خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۴۸ - رسیدن اسکندر به کشور روس

نظامی
بیا ساقی آن بکر پوشیده روی به من ده گرش هست پروای شوی
کنم دست شوئی به پاک از پلید به بکر این چنین دست باید کشید
دگر باره بلبل به باغ آمدست پری پیش روشن چراغ آمدست
خیال پری پیکری می کند مرا چون خیال پری می کند
ازین کان تاریک اهریمنی گهر بین که آرم بدین روشنی
هزار آفرین باد بر زیرکان که روشن زر آرند ازین تیره کان
گزارندهٔ شرح آن مرزبان گزارش چنین آورد بر زبان
که چون شاه عالم به دانای روم بفرمود تا سازد از سنگ موم
به پیروزی آن نقش در خواسته چو پیروزه نقشی شد آراسته
ز خوبی چنان ساختش نقش بند که بربست بر نقش ترکان پرند
چو پیکر برانگیخت پیکر نمای شه از پیش پیکر تهی کرد جای
به هر جا که می رفت می ریخت گنج به امید راحت همی برد رنج
به هر هفته ای منزلی چند راند به هر منزلی هفته ای چند ماند
چو منزل در آمد به بدخواه تنگ هژیران به کین تیز آرند چنگ
فراخی گهی بود نزدیک آب فرود آمد آنجابه هنگام خواب
در آن مرغزار از ملک تا سپاه برآسوده گشتند از آسیب راه
چو انجم برآراست لشگر گهی کشیده به گردون درو درگهی
جهان را ز رایت چو طاوس کرد سراپرده را در سوی روس کرد
به روسی خبر شد که دارای روم درآورد لشگر بدان مرز و بوم
سپاهی که اندیشه را پی کند چو کوهه زند کوه ازو خوی کند
دلیران شمشیر زن بی شمار به مردم گزائی چو پیچنده مار
کمند افکنانی که چون تند شیر درارند سرهای پیلان به زیر
غلامان چینی که در دار و گیر ز موئی جهانند صد چوبهٔ تیر
سکندر نه تند اژدهائیست این جهانرا ستمگر بلائیست این
نه لشگر یکی کوه با او روان که در زیر او شد زمین ناتوان
ز پیلان دو صد پیل پولاد پوش که آرند خون زمین را به جوش
یکی دشت بر پیل و بر پیلتن همه کشور آشوب و لشگر شکن
چو قنطال روسی که سالار بود شد آگه که گردون بدین کار بود
یکی لشگر انگیخت از هفت روس به کردار هر هفت کرده عروس
ز برطاس و آلان و خزران گروه برانگیخت سیلی چو دریا و کوه
ز ایسو زمین تا به خفچاق دشت زمین را به تیغ و زره در نوشت
سپاهی نه چندان که لشگر شناس به اندازهٔ آن رساند قیاس
چو عارض شمرد آنچه در پیش بود ز نهصد هزارش عدد بیش بود
فرود آمدند از سر راه دور دو فرسنگی از لشگر شاه دور
به لشگر چنین گفت قنطال روس که مردافکنان را چه باک از عروس
چنین لشگر خوب نادیده رنج همه سر بسر کاروانهای گنج
کجا پای دارند با روسیان چنین نازنینان و ناموسیان
همه گوهرین ساز و زرین ستام بلورین طبق بلکه بی جاده جام
همه کارشان شرب و مالشگری نگشته شبی گرد چالشگری
شبانگه به بوی خوش انگیختن سحرگه به شربت برآمیختن
جگر خوردن آیین روسان بود می و نقل کار عروسان بود
ز روی و چینی نیاید نبرد همه خز و دیبا بود سرخ و زرد
خدا داد ما را چنین دستگاه خدا داده را چون توان بست راه
اگر دیدمی این غنیمت به خواب دهانم شدی زین حلاوت پر آب
یکی نیست در جملهٔ بی تاج زر به دریا نیابیم چندین گهر
گر این دستگه را به دست آوریم براقلیم عالم شکست آوریم
جهان را بگیریم و شاهی کنیم همه ساله صاحب کلاهی کنیم
پس آنکه فرس راند بالای کوه تنی چند با او شده هم گروه
به انگشت بنمود کانک ز دور جهان در جهان نازنینند و حور
درو درگه از گوهر و گنج پر به جای سنان و زره لعل و در
همه زین زرین یاقوت کار کفن پوشهای جواهر نگار
کلاه مرصع برافراشته قبا تا کف پای بگذاشته
همه فرش دیبا و شعر و حریر نه در دست نیزه نه در جعبهٔ تیر
همه عنبرین دار و خلخال پوش سر زلف پیچیده بالای گوش
سراپای در زیور خسروی نه پای رونده نه دست قوی
بدان سست پایان پیچیده دست سکندر چه لشگر تواند شکست
گر افتد بر ایشان سر سوزنی دهن را گشایند چون روزنی
به تاریخ و تقویم جنگ آورند مهی در حسابی درنگ آورند
نه آن لشگرند این که روز نبرد ز خسته کلوخی برآرند گرد
چو ما حمله سازیم یکره ز جای به یک حملهٔ ما ندارند پای
چو روسان سختی کش سخت مغز فریبی شنیدند از اینگونه نغز
کشیدند سرها که تا زنده ایم بدین عهد و پیمان سرافکنده ایم
بکوشیم کوشیدنی چون نهنگ نمانیم ازین گلستان بوی و رنگ
بر اعدای دولت شبیخون کنیم به نوک سنان خاره را خون کنیم
چو دست از سنان سوی خنجر کشیم بداندیش را دام در سر کشیم
چو روسی سپه را دلی گرم دید ز نیروی خود کوه را نرم دید
به لشگرگه به تدبیر جنگ ز دل برد زنگار و ز تیغ زنگ
ز دیگر طرف شاه لشگر شکن به تدبیر ینشست با انجمن
بزرگان لشگر همه گرد شاه نشستند چون اختران گرد ماه
قدرخان ز چین گور خان از ختن دپیس از مداین ولید از یمن
دوالی ز ابخاز و هندی زری قباد صطخری ز خویشان کی
زریوند گیلی ز مازندران نیال یل از کشور خاوران
بشک از خراسان و فوم از عراق بریشاد از ارمن بدین اتفاق
ز یونان و افرنجه و مصرو شام نه چندانکه بر گفت شاید به نام
جهاندار کرد از غم آزادشان به دلگرمی امیدها دادشان
چنین گفت کین لشگر جنگجوی به پیکار شیران نکردند خوی
به دزدی و سالوسی و رهزنی نمایند مردی و مردافکنی
دو دستی ندیدند شمشیر کس همان ناچخ و نیزه از پیش و پس
سلاحی و سازی ندارند چست ز بی آلتان جنگ ناید درست
برهنه تنی چند را در مصاف چه باشد بریدن ز سر تا به ناف
چو من تیغ گیرم بجنبم ز جای فرو بندد البرز را دست و پای
من آن دور گیرم که دارای گرد ز من جان همی برد و جان هم نبرد
به کیدی که با کید در ساختم به پای خودش چون در انداختم
چو با لشگر فور کردم نبرد ز مردانگی فور کافور خورد
کمانم چو بر زد به ابرو گره شه چین کمانرا فرو کرد زه
هم از جنگ روسم نباشد شکوه که بسیار سیلاب ریزد ز کوه
ز کوه خزر تا به دریای چین همه ترک بر ترک بینم زمین
اگر چه نشد ترک با روم خویش هم از رومشان کینه با روس بیش
به پیکان ترکان این مرحله توان ریخت بر پای روس آبله
بسا زهر کو در تن آرد شکست به زهری دگر بایدش باز بست
شنیدم که از گرگ روباه گیر به بانگ سگان رست روباه پیر
دو گرگ جوان تخم کین کاشتند پی روبه پیر برداشتند
دهی بود در وی سگانی بزرگ همه تشنهٔ خون روباه و گرگ
یکی بانگ زد روبه چاره ساز که بند از دهان سگان کرد باز
سگان ده آواز برداشتند که روباه را گرگ پنداشتند
زبانگ سگان کامد از دوردست رمیدند گرگان و روباه رست
سگالندهٔ کاردان وقت کار ز دشمن به دشمن شود رستگار
اگر چه مرا با چنین برگ و ساز به هم پشتی کس نیاید نیاز
در چاره بر چاره گر بسته نیست همه کار با تیغ پیوسته نیست
سران سپه سر کشیدند پیش که ریزیم در پای تو خون خویش
نبودیم ازین پیشتر سست کوش کنون گرمتر زان براریم جوش
هم از بهر مردی هم از بهر مال بکوشیم تا چون بود در جوال
سپه را چو دل داد خسرو بسی که بیدل نیاید که باشد کسی
در اندیشه می بود تا وقت شام که فردا چه برسازد از تیغ و جام
چو از تیرهٔ شب روز روشن نهفت طلایه برون رفت و جاسوس خفت
نگهبان لشگر برون از قیاس نشستند بر رهگذرهای پاس
شب تیره بی پاس نگذاشتند ز شب تا سحر پاس می داشتند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن بکر پوشیده روی به من ده گرش هست پروای شوی

ای ساقی، آن حقیقتِ دست‌نخورده و پوشیده (شعر یا داستانی ناب) را برایم بیاور؛ اگر آن حقیقت، خود شوق و آمادگیِ آشکار شدن را دارد.

نکته ادبی: بکر: استعاره از معنای تازه و کشف‌نشده در شعر؛ پروای شوی: کنایه از تمایل و آمادگی برای ازدواج (در اینجا: ظهور و بیان شدن).

کنم دست شوئی به پاک از پلید به بکر این چنین دست باید کشید

من دستانم را از پلیدیِ نادانی پاک می‌کنم، چرا که برای در آغوش کشیدنِ چنین حقیقتِ نابی، باید پاک و پیراسته بود.

نکته ادبی: دست‌شوئی: کنایه از طهارت و آمادگی روحی برای ورود به فضای قدسیِ اثر.

دگر باره بلبل به باغ آمدست پری پیش روشن چراغ آمدست

بار دیگر بلبلِ خوش‌نوا به باغِ سخن آمد و الهامِ خیال‌انگیزِ من، همچون پری‌ای زیبا پیشِ چراغِ روشنِ جان قرار گرفت.

نکته ادبی: پری پیش روشن چراغ: تشبیه معشوق یا الهام شعری به موجودی نورانی و ماورایی.

خیال پری پیکری می کند مرا چون خیال پری می کند

خیالِ آن پیکرِ پری‌مانند، مرا به بازی گرفته است؛ چنان‌که مرا نیز همچون سایه‌ای خیالی و بی‌اختیار کرده است.

نکته ادبی: خیال: ایهامِ تناسب (خیالِ معشوق و وهم‌زدگیِ عاشق).

ازین کان تاریک اهریمنی گهر بین که آرم بدین روشنی

ببین که چگونه از این معدنِ تاریک و اهریمنی (سنگِ سخت و بی‌جان)، گوهری به این روشنی و زیبایی استخراج می‌کنم.

نکته ادبی: کان تاریک: استعاره از سنگ و ماده‌یِ خامِ بی‌جان.

هزار آفرین باد بر زیرکان که روشن زر آرند ازین تیره کان

هزاران آفرین بر خردمندان باد که هنرشان این است که از درونِ سنگ‌های تیره‌یِ معدن، طلایِ درخشان بیرون می‌کشند.

نکته ادبی: زیرکان: اشاره به هنرمندان و حکیمان که با تدبیر، زیبایی را از دلِ سختی بیرون می‌آورند.

گزارندهٔ شرح آن مرزبان گزارش چنین آورد بر زبان

آن مرزبان (راوی یا تاریخ‌نگار) که این شرح را بازگو می‌کند، گزارشِ ماجرا را این‌گونه بر زبان آورده است.

نکته ادبی: مرزبان: در اینجا به معنای راوی و حافظِ تاریخ.

که چون شاه عالم به دانای روم بفرمود تا سازد از سنگ موم

که چون پادشاهِ عالم (اسکندر) به حکیمِ رومی دستور داد تا از سنگ، پیکره‌ای زنده و بی‌بدیل بسازد.

نکته ادبی: دانای روم: اشاره به هنرمندان چیره‌دست رومی که در سنت ادبیِ فارسی، نمادِ صنعتگری هستند.

به پیروزی آن نقش در خواسته چو پیروزه نقشی شد آراسته

به لطفِ پیروزی و همتِ آن هنرمند، آن نقشِ خواسته‌شده با چنان مهارتی ساخته شد که همچون نگینِ فیروزه‌ای آراسته گردید.

نکته ادبی: پیروزه: نمادِ رنگِ آبیِ آسمانی و ارزش و نفاست.

ز خوبی چنان ساختش نقش بند که بربست بر نقش ترکان پرند

آن نقش‌بند (هنرمند) پیکره را چنان زیبا ساخت که گویی بر تنِ آن ترکان (پیکره‌های زیبارو)، پارچه‌یِ پرندِ گرانبها پوشانده است.

نکته ادبی: پرند: نوعی پارچه‌ی ابریشمی نفیس که در ادب کهن، نمادِ ظرافت است.

چو پیکر برانگیخت پیکر نمای شه از پیش پیکر تهی کرد جای

زمانی که هنرمند آن پیکره‌یِ زنده-نما را آفرید، شاه جایِ خود را برای آن پیکره خالی کرد تا در کنارش قرار گیرد.

نکته ادبی: پیکر نمای: صفتی برای هنرمند که پیکرها را به نمایش می‌گذارد.

به هر جا که می رفت می ریخت گنج به امید راحت همی برد رنج

شاه در مسیرِ حرکت، برای دستیابی به آسایش، گنج‌ها می‌بخشید و سختی‌های راه را به جان می‌خرید.

نکته ادبی: راحت: در اینجا هدفِ نهایی شاه از طیِ طریق است.

به هر هفته ای منزلی چند راند به هر منزلی هفته ای چند ماند

در سفر، هر هفته چند منزل (منطقه) را طی می‌کرد و در هر منزلی برای استراحت، هفته‌ای چند روز می‌ماند.

نکته ادبی: منزل: واحدِ مسافت در سفرهای قدیم.

چو منزل در آمد به بدخواه تنگ هژیران به کین تیز آرند چنگ

هرگاه شاه به جایی می‌رسید که دشمن در آنجا بود، دلاورانِ او با خشم و کین، پنجه به سویِ دشمن تیز می‌کردند.

نکته ادبی: هژیران: دلیران و جنگجویان.

فراخی گهی بود نزدیک آب فرود آمد آنجابه هنگام خواب

گاهی که به سرزمین‌های سرسبز و پرآب می‌رسید، سپاهیان هنگامِ شب در آنجا اتراق می‌کردند.

نکته ادبی: فراخی: استعاره از سرزمینِ آباد و وسیع.

در آن مرغزار از ملک تا سپاه برآسوده گشتند از آسیب راه

در آن دشتِ سرسبز، همه از پادشاه تا لشکریان، از رنج و آسیبِ پیمودنِ راه آسوده شدند.

نکته ادبی: مرغزار: سرزمینِ پرگیاه و خوش‌آب‌وهوا.

چو انجم برآراست لشگر گهی کشیده به گردون درو درگهی

سپاهیان همچون ستارگان که آسمان را می‌آرایند، اردوگاه را چیدند و خیمه‌ها را تا بلندایِ آسمان برافراشتند.

نکته ادبی: انجم: تشبیه سپاه به ستارگان که دلالت بر کثرت و درخشش دارد.

جهان را ز رایت چو طاوس کرد سراپرده را در سوی روس کرد

جهان را با پرچم‌هایِ رنگارنگ همچون طاووس آراست و خیمه‌یِ اصلی را به سویِ سرزمینِ روس برپا کرد.

نکته ادبی: طاوس: نمادِ زیبایی و رنگارنگی.

به روسی خبر شد که دارای روم درآورد لشگر بدان مرز و بوم

به سرزمینِ روس خبر رسید که پادشاهِ روم، لشگرِ خود را به آن مرز و بوم کشانده است.

نکته ادبی: دارای روم: اشاره به اسکندر.

سپاهی که اندیشه را پی کند چو کوهه زند کوه ازو خوی کند

سپاهی چنان عظیم که اندیشه از درکِ بزرگی‌اش ناتوان است؛ سپاهی که اگر بر کوه یورش برد، آن را از شدتِ هراس به عرق می‌نشاند.

نکته ادبی: خوی کند: کنایه از عرق کردنِ کوه از شدتِ ترس.

دلیران شمشیر زن بی شمار به مردم گزائی چو پیچنده مار

لشگری از دلاورانِ شمشیرزن که شمارشان بی‌نهایت است؛ آن‌ها در شکارِ انسان همچون ماری پیچنده و مرگبار هستند.

نکته ادبی: مردم گزائی: کنایه از کشتار و جنگاوری.

کمند افکنانی که چون تند شیر درارند سرهای پیلان به زیر

لشگری از کمند‌اندازان که همچون شیرانِ خشمگین، سرِ فیل‌هایِ جنگی را به زیر می‌کشند و شکست می‌دهند.

نکته ادبی: تند شیر: تشبیه جنگجویان به شیر برای القایِ شجاعت.

غلامان چینی که در دار و گیر ز موئی جهانند صد چوبهٔ تیر

غلامانِ چینی (جنگجویان ماهر) که در میدانِ نبرد، چنان در تیراندازی چیره هستند که می‌توانند با یک تیر، جهانی را تسخیر کنند.

نکته ادبی: دار و گیر: میدانِ جنگ و درگیری.

سکندر نه تند اژدهائیست این جهانرا ستمگر بلائیست این

[فرمانده‌یِ روس گفت:] این اسکندر، اژدهایِ خشمگین نیست، بلکه بلایی ستمگر است که بر جانِ جهان افتاده است.

نکته ادبی: اژدها: نمادِ قدرتِ ویرانگر و ترسناک.

نه لشگر یکی کوه با او روان که در زیر او شد زمین ناتوان

سپاهِ او کوهی روان است که زمین زیرِ قدم‌هایِ آن‌ها ناتوان شده و به لرزه درآمده است.

نکته ادبی: کوه روان: استعاره از سپاهِ بسیار انبوه.

ز پیلان دو صد پیل پولاد پوش که آرند خون زمین را به جوش

از میانِ آن‌ها، دویست فیلِ زره‌پوش وجود دارد که چنان به خشم می‌آیند که زمین را به جوش و خروش می‌آورند.

نکته ادبی: پیل پولاد پوش: اشاره به فیل‌های جنگی که مجهز به زره بودند.

یکی دشت بر پیل و بر پیلتن همه کشور آشوب و لشگر شکن

آن‌ها دشت را از تعدادِ زیادِ فیل و جنگجو پر کرده‌اند؛ همه کشورآشوب و لشگرشکن هستند.

نکته ادبی: لشگر شکن: کسی که صفوفِ دشمن را درهم می‌شکند.

چو قنطال روسی که سالار بود شد آگه که گردون بدین کار بود

زمانی که قنطال، که سالار و فرمانده‌یِ روس بود، آگاه شد که روزگار چنین بازی‌ای را رقم زده است.

نکته ادبی: گردون: کنایه از تقدیر و چرخِ روزگار.

یکی لشگر انگیخت از هفت روس به کردار هر هفت کرده عروس

لشگری از هفت منطقه‌یِ روس بسیج کرد که هر کدام را به زیبایی و شکوهِ عروس آراسته بودند.

نکته ادبی: عروس: استعاره از زیبایی و شکوهِ تجهیزاتِ جنگی.

ز برطاس و آلان و خزران گروه برانگیخت سیلی چو دریا و کوه

از قبایلِ برطاس، آلان و خزران، سیلِ لشکری را همچون دریا و کوه به راه انداخت.

نکته ادبی: سیل: استعاره از انبوهی و تندیِ حرکتِ لشکر.

ز ایسو زمین تا به خفچاق دشت زمین را به تیغ و زره در نوشت

از سرزمینِ ایسو تا دشتِ خفچاق، زمین را با تیغ‌هایِ بران و زره‌هایِ پولادین درنوشت (و تسخیر کرد).

نکته ادبی: در نوشت: کنایه از درهم پیچیدن و تسخیر کردنِ زمین.

سپاهی نه چندان که لشگر شناس به اندازهٔ آن رساند قیاس

لشگری چنان پرشمار که هیچ متخصصِ لشکری نمی‌تواند حدس بزند و اندازه بگیرد.

نکته ادبی: لشگر شناس: متخصصِ امورِ نظامی و ارتش.

چو عارض شمرد آنچه در پیش بود ز نهصد هزارش عدد بیش بود

وقتی شمارشگرِ سپاه، آمارِ لشگریانِ پیشِ رو را گرفت، عددِ آن‌ها از نهصد هزار نفر بیشتر بود.

نکته ادبی: عارض: مامورِ بررسی و شمارشِ لشکر.

فرود آمدند از سر راه دور دو فرسنگی از لشگر شاه دور

آن‌ها در فاصله‌یِ دو فرسنگی از لشگرِ شاه، در پایانِ راهِ دورِ خود، اتراق کردند.

نکته ادبی: فرسنگ: واحدِ مسافت در قدیم.

به لشگر چنین گفت قنطال روس که مردافکنان را چه باک از عروس

قنطالِ روس به سپاهیانِ خود گفت: دلاوران و مردانِ جنگی، چه باکی از این سپاهِ زیبارو دارند؟

نکته ادبی: مردافکنان: لقبِ جنگجویانِ بزرگ و قدرتمند.

چنین لشگر خوب نادیده رنج همه سر بسر کاروانهای گنج

چنین لشگرِ زیبارویی که رنجِ جنگ ندیده‌اند، سر تا پا همچون کاروان‌هایِ گنج هستند (که برای غارت آماده‌اند).

نکته ادبی: کاروان گنج: استعاره از سپاهِ پر زرق و برق اما به نظرِ دشمن، ضعیف.

کجا پای دارند با روسیان چنین نازنینان و ناموسیان

این نازپروردگان و ناموس‌داران (کسانی که بر ظاهر خود می‌بالند)، چگونه می‌توانند در برابرِ روس‌ها ایستادگی کنند؟

نکته ادبی: ناموسیان: کنایه از کسانی که به ظاهر و آبرو اهمیت می‌دهند.

همه گوهرین ساز و زرین ستام بلورین طبق بلکه بی جاده جام

همه دارایِ تجهیزاتِ زرین و جاوِ اسبِ طلایی هستند؛ حتی جام‌هایشان نه از سنگ، بلکه از بلور است.

نکته ادبی: ستام: دهنه‌یِ اسب؛ جام: ظرفِ شراب.

همه کارشان شرب و مالشگری نگشته شبی گرد چالشگری

تمامِ کارشان عیش و نوش و تجمل است و حتی یک شب را هم به جنگ و سختی نگذرانده‌اند.

نکته ادبی: چالشگری: نبرد و کشمکش.

شبانگه به بوی خوش انگیختن سحرگه به شربت برآمیختن

شب‌ها وقتشان را با عطرهایِ خوش می‌گذرانند و سحرگاهان نیز با شربت‌هایِ گوارا سرگرم می‌شوند.

نکته ادبی: انگیختن: در اینجا به معنایِ بویِ خوش پراکندن.

جگر خوردن آیین روسان بود می و نقل کار عروسان بود

آیینِ ما روس‌ها جنگیدن و سختی کشیدن است، اما کارِ این تازه‌واردها (عروسان) فقط میگساری و سرگرمی است.

نکته ادبی: جگر خوردن: کنایه از شجاعت و سختی کشیدن در جنگ.

ز روی و چینی نیاید نبرد همه خز و دیبا بود سرخ و زرد

از رومیان و چینی‌ها نبرد برنمی‌آید، لباسِ آن‌ها سراسر پارچه‌هایِ خز و دیبایِ سرخ و زرد است.

نکته ادبی: خز و دیبا: پارچه‌های لوکس و گران‌بها که نمادِ نازپروردگی است.

خدا داد ما را چنین دستگاه خدا داده را چون توان بست راه

خداوند این ثروت و دستگاه را به ما عطا کرده است؛ کسی که خدا به او ثروت داده، چگونه می‌توان راهش را بست؟

نکته ادبی: دستگاه: شکوه و قدرت و ثروت.

اگر دیدمی این غنیمت به خواب دهانم شدی زین حلاوت پر آب

اگر چنین غنیمتی را در خواب می‌دیدم، از شدتِ اشتیاق، دهانم پر از آب می‌شد.

نکته ادبی: حلاوت: شیرینی و لذتِ خیالی.

یکی نیست در جملهٔ بی تاج زر به دریا نیابیم چندین گهر

در میانِ این‌ها، کسی بدونِ تاجِ زرین نیست؛ ما در دریا هم این همه جواهر نمی‌یابیم.

نکته ادبی: تاج زر: نمادِ ثروت و پادشاهی.

گر این دستگه را به دست آوریم براقلیم عالم شکست آوریم

اگر این ثروت و دستگاه را به دست آوریم، بر تمامِ اقلیم‌هایِ عالم پیروز خواهیم شد.

نکته ادبی: شکست آوردن: به معنای پیروز شدن و غلبه یافتن.

جهان را بگیریم و شاهی کنیم همه ساله صاحب کلاهی کنیم

جهان را فتح می‌کنیم و پادشاهی خواهیم کرد و همیشه صاحبِ قدرت و تاج و تخت خواهیم بود.

نکته ادبی: صاحب کلاهی: کنایه از پادشاهی و قدرت.

پس آنکه فرس راند بالای کوه تنی چند با او شده هم گروه

سپس آنکه اسب را به بالایِ کوه راند، چند نفر همراهِ او شدند.

نکته ادبی: فرس: اسب.

به انگشت بنمود کانک ز دور جهان در جهان نازنینند و حور

با انگشت به دوردست اشاره کرد و گفت: آنجا پر از انسان‌هایِ نازنین و حوری‌مانند است.

نکته ادبی: جهان در جهان: کنایه از کثرت و انبوهی.

درو درگه از گوهر و گنج پر به جای سنان و زره لعل و در

خیمه‌ها و درگاهِ آن‌ها پر از طلا و جواهر است؛ به جایِ نیزه و زره، پر از لعل و مروارید است.

نکته ادبی: سنان: سرِ نیزه؛ در: مروارید.

همه زین زرین یاقوت کار کفن پوشهای جواهر نگار

این سربازان همه با لباس‌هایی گران‌بها و آراسته به یاقوت و طلا مانند کفن‌پوشانی هستند که با جواهرات تزیین شده‌اند و گویی برای مرگ آماده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه «کفن‌پوش» برای سربازان، کنایه از نابودی قطعی آنان است.

کلاه مرصع برافراشته قبا تا کف پای بگذاشته

کلاه‌های پرزرق‌وبرق بر سر نهاده و قباهایی بلند تا روی پاهایشان پوشیده‌اند که مناسب جنگ نیست.

نکته ادبی: «مرصع» به معنای جواهرنشان است.

همه فرش دیبا و شعر و حریر نه در دست نیزه نه در جعبهٔ تیر

به جای سلاح، فرش‌های گران‌بها و حریر با خود دارند و نه نیزه در دست دارند و نه ترکش تیر.

نکته ادبی: تضاد میان لوازم اشرافی و ابزار جنگی، فضای طنزآمیز ایجاد کرده است.

همه عنبرین دار و خلخال پوش سر زلف پیچیده بالای گوش

همه غرق در عطر و خلخال هستند و زلف‌هایشان را بالای گوش‌ها پیچیده‌اند؛ ظاهری کاملاً زنانه و تزیینی دارند.

نکته ادبی: «عنبرین دار» استعاره از خوش‌بو و اشرافی بودن است.

سراپای در زیور خسروی نه پای رونده نه دست قوی

سراپای وجودشان پر از زیورآلات پادشاهی است، اما پاهایشان قدرت گام برداشتن و دستانشان قدرت جنگیدن ندارد.

نکته ادبی: تضاد بین «زیور» و «دست قوی» برای نفی توانایی جنگی.

بدان سست پایان پیچیده دست سکندر چه لشگر تواند شکست

با چنین سربازان سست‌عنصری، اسکندر چگونه ممکن است شکست بخورد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر ناتوانی دشمن.

گر افتد بر ایشان سر سوزنی دهن را گشایند چون روزنی

اگر سر سوزنی به آن‌ها آسیب برسد، دهانشان را از فریاد و شکایت مانند سوراخی باز می‌کنند.

نکته ادبی: «چون روزنی» تشبیه ناله و فغان به شکاف یا دریچه.

به تاریخ و تقویم جنگ آورند مهی در حسابی درنگ آورند

آنقدر کند هستند که برای شروع جنگ باید در تقویم روزشمار کنند و مدت‌ها درنگ نمایند.

نکته ادبی: اشاره به کندی و بی‌عرضگی دشمن در تصمیم‌گیری نظامی.

نه آن لشگرند این که روز نبرد ز خسته کلوخی برآرند گرد

این‌ها آن لشکری نیستند که در میدان نبرد، حتی از کلوخ هم گرد و غبار جنگ برپا کنند.

نکته ادبی: کنایه از بی‌اثری در میدان نبرد.

چو ما حمله سازیم یکره ز جای به یک حملهٔ ما ندارند پای

وقتی ما یک‌بار به آن‌ها حمله کنیم، توان ایستادگی در برابر ضربه ما را ندارند.

نکته ادبی: تأکید بر قطعیت پیروزی اسکندر.

چو روسان سختی کش سخت مغز فریبی شنیدند از اینگونه نغز

اما روس‌ها که مثل سگ‌های سخت‌جان و نفوذناپذیر بودند، فریب این نیرنگ ما را خوردند.

نکته ادبی: «سخت مغز» کنایه از کله‌شق و مغرور بودن.

کشیدند سرها که تا زنده ایم بدین عهد و پیمان سرافکنده ایم

آن‌ها سرها را بلند کردند و عهد بستند که تا زنده‌ایم، در این پیمان سرافکنده نشویم.

نکته ادبی: اشاره به عزم جدی روس‌ها در ابتدای نبرد.

بکوشیم کوشیدنی چون نهنگ نمانیم ازین گلستان بوی و رنگ

باید مثل نهنگ در دریا بجنگیم و اجازه ندهیم که گلستانِ وجودمان از رنگ و بوی زندگی تهی شود.

نکته ادبی: تشبیه کوشندگی به نهنگ.

بر اعدای دولت شبیخون کنیم به نوک سنان خاره را خون کنیم

به دشمنانِ حکومت شبیخون می‌زنیم و با نوک نیزه‌هایمان حتی سنگ‌های سخت را خون‌آلود می‌کنیم.

نکته ادبی: «خاره» به معنای سنگ سخت است.

چو دست از سنان سوی خنجر کشیم بداندیش را دام در سر کشیم

وقتی دست از نیزه به سوی خنجر می‌بریم، دشمن بداندیش را در دام خود گرفتار می‌کنیم.

نکته ادبی: توصیف مهارت نظامی سربازان اسکندر.

چو روسی سپه را دلی گرم دید ز نیروی خود کوه را نرم دید

وقتی سپاه روس دلی گرم و پرشور یافت، از نیروی خود چنان مغرور شد که کوه را در برابرش نرم دید.

نکته ادبی: توصیف اعتماد به نفس کاذب دشمن.

به لشگرگه به تدبیر جنگ ز دل برد زنگار و ز تیغ زنگ

در میدان جنگ، با تدبیر و برنامه‌ریزی، زنگار ناامیدی را از دل‌ها زدودند و تیغ‌ها را برای پیکار آماده کردند.

نکته ادبی: استعاره از آمادگی برای جنگ.

ز دیگر طرف شاه لشگر شکن به تدبیر ینشست با انجمن

در طرف دیگر، اسکندر که سپاه‌شکن بود، برای مشورت با بزرگان نشست.

نکته ادبی: «لشگر شکن» لقب اسکندر است.

بزرگان لشگر همه گرد شاه نشستند چون اختران گرد ماه

بزرگان سپاه همگی گرد اسکندر جمع شدند، همانند ستاره‌هایی که به دور ماه می‌چرخند.

نکته ادبی: تشبیه اسکندر به ماه و سرداران به ستارگان.

قدرخان ز چین گور خان از ختن دپیس از مداین ولید از یمن

قدرخان از چین، گورخان از ختن، دپیس از مداین و ولید از یمن، همه در این جلسه حاضر بودند.

نکته ادبی: ذکر اسامی خاص سرداران و سرزمین‌هایشان.

دوالی ز ابخاز و هندی زری قباد صطخری ز خویشان کی

دوالی از آبخاز، هندیِ زرین‌کمر و قباد صطخری که از خویشانِ پادشاهان کیانی بود، حضور داشتند.

نکته ادبی: «کی» اشاره به کیانیان، سلسله پادشاهی اساطیری ایران.

زریوند گیلی ز مازندران نیال یل از کشور خاوران

زریوند از اهالی گیلان و مازندران، و نیالِ دلاور از سرزمین‌های خاوران (شرق) آمده بودند.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی جغرافیایی سپاه اسکندر.

بشک از خراسان و فوم از عراق بریشاد از ارمن بدین اتفاق

بشک از خراسان، فوم از عراق و بریشاد از ارمنستان همگی بر این نبرد هم‌نظر شدند.

نکته ادبی: تأکید بر اتحاد اقوام مختلف.

ز یونان و افرنجه و مصرو شام نه چندانکه بر گفت شاید به نام

از یونان و فرنگ و مصر و شام نیز چنان جمعیتی آمده بود که نام‌بردن از تک‌تک آن‌ها ممکن نیست.

نکته ادبی: «افرنجه» اشاره به اروپاییان آن دوره.

جهاندار کرد از غم آزادشان به دلگرمی امیدها دادشان

اسکندر که پادشاه جهان بود، سپاهیان را از غم رها کرد و با امید دادن، دل‌هایشان را گرم نمود.

نکته ادبی: نقش رهبری و روحیه‌بخشی پادشاه.

چنین گفت کین لشگر جنگجوی به پیکار شیران نکردند خوی

اسکندر گفت که این لشگر جنگجو به هیچ وجه عادت به پیکارِ مردانه (مانند شیران) ندارند.

نکته ادبی: تشبیه جنگجویان به شیر برای تبیین قدرت.

به دزدی و سالوسی و رهزنی نمایند مردی و مردافکنی

آن‌ها فقط با دزدی و فریب و راهزنی، ادعای مردانگی و پهلوانی می‌کنند.

نکته ادبی: «سالوسی» به معنای تزویر و دورویی است.

دو دستی ندیدند شمشیر کس همان ناچخ و نیزه از پیش و پس

آن‌ها حتی یک بار هم در جنگِ رو در رو شمشیر کسی را ندیده‌اند و تنها به ابزارآلات پیش‌پاافتاده متکی‌اند.

نکته ادبی: تحقیر دشمن به دلیل عدم تجربه نبرد واقعی.

سلاحی و سازی ندارند چست ز بی آلتان جنگ ناید درست

سلاح و سازوبرگ مناسبی ندارند؛ از کسانی که تجهیزات جنگی ندارند، پیروزی حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر ضرورت ابزار جنگی برای موفقیت.

برهنه تنی چند را در مصاف چه باشد بریدن ز سر تا به ناف

کشتنِ چند نفر برهنه و بی‌سلاح در میدان جنگ، چه افتخاری دارد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تحقیر دشمن.

چو من تیغ گیرم بجنبم ز جای فرو بندد البرز را دست و پای

وقتی من شمشیر برمی‌گیرم و از جای برمی‌خیزم، چنان قدرتی دارم که کوه البرز را نیز ناتوان می‌کند.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در توصیف توان رزمی اسکندر.

من آن دور گیرم که دارای گرد ز من جان همی برد و جان هم نبرد

من چنان پهلوانی هستم که حتی دارای (داریوش) هم در برابر من جان باخت و نتوانست پیروز شود.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به نبرد اسکندر و داریوش.

به کیدی که با کید در ساختم به پای خودش چون در انداختم

با همان نقشه‌ای که برای دشمن کشیدم، او را با پای خودش در دام انداختم.

نکته ادبی: اشاره به پیروزی از طریق تدبیر.

چو با لشگر فور کردم نبرد ز مردانگی فور کافور خورد

وقتی با سپاه فور نبرد کردم، فور از شدت مردانگیِ من، تلخیِ شکست (کافور) را چشید.

نکته ادبی: جناس میان «فور» و «کافور».

کمانم چو بر زد به ابرو گره شه چین کمانرا فرو کرد زه

وقتی کمانم را به ابرو گره زدم (خشمگین شدم)، پادشاه چین به ترس افتاد و زه کمانش را فرو نشاند.

نکته ادبی: کنایه از هراس دشمن.

هم از جنگ روسم نباشد شکوه که بسیار سیلاب ریزد ز کوه

از جنگ با روس هم هیچ ترسی ندارم، چرا که کوه با وجودِ سیلاب‌های زیاد، همچنان استوار است.

نکته ادبی: تمثیل برای نمایشِ بی‌باکی.

ز کوه خزر تا به دریای چین همه ترک بر ترک بینم زمین

از کوه خزر تا دریای چین، همه جا را پر از ترکان می‌بینم.

نکته ادبی: توصیف جغرافیایی گستره تسلط.

اگر چه نشد ترک با روم خویش هم از رومشان کینه با روس بیش

اگرچه ترکان با رومیان دوستی ندارند، اما کینه رومیان نسبت به روس‌ها بسیار بیشتر است.

نکته ادبی: اشاره به اختلاف بین دشمنان.

به پیکان ترکان این مرحله توان ریخت بر پای روس آبله

با تیرهای ترکان می‌توان دشمنانِ روس را چنان خسته و درمانده کرد که بر پایشان آبله بزند.

نکته ادبی: کنایه از به ستوه آوردن دشمن.

بسا زهر کو در تن آرد شکست به زهری دگر بایدش باز بست

بسیاری از زهرهایی که در بدن نفوذ می‌کنند، با پادزهرِ دیگری درمان می‌شوند؛ دشمن هم با دشمنِ دیگر سرکوب می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از استفاده از دشمن در برابر دشمن.

شنیدم که از گرگ روباه گیر به بانگ سگان رست روباه پیر

شنیده‌ام که روباهی پیر، با صدای سگان، از چنگ گرگ‌ها نجات یافت.

نکته ادبی: آغاز روایت تمثیلی روباه.

دو گرگ جوان تخم کین کاشتند پی روبه پیر برداشتند

دو گرگ جوان که دشمنی داشتند، برای نابودی روباهِ پیر نقشه کشیدند.

نکته ادبی: شخصیت‌پردازی تمثیلی.

دهی بود در وی سگانی بزرگ همه تشنهٔ خون روباه و گرگ

در آن حوالی روستایی بود با سگ‌های بزرگ که تشنه به خون روباه و گرگ بودند.

نکته ادبی: زمینه‌سازی برای وقوع حادثه.

یکی بانگ زد روبه چاره ساز که بند از دهان سگان کرد باز

روباهِ چاره‌ساز فریادی کشید و با این کار، سگ‌ها را برای حمله به گرگ‌ها تحریک کرد.

نکته ادبی: نقشِ تدبیر در نجات از مهلکه.

سگان ده آواز برداشتند که روباه را گرگ پنداشتند

سگ‌ها شروع به پارس کردند و از روی نادانی، گرگ‌ها را روباه پنداشتند.

نکته ادبی: تمثیل برای فریب خوردن دشمن.

زبانگ سگان کامد از دوردست رمیدند گرگان و روباه رست

از صدای سگ‌ها که از دور می‌آمد، گرگ‌ها ترسیدند و فرار کردند و روباه نجات یافت.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ موفقیتِ تدبیر.

سگالندهٔ کاردان وقت کار ز دشمن به دشمن شود رستگار

فرماندهِ کاردان در زمان جنگ، از یک دشمن برای شکست دادن دشمن دیگر استفاده می‌کند.

نکته ادبی: پیام اخلاقی و استراتژیک داستان.

اگر چه مرا با چنین برگ و ساز به هم پشتی کس نیاید نیاز

اگرچه من با این همه نیرو نیازی به کمک کسی ندارم، اما باید هوشمندانه عمل کرد.

نکته ادبی: تأکید بر استقلال در عین خردمندی.

در چاره بر چاره گر بسته نیست همه کار با تیغ پیوسته نیست

راهِ چاره هیچ‌گاه برای چاره‌گر بسته نیست؛ همه‌چیز را نمی‌توان فقط با شمشیر حل کرد.

نکته ادبی: تأکید بر اولویت عقل بر زور.

سران سپه سر کشیدند پیش که ریزیم در پای تو خون خویش

سرداران سپاه با اشتیاق پیش آمدند تا در راه تو جان‌فشانی کنند.

نکته ادبی: اعلام وفاداری سپاه به اسکندر.

نبودیم ازین پیشتر سست کوش کنون گرمتر زان براریم جوش

ما پیش از این نیز سست‌عنصر و بی‌اراده نبودیم، اما اکنون با شوری بیشتر و حرارت مضاعف به میدان عمل می‌آییم.

نکته ادبی: سست‌کوش به معنای کاهل و بی‌همت است و براریم جوش به معنای برافروختن شعله تلاش و غیرت است.

هم از بهر مردی هم از بهر مال بکوشیم تا چون بود در جوال

هم برای کسب عزت و مردانگی و هم برای به دست آوردن غنایم، باید چنان تلاش کنیم تا ببینیم در نهایت چه چیزی نصیب ما خواهد شد.

نکته ادبی: جوال در اینجا استعاره از انبان یا ظرفی است که نتیجه نهایی و سهم فرد در آن قرار دارد.

سپه را چو دل داد خسرو بسی که بیدل نیاید که باشد کسی

پادشاه به لشکریان خود روحیه داد و آن‌ها را تشویق کرد؛ چرا که انسانی که دل و شهامت نداشته باشد، ارزشی ندارد و کسی به شمار نمی‌آید.

نکته ادبی: بیدل در اینجا به معنای ترسو و فاقد جرئت و شهامت است.

در اندیشه می بود تا وقت شام که فردا چه برسازد از تیغ و جام

پادشاه تا غروب آفتاب غرق در این اندیشه بود که برای فردا چه نقشه‌ای برای میدان جنگ و پس از آن، برای جشن احتمالی پیروزی تدارک ببیند.

نکته ادبی: تیغ نماد جنگ و جام نماد عیش و پیروزی است که تضاد میان این دو، نشان‌دهنده ابعاد گوناگون تصمیم‌گیری اوست.

چو از تیرهٔ شب روز روشن نهفت طلایه برون رفت و جاسوس خفت

هنگامی که شب تیره و تار جای روز روشن را گرفت، یگان‌های پیشرو (طلایه) برای شناسایی بیرون رفتند و فعالیت جاسوسان دشمن متوقف شد.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان سپاه است و خفتن جاسوس کنایه از ناتوان شدن یا از کار افتادن جاسوسان دشمن به دلیل تدابیر امنیتی است.

نگهبان لشگر برون از قیاس نشستند بر رهگذرهای پاس

نگهبانان لشکر به تعدادی بی‌شمار در تمام مسیرها و گذرگاه‌ها برای پاسداری مستقر شدند.

نکته ادبی: برون از قیاس برای تاکید بر کثرت و انبوهی نگهبانان به کار رفته است.

شب تیره بی پاس نگذاشتند ز شب تا سحر پاس می داشتند

آن‌ها حتی یک لحظه هم در طول شب از پاسداری غافل نشدند و از شامگاه تا سپیده‌دم به نگهبانی پرداختند.

نکته ادبی: تکرار واژه پاس و شب تاکید بر استمرار و دقت در وظیفه نگهبانی دارد.