خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۴۴ - مناظرهٔ نقاشان رومی و چینی

نظامی
بیا ساقی آن می که جان پرورست به من ده که چون جان مرا درخورست
مگر نو گند عمر پژمرده را به جوش آرد این خون افسرده را
یکی روز خرم تر از نوبهار گزیده ترین روزی از روزگار
به مهمان شه بود خاقان چین دو خورشید با یکدیگر همنشین
ز روم و ز ایران و از چین و زنگ سماطین صفها برآورده تنگ
به می چهرهٔ مجلس آراسته ز روی جهان گرد برخاسته
دران خرمیهای با ناز و نوش رسیده ز لب موج گوهر به گوش
سخن می شد از کار کارآگهان که زیرک ترین کیستند از جهان
زمین خیز هر کشور از دهر چیست به هر کشور از پیشه ها بهر چیست
یکی گفت نیرنگ و افسونگری ز هندوستان خیزد ار بنگری
یکی گفت بر مردم شور بخت ز بابل رسد جادوئیهای سخت
یکی گفت کاید گه اتفاق سرود از خراسان و رود از عراق
یکی گفت بر پایهٔ دسترس ز بانورتر از تازیان نیست کس
یکی گفت نقاشی اهل روم پسندیده شد در همه مرز و بوم
یکی گفت نشنیدی ای نقش بین که افسانه شد در جهان نقش چین
ز رومی و چینی دران داوری خلافی برآمد به فخر آوری
نمودند هر یک به گفتار خویش نموداری از نقش پرگار خویش
بران شد سرانجام کار اتفاق که سازند طاقی چو ابروی طاق
میان دو ابروی طاق بلند حجابی فرود آورد نقشبند
بر این گوشه رومی کند دستکار بر آن گوشه چینی نگارد نگار
نبینند پیرایش یکدیگر مگر مدت دعوی آید به سر
چو زانکار گردند پرداخته حجاب از میان گردد انداخته
ببینند کز هر دو پیکر کدام نو آیین تر آید چو گردد تمام
نشستند صورتگران در نهفت در آن جفته طاق چون طاق جفت
به کم مدت از کار پرداختند میانبر ز پیکر برانداختند
یکی بود پیکر دو ارژنگ را تفاوت نه هم نقش و هم رنگ را
عجب ماند ازان کار نظارگی به عبرت فرو ماند یکبارگی
که چون کرده اند این دو صورت نگار دو ارتنگ را بر یکی سان گزار
میان دو پرگار بنشست شاه درین و در آن کرد نیکو نگاه
نه بشناخت از یکدگر بازشان نه پی برد بر پردهٔ رازشان
بسی راز از آن در نظر باز جست نشد صورت حال بر وی درست
بلی در میانه یکی فرق بود که این می پذیرفت و آن می نمود
چو فرزانه دید آن دو بتخانه را بدیع آمد آن نقش فرزانه را
درستی طلب کد و چندان شتافت کزان نقش سر رشته ای باز یافت
بفرمود تا درمیان تاختند حجابی دگر در میان ساختند
چو آمد حجابی میان دو کاخ یکی تنگدل شد یکی رو فراخ
رقمهای رومی نشد زاب و رنگ برآیینهٔ چینی افتاد زنگ
چو شد صفهٔ چینیان بی نگار شگفتی فرو ماند از آن شهریار
دگر ره حجاب از میان برکشید همان پیکر اول آمد پدید
بدانست کان طاق افروخته به صیقل رقم دارد اندوخته
در آنوقت کان شغل می ساختند میانه حجابی برافراختند
به صورتگری بود رومی به پای مصقل همی کرد چینی سرای
هر آن نقش کان صفه گیرنده شد به افروزش این سو پذیرنده شد
بر آن رفت فتوی دران داوری که هست از بصر هر دو را یاوری
نداند چو رومی کسی نقش بست گه صقل چینی بود چیره دست
شنیدم که مانی به صورتگری ز ری سوی چین شد به پیغمبری
ازو چینیان چون خبر یافتند بران راه پیشینه بشتافتند
درفشنده حوضی ز بلور ناب بران راه بستند چون حوض آب
گزارندگیهای کلک دبیر برانگیخته موج ازان آبگیر
چو آبی که بادش کند بی قرار شکن برشکن می دود برکنار
همان سبزه کو بر لب حوض رست به سبزی بران حوض بستند چست
چو مانی رسید از بیابان دور دلی داشت از تشنگی ناصبور
سوی حوض شد تشنه تشنه فراز سر کوزهٔ خشک بگشاد باز
چو زد کوزه در حوضهٔ سنگ بست سفالین بد آن کوزه حالی شکست
بدانست مانی که در راه او بد آن حوضهٔ چینیان چاه او
برآورد کلکی به آیین و زیب رقم زد برآن حوض مانی فریب
نگارید ازان کلک فرمان پذیر سگی مرده بر روی آن آبگیر
درو کرم جوشنده بیش از قیاس کزو تشنه را در دل آمد هراس
بدان تا چو تشنه در آن حوض آب سگی مرده بیند نیارد شتاب
چو در خاک چین این خبر گشت فاش که مانی بران آب زد دور باش
ز بس جادوئیهای فرهنگ او بدو بگرویدند و ارژنگ او
ببین تا دگر باره چون تاختم سخن را کجا سر برافراختم
جهاندار با شاه چین چند روز به رخشنده می بود رامش فروز
زمان تا زمان مهرشان می فزود هم این را هم آن را جهان می ستود
بدو گفت روزی که دارم بسیچ گرم پیش نارد فلک پای پیچ
که گردم سوی کشور خویش باز ز چین سوی روم آورم ترکتاز
جوابش چنین داد خاقان چین که ملک تو شد هفت کشور زمین
به اقبال هر جا که خواهی خرام توئی قبله هر جا که سازی مقام
کجا موکب شه کند تاختن ز ما بندگان بندگی ساختن
ز فرهنگ خاقان و بیداریش عجب ماند شه در وفاداریش
به سالار چین هر زمان بزم شاه فروزنده تر شد ز خورشید و ماه
کمر بست خاقان به فرمانبری به گوش اندرون حلقهٔ چاکری
به آیین خود نزل شه می رساند بدان مهر خود را به مه می رساند
اگر چه ملک داشت بالاترش زمان تا زمان گشت مولاترش
چو پایه دهد مرد را شهریار نباید که برگیرد از خود شمار
به بالاترین پایه پستی کند همان دعوی زیردستی کند
شه آن کرد با چینیان از شرف که باران نیسان کند با صدف
ز پوشیدنیهای بغداد و روم که بود آن گرامی در آن مرز و بوم
به شاهان چین دستگاهی نمود که در قدرت هیچ شاهی نبود
ز بس خسروی خوان که در چین نهاد ز پیشانی چینیان چین گشاد
به چین درنماند از خلایق کسی که خزی نپوشید یا اطلسی
چو بنمود شاه از سر نیکوی بدان تنگ چشمان فراخ ابروی
چو ابروی شه بود پیوندشان به چشم و سر شاه سوگندشان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت یکی از درخشان‌ترین تمثیل‌های ادبیات فارسی درباره ماهیت هنر و زیبایی‌شناسی است. شاعر در بستری از یک مجلس باشکوه و رقابت میان دو گروه از هنرمندان بزرگ جهان، پرسشی بنیادین درباره کمال و نحوه تجلی آن مطرح می‌کند. در حقیقت، این داستان تنها روایت یک مسابقه نیست، بلکه بیانی استعاری از تعامل میان صورت و معنا یا خلق اثر و بازتاب آن در جان صیقل‌یافته است.

در این روایت، تقابل میان نقاش رومی و نقاش چینی، نمایانگر تقابل میان تلاش کنش‌مندانه برای خلق اثر و قدرت انفعالی صیقل‌دادن برای بازتاب حقیقت است. پادشاه که در جایگاه داور قرار دارد، با حیرت در می‌یابد که آنچه چینیان انجام داده‌اند، فراتر از نقاشی محض، نوعی آینه‌گی و زدودن تیرگی‌هاست که اجازه می‌دهد حقیقت اثر رومی در کمال خود جلوه‌گر شود.

پیام نهایی این تمثیل به نکته‌ای عرفانی و فلسفی اشاره دارد: کمال واقعی نه تنها در آفریدن و نقش‌زدن، بلکه در صیقل دادن روح و آماده‌سازی ظرفِ وجود برای انعکاس حقیقت است. هنرمندِ صیقل‌دهنده، با پاک کردن زنگار از آینه هستی، به همان اندازه نقاش در زیباییِ نهایی سهیم است؛ چرا که بدون آن آینه‌گی، هنرِ نقاش نیز در تاریکی می‌ماند.

معنای روان

بیا ساقی آن می که جان پرورست به من ده که چون جان مرا درخورست

ساقی، آن می و شرابی را که مایه پرورش جان است به من بده، چرا که نوشیدن آن شایسته و لایق حال روحی من است.

نکته ادبی: ساقی و می در اینجا استعاره از معارف الهی و جذبات روحانی است.

مگر نو گند عمر پژمرده را به جوش آرد این خون افسرده را

شاید این شراب، عمرِ پژمرده و بی‌رمق مرا دوباره تازه کند و خون سرد و بی‌تحرک رگ‌هایم را به جوش و خروش آورد.

نکته ادبی: خون افسرده کنایه از بی‌نشاطی و دلمردگی است.

یکی روز خرم تر از نوبهار گزیده ترین روزی از روزگار

روزی بسیار شادتر از فصل نوبهار فرا رسید؛ روزی که در میان همه روزهای عمر، برگزیده و خاص بود.

نکته ادبی: نوبهار نماد خرمی و تازگی است.

به مهمان شه بود خاقان چین دو خورشید با یکدیگر همنشین

خاقان چین به مهمانی پادشاه آمده بود؛ دو پادشاه بزرگ همچون دو خورشید در کنار هم نشستند.

نکته ادبی: تشبیه پادشاهان به خورشید برای نشان دادن عظمت و شکوه آنان است.

ز روم و ز ایران و از چین و زنگ سماطین صفها برآورده تنگ

از سرزمین‌های روم، ایران، چین و زنگبار، صف‌های طولانی و فشرده‌ای از میهمانان و خدمتگزاران تشکیل شده بود.

نکته ادبی: سماط به معنی سفره و مجلسی است که با نظم چیده شده باشد.

به می چهرهٔ مجلس آراسته ز روی جهان گرد برخاسته

با نوشیدن شراب، چهره‌های اهالی مجلس برافروخته و زیبا شده بود و گرد و غبار از چهره زمین پاک گشته و فضا دل‌انگیز بود.

نکته ادبی: از روی جهان گرد برخاستن کنایه از پاک شدن و صفا یافتن محیط است.

دران خرمیهای با ناز و نوش رسیده ز لب موج گوهر به گوش

در آن فضای پر از ناز و نعمت و شادمانی، صدای موج‌های دریا که مانند گوهر می‌درخشیدند، به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: موج گوهر استعاره از زیبایی و درخشش آب است.

سخن می شد از کار کارآگهان که زیرک ترین کیستند از جهان

سخن به اینجا رسید که کارشناسان و اهل فن در جهان، چه کسانی هستند و زیرک‌ترین مردم دنیا چه کسانی‌اند؟

نکته ادبی: کارآگهان به معنای افراد خبره و با تجربه است.

زمین خیز هر کشور از دهر چیست به هر کشور از پیشه ها بهر چیست

هر کشوری در روزگار چه ویژگی خاصی دارد و بهترین پیشه و هنر در هر دیار چیست؟

نکته ادبی: زمین‌خیز در اینجا به معنای ویژگی خاصی است که از خاک و سرزمین یک کشور برمی‌خیزد.

یکی گفت نیرنگ و افسونگری ز هندوستان خیزد ار بنگری

یکی گفت: اگر خوب بنگری، هنر نیرنگ‌بازی و سحر و افسون از سرزمین هندوستان برمی‌خیزد.

نکته ادبی: نیرنگ و افسون اشاره به شهرت هند در علوم غریبه دارد.

یکی گفت بر مردم شور بخت ز بابل رسد جادوئیهای سخت

دیگری گفت: جادوگری‌های بسیار سخت و پیچیده برای مردمان شوربخت، از سرزمین بابل سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: بابل در ادبیات کلاسیک نماد سحر و جادوگری است.

یکی گفت کاید گه اتفاق سرود از خراسان و رود از عراق

یکی گفت: نغمه و سرود از خراسان می‌آید و نوازندگی و رودنوازی از سرزمین عراق.

نکته ادبی: اشاره به تقسیم‌بندی سنتی هنر موسیقی در دوران قدیم.

یکی گفت بر پایهٔ دسترس ز بانورتر از تازیان نیست کس

یکی دیگر گفت: از نظر دانش و مهارت در کارها، هیچ‌کس برتر از عرب‌ها نیست.

نکته ادبی: تازیان در اینجا به معنای اعراب است که در فصاحت و بلاغت مشهور بوده‌اند.

یکی گفت نقاشی اهل روم پسندیده شد در همه مرز و بوم

یکی گفت: هنر نقاشیِ مردمان روم، در همه سرزمین‌ها پسندیده و مورد ستایش است.

نکته ادبی: رومیان در دوران قدیم به مهارت در هنرهای تجسمی شهرت داشتند.

یکی گفت نشنیدی ای نقش بین که افسانه شد در جهان نقش چین

یکی دیگر گفت: ای کسی که به نقش و نگار توجه داری، مگر نشنیده‌ای که هنر نقاشی چین در تمام جهان افسانه‌ای شده است؟

نکته ادبی: نقش چین در ادبیات فارسی نماد کمال در نقاشی است.

ز رومی و چینی دران داوری خلافی برآمد به فخر آوری

در آن داوری و گفتگو میان رومیان و چینیان، بر سرِ برتری در هنر، اختلاف و رقابتی پدید آمد.

نکته ادبی: فخرآوری به معنای نازیدن و ادعای برتری کردن است.

نمودند هر یک به گفتار خویش نموداری از نقش پرگار خویش

هر یک از آنان با گفتار خود، نمونه‌ای از هنر و توانایی دست خود را به نمایش گذاشتند.

نکته ادبی: نقش پرگار کنایه از تسلط بر طراحی و هندسه است.

بران شد سرانجام کار اتفاق که سازند طاقی چو ابروی طاق

سرانجام کار بر این شد که توافق کردند طاقی بسازند که شبیه ابروی آدمی باشد.

نکته ادبی: ابروی طاق اشاره به زیبایی منحنی و هلالی‌شکل است.

میان دو ابروی طاق بلند حجابی فرود آورد نقشبند

هنرمند نقاش، در میان آن دو ابروی طاق‌مانند، پرده‌ای آویخت تا دو طرف از هم جدا باشند.

نکته ادبی: نقشبند در اینجا همان نقاش و طراح است.

بر این گوشه رومی کند دستکار بر آن گوشه چینی نگارد نگار

قرار شد نقاش رومی در یک گوشه کار کند و نقاش چینی در گوشه دیگر تصویرگری نماید.

نکته ادبی: دستکار به معنای عمل و هنر دستی است.

نبینند پیرایش یکدیگر مگر مدت دعوی آید به سر

هیچ‌کدام کار دیگری را نبینند تا زمانی که مدت مسابقه و ادعای برتری به پایان برسد.

نکته ادبی: پیرایش در اینجا به معنای کارِ آراستن و نقاشی کردن است.

چو زانکار گردند پرداخته حجاب از میان گردد انداخته

هنگامی که کارشان تمام شد و از آن فارغ شدند، پرده میان آن‌ها برداشته شود.

نکته ادبی: پرداخته به معنی فارغ شدن از کار است.

ببینند کز هر دو پیکر کدام نو آیین تر آید چو گردد تمام

تا ببینند که از میان آن دو اثر، کدام یک وقتی کامل می‌شود، تازگی و زیبایی بیشتری دارد.

نکته ادبی: نوآیین به معنای بدیع و نوظهور است.

نشستند صورتگران در نهفت در آن جفته طاق چون طاق جفت

آن صورتگران در خفا و پشت پرده نشستند و در آن فضای دوتایی که مانند دو طاق جفت بود، به کار پرداختند.

نکته ادبی: در نهفت کنایه از پنهان بودن و به دور از چشم دیگران کار کردن است.

به کم مدت از کار پرداختند میانبر ز پیکر برانداختند

در مدت کوتاهی کار خود را به پایان رساندند و میان آن دو تصویر را از هم جدا کردند.

نکته ادبی: میان‌بر به معنی جدا کردن و فاصله انداختن است.

یکی بود پیکر دو ارژنگ را تفاوت نه هم نقش و هم رنگ را

هر دو تصویر دقیقاً یکی بود؛ نه در نقش و طرح تفاوتی داشتند و نه در رنگ‌آمیزی.

نکته ادبی: ارژنگ کتاب معروف مانی و نماد نقاشی زیباست.

عجب ماند ازان کار نظارگی به عبرت فرو ماند یکبارگی

تماشاگران از آن کار شگفت‌زده شدند و از روی عبرت و حیرت، یک‌باره مبهوت ماندند.

نکته ادبی: نظارگی به معنای تماشاگران است.

که چون کرده اند این دو صورت نگار دو ارتنگ را بر یکی سان گزار

شگفت‌زده بودند که چگونه این دو نقاش، دو اثر (ارژنگ) را به یک صورت و کاملاً یکسان خلق کرده‌اند.

نکته ادبی: گزاردن در اینجا به معنای انجام دادن و به ثمر رساندن است.

میان دو پرگار بنشست شاه درین و در آن کرد نیکو نگاه

پادشاه میان دو اثر ایستاد و با دقت و توجه کامل به این و آن نگاه کرد.

نکته ادبی: پرگار کنایه از ابزار اندازه‌گیری و سنجش است.

نه بشناخت از یکدگر بازشان نه پی برد بر پردهٔ رازشان

نه توانست تفاوت آن‌ها را تشخیص دهد و نه به حقیقت آن راز نهفته پی برد.

نکته ادبی: پرده راز اشاره به حقیقت پنهان پشت ظاهر کار دارد.

بسی راز از آن در نظر باز جست نشد صورت حال بر وی درست

بسیار در آن دقیق شد و جستجو کرد، اما حقیقت حال بر او روشن نشد.

نکته ادبی: صورت حال کنایه از واقعیت ماجراست.

بلی در میانه یکی فرق بود که این می پذیرفت و آن می نمود

البته در میان کار، یک تفاوت وجود داشت؛ این یکی (رومی) نقاشی را پدید می‌آورد و آن دیگری (چینی) آن را بازتاب می‌داد.

نکته ادبی: این بیت کلید حل معماست؛ کار چینی آینه‌گی بود.

چو فرزانه دید آن دو بتخانه را بدیع آمد آن نقش فرزانه را

وقتی آن پادشاهِ فرزانه آن دو اثر هنری را دید، آن نقش برایش بسیار بدیع و عجیب جلوه کرد.

نکته ادبی: بتخانه استعاره از تصویرگری‌های زیباست.

درستی طلب کد و چندان شتافت کزان نقش سر رشته ای باز یافت

به دنبال حقیقت گشت و چنان تلاش کرد که سرانجام سررشته آن راز را پیدا کرد.

نکته ادبی: درستی طلب کردن به معنی جستجوی حقیقت و راستی است.

بفرمود تا درمیان تاختند حجابی دگر در میان ساختند

فرمان داد تا بین آن دو اثر را مسدود کردند و پرده‌ای دیگر میان آن‌ها کشیدند.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای مانع ایجاد کردن است.

چو آمد حجابی میان دو کاخ یکی تنگدل شد یکی رو فراخ

وقتی میان دو اثر پرده‌ای قرار گرفت، یکی از آن‌ها دل‌تنگ (تیره) شد و دیگری رویش گشاده و روشن ماند.

نکته ادبی: رو فراخ کنایه از روشنایی و درخشش است.

رقمهای رومی نشد زاب و رنگ برآیینهٔ چینی افتاد زنگ

نقش‌های رومی بدون آینه و صیقل، کدر ماندند و بر آینه چینی‌ها زنگار و کدورت نشست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه هنر رومی بدون بازتاب‌دهنده، بی‌اثر بود.

چو شد صفهٔ چینیان بی نگار شگفتی فرو ماند از آن شهریار

وقتی آن صفه (طاق) متعلق به چینیان بدون نقش ماند، پادشاه از این واقعه در حیرت فرو رفت.

نکته ادبی: صفه به معنای جایگاه و جای نشستن است.

دگر ره حجاب از میان برکشید همان پیکر اول آمد پدید

دوباره پرده را از میان برداشت، و همان تصویر و پیکر اولی دوباره پدیدار شد.

نکته ادبی: دگر ره به معنای دوباره است.

بدانست کان طاق افروخته به صیقل رقم دارد اندوخته

دانست که آن طاقِ درخشان، به واسطه صیقل دادن و آینه‌گی، این تصویر را در خود اندوخته و نشان می‌داد.

نکته ادبی: صیقل استعاره از تزکیه و پاکسازی روح برای دریافت حقیقت است.

در آنوقت کان شغل می ساختند میانه حجابی برافراختند

در آن زمانی که داشتند آن کار را انجام می‌دادند، میان آن‌ها پرده‌ای کشیده بودند.

نکته ادبی: شغل در اینجا به معنای کار هنری و پیشه است.

به صورتگری بود رومی به پای مصقل همی کرد چینی سرای

رومی مشغول نقاشی کردن بود و چینی مشغول صیقل دادن و جلا دادن دیوار بود.

نکته ادبی: مصقل به معنی ابزار صیقل‌کاری است.

هر آن نقش کان صفه گیرنده شد به افروزش این سو پذیرنده شد

هر نقشی که از آن سمت (رومی) پدید می‌آمد، در این سمت (چینی) که آینه بود، پذیرفته و بازتاب داده می‌شد.

نکته ادبی: پذیرنده استعاره از پذیرشِ حقیقت توسط روحِ صیقل‌یافته است.

بر آن رفت فتوی دران داوری که هست از بصر هر دو را یاوری

در آن داوری، این حکم صادر شد که هر دو هنرمند از طریق چشم و بینایی، به کمال رسیده‌اند.

نکته ادبی: فتوی به معنای حکم و رای نهایی است.

نداند چو رومی کسی نقش بست گه صقل چینی بود چیره دست

کسی مانند رومی نمی‌تواند نقاشی کند و در صیقل دادن و جلا کاری هم، هیچ‌کس به اندازه چینی‌ها چیره‌دست نیست.

نکته ادبی: صقل به معنای جلا دادن است.

شنیدم که مانی به صورتگری ز ری سوی چین شد به پیغمبری

شنیده‌ام که مانی (نقاش بزرگ) در هنر نقاشی، از شهر ری به سوی چین سفر کرد تا هنر خود را عرضه کند.

نکته ادبی: مانی نقاش افسانه‌ای است که در ادبیات فارسی نماد کمال نقاشی است.

ازو چینیان چون خبر یافتند بران راه پیشینه بشتافتند

چینیان وقتی از هنر او باخبر شدند، همان راهی را که او آمده بود، با شتاب رفتند.

نکته ادبی: راه پیشینه کنایه از مسیر و روشی است که مانی پیموده بود.

درفشنده حوضی ز بلور ناب بران راه بستند چون حوض آب

حوضی درخشان از جنس بلور خالص بر آن راه ساختند که مانند آب‌انبار بود.

نکته ادبی: بلور ناب نماد شفافیت و کمال است.

گزارندگیهای کلک دبیر برانگیخته موج ازان آبگیر

هنرِ قلمِ نویسنده (نقاش)، چنان بود که گویی بر آن حوض آب، موج ایجاد کرده بود.

نکته ادبی: کلک دبیر کنایه از قلم نقاش است که با ظرافت کار می‌کند.

چو آبی که بادش کند بی قرار شکن برشکن می دود برکنار

مانند آبی که وزش باد آن را بی‌قرار می‌کند، نقش‌ها و چین‌خوردگی‌ها بر کناره آن دیده می‌شد.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی و زنده بودنِ نقاشی که گویی در حرکت است.

همان سبزه کو بر لب حوض رست به سبزی بران حوض بستند چست

آن سبزه و گیاهی که در کنار حوض روییده بود را با مهارتی بسیار به لبه‌ی حوض متصل کردند تا ظاهری طبیعی به آن بدهند.

نکته ادبی: بستن چست کنایه از محکم و دقیق انجام دادن کاری است.

چو مانی رسید از بیابان دور دلی داشت از تشنگی ناصبور

هنگامی که مانی پس از پیمودن راهی طولانی از بیابان فرا رسید، به دلیل شدت تشنگی بی‌قرار بود.

نکته ادبی: ناصبور در اینجا به معنای کسی است که طاقت و شکیبایی‌اش در برابر تشنگی به پایان رسیده است.

سوی حوض شد تشنه تشنه فراز سر کوزهٔ خشک بگشاد باز

مانی در حالی که بسیار تشنه بود به سمت حوض رفت و دهانه‌ی کوزه‌ی خشک خود را باز کرد تا آب بنوشد.

نکته ادبی: فراز در اینجا به معنی جهت و سمت است.

چو زد کوزه در حوضهٔ سنگ بست سفالین بد آن کوزه حالی شکست

وقتی کوزه را به سمت حوض برد، کوزه به سطح سنگی حوض برخورد کرد و چون آن حوض در واقع یک سطحِ جامدِ فریبنده بود، کوزه سفالین شکست.

نکته ادبی: حوضه در اینجا استعاره از سطح رویی حوض است که فریبنده ساخته شده بود.

بدانست مانی که در راه او بد آن حوضهٔ چینیان چاه او

مانی بلافاصله دریافت که چینیان در مسیر او، دامی برای فریب دادن تشنه‌ها طراحی کرده‌اند.

نکته ادبی: چاه در اینجا استعاره از دام و حیله است.

برآورد کلکی به آیین و زیب رقم زد برآن حوض مانی فریب

مانی قلم‌موی هنرمندانه‌ی خود را بیرون آورد و با مهارتی بی‌نظیر، فریب چینیان را با ترفندی دیگر پاسخ داد.

نکته ادبی: کلک در معنای قدیمی به معنای قلم است.

نگارید ازان کلک فرمان پذیر سگی مرده بر روی آن آبگیر

او با آن قلمِ گوش‌به‌فرمان، نقش سگی مرده را بر سطحِ این حوضِ خیالی ترسیم کرد.

نکته ادبی: فرمان‌پذیر بودنِ کلک، استعاره از مهارتِ بالای نقاش است.

درو کرم جوشنده بیش از قیاس کزو تشنه را در دل آمد هراس

او در آن نقاشی، کرم‌های بسیاری را به شکلی ترسیم کرد که در حال جوشیدن از لاشه‌ی سگ بودند، تا هر تشنه‌ای با دیدن آن، وحشت‌زده شود.

نکته ادبی: قیاس در اینجا به معنی اندازه‌گیری یا حد و مرز است.

بدان تا چو تشنه در آن حوض آب سگی مرده بیند نیارد شتاب

هدف او این بود که هر تشنه‌ای با نزدیک شدن به آن حوض، با دیدن تصویر آن سگ مرده، از نوشیدن آب منصرف شود و جلوتر نرود.

نکته ادبی: شتاب در اینجا به معنای عجله کردن برای رسیدن به هدف است.

چو در خاک چین این خبر گشت فاش که مانی بران آب زد دور باش

وقتی در سرزمین چین پیچید که مانی با نقاشی خود راهِ استفاده از آن حوض را بسته است، همه شگفت‌زده شدند.

نکته ادبی: دور باش، واژه‌ای است که برای دور نگه داشتن افراد از یک مکان خاص به کار می‌رود.

ز بس جادوئیهای فرهنگ او بدو بگرویدند و ارژنگ او

به واسطه‌ی جادو و مهارت شگفت‌انگیزِ هنر مانی، مردمِ چین به او و آثار هنری‌اش ارادت قلبی پیدا کردند.

نکته ادبی: ارژنگ، نام کتابِ مصور مانی است.

ببین تا دگر باره چون تاختم سخن را کجا سر برافراختم

ببین که دوباره داستان را چگونه پیش بردم و سخن را از کجا به اوج خود رساندم.

نکته ادبی: برافراشتن سرِ سخن، کنایه از آغازِ بحثی نو یا اوج دادن به روایت است.

جهاندار با شاه چین چند روز به رخشنده می بود رامش فروز

پادشاه جهان (اسکندر) چند روزی را با پادشاه چین در فضایی پر از شادی و خوشی سپری کرد.

نکته ادبی: رامش فروز به معنای شادی‌بخش است.

زمان تا زمان مهرشان می فزود هم این را هم آن را جهان می ستود

هر لحظه بر دوستی و محبت میان آن دو افزوده می‌شد و جهانیان نیز هر دو پادشاه را به خاطر این صلح ستایش می‌کردند.

نکته ادبی: جهان به معنای اهالی جهان است.

بدو گفت روزی که دارم بسیچ گرم پیش نارد فلک پای پیچ

روزی پادشاه به خاقان گفت که قصد رفتن دارم، اگر تقدیر و روزگار مانعِ راه من نشود.

نکته ادبی: بسیج در اینجا به معنای قصدِ سفر و آمادگی برای آن است.

که گردم سوی کشور خویش باز ز چین سوی روم آورم ترکتاز

می‌خواهم به سرزمین خود بازگردم و از چین به سمت قلمرو روم لشکرکشی کنم.

نکته ادبی: ترکتاز کنایه از یورش و لشکرکشی سریع است.

جوابش چنین داد خاقان چین که ملک تو شد هفت کشور زمین

خاقان چین در پاسخ گفت که تمام هفت اقلیم جهان اکنون متعلق به توست.

نکته ادبی: خاقان، عنوان پادشاهان چین است.

به اقبال هر جا که خواهی خرام توئی قبله هر جا که سازی مقام

به یمنِ بخت بلندت، به هر جای زمین که اراده کنی سفر کن، تو در هر کجا که توقف کنی، پناهگاه و مرکزِ توجه جهانی.

نکته ادبی: قبله استعاره از مرکز توجه و مأواست.

کجا موکب شه کند تاختن ز ما بندگان بندگی ساختن

هر کجا که لشکرِ تو قدم بگذارد، ما بندگانِ تو، وظیفه‌ی خود می‌دانیم که با افتخار برایت بندگی کنیم.

نکته ادبی: موکب اشاره به شکوهِ سپاه و حرکتِ پادشاه است.

ز فرهنگ خاقان و بیداریش عجب ماند شه در وفاداریش

پادشاه از خردمندی، هنرِ والای خاقان و وفاداری او بسیار شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: فرهنگ در ادب کهن به معنای دانش، حکمت و آداب‌دانی است.

به سالار چین هر زمان بزم شاه فروزنده تر شد ز خورشید و ماه

در هر بزم و ضیافتی که پادشاه برگزار می‌کرد، شکوهِ آن مجلس به لطفِ حضورِ حاکمِ چین از ماه و خورشید درخشان‌تر می‌شد.

نکته ادبی: سالار چین، همان خاقان است.

کمر بست خاقان به فرمانبری به گوش اندرون حلقهٔ چاکری

خاقان با کمال میل فرمان‌بردارِ پادشاه شد و بندگی او را به جان خرید.

نکته ادبی: حلقه‌ی چاکری استعاره از پذیرفتنِ خدمت و بندگی است.

به آیین خود نزل شه می رساند بدان مهر خود را به مه می رساند

او به شیوه‌ی خاصِ خود، هدایایی ارزشمند برای پادشاه می‌فرستاد تا از این طریق، محبتِ خود را به والاترین حد برساند.

نکته ادبی: نزل به معنای هدیه‌ای است که برای مهمان می‌برند.

اگر چه ملک داشت بالاترش زمان تا زمان گشت مولاترش

اگرچه پادشاه از نظر جایگاه سیاسی از او برتر بود، اما روز به روز ارادتِ خاقان به او بیشتر می‌شد.

نکته ادبی: مولاتر به معنای ارباب و سرورِ بیشتر است.

چو پایه دهد مرد را شهریار نباید که برگیرد از خود شمار

وقتی پادشاهی به کسی مقامی بلند می‌بخشد، آن فرد نباید مغرور شود و جایگاهِ واقعی خود را فراموش کند.

نکته ادبی: از خود شمار گرفتن کنایه از دچارِ غرور شدن است.

به بالاترین پایه پستی کند همان دعوی زیردستی کند

باید در اوجِ مقام هم، فروتنی خود را حفظ کند و همچنان ادعای بندگی و تواضع در برابر پادشاه داشته باشد.

نکته ادبی: دعوی زیردستی نشان‌دهنده‌ی حفظِ ادب و تواضع در عینِ بزرگی است.

شه آن کرد با چینیان از شرف که باران نیسان کند با صدف

پادشاه با چینیان همان‌قدر کریمانه برخورد کرد که بارانِ نیسان در برخورد با صدف، آن را به مروارید تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: باران نیسان، استعاره از خیر و برکتِ پادشاه و صدف، استعاره از مردمِ چین است.

ز پوشیدنیهای بغداد و روم که بود آن گرامی در آن مرز و بوم

پادشاه از لباس‌های فاخرِ روم و بغداد که در آن سرزمین‌ها بسیار ارزشمند بودند، به چینیان بخشید.

نکته ادبی: گرامی به معنای نفیس و باارزش است.

به شاهان چین دستگاهی نمود که در قدرت هیچ شاهی نبود

پادشاه چنان شکوه و ثروتی به شاهان چین نشان داد که در توان و قدرت هیچ پادشاه دیگری نبود.

نکته ادبی: دستگاه به معنای بساطِ پادشاهی و قدرت و شوکت است.

ز بس خسروی خوان که در چین نهاد ز پیشانی چینیان چین گشاد

به واسطه‌ی سفره‌های پربرکت و ثروتی که پادشاه در چین گستراند، گره از مشکلات و چهره‌های چینیان باز شد.

نکته ادبی: چین گشادن کنایه از برطرف کردن غم و گره‌گشایی است.

به چین درنماند از خلایق کسی که خزی نپوشید یا اطلسی

در تمام چین کسی باقی نماند که از پارچه‌های گران‌بهای خز یا اطلسِ اهدایی پادشاه بهره‌مند نشده باشد.

نکته ادبی: خز و اطلس نمادِ ثروت و تجمل در ادبیات کلاسیک هستند.

چو بنمود شاه از سر نیکوی بدان تنگ چشمان فراخ ابروی

هنگامی که پادشاه با لطف و نیکیِ خود با مردمِ چین برخورد کرد، آن‌ها شیفته‌ی او شدند.

نکته ادبی: تنگ‌چشمان و فراخ‌ابرو صفاتی برای مردم چین است که در ادبیات کلاسیک به کار می‌رود.

چو ابروی شه بود پیوندشان به چشم و سر شاه سوگندشان

چون ابروی پادشاه (اشاره به نگاه و توجه او) حامی آن‌ها شد، آن‌ها نیز با جان و دل به او وفادار ماندند و سوگند یاد کردند.

نکته ادبی: سوگند خوردن به چشم و سر پادشاه، نشانه نهایتِ ارادت و وفاداری است.