌خورد. نبردها، گریزها، پیروزی‌ها و شکست‌ها، چرخه‌ای است که در نهایت با ورود پهلوانِ اصلی (زریوند) به اوج می‌رسد و جریان نبرد به نفع او تغییر می‌کند.

معنای روان

دگر روز کاین ساقی صبح خیز زمی کرد بر خاک یاقوت ریز

هنگامی که خورشیدِ صبحگاهی (ساقی صبح) طلوع کرد و پرتوهای سرخ‌رنگ خود را همانند شرابِ ناب بر روی زمینِ خاکی افشاند.

نکته ادبی: استعاره از خورشید به ساقی صبح و تشبیه پرتوهای سرخ به شراب و یاقوت.

دو لشگر چو دریای آتش دمان گشادند باز از کمینها کمان

دو سپاه بزرگ که همچون دریایی از آتش خروشان بودند، از کمین‌گاه‌های خود بیرون آمدند و کمان‌هایشان را آماده نبرد کردند.

نکته ادبی: تشبیه ارتش‌ها به دریای آتش برای نشان دادن عظمت و خشم آن‌ها.

دگر باره در کارزار آمدند به شیر افکنی در شکار آمدند

بار دیگر دو سپاه به نبرد برخاستند و همانند شیرانِ بیشه، به قصد شکارِ حریف به میدان آمدند.

نکته ادبی: شیر افکنی کنایه از دلیری و شکارِ رقیب در میدان جنگ است.

درای جگر تاب و فریاد زنگ ز سر مغز می برد و از روی رنگ

صدای طبل‌های پرشور و زنگ‌های جنگی چنان مهیب بود که عقل را از سر و رنگ از رخسارِ جنگجویان می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به هراس‌انگیز بودن آلات موسیقی جنگی در قدیم.

همان کوس روئین و گرگینه چرم نه دل بلکه پولاد را کرد نرم

صدای کوس‌های جنگی و طبل‌های چرمی چنان بلند و کوبنده بود که نه تنها دل‌های آدمیان، بلکه پولادِ سخت را نیز نرم و متزلزل می‌کرد.

نکته ادبی: مبالغه در شدت و هیبتِ صدای ادوات جنگی.

زمین را ز شورش بر افتاد بیخ فکند آسمان نعل و خورشید میخ

شور و غوغای جنگ چنان بود که گویی ریشه زمین از جا کنده شد؛ آسمان اسبِ خود را نعل زد و خورشید مانند میخِ آهنین در آسمان ثابت ماند.

نکته ادبی: استعاره‌های حماسی برای توصیف عظمت و هولناکی صحنه نبرد.

برون رفت از ایلاقیان سرکشی سواری شتابنده چون آتشی

پهلوانِ سرکشی از میان مردم ایلاقیان بیرون تاخت، سواری که در شتاب و تندی همچون آتش بود.

نکته ادبی: تشبیه حرکت سریع سوار به آتش.

ز سر تا قدم زیر آهن نهان به سختی و آهن دلی چون جهان

سراسر وجودش از سر تا پا زیر زره و آهن پنهان بود و در سخت‌جانی و دل‌سنگی به مانندِ گویی بزرگ بود.

نکته ادبی: توصیفِ تجهیزات دفاعی پهلوان که او را همچون آهن‌دلی تسخیرناپذیر کرده بود.

مبارز طلب کرد چون پیل مست کسی کامد از پای پیلان نرست

مانند پیلی مست، طلبِ مبارزه کرد و هرکس که به مقابله با او رفت، از چنگالِ او جان سالم به در نبرد.

نکته ادبی: استعاره از پهلوان به پیل مست برای نشان دادن قدرت ویرانگر او.

دلیران از و بد دلی یافتند سر از پنجه شیر برتافتند

دلیرانِ سپاه دشمن از دیدنِ هیبت او ترسیدند و جرئتِ رویارویی با او را از دست دادند.

نکته ادبی: سر از پنجه شیر برتافتن کنایه از ترس و عقب‌نشینی است.

پس از ساعتی تند شیری سیاه برون آمد از پرهٔ قلب گاه

پس از مدتی، شیرمردی سیاه از میانِ قلبِ سپاه بیرون آمد.

نکته ادبی: توصیف پهلوان به شیر برای نشان دادن شجاعت و دلیری.

بر اسبی بخاری به بالای پیل خروشان و جوشانتر از رود نیل

سوار بر اسبی بخاری (تندرو) که قامتش به اندازه یک پیل بود، خروشان و پرهیاهو‌تر از رود نیل به میدان تاخت.

نکته ادبی: استعاره و تشبیه برای بیان عظمت اسب و خشمِ سوارکار.

به ایلاقی اهرمن روی گفت که آمد برون آفتاب از نهفت

آن پهلوانِ رومی (یا مبارز) به سوار ایلاقی گفت: خورشیدِ حقیقت از نهان‌خانه بیرون آمده است (یعنی وقت مرگ تو رسیده است).

نکته ادبی: استعاره از خورشید برای پیروزی و مرگِ رقیب.

منم جام بر دست چون ساقیان نه از باده از خون ایلاقیان

من همچون ساقی، جام به دست دارم؛ اما این جام، پر از شراب نیست، بلکه آکنده از خونِ ایلاقیان است.

نکته ادبی: کنایه از کشتنِ دشمنان و خون‌ریزی فراوان.

نگفت این و بر مرکب افشرد ران برافراخت بازو به گرز گران

این را گفت و بر اسب خود نهیب زد و بازویش را برای ضربه زدن با گرزِ سنگین بالا برد.

نکته ادبی: توصیفِ عملیِ آمادگی برای ضربه زدن.

ز کوپال آن پیل جنگ آزمای درآمد سر پیل پیکر ز پای

با ضربه گرزِ آن پهلوانِ آزموده، سرِ آن پهلوانِ ایلاقیِ پیل‌پیکر بر خاک افتاد.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکیِ لحظه مرگ حریف.

شد ایلاقی از گرز پولاد پست ز طوفان خونش زمین گشت مست

پهلوان ایلاقی با گرزِ پولادین از پا درآمد و زمین از سیلانِ خون او مست و دگرگون شد.

نکته ادبی: استعاره از مست شدن زمین به دلیل خون‌ریزی بسیار.

سواری سرافرازتر زان گروه بران کوهکن راند مانند کوه

سوار دیگری که از سایرین سرافرازتر بود، همچون کوهی استوار به سمت آن پهلوانِ پیروز تاخت.

نکته ادبی: تشبیه سوار به کوه برای نشان دادن استواری و ابهت.

به زخمی دگر با زمین پست شد چنین چند گردنکش از دست شد

او نیز با ضربه‌ای بر زمین افتاد؛ این‌گونه بود که پهلوانانِ گردنکش یکی پس از دیگری به دست او از پا درآمدند.

نکته ادبی: توصیفِ پیاپیِ شکستِ حریفان.

سرانجام کار آن سر انداختن غروریش داد از سر افراختن

سرانجام، مغرور شدن به کارهای بزرگ، باعث شد که سرش را در این راه فدا کند.

نکته ادبی: اشاره به غرور که عامل شکست پهلوانان است.

ز پولاد در عان الماس تیغ بسی کشت و هم کشته شد ای دریغ

با تیغِ الماس‌گون و پولادین، بسیاری را کشت و سرانجام خود نیز کشته شد؛ دریغ و افسوس از این جنگ.

نکته ادبی: تکرار واژه کشتن و کشته شدن برای نشان دادنِ سرنوشتِ محتومِ جنگجویان.

ز پیشین گهان تا نمازی دگر به میدان نشد رزمسازی دگر

از پیشین‌گاه (نیمروز) تا زمانِ نمازِ دیگر (عصر)، دیگر کسی جرئت نکرد برای نبرد به میدان بیاید.

نکته ادبی: اشاره به زمان‌بندیِ نبرد بر اساس اوقات شرعی قدیم.

دگر باره خون در جگر جوش زد قضا را قدر بر بناگوش زد

دوباره خون در دل‌ها به جوش آمد و تقدیر (قضا و قدر) ضربه نهایی را بر گوشِ زمانه فرود آورد.

نکته ادبی: اشاره به مشیتِ الهی و تقدیر در پایانِ حیات.

ز روسی سواری درآمد چوپیل رخی چون به قم چشمهائی چو نیل

سوار دیگری از سپاه روس همچون پیل وارد شد؛ چهره‌ای همچون ماه و چشمانی به رنگ آبیِ نیل‌گون داشت.

نکته ادبی: توصیفِ چهره زیبا و چشمانِ رنگی سوار روس.

برون خواست از رومیان هم نبرد همی کرد مردمی همی کشت مرد

از میان رومیان طلبِ هماورد کرد و با کشتنِ مردان، دلیری خود را نشان می‌داد.

نکته ادبی: توصیفِ رفتارهای جنگیِ پهلوان روس.

بدین گونه خیلی به خون در کشید تنی چند را جان ز تن برکشید

به این ترتیب بسیاری را غرق در خون کرد و جانِ عده‌ای را از تنشان جدا ساخت.

نکته ادبی: توصیفِ خشونتِ نبرد.

ز بس کشتن مرد جنگ آزمای نیامد کسیرا سوی جنگ رای

از شدتِ کشتارِ آن جنگجوی ماهر، دیگر کسی میل و رغبتی برای رویارویی با او نداشت.

نکته ادبی: توصیفِ رعب و وحشتی که پهلوان در سپاه ایجاد کرده بود.

چو روسی به رومی چنان دست یافت ز کوپال خود پیل را پست یافت

هنگامی که آن روس بر رومی چیره شد، با گرزِ خود حریفِ پیل‌پیکر را بر زمین افکند.

نکته ادبی: توصیفِ قدرت بدنی پهلوان روس.

همی گشت پولاد هندی به مشت تنی چند رومی و چینی بکشت

با شمشیری از پولادِ هندی، بسیاری از رومیان و چینیان را از پای درآورد.

نکته ادبی: اشاره به تیغِ هندی که در ادبیاتِ حماسی نمادِ تیزی و کیفیتِ عالی است.

چو بالای نیزه درازی گرفت دران معرکه نیزه بازی گرفت

زمانی که نیزه‌اش بلندتر از حد معمول شد، در آن میدان نبرد شروع به نیزه‌بازی کرد.

نکته ادبی: توصیفِ مهارتِ سوار در استفاده از نیزه.

ز پهلوی لشگرگه شهریار برون راند مرکب یکی شهسوار

سرداری از کنارِ لشگرگاهِ پادشاه بیرون تاخت و به میدان آمد.

نکته ادبی: آمادگی برای ورودِ قهرمانِ اصلی داستان.

نه اسبی عقابی برانگیخته نه تیغی نهنگی درآویخته

اسبش نه یک اسبِ معمولی، بلکه همچون عقابی تیزپرواز بود و تیغش نه یک شمشیر ساده، بلکه همچون نهنگی برنده و سهمگین بود.

نکته ادبی: تشبیه اسب به عقاب و شمشیر به نهنگ، هر دو استعاره‌های حماسی برای توصیفِ سرعت و قدرت.

حریر تنش در کژاکند زرد کلاهی ز پولاد چون لاجورد

لباسِ ابریشمینِ زرد بر تن داشت و کلاهخودی از جنس پولاد که به رنگِ لاجورد می‌درخشید، بر سر داشت.

نکته ادبی: توصیفِ ظاهرِ آراسته و تجهیزاتِ گران‌بهای پهلوان.

به میدان درآمد چو عفریت مست یکی حربهٔ چار پهلو به دست

همچون دیوی مست به میدان آمد و سلاحی چهار پهلو در دست داشت.

نکته ادبی: استعاره از عفریت برای نشان دادنِ چهره هولناک و قدرتِ فوق‌العاده او.

طریدی برآورد و با روس گفت که خواهی همین لحظه در خاک خفت

فریادی برآورد و به آن روس گفت: اگر می‌خواهی همین لحظه کشته شوی و به خاک بیفتی، جلو بیا.

نکته ادبی: تهدید حریف در میدانِ مبارزه.

زریوند مازندرانی منم که بازی بود جنگ اهریمنم

گفت: من زریوندِ مازندرانی هستم؛ جنگیدن با اهریمن برای من همچون بازی است.

نکته ادبی: معرفیِ پهلوانِ اصلی (زریوند) و اعتماد به نفسِ او.

چو روسی درو دید و در پیکرش ز صفرا به گشتن درآمد سرش

وقتی آن پهلوان روس، زریوند و هیبتِ او را دید، از ترس و صفرا، حالش دگرگون شد و سرش گیج رفت.

نکته ادبی: اشاره به واکنشِ فیزیولوژیکِ ترس (صفرا به سر دویدن).

شد آگه که در گشت ناورد او نباشد چو او مرد و هم مرد او

دانست که در این نبرد، حریفی همتای او نیست و کسی نمی‌تواند با او برابری کند.

نکته ادبی: درکِ ناتوانی در برابرِ پهلوانِ بزرگ.

عنان سوی لشگرگه خویش داد هزیمت همی رفت چون تندباد

لجامِ اسب را به سمتِ سپاهِ خود چرخاند و همچون تندباد، از ترس پا به فرار گذاشت.

نکته ادبی: توصیفِ فرارِ خفت‌بارِ پهلوانِ مغرور.

رها کرد حربهٔ سوار دلیر پس پشت آن پشت بر کرده شیر

زریوند سلاحِ خود را به سمت او پرتاب کرد، سلاحی که از پشتِ آن پهلوانِ فراری عبور کرد.

نکته ادبی: توصیفِ دقت و قدرتِ ضربه زریوند.

گریزنده را حربه خارید پشت برون شد ز سینه سنان چار مشت

سلاحِ تیزِ پهلوان به پشتِ فردِ فراری اصابت کرد و از سینه او بیرون زد.

نکته ادبی: توصیفِ خشونت‌آمیزِ اصابتِ سلاح و مرگِ حریف.

ز تیزی که شد مرکب بادپای رساند آن تن سفته را باز جای

اسبِ بادپایِ او با سرعتِ زیاد، جسدِ سوراخ‌شده‌ی او را به همان جایگاهِ اول بازگرداند.

نکته ادبی: توصیفِ فرجامِ جسدِ پهلوان.

چو دیدند کان اژدهای نبرد صلیبی کند صلب مردان مرد

وقتی دیدند که آن اژدهای نبرد (زریوند)، کارِ آن مبارز را تمام کرد.

نکته ادبی: استعاره از اژدها برای نشان دادن قدرتِ شکست‌ناپذیرِ زریوند.

بر او خویش و بیگانه بشتافتند صلیبی شده کشته ای یافتند

دوست و دشمن به سوی او شتافتند و جسدِ کشته‌شده‌ی او را مشاهده کردند.

نکته ادبی: توصیفِ واکنشِ میدانِ نبرد به شکستِ حریف.

عنانها فرو بسته شد پیش و پس ز پرطاس روسی نجنبید کس

همه جا در سکوت فرو رفت و کسی از سپاهِ روس جرئتِ حرکت نداشت.

نکته ادبی: توصیفِ هراسِ سپاهِ روس از قدرتِ زریوند.

چو لشگر شد از صبر کردن ستوه برون رفت روسی چو یکباره کوه

وقتی سپاه از انتظار به تنگ آمد، زریوند همچون کوهی استوار به میدان رفت.

نکته ادبی: تشبیه دوباره زریوند به کوه برای تاکید بر ابهت.

ز خویشان قنطال کوپال نام گو پیلتن کرد بر وی خرام

از میانِ خویشانِ قنطال، پهلوانی به نام کوپال به میدان آمد و زریوند به سمت او تاخت.

نکته ادبی: معرفیِ حریفِ جدیدِ زریوند.

دو شمشیر زن درهم آویختند ز هر سوی شمشیری انگیختند

آن دو شمشیرزن به هم رسیدند و از هر سو با شمشیر به یکدیگر حمله کردند.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکیِ یک دوئلِ کلاسیک.

سرانجام کوشش زریوند گرد به یک زخم جان ستیزنده برد

سرانجام زریوندِ گرد با یک ضربه، جانِ حریفِ خود را گرفت.

نکته ادبی: توصیفِ پیروزیِ قطعیِ زریوند.

چنین تاز روسان گردن گرای درآورد هفتاد تن را ز پای

این چنین بود که آن پهلوانِ روس‌تبار (یا در تبار روس)، هفتاد نفر را از پای درآورد.

نکته ادبی: مبالغه در کشتار برای نشان دادنِ دلیریِ فوق‌العاده.

برآشفت قنطال از آن شیر تند که پای سپه دید ازان کار کند

قنطال از مشاهده ضعف سپاهیان خود و ناتوانی آن‌ها در برابر دشمن برآشفت و خشمگین شد.

نکته ادبی: شیر تند در اینجا استعاره از جنگجویی جسور و خشمگین است.

بپوشید جوشن برافراخت ترگ چو سروی که تیغش بود بار و برگ

او زره بر تن کرد و کلاه‌خود جنگی خود را بر سر گذاشت، درحالی‌که قامت بلند و استوارش مانند سروی بود که شمشیرش همچون برگ و میوه آن درخت است.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود یا کلاه جنگی است.

درآمد به زین چون یکی اژدها سر بارگی کرد بر وی رها

همچون اژدها بر زین اسب نشست و لجام اسب را رها کرد تا به سمت میدان بتازد.

نکته ادبی: بارگی در متون کهن به معنای اسب است.

زریوند چون دید کامد هژبر بغرید مانند غرنده ابر

زریوند چون آن دلاور شیرصفت را دید که به سویش می‌آید، همانند ابری که غرش می‌کند، فریادی کشید.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر است.

کشیدند بر یکدگر تیغ تیز ز گرمی شده چون فلک گرم خیز

هر دو دلاور تیغ‌های تیز خود را بیرون کشیدند و از شدت هیجان و گرمای مبارزه، گویی فضای میدان همچون آسمانِ پرتب و تاب، گرم و سوزان شد.

نکته ادبی: گرم‌خیز کنایه از تلاطم و هیجان زیاد است.

دو پره چو پرگار مرکز نورد یکی دیر جنبش یکی زود گرد

دو جنگجو همچون دو پایه پرگار که به دور مرکزی می‌گردند، با هم درگیر شدند؛ یکی آهسته‌تر و دیگری با سرعتی بیشتر حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه دقیق هندسی برای توصیف حرکات دایره‌وار رزمی.

بسی گرد برگرد تاختند بسی زخم چون آتش انداختند

هر دو بسیار به دور هم چرخیدند و ضربات سهمگین خود را همچون جرقه و آتش بر سر هم فرود آوردند.

نکته ادبی: زخم انداختن کنایه از وارد کردن ضربات شمشیر است.

نمی شد یکی بر یکی کامگار ز پیشین درآمد به شب کارزار

هیچ‌کدام بر دیگری برتری نیافت و کارزار و جنگ آن‌ها تا فرا رسیدن شب ادامه پیدا کرد.

نکته ادبی: پیشین در اینجا به معنای زمان گذشته و ابتدای روز است.

هم آخر یکی تیغ زد شاه روس بر آن مرد آراستهٔ چون عروس

سرانجام شاه روس ضربه‌ای با شمشیر به آن مردِ آراسته که ظاهری باشکوه چون عروس داشت، وارد کرد.

نکته ادبی: آراسته چون عروس کنایه از تجمل و شکوه ظاهری جنگجو است.

درآوردش از زین زر سوی خاک برآورد از آن شیر شرزه هلاک

او را از زین اسب به زمین افکند و آن جنگجوی شیردل را از پای درآورد.

نکته ادبی: شیر شرزه به معنای شیر خشمگین و درنده است.

کشنده چو بر خصم خود کام یافت به شادی سوی لشگر خود شتافت

وقتی پیروز میدان بر دشمن خود چیره شد و او را شکست داد، با شادی به سمت سپاه خود بازگشت.

نکته ادبی: کشنده در اینجا به معنای قاتل یا کسی است که طرف مقابل را از پای درآورده است.

جهاندار ازان کار شد تنگدل که سالار گیلی درآمد به گل

پادشاه از این اتفاق اندوهگین شد، چرا که فرمانده‌ی گیلانی در میدان جنگ کشته شد.

نکته ادبی: به گل درآمدن کنایه از شکست خوردن و نابود شدن است.

بفرمود بر ساختن کار او به شرطی که باشد سزاوار او

پادشاه دستور داد تا مراسم سوگواری و تدفین او را به شکلی که شایسته مقامش باشد، فراهم کنند.

نکته ادبی: ساختن کار در اینجا به معنای فراهم کردن مقدمات تدفین و سوگواری است.