خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۴۵ - مهمانی کردن خاقان چین اسکندر را

نظامی
بیا ساقی آزاد کن گردنم سرشک قدح ریز در دامنم
سرشگی که از صرف پالودگی فرو شوید از دامن آلودگی
مکن ترکی ای ترک چینی نگار بیا ساعتی چین در ابرو میار
دلم را به دلداریی شاد کن ز بند غم امروزم آزاد کن
اگر دخل خاقان چین آن توست مکن خرج را رود، باران توست
بخور چیزی از مال و چیزی بده ز بهر کسان نیز چیزی بنه
مخور جمله ترسم که دیر ایستی به پیرایه سر بد بود نیستی
در خرج بر خود چنان در مبند که گردی ز ناخوردگی دردمند
چنان نیز یکسر مپرداز گنج گه آیی ز بیهوده خواری به رنج
به اندازه ای کن بر انداز خویش که باشد میانه نه اندک نه بیش
چو رشته ز سوزن قوی تر کنی بسا چشم سوزن که در سر کنی
سخن را گزارشگر نقشبند چنین نقش بر زد به چینی پرند
کز آوازهٔ شه جهان گشت پر که چین را در آمود دامن به در
شب و روز خاقان در آن کرد صرف که شه را دهد پایمردی شگرف
ملوکانه مهمانیی سازدش جهان در سم مرکب اندازدش
کند پیشکشهای شاهانه پیش به اندازهٔ پایهٔ کار خویش
یکی روز کرد از جهان اختیار فروزنده چون طالع شهریار
برآراست بزمی چو روشن بهشت که دندان شیران بر آن شیره هشت
چنان از می و میوهٔ خوشگوار برآراست مهمانیی شاهوار
که هیچ آرزوئی به عالم نبود که یک یک بران خوان فراهم نبود
گذشت از خورشهای چینی سرشت که رضوان ندید آنچنان در بهشت
ز شکر بسی پخته حلوای نغز به بادام شیرینش آکنده مغز
طرائف به زانسان که دنیا پرست یکی آورد زان به عمری به دست
جواهر نه چندان که جوهر شناس کند نیم آن را به سالی قیاس
چو شد خانهٔ گنج پرداخته بدانگونه مهمانیی ساخته
شه ترک با شهرگان دیار به خواهشگری شد بر شهریار
زمین داد بوسه به آیین پیش فزود از زمین بوس او قدر خویش
نیایش کنان گفت اگر بخت شاه کند بر سر تخت این بنده راه
سرش را به افسر گرامی کند بدین سر بزرگیش نامی کند
پذیرفت شه خواهش گرم او به رفتن نگه داشت آزرم او
شه و لشگر شه به یکبارگی بران خوان شدند از سر بارگی
زمین از سر گنج بگشاد بند روا رو برآمد به چرخ بلند
سکندر چو بر خوان خاقان رسید پی خضر بر آب حیوان رسید
یکی تخت زر دید چون آفتاب درو چشمهٔ در چو دریای آب
به شادی بران تخت زرین نشست ز کافور و عنبر ترنجی بدست
جهانجوی فغفور بر دست راست به خدمت کمر بست و بر پای خاست
نوازش کنانش ملک پیش خواند ملک وار بر کرسی زر نشاند
دگر تاجداران به فرمان شاه به زانو نشستند در پیشگاه
بفرمود خاقان که آرند خورد ز خوانهای زرین شود خاک زرد
فرو ریخت شاهانه برگی فراخ چو برگ رز از برگ ریزان شاخ
دران آرزوگاه فرخار دیس نکرد آرزو با معامل مکیس
بهشتی صفت هر چه درخواستند بران مائده خوان برآراستند
چو خوردند هرگونه ای خوردها نمودند بر باده ناوردها
نشاط می قرمزی ساختند بساطی هم از قرمز انداختند
نشسته به رامش ز هر کشوری غریب اوستادی و رامشگری
نوا ساز خنیاگران شگرف به قانون او زان برآورده حرف
بریشم نوازان سغدی سرود به گردون برآورده آواز رود
سرایندگان ره پهلوی ز بس نغمه داده نوا را نوی
همان پای کوبان کشمیر زاد معلق زن از رقص چون دیو باد
ز یونانیان ارغنون زن بسی که بردند هوش از دل هر کسی
کمر بسته رومی و چینی به هم برآورده از روم و از چین علم
در گنج بگشاد چیپال چین بپرداخت از گنج قارون زمین
نخست از جواهر درآمد به کار ز دراعه و درع گوهر نگار
ز بلور تابنده چون آفتاب یکی دست مجلس بتری چو آب
ز دیبای چینی به خروارها هم از مشک چین با وی انبارها
طبقهای کافور با بوی مشک ز کافورتر بیشتر عود خشک
کمانهای چاچی و چینی پرند گرانمایه شمشیرها نیز چند
تکاور سمندان ختلی خرام همه تازه پیکر همه تیزگام
یکی کاروان جمله شاهین و باز به چرز و کلنگ افگنی تیز تاز
چهل پیل با تخت و بر گستوان بلند و قوی مغز و سخت استخوان
غلامان لشگر شکن خیل خیل کنیزان که در مرده آرند میل
چو نزلی چنین پیش مهمان کشید جز این پیشکشها فراوان کشید
پس از ساعتی گنج نو باز کرد از آن خوبتر تحفه ای ساز کرد
خرامنده ختلی کش و دم سیاه تکاورتر از باد در صبحگاه
رونده یکی تخت شاهنشهی نشینندش از پویه بی آگهی
سبق برده از آهوان در شتاب به گرمی چو آتش به نرمی چو آب
به صحرا ز مرغان سبک خیز تر به دریا دراز ماهیان تیزتر
به چابک روی پیکرش دیو زاد به گردندگی کنیتش دیو باد
به انگیزش از آسمان کم نبود صبا مرد میدان او هم نبود
چنان رفت و آمد به آوردگاه که واماند ازو وهم در نیمراه
فرس را رخ افکنده در وقت شور فکنده فرس پیل را وقت زور
چو وهم از همه سوی مطلق خرام چو اندیشه در تیز رفتن تمام
سمندی نگویم سمندر فشی سمندر فشی نه سکندر کشی
شکاری یکی مرغ شوریده سر ز خواب شب فتنه شوریده تر
چو دوران درآمد شدن تیز بال شدن چون جنوب آمدن چون شمال
عقابین پولاد در جنگ او عقابان سیه جامه ز آهنگ او
بسی خنده گرو کرده در گردنش عقابین چنگ عقاب افکنش
جگر سای سیمرغ در تاختن شکارش همه کرگدن ساختن
غضنباک و خونریز و گستاخ چشم خدای آفریدش ز بیداد و خشم
طغان شاه مرغان و طغرل به نام به سلطانی اندر چو طغرل تمام
کنیزی سیه چشم و پاکیزه روی گل اندام و شکر لب و مشگبوی
بتی چون بهشتی برآراسته فریبی به صد آرزو خواسته
خرامنده ماهی چو سرو بلند مسلسل دو گیسو چو مشکین کمند
برو غبغبی کاب ازو می چکید بر آتش بر آب معلق که دید
رخش بر بنفشه گل انداخته بنفشه نگهبان گل ساخته
سهی سرو محتاج بالای او شکر بنده و شهد مولای او
کمر بستهٔ زلف او مشک ناب که زلفش کمر بست بر آفتاب
سخنگوی شهدی شکر باره ای به شهد و شکر بر ستمگاره ای
بلورین تن و قاقمی پشت او به شکل دم قاقم انگشت او
ز سیمین زنخ گوئی انگیخته بر او طوقی از غبغب آویخته
بدان طوق و گوی آن مه مهر جوی ز مه طوق برده ز خورشید گوی
ز ابرو کمان کرده و ز غمزه تیر به تیر و کمان کرده صد دل اسیر
چو می خوردی از لطف اندام وی ز حلقش پدید آمدی رنگ می
هزار آفرین بر چنان دایه ای که پرورد از انسان گرانمایه ای
نزد بر کس از تنگ چشمی نظر ز چشمش دهانش بسی تنگ تر
تو گفتی که خود نیست او را دهان همان نام او (نیست اندر جهان)
رسانندهٔ تحفهٔ ارجمند به تعریف آن تحفه شد سربلند
که این مرغ و این بارگی وین کنیز عزیزند و بر شاه بادا عزیز
نه کس بر چنین خنگ ختلی نشست نه مرغی چنین آید آسان به دست
به گفتن چه حاجت که هنگام کار هنرهای خود را کنند آشکار
کنیزی بدین چهره هم خوار نیست که در خوب روئی کسش یار نیست
سه خصلت در او مادر آورد هست که آنرا چهارم نیاید به دست
یکی خوبروئی و زیبندگی که هست آیتی در فریبندگی
دویم زورمندی که وقت نبرد نپیچد عنان را ز مردان مرد
سه دیگر خوش آوازی و بانگ رود که از زهره خوشتر سراید سرود
چو آواز خود بر کشد زیر و زار بخسبد بر آواز او مرغ و مار
جهانجوی را زان دل آرام چست خوش آوازی و خوبی آمد درست
حدیث دلیری و مردانگی نپذیرفت و بود آن ز فرزانگی
سمن نازک و خار محکم بود که مردانگی در زنان کم بود
زن ار سمیتن نی که روئین تنست ز مردی چه لافد که زن هم زنست
اگر ماهی از سنگ خارا بود شکار نهنگان دریا بود
ز کاغذ نشاید سپر ساختن پس آنکه به آب اندر انداختن
گران داشت آن نکته را شهریار زنان را به مردی ندید استوار
بپذرفتنش حلقه در گوش کرد چو پذرفت نامش فراموش کرد
چو آن پیشکشها پذیرفت شاه شد از خوان خاقان سوی خوابگاه
سحرگه که طاوس مشرق خرام برون زد سر از طاق فیروزه فام
دگر باره شه باده بر کف نهاد برامش در بارگه برگشاد
بسر برد روزی دو در رود و می دگر پاره شد مرکبش تیز پی
سوی بازگشتن بسی چید کار بگردنگی گشت چون روزگار
پری چهره ترکی که خاقان چین به شه داد تا داردش نازنین
از آنجا که شه را نیامد پسند چو سایه پس پرده شد شهر بند
برافروخت آن ماه چون آفتاب فرو ریخت بر گل ز نرگس گلاب
به زندان سرای کنیزان شاه همی بود چون سایه در زیر چاه
یکی روز کاین چرخ چوگان پرست ز شب بازی آورد گوئی به دست
سکندر که از خسروان گوی برد عنان را به چوگانی خود سپرد
در آمد به طیارهٔ کوهکن فرس پیل بالا و شه پیلتن
علم بر کشیدند گردنکشان پدید آمد از روز محشر نشان
ز لشگر که عرضش به فرسنگ بود بیابان به نخجیر بر تنگ بود
ز صحرای چین تا به دریای چند زمین در زمین بود زیر پرند
سیه چون در آمد به عرض شمار گزیده در او بود پانصد هزار
پس و پیش ترکان طاوس رنگ چپ و راست شیران پولاد چنگ
به قلب اندرون شاه دریا شکوه سپه گرد بر گرد دریا چو کوه
بجز پیل زوران آهن کلاه چهل پیل جنگی پس و پشت شاه
هزار و چهل سنجق پهلوی روان در پی رایت خسروی
کمرهای زرین غلامان خاص چو بر شوشهٔ نقرهٔ زر خلاص
و شاقان جوشنده چون آب سیل ز هر سو جنیبت کشان خیل خیل
ندیمان شایسته بر گرد شاه که آسان از ایشان شود رنج راه
خرامان شده خسرو خسروان طرفدار چین در رکابش روان
شهنشه چو بنوشت لختی زمین اشارت چنین شد به خاقان چین
که گردد سوی خانهٔ خویش باز به اقلیم ترکان کند ترکتاز
جهانجوی را ترک بدرود کرد به آب مژه روی را رود کرد
عنان تافته شاه گیتی نورد ز صحرا به جیجون رسانید گرد
چو آمد به نزدیک آن ژرف رود بفرمود تا لشگر آید فرود
بر آن فرضه جایی دل افروز دید نشستن بر آن جای فیروز دید
طناب سراپردهٔ خسروی کشیدند و شد میخ مرکز قوی
ز بس نوبتیهای گوهر نگار چو باغ ارم گشت جیحون کنار
چو شه کشور ماورالنهر دید جهانی نگویم که یک شهر دید
از آن مال کز چین به چنگ آمدش بسی داد کانجا درنگ آمدش
بناهای ویرانه آباد کرد بسی شهر نو نیز بنیاد کرد
سمرقند را کادمی شاد ازوست شنیده چنین شد که بنیاد ازوست
خبر گرم شد در خراسان و روم که شاهنشه آمد ز بیگانه بوم
بهر شهری از شادی فتح شاه بشارت زنان بر گرفتند راه
به شکرانه رایت برافراختند به هر خانه ای خرمی ساختند
فرستاد هر کس بسی مال و گنج به درگاه شاه از پی پای رنج

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آزاد کن گردنم سرشک قدح ریز در دامنم

ای ساقی، مرا از بندهای تعلقات دنیوی آزاد کن و شرابِ ناب را در جام من بریز تا دامانم به آن آلوده شود.

نکته ادبی: ساقی استعاره از پیر طریقت یا واسطه فیض است. سرشک در اینجا به معنی اشک یا شرابِ زلال است.

سرشگی که از صرف پالودگی فرو شوید از دامن آلودگی

شرابی که از شدتِ پاکی و زلالی، تمام آلودگی‌ها و پلیدی‌ها را از دامنِ روح و جان من پاک می‌کند.

نکته ادبی: پالودگی به معنای زلالی و خلوص است. تضاد بین پالودگی و آلودگی آرایه مراعات نظیر و تضاد را ایجاد کرده است.

مکن ترکی ای ترک چینی نگار بیا ساعتی چین در ابرو میار

ای نگارِ زیبارویِ چینی، با من تندی و سرکشی مکن و لحظه‌ای اخم و گره بر ابروهای خود میاور.

نکته ادبی: ترک چینی استعاره از زیبارویِ غیرمسلمان یا معشوقِ سنگدل است.

دلم را به دلداریی شاد کن ز بند غم امروزم آزاد کن

دلم را با مهربانی و دلجویی شادمان کن و مرا از زندانِ غم و اندوهِ امروز رهایی ببخش.

نکته ادبی: دل‌داری به معنی تسلی دادن و دلجویی است.

اگر دخل خاقان چین آن توست مکن خرج را رود، باران توست

اگر تمام ثروت و داراییِ خاقانِ چین از آنِ توست، در خرج کردن آن خسیس نباش، چرا که ثروت مانند باران است که باید جاری باشد.

نکته ادبی: تشبیه ثروت به باران؛ همان‌طور که باران باید ببارد تا جهان را زنده کند، ثروت نیز باید خرج شود.

بخور چیزی از مال و چیزی بده ز بهر کسان نیز چیزی بنه

بخشی از مال و اموالت را صرفِ خودت کن، بخشی را به دیگران ببخش و بخشی را نیز برای آینده و سایرین ذخیره کن.

نکته ادبی: اشاره به اعتدال در امور مالی و مدیریت ثروت دارد.

مخور جمله ترسم که دیر ایستی به پیرایه سر بد بود نیستی

همه اموالت را خرج نکن، چرا که می‌ترسم به زودی در بمانی و محتاج شوی؛ فقر و نداری، بدترین زینت و آرایش برای انسان است.

نکته ادبی: پیرایه به معنای زینت و آرایش است.

در خرج بر خود چنان در مبند که گردی ز ناخوردگی دردمند

راهِ خرج کردن را چنان بر خود نبند که از نخوردن و بهره‌مند نشدن، دچار رنج و بیماری شوی.

نکته ادبی: کنایه از خسیس بودن و خود را در مضیقه گذاشتن.

چنان نیز یکسر مپرداز گنج گه آیی ز بیهوده خواری به رنج

از سوی دیگر، گنجینه‌ات را هم یکجا خرج نکن که به خاطر ولخرجی و تهیدستی، به ذلت و خواری بیفتی.

نکته ادبی: تأکید بر پرهیز از افراط و تفریط در امور مالی.

به اندازه ای کن بر انداز خویش که باشد میانه نه اندک نه بیش

در خرج کردنِ مال، میانه‌روی را پیشه کن؛ نه آنقدر کم که بخل باشد و نه آنقدر زیاد که اسراف نام گیرد.

نکته ادبی: اشاره به اصل اعتدال و میانه روی.

چو رشته ز سوزن قوی تر کنی بسا چشم سوزن که در سر کنی

اگر رشته را بیش از حدِ سوزن کلفت کنی، قطعاً سرِ سوزن را می‌شکنی و کار خراب می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ پیامدهای زیاده‌روی در کارها.

سخن را گزارشگر نقشبند چنین نقش بر زد به چینی پرند

سخن‌پردازِ نقاش‌صفت، چنین داستانِ زیبایی را بر پرده‌ی ابریشمینِ چین نقش زد.

نکته ادبی: اشاره به راوی داستان یا خود شاعر که در حال توصیف است.

کز آوازهٔ شه جهان گشت پر که چین را در آمود دامن به در

آوازه‌ی این پادشاه (اسکندر) جهان را پر کرد و چین دامنِ خود را به شکوهِ او آراست.

نکته ادبی: کنایه از ورودِ اسکندر به چین و شکوهِ این دیدار.

شب و روز خاقان در آن کرد صرف که شه را دهد پایمردی شگرف

خاقان چین شب و روز تلاش می‌کرد تا به بهترین نحو از اسکندر پذیرایی کند و به او خدمت نماید.

نکته ادبی: پایمردی به معنای میانجی‌گری یا تلاشِ خیرخواهانه است.

ملوکانه مهمانیی سازدش جهان در سم مرکب اندازدش

خاقان در پیِ آن بود که ضیافتی شاهانه ترتیب دهد که شکوهِ آن تمام دنیا را تحت تأثیر قرار دهد.

نکته ادبی: جهان در سم مرکب انداختن کنایه از تسخیر یا تحت تأثیر قرار دادن دنیاست.

کند پیشکشهای شاهانه پیش به اندازهٔ پایهٔ کار خویش

هدایای شاهانه‌ای را آماده کرد که شایسته‌ی مقام و منزلتِ خودش بود.

نکته ادبی: اشاره به پیشکش‌های گران‌بها در دربار.

یکی روز کرد از جهان اختیار فروزنده چون طالع شهریار

روزی را برای این مهمانی برگزید که مانند بختِ بلندِ پادشاه درخشان و فرخنده بود.

نکته ادبی: طالع شهریار نمادِ خوش‌یمنی و سعادت است.

برآراست بزمی چو روشن بهشت که دندان شیران بر آن شیره هشت

مجلس بزمی مانند بهشتِ روشن آراست که حتی شیران هم در برابرِ نعمت‌های آن سر تعظیم فرود می‌آوردند.

نکته ادبی: مبالغه در وصف شکوه و فراوانیِ سفره.

چنان از می و میوهٔ خوشگوار برآراست مهمانیی شاهوار

مجلس را چنان از شراب‌های ناب و میوه‌های گوارا تزیین کرد که شایسته‌ی پادشاهان بود.

نکته ادبی: شاهوار به معنی درخورِ شاه.

که هیچ آرزوئی به عالم نبود که یک یک بران خوان فراهم نبود

هیچ آرزویی در جهان وجود نداشت که در آن سفره مهیا و آماده نباشد.

نکته ادبی: توصیفی از کمالِ نعمت‌ها و فراوانیِ ضیافت.

گذشت از خورشهای چینی سرشت که رضوان ندید آنچنان در بهشت

خوراکی‌هایی که در آنجا بود چنان خاص و چینی‌پسند بود که حتی رضوان (نگهبان بهشت) هم نظیر آن را در بهشت ندیده بود.

نکته ادبی: اشاره به رضوان، دربان بهشت؛ مبالغه در کیفیتِ غذاها.

ز شکر بسی پخته حلوای نغز به بادام شیرینش آکنده مغز

حلواهای لذیذی که از شکر پخته شده بود و مغزِ بادام‌های شیرین در میان آن‌ها جای داشت.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ هنرهای آشپزیِ آن دوران.

طرائف به زانسان که دنیا پرست یکی آورد زان به عمری به دست

چنان نایاب و نفیس بود که دنیاپرستان شاید در تمام طول عمرشان یک بار هم نتوانند به آن دست یابند.

نکته ادبی: تأکید بر تجملی بودن و گران‌بها بودنِ سفره.

جواهر نه چندان که جوهر شناس کند نیم آن را به سالی قیاس

جواهراتی در آنجا بود که کارشناسانِ جواهر نیز برای ارزش‌گذاریِ نیمی از آن‌ها، یک سال زمان نیاز داشتند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ ثروت و دارایی‌های به نمایش درآمده.

چو شد خانهٔ گنج پرداخته بدانگونه مهمانیی ساخته

پس از آنکه خزینه‌ها برای چنین ضیافتی خالی شد، آن مهمانیِ عظیم آماده گردید.

نکته ادبی: خانه گنج استعاره از خزانه پادشاه.

شه ترک با شهرگان دیار به خواهشگری شد بر شهریار

پادشاه ترک با بزرگانِ دیارش به نزدِ اسکندر رفت تا از او برای شرکت در مهمانی دعوت کند.

نکته ادبی: خواهشگری در اینجا به معنای التماس یا دعوتِ مؤدبانه است.

زمین داد بوسه به آیین پیش فزود از زمین بوس او قدر خویش

خاقان با آیینِ پیشینیان زمین را بوسید و با این کارِ تواضع‌آمیز، بر ارزشِ خود نزدِ پادشاه افزود.

نکته ادبی: زمین‌بوس کنایه از تعظیم و احترام است.

نیایش کنان گفت اگر بخت شاه کند بر سر تخت این بنده راه

با احترام گفت: اگر بختِ پادشاه یاری کند و قدم بر این جایگاه بگذارد، منت بر سر ما نهاده است.

نکته ادبی: نیایش به معنی دعا و درخواستِ محترمانه است.

سرش را به افسر گرامی کند بدین سر بزرگیش نامی کند

تا تاجِ بر سرش را با حضورِ پادشاه اعتبار ببخشد و با این کار، نامِ خود را بلندآوازه کند.

نکته ادبی: افسر نمادِ پادشاهی و قدرت است.

پذیرفت شه خواهش گرم او به رفتن نگه داشت آزرم او

اسکندر خواهشِ گرم و مؤدبانه‌ی او را پذیرفت و برای رعایتِ احترامِ او به مهمانی رفت.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم، حیا و احترام است.

شه و لشگر شه به یکبارگی بران خوان شدند از سر بارگی

اسکندر و لشکریانش همگی به آن بزم رفتند.

نکته ادبی: از سر بارگی کنایه از با شور و شوق و جدیتِ تمام.

زمین از سر گنج بگشاد بند روا رو برآمد به چرخ بلند

زمینِ چین گنجینه‌های خود را گشود و ثروتِ آن به آسمان رسید.

نکته ادبی: اشاره به شکوهِ خیره‌کننده و بی‌نظیرِ ضیافت.

سکندر چو بر خوان خاقان رسید پی خضر بر آب حیوان رسید

وقتی اسکندر بر سر سفره‌ی خاقان رسید، گویی خضر به چشمه‌ی آب حیات رسیده است.

نکته ادبی: اشاره اسطوره‌ای به خضر و آب حیات؛ نشان‌دهنده کمالِ مطلوب بودنِ ضیافت.

یکی تخت زر دید چون آفتاب درو چشمهٔ در چو دریای آب

تختی از طلا دید که همچون خورشید می‌درخشید و بر آن چشمه‌ای از مروارید بود که به دریای آب می‌مانست.

نکته ادبی: تشبیه و استعاره برای توصیفِ تجملِ دربار.

به شادی بران تخت زرین نشست ز کافور و عنبر ترنجی بدست

اسکندر با شادی بر آن تختِ زرین نشست و در دستش ترنجی معطر از کافور و عنبر داشت.

نکته ادبی: استفاده از نمادهای خوشبویی در مجالس اعیانی.

جهانجوی فغفور بر دست راست به خدمت کمر بست و بر پای خاست

خاقانِ جهان‌گشا در سمتِ راستِ او ایستاد و با نهایتِ احترام کمر به خدمت بست.

نکته ادبی: فغفور لقب پادشاهان چین است.

نوازش کنانش ملک پیش خواند ملک وار بر کرسی زر نشاند

اسکندر با نوازش و مهربانی او را پیش خواند و همچون یک پادشاه بر کرسیِ زر نشانش داد.

نکته ادبی: اشاره به رعایتِ شأن و منزلتِ میزبان توسطِ مهمان.

دگر تاجداران به فرمان شاه به زانو نشستند در پیشگاه

دیگر پادشاهان نیز به فرمانِ اسکندر، با احترام و زانوزده در پیشگاهِ او نشستند.

نکته ادبی: زانو نشستن نشانه تواضع در برابرِ قدرت برتر است.

بفرمود خاقان که آرند خورد ز خوانهای زرین شود خاک زرد

خاقان دستور داد غذاها را بیاورند، غذاهایی که در ظرف‌های زرین چنان زیبا بود که خاک را به رنگِ طلا درمی‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به فراوانی ظروف طلا و زردیِ آن‌ها.

فرو ریخت شاهانه برگی فراخ چو برگ رز از برگ ریزان شاخ

غذاهای فراوانی چیده شد، مانند برگ‌های درخت مو که در پاییز بر زمین می‌ریزد.

نکته ادبی: تشبیه انبوهِ غذاها به برگ‌ریزانِ درختان.

دران آرزوگاه فرخار دیس نکرد آرزو با معامل مکیس

در آن مکانِ رویایی، هیچ‌کس آرزویی نداشت که برآورده نشده باشد.

نکته ادبی: فرخار دیس به معنای مکانی زیبا و آرزوگاه است.

بهشتی صفت هر چه درخواستند بران مائده خوان برآراستند

هر آنچه از خوراکی‌های بهشتی طلب کردند، بر آن سفره آماده و چیده شده بود.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ پذیرایی.

چو خوردند هرگونه ای خوردها نمودند بر باده ناوردها

پس از صرفِ خوراکی‌ها، به نوشیدنِ شراب و شادی پرداختند.

نکته ادبی: ناورد در اینجا به معنای بساطِ شراب و مستی است.

نشاط می قرمزی ساختند بساطی هم از قرمز انداختند

مجلسِ عیش و نوشِ شرابِ سرخ را برپا کردند و بساطِ باده‌گساری را گستراندند.

نکته ادبی: قرمز نمادِ شرابِ سرخ و نشاط است.

نشسته به رامش ز هر کشوری غریب اوستادی و رامشگری

از هر کشوری، استادان و نوازندگانِ چیره‌دست در آن مجلس حضور داشتند.

نکته ادبی: اشاره به تنوعِ فرهنگی و هنریِ مجلس.

نوا ساز خنیاگران شگرف به قانون او زان برآورده حرف

خنیاگران (موسیقی‌دانان) بزرگ، با ساز و آوازشان نغمه‌های شگفت‌انگیزی را اجرا می‌کردند.

نکته ادبی: خنیاگر به معنای نوازنده و خواننده است.

بریشم نوازان سغدی سرود به گردون برآورده آواز رود

نوازندگانِ سغدی، با سازهای زهی (ابریشمی) خود چنان آوازِ بلندی برآوردند که گویی به آسمان می‌رسید.

نکته ادبی: سغدیان در تاریخ به موسیقی‌دانی مشهور بودند.

سرایندگان ره پهلوی ز بس نغمه داده نوا را نوی

خوانندگانِ سبکِ پهلوی نیز با نغمه‌های نو و دلکش، حال و هوای تازه‌ای به مجلس دادند.

نکته ادبی: اشاره به موسیقیِ اصیلِ ایرانی.

همان پای کوبان کشمیر زاد معلق زن از رقص چون دیو باد

رقصندگانِ کشمیری نیز با حرکاتِ موزون و معلق‌زدن، گویی همچون باد سریع و بی‌قرار بودند.

نکته ادبی: تشبیه رقصندگان به دیو باد برای نشان دادنِ سرعت و جنب‌وجوش.

ز یونانیان ارغنون زن بسی که بردند هوش از دل هر کسی

بسیاری از یونانیان نیز ارغنون می‌نواختند و هوش و حواسِ همگان را با موسیقیِ خود می‌بردند.

نکته ادبی: ارغنون از سازهای قدیمی و باشکوه.

کمر بسته رومی و چینی به هم برآورده از روم و از چین علم

سپاهیان و امکانات سرزمین‌های روم و چین با هم متحد شدند و پرچم اقتدار خود را برافراشتند.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آمادگی برای کاری بزرگ و اتحاد است.

در گنج بگشاد چیپال چین بپرداخت از گنج قارون زمین

حاکم چین گنجینه‌هایش را گشود و ثروتی چنان عظیم نمایان ساخت که گویی تمام گنج‌های قارون بر زمین پدیدار شد.

نکته ادبی: چیپال نام خاص پادشاه چین در داستان است.

نخست از جواهر درآمد به کار ز دراعه و درع گوهر نگار

نخستین بخش هدایا شامل جواهرات گران‌بها و جامه‌هایی بود که با گوهر تزیین شده بودند.

نکته ادبی: دراعه و درع به معنای نوعی جامه و زره است که با جواهر نگارگری شده.

ز بلور تابنده چون آفتاب یکی دست مجلس بتری چو آب

ظرفی بلورین و شفاف که همانند خورشید درخشان و مانند آب زلال بود، پیشکش شد.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن شفافیت و تابندگی به کار رفته است.

ز دیبای چینی به خروارها هم از مشک چین با وی انبارها

خروارها پارچه ابریشمین چینی و انبارها مشک خوشبو نیز به همراه هدایا تقدیم شد.

نکته ادبی: دیبا به معنای پارچه‌ای از ابریشم است.

طبقهای کافور با بوی مشک ز کافورتر بیشتر عود خشک

طبق‌هایی پر از کافور معطر به مشک عرضه شد که عود خشک موجود در آن بیشتر از کافور بود.

نکته ادبی: ترکیب کافور و عود نشانه تجمل و رایحه‌پردازی در هدایاست.

کمانهای چاچی و چینی پرند گرانمایه شمشیرها نیز چند

کمان‌های ساخت چاچ و چین و شمشیرهای گران‌بها نیز بخش دیگری از این هدایا بود.

نکته ادبی: چاچی منسوب به چاچ، نام قدیم تاشکند که در ساخت کمان مشهور بود.

تکاور سمندان ختلی خرام همه تازه پیکر همه تیزگام

اسب‌های جنگی اصیل ختلی که بسیار تندرو و خوش‌خرام بودند و پیکری قوی داشتند، به نمایش درآمدند.

نکته ادبی: سمند به معنای اسب و ختلی منسوب به منطقه ختل است.

یکی کاروان جمله شاهین و باز به چرز و کلنگ افگنی تیز تاز

کاروانی از شاهین و بازهای شکاری که برای شکار پرندگان بزرگ مانند چرز و کلنگ مهارت داشتند، آماده شدند.

نکته ادبی: چرز و کلنگ نام پرندگان شکاری است.

چهل پیل با تخت و بر گستوان بلند و قوی مغز و سخت استخوان

چهل فیل بزرگ و تنومند که تخت‌های باشکوه بر پشت داشتند و استخوان‌بندی‌شان بسیار محکم بود، آورده شد.

نکته ادبی: برگستوان زرهی است که بر پشت اسب یا فیل می‌انداختند.

غلامان لشگر شکن خیل خیل کنیزان که در مرده آرند میل

گروه‌های فراوان غلامان جنگ‌جو که لشگر را در هم می‌شکستند و کنیزانی دلفریب که هر بیننده‌ای را مجذوب می‌کردند.

نکته ادبی: میل کردن کنایه از تمایل و گرایش داشتن است.

چو نزلی چنین پیش مهمان کشید جز این پیشکشها فراوان کشید

هنگامی که این پیشکش‌های اولیه تقدیم شد، هدایای بسیار بیشتر و ارزشمندتری نیز به دنبال آن ارسال گردید.

نکته ادبی: نزل به معنای تحفه و چیزی است که برای مهمان آماده می‌کنند.

پس از ساعتی گنج نو باز کرد از آن خوبتر تحفه ای ساز کرد

پس از گذشت مدتی کوتاه، گنجینه تازه‌ای گشوده شد و هدیه‌ای بسیار بهتر از هدایای قبلی فراهم شد.

نکته ادبی: تحفه به معنای هدیه ارزشمند است.

خرامنده ختلی کش و دم سیاه تکاورتر از باد در صبحگاه

اسبی تندرو از نژاد ختلی، با دمی سیاه که سرعتش از باد صبحگاهی نیز بیشتر بود، عرضه شد.

نکته ادبی: ختلی کش به معنای اسب نژاد ختل است.

رونده یکی تخت شاهنشهی نشینندش از پویه بی آگهی

تختی شاهانه بر پشت اسب بود که سوار بر آن، از شدت سرعت متوجه گذر زمان نمی‌شد.

نکته ادبی: پویه به معنای دویدن و تکاپوست.

سبق برده از آهوان در شتاب به گرمی چو آتش به نرمی چو آب

این اسب در دویدن از آهو پیشی می‌گرفت و در عین دلیری، نرم‌خو و منعطف بود.

نکته ادبی: سبق بردن کنایه از پیشی گرفتن است.

به صحرا ز مرغان سبک خیز تر به دریا دراز ماهیان تیزتر

در دشت از پرندگان سبک‌بال‌تر و در عبور از آب، از ماهیان تیزرو نیز سریع‌تر بود.

نکته ادبی: تضاد میان صحرا و دریا برای نشان دادن قدرت فراگیر اسب است.

به چابک روی پیکرش دیو زاد به گردندگی کنیتش دیو باد

ظاهر چابک و بدن ورزیده‌اش گویی از نژاد دیو بود و در سرعت و چرخش، به دیو باد شباهت داشت.

نکته ادبی: دیو در اینجا نماد قدرت خارق‌العاده و سرعت غیرانسانی است.

به انگیزش از آسمان کم نبود صبا مرد میدان او هم نبود

در حرکت و جنبش، با آسمان برابری می‌کرد و حتی باد صبا نیز در میدان مسابقه به گرد او نمی‌رسید.

نکته ادبی: صبا نماد لطافت و سرعت باد است.

چنان رفت و آمد به آوردگاه که واماند ازو وهم در نیمراه

چنان در میدان نبرد می‌تاخت که حتی وهم و خیال نیز از رسیدن به او باز می‌ماند.

نکته ادبی: واماندن وهم کنایه از سرعت غیرقابل تصور است.

فرس را رخ افکنده در وقت شور فکنده فرس پیل را وقت زور

این اسب در هنگام نبرد، اسب‌های حریف را از میدان به در می‌کرد و فیل‌های جنگی را با قدرت خود سرنگون می‌ساخت.

نکته ادبی: فرس به معنای اسب است.

چو وهم از همه سوی مطلق خرام چو اندیشه در تیز رفتن تمام

مانند خیال در هر سو به آزادی حرکت می‌کرد و در سرعت، دقیقاً مانند اندیشه بود.

نکته ادبی: تشبیه به وهم و اندیشه برای نمایش سرعت ذهنی و غیرمادی است.

سمندی نگویم سمندر فشی سمندر فشی نه سکندر کشی

این سمند را نمی‌توان فقط یک حیوان نامید، بلکه گویی موجودی افسانه‌ای است که از قدرت اسکندر نیز فراتر می‌رود.

نکته ادبی: سمندر به جانوری افسانه‌ای اشاره دارد که در آتش نمی‌سوزد.

شکاری یکی مرغ شوریده سر ز خواب شب فتنه شوریده تر

پرنده‌ای شکاری و بی‌قرار که حتی از فتنه‌های شبانه نیز شوریده‌تر و پرخاشگرتر بود.

نکته ادبی: شوریده به معنای پریشان و بی‌قرار است.

چو دوران درآمد شدن تیز بال شدن چون جنوب آمدن چون شمال

چنان تیزبال بود که گویی در چرخش، جهت حرکت بادها را از جنوب به شمال تغییر می‌داد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر مسیر باد در ادبیات کهن.

عقابین پولاد در جنگ او عقابان سیه جامه ز آهنگ او

چنگال‌های پولادین او در جنگ مانند عقاب بود و حتی عقاب‌های سیاه از هیبت او بیمناک بودند.

نکته ادبی: عقابین به معنای دو عقاب یا چنگال‌های عقاب‌مانند است.

بسی خنده گرو کرده در گردنش عقابین چنگ عقاب افکنش

گردنش چنان نیرومند بود که گویی خنده‌های بسیاری را در خود جای داده و چنگال‌هایش عقاب‌شکار بود.

نکته ادبی: استعاره برای نمایش قدرت چنگال‌ها.

جگر سای سیمرغ در تاختن شکارش همه کرگدن ساختن

در سرعت چنان بود که جگر سیمرغ را می‌درید و شکار اصلی‌اش کرگدن‌های بزرگ بودند.

نکته ادبی: سیمرغ نماد پرنده اساطیری و بسیار بزرگ است.

غضنباک و خونریز و گستاخ چشم خدای آفریدش ز بیداد و خشم

پرنده‌ای خشمگین، خون‌ریز و جسور که گویی خداوند او را از خشم و بیداد آفریده است.

نکته ادبی: غضنباک به معنای خشمگین و غضبناک است.

طغان شاه مرغان و طغرل به نام به سلطانی اندر چو طغرل تمام

نامش طغان، شاه پرندگان و طغرل بود که در سلطنت بر پرندگان، مانند طغرل پادشاه بود.

نکته ادبی: طغرل علاوه بر نام پرنده، نام سلسله‌ای پادشاهی نیز هست.

کنیزی سیه چشم و پاکیزه روی گل اندام و شکر لب و مشگبوی

کنیزکی سیاه‌چشم و پاکیزه که صورتی چون گل و لبانی شیرین و بویی خوش چون مشک داشت.

نکته ادبی: مشگبوی به معنای خوش‌بو و معطر است.

بتی چون بهشتی برآراسته فریبی به صد آرزو خواسته

دختری زیبا همچون فرشته‌ای بهشتی که آرزوی هر کسی بود.

نکته ادبی: بت در ادبیات فارسی استعاره از معشوق زیباست.

خرامنده ماهی چو سرو بلند مسلسل دو گیسو چو مشکین کمند

قامتی بلند و موزون همچون سرو داشت و گیسوانش همچون کمندی مشکین، درهم تنیده بود.

نکته ادبی: مسلسل به معنای زنجیروار و درهم‌پیچیده است.

برو غبغبی کاب ازو می چکید بر آتش بر آب معلق که دید

بر چهره‌اش غبغبی داشت که گویی از آن آب حیات می‌چکید؛ چنین زیبایی که آب و آتش را جمع کرده باشد، شگفت‌انگیز است.

نکته ادبی: اشاره به جمع شدن تضادها (آب و آتش) در چهره معشوق.

رخش بر بنفشه گل انداخته بنفشه نگهبان گل ساخته

چهره‌اش بر گل‌های بنفشه تابیده و بنفشه گویی نگهبان آن گل‌های صورت اوست.

نکته ادبی: اشاره به رنگ مو (بنفشه) که اطراف صورت (گل) را گرفته است.

سهی سرو محتاج بالای او شکر بنده و شهد مولای او

سرو بلند در برابر قد او احساس حقارت می‌کرد و شهد و شکر در برابر شیرینی او کم‌ارزش بودند.

نکته ادبی: سهی سرو استعاره از قد بلند و زیباست.

کمر بستهٔ زلف او مشک ناب که زلفش کمر بست بر آفتاب

زلفان او همچون کمر بر خورشید بسته شده‌اند و مشک ناب کمر‌بندی برای اوست.

نکته ادبی: تشبیه زلف به مشک و کمر که بر زیبایی خورشید (چهره) افزوده است.

سخنگوی شهدی شکر باره ای به شهد و شکر بر ستمگاره ای

سخنانش شیرین و دلنشین است و با همان شیرینی کلام، بر عاشقان ستم می‌کند.

نکته ادبی: شکر باره کنایه از شیرین‌سخن بودن است.

بلورین تن و قاقمی پشت او به شکل دم قاقم انگشت او

تنی بلورین و سفید داشت و انگشتانش به نرمی و سفیدی دم حیوان قاقم بود.

نکته ادبی: قاقم حیوانی با پوست بسیار نرم و سفید است.

ز سیمین زنخ گوئی انگیخته بر او طوقی از غبغب آویخته

چانه‌ای سیمین داشت که گویی بر آن گردنبندی از غبغب آویخته شده بود.

نکته ادبی: زنخ به معنای چانه است.

بدان طوق و گوی آن مه مهر جوی ز مه طوق برده ز خورشید گوی

او با زیبایی خود، از ماه و خورشید نیز پیشی گرفته بود.

نکته ادبی: گوی بردن کنایه از برتری یافتن و پیروز شدن در میدان زیبایی است.

ز ابرو کمان کرده و ز غمزه تیر به تیر و کمان کرده صد دل اسیر

ابروانش چون کمان و غمزه چشمانش چون تیر بود که دل‌های بسیاری را اسیر می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره از تیر و کمان برای ابرو و چشم.

چو می خوردی از لطف اندام وی ز حلقش پدید آمدی رنگ می

از لطافت اندام او، گویی وقتی شراب می‌خورد، رنگ شراب از حلقش نمایان می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به نهایت لطافت پوست که درون بدن از ورای آن دیده می‌شود.

هزار آفرین بر چنان دایه ای که پرورد از انسان گرانمایه ای

هزاران آفرین بر دایه‌ای که چنین انسان ارزشمند و زیبایی را پرورش داده است.

نکته ادبی: گرانمایه به معنای ارزشمند و گران‌بها است.

نزد بر کس از تنگ چشمی نظر ز چشمش دهانش بسی تنگ تر

از بس دهانش کوچک بود، هیچ‌کس به آن توجه نمی‌کرد و حتی از چشم‌هایش نیز کوچک‌تر به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تنگ چشمی کنایه از ظرافت بسیار است.

تو گفتی که خود نیست او را دهان همان نام او (نیست اندر جهان)

گویی او اصلاً دهانی نداشت و حتی نامش نیز در جهان وجود نداشت.

نکته ادبی: مبالغه در کوچک بودن دهان برای نشان دادن زیبایی.

رسانندهٔ تحفهٔ ارجمند به تعریف آن تحفه شد سربلند

فرستنده این تحفه‌های ارزشمند، با معرفی آن‌ها به افتخار و سربلندی رسید.

نکته ادبی: ارجمند به معنای عزیز و ارزشمند است.

که این مرغ و این بارگی وین کنیز عزیزند و بر شاه بادا عزیز

این پرنده، این اسب و این کنیز بسیار عزیز هستند و امیدوارم نزد شاه نیز عزیز باشند.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

نه کس بر چنین خنگ ختلی نشست نه مرغی چنین آید آسان به دست

نه کسی چنین اسب اصیلی را رام کرده و نه دست یافتن به چنین پرنده‌ای آسان است.

نکته ادبی: خنگ به معنای اسب سفید یا اسب اصیل است.

به گفتن چه حاجت که هنگام کار هنرهای خود را کنند آشکار

نیازی به سخن گفتن نیست، زیرا در هنگام عمل، هنر این هدایا خود را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: حاجت به معنای نیاز است.

کنیزی بدین چهره هم خوار نیست که در خوب روئی کسش یار نیست

این کنیز با چنین چهره زیبایی، فردی معمولی و بی‌ارزش نیست؛ چرا که در زیبایی، هیچ‌کس هم‌تراز او نیست.

نکته ادبی: خوار در اینجا به معنای پست و بی‌ارزش است؛ یار در اینجا به معنی همتا و برابر به کار رفته است.

سه خصلت در او مادر آورد هست که آنرا چهارم نیاید به دست

او دارای سه ویژگی خدادادی و فطری است که ویژگی چهارم (دلاوری) در او یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: خصلت به معنای ویژگی اخلاقی یا سرشتی است.

یکی خوبروئی و زیبندگی که هست آیتی در فریبندگی

نخستین ویژگی، زیبایی چهره و جذابیت ظاهری اوست که خود نشانه‌ای از قدرت افسون‌گری است.

نکته ادبی: آیت به معنای نشانه و علامت است.

دویم زورمندی که وقت نبرد نپیچد عنان را ز مردان مرد

دومین ویژگی، نیرومندی است؛ چنان که هنگام نبرد، از رویارویی با جنگجویان بزرگ و دلاور هراسی ندارد.

نکته ادبی: عنان پیچیدن کنایه از عقب‌نشینی کردن و ترس است.

سه دیگر خوش آوازی و بانگ رود که از زهره خوشتر سراید سرود

سومین ویژگی، خوش‌صدایی و مهارت در نوازندگی اوست که حتی از صدای زهره (سیاره موسیقی) نیز دل‌نوازتر است.

نکته ادبی: رود نامی کلی برای سازهای زهی مانند عود و چنگ است.

چو آواز خود بر کشد زیر و زار بخسبد بر آواز او مرغ و مار

هرگاه با نغمه‌های زیر و بمِ خود می‌خواند، حتی حیوانات وحشی و درنده‌ای چون مار و مرغ نیز مجذوب شده و آرام می‌گیرند.

نکته ادبی: زیر و زار به معنای نغمه‌های نازک و حزین است.

جهانجوی را زان دل آرام چست خوش آوازی و خوبی آمد درست

برای پادشاه جهان‌گشا، تنها دو ویژگیِ خوش‌صدایی و زیباییِ این کنیز، مطلوب و واقعی بود.

نکته ادبی: دل‌آرام اشاره به کنیز است.

حدیث دلیری و مردانگی نپذیرفت و بود آن ز فرزانگی

اسکندر از ویژگی‌های مردانه و دلاوریِ ادعا شده درباره او استقبال نکرد و این نشان از هوشمندی و درایت اوست.

نکته ادبی: فرزانگی به معنای خردمندی و دانایی است.

سمن نازک و خار محکم بود که مردانگی در زنان کم بود

او چون گلی ظریف و در عین حال خاری سخت بود، زیرا باور بر این بود که دلاوری در میان زنان نادر است.

نکته ادبی: تمثیل گل و خار برای نشان دادن تضاد در شخصیت کنیز است.

زن ار سمیتن نی که روئین تنست ز مردی چه لافد که زن هم زنست

حتی اگر زنی تنومند و قوی باشد، باز هم زن است؛ پس چرا باید ادعای دلاوری کند؟

نکته ادبی: روئین‌تن اشاره به کنایه از قدرت و آسیب‌ناپذیری است.

اگر ماهی از سنگ خارا بود شکار نهنگان دریا بود

اگر ماهیِ قدرتمندی هم در دل سنگ باشد، در نهایت شکارِ نهنگانِ بزرگ دریاست.

نکته ادبی: سنگ خارا استعاره از سختی و مقاومت است.

ز کاغذ نشاید سپر ساختن پس آنکه به آب اندر انداختن

نمی‌توان از کاغذ سپر ساخت و به جنگ رفت، چرا که به محض افتادن در آب، از بین می‌رود.

نکته ادبی: تمثیل کاغذ و سپر برای ناتوانی در برابر سختی‌ها است.

گران داشت آن نکته را شهریار زنان را به مردی ندید استوار

پادشاه این نکته را مهم دانست و به توانایی جنگاوریِ زنان چندان اعتماد نکرد.

نکته ادبی: استوار به معنای قابل اعتماد و ثابت‌قدم است.

بپذرفتنش حلقه در گوش کرد چو پذرفت نامش فراموش کرد

او را پذیرفت اما نسبت به او بی‌توجه شد و گویی فراموشش کرد.

نکته ادبی: حلقه در گوش کردن کنایه از پذیرش فرمان یا در اینجا پذیرشِ هدیه است.

چو آن پیشکشها پذیرفت شاه شد از خوان خاقان سوی خوابگاه

وقتی شاه این هدایا را پذیرفت، از دربار خاقان چین به اقامتگاه خود بازگشت.

نکته ادبی: خاقان لقب پادشاهان چین است.

سحرگه که طاوس مشرق خرام برون زد سر از طاق فیروزه فام

هنگام سحر، وقتی خورشید از شرق طلوع کرد و سر از افق فیروزه‌ای بیرون آورد.

نکته ادبی: طاووس مشرق استعاره از خورشید است که با رنگ‌های زیبا توصیف شده.

دگر باره شه باده بر کف نهاد برامش در بارگه برگشاد

شاه دوباره بساط باده‌نوشی را گسترد و درِ بارگاه را به روی اطرافیان باز کرد.

نکته ادبی: رامش به معنای شادی و خوشی است.

بسر برد روزی دو در رود و می دگر پاره شد مرکبش تیز پی

چند روزی را به شادی گذراند و سپس تصمیم گرفت که مرکبش را برای حرکت آماده کند.

نکته ادبی: تیزپی کنایه از سرعتِ اسب یا مرکب است.

سوی بازگشتن بسی چید کار بگردنگی گشت چون روزگار

برای بازگشت به مسیر خود کارهای بسیاری انجام داد و مانند گردش روزگار، تغییر مسیر داد.

نکته ادبی: بگردنگی به معنای چرخیدن و تغییر مسیر است.

پری چهره ترکی که خاقان چین به شه داد تا داردش نازنین

آن کنیزِ زیبا و ترک‌نژاد که خاقان چین به شاه هدیه داده بود تا گرامی‌اش دارد.

نکته ادبی: ترک در اینجا به معنای شخصی با زیباییِ خاصِ نژادی است.

از آنجا که شه را نیامد پسند چو سایه پس پرده شد شهر بند

چون مورد پسند شاه واقع نشد، مانند سایه‌ای در پشت پرده‌های حرمسرا محبوس شد.

نکته ادبی: شهر بند کنایه از کسی است که در جای خود محبوس مانده است.

برافروخت آن ماه چون آفتاب فرو ریخت بر گل ز نرگس گلاب

آن کنیز همچون خورشید می‌درخشید و اشکش مانند گلاب بر چهره‌اش جاری بود.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم و گلاب استعاره از اشک است.

به زندان سرای کنیزان شاه همی بود چون سایه در زیر چاه

در زندانِ کنیزان شاه، مانند سایه‌ای در قعر چاه، گوشه‌نشین بود.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن غم و غربت کنیز استفاده شده است.

یکی روز کاین چرخ چوگان پرست ز شب بازی آورد گوئی به دست

روزی که چرخ گردون (روزگار) با بازی‌های خود، سرنوشتی جدید رقم زد.

نکته ادبی: چرخ چوگان‌پرست کنایه از سرنوشتِ بازیگر است.

سکندر که از خسروان گوی برد عنان را به چوگانی خود سپرد

اسکندر که از همه پادشاهان برتر بود، هدایت کارها را خود بر عهده گرفت.

نکته ادبی: گوی بردن کنایه از پیروزی و برتری است.

در آمد به طیارهٔ کوهکن فرس پیل بالا و شه پیلتن

اسکندر بر اسبی بلندبالا و تنومند سوار شد و به سوی میدان آمد.

نکته ادبی: طیاره در اینجا به معنای محل حرکت یا سرعت‌گاه است؛ پیل‌بالا صفتی برای اسبِ بزرگ‌جثه.

علم بر کشیدند گردنکشان پدید آمد از روز محشر نشان

سرداران و دلاوران سپاه پرچم‌های خود را برافراشتند، گویی صحنه محشر نمایان شد.

نکته ادبی: گردنکشان استعاره از پهلوانان و بزرگان سپاه است.

ز لشگر که عرضش به فرسنگ بود بیابان به نخجیر بر تنگ بود

سپاهی که عرض آن فرسنگ‌ها بود و بیابان از کثرت شکار و لشکر بر آن‌ها تنگ آمده بود.

نکته ادبی: نخجیر در اینجا به معنی شکار و جنب‌وجوش سپاه است.

ز صحرای چین تا به دریای چند زمین در زمین بود زیر پرند

از صحرای چین تا دریا، زمین زیر پای سپاهیان و پرچم‌های ابریشمین پنهان شده بود.

نکته ادبی: پرند به معنای دیبای ابریشمین است.

سیه چون در آمد به عرض شمار گزیده در او بود پانصد هزار

وقتی سپاهیان به شمارش درآمدند، پانصد هزار سرباز زبده در میان آن‌ها بود.

نکته ادبی: گزیده به معنای نخبه و انتخاب شده است.

پس و پیش ترکان طاوس رنگ چپ و راست شیران پولاد چنگ

در اطراف، سربازان ترک‌نژادِ زیبا و در چپ و راست، پهلوانان پولادین‌جنگ قرار داشتند.

نکته ادبی: شیران پولادچنگ کنایه از دلاورانِ جنگ‌آور است.

به قلب اندرون شاه دریا شکوه سپه گرد بر گرد دریا چو کوه

شاهِ باشکوه در قلب سپاه بود و لشکر همچون کوهی پیرامون او را گرفته بودند.

نکته ادبی: قلب در اصطلاح نظامی به مرکز آرایش سپاه گفته می‌شود.

بجز پیل زوران آهن کلاه چهل پیل جنگی پس و پشت شاه

علاوه بر پیل‌بانان، چهل پیل جنگی پشت سر شاه حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: پیل‌زوران به معنای کسانی است که پیل‌سوارند.

هزار و چهل سنجق پهلوی روان در پی رایت خسروی

هزار و چهل پرچم بزرگ در پی پرچم شاه در حرکت بود.

نکته ادبی: سنجق به معنای پرچم و رایت به معنی درفش است.

کمرهای زرین غلامان خاص چو بر شوشهٔ نقرهٔ زر خلاص

کمرهای زرین غلامانِ نزدیکِ شاه، همچون درخشش طلا بر روی نقره بود.

نکته ادبی: خلاص در اینجا به معنای خالص و پاک است.

و شاقان جوشنده چون آب سیل ز هر سو جنیبت کشان خیل خیل

سربازان پیاده با جوش و خروش مانند سیل حرکت می‌کردند و هر سو اسب‌های تندرو به چشم می‌خورد.

نکته ادبی: و شاقان جمع وشاق، به معنای غلامان و سربازان است.

ندیمان شایسته بر گرد شاه که آسان از ایشان شود رنج راه

ندیمان و مشاوران لایق گرد شاه بودند تا سختی‌های راه را برای او آسان کنند.

نکته ادبی: ندیمان به معنای هم‌نشینانِ شاه است.

خرامان شده خسرو خسروان طرفدار چین در رکابش روان

شاهِ پادشاهان در حالی که پادشاه چین در رکابش بود، خرامان حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: طرفدار در اینجا به معنای کسی است که در کنار است.

شهنشه چو بنوشت لختی زمین اشارت چنین شد به خاقان چین

وقتی اسکندر مسافتی را طی کرد، به خاقان چین دستور بازگشت داد.

نکته ادبی: نوشتن زمین استعاره از طی کردن مسافت است.

که گردد سوی خانهٔ خویش باز به اقلیم ترکان کند ترکتاز

او گفت که به سرزمین خود بازگرد و در اقلیم ترکان به حکمرانی و تازش بپرداز.

نکته ادبی: ترکتاز کنایه از تاخت و تاز و حکومت است.

جهانجوی را ترک بدرود کرد به آب مژه روی را رود کرد

پادشاه چین با اسکندر وداع کرد، در حالی که از دوری او اشک در چشمانش حلقه زده بود.

نکته ادبی: رود کردن مژه کنایه از گریستنِ بسیار است.

عنان تافته شاه گیتی نورد ز صحرا به جیجون رسانید گرد

اسکندر افسار اسب را چرخاند و به سوی رود جیحون تاخت.

نکته ادبی: گیتی‌نورد صفتِ کسی است که دنیا را زیر پا می‌گذارد.

چو آمد به نزدیک آن ژرف رود بفرمود تا لشگر آید فرود

وقتی به نزدیکی آن رود عمیق رسید، دستور داد سپاهیان توقف کنند.

نکته ادبی: ژرف به معنای عمیق است.

بر آن فرضه جایی دل افروز دید نشستن بر آن جای فیروز دید

در آن کرانه دل‌نواز، جایی مناسب برای اقامت دید.

نکته ادبی: فرضه به معنای محل گذر یا ساحل رودخانه است.

طناب سراپردهٔ خسروی کشیدند و شد میخ مرکز قوی

چادر سلطنتی را برافراشتند و میخ‌های آن را محکم در زمین کوبیدند.

نکته ادبی: سراپرده همان خیمه بزرگ شاهانه است.

ز بس نوبتیهای گوهر نگار چو باغ ارم گشت جیحون کنار

با وجود طبل‌زنی‌های باشکوه، کناره جیحون همچون باغ بهشت شد.

نکته ادبی: نوبتی در اینجا به معنای طبل‌زنی‌های زمان‌دار است؛ باغ ارم استعاره از باغ بهشتی و زیباست.

چو شه کشور ماورالنهر دید جهانی نگویم که یک شهر دید

وقتی شاه سرزمین ماورالنهر را دید، چنان وسعتی داشت که گویا فراتر از یک شهر بود.

نکته ادبی: ماورالنهر اشاره به جغرافیای تاریخی منطقه است.

از آن مال کز چین به چنگ آمدش بسی داد کانجا درنگ آمدش

از غنایمی که از چین به دست آورده بود، به مردمان آنجا بسیار بخشید.

نکته ادبی: چنگ آمدن کنایه از به دست آوردن و پیروزی است.

بناهای ویرانه آباد کرد بسی شهر نو نیز بنیاد کرد

ویرانه‌ها را آباد کرد و شهرهای جدید بسیاری نیز بنیان نهاد.

نکته ادبی: بنیاد کردن به معنای ساختن و تاسیس کردن است.

سمرقند را کادمی شاد ازوست شنیده چنین شد که بنیاد ازوست

گفته شده که سمرقند که مردمش به واسطه آن شادمان‌اند، توسط اسکندر بنا نهاده شد.

نکته ادبی: سمرقند نام شهر تاریخی است؛ شاعر در اینجا اسکندر را بانی آن می‌داند.

خبر گرم شد در خراسان و روم که شاهنشه آمد ز بیگانه بوم

خبرِ بازگشت یا ورودِ پادشاه از سرزمینی غریب و دور، با سرعت و هیجان در تمام قلمرو، از خراسان تا روم پیچید.

نکته ادبی: خبر گرم شدن کنایه از انتشار سریع و پرشور یک خبر در میان مردم است. بیگانه بوم به معنای سرزمین غیرخودی یا دوردست است.

بهر شهری از شادی فتح شاه بشارت زنان بر گرفتند راه

مردم در هر شهری، به دلیل شادیِ حاصل از پیروزی پادشاه، با گفتن مژده و ابرازِ شادمانی، به سوی مسیرِ استقبالِ او حرکت کردند.

نکته ادبی: بشارت‌زنان به معنی مژده‌گویان است که در اینجا برای توصیف حالتِ مردم در زمانِ حرکت به سوی شاه به کار رفته است.

به شکرانه رایت برافراختند به هر خانه ای خرمی ساختند

مردم به پاسِ شکرگزاری از این پیروزی، پرچم‌های شادی را برافراشتند و در تمامی خانه‌ها بساطِ سرور و خوشحالی را فراهم کردند.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا نمادِ پیروزی و شکوه است. خرمی ساختن کنایه از ایجاد فضای نشاط و سرور عمومی است.

فرستاد هر کس بسی مال و گنج به درگاه شاه از پی پای رنج

هر کسی با توجه به توانایی خود، مقدار زیادی ثروت و جواهرات به نشانه قدردانی از زحماتی که شاه برای این پیروزی کشیده بود، به دربارِ او تقدیم کرد.

نکته ادبی: پای‌رنج به معنای زحمت و سختی است که شاه در مسیرِ جنگ یا سفر متحمل شده است و در اینجا به معنای پاداشِ رنج‌های شاه است.