خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۴۶ - بازگشتن اسکندر از چین

نظامی
بیا ساقی امشب به می کن شتاب که با درد سر واجب آمد گلاب
میی کاب در روی کار آورد نه آن می که در سر خمار آورد
جهان گرد را در جهان تاختن خوش آید سفر در سفر ساختن
به هر کشوری دیدن آرایشی به هر منزلی کردن آسایشی
ز پوشیدگیها خبر داشتن ز نادیدها بهره برداشتن
ولیکن چو بینی سرانجام کار به شهر خودست آدمی شهریار
فرو ماندن شهر خود با خسان به از شهریاری به شهر کسان
سکندر بدان کامگاری که بود همه میل بر شهر خود می نمود
اگر چه ولایت ز حد بیش داشت هم اندیشهٔ خانهٔ خویش داشت
شبی رای آن زد که فردا ز جای چو باد آورد پای بر باد پای
هوای وطن در دل آسان کند نشاط هوای خراسان کند
زمین عجم زیر پای آورد سوی ملک اصطخر رای آورد
جهان را برافروزد از رنگ خویش بلندی درارد به اورنگ خویش
بران ملک نوش آفرین بگذرد بد و نیک آن مملک بنگرد
نماید که ترتیبها نو کنند بسیچ زمین بوس خسرو کنند
کند تازه نانبارهٔ هر کسی در آن باده سازد نوازش بسی
به خواهندگان ارمغانی دهد جهان را ز نو زندگانی دهد
در این پرده می رفتش اندیشه ای ندارند شاهان جز این پیشه ای
دوالی که سالار ابخاز بود به نیروی شه گردن افراز بود
دوال کمر بسته بر حکم شاه بسی گرد آفاق پیمود راه
درآمد بر شاه نیکی سگال بنالید مانند کوس از دوال
که فریاد شاها ز بیداد روس که از مهد ابخاز بستد عروس
کس آمد کز آن ملک آراسته خلالی نماند از همه خواسته
ستیزنده روسی ز آلان و ارگ شبیخون درآورد همچون تگرگ
به دربند آن ناحیت راه یافت به فراطها سوی دریا شتافت
خروجی نه بروجه اندازه کرد در آن بقعه کین کهن تازه کرد
به تاراج برد آن بر و بوم را که ره بسته باد آن پی شوم را
جز از کشتگانی که نتوان شمرد خرابی بسی کرد و بسیار برد
در انبار آکنده خوردی نماند همان در خزینه نوردی نماند
ز گنجینهٔ ما تهی کرد رخت در از درج بربود و دیبا ز تخت
همان ملک بردع بر انداختند یکی شهر پر گنج پرداختند
به تاراج بردند نوشابه را شکستند بر سنگ قرابه را
ز چندان عروسان که دیدی به پای نماندند یک نازنین را بجای
همه شهر و کشور بهم بر زدند ده و دوده را آتش اندر زدند
اگر من در آن داوری بودمی از این به به کشتن بر آسودمی
من اینجا به خدمت شده سربلند زن و بچه آنجابه زندان و بند
اگر داد نستاند از خصم شاه خدا باد یاری ده داد خواه
ببینی که روسی در این روز چند به روم و به ارمن رساند گزند
چو زینگونه بر گنج ره یافتند شتابند از آنسان که بشتافتند
ستانند کشور گشایند شهر که خامان خلقند و دونان دهر
همه رهزنانند چون گرگ و شیر به خوان نادلیرند و بر خون دلیر
ز روسی نجوید کسی مردمی که جز گوهری نیستش زادمی
اگر بر خری بار گوهر بود به گوهر چه بینی همان خر بود
چو ره یافتند آن حریفان به گنج بسی بومها را رسانند رنج
به بیداد کردن بر آرند یال ز بازارگانان ستانند مال
خلل چون دران مرز و بوم آورند طمع در خراسان و روم آورند
بشورید شاهنشه از گفت او ز بیداد بر خانه و جفت او
پریشان شد از بهر نوشابه نیز که بر شاه بود آن ولایت عزیز
فرو برد سر طیره و خشم ساز وزان طیرگی سر برآورد باز
به فریاد خوان گشت فرمان تراست مرا در دلست آنچه در جان تراست
ازین گفته به باشد ار بگذری تو گفتی و باقی ز من بنگری
ببینی که چون سر به راه آورم چه سرها ز چنبر به چاه آورم
چه دلهای مردان برارم ز هوش چه خونهای شیران در آرم به جوش
برآرم سگان را ز شور افکنی که با شیر بازیست گور افکنی
نه بر طاس مانم نه روسی بجای سر هر دو را بسپرم زیر پای
اگر روس مصر است نیلش کنم سراسیمه در پای پیلش کنم
برافرازم از کوهش اورنگ را در آتش نشانم همه سنگ را
نه در غار کوه اژدهائی هلم نه از بهر دارو گیاهی هلم
گر این کین نخواهم ز شیران روس سگم سگ نه اسکندر فیلقوس
وگر گرگ برطاس را نشکرم ز بر طاسی روس رو به ترم
گر از گردش چرخ باشد زمان بخواهیم کین خود از بدگمان
همه برده را باز جای آوریم ستاننده را زیر پای آوریم
نمانیم نوشابه را زیر بند چو وقت آید از نی برآریم قند
گر آن سیم در سنگ شد جایگیر برون آوریمش چو موی از خمیر
به چاره گشاده شود کار سخت به مدت شکوفد بهار از درخت
به سختی در از چاره دل وام گیر که گردد زمان تا زمان چرخ پیر
در این ره چو برداشتم برگ و زاد صبوری کنم تا برآید مراد
ز کوه گران تا به دریای ژرف به آهستگی کار گردد شگرف
مرا سوی ملک عجم بود رای که سازم در آن جای یک چند جای
چو زین داستانم رسید آگهی به ار تخت من باشد از من تهی
به جنبش گراینده شد رخت من سر زین من بس بود تخت من
نخسبم نیاسایم از هیچ راه مگر کینه بستانم از کینه خواه
دوالی چو دید آن پذیرفتگی برآسود از آن خشم و آشفتگی
به لب خاک را عنبر آلود کرد زمین را به چهره زراندود کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از منظومه، با توصیفی حکیمانه از لذت‌های سفر و اهمیتِ دلبستگی به وطن آغاز می‌شود. شاعر با نگاهی واقع‌بینانه، پادشاهی را در قلمروِ خویش اصیل‌تر از جهان‌گشایی در دیار بیگانگان می‌داند و حتی اسکندر را نیز در سودای بازگشت به سرزمینِ خویش به تصویر می‌کشد.

در ادامه، فضایِ شعر از حکمت و اخلاق به سوی روایتی حماسی و اجتماعی تغییر می‌کند. ورود حاکمِ ابخاز و دادخواهیِ او از تهاجمِ ویرانگرِ روس‌ها، چهره‌ای از ظلم‌ستیزیِ اسکندر را به نمایش می‌گذارد. در این بخش، شاعر با لحنی سرزنش‌گر نسبت به ستمگران، بر وظیفهٔ خطیرِ پادشاه در دفاع از مظلومان و برقراریِ عدالت تأکید می‌ورزد.

معنای روان

بیا ساقی امشب به می کن شتاب که با درد سر واجب آمد گلاب

ای ساقی! امشب در نوشاندنِ شراب تعجیل کن، چرا که برای درمانِ سردردِ من، نوشیدنِ باده (که همچون گلاب مایهٔ تسکین و تازگی است) واجب و ضروری شده است.

نکته ادبی: گلاب استعاره از شرابِ گوارا و تسکین‌دهنده است.

میی کاب در روی کار آورد نه آن می که در سر خمار آورد

شرابی به من بده که باعثِ شادی و شکوفاییِ جان شود، نه آن شرابی که در سر خمار و درد به جای می‌گذارد.

نکته ادبی: تضاد میان مستیِ نشاط‌آور و خمارِ رنج‌آور.

جهان گرد را در جهان تاختن خوش آید سفر در سفر ساختن

اینکه انسانِ جهان‌گرد بخواهد در دنیا سیر و سفر کند، امری خوشایند است و سفر کردنِ پیاپی (سفر در سفر) لذتی خاص دارد.

نکته ادبی: سفر در سفر کنایه از پیوستگیِ سفرهای دور و دراز است.

به هر کشوری دیدن آرایشی به هر منزلی کردن آسایشی

در هر کشوری دیدنِ زیبایی‌ها و آراستگی‌ها، و در هر اقامتگاهی بهره‌مندی از استراحت و آسایش، برای مسافر دلپذیر است.

نکته ادبی: تکرارِ «هر» برای تأکید بر گستردگیِ تجربیات سفر.

ز پوشیدگیها خبر داشتن ز نادیدها بهره برداشتن

باخبر شدن از ناشناخته‌ها و پنهانی‌ها، و کسبِ بهره و دانش از نادیده‌ها، از فوایدِ سفر است.

نکته ادبی: واژگان «پوشیدگی» و «نادید» مفاهیمِ انتزاعی از تجربه‌های نو هستند.

ولیکن چو بینی سرانجام کار به شهر خودست آدمی شهریار

اما وقتی عاقبتِ کار را می‌سنجی، درمی‌یابی که انسان در شهر و دیار خودش پادشاه و دارای ارج و قرب است.

نکته ادبی: شهریار در اینجا نه فقط به معنای پادشاه، بلکه به معنای صاحب‌اختیار و عزیز بودن است.

فرو ماندن شهر خود با خسان به از شهریاری به شهر کسان

در شهرِ خود با مردمِ عادی و خوار بودن، بهتر از آن است که در شهرِ بیگانگان پادشاهی کنی.

نکته ادبی: تقابلِ خسان (فرومایگان) و شهریاری به عنوانِ تقابلِ غربت و وطن.

سکندر بدان کامگاری که بود همه میل بر شهر خود می نمود

اسکندر با آن همه شکوه و اقتدار و کشورگشایی که داشت، باز هم تمام فکر و ذکرش به سمتِ وطن خودش بود.

نکته ادبی: کامگاری استعاره از اقتدارِ بی‌پایان است.

اگر چه ولایت ز حد بیش داشت هم اندیشهٔ خانهٔ خویش داشت

اگرچه قلمروِ پادشاهی‌اش از حد و مرز فراتر رفته بود، باز هم دغدغه و اندیشه‌اش خانه و کاشانهٔ خودش بود.

نکته ادبی: خانهٔ خویش کنایه از موطن و جایگاهِ اصلی است.

شبی رای آن زد که فردا ز جای چو باد آورد پای بر باد پای

شبی تصمیم گرفت که فردا، همچون باد که با شتاب می‌وزد، پای در راهِ بازگشت به وطن بگذارد.

نکته ادبی: تشبیه «چو باد» برای نشان دادن سرعت و تندی حرکت.

هوای وطن در دل آسان کند نشاط هوای خراسان کند

هوایِ عشقِ وطن در دل، مشکلاتِ سفر را آسان می‌کند و شوقِ رسیدن به خراسان، نشاط‌آور است.

نکته ادبی: خراسان در اینجا نمادِ کلیِ سرزمینِ مادری در ادبیات کلاسیک است.

زمین عجم زیر پای آورد سوی ملک اصطخر رای آورد

سراسرِ زمینِ عجم را زیرِ گام‌هایش آورد و قصد کرد که به سوی ملکِ اصطخر (سرزمین پارس) حرکت کند.

نکته ادبی: اصطخر نمادی از شکوهِ باستانیِ ایران است.

جهان را برافروزد از رنگ خویش بلندی درارد به اورنگ خویش

جهان را با جلوه و عظمتِ خویش روشن می‌کند و بزرگان را به تختِ پادشاهیِ خود فرامی‌خواند.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تختِ پادشاهی است.

بران ملک نوش آفرین بگذرد بد و نیک آن مملک بنگرد

از کنارِ قلمروِ نوش‌آفرین عبور می‌کند و وضعیتِ خوب و بدِ آن سرزمین را به نظاره می‌نشیند.

نکته ادبی: نوش‌آفرین نامی خاص (احتمالاً اشاره به نامِ یک مکان یا شخصِ اساطیری در روایتِ داستان).

نماید که ترتیبها نو کنند بسیچ زمین بوس خسرو کنند

دستور می‌دهد که نظم و ترتیب‌ها را نو کنند و همگی خود را برای مراسمِ زمین‌بوسِ پادشاه آماده سازند.

نکته ادبی: بسیچ به معنای آماده‌سازی و سازوبرگ است.

کند تازه نانبارهٔ هر کسی در آن باده سازد نوازش بسی

به هر کسی که نیاز دارد کمک می‌کند و با نوازش و مهربانیِ خود، دل‌های افسرده را شاد می‌سازد.

نکته ادبی: نانباره کنایه از معیشت و روزیِ مردم است.

به خواهندگان ارمغانی دهد جهان را ز نو زندگانی دهد

به درخواست‌کنندگان هدیه می‌بخشد و به جهانِ فرسوده، حیاتی دوباره می‌بخشد.

نکته ادبی: ارمغان به معنای هدیه و سوغاتی است.

در این پرده می رفتش اندیشه ای ندارند شاهان جز این پیشه ای

در این افکار و برنامه‌ها بود، چرا که پادشاهان دغدغه‌ای جز این (رسیدگی به امور و مردم) ندارند.

نکته ادبی: پرده در اینجا به معنای ذهن و فضای اندیشه است.

دوالی که سالار ابخاز بود به نیروی شه گردن افراز بود

دوالی که سالار و فرمانروای سرزمینِ ابخاز بود، به قدرت و پشتوانهٔ شاهِ بزرگ (اسکندر)، گردن‌فرازی می‌کرد.

نکته ادبی: دوالی نام یک شخصیت (حاکم ابخاز) است.

دوال کمر بسته بر حکم شاه بسی گرد آفاق پیمود راه

او که کمرِ خدمت به دستوراتِ شاه بسته بود، راه‌های بسیاری را در سرزمین‌های مختلف پیموده بود.

نکته ادبی: کمر بسته کنایه از مطیع و فرمان‌بردار بودن است.

درآمد بر شاه نیکی سگال بنالید مانند کوس از دوال

نزدِ شاه آمد که نیتی نیک داشت و همچون صدایِ طبلِ جنگ، با صدایِ بلند و سوزناک شروع به نالیدن و شکایت کرد.

نکته ادبی: تشبیه «مانند کوس» برای شدتِ فریاد و شکایت.

که فریاد شاها ز بیداد روس که از مهد ابخاز بستد عروس

فریاد زد که ای شاه! از بیدادِ روس‌ها به تو پناه می‌آورم، که همسرِ مرا از مهدِ ابخاز ربودند.

نکته ادبی: مهد در اینجا به معنای سرزمینِ امن و گهواره است.

کس آمد کز آن ملک آراسته خلالی نماند از همه خواسته

کسی آمد و خبر داد که از آن سرزمینِ آباد، دیگر هیچ چیزی از اموال و دارایی باقی نمانده است.

نکته ادبی: خلال به معنای چیزی اندک و باقی‌مانده است.

ستیزنده روسی ز آلان و ارگ شبیخون درآورد همچون تگرگ

دشمنِ روسی از سرزمین‌های آلان و ارگ، همچون تگرگ که ناگهانی می‌بارد، شبیخون زد.

نکته ادبی: تشبیه «همچون تگرگ» برای توصیفِ یورشِ ناگهانی و ویرانگر.

به دربند آن ناحیت راه یافت به فراطها سوی دریا شتافت

آن‌ها به راهِ ورودیِ آن ناحیه دست یافتند و از گذرگاه‌ها به سوی دریا تاختند.

نکته ادبی: فراط به معنای کناره و کرانه است.

خروجی نه بروجه اندازه کرد در آن بقعه کین کهن تازه کرد

آن‌ها در آن منطقه بدون هیچ حد و مرزی و به شکلی ناعادلانه، کینه‌توزی‌های قدیمی را زنده کردند.

نکته ادبی: بقعه به معنای مکان و سرزمین است.

به تاراج برد آن بر و بوم را که ره بسته باد آن پی شوم را

آن سرزمینِ آباد را غارت کردند؛ لعنت بر آن راهی که چنین موجوداتِ شوم و بدقدمی از آن عبور کردند.

نکته ادبی: پی شوم کنایه از قدمِ نامبارک است.

جز از کشتگانی که نتوان شمرد خرابی بسی کرد و بسیار برد

جز از کشتگانی که شمارش آن‌ها ممکن نبود، خرابی‌های بسیاری به بار آوردند و اموالِ فراوانی را به یغما بردند.

نکته ادبی: مبالغه در شمارِ کشتگان برای نشان دادن فاجعه.

در انبار آکنده خوردی نماند همان در خزینه نوردی نماند

در انبارها هیچ ذخیرهٔ خوراکی باقی نماند، و در خزانه‌ها حتی کوچک‌ترین چیزی برای برداشتن نماند.

نکته ادبی: نوردی کنایه از شیء قابلِ برداشتن است.

ز گنجینهٔ ما تهی کرد رخت در از درج بربود و دیبا ز تخت

گنجینه‌های ما را خالی کردند، درِ صندوق‌ها را شکستند و پارچه‌های گرانبها (دیبا) را از تخت‌ها دزدیدند.

نکته ادبی: درج به معنای جعبه جواهر است.

همان ملک بردع بر انداختند یکی شهر پر گنج پرداختند

همچنین ملکِ بردع را ویران کردند و شهری که سرشار از گنج بود را به یغما بردند.

نکته ادبی: بردع نام مکان (شهر باستانی) است.

به تاراج بردند نوشابه را شکستند بر سنگ قرابه را

نوشابه را به اسارت بردند و ظروفِ شرابشان را بر سنگ کوبیدند و شکستند.

نکته ادبی: نوشابه نام شخصیت (ملکه/حاکم) است.

ز چندان عروسان که دیدی به پای نماندند یک نازنین را بجای

از آن همه زنان و دخترانِ زیبایی که آنجا بودند، دیگر هیچ نازنینی در شهر باقی نماند.

نکته ادبی: به پای کنایه از ایستاده و زنده بودن است.

همه شهر و کشور بهم بر زدند ده و دوده را آتش اندر زدند

همه شهر و کشور را به هم ریختند و دهکده‌ها و خانواده‌ها را به آتش کشیدند.

نکته ادبی: ده و دوده کنایه از مردم و خاندان‌ها است.

اگر من در آن داوری بودمی از این به به کشتن بر آسودمی

ای کاش من در آن زمان در آنجا بودم تا در نبرد کشته می‌شدم و از دیدنِ این همه فاجعه آسوده می‌گشتم.

نکته ادبی: بیانِ اوجِ استیصال و اندوهِ حاکم.

من اینجا به خدمت شده سربلند زن و بچه آنجابه زندان و بند

من اینجا نزدِ شما به افتخار رسیده‌ام، اما زن و فرزندم آنجا در اسارت و زندان هستند.

نکته ادبی: تضاد میانِ سربلندیِ خود و اسارتِ خانواده.

اگر داد نستاند از خصم شاه خدا باد یاری ده داد خواه

اگر شاه دادِ ما را از دشمن نستاند، خدا یار و یاورِ دادخواهان باشد.

نکته ادبی: استمدادِ حاکم از پادشاه و در نهایت از پروردگار.

ببینی که روسی در این روز چند به روم و به ارمن رساند گزند

خواهید دید که روس‌ها در همین چند روز، به روم و ارمنستان نیز آسیب‌های بسیاری خواهند رساند.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ دامنهٔ تهاجمِ روس‌ها.

چو زینگونه بر گنج ره یافتند شتابند از آنسان که بشتافتند

وقتی به این شیوه راهی به گنج یافتند، به همان سرعتی که آمدند، باز هم با شتاب خواهند تاخت.

نکته ادبی: اشاره به طمع‌کاریِ مداومِ متجاوزان.

ستانند کشور گشایند شهر که خامان خلقند و دونان دهر

آن‌ها کشورها را می‌گیرند و شهرها را تسخیر می‌کنند؛ چرا که انسان‌هایی خام، نادان و پست‌فطرت هستند.

نکته ادبی: خامانِ خلق استعاره از انسان‌های بی‌خرد.

همه رهزنانند چون گرگ و شیر به خوان نادلیرند و بر خون دلیر

آن‌ها همچون گرگ و شیر رهزن هستند؛ در برابرِ سفرهٔ ضیافتِ حقیرند اما در ریختنِ خون، دلیر و بی‌باکند.

نکته ادبی: تشبیه به گرگ و شیر برای ترسیمِ خویِ درندگی.

ز روسی نجوید کسی مردمی که جز گوهری نیستش زادمی

از روس‌ها نباید انتظارِ جوانمردی داشت، چرا که ذات و سرشتشان انسانی نیست.

نکته ادبی: نفیِ انسانیت از متجاوزان به دلیلِ فقدانِ شرافت.

اگر بر خری بار گوهر بود به گوهر چه بینی همان خر بود

اگر خری را با جواهرات بار کنی، باز هم همان خرِ بی‌شعور باقی می‌ماند (ذات تغییر نمی‌کند).

نکته ادبی: تمثیل برای بیانِ اینکه ظاهرِ فریبنده نشانگرِ شخصیت نیست.

چو ره یافتند آن حریفان به گنج بسی بومها را رسانند رنج

وقتی این فرصت‌طلبان به گنج دست یابند، سرزمین‌های بسیاری را دچار رنج و سختی می‌کنند.

نکته ادبی: حریفان در اینجا به معنای دشمنانِ فرصت‌طلب است.

به بیداد کردن بر آرند یال ز بازارگانان ستانند مال

با ستمگری قدرت‌نمایی می‌کنند و اموالِ بازرگانان را به زور می‌ستانند.

نکته ادبی: برآرند یال کنایه از قدرت‌نمایی و تکبر است.

خلل چون دران مرز و بوم آورند طمع در خراسان و روم آورند

وقتی در آن سرزمین‌ها خرابی به بار آورند، طمعِ تصرفِ خراسان و روم را نیز در سر خواهند پروراند.

نکته ادبی: هشدار نسبت به گسترشِ قلمروِ ستمگران.

بشورید شاهنشه از گفت او ز بیداد بر خانه و جفت او

شاه (اسکندر) از شنیدنِ سخنانِ او برآشفت و از ظلمی که به خانه و همسرِ او شده بود، خشمگین شد.

نکته ادبی: شوریدن در اینجا به معنای برافروختگی و خشم است.

پریشان شد از بهر نوشابه نیز که بر شاه بود آن ولایت عزیز

او همچنین به خاطرِ نوشابه نیز پریشان و اندوهگین شد، چرا که آن سرزمین برای شاه بسیار عزیز بود.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ استراتژیک و عاطفیِ سرزمین برای اسکندر.

فرو برد سر طیره و خشم ساز وزان طیرگی سر برآورد باز

اسکندر مدتی در خشم و اندوه فرو رفت و سکوت کرد، و دوباره با چهره‌ای مصمم و خشمگین سر برآورد.

نکته ادبی: طیره به معنای خشم و سبکیِ عقل است که در اینجا کنایه از غضبِ شدید است.

به فریاد خوان گشت فرمان تراست مرا در دلست آنچه در جان تراست

اسکندر گفت: دادخواهیِ تو فرمانِ من است و آنچه در جانِ توست (درد و رنج)، در دلِ من نیز هست.

نکته ادبی: همدلی و اتحادِ عاطفیِ اسکندر با حاکمِ ستم‌دیده.

ازین گفته به باشد ار بگذری تو گفتی و باقی ز من بنگری

از این سخن بگذر و خود را به زحمت نینداز؛ تو حرف خود را زدی و اکنون باقی کار را از من ببین.

نکته ادبی: بنگری در اینجا به معنای نظاره کردن نتایج کار است.

ببینی که چون سر به راه آورم چه سرها ز چنبر به چاه آورم

خواهی دید که چگونه یاغیان را به زانو در می‌آورم و چه سرانی را از بند و کمند به چاه نیستی می‌افکنم.

نکته ادبی: چنبر کنایه از کمند و دایره قدرت است که به استعاره به کار رفته.

چه دلهای مردان برارم ز هوش چه خونهای شیران در آرم به جوش

چه بسیار دل‌های دلاوران را که از هوش می‌برم و خون شیران میدان را که به جوش می‌آورم.

نکته ادبی: آرایه اغراق در توصیف توان رزمی قهرمان مشهود است.

برآرم سگان را ز شور افکنی که با شیر بازیست گور افکنی

ترسویان را از پناهگاه‌هایشان بیرون می‌کشم؛ چرا که شکار کردن شیر شجاعت می‌خواهد اما شکار آدم‌های ترسو کار آسانی است.

نکته ادبی: گور افکنی در اینجا به معنای شکار آدم‌های ضعیف و ترسو است.

نه بر طاس مانم نه روسی بجای سر هر دو را بسپرم زیر پای

نه به حاکم تاتار رحم می‌کنم و نه به روس؛ بلکه هر دو را زیر پای خود له خواهم کرد.

نکته ادبی: برطاس نام قومی ترک‌نژاد در نواحی شمالی است.

اگر روس مصر است نیلش کنم سراسیمه در پای پیلش کنم

اگر روسیه همچون نیل وسیع است، من آن را خشک و نابود می‌کنم و با قدرت همچون پیل، آن را درهم می‌کوبم.

نکته ادبی: نیل در اینجا نماد وسعت و عظمت است.

برافرازم از کوهش اورنگ را در آتش نشانم همه سنگ را

تخت و پادشاهی‌شان را از اوج کوه به زیر می‌کشم و همه دارایی‌شان را به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تخت پادشاهی است.

نه در غار کوه اژدهائی هلم نه از بهر دارو گیاهی هلم

نه اژدهایی را در کوه زنده می‌گذارم و نه حتی گیاهی دارویی باقی می‌ماند (همه را نابود می‌کنم).

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده شدت خشم و گستردگی ویرانگری است.

گر این کین نخواهم ز شیران روس سگم سگ نه اسکندر فیلقوس

اگر از این شیرانِ روس انتقام نگیرم، سگ هستم و دیگر اسکندر، فرزند فیلقوس، نیستم.

نکته ادبی: فیلقوس تلفظ فارسی فیلیپ مقدونی است.

وگر گرگ برطاس را نشکرم ز بر طاسی روس رو به ترم

و اگر گرگِ برطاس را تنبیه نکنم، از یک روباه هم پست‌تر هستم.

نکته ادبی: مقایسه گرگ و روباه نمادی از تقابل قدرت و مکر است.

گر از گردش چرخ باشد زمان بخواهیم کین خود از بدگمان

اگر روزگار و گردش فلک اجازه دهد، انتقام خود را از این دشمنان بدگمان خواهم گرفت.

نکته ادبی: گردش چرخ در ادبیات فارسی نماد تقدیر و سرنوشت است.

همه برده را باز جای آوریم ستاننده را زیر پای آوریم

تمام آنچه را از دست رفته بازپس می‌گیریم و دشمنانی که آن‌ها را ستانده‌اند، زیر پای خود خرد می‌کنیم.

نکته ادبی: برده در اینجا به معنای برده‌شده و غنیمت است.

نمانیم نوشابه را زیر بند چو وقت آید از نی برآریم قند

نوشابه را در بند رها نمی‌کنیم؛ وقتی زمانش برسد، شیرینی موفقیت را از سختی‌ها بیرون می‌کشیم.

نکته ادبی: نوشابه نام ملکه اساطیری است.

گر آن سیم در سنگ شد جایگیر برون آوریمش چو موی از خمیر

اگر طلا و جواهر در دل سنگ پنهان باشد، ما آن را به آسانی بیرون می‌کشیم، همان‌طور که مو را از خمیر جدا می‌کنند.

نکته ادبی: تمثیلی است برای نشان دادن مهارت در انجام کارهای دشوار.

به چاره گشاده شود کار سخت به مدت شکوفد بهار از درخت

کارهای سخت با تدبیر و چاره‌جویی حل می‌شود؛ همان‌طور که بهار به مرور زمان بر درختان می‌شکفد.

نکته ادبی: تأکید بر نقش صبر و زمان در رسیدن به موفقیت.

به سختی در از چاره دل وام گیر که گردد زمان تا زمان چرخ پیر

در سختی‌ها به فکر چاره باش و ناامید نشو، زیرا چرخ روزگار همواره در حال تغییر و دگرگونی است.

نکته ادبی: چرخ پیر کنایه از گذشت زمان و تجربه روزگار است.

در این ره چو برداشتم برگ و زاد صبوری کنم تا برآید مراد

در این راه که پا گذاشتم، با توشه و آمادگی کامل صبر می‌کنم تا به هدف برسم.

نکته ادبی: برگ و زاد به معنای توشه سفر است.

ز کوه گران تا به دریای ژرف به آهستگی کار گردد شگرف

از کوه‌های بلند تا دریای عمیق، کارها با آهستگی و حوصله به نتیجه‌های شگفت‌انگیز می‌رسند.

نکته ادبی: تأکید بر استمرار و شکیبایی.

مرا سوی ملک عجم بود رای که سازم در آن جای یک چند جای

قصد من این بود که به ملک عجم بروم و مدتی در آنجا اقامت کنم.

نکته ادبی: عجم در متون کهن به سرزمین‌های غیرعرب، مشخصاً ایران اطلاق می‌شده است.

چو زین داستانم رسید آگهی به ار تخت من باشد از من تهی

اما وقتی این خبر به گوشم رسید، تخت پادشاهی برایم بی‌ارزش شد (چون آرام و قرار ندارم).

نکته ادبی: تهی بودن تخت کنایه از بی‌اهمیت شدن سلطنت در برابر کینه و انتقام است.

به جنبش گراینده شد رخت من سر زین من بس بود تخت من

آماده حرکت شدم و دیگر زین اسب برای من حکم تخت پادشاهی را دارد.

نکته ادبی: حرکت و جنبش نماد دوری از سکونِ پادشاهی است.

نخسبم نیاسایم از هیچ راه مگر کینه بستانم از کینه خواه

نه می‌خوابم و نه آرام می‌گیرم، مگر اینکه انتقام خود را از دشمن کینه‌توز بگیرم.

نکته ادبی: تکرار نفی برای تأکید بر شدت عزم است.

دوالی چو دید آن پذیرفتگی برآسود از آن خشم و آشفتگی

وقتی (دوالی) این پذیرش و تسلیم را دید، خشم و آشفتگی‌اش فروکش کرد.

نکته ادبی: دوالی نام یکی از شخصیت‌ها یا فرماندهان است.

به لب خاک را عنبر آلود کرد زمین را به چهره زراندود کرد

او به نشانه تواضع صورت بر خاک گذاشت و زمین را با چهره خود ارزشمند کرد.

نکته ادبی: زراندود کردن زمین کنایه از نهایت کرنش و تواضع است.