خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۴۷ - رسیدن اسکندر به دشت قفچاق

نظامی
بیا ساقی آن باده بر دست گیر که از خوردنش نیست کس را گزیر
نه باده جگر گوشهٔ آفتاب که هم آتش آمد به گوهر هم آب
دو پروانه بینم در این طرفگاه یکی رو سپیدست و دیگر سیاه
نگردند پروانه شمع کس که پروانه ما نخوانند بس
فروغ از چراغی ده این خانه را که سازد کباب این دو پروانه را
گزارشکن فرش این سبز باغ چنین برفروزد چراغ از چراغ
که چون یافت اسکندر فیلقوس خبرهای ناخوش ز تاراج روس
نخفت آن شب از عزم کین ساختن ز هر گونه با خود برانداختن
که جنبش در این کار چون آورم کز این عهد خود را برون آورم
دگر روز کین بور بیجاده رنگ ز پهلوی شبدیز بگشاد تنگ
سکندر بران خنگ ختلی نشست که چون باد برخاست چون برق جست
ز جوشنده جیحون جنیبت جهاند وز آنجا سوی دشت خوارزم راند
سپاهی چو دریا پس پشت او حساب بیابان در انگشت او
بیابان خوارزم را در نوشت ز جیحون در آمد به بابل گذشت
بدان تا کند عالم از روس پاک قرارش نمی بود در آب و خاک
در آن تاختن دیده بی خواب کرد گذر بر بیابان سقلاب کرد
بیابان همه خیل قفچاق دید در او لعبتان سمن ساق دید
به گرمی چو آتش به نرمی چو آب فروزان تر از ماه و از آفتاب
همه تنگ چشمان مردم فریب فرشته ز دیدارشان ناشکیب
نقابی نه بر صفحهٔ رویشان نه باک از بردار نه از شویشان
سپاهی عزب پیشه و تنگ یاب چو دیدند روئی چنان بی نقاب
ز تاب جوانی به جوش آمدند در آن داوری سخت کوش آمدند
کس از بیم شه ترکتازی نکرد بدان لعبتان دست یازی نکرد
چو شه دید خوبان آن راه را نه خوب آمد آن قاعدت شاه را
پری پیکران دید چون سیم ناب سپاهی همه تشنه و ایشان چو آب
ز محتاجی لشگر اندیشه کرد که زن زن بود بی گمان مرد مرد
یکی روز همت بدان کار داد بزرگان قفچاق را بار داد
پس از آنک شاهانه بنواختشان به تشریف خود سر برافراختشان
به پیران قفچاق پوشیده گفت که زن روی پوشیده به در نهفت
زنی کو نماند به بیگانه روی ندارد شکوه خود و شرم شوی
اگر زن خود از سنگ و آهن بود چو زن نام دارد نه هم زن بود
چو آن دشتبانان شوریده راه شنیدند یک یک سخنهای شاه
سر از حکم آن داوری تافتند که آیین خود را چنان یافتند
به تسلیم گفتند ما بنده ایم به میثاق خسرو شتابنده ایم
ولی روی بستن ز میثاق نیست که این خصلت آیین قفچاق نیست
گر آیین تو روی بربستن است در آیین ما چشم در بستن است
چو در روی بیگانه نادیده به جنایت نه بر روی بر دیده به
وگر شاه را ناید از ما درشت چرا بایدش دید در روی و پشت
عروسان ما را بسست این حصار که با حجلهٔ کس ندارند کار
به برقع مکن روی این خلق ریش تو شو برقع انداز بر چشم خویش
کسی کو کند دیده را در نقاب نه در ماه بیند نه در آفتاب
جهاندار اگر زانکه فرمان دهد ز ما هر که خواهد بر او جان دهد
بلی شاه را جمله فرمان بریم ولیکن ز آیین خود نگذریم
چو بشنید شاه آن زبان آوری زبون شد زبانش در آن داوری
حقیقت شد او را که با آن گروه نصیحت نمودن ندارد شکوه
به فرزانه آن قصه را گفت باز وز او چاره ای خواست آن چاره ساز
که این خوبرویان زنجیر موی دریغست کز کس نپوشند روی
وبالست از این چشم بیگانه را چو از دیدن شمع پروانه را
چه سازیم تا نرم خوئی کنند ز بیگانه پوشیده روئی کنند
چنین داد پاسخ فراست شناس که فرمان شه را پذیرم سپاس
طلسمی برانگیزم از ناف دشت که افسانه سازند ازان سرگذشت
هر آن زن که در روی او بنگرد بجز روی پوشیده زو نگذرد
به شرطی که شاه آرد آنجا نشست وزو هر چه در خواهم آرد به دست
شه از نیک و بد هر چه فرزانه خواست به زور و به زر یک به یک کرد راست
جهاندیدهٔ دانا به نیک اختری درآمد به تدبیر صنعت گری
نو آیین عروسی در آن جلوه گاه برآراست از خاره سنگی سیاه
برو چادری از رخام سفید چو برگ سمن بر سر مشک بید
هرانزن که دیدی در آزرم اوی شدی روی پوشیده از شرم اوی
درآورده از شرم چادر به روی نهان کرده رخسار و پوشیده موی
از آن روز خفچاق رخساره بست که صورتگر آن نقش برخاره بست
نگارنده را گفت شه کاین نگار در این سنگ دل قوم چون کرد کار
که فرمان ما را ندارند گوش در این سنگ بینند و یابند هوش
خبر داد دانای بیدار بخت که خفچاق را دل چو سنگ است سخت
ببر گرچه سیمند سنگین دلند به سنگین دلان زین سبب مایلند
بدین سنگ چون بگذرد رختشان از او نرم گردد دل سختشان
که روئی بدین سختی از خاره سنگ چو خود را همی پوشد از نام و ننگ
روا باشد ار ما بپوشیم روی ز بیداد بیگانه و شرم شوی
دگر نسبتی کاسمانیست آن نگویم که رمزی نهانیست آن
به پامردی این طلسم بلند بران رویها بسته شد روی بند
هنوز آن طلسم برانگیخته در آن دشت ماندست ناریخته
یکی بیشه در گردش از چوبهٔ تیر چو باشد گیا بر لب آبگیر
ز پرهای تیر عقاب افکنش عقابان فزونند پیرامنش
همه خیل قفچاق کانجا رسند دو تا پیش آن نقش یکتا رسند
زره گر پیاده رسد گر سوار پرستش کنندش پرستنده وار
سواری که راند فرس پیش او نهد تیری از جعبه در کیش او
شبانی که آنجا رساند گله کند پیش او گوسفندی یله
عقابان درآیند از اوج بلند نمانند یک موی از آن گوسفند
ز بیم عقابان پولاد چنگ نگردد کسی گرد آن خاره سنگ
صنم بین که آن نقش پرداز کرد که گاهی گره بست و گه باز کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر که بخشی از داستان‌سرایی حماسی و حکمی است، با مقدمه‌ای آغاز می‌شود که فضای پرالتهاب نبرد و تقدیر را به تصویر می‌کشد. شاعر با استفاده از نمادهایی چون باده و پروانه، مخاطب را به فضایی آماده‌باش و در عین حال عاشقانه می‌برد که در آن حوادث بزرگ در شرف وقوع است. فضای کلی اثر در ابتدا حماسی و کنش‌گراست، اما به سرعت به سمت یک مناظره‌ی عمیق اخلاقی و فرهنگی سوق می‌یابد که نشان‌دهنده هوشمندی شاعر در تلفیق روایت تاریخی با جهان‌بینی عرفانی و اجتماعی است.

در بخش اصلی داستان، تقابل دیدگاه‌ها میان اسکندر به عنوان نماینده‌ی فرهنگِ شهری و متشرع با مردم قفچاق رخ می‌دهد. نکته کلیدی در اینجا، واژگونیِ عرفِ معمولِ حجاب است؛ جایی که مردم محلی با استدلالی فیلسوفانه، مسئولیتِ اخلاقیِ نگاه را بر عهده بیننده می‌گذارند نه گوهرِ وجودیِ زن. این اثر در نهایت به ستایشِ خرد و فرزانگی می‌انجامد، چرا که اسکندر با شنیدن پاسخ‌های قانع‌کننده، به جای تحمیلِ زور، به دنبال راهکاری عاقلانه برای حل مسئله می‌گردد.

معنای روان

بیا ساقی آن باده بر دست گیر که از خوردنش نیست کس را گزیر

ای ساقی آن شرابِ تقدیر را به دست گیر و به ما بنوشان، زیرا این رخداد چنان سخت و گریزناپذیر است که هیچ‌کس را از آن راه فراری نیست.

نکته ادبی: ساقی در عرفان و ادبیات کهن نمادِ فیض‌رسان و واسطه‌ی حقیقت است. گزیر به معنای چاره و گریز است.

نه باده جگر گوشهٔ آفتاب که هم آتش آمد به گوهر هم آب

این شراب، آن شرابِ معمولی و خورشیدگون نیست، بلکه شرابی است که ذاتِ آن هم آتش است و هم آب (اشاره به تضادِ وجودی در امر دشوار).

نکته ادبی: جگرگوشه آفتاب استعاره از شرابِ ناب و زلال است.

دو پروانه بینم در این طرفگاه یکی رو سپیدست و دیگر سیاه

دو پروانه در این میدان می‌بینم؛ یکی پاک و سپید سیرت و دیگری تیره و سیاه نهاد.

نکته ادبی: طرفگاه به معنای مکان یا میدان است. سپید و سیاه در اینجا نماد تقابلِ نیک و بد است.

نگردند پروانه شمع کس که پروانه ما نخوانند بس

پروانه‌ای که عاشقِ شمعِ همگان باشد، پروانه ما نیست و ما او را به این نام نمی‌خوانیم.

نکته ادبی: کنایه از وفاداری در عشق و انتخابِ معشوقِ یگانه.

فروغ از چراغی ده این خانه را که سازد کباب این دو پروانه را

از چراغِ معرفت، نوری به این خانه بتابان که بتواند این دو پروانه (دو رویکرد یا دو وجود) را بسوزاند و به کمال برساند.

نکته ادبی: سوختن در اینجا کنایه از فنا و رسیدن به حقیقت است.

گزارشکن فرش این سبز باغ چنین برفروزد چراغ از چراغ

فرشی از این باغِ سبز بگستران تا چراغی از چراغ دیگر روشن شود و حقیقت آشکار گردد.

نکته ادبی: چراغ از چراغ افروختن تمثیلی از انتقالِ معرفت از استاد به شاگرد است.

که چون یافت اسکندر فیلقوس خبرهای ناخوش ز تاراج روس

هنگامی که اسکندرِ فیلقوس، اخبارِ ناخوشایندِ تاراج و حمله‌ی روس‌ها را شنید.

نکته ادبی: فیلقوس نام پدر اسکندر است که در متون تاریخی و حماسی برای تأکید بر تبار او ذکر می‌شود.

نخفت آن شب از عزم کین ساختن ز هر گونه با خود برانداختن

آن شب از اندیشه‌ی انتقام و چگونگیِ برخورد با دشمن، خواب به چشمانش نیامد و با خود در این باره کلنجار می‌رفت.

نکته ادبی: کین ساختن به معنای طرح‌ریزی برای انتقام است.

که جنبش در این کار چون آورم کز این عهد خود را برون آورم

با خود می‌اندیشید که چگونه باید اقدام کنم تا از این عهد و پیمانِ خود سربلند بیرون بیایم.

نکته ادبی: جنبش کنایه از حرکت و اقدام برای نبرد است.

دگر روز کین بور بیجاده رنگ ز پهلوی شبدیز بگشاد تنگ

روزِ بعد، اسکندر که از خشم به رنگِ سنگِ یشم (بیجاده) درآمده بود، بندِ اسبِ خود (شبدیز) را باز کرد.

نکته ادبی: بیجاده‌رنگ کنایه از سرخیِ صورت از فرطِ خشم است. شبدیز نام اسب معروف خسروپرویز است که در اینجا به عنوان نامی برای اسب اسکندر استعاره شده است.

سکندر بران خنگ ختلی نشست که چون باد برخاست چون برق جست

اسکندر بر آن اسبِ تندرو (خنگِ ختلی) نشست که چون باد حرکت می‌کرد و مانند برق می‌جهید.

نکته ادبی: خنگ به معنای اسبِ سپید و ختلی منسوب به ختلان است که نژادی عالی در اسب داشته‌اند.

ز جوشنده جیحون جنیبت جهاند وز آنجا سوی دشت خوارزم راند

اسب خود را از رودِ جیحون گذر داد و از آنجا به سوی دشتِ خوارزم تاخت.

نکته ادبی: جنیبت به معنای اسبِ یدکی یا اسبی است که برای سواری در میدان نبرد آماده شده.

سپاهی چو دریا پس پشت او حساب بیابان در انگشت او

سپاهی انبوه مانند دریا پشتِ سر او بود و او چنان مسلط بود که گویی وسعتِ بیابان در مشتِ اوست.

نکته ادبی: حساب بیابان در انگشت بودن کنایه از تسلط کامل بر موقعیت جغرافیایی و استراتژیک است.

بیابان خوارزم را در نوشت ز جیحون در آمد به بابل گذشت

بیابان خوارزم را پشتِ سر گذاشت و از رود جیحون گذشت و به سرزمین بابل رسید.

نکته ادبی: درنوشت کنایه از سریع طی کردن مسیر است.

بدان تا کند عالم از روس پاک قرارش نمی بود در آب و خاک

از آنجا که قصد داشت عالم را از وجود روس‌ها پاک کند، هیچ آرام و قراری نداشت.

نکته ادبی: آب و خاک کنایه از آرامش در دنیاست.

در آن تاختن دیده بی خواب کرد گذر بر بیابان سقلاب کرد

در آن یورشِ سریع، خواب را بر چشمان خود حرام کرد و از بیابان‌های سرزمین سقلاب گذشت.

نکته ادبی: سقلاب نامی قدیمی برای سرزمین‌های شمال (اسلاوها) است.

بیابان همه خیل قفچاق دید در او لعبتان سمن ساق دید

در آن بیابان، سپاهی از قوم قفچاق دید و در میان آنان زنانی بسیار زیبا و خوش‌قد و قامت مشاهده کرد.

نکته ادبی: لعبتان به معنای عروسک‌ها یا زنانِ زیباروی است. سمن‌ساق کنایه از پاهای سفید و لطیف است.

به گرمی چو آتش به نرمی چو آب فروزان تر از ماه و از آفتاب

آن زنان در گرمیِ رفتار مانند آتش و در لطافت و نرمی مانند آب بودند و از ماه و خورشید نیز درخشان‌تر بودند.

نکته ادبی: تشبیه به عناصر اربعه (آتش و آب) برای بیانِ کمالِ زیبایی و تضادِ رفتاری.

همه تنگ چشمان مردم فریب فرشته ز دیدارشان ناشکیب

همگی چشم‌بادامی (تنگ‌چشم) و فریبنده بودند، چنان که دیدنِ آن‌ها حتی فرشتگان را بی‌قرار می‌کرد.

نکته ادبی: تنگ‌چشمان اشاره به ویژگی نژادی مردمان آن منطقه دارد.

نقابی نه بر صفحهٔ رویشان نه باک از بردار نه از شویشان

هیچ نقابی بر چهره نداشتند و از هیچ مرد یا همسری ابا و ترس نداشتند.

نکته ادبی: شوی به معنای شوهر است.

سپاهی عزب پیشه و تنگ یاب چو دیدند روئی چنان بی نقاب

سپاهیانِ اسکندر که مدت‌ها در سفر بودند و از زنان دور، وقتی آن صورت‌های بی‌نقاب را دیدند...

نکته ادبی: عزب‌پیشه به معنای مجرد یا کسی که در دوری از همسر به سر می‌برد.

ز تاب جوانی به جوش آمدند در آن داوری سخت کوش آمدند

از هیجانِ جوانی به جوش آمدند و در آن موقعیتِ حساس، دچارِ کشمکشِ درونی شدند.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای کشمکش و تقابلِ میل و اراده است.

کس از بیم شه ترکتازی نکرد بدان لعبتان دست یازی نکرد

اما هیچ‌کس از ترسِ پادشاه جرئت نکرد تعرضی کند یا دست‌درازی به آن زنان داشته باشد.

نکته ادبی: ترکتازی کنایه از تجاوز و بی‌مبالاتی است.

چو شه دید خوبان آن راه را نه خوب آمد آن قاعدت شاه را

وقتی شاه آن وضعیت و زیباییِ آشکارِ زنان را دید، آن رفتار را برای پادشاهی و مملکت‌داری ناپسند شمرد.

نکته ادبی: قاعدت به معنای روش و آیین است.

پری پیکران دید چون سیم ناب سپاهی همه تشنه و ایشان چو آب

آن زنانِ زیبا را که مانند نقره‌ی خالص بودند دید، در حالی که سپاهیان تشنه و آن‌ها مانند آبِ حیات بودند.

نکته ادبی: سیم ناب کنایه از پوستِ بسیار روشن و زیباست.

ز محتاجی لشگر اندیشه کرد که زن زن بود بی گمان مرد مرد

شاه از نیاز و وضعیتِ سپاه نگران شد، زیرا می‌دانست که اگر زنان بی‌پروا باشند، مردان نیز وسوسه می‌شوند.

نکته ادبی: زن‌زن بود کنایه از فریبندگیِ ذاتیِ زن است که مرد را از مسیرِ تعادل خارج می‌کند.

یکی روز همت بدان کار داد بزرگان قفچاق را بار داد

یک روز همت کرد و بزرگانِ قوم قفچاق را به حضور پذیرفت.

نکته ادبی: بار دادن کنایه از اجازه ملاقات رسمی شاه به زیردستان است.

پس از آنک شاهانه بنواختشان به تشریف خود سر برافراختشان

پس از آنکه آن‌ها را با تشریفاتِ شاهانه نوازش کرد و با هدایا مقامشان را بالا برد.

نکته ادبی: تشریف در اینجا به معنای لباس‌های فاخرِ هدیه شده است.

به پیران قفچاق پوشیده گفت که زن روی پوشیده به در نهفت

به پیرانِ قوم قفچاق به کنایه گفت که زنِ پوشیده و باحیا، وقارِ خود را حفظ می‌کند.

نکته ادبی: پوشیده به معنای کسی است که حجاب دارد و عفیف است.

زنی کو نماند به بیگانه روی ندارد شکوه خود و شرم شوی

زنی که خود را از مردان بیگانه پنهان نکند، نه شکوه و عظمتِ زنانه دارد و نه شرم و حیای همسرداری را رعایت کرده است.

نکته ادبی: شرمِ شوی کنایه از وفاداری به شوهر است.

اگر زن خود از سنگ و آهن بود چو زن نام دارد نه هم زن بود

اگر زن از جنسِ سنگ و آهن هم باشد، باز هم چون نامِ زن بر اوست، باید ویژگی‌های زنانه (حیا) را داشته باشد.

نکته ادبی: نه هم‌زن بود کنایه از اینکه شایسته‌ی نامِ زن نیست.

چو آن دشتبانان شوریده راه شنیدند یک یک سخنهای شاه

وقتی آن مردمِ بیابان‌نشین، سخنانِ شاه را شنیدند...

نکته ادبی: دشتبانان استعاره از مردمِ بیابان‌نشین و ساده‌زیست است.

سر از حکم آن داوری تافتند که آیین خود را چنان یافتند

سرسختانه از پذیرشِ آن حکم سرباز زدند، زیرا آیینِ خود را درست‌تر می‌دانستند.

نکته ادبی: سر از حکم تافتن کنایه از سرپیچی از دستور است.

به تسلیم گفتند ما بنده ایم به میثاق خسرو شتابنده ایم

با احترام گفتند که ما بندگانِ تو هستیم و در اجرای میثاقِ تو شتابانیم.

نکته ادبی: میثاق در اینجا به معنای پیمانِ اطاعت از شاه است.

ولی روی بستن ز میثاق نیست که این خصلت آیین قفچاق نیست

اما پوشاندنِ صورت جزوِ پیمانِ ما نیست و این رفتار در آیینِ مردمِ قفچاق جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: خصلتِ آیین به معنای رسومِ قبیله‌ای است.

گر آیین تو روی بربستن است در آیین ما چشم در بستن است

اگر آیینِ تو در بستنِ صورتِ زنان است، آیینِ ما در بستنِ چشمانِ مردان است.

نکته ادبی: این بیت شاهکارِ استدلالِ اخلاقی است که مسئولیت را به ناظر منتقل می‌کند.

چو در روی بیگانه نادیده به جنایت نه بر روی بر دیده به

وقتی به روی بیگانه نگاه نشود بهتر است، پس جنایت در خودِ نگاه کردن است، نه در صورتِ زن.

نکته ادبی: دیده در اینجا به معنای چشم و نگاه است.

وگر شاه را ناید از ما درشت چرا بایدش دید در روی و پشت

و اگر شاه از ما رنجیده نمی‌شود، بپرس چرا باید کسی به روی و پشتِ زنان نگاه کند؟

نکته ادبی: درشت در اینجا به معنای رفتارِ خشن یا ناراحتیِ شاه است.

عروسان ما را بسست این حصار که با حجلهٔ کس ندارند کار

برای زنانِ ما همین حیا کافی است، چرا که آن‌ها با کسی کاری ندارند و در حجله‌ی کسی دخالت نمی‌کنند.

نکته ادبی: حصاری که ذکر شده، حصارِ حیاست نه دیوارِ فیزیکی.

به برقع مکن روی این خلق ریش تو شو برقع انداز بر چشم خویش

با برقع (روبند) صورتِ این زنان را زشت نکن؛ تو به جای آن، پرده بر چشمانِ خودت بینداز.

نکته ادبی: رِیش کردن به معنای معیوب کردن یا ناقص کردن است.

کسی کو کند دیده را در نقاب نه در ماه بیند نه در آفتاب

کسی که چشمانش را در نقابِ حیا بپوشاند، نه به ماه نگاه می‌کند و نه به خورشید (یعنی از زیبایی‌های وسوسه‌انگیز چشم می‌پوشد).

نکته ادبی: نقابِ دیده استعاره از خویشتنداری در نگاه است.

جهاندار اگر زانکه فرمان دهد ز ما هر که خواهد بر او جان دهد

اگر پادشاه فرمان دهد، هر یک از ما حاضریم جانمان را فدای او کنیم.

نکته ادبی: جهاندار به معنای شاهِ قدرتمند است.

بلی شاه را جمله فرمان بریم ولیکن ز آیین خود نگذریم

بله، ما فرمان‌بردارِ شاه هستیم، اما از آیینِ خود دست برنمی‌داریم.

نکته ادبی: استقامت در عقیده در عینِ وفاداری به شاه.

چو بشنید شاه آن زبان آوری زبون شد زبانش در آن داوری

وقتی شاه آن قدرتِ کلام و استدلال را دید، زبانش در این بحث کوتاه شد و نتوانست پاسخی دهد.

نکته ادبی: زبون شدن در اینجا به معنای شکست خوردن در مناظره‌ی کلامی است.

حقیقت شد او را که با آن گروه نصیحت نمودن ندارد شکوه

به حقیقت دریافت که با این گروه، نصیحت و پند دادن فایده‌ای ندارد و اعتبار و ابهتی نخواهد داشت.

نکته ادبی: شکوه در اینجا به معنای تأثیرگذاری است.

به فرزانه آن قصه را گفت باز وز او چاره ای خواست آن چاره ساز

ماجرا را برای آن دانشمند و مشاورِ خود بازگو کرد و از او چاره‌ای خواست.

نکته ادبی: فرزانه اشاره به خردمند یا وزیرِ مشاور است.

که این خوبرویان زنجیر موی دریغست کز کس نپوشند روی

گفت که این زنانِ زیبارو که موهای بلند دارند، حیف است که صورتشان را از همه بپوشانند.

نکته ادبی: زنجیرموی کنایه از گیسوانِ بلند و زیباست.

وبالست از این چشم بیگانه را چو از دیدن شمع پروانه را

نگاهِ بیگانه به آن‌ها مانند این است که پروانه‌ای به شمع نزدیک شود و باعث سوختن و وبال باشد.

نکته ادبی: تشبیه به رابطه پروانه و شمع برای بیانِ خطرِ نگاهِ شهوانی.

چه سازیم تا نرم خوئی کنند ز بیگانه پوشیده روئی کنند

چه کار کنیم تا آن‌ها نرم‌خو شوند و از نگاهِ مردانِ بیگانه، روی خود را بپوشانند؟

نکته ادبی: پوشیده‌رویی در اینجا به معنای رعایت حجاب طبقِ نظرِ اسکندر است.

چنین داد پاسخ فراست شناس که فرمان شه را پذیرم سپاس

آن دانشمند پاسخ داد که باید با زیرکی و درایتِ کامل، فرمانِ شاه را به گونه‌ای اجرا کنیم که سپاسگزار باشند.

نکته ادبی: فراست‌شناس به معنای کسی است که هوشمند است و باطنِ امور را می‌شناسد.

طلسمی برانگیزم از ناف دشت که افسانه سازند ازان سرگذشت

طلسمی در مرکز دشت برپا می‌کنم که چنان شگفت‌انگیز باشد که آیندگان از آن افسانه‌ها بسرایند.

نکته ادبی: ناف دشت: استعاره از مرکز یا میانه‌ی دشت؛ خاقانی و نظامی از این ترکیب برای بیان مکان‌های بکر استفاده می‌کردند.

هر آن زن که در روی او بنگرد بجز روی پوشیده زو نگذرد

هر زنی که نگاهش به این نقش و نگار بیفتد، ناگزیر می‌شود که صورت خود را بپوشاند.

نکته ادبی: روی پوشیده: کنایه از حیا و عفت ورزیدن.

به شرطی که شاه آرد آنجا نشست وزو هر چه در خواهم آرد به دست

به این شرط که پادشاه دستور برپایی آن را صادر کند و هر آنچه برای این کار از او طلب کنم، برایم فراهم آورد.

نکته ادبی: آوردن به دست: کنایه از تهیه کردن لوازم و اسباب کار.

شه از نیک و بد هر چه فرزانه خواست به زور و به زر یک به یک کرد راست

پادشاه هر آنچه آن دانای هنرمند خواسته بود، چه با صرف ثروت و چه با به کارگیری زور و قدرت، دقیق و کامل فراهم کرد.

نکته ادبی: راست کردن: در اینجا به معنای مهیا کردن و به انجام رساندن است.

جهاندیدهٔ دانا به نیک اختری درآمد به تدبیر صنعت گری

آن هنرمندِ با تجربه و دانشمند که از اخترشناسی نیز بهره داشت، با تدبیر و برنامه‌ریزی کار ساخت را آغاز کرد.

نکته ادبی: نیک اختری: اشاره به اعتقاد قدیم به خوش‌یمنیِ طالع برای انجام کارهای بزرگ.

نو آیین عروسی در آن جلوه گاه برآراست از خاره سنگی سیاه

او در آن جایگاهِ جلوه‌گری، عروسی نوآیین (مجسمه‌ای به شکل زن) را از سنگ سیاه تراشید.

نکته ادبی: خاره: به معنای سنگ سخت و خارا؛ جلوه‌گاه: جایگاه نمایش.

برو چادری از رخام سفید چو برگ سمن بر سر مشک بید

بر تن آن مجسمه سنگی، چادری از سنگ مرمر سفید پوشاند؛ درست مانند قرار گرفتن گل سفید بر شاخه‌های تیره درخت بید.

نکته ادبی: رخام: سنگ مرمر؛ مشک بید: بیدمشک که شاخه‌های تیره‌ای دارد.

هرانزن که دیدی در آزرم اوی شدی روی پوشیده از شرم اوی

هر زنی که ظاهرِ شرمگین و باحیای آن مجسمه را می‌دید، از شرمِ رفتار او، خود نیز صورتش را می‌پوشاند.

نکته ادبی: آزرم: حیا و شرم.

درآورده از شرم چادر به روی نهان کرده رخسار و پوشیده موی

آن زنان به خاطر حیای مجسمه، چادر بر چهره کشیدند و صورت و موی خود را از دیدگان پنهان کردند.

نکته ادبی: درآوردن چادر به روی: به معنای نقاب زدن و پوشاندن چهره است.

از آن روز خفچاق رخساره بست که صورتگر آن نقش برخاره بست

از همان روز، زنان قفچاق به واسطه نحوه تراش آن مجسمه، نقاب بر چهره زدند.

نکته ادبی: خفچاق: نام قومی که در مناطق شمالی و استپ‌ها می‌زیستند.

نگارنده را گفت شه کاین نگار در این سنگ دل قوم چون کرد کار

پادشاه از آن هنرمند پرسید که این نقشِ سنگی چگونه توانست در دل این قومِ سنگ‌دل اثر بگذارد؟

نکته ادبی: سنگ‌دل: استعاره از بی‌رحمی و سرکشی قوم قفچاق.

که فرمان ما را ندارند گوش در این سنگ بینند و یابند هوش

چرا این مردم فرمان ما را گوش نمی‌کنند اما با دیدن این سنگِ بی‌جان، به هوش می‌آیند و حیا پیشه می‌کنند؟

نکته ادبی: هوش یافتن: به معنای به خود آمدن و آگاه شدن.

خبر داد دانای بیدار بخت که خفچاق را دل چو سنگ است سخت

آن دانای بیدار بخت پاسخ داد که قلبِ قفچاق‌ها مانند این سنگ، سخت و نفوذناپذیر است.

نکته ادبی: بیدار بخت: کنایه از کسی که خردمند و خوش‌عاقبت است.

ببر گرچه سیمند سنگین دلند به سنگین دلان زین سبب مایلند

اگرچه این مردم سیمین‌تن (زیبارو) هستند اما دلی سنگین دارند، به همین دلیل به این مجسمه سنگی گرایش پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: سیمند: ترکیب سیم + اند، به معنای نقره‌فام و زیبا.

بدین سنگ چون بگذرد رختشان از او نرم گردد دل سختشان

وقتی این مردم از کنار این سنگ عبور می‌کنند، دل سختشان به واسطه هم‌جنس بودن با این سنگ، نرم می‌شود.

نکته ادبی: رختشان: کنایه از عبور و مرور و کاروان آن‌هاست.

که روئی بدین سختی از خاره سنگ چو خود را همی پوشد از نام و ننگ

زیرا وقتی یک پیکره سنگی با این همه سختی، برای حفظ آبرو خود را می‌پوشاند، پس ما نیز باید چنین کنیم.

نکته ادبی: نام و ننگ: اصطلاحی برای حفظ آبرو و حیثیت.

روا باشد ار ما بپوشیم روی ز بیداد بیگانه و شرم شوی

پس رواست که ما نیز از ترس بیداد بیگانگان و حفظ شرمِ همسران، صورت خود را بپوشانیم.

نکته ادبی: شرم شوی: به معنای حیای نسبت به همسر (شوی به معنای شوهر).

دگر نسبتی کاسمانیست آن نگویم که رمزی نهانیست آن

علاوه بر این، این مجسمه نسبتی آسمانی و رمزی نهانی دارد که نمی‌توانم آن را بازگو کنم.

نکته ادبی: رمزی نهانی: اشاره به قدرت‌های ماورایی یا اسرار هندسی و طلسمی.

به پامردی این طلسم بلند بران رویها بسته شد روی بند

به واسطه و میانجی‌گریِ همین طلسمِ بلندپایه، نقاب بر چهره‌های آن قوم زده شد.

نکته ادبی: پامردی: واسطه‌گری و میانجی‌گری.

هنوز آن طلسم برانگیخته در آن دشت ماندست ناریخته

هنوز هم آن طلسمِ جادویی در آن دشت باقی است و دست‌نخورده و سالم مانده است.

نکته ادبی: ناریخته: به معنای فرونریخته و سالم.

یکی بیشه در گردش از چوبهٔ تیر چو باشد گیا بر لب آبگیر

در اطراف آن مجسمه، بیشه‌ای از تیرهای پرتاب شده وجود دارد که مانند گیاهان کنار آبگیر، دورتادور آن را گرفته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه تیرها به گیاهان کنار آبگیر، تصویرسازیِ بکر برای کثرت تیرها.

ز پرهای تیر عقاب افکنش عقابان فزونند پیرامنش

عقاب‌ها به خاطر پرهای تیرهایی که شکارچیان به سمت آن پرتاب کرده‌اند، همواره در پیرامون آن در پروازند.

نکته ادبی: عقاب افکن: در اینجا به معنای جایی که عقاب‌ها را جذب می‌کند.

همه خیل قفچاق کانجا رسند دو تا پیش آن نقش یکتا رسند

تمام لشکریان قفچاق وقتی به آنجا می‌رسند، در برابر آن نقشِ یگانه، با تواضع و خمیدگیِ قامت تعظیم می‌کنند.

نکته ادبی: دو تا شدن: کنایه از کرنش و تعظیم.

زره گر پیاده رسد گر سوار پرستش کنندش پرستنده وار

چه پیاده باشند چه سواره، آن را مانند موجودی مقدس پرستش می‌کنند.

نکته ادبی: پرستنده وار: به شیوه بندگان و پرستش‌گران.

سواری که راند فرس پیش او نهد تیری از جعبه در کیش او

هر سواری که اسبش را پیش آن می‌راند، تیری از ترکش خود بیرون می‌آورد و به عنوان پیشکش به او می‌دهد.

نکته ادبی: کیش: ترکش یا جعبه تیر.

شبانی که آنجا رساند گله کند پیش او گوسفندی یله

هر شبانی که گله‌اش را به آنجا می‌رساند، گوسفندی را به عنوان نذر پیش آن رها می‌کند.

نکته ادبی: یله کردن: رها کردن و واگذاشتن.

عقابان درآیند از اوج بلند نمانند یک موی از آن گوسفند

عقاب‌ها از آسمان فرود می‌آیند و آن‌قدر آن گوسفند را می‌درند که حتی یک مو از آن باقی نمی‌گذارند.

نکته ادبی: اوج بلند: کنایه از آسمان.

ز بیم عقابان پولاد چنگ نگردد کسی گرد آن خاره سنگ

به خاطر ترس از عقاب‌های پولادین‌چنگ، هیچ‌کس جرئت نمی‌کند به آن سنگِ طلسم نزدیک شود.

نکته ادبی: پولاد چنگ: استعاره از چنگال‌های قوی و تیز عقاب.

صنم بین که آن نقش پرداز کرد که گاهی گره بست و گه باز کرد

شگفتیِ آن هنرمند را ببین که با این نقشِ خود، هم گره از کار قوم گشود و هم خودِ آن‌ها را در قید و بندِ حیا قرار داد.

نکته ادبی: گره بستن و باز کردن: کنایه از قدرت ساحرانه و تدبیر هنرمند برای بستن یا گشودن مسائل اجتماعی.