خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۴۳ - سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

نظامی
بیا ساقی آن بادهٔ چون گلاب بر افشان به من تا درآیم ز خواب
گلابی که آب جگرها به دوست دوای همه درد سرها به دوست
رقیب مناخیز و در پیش کن تو شو نیز و اندیشهٔ خویش کن
ز تشویق خاطر جدا کن مرا به اندیشهٔ خود رها کن مرا
ندارم سر گفتگوی کسی مرا گفتگو هست با خود بسی
گرآید خریداری از دوردست که با کان گوهر شود هم نشست
تماشای گنج نظامی کند به بزم سخن شادکامی کند
بگو خواجهٔ خانه در خانه نیست وگر هست محتاج بیگانه نیست
خطا گفتم ای پی خجسته رقیب که شد دشمنی با غریبان غریب
در ما به روی کسی در مبند که در بستن در بود ناپسند
چو ما را سخن نام دریا نهاد در ما چو دریا بباید گشاد
در خانه بگشای و آبی بزن چو مه خیمه ای در خرابی بزن
رها کن که آیند جویندگان ببینند در شاه گویندگان
که فردا چو رخ در نقاب آورم ز گیله به گیلان شتاب آورم
بسا کس که آید خریدار من نیابد رهی سوی دیدار من
مگر نقشی از کلک صورتگری نگارنده بینند بر دفتری
سخن بین کزو دور چون مانده ام کجا بودم ادهم کجا رانده ام
گزارندهٔ گنج آراسته جواهر چنین داد از آن خواسته
که چون وارث ملک افراسیاب سر از چین برآورد چون آفتاب
خبر یافت کامد بدان مرز و بوم دمنده چنان اژدهائی ز روم
همان نامهٔ شاه بر خوانده بود در آن کار حیران فرو مانده بود
به اندیشهٔ پاک و رای درست سررشتهٔ کار خود باز جست
نخستین چنان دید رایش صواب که میثاق شه را نویسد جواب
بفرمود تا کاغذ و کلک و ساز نویسندهٔ چینی آرد فراز
جوابی نویسد سزاوار شاه سخن را در او پایه دارد نگاه
ز ناف قلم دست چابک دبیر پراکند مشک سیه بر حریر
سخنهای پروردهٔ دلفریب که در مغز مردم نماید شکیب
خطابی که امیدواری دهد عتابی که بر صلح یاری دهد
فسونی که بندد ره جنگ را فریبی که نرمی دهد سنگ را
زبان بندهائی چو پیکان تیز دری در تواضع دری در ستیز
طراز سر نامه بود از نخست به نامی کزو نامها شد درست
خداوند بی یار و یار همه به خود زنده و زنده دار همه
جهان آفرین ایزد کارساز توانا کن ناتوانا نواز
علم برکش روشنان سپهر قلم در کش دیو تاریک چهر
روش بخش پرگار جنبش پذیر سکونت ده نقطهٔ جای گیر
پدید آور هر چه آمد پدید رسانندهٔ هر چه خواهد رسید
ز گویا و خاموش و هشیار و مست کسی بر اسرار او نیست دست
به جز بندگی ناید از هیچکس خداوندی مطلق اوراست بس
بس از آفرین جهان آفرین کزو شد پدید آسمان و زمین
سخن رانده در پوزش شهریار که باد آفرین بر تو از کردگار
ز هر شاه کامد جهانرا پدید بدست تو داد آفرینش کلید
ز دریا به دریا تو گردی نشست بر ایران و توران تو را بود دست
ز پرگار مغرب چو پرداختی علم بر خط مشرق انداختی
گرفتی جهان جمله بالا و زیر هنوزت نشد دل ز پیگار سیر
عنان بازکش کاژدها بر رهست فسانه دراز است و شب کوتهست
سکندر توئی شاه ایران و روم منم کار فرمای این مرز و بوم
تو را هست چون من بسی سفته گوش یکی دیگرم من به تندی مکوش
من و تو ز خاکیم و خاک از زمی همان به که خاکی بود آدمی
همه سروری تا به خاکست و بس کسی نیست در خاک بهتر ز کس
چو قطره به دریا درانداختند دگر قطره زو باز نشناختند
حضور تو در صوب این سنگلاخ دیار مرا نعمتی شد فراخ
بهر نعمتی مرد ایزد شناس فزونتر کند نزد ایزد سپاس
چو ایزد به من نعمتی بر فزود سپاس ایزدم چون نباید نمود
کنم تا زیم شکر ایزد بسیچ کزین به ندارد خردمند هیچ
شنیدم ز چندین خداوند راز که هر جا که آری تو لشگر فراز
فرستی تنی چند از اهل روم به بازارگانی بدان مرز و بوم
بدان تا خرند آنچه یابند خورد طعامی که پیش آید از گرم و سرد
بسوزند و ریزند یکسر به چاه ندارند تعظیم نعمت نگاه
ذخیره چو زان شهر گردد تهی تو چون اژدها سر بدانجا نهی
ستانی ز بی برگی آن بوم را چو آتش که عاجز کند موم را
من از بهر آن آمدم پیشباز که گردانم از شهر خود این نیاز
اگر چه به زرق و فسون ساختن نشاید ز چین توشه پرداختن
ولیک آشتی ز پرخاش و جنگ که این داغ و درد آرد آن آب و رنگ
مکن کشتهٔ چینیان را خراب که افتد تو را نیز کشتی در آب
قوی دل مشو گرچه دستت قویست که حکم خدا برتر از خسرویست
خردمند را نیست کز راه تیز کند با خداوند قوت ستیز
به کار آمده عالمی چون خرد به حکم تو هر کاری از نیک و بد
کسی کو کسی را نیاید به کار شمارنده زو برنگیرد شمار
به اصل از جهان پادشاهی تراست که فرمان و فر الهی تراست
همه چیز را اصل باید نخست که باشد خلل در بناهای سست
زر از نقره کردن عقیق از بلور رسانیدن میوه باشد به زور
کند هر کسی سیب را خانه رس ولی خوش نباشد به دندان کس
تو را ایزد از بهر عدل آفرید ستم ناید از شاه عادل پدید
ستمکارگان را مکن یاوری که پرسند روزیت ازین داوری
نکو رای چون رای را بد کند خرابی در آبادی خود کند
چو گردد جهان گاه گاه از نورد به گرمای گرم و به سرمای سرد
در آن گرم و سردی سلامت مجوی که گرداند از عادت خویش روی
چنان به که هر فصلی از فصل سال به خاصیت خود نماید خصال
ربیع از ربیعی نماید سرشت تموز از تموز آورد سرنبشت
هر آنچ او بگردد ز تدبیر کار بگردد بر او گردش روز گار
سکندر به انصاف نام آورست وگرنی ز ما هر یک اسکندرست
مپندار کز من نیاید نبرد برارم به یک جنبش از کوه گرد
چو بر پشت پیلان نهم تخت عاج ز هندوستان آورندم خراج
هژبر ژیان را درآرم به زیر زنم طاق خر پشته بر پشت شیر
ولیکن به شاهی و نام آوری نیم با تو در جستن داوری
گر از بهر آن کردی این ترکتاز که چون بندگان پیشت آرم نماز
به درگاه تو سر نهم بر زمین نه من جملهٔ کشور خدایان چین
بهر آرزو کاوری در قیاس به فرمان پذیری پذیرم سپاس
در این داوری هیچ بیغاره نیست ز مهمان پرستی مرا چاره نیست
جوابی چنین خوب و خاطر نواز به قاصد سپردند تا برد باز
چو بر خواند پاسخ شه شیر زور شکیبنده تر شد به نخجیر گور
سپهدار چین از شبیخون شاه نبود ایمن از شام تا صبحگاه
به روزی که از روزها آفتاب بهی جلوه تر بود بر خاک و آب
سپهدار چین از سر هوش و رای سگالشگری کرد با رهنمای
جهاندیده ای بود دستور او جهان روشن از رای پر نور او
حسابی که خاقان برانداختی به فرمان او کار او ساختی
دران کار از آن کاردان رای جست که درکارها داشت رای درست
که چون دارم این داوری را بسیچ چگونه دهم چرخ را چرخ پیچ
چو مهره برآمایم از مهر و کین بدین چین که آمد به ابروی چین
اگر حرب سازم مخالف قویست به تارک برش تاج کیخسرویست
وگر در ستیزش مدارا کنم زبونی به خلق آشکارا کنم
ندانم که مقصود این شهریار چه بود از گذر کردن این دیار
به خاقان چین گفت فرخ وزیر که هست از نصیحت تو را ناگزیر
براندیشم از تندی رای تو که تندی شود کارفرمای تو
به گنج و به لشگر غرور آیدت زبون گشتن از کار دور آیدت
جهانداری آمد چنین زورمند در دوستی را بر او در مبند
به هر جا که آمد ولایت گرفت نشاید در این کار ماندن شگفت
چه پنداشتی کار بازیست این همه نکته کار سازیست این
بدینگونه کاری خدائی بود خصومت خدای آزمائی بود
نشاید زدن تیغ با آفتاب نه البرز را کرد شاید خراب
پذیره شو ارنی سپهر بلند به دولت گزایان درآرد گزند
نه اقبال را شاید انداختن نه با مقبلان دشمنی ساختن
میاویز در مقبل نیکبخت که افکندن مقبلانست سخت
چو مقبل کمر بست پیش آر کفش طپانچه نشاید زدن با درفش
به یک ماه کم و بیش با او بساز که بیگانه این جا نماند دراز
مزن سنگ بر آبگینه نخست که چون بشکند دیر گردد درست
درستی بود زخمها را ز خون ولی زخمگه موی نارد برون
در آن کوش کین اژدهای سیاه به آزرم یابد درین بوم راه
به چینی بر آن روز نفرین رسید که این اژدها بر در چین رسید
مپندار کز گنبد لاجورد رسد جامه ای بی کبودی به مرد
نوای جهان خارج آهنگیست خلل در بریشم نه در چنگیست
درین پرده گر سازگاری کنی هماهنگ را به که یاری کنی
طرفدار چین چون در آن داوری به کوشش ندید از فلک یاوری
از آن کارها کاختیار آمدش پرستشگری در شمار آمدش
بر آن عزم شد کاورد سر به راه به رسم رسولان شود نزد شاه
ببیند جهانداری شاه را همان سرفرازان درگاه را
سحرگه که زورق کش آفتاب ز ساحل برافکند زورق بر آب
سپهدار چین شهریار ختن رسولی براراست از خویشتن
به لشگرگه شاه عالم شتافت بدانگونه کان راز کس درنیافت
چو آمد به درگاه شاهنشهی از آن آمدن یافت شاه آگهی
که خاقان رسولی فرستاده چست به دیدن مبارک به گفتن درست
بفرمود خسرو که بارش دهند به جای رسولان قرارش دهند
درآمد پیام آور سرفراز پرستش کنان برد شه را نماز
بفرمود شه تا نشیند ز پای سخنهای فرموده آرد بجای
به فرمان شاه آن سخنگوی مرد نشست و نشاننده را سجده کرد
زمانی شد و دیده برهم نزد به نیک و بد خویشتن دم نزد
ز پرگار آن حلقه مدهوش ماند در آن حلقه چون نقطه خاموش ماند
اشارت چنان آمد از شهریار که پیغامی ار نیک داری بیار
مه روی پوشیده در زیر میغ به گوهر زبانی در آمد چو تیغ
کز آمد شد شاه ایران و روم برومند بادا همه مرز و بوم
ز چین تا دگر باره اقصای چین به فرمان او باد یکسر زمین
جهان بی دربارگاهش مباد سریر جهان بی پناهش مباد
نهفته سخنهاست دربار من کز آن در هراسست گفتار من
فرستندهٔ من چنان دید رای که خالی کند شه ز بیگانه جای
نباشد کس از خاصگان پیش او جز او کافرین باد بر کیش او
اگر یک تن آنجا بود در نهفت نباید تو را راز پوشیده گفت
شه از خلوتی آنچنان خواستن شکوهید در خلوت آراستن
بفرمود کز زر یکی پای بند نهادند بر پای سرو بلند
همان ساعدش را به زرین کمر کشیدند در زیر نخجیر زر
سرای آنگه از خلق پرداختند همان خاصگان سوی در تاختند
ملک ماند خالی در آن جای خویش نهاده یکی تیغ الماس پیش
فرستاده را گفت خالیست جای نهفته سخن را گره بر گشای
به فرمان شه مرد پوشیده راز ز راز نهفته گره کرد باز
چو برقع ز روی سخن برفکند سرآغاز آن از دعا درفکند
که تا سبزه روینده باشد به باغ گل سرخ تابد چو روشن چراغ
رخت باد چون گل برافروخته جهان از تو سرسبزی آموخته
نگین فلک زیر نام تو باد همه کار دولت به کام تو باد
برآنم که گربنده را شهریار شناسد نیایش نباید به کار
گر از راز پوشیده آگاه نیست به از راستی پیش او راه نیست
من آن قاصد خود فرستاده ام کزان پیش کافکندی افتاده ام
منم شاه خاقان سپهدار چین که در خدمت شاه بوسم زمین
سکندر ز گستاخی کار او پسندیده نشمرد بازار او
به تندی بر او بانگ برزد درشت که پیدا بود روی دیبا ز پشت
شناسم من از باز گنجشک را همان از جگر نافهٔ مشک را
ولیکن نگهدارم آزرم و آب ز پوشیدگان برندارم نقاب
چه گستاخ روئی بر آن داشتت که در پرده پوشیده نگذاشتت
چه بی هیبتی دیدی از شاه روم که پولاد را نرم دانی چو موم
نترسیدی از زور بازوی من که خاک افکنی در ترازوی من
گوزن جوان گر چه باشد دلیر عنان به که برتابد از راه شیر
جوابش چنین داد خاقان چین که ای درخور صد هزار آفرین
بدین بارگه زان گرفتم پناه که بی زینهاری ندیدم ز شاه
چو من ناگرفته درآیم ز در نبرد مرا هیچ بدخواه سر
سیه شیر چندان بود کینه ساز که از دور دندان نماید گراز
چو دندان کنان گردن آرد به زیر ز گردن کند خون او تند شیر
ز من چو دل شاه رنجور نیست جوانمردی شیر ازو دور نیست
مرا بیم شمشیر چندان بود که شمشیر من تیز دندان بود
چو من با سکندر ندارم ستیز کجا دارم اندیشهٔ تیغ تیز
دگر کان خیانت نکردم نخست که بر من گرفتاری آید درست
تو آورده ای سوی من تاختن مرا با تو کفرست کین ساختن
خصومتگری برگرفتم ز راه بدین اعتماد آمدم نزد شاه
چو من مهربانی نمایم بسی نبرد سر مهربانان کسی
وگر نیز کردم گناهی بزرگ غریبی بود عذرخواهی بزرگ
نوازنده تر زان شد انصاف شاه که رحمت کند خاصه بر بی گناه
پناهنده را سر نیارد به بند ز زنهاریان دور دارد گزند
اگر من بدین بارگاه آمدم به دستوری عدل شاه آمدم
که شاه جهان دادگر داورست خدایش بهر کار از آن یاورست
از آن چرب گفتار شیرین زبان گره بر گشاد از دل مرزبان
بدو گفت نیک آمدی شاد باش چو بخت از گرفتاری آزاد باش
حساب تو زین آمدن بر چه بود چو گستاخی آمد بباید نمود
پناهنده گفت ای پناه جهان ندارم ز تو حاجت خود نهان
بدان آمدم سوی درگاه تو که بینم رضای تو و راه تو
کزین آمدن شاه را کام چیست در این جنبش آغاز و انجام چیست
گرم دسترس باشد از روزگار کنم بر غرض شاه را کامگار
گر آن کام نگشاید از دست من همان تیر دور افتد از شست من
زمین را ببوسم به خواهشگری مگر دور گردد شه از داروی
چو من جان ندارم ز خسرو دریغ چه باید زدن چنگ در تیر و تیغ
گهر چون به آسانی آید به چنگ به سختی چه باید تراشید سنگ
مرادی که در صلح گردد تمام چه باید سوی جنگ دادن لگام
اگر تخت چین خواهی و تاج تور ز فرمانبری نیست این بنده دور
وگر بگذری از محابای من نبخشی به من جای آبای من
پذیرندهٔ مهر نامت شوم درم ناخریده غلامت شوم
زیانی ندارد که در ملک شاه زیاده شود بندهٔ نیکخواه
به چین در قبا بستهٔ کین مباش قبای تو را گو یکی چین مباش
ز جعد غلامان کشور بها بهل بر چو من بندهٔ چینی رها
گرفتار چین کی بود روی ماه ز چین دور به طاق ابروی شاه
شهنشاه گفت ای پسندیده رای سخنها که پرسیدی آرم به جای
سپه زان کشیدم به اقصای چین که آرم به کف ملک توران زمین
بداندیش را سر درآرم به خاک کنم گیتی از کیش بیگانه پاک
به فرمان پذیری به هر کشوری نشانم جداگانه فرمانبری
چو تو بی شبیخون شمشیر من نهادی به تسلیم سر زیر من
سرت را سریر بلندی دهم ز تاج خودت بهره مند دهم
نه تاج از تو خواهم نه کشور نه تخت نگیرم در این کارها بر تو سخت
ولیکن به شرطی که از ملک خویش کشی هفت ساله مرا دخل بیش
چو آری به من عبرهٔ هفت سال دگر عبره ها بر تو باشد حلال
نیوشنده فرهنگ را ساز داد جوابی پسندیده تر باز داد
که چون خواهد از من خداوند تاج به عمری چنین هفت ساله خراج
چنان به که پاداش مالم دهد خط عمر تا هفت سالم دهد
جهانجوی را پاسخ نغز او پسند آمد و گرم شد مغز او
بدو گفت شش ساله دخل دیار به پامزد تو دادم ای هوشیار
چو دیدم تو را زیرک و هوشمند به یکساله دخل از تو کردم پسند
چو سالار ترکان ز سالار دهر بدان خرمی گشت پیروز بهر
به نوک مژه خاک درگاه رفت پس از رفتن خاک با شاه گفت
که شه گر چه گفتار خود را بجای بیارد که نیروش باد از خدای
مرا با چنین زینهاری نخست خطی باید از دست خسرو درست
که چون من کشم دخل یکساله پیش شهم برنینگیزد از جای خویش
به تعویذ بازو کنم خط شاه ز بهر سر خویش دارم نگاه
دهم خط به خون نیز من شاه را که جز بر وفا نسپرم راه را
برین عهدشان رفت پیمان بسی که در بیوفائی نکوشد کسی
نجویند کین تازه دارند مهر مگر کز روش بازماند سپهر
بفرمود شه تا رقیبان بار کنند آن فرو بسته را رستگار
ز بند زرش پایهٔ برتر نهند به تارک برش تاج گوهر نهند
چو شد کار خاقان ز قیصر بساز به لشگرگه خویش برگشت باز
چو سلطان شب چتر بر سر گرفت سواد جهان رنگ عنبر گرفت
ستاره چنان گنجی از زر فشاند که مهد زمین گاو بر گنج راند
سکندر منش کرد بر باده تیز ز می کرد یاقوت را جرعه ریز
نشست از گه شام تا صبحدم روان کرد بر یاد جم جام جم
خسک ریخته بر گذر خواب را فراموش کرده تک و تاب را
دل از کار دشمن شده بی هراس نه بازار لشگر نه آوای پاس
صبوحی ملوکانه تا صبح راند همی داشت شب زنده تا شب نماند
چو یاقوت ناسفته را چرخ سفت جهان گشت با تاج یاقوت جفت
درآمد ز در دیدبانی پگاه که غافل چرا گشت یکباره شاه
رسید اینک از دور خاقان چین بدانسان که لرزد به زیرش زمین
جهان در جهان لشگر آراسته ز بوق و دهل بانگ برخاسته
ز بس پای پیلان که آزرده راه شده گرد بر روی خورشید و ماه
سپاهی که گر باز جوید بسی نبیند به یکجای چندان کسی
همه آلت جنگ برداشته چو دریائی از آهن انباشته
نشسته ملک بر یکی زنده پیل ز ما تا بدو نیست بیش از دو میل
چو زین شعبده یافت شاه آگهی فرود آمد از تخت شاهنشهی
نشست از بر بارهٔ ره نورد برآراست لشگر به رسم نبرد
به پرخاش خاقان کمر بست چست که نشمرد پیمان او را درست
بفرمود تا کوس روئین زدند به ابرو دراز چینیان چین زنند
برآراست لشگر چو کوه بلند به شمشیر و گرز و کمان و کمند
سر آهنگ تا ساقه از تیر و تیغ برآورد کوهی ز دریا به میغ
چو خاقان خبر یافت از کار او که آمد سکندر به پیکار او
برون آمد از موکب قلبگاه به آواز گفتا کدامست شاه
بگوئید کارد عنان سوی من ندارد نهان روی از روی من
سکندر چو آواز چینی شنید قبای کژآگن به چین درکشید
برون راند پیل افکن خویش را رخ افکند پیل بداندیش را
به نفرین ترکان زبان برگشاد که بی فتنه ترکی ز مادر نزاد
ز چینی بجز چین ابرو مخواه ندارند پیمان مردم نگاه
سخن راست گفتند پیشینیان که عهد و وفا نیست در چینیان
همه تنگ چشمی پسندیده اند فراخی به چشم کسان دیده اند
وگر نه پس از آنچنان آشتی ره خشمناکی چه برداشتی
در آن دوستی جستن اول چه بود وزین دشمنی کردن آخر چه سود
مرا دل یکی بود و پیمان یکی درستی فراوان و قول اندکی
خبر نی که مهر شما کین بود دل ترک چین پر خم و چین بود
اگر ترک چینی وفا داشتی جهان زیر چین قبا داشتی
مرا بسته عهد کردی چو دیو به بدعهدی اکنون برآری غریو
اگر کوه پولاد شد پیکرت وگر خیل یاجوج شد لشگرت
نجنبد ز یاجوج پولاد خای سکندر چو سد سکندر ز جای
تذروی که بر وی سرآید زمان به نخجیر شاهینش آید گمان
ملخ چون پرسرخ را ساز داد به گنجشک خطی به خون باز داد
اگر سر گرائی ربایم کلاه وگر پوزش آری پذیرم گناه
مرا زیت و زنبوره در کیش هست چو زنبور هم نوش و هم نیش هست
سپهدار چین گفت کای شهریار نپیچیده ام گردن از زینهار
همان نیکخواهم که بودم نخست به سوگند محکم به پیمان درست
چو گشتم پذیرای فرمان تو نبندم کمر جز به پیمان تو
از این جنبش آن بود مقصود من که خوشبو کنی مجمر از عود من
بدانی که من با چنین دستگاه که بر چرخ انجم کشیدم سپاه
نباشم چنین عاجز و روز کور که برگردم از جنگ بی دست زور
بدین ساز و لشگر که بینی چو کوه ز جوشنده دریا نیایم ستوه
ولیکن تو را بخت یاریگرست زمینت رهی آسمان چاکرست
ستیزندگی با خداوند بخت ستیزنده را سر برد بر درخت
تو را آسمان می کند یاوری مرا نیست با آسمان داوری
چو گفت این فرود آمد از پشت پیل سوی مصر شه رفت چون رود نیل
چو شد دید کان خسرو عذر ساز پیاده به نزدیک او شد فراز
به هرا یکی مرکبش درکشید ز سر تا کفل زیر زر ناپدید
چو بر بارگی کامرانیش داد به هم پهلوی پهلوانیش داد
جز آتش دگر داد بسیار چیز رها کرد آن دخل یکساله نیز
چو شد شاه را خان خانان رهی خصومت شد از خاندانها تهی
دو لشگر یکی شد در آن پهن جای دو لشگر شکن را یکی گشت رای
سلاح از تن و خوی ز رخ ریختند به داد و ستد درهم آمیختند
سپهدار چین هر دم از چین دیار فرستاد نزلی بر شهریار
که درگه نشینان شه را تمام کفایت شد آن نزل در صبح و شام
به هم بود رود و می و جامشان همان نزد یکدیگر آرامشان
چو از می به نخچیر پرداختند به یک جای نحچیر می ساختند
نخوردند بی یکدگر باده ای به آزادی از خود هر آزاده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن بادهٔ چون گلاب بر افشان به من تا درآیم ز خواب

ای ساقی، آن شراب معنوی و معرفت‌بخش را به من بنوشان تا از خواب غفلت بیدار شده و به هوشیاری برسم.

نکته ادبی: ساقی در عرفان نماد پیر یا مرشد است و باده، نماد فیض الهی.

گلابی که آب جگرها به دوست دوای همه درد سرها به دوست

شرابی که موجب التیام دردهای درونی و آرام‌بخشِ تمامی دغدغه‌های ذهنی و سرگشتگی‌های یاران و دوستان است.

نکته ادبی: آب جگر استعاره از تشنگیِ روح و درد سر استعاره از پریشانی است.

رقیب مناخیز و در پیش کن تو شو نیز و اندیشهٔ خویش کن

ای رقیب و مزاحم، از اینجا برخیز و برو؛ تو نیز مشغولِ کار و اندیشه و دغدغه‌های خود باش.

نکته ادبی: رقیب در اینجا به معنای مانع در مسیرِ سلوک است.

ز تشویق خاطر جدا کن مرا به اندیشهٔ خود رها کن مرا

مرا از اضطراب و پریشانی خاطر دور کن و اجازه ده با فکر و اندیشه خود تنها باشم.

نکته ادبی: تشویش خاطر به معنای آشفتگی ذهن است.

ندارم سر گفتگوی کسی مرا گفتگو هست با خود بسی

من تمایلی به هم‌صحبت شدن با کسی ندارم، چرا که در درون خود با خویشتنِ خویش بسیار سخن دارم.

نکته ادبی: اشاره به خلوت‌گزینی و مراقبه عارفانه دارد.

گرآید خریداری از دوردست که با کان گوهر شود هم نشست

اگر خریدار و مشتاقی از راه دور بیاید که لایق نشستن با معدنِ گوهر (شاعر) باشد.

نکته ادبی: کان گوهر استعاره از وجود پرمایه شاعر است.

تماشای گنج نظامی کند به بزم سخن شادکامی کند

تا به تماشای گنج سخنان من (نظامی) بنشیند و در بزمِ گفتگو از آن بهره‌مند و شادکام گردد.

نکته ادبی: گنج نظامی استعاره از سخنان ارزشمند و اشعار اوست.

بگو خواجهٔ خانه در خانه نیست وگر هست محتاج بیگانه نیست

به او بگو که صاحبِ این خانه (شاعر) در خانه نیست، و اگر هم باشد، نیازی به هم‌نشینی با بیگانگان ندارد.

نکته ادبی: خواجه خانه کنایه از خودِ شاعر است.

خطا گفتم ای پی خجسته رقیب که شد دشمنی با غریبان غریب

ای رقیبِ خجسته که باعث شدی این سخنان را بگویم، اشتباه کردم؛ چرا که دشمنی با غریبان و تازه واردان کار ناپسندی است.

نکته ادبی: تغییر لحن شاعر از تندی به مدارا و مهمان‌نوازی.

در ما به روی کسی در مبند که در بستن در بود ناپسند

درِ خانه را به روی هیچ‌کس نبند، زیرا در بستنِ در به روی دیگران، رسمی ناپسند و زشت است.

نکته ادبی: اشاره به سنت دیرینه مهمان‌نوازی و گشاده‌رویی.

چو ما را سخن نام دریا نهاد در ما چو دریا بباید گشاد

همان‌طور که نامِ من مانند دریا بزرگ است، باید درِ خانه و سخنم نیز مانند دریا باز و بخشنده باشد.

نکته ادبی: تشبیه نامِ شاعر به دریا برای نشان دادن بزرگی و وسعت نظر.

در خانه بگشای و آبی بزن چو مه خیمه ای در خرابی بزن

در خانه را باز کن و آب و جارو بزن، و مانند ماه که در آسمان ظاهر می‌شود، در این خرابه خیمه برپا کن.

نکته ادبی: آب زدن کنایه از تمیز کردن و آماده‌سازی برای استقبال است.

رها کن که آیند جویندگان ببینند در شاه گویندگان

اجازه بده تا جویندگانِ علم و سخن بیایند و شاهِ سخن‌گویان را از نزدیک ببینند.

نکته ادبی: شاه گویندگان لقبی است که شاعر برای خود برگزیده است.

که فردا چو رخ در نقاب آورم ز گیله به گیلان شتاب آورم

که فردا وقتی چهره‌ام را از نقاب پنهان کنم (و از دنیا بروم)، به سوی گیلان شتاب خواهم کرد.

نکته ادبی: گیله نام قدیم گیلان است؛ اشاره به ناپایداری عمر.

بسا کس که آید خریدار من نیابد رهی سوی دیدار من

بسیارند کسانی که مشتاق دیدار من هستند، اما راهی برای دسترسی به حریمِ اندیشه و خلوت من نمی‌یابند.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه بلند شاعر که دست‌نیافتنی است.

مگر نقشی از کلک صورتگری نگارنده بینند بر دفتری

مگر اینکه نقشی از نقاشیِ ماهر را بر روی دفتری ببینند (و فقط از دور آثار مرا مشاهده کنند).

نکته ادبی: کلک صورتگر استعاره از قلم شاعر است.

سخن بین کزو دور چون مانده ام کجا بودم ادهم کجا رانده ام

به سخنانم بنگر که از آن بسیار دور افتاده‌ام، نمی‌دانم کجا بودم و به کجا کشیده شدم.

نکته ادبی: اشاره به بیگانگی و غربت شاعر در گذر زمان.

گزارندهٔ گنج آراسته جواهر چنین داد از آن خواسته

گزارش‌گرِ گنج آراسته (راوی)، این جواهرات سخن را از آن خواسته چنین نقل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به ورود به بدنه اصلی داستان.

که چون وارث ملک افراسیاب سر از چین برآورد چون آفتاب

که وقتی وارثِ ملکِ افراسیاب (پادشاه چین) همچون خورشید از چین سر برآورد.

نکته ادبی: افراسیاب در اساطیر پادشاه توران است؛ اشاره به تبار پادشاه چین.

خبر یافت کامد بدان مرز و بوم دمنده چنان اژدهائی ز روم

خبر یافت که اژدهایی (اسکندر) از روم به این مرز و بوم تاخته است.

نکته ادبی: اژدها استعاره از سپاهی نیرومند و ویرانگر است.

همان نامهٔ شاه بر خوانده بود در آن کار حیران فرو مانده بود

او همان نامه شاه را خوانده بود و از آن کارِ بزرگ و دشوار، حیرت‌زده مانده بود.

نکته ادبی: اشاره به نامه اسکندر و واکنش پادشاه چین.

به اندیشهٔ پاک و رای درست سررشتهٔ کار خود باز جست

با اندیشه‌ای پاک و رایی درست، به دنبال راه چاره‌ای برای مشکل خود گشت.

نکته ادبی: رای درست به معنای خرد و تدبیر است.

نخستین چنان دید رایش صواب که میثاق شه را نویسد جواب

در ابتدا فکرِ درست و صواب این بود که به نامه پادشاه، پاسخی مناسب بنویسد.

نکته ادبی: میثاق شه اشاره به عهدنامه یا نامه ارسالی اسکندر است.

بفرمود تا کاغذ و کلک و ساز نویسندهٔ چینی آرد فراز

دستور داد تا کاغذ و قلم و وسایلِ نوشتن را نویسنده چینی آماده کند.

نکته ادبی: اشاره به تجهیزات خوش‌نویسی و دیوانی.

جوابی نویسد سزاوار شاه سخن را در او پایه دارد نگاه

پاسخی بنویسد که در خور شأنِ پادشاه باشد و منزلت سخن را در آن رعایت کند.

نکته ادبی: تأکید بر رعایت آداب در مکاتبات شاهانه.

ز ناف قلم دست چابک دبیر پراکند مشک سیه بر حریر

از میانِ قلم، دستِ چابکِ دبیر، جوهر سیاه را بر روی کاغذ گران‌بها پراکنده کرد.

نکته ادبی: ناف قلم استعاره از مخزن جوهر و حریر کنایه از کاغذ نفیس است.

سخنهای پروردهٔ دلفریب که در مغز مردم نماید شکیب

سخنانی پرورده و فریبنده که حتی در مغزِ آدمیانِ نادان نیز آرامش و درنگ ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت بلاغت و نفوذ کلام.

خطابی که امیدواری دهد عتابی که بر صلح یاری دهد

خطابی که امیدواری می‌بخشد و عتابی که راه را برای صلح و دوستی هموار می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان خطاب و عتاب برای نشان دادن دیپلماسی هوشمندانه.

فسونی که بندد ره جنگ را فریبی که نرمی دهد سنگ را

افسونی که راهِ جنگ را می‌بندد و فریبی که حتی سنگِ سخت را نرم می‌کند.

نکته ادبی: فسون و فریب در اینجا به معنای سیاستِ مداراگرانه است.

زبان بندهائی چو پیکان تیز دری در تواضع دری در ستیز

جملاتی که همچون تیرهای تیز، هم در تواضع و فروتنی و هم در ستیز و جنگ، برنده هستند.

نکته ادبی: تشبیه کلمات به پیکان نشان‌دهنده تاثیرگذاری آن‌هاست.

طراز سر نامه بود از نخست به نامی کزو نامها شد درست

آرایه و زینتِ سرِ نامه، از ابتدا به نامِ خداوندی بود که به واسطه او همه نام‌ها اعتبار می‌یابند.

نکته ادبی: اشاره به رسم دیرینه آغاز نامه‌ها با نام خدا.

خداوند بی یار و یار همه به خود زنده و زنده دار همه

خداوندی که بی‌همتاست و یاری‌دهنده همه است؛ به ذاتِ خود زنده است و به دیگران حیات می‌بخشد.

نکته ادبی: توصیفِ صفاتِ باری‌تعالی.

جهان آفرین ایزد کارساز توانا کن ناتوانا نواز

ای آفریننده جهان و ای خدایِ کارساز، ای کسی که ناتوانان را نوازش می‌کنی.

نکته ادبی: دعا و نیایش با خداوند.

علم برکش روشنان سپهر قلم در کش دیو تاریک چهر

عظمت‌بخشِ ستارگانِ آسمان، و نابودکننده دیوِ تاریک‌چهره و پلید.

نکته ادبی: اشاره به نبرد خیر و شر.

روش بخش پرگار جنبش پذیر سکونت ده نقطهٔ جای گیر

به جنبش‌ درآورنده پرگارِ هستی و آرام‌بخشِ نقطه ساکنِ جهان.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات هندسی برای تبیین خلقت.

پدید آور هر چه آمد پدید رسانندهٔ هر چه خواهد رسید

خالقِ هر آنچه پدید آمده است و رساننده هر آنچه در آینده به وقوع خواهد پیوست.

نکته ادبی: اشاره به علمِ مطلقِ الهی.

ز گویا و خاموش و هشیار و مست کسی بر اسرار او نیست دست

از زبانِ گویا یا لبِ خاموش، و از هشیار و مست، هیچ‌کس به اسرارِ نهانِ او دسترسی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ شناخت کامل ذاتِ خداوندی.

به جز بندگی ناید از هیچکس خداوندی مطلق اوراست بس

جز بندگی، از هیچ‌کس کاری برنمی‌آید و خداوندِ مطلق تنها شایسته پرستش است.

نکته ادبی: تأکید بر عبودیت انسان در برابر خالق.

بس از آفرین جهان آفرین کزو شد پدید آسمان و زمین

ستایشِ جهان‌آفرین بس است؛ چرا که آسمان و زمین به واسطه او پدیدار شدند.

نکته ادبی: اشاره به آغازِ ستایشِ پادشاه پس از ثنای خدا.

سخن رانده در پوزش شهریار که باد آفرین بر تو از کردگار

سخنانی در پوزش و عذرخواهی از پادشاه گفته شده است که درودِ خداوند بر تو باد.

نکته ادبی: آغازِ لحنِ دیپلماتیک در نامه.

ز هر شاه کامد جهانرا پدید بدست تو داد آفرینش کلید

از میان تمام شاهانی که در جهان آمدند، کلیدِ آفرینش (قدرت) به دست تو سپرده شده است.

نکته ادبی: مبالغه در ستایش اسکندر برای نرم کردن او.

ز دریا به دریا تو گردی نشست بر ایران و توران تو را بود دست

تو بر دریاها مسلطی و ایران و توران در دستان توست.

نکته ادبی: اشاره به قلمرو وسیع اسکندر.

ز پرگار مغرب چو پرداختی علم بر خط مشرق انداختی

وقتی از غرب (مغرب) فارغ شدی، پرچم خود را بر خطِ مشرق برافراشتی.

نکته ادبی: استعاره از جهان‌گشایی اسکندر.

گرفتی جهان جمله بالا و زیر هنوزت نشد دل ز پیگار سیر

تمامِ دنیا را از بالا تا پایین تصرف کردی، اما باز هم دلت از جنگ و خون‌ریزی سیر نشد.

نکته ادبی: نقدِ حرص و طمعِ شاهان در کشورگشایی.

عنان بازکش کاژدها بر رهست فسانه دراز است و شب کوتهست

لشکرت را متوقف کن که در راه اژدهاست؛ داستانِ ما طولانی است و شب کوتاه.

نکته ادبی: اژدها استعاره از خطر و شب کوتاه استعاره از عمر یا فرصت محدود است.

سکندر توئی شاه ایران و روم منم کار فرمای این مرز و بوم

تو اسکندر هستی و پادشاهِ ایران و روم، من نیز حاکمِ این مرز و بوم هستم.

نکته ادبی: اعلام هویت و اقتدار متقابل.

تو را هست چون من بسی سفته گوش یکی دیگرم من به تندی مکوش

تو بسیار کسانی را که گوششان سفته (بنده تو بودند) داشته‌ای، من نیز یکی دیگر از آنانم؛ پس با تندی رفتار مکن.

نکته ادبی: استعاره از اسارت و سلطه بر دیگران.

من و تو ز خاکیم و خاک از زمی همان به که خاکی بود آدمی

من و تو هر دو از خاکیم و خاک نیز به زمین برمی‌گردد؛ بهتر است که آدمی خاکی و متواضع باشد.

نکته ادبی: اشاره به حقیقتِ مرگ و فناپذیری بشر.

همه سروری تا به خاکست و بس کسی نیست در خاک بهتر ز کس

همه سروری‌ها تا زمانی است که به خاک می‌رسیم و در دلِ خاک، هیچ‌کس برتر از دیگری نیست.

نکته ادبی: مفهومِ برابریِ انسان‌ها در برابرِ مرگ.

چو قطره به دریا درانداختند دگر قطره زو باز نشناختند

وقتی قطره‌ای به دریا می‌پیوندد، دیگر نمی‌توان آن را از دریا تشخیص داد.

نکته ادبی: تمثیلی برای فنایِ هستی در برابرِ ابدیت.

حضور تو در صوب این سنگلاخ دیار مرا نعمتی شد فراخ

حضور تو در این سرزمین سنگلاخ و سخت، برای کشور من نعمتی بزرگ و وسیع گشته است.

نکته ادبی: صوب به معنای جانب و ناحیه است و سنگلاخ استعاره از سرزمینی دشوار برای زیستن است.

بهر نعمتی مرد ایزد شناس فزونتر کند نزد ایزد سپاس

شخصی که خداباور و دانا است، در برابر هر نعمتی که می‌یابد، باید شکرگزاری خود را نزد خداوند بیشتر کند.

نکته ادبی: مرد ایزدشناس کنایه از عارف و خردمند است.

چو ایزد به من نعمتی بر فزود سپاس ایزدم چون نباید نمود

حال که خداوند این نعمت را برای من افزون کرده است، چرا نباید شکرگزار او باشم؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر لزوم شکرگزاری.

کنم تا زیم شکر ایزد بسیچ کزین به ندارد خردمند هیچ

تا زمانی که زنده هستم، شکر خدا را به‌جا می‌آورم، زیرا خردمند چیزی بهتر از شکرگزاری نمی‌یابد.

نکته ادبی: بسیچ در اینجا به معنای قصد کردن و همت گماشتن است.

شنیدم ز چندین خداوند راز که هر جا که آری تو لشگر فراز

از بزرگان و دانا شنیده‌ام که هرگاه تو لشکری به سمتی گسیل می‌کنی، روش خاصی داری.

نکته ادبی: خداوند راز به معنای صاحبِ سر، دانا و کاردان است.

فرستی تنی چند از اهل روم به بازارگانی بدان مرز و بوم

عده‌ای از اهل روم را به عنوان تاجر به آن مرز و بوم می‌فرستی.

نکته ادبی: تغییر هویت نظامی به تاجر برای نفوذ مخفیانه.

بدان تا خرند آنچه یابند خورد طعامی که پیش آید از گرم و سرد

هدف تو این است که هر چه خوراکی و آذوقه در آنجا هست، خریداری کنند.

نکته ادبی: گرم و سرد کنایه از تمام مایحتاج و مواد غذایی است.

بسوزند و ریزند یکسر به چاه ندارند تعظیم نعمت نگاه

آن‌ها خوراکی‌ها را می‌سوزانند یا در چاه می‌ریزند و حرمت و تعظیم نعمت را نگه نمی‌دارند.

نکته ادبی: بیانِ یکی از تاکتیک‌های جنگی کهن (قحطی مصنوعی).

ذخیره چو زان شهر گردد تهی تو چون اژدها سر بدانجا نهی

وقتی آن شهر از آذوقه تهی گشت، تو همانند اژدهایی به آنجا هجوم می‌آوری.

نکته ادبی: اژدها نماد هجوم مرگبار و ویرانگر است.

ستانی ز بی برگی آن بوم را چو آتش که عاجز کند موم را

آن سرزمین بی‌برگ و بار را می‌گیری، درست مانند آتشی که موم را به راحتی آب می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن تسلط آسان بر دشمنِ ضعیف‌شده.

من از بهر آن آمدم پیشباز که گردانم از شهر خود این نیاز

من به پیشواز تو آمدم تا از شهر خود این بلا و نیاز (قحطی) را دور کنم.

نکته ادبی: نیاز در اینجا به معنای فقر و تنگدستی است.

اگر چه به زرق و فسون ساختن نشاید ز چین توشه پرداختن

اگرچه با حیله و فریب (زرق و فسون) شاید بتوان مدتی در برابر تو ایستاد، اما نمی‌توان از این راه توشه گرفت (به نتیجه رسید).

نکته ادبی: زرق و فسون به معنای مکر و ریاکاری است.

ولیک آشتی ز پرخاش و جنگ که این داغ و درد آرد آن آب و رنگ

اما آشتی بسیار بهتر از پرخاش و جنگ است، چرا که جنگ داغ و درد می‌آورد و صلح آب و رنگ (زیبایی و آبادانی) می‌آورد.

نکته ادبی: تقابل میان داغ و درد (پیامد جنگ) و آب و رنگ (پیامد صلح).

مکن کشتهٔ چینیان را خراب که افتد تو را نیز کشتی در آب

این کشاورزان و مردم چین را به کشتن نده و خراب نکن، که ممکن است کشتی خودت نیز در این آب (معرکه) گرفتار شود.

نکته ادبی: تمثیل افتادن کشتی در آب، هشداری از سرنوشت احتمالی خودِ اسکندر است.

قوی دل مشو گرچه دستت قویست که حکم خدا برتر از خسرویست

اگرچه دستت قوی است، مغرور نشو، زیرا حکم خداوند برتر از سلطنت و پادشاهی توست.

نکته ادبی: خسروی به معنای پادشاهی و قدرت دنیوی است.

خردمند را نیست کز راه تیز کند با خداوند قوت ستیز

برای خردمند سزاوار نیست که راه تیز (ناپخته و تند) را در پیش بگیرد و با خداوندِ قدرت ستیز کند.

نکته ادبی: خداوندِ قوت در اینجا هم می‌تواند به معنای خداوند متعال و هم به معنای پادشاهِ نیرومند باشد.

به کار آمده عالمی چون خرد به حکم تو هر کاری از نیک و بد

جهانی که عقل و خرد در آن جاری است، در حکم تو هر کاری از نیک و بد را سامان می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به نقش عقل در تدبیر امور.

کسی کو کسی را نیاید به کار شمارنده زو برنگیرد شمار

کسی که برای دیگران کاربردی نداشته باشد، حساب‌کننده (خداوند یا مردم) او را به حساب نمی‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم مفید بودن در چرخه هستی.

به اصل از جهان پادشاهی تراست که فرمان و فر الهی تراست

در اصل پادشاهی متعلق به توست، زیرا فرمان و فرّ الهی شامل حال تو شده است.

نکته ادبی: فرّ الهی مفهومی کهن در ادبیات سیاسی ایران باستان و شاهنامه.

همه چیز را اصل باید نخست که باشد خلل در بناهای سست

هر کاری ابتدا به یک اصل و زیربنا نیاز دارد، زیرا در بناهای سست خلل و خرابی زود پدید می‌آید.

نکته ادبی: استعاره معماری برای سیاست و تدبیر امور.

زر از نقره کردن عقیق از بلور رسانیدن میوه باشد به زور

زر را از نقره ساختن، یا عقیق از بلور درست کردن، یا میوه را با زور رساندن، کار ناپسندی است.

نکته ادبی: اشاره به کارهای غیرطبیعی و نمایشی که اصالت ندارند.

کند هر کسی سیب را خانه رس ولی خوش نباشد به دندان کس

هر کسی می‌تواند میوه را به زور به خانه برساند (نارس بچیند)، اما برای دندان هیچ‌کس خوشایند نیست.

نکته ادبی: نقدِ کارهای عجولانه و غیرطبیعی.

تو را ایزد از بهر عدل آفرید ستم ناید از شاه عادل پدید

خداوند تو را برای عدالت آفرید؛ پس از شاه عادل، ظلم و ستم پدید نمی‌آید.

نکته ادبی: تأکید بر فلسفه وجودی پادشاه (عدالت).

ستمکارگان را مکن یاوری که پرسند روزیت ازین داوری

یاورِ ستمکاران نباش، چرا که در روز داوری از تو درباره این عدالت و قضاوت خواهند پرسید.

نکته ادبی: هشدار اخروی و مسئولیت‌پذیری حاکم.

نکو رای چون رای را بد کند خرابی در آبادی خود کند

کسی که رأی و تدبیر نیکی دارد اما آن را بد به کار می‌گیرد، در آبادانی خود خرابی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تضاد میان آبادانی و خرابی درونی.

چو گردد جهان گاه گاه از نورد به گرمای گرم و به سرمای سرد

چون جهان هر از گاهی از گردش روزگار به گرما و سرما دچار می‌شود.

نکته ادبی: تغییرات طبیعی جهان.

در آن گرم و سردی سلامت مجوی که گرداند از عادت خویش روی

در آن گرم و سردی، به دنبال سلامتِ مطلق نباش که دنیا عادت خود را تغییر می‌دهد.

نکته ادبی: پذیرش طبیعت متغیر و بی‌ثبات دنیا.

چنان به که هر فصلی از فصل سال به خاصیت خود نماید خصال

بهتر است هر فصلی از سال، ویژگی و خاصیت طبیعی خودش را داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر نظم طبیعی.

ربیع از ربیعی نماید سرشت تموز از تموز آورد سرنبشت

بهار باید سرشتِ بهاری داشته باشد و تابستان نیز ویژگی خاص خود را نشان دهد.

نکته ادبی: ربیع و تموز نام‌های فصول هستند.

هر آنچ او بگردد ز تدبیر کار بگردد بر او گردش روز گار

هر کس که از تدبیر درستِ امور روی بگرداند، روزگار نیز از او روی برمی‌گرداند.

نکته ادبی: رابطه علی و معلولی رفتار انسان با گردش زمانه.

سکندر به انصاف نام آورست وگرنی ز ما هر یک اسکندرست

اسکندر به انصاف معروف است، وگرنه هر یک از ما در جایگاه خود اسکندری هستیم (قدرت داریم).

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والای پادشاهی خود در کنار ستایش اسکندر.

مپندار کز من نیاید نبرد برارم به یک جنبش از کوه گرد

گمان نکن که از من نبرد و جنگ برنمی‌آید؛ من با یک حرکت می‌توانم کوه را به گرد و غبار تبدیل کنم.

نکته ادبی: مبالغه برای اثبات قدرت نظامی پنهان.

چو بر پشت پیلان نهم تخت عاج ز هندوستان آورندم خراج

وقتی بر تخت عاج و پشت پیلان می‌نشینم، از هندوستان برایم خراج می‌آورند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت و قلمرو وسیع پادشاه چین.

هژبر ژیان را درآرم به زیر زنم طاق خر پشته بر پشت شیر

شیر بیشه را زیر پا می‌گذارم و چنان قدرتی دارم که خرپشته (سخت‌ترین قسمت کمر) شیر را نیز می‌شکنم.

نکته ادبی: هژبر ژیان به معنای شیرِ خشمگین و پرخاشگر است.

ولیکن به شاهی و نام آوری نیم با تو در جستن داوری

اما با وجود این شاهی و نام‌آوری، قصد ندارم با تو بر سر جنگ و ستیز رقابت کنم.

نکته ادبی: تأکید بر صلح‌جویی علی‌رغم توانمندی.

گر از بهر آن کردی این ترکتاز که چون بندگان پیشت آرم نماز

اگر برای این تاخت و تاز کردی که مرا وادار به نماز و بندگی کنی...

نکته ادبی: ترکتاز به معنای هجوم و حمله است.

به درگاه تو سر نهم بر زمین نه من جملهٔ کشور خدایان چین

من در پیشگاه تو سر به زمین می‌سایم (احترام می‌گذارم)، نه تنها من، بلکه تمام پادشاهان چین این کار را می‌کنند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده پذیرش دیپلماتیک برتریِ اسکندر.

بهر آرزو کاوری در قیاس به فرمان پذیری پذیرم سپاس

هر آرزویی که در ذهن داری، من با فرمان‌برداری آن را می‌پذیرم و سپاس می‌گویم.

نکته ادبی: پذیرش صلح‌آمیز مطالبات اسکندر.

در این داوری هیچ بیغاره نیست ز مهمان پرستی مرا چاره نیست

در این ستیز و داوری هیچ عار و ننگی نیست، زیرا من راهی جز مهمان‌نوازی ندارم.

نکته ادبی: بیغاره به معنای سرزنش و عیب است.

جوابی چنین خوب و خاطر نواز به قاصد سپردند تا برد باز

این جواب خوب و دلنواز را به قاصد سپردند تا برای اسکندر ببرد.

نکته ادبی: توصیفِ پختگیِ دیپلماتیکِ پیام.

چو بر خواند پاسخ شه شیر زور شکیبنده تر شد به نخجیر گور

وقتی اسکندرِ شیردلان این پاسخ را خواند، آرام‌تر شد و بیشتر به شکار گورخر پرداخت.

نکته ادبی: نشانه پذیرش صلح و بازگشت به زندگی عادی توسط اسکندر.

سپهدار چین از شبیخون شاه نبود ایمن از شام تا صبحگاه

سپهدار چین از حملات شبانه اسکندر، از شب تا صبح در امان نبود.

نکته ادبی: شبیخون به معنای حمله غافلگیرانه در شب.

به روزی که از روزها آفتاب بهی جلوه تر بود بر خاک و آب

در روزی که خورشید بر خاک و آب جلوه‌گری بیشتری داشت...

نکته ادبی: توصیف زیبایی و صفای روز.

سپهدار چین از سر هوش و رای سگالشگری کرد با رهنمای

سپهدار چین با هوش و خرد، با رهنمای (مشاور) خود به چاره‌اندیشی نشست.

نکته ادبی: سگالشگری به معنای اندیشیدن و رای‌زنی است.

جهاندیده ای بود دستور او جهان روشن از رای پر نور او

او دستوری (وزیر) جهان‌دیده‌ای داشت که جهان از رای روشن او نورانی می‌شد.

نکته ادبی: دستور در متون کهن به معنای وزیر یا مشاور عالی است.

حسابی که خاقان برانداختی به فرمان او کار او ساختی

هر حسابی که خاقان می‌کرد، کارها طبق فرمان و تدبیر او پیش می‌رفت.

نکته ادبی: خاقان لقبی برای پادشاهان چین و ترک.

دران کار از آن کاردان رای جست که درکارها داشت رای درست

در آن کار، از آن فرد کاردان مشورت خواست، چرا که او رای درستی داشت.

نکته ادبی: رای جستن به معنای مشورت گرفتن است.

که چون دارم این داوری را بسیچ چگونه دهم چرخ را چرخ پیچ

گفت: اکنون که قصد این ستیز را دارم، چگونه می‌توانم چرخ روزگار را به نفع خود بچرخانم؟

نکته ادبی: چرخ پیچ دادن کنایه از تغییر دادن سرنوشت و مسیر امور است.

چو مهره برآمایم از مهر و کین بدین چین که آمد به ابروی چین

چگونه با مهر و کین، مهره‌بازی کنم، در سرزمینی که نامش چین است و در ابروی چین (اخم) گرفتار شده است؟

نکته ادبی: ایهام بین نام سرزمین «چین» و «ابروی چین» (چین و چروک پیشانی).

اگر حرب سازم مخالف قویست به تارک برش تاج کیخسرویست

اگر جنگ را آغاز کنم، دشمن بسیار قوی است و بر سرش تاج کیخسروی قرار دارد.

نکته ادبی: کیخسروی نماد اقتدار و شکوه پادشاهی است.

وگر در ستیزش مدارا کنم زبونی به خلق آشکارا کنم

اگر در برابر این حریف قدرتمند، سر سازش فرود نیاورم، در واقع ضعف و ناتوانی خود را پیش مردم آشکار کرده‌ام (و شکست می‌خورم).

نکته ادبی: ستیژ به معنای نبرد و ستیز است. تضاد میان مدارا و زبونی در محور عمودی معنایی شعر است.

ندانم که مقصود این شهریار چه بود از گذر کردن این دیار

نمی‌دانم که هدف این پادشاه جهان‌گشا از لشکرکشی و گذر کردن از این سرزمین چیست.

نکته ادبی: شهریار در اینجا نه یک لقب عمومی، بلکه اشاره به شخصیت محوری داستان (شاه) است.

به خاقان چین گفت فرخ وزیر که هست از نصیحت تو را ناگزیر

وزیر خردمند به خاقان چین گفت که راهی جز پذیرفتن نصیحت نداری.

نکته ادبی: ناگزیر بودن به معنای در بن‌بستِ چاره بودن است.

براندیشم از تندی رای تو که تندی شود کارفرمای تو

من از تندی خوی تو نگرانم، چرا که همین تندی و شتاب‌زدگی، دست‌مایه نابودی تو خواهد شد.

نکته ادبی: کارفرمایی در اینجا به معنای مسلط شدن و هدایتگرِ سرنوشت بودن است.

به گنج و به لشگر غرور آیدت زبون گشتن از کار دور آیدت

تکیه بر گنج و سپاه، تو را مغرور کرده است، اما باید بدانی که در این مسیر، زبونی و شکست از تو دور نیست.

نکته ادبی: غرور آیدت به معنای فریب‌خوردگی یا دچار شدن به توهم قدرت است.

جهانداری آمد چنین زورمند در دوستی را بر او در مبند

چنین پادشاهی قدرتمندی ظهور کرده است؛ پس درِ دوستی با او را به روی خود نبند.

نکته ادبی: جهانداری به معنای پادشاهی است که به پهنه جهان دست یافته است.

به هر جا که آمد ولایت گرفت نشاید در این کار ماندن شگفت

او به هر کجا که قدم نهاده، آن سرزمین را فتح کرده است؛ پس جای شگفتی نیست که در برابر او چنین وضعیتی پیش آمده است.

نکته ادبی: ولایت گرفتن کنایه از تصرف و کشورگشایی است.

چه پنداشتی کار بازیست این همه نکته کار سازیست این

گمان کردی این نبرد یک بازی است؟ این امور همه نکته‌ها و ظرافت‌های کارسازی و سیاست‌ورزی است.

نکته ادبی: کاربازی اشاره به سهل‌انگاری و جدی نگرفتنِ امور خطیر دارد.

بدینگونه کاری خدائی بود خصومت خدای آزمائی بود

چنین قدرتی که او دارد، خدایی (و ایزدی) است؛ پس دشمنی با او، در واقع به چالش کشیدنِ مشیت الهی است.

نکته ادبی: خدا آزمایی اشاره به نوعی شرک در ادعای برتری یا مقابله با تقدیر دارد.

نشاید زدن تیغ با آفتاب نه البرز را کرد شاید خراب

همان‌طور که نمی‌توان با خورشید جنگید یا کوه البرز را نابود کرد، با او نیز نمی‌توان درافتاد.

نکته ادبی: آفتاب و البرز نمادهای قدرت لایزال و غیرقابل شکست هستند.

پذیره شو ارنی سپهر بلند به دولت گزایان درآرد گزند

اگر به آسمان بلند (تقدیر) ایمان داری، در برابر او تسلیم شو؛ چرا که او به کسی که به دولت (بخت و اقبال) دست یافته، آسیب می‌رساند.

نکته ادبی: دولت گزایان یعنی کسانی که به دولت و مکنت رسیده‌اند.

نه اقبال را شاید انداختن نه با مقبلان دشمنی ساختن

نه می‌توان بخت و اقبال را از بین برد و نه می‌توان با کسی که بخت با او یار است، دشمنی کرد.

نکته ادبی: مقبلان به معنای افراد خوش‌اقبال و بهره‌مند از کامیابی است.

میاویز در مقبل نیکبخت که افکندن مقبلانست سخت

با کسی که بخت با او یار است درنیفت، چرا که شکست دادنِ انسان‌های خوش‌عاقبت کار دشواری است.

نکته ادبی: آویختن به معنای درگیر شدن و مبارزه کردن است.

چو مقبل کمر بست پیش آر کفش طپانچه نشاید زدن با درفش

وقتی انسان خوش‌اقبالی کمر به انجام کاری می‌بندد، نباید با او مقابله کرد؛ مانند آن است که بخواهی با مشت به جنگ شمشیر بروی.

نکته ادبی: درفش استعاره از قدرت نظامی و سپاه است.

به یک ماه کم و بیش با او بساز که بیگانه این جا نماند دراز

دست‌کم یک ماه با او مدارا کن، چرا که این بیگانه (این لشکر بیگانه) در این سرزمین ماندگار نیست.

نکته ادبی: موقتی بودنِ حضور دشمن را گوشزد می‌کند.

مزن سنگ بر آبگینه نخست که چون بشکند دیر گردد درست

ابتدا سنگ بر شیشه نزن؛ زیرا وقتی بشکند، ترمیم آن بسیار دشوار است.

نکته ادبی: آبگینه نماد صلح و روابطی است که در اثر تندی به سادگی از بین می‌رود.

درستی بود زخمها را ز خون ولی زخمگه موی نارد برون

زخم‌ها ممکن است با ریختن خون خوب شوند، اما اثر زخم (جای آن) هرگز پاک نمی‌شود.

نکته ادبی: زخمگه یعنی جای زخم؛ اشاره به آسیب‌های جبران‌ناپذیرِ خصومت.

در آن کوش کین اژدهای سیاه به آزرم یابد درین بوم راه

بکوش تا با مکر و سیاست (آزرم) راهی برای برخورد با این اژدهای سیاه پیدا کنی.

نکته ادبی: اژدها در اینجا نماد دشمنی نیرومند و خطرناک است.

به چینی بر آن روز نفرین رسید که این اژدها بر در چین رسید

مردم چین باید آن روزی را نفرین کنند که این اژدها (دشمن) به پشت درهای سرزمینشان رسید.

نکته ادبی: تکرار نماد اژدها برای تأکید بر هراس‌انگیز بودن دشمن.

مپندار کز گنبد لاجورد رسد جامه ای بی کبودی به مرد

گمان مکن که از آسمان لاجوردی، پیراهنی بدون لکه و تیرگی به دستِ کسی برسد (دنیا همیشه پر از بلاست).

نکته ادبی: گنبد لاجورد استعاره از آسمان و سرنوشت است.

نوای جهان خارج آهنگیست خلل در بریشم نه در چنگیست

نغمه‌های جهان از بیرون تنظیم شده است؛ اگر خللی هست، در سیم ساز (تار و پود جهان) نیست، بلکه در چنگ (نوازنده) است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه کاستی‌ها از تقدیر نیست، بلکه ناشی از عملکرد انسان است.

درین پرده گر سازگاری کنی هماهنگ را به که یاری کنی

اگر در این پرده از موسیقیِ هستی، هماهنگ شوی، آن‌گاه با نیروی هماهنگ‌کننده یاری خواهی شد.

نکته ادبی: پرده در موسیقی به معنای مقام و وضعیت است.

طرفدار چین چون در آن داوری به کوشش ندید از فلک یاوری

طرفدارانِ چین چون در این کشمکش، یاری از فلک ندیدند...

نکته ادبی: داوری به معنای نزاع و کشمکش است.

از آن کارها کاختیار آمدش پرستشگری در شمار آمدش

از میان کارهایی که در اختیار داشتند، تنها پرستش و کرنش پیش پادشاه برایشان باقی ماند.

نکته ادبی: پرستشگری در متون کهن گاه به معنای کرنش و خضوع است.

بر آن عزم شد کاورد سر به راه به رسم رسولان شود نزد شاه

تصمیم گرفتند که سر تسلیم فرود آورند و به رسم فرستادگان نزد شاه بروند.

نکته ادبی: سر به راه آوردن کنایه از تسلیم شدن است.

ببیند جهانداری شاه را همان سرفرازان درگاه را

تا پادشاه و بزرگان درگاه او را از نزدیک ببیند.

نکته ادبی: سرفرازان یعنی بزرگان و امیران دربار.

سحرگه که زورق کش آفتاب ز ساحل برافکند زورق بر آب

هنگام سحر، زمانی که خورشید مانند زورقی (قایقی) از ساحلِ افق بر آب‌های آسمان رها می‌شود.

نکته ادبی: زورق کش آفتاب استعاره از حرکت خورشید در افق است.

سپهدار چین شهریار ختن رسولی براراست از خویشتن

سپهدار چین (خاقان) سفیری از میان نزدیکان خود برگزید.

نکته ادبی: براراستن به معنای مهیا کردن و آراستن است.

به لشگرگه شاه عالم شتافت بدانگونه کان راز کس درنیافت

او به سوی لشکرگاه شاه عالم حرکت کرد، آن‌گونه که هیچ‌کس از راز آن باخبر نشد.

نکته ادبی: درنیافت یعنی کسی متوجه نشد یا به عمق ماجرا پی نبرد.

چو آمد به درگاه شاهنشهی از آن آمدن یافت شاه آگهی

چون به درگاه شاه رسید، آمدن او به اطلاع شاه رسید.

نکته ادبی: شاهنشهی صفت مبالغه برای شاه است.

که خاقان رسولی فرستاده چست به دیدن مبارک به گفتن درست

شاه آگاه شد که خاقان سفیری زیرک فرستاده است که هم در ظاهر مبارک (خوش‌سیما) و هم در گفتار درست‌گو است.

نکته ادبی: چست به معنای زیرک، چالاک و کاردان است.

بفرمود خسرو که بارش دهند به جای رسولان قرارش دهند

شاه دستور داد تا به او اجازه ورود دهند و او را در جایگاه ویژه‌ی سفیران بنشانند.

نکته ادبی: بار دادن به معنای اجازه حضور یافتن است.

درآمد پیام آور سرفراز پرستش کنان برد شه را نماز

سفیر بزرگوار وارد شد و در حال کرنش کردن، به شاه نماز (احترام) برد.

نکته ادبی: نماز بردن در ادبیات کلاسیک به معنای سجده و کرنشِ احترام‌آمیز است.

بفرمود شه تا نشیند ز پای سخنهای فرموده آرد بجای

شاه فرمان داد که بنشیند و سخنانی که مأمور به گفتن آن است را بیان کند.

نکته ادبی: سخنهای فرموده به معنای پیام‌های ابلاغ شده است.

به فرمان شاه آن سخنگوی مرد نشست و نشاننده را سجده کرد

آن مردِ سخنور به فرمان شاه نشست و به پادشاهی که او را جای داده بود، کرنش کرد.

نکته ادبی: نشاننده به معنای کسی است که اجازه نشستن می‌دهد.

زمانی شد و دیده برهم نزد به نیک و بد خویشتن دم نزد

مدتی گذشت و او حتی پلک بر هم نزد و از نیک و بدِ خود سخنی نگفت.

نکته ادبی: دم نزدن کنایه از سکوت مطلق و رعایت آداب است.

ز پرگار آن حلقه مدهوش ماند در آن حلقه چون نقطه خاموش ماند

او در برابر شکوه شاه حیران ماند و مانند نقطه در میان دایره، ساکت و بی‌حرکت باقی ماند.

نکته ادبی: پرگار و نقطه تمثیلی از نظم و تمرکز است.

اشارت چنان آمد از شهریار که پیغامی ار نیک داری بیار

پادشاه اشاره کرد که اگر پیامی شایسته داری، بیان کن.

نکته ادبی: اشارت کردن از آدابِ ملوکانه برای اجازه سخن گفتن است.

مه روی پوشیده در زیر میغ به گوهر زبانی در آمد چو تیغ

سفیر که چهره‌اش را پوشیده بود، مانند تیغِ بران سخن گفت.

نکته ادبی: مه‌روی و میغ (ابر) استعاره از پوشیدگی و وقار سفیر است.

کز آمد شد شاه ایران و روم برومند بادا همه مرز و بوم

سفیر گفت: امیدوارم که از آمد و شدِ شاه ایران و روم، تمام سرزمین‌ها آباد و بهره‌مند شود.

نکته ادبی: برومند به معنای بارور و آباد است.

ز چین تا دگر باره اقصای چین به فرمان او باد یکسر زمین

آرزو دارم از چین تا دوردست‌ترین نقاط چین، همه زیر فرمان تو باشد.

نکته ادبی: اقصای به معنای نهایت و دورترین نقاط است.

جهان بی دربارگاهش مباد سریر جهان بی پناهش مباد

جهان نباید لحظه‌ای بدون دربارگاه تو باشد و تخت پادشاهی نباید از پناهِ تو خالی بماند.

نکته ادبی: سریر به معنای تخت پادشاهی است.

نهفته سخنهاست دربار من کز آن در هراسست گفتار من

سخنان نهفته‌ای در سینه دارم که از بازگو کردنشان هراس دارم.

نکته ادبی: هراسِ سفیر نشان‌دهنده خطیر بودنِ پیام است.

فرستندهٔ من چنان دید رای که خالی کند شه ز بیگانه جای

فرستنده‌ی من (خاقان) چنین صلاح دید که شاه، مکان را از بیگانگان خالی کند.

نکته ادبی: بیگانه در اینجا به معنای حاضران در مجلس غیر از شاه است.

نباشد کس از خاصگان پیش او جز او کافرین باد بر کیش او

هیچ‌کس جز خودِ شاه نباید در آنجا باشد؛ خدا بر آیین و روش تو درود فرستد.

نکته ادبی: خاصگان به معنای نزدیکان و درباریان ویژه است.

اگر یک تن آنجا بود در نهفت نباید تو را راز پوشیده گفت

اگر حتی یک نفر در نهان آنجا باشد، من نمی‌توانم این راز پوشیده را بگویم.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهانی و خفا است.

شه از خلوتی آنچنان خواستن شکوهید در خلوت آراستن

شاه از خلوتی که می‌خواست، بهره برد و تصمیم گرفت که شرایط را برای گفتگوی خصوصی فراهم کند.

نکته ادبی: شکوهید در اینجا به معنای با ابهت و با شکوه رفتار کردن یا آراستنِ صحنه است.

بفرمود کز زر یکی پای بند نهادند بر پای سرو بلند

شاه فرمان داد که پابندی از طلا بر پای آن سرو بلند (سفیر) نهادند.

نکته ادبی: سرو بلند کنایه از قامتِ بلند و رعنای سفیر است.

همان ساعدش را به زرین کمر کشیدند در زیر نخجیر زر

همچنین ساعد او را با کمری زرین بستند و او را مقید کردند.

نکته ادبی: نخجیر زرین استعاره از قید و بند و در بند کشیدنِ سفیر است.

سرای آنگه از خلق پرداختند همان خاصگان سوی در تاختند

سپس سرا را از مردم خالی کردند و خاصگان شاه به سوی درها رفتند (و مجلس خصوصی شد).

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای خالی کردن مکان است.

ملک ماند خالی در آن جای خویش نهاده یکی تیغ الماس پیش

پادشاه (اسکندر) در جایگاه خود تنها بود و پیشِ رویِ خود، شمشیری بُرّان (تیغ الماس) به نشانه قدرت یا آماده‌باش برای جنگ قرار داده بود.

نکته ادبی: «ملک» در اینجا استعاره از تخت پادشاهی یا فضای حکومت است و شمشیر نماد اقتدار و تهدید نظامی.

فرستاده را گفت خالیست جای نهفته سخن را گره بر گشای

اسکندر به فرستاده گفت که جایگاه خلوت است، پس سخنِ پنهانی خود را آشکار کن و گره از آن بگشا.

نکته ادبی: «گره بر گشای» کنایه از بیان کردن اسرار و شفاف‌سازی مقاصد است.

به فرمان شه مرد پوشیده راز ز راز نهفته گره کرد باز

فرستاده، که به فرمانِ پادشاه موظف به گفتن حقیقت بود، رازش را آشکار کرد.

نکته ادبی: «مرد پوشیده راز» صفتی برای فرستاده است که در حال حاضر باید رازش را فاش کند.

چو برقع ز روی سخن برفکند سرآغاز آن از دعا درفکند

همان‌طور که نقاب از صورت برداشته می‌شود، او نیز کلامش را با دعا و ستایشِ شاه آغاز کرد.

نکته ادبی: «برقع» به معنای نقاب است و استعاره از حجابِ کلام دارد.

که تا سبزه روینده باشد به باغ گل سرخ تابد چو روشن چراغ

آرزو کرد که تا زمانی که باغ سرسبز است، شکوه و درخششِ شاه نیز مانند گلِ سرخِ پرنور باقی بماند.

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت برای مدح و دعا.

رخت باد چون گل برافروخته جهان از تو سرسبزی آموخته

صورت تو همواره مانند گلِ برافروخته باشد؛ تو کسی هستی که جهانیان سرسبزی و شادابی را از تو یاد گرفته‌اند.

نکته ادبی: «رخت» به معنای چهره و رخسار است.

نگین فلک زیر نام تو باد همه کار دولت به کام تو باد

امید که ستاره بخت و قدرتِ تو برتر از آسمان باشد و تمام کارهای حکومتی مطابق میل و اراده‌ات پیش برود.

نکته ادبی: «نگین فلک» کنایه از اقتدار و فرمانروایی بر جهان است.

برآنم که گربنده را شهریار شناسد نیایش نباید به کار

عقیده من این است که اگر پادشاهی، صداقتِ بنده‌اش را بداند، دیگر نیازی به تملق و نیایش‌های نمایشی نیست.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ صداقت در رابطه شاه و بنده.

گر از راز پوشیده آگاه نیست به از راستی پیش او راه نیست

اگر پادشاه از حقیقت و رازِ پنهان آگاه نباشد، هیچ راهی بهتر از راست‌گویی برای نزدیک شدن به او وجود ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر ارزشِ راستی در سیاست.

من آن قاصد خود فرستاده ام کزان پیش کافکندی افتاده ام

من کسی نیستم جز همان قاصد و فرستاده‌ای که پیش از آنکه تو به من حمله کنی، خودم به نزدت آمده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به پیش‌دستی در صلح.

منم شاه خاقان سپهدار چین که در خدمت شاه بوسم زمین

من خاقانِ چین، فرمانده سپاهیان هستم که اکنون برای خدمت به تو، به نشانه تواضع زمین را می‌بوسم.

نکته ادبی: تضاد میان مقامِ بالای خاقان و عملِ بوسیدن زمین.

سکندر ز گستاخی کار او پسندیده نشمرد بازار او

اسکندر از جسارتِ این کار، آن را نپسندید و خریدارِ این نمایش نشد.

نکته ادبی: «بازار او پسندیده نشمرد» کنایه از این است که این کار برای اسکندر ارزشی نداشت.

به تندی بر او بانگ برزد درشت که پیدا بود روی دیبا ز پشت

اسکندر با خشمِ درشت بر او بانگ زد که «من خوب می‌دانم که چه در سر داری (پشت و رویِ کار تو برایم روشن است).

نکته ادبی: «روی دیبا از پشت» ضرب‌المثلی است به معنای شناختنِ حقیقت از ظاهر فریبنده.

شناسم من از باز گنجشک را همان از جگر نافهٔ مشک را

من به راحتی تفاوتِ باز (پرنده شکاری) را از گنجشک می‌فهمم، همان‌طور که نافه مشک را از جگرِ خونین تشخیص می‌دهم.

نکته ادبی: استعاره از تواناییِ تشخیصِ سره از ناسره و دشمن از دوست.

ولیکن نگهدارم آزرم و آب ز پوشیدگان برندارم نقاب

اما من رعایتِ ادب و جوانمردی می‌کنم و پرده از رویِ اسرارِ پوشیدگان برنمی‌دارم.

نکته ادبی: «آب» در اینجا به معنای آبرو و حرمت است.

چه گستاخ روئی بر آن داشتت که در پرده پوشیده نگذاشتت

چه جسارتی باعث شد که تو این‌قدر بی‌پروایی کنی و در خفا باقی نمانی؟

نکته ادبی: «گستاخ‌رویی» به معنای جسارتِ بیجا است.

چه بی هیبتی دیدی از شاه روم که پولاد را نرم دانی چو موم

چه ضعف و سستی از پادشاه روم (من) دیدی که فکر کردی می‌توانی آهنِ سخت را مثل موم نرم کنی؟

نکته ادبی: «پولاد» نمادِ سختی و نفوذناپذیری است.

نترسیدی از زور بازوی من که خاک افکنی در ترازوی من

آیا از قدرت و توانِ من نترسیدی که خواستی مرا به بازی بگیری؟

نکته ادبی: «خاک افکندن در ترازوی من» کنایه از سبک شمردنِ جایگاهِ پادشاه است.

گوزن جوان گر چه باشد دلیر عنان به که برتابد از راه شیر

اگرچه گوزنِ جوان، تیزرو و دلیر است، اما بهتر است که از مسیرِ شیر راهش را کج کند (با شیر درنیفتد).

نکته ادبی: تمثیلِ کلاسیکِ قدرتِ حاکم (شیر) در برابر زیردستان (گوزن).

جوابش چنین داد خاقان چین که ای درخور صد هزار آفرین

خاقان چین به او چنین پاسخ داد که ای پادشاهی که شایسته صد هزار آفرین هستی.

نکته ادبی: آغازِ پاسخِ هوشمندانه و محترمانه خاقان.

بدین بارگه زان گرفتم پناه که بی زینهاری ندیدم ز شاه

من به این دلیل به دربار تو پناه آوردم که می‌دانستم بدون اجازه و زنهار (تضمین امنیت) از جانب شاه، نمی‌توان به اینجا آمد.

نکته ادبی: «زنهار» به معنای امان‌نامه و تضمینِ امنیت است.

چو من ناگرفته درآیم ز در نبرد مرا هیچ بدخواه سر

اگر من بی‌اجازه و ناگهان وارد شوم، هیچ دشمنی نمی‌تواند سرِ مرا از تن جدا کند (جز خودت).

نکته ادبی: تعبیری طنزآمیز درباره نفوذناپذیریِ دربارِ اسکندر.

سیه شیر چندان بود کینه ساز که از دور دندان نماید گراز

شیرِ خشمگین تا زمانی کینه‌توز است که گراز از دور برایش دندان نشان می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه مقابله‌جویی باعث برانگیختن خشم می‌شود.

چو دندان کنان گردن آرد به زیر ز گردن کند خون او تند شیر

اما وقتی گراز تسلیم می‌شود و سرش را به زیر می‌اندازد، شیر دیگر رغبتی به دریدن او ندارد.

نکته ادبی: توضیحِ فلسفه تسلیم و تواضع در برابر قدرت.

ز من چو دل شاه رنجور نیست جوانمردی شیر ازو دور نیست

چون دلِ تو از من رنجیده نیست، پس انتظارِ جوانمردی از شیر (تو) دور از عقل نیست.

نکته ادبی: تشبیه اسکندر به شیرِ جوانمرد.

مرا بیم شمشیر چندان بود که شمشیر من تیز دندان بود

من از شمشیرِ تو ترسی ندارم، زیرا شمشیرِ من (کلام و تدبیرِ من) همانندِ دندانِ شیر بُرّان است.

نکته ادبی: استعاره از کلامِ قوی به عنوان سلاح.

چو من با سکندر ندارم ستیز کجا دارم اندیشهٔ تیغ تیز

چون من با تو دشمنی ندارم، دلیلی هم برای ترس از شمشیرِ تیز تو ندارم.

نکته ادبی: منطقِ ساده و برنده خاقان.

دگر کان خیانت نکردم نخست که بر من گرفتاری آید درست

علاوه بر این، من خیانتی نکرده‌ام که نگرانِ گرفتار شدن باشم.

نکته ادبی: برائتِ جستن از گناه.

تو آورده ای سوی من تاختن مرا با تو کفرست کین ساختن

تو بودی که به سمت من لشکرکشی کردی، برای منِ بنده، کفر است که بخواهم با تو کینه‌توزی کنم.

نکته ادبی: «کفر» در اینجا به معنای کاری بس ناشایست و غیرممکن است.

خصومتگری برگرفتم ز راه بدین اعتماد آمدم نزد شاه

من از ابتدا دشمنی را کنار گذاشتم و با همین اعتماد و نیتِ پاک نزد تو آمدم.

نکته ادبی: تاکید بر نیتِ صلح‌طلبانه.

چو من مهربانی نمایم بسی نبرد سر مهربانان کسی

وقتی من این‌قدر مهربانی و دوستی نشان می‌دهم، هیچ‌کس سرِ مهربانان را نمی‌برد.

نکته ادبی: استدلالِ اخلاقی بر پایه عرف.

وگر نیز کردم گناهی بزرگ غریبی بود عذرخواهی بزرگ

و اگر هم خطای بزرگی از من سر زده باشد، صرفِ غریب بودن و آمدن به درگاه تو، عذرخواهیِ بزرگی محسوب می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از قاعده «غریبی» برای طلبِ بخشش.

نوازنده تر زان شد انصاف شاه که رحمت کند خاصه بر بی گناه

انصاف و عدالتِ شاه از این هم نوازنده‌تر است، چرا که رحمتِ او شاملِ حالِ بی‌گناهان می‌شود.

نکته ادبی: ستایشِ عدلِ شاه برای نرم کردنِ دل او.

پناهنده را سر نیارد به بند ز زنهاریان دور دارد گزند

پادشاهی که به پناه‌جو پناه می‌دهد، او را در بند نمی‌کند و از گزند دور می‌دارد.

نکته ادبی: شرحِ ویژگیِ پادشاهِ عادل.

اگر من بدین بارگاه آمدم به دستوری عدل شاه آمدم

اگر من به این دربار آمدم، با تکیه بر دستورِ عدالتِ شاه بوده است.

نکته ادبی: تکرارِ صفتِ عدالت برای شاه.

که شاه جهان دادگر داورست خدایش بهر کار از آن یاورست

زیرا شاهِ جهان، داورِ دادگر است و خداوند در همه حال پشتیبانِ اوست.

نکته ادبی: پیوند میان عدالتِ زمینی و تاییدِ الهی.

از آن چرب گفتار شیرین زبان گره بر گشاد از دل مرزبان

آن پادشاه (اسکندر) از شنیدنِ آن سخنانِ شیرین و دلنشین، گره از دلش باز شد و آرام گرفت.

نکته ادبی: «مرزبان» در اینجا به معنای حاکم یا پادشاه است.

بدو گفت نیک آمدی شاد باش چو بخت از گرفتاری آزاد باش

اسکندر به او گفت: خوش آمدی، شاد باش و مانندِ بختِ بلند، از قیدِ گرفتاری رها باش.

نکته ادبی: پذیرشِ تلویحیِ خاقان توسط اسکندر.

حساب تو زین آمدن بر چه بود چو گستاخی آمد بباید نمود

بگو ببینم هدفِ تو از این آمدن چیست؟ حالا که جسارت کردی و آمدی، باید منظورت را بگویی.

نکته ادبی: پرسشِ مستقیم برای کشفِ حقیقت.

پناهنده گفت ای پناه جهان ندارم ز تو حاجت خود نهان

خاقان گفت: ای پناهِ جهانیان، هیچ نیازی را از تو پنهان نمی‌کنم.

نکته ادبی: پاسخِ شفاف و بی‌پرده.

بدان آمدم سوی درگاه تو که بینم رضای تو و راه تو

فقط برای این نزد تو آمدم که رضایتِ تو را جلب کنم و راهِ دوستی با تو را بشناسم.

نکته ادبی: اعلامِ نیتِ صلح‌جویانه.

کزین آمدن شاه را کام چیست در این جنبش آغاز و انجام چیست

آمدم تا بدانم هدفِ شاه از این لشکرکشی‌ها چیست و سرانجامِ این حرکت‌ها به کجا می‌رسد.

نکته ادبی: پرسشِ هوشمندانه درباره مقاصدِ استراتژیک اسکندر.

گرم دسترس باشد از روزگار کنم بر غرض شاه را کامگار

اگر روزگار فرصت دهد، من شاه را در رسیدن به هدفش یاری می‌کنم.

نکته ادبی: پیشنهادِ همکاری به جایِ تقابل.

گر آن کام نگشاید از دست من همان تیر دور افتد از شست من

و اگر هدفِ تو با کمکِ من محقق نشود، پس آن تیرِ مقصود از کمانِ من دور افتاده است (یعنی بی‌فایده خواهد بود).

نکته ادبی: استعاره تیر و کمان برای رسیدن به هدف.

زمین را ببوسم به خواهشگری مگر دور گردد شه از داروی

من در برابر تو فروتنی می‌کنم تا شاید پادشاه را از فکرِ جنگ (دارو) دور کنم.

نکته ادبی: «دارو» در اینجا استعاره از جنگ و ستیزه است.

چو من جان ندارم ز خسرو دریغ چه باید زدن چنگ در تیر و تیغ

چون من جانم را به شاه تقدیم کرده‌ام، دیگر نیازی به جنگ و درگیری نیست.

نکته ادبی: بیانِ تسلیمِ افتخارآمیز.

گهر چون به آسانی آید به چنگ به سختی چه باید تراشید سنگ

وقتی می‌توان با صلح و دوستی به خواسته رسید، چرا باید با سختی و جنگ، خود را به زحمت انداخت؟

نکته ادبی: تمثیلِ در دسترس بودنِ گهر و بیهودگیِ تراشیدنِ سنگ.

مرادی که در صلح گردد تمام چه باید سوی جنگ دادن لگام

هدفی که با صلح و آشتی به کمال می‌رسد، چرا باید آن را به سمتِ جنگ و خشونت کشاند؟

نکته ادبی: «لگام» استعاره از هدایتِ مسیرِ امور.

اگر تخت چین خواهی و تاج تور ز فرمانبری نیست این بنده دور

اگر تخت و تاجِ چین و توران را می‌خواهی، این بنده مطیعِ فرمانِ توست.

نکته ادبی: اعلامِ تبعیت برای جلوگیری از جنگ.

وگر بگذری از محابای من نبخشی به من جای آبای من

و اگر از ترسِ من بگذری و اجازه دهی سرزمینِ اجدادی‌ام (آبای من) در دستم بماند، سپاسگزار خواهم بود.

نکته ادبی: «آبای» جمعِ «اَب» به معنای پدران؛ کنایه از سرزمین مادری.

پذیرندهٔ مهر نامت شوم درم ناخریده غلامت شوم

من سرسپرده مهربانی تو می‌شوم و بنده و غلامی که نیازی به خریدن نداشته است، برایت خواهم بود.

نکته ادبی: درم ناخریده کنایه از غلامی است که با جان و دل و بدون منت، بنده شده است.

زیانی ندارد که در ملک شاه زیاده شود بندهٔ نیکخواه

برای پادشاه ضرری ندارد که تعداد بندگان وفادار و خیرخواه او در سرزمینش افزون گردد.

نکته ادبی: ملک شاه به معنای قلمرو پادشاهی است.

به چین در قبا بستهٔ کین مباش قبای تو را گو یکی چین مباش

به دلیل کینه و دشمنی، خودت را درگیر نکن (قبا بستن کنایه از درگیری است)؛ برای قبای تو بهتر است که هیچ چین و شکنی در آن نباشد.

نکته ادبی: استفاده از ایهامِ چین (نام کشور و شکنِ لباس).

ز جعد غلامان کشور بها بهل بر چو من بندهٔ چینی رها

از بندگان کشورِ زیبا و پرنقش و نگار چین چشم‌پوشی کن و غلامی مثل مرا آزاد بگذار.

نکته ادبی: بها در اینجا به معنای زیبایی و نقش و نگار است.

گرفتار چین کی بود روی ماه ز چین دور به طاق ابروی شاه

چهره درخشان پادشاه هرگز گرفتارِ چین و شکن (کنایه از ابروی درهم) نخواهد شد؛ چرا که ابروی شاه از هرگونه گره و درهم‌کشی به دور است.

نکته ادبی: ایهام زیبا بینِ چین (کشور) و چین (شکن ابرو).

شهنشاه گفت ای پسندیده رای سخنها که پرسیدی آرم به جای

شاهنشاه گفت: ای کسی که اندیشه‌ای پسندیده داری، پاسخ پرسش‌هایت را به کمال خواهم داد.

نکته ادبی: آرم به جای کنایه از پاسخ دادن و انجام دادنِ وعده است.

سپه زان کشیدم به اقصای چین که آرم به کف ملک توران زمین

دلیل اینکه لشکرم را تا دوردست‌های چین کشاندم، این بود که سرزمین توران را به زیر سلطه خود درآورم.

نکته ادبی: اقصای چین به معنای دورترین نقاط کشور چین است.

بداندیش را سر درآرم به خاک کنم گیتی از کیش بیگانه پاک

دشمنانِ بداندیش را نابود می‌کنم و جهان را از آیین و کیش بیگانگان پاک می‌سازم.

نکته ادبی: سر درآوردن به خاک کنایه از کشتن یا شکست دادن است.

به فرمان پذیری به هر کشوری نشانم جداگانه فرمانبری

در هر کشوری که تسلیم فرمان من شود، حاکم یا فرمانبرداری جداگانه تعیین می‌کنم.

نکته ادبی: نشانم به معنای گماردن و منصوب کردن است.

چو تو بی شبیخون شمشیر من نهادی به تسلیم سر زیر من

همان‌طور که تو بدون جنگ و شبیخون، با تسلیم شدن سر پیش شمشیر من فرود آوردی.

نکته ادبی: شبیخون به معنای حمله غافلگیرانه شبانه است.

سرت را سریر بلندی دهم ز تاج خودت بهره مند دهم

من به سرِ تو مقام بلند می‌بخشم و تو را در شکوهِ تاج‌وتخت خود شریک می‌کنم.

نکته ادبی: سریر به معنای تخت پادشاهی است.

نه تاج از تو خواهم نه کشور نه تخت نگیرم در این کارها بر تو سخت

من از تو نه تاج و تخت و نه کشور می‌خواهم و در این امور بر تو سخت‌گیری نخواهم کرد.

نکته ادبی: در اینجا لحن پادشاه ملایم و دیپلماتیک است.

ولیکن به شرطی که از ملک خویش کشی هفت ساله مرا دخل بیش

تنها به این شرط که از درآمد هفت‌ساله سرزمین خود، بیشتر از آنچه مرسوم است، به من خراج بپردازی.

نکته ادبی: دخل در اینجا به معنای عایدی و مالیات است.

چو آری به من عبرهٔ هفت سال دگر عبره ها بر تو باشد حلال

اگر هفت سال خراج را به من بپردازی، بقیه درآمدهایت در طول دوران حلال و برای خودت خواهد بود.

نکته ادبی: عبره به معنای باج و خراج است.

نیوشنده فرهنگ را ساز داد جوابی پسندیده تر باز داد

آن کس که شنونده فرهنگ و سخن بود، با تدبیر و هوشمندی، پاسخی بهتر و پسندیده‌تر بازگرداند.

نکته ادبی: نیوشنده به معنای شنونده و گوش‌فرا‌دهنده است.

که چون خواهد از من خداوند تاج به عمری چنین هفت ساله خراج

او گفت: چطور می‌خواهی از من که تازه به این مقام (تاج) رسیده‌ام، هفت سال خراج طلب کنی؟

نکته ادبی: خداوند تاج استعاره از پادشاه است.

چنان به که پاداش مالم دهد خط عمر تا هفت سالم دهد

بهتر است که پادشاه پاداش مال و دارایی مرا بدهد و به جای هفت سال، عمر مرا تا هفت سال تضمین کند (یعنی صلح کند).

نکته ادبی: خط عمر کنایه از عمر طولانی و امنیت است.

جهانجوی را پاسخ نغز او پسند آمد و گرم شد مغز او

این پاسخ هوشمندانه و نغزِ او، مورد پسندِ پادشاه جهان‌جو قرار گرفت و او را سرشار از خشنودی کرد.

نکته ادبی: گرم شدن مغز کنایه از خوشحال شدن است.

بدو گفت شش ساله دخل دیار به پامزد تو دادم ای هوشیار

پادشاه به او گفت: ای هوشیار، شش سال خراج این دیار را به عنوان پاداشِ سخن‌دانی تو بخشیدم.

نکته ادبی: پامزد به معنای پاداش و مزدِ قدم است.

چو دیدم تو را زیرک و هوشمند به یکساله دخل از تو کردم پسند

چون تو را زیرک و هوشمند دیدم، تنها یک سال خراج را از تو خواستم.

نکته ادبی: پسند کردن در اینجا به معنای پذیرفتن و توافق است.

چو سالار ترکان ز سالار دهر بدان خرمی گشت پیروز بهر

وقتی فرمانروای ترکان از بخششِ فرمانروای روزگار باخبر شد، بسیار خرسند و پیروز گشت.

نکته ادبی: سالار دهر استعاره از پادشاه بزرگ است.

به نوک مژه خاک درگاه رفت پس از رفتن خاک با شاه گفت

او (خاقان) به نشانه تواضع صورت به خاک درگاه مالید و سپس با شاه سخن گفت.

نکته ادبی: نوک مژه اشاره به نهایت تواضع و فروتنی دارد.

که شه گر چه گفتار خود را بجای بیارد که نیروش باد از خدای

او گفت: گرچه شاه به وعده خود عمل می‌کند، اما امیدوارم که خدا به او نیرو دهد تا بر سر قولش بماند.

نکته ادبی: بجای آوردن کنایه از انجام دادنِ عهد است.

مرا با چنین زینهاری نخست خطی باید از دست خسرو درست

اما برای نخستین بار، برای اطمینان خاطر، من به نوشته‌ای (خطی) از دست شاه نیاز دارم.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و اطمینان است.

که چون من کشم دخل یکساله پیش شهم برنینگیزد از جای خویش

تا وقتی که من خراج یک‌ساله‌ام را پیشاپیش پرداختم، پادشاه مرا از سرزمین و جایگاه خودم آواره نکند.

نکته ادبی: برنینگیزد به معنای برانگیختن و آواره کردن است.

به تعویذ بازو کنم خط شاه ز بهر سر خویش دارم نگاه

من این نوشته شاه را همچون تعویذ و طلسم به بازو می‌بندم تا همیشه در حفظ و حمایت آن باشم.

نکته ادبی: تعویذ به معنای دعا یا طلسمِ محافظ است.

دهم خط به خون نیز من شاه را که جز بر وفا نسپرم راه را

من نیز در برابر، با خون خود به شاه تعهد می‌دهم که هرگز راهی جز وفاداری به این عهد پیش نگیرم.

نکته ادبی: خط به خون کنایه از عهد و پیمان بسیار محکم است.

برین عهدشان رفت پیمان بسی که در بیوفائی نکوشد کسی

بر سر این پیمان، تعهدات بسیاری با هم بستند تا هیچ‌کدام در مسیر بی‌وفایی گام برند.

نکته ادبی: عهد در اینجا به معنای پیمان‌نامه است.

نجویند کین تازه دارند مهر مگر کز روش بازماند سپهر

آن‌ها به دنبال کینه‌جویی نیستند و دوستی را تازه نگه می‌دارند، مگر اینکه آسمان از حرکت بایستد (یعنی این امر محال است).

نکته ادبی: مگر کز روش بازماند سپهر کنایه از امر محال است.

بفرمود شه تا رقیبان بار کنند آن فرو بسته را رستگار

شاه دستور داد تا اطرافیان و نگهبانان درگاه، آن کسی را که تا پیش از این در بندِ اسارت بود، آزاد و گرامی دارند.

نکته ادبی: رستگار در اینجا به معنای آزاد و رها از بند است.

ز بند زرش پایهٔ برتر نهند به تارک برش تاج گوهر نهند

به جای بند و زنجیرِ زرین، رتبه او را بالاتر بردند و بر سرش تاج گران‌بها نهادند.

نکته ادبی: تارک به معنای فرق سر است.

چو شد کار خاقان ز قیصر بساز به لشگرگه خویش برگشت باز

وقتی کار خاقان با قیصر (شاه) به صلح و سازش انجامید، خاقان به لشگرگاه خود بازگشت.

نکته ادبی: بساز شدن به معنای سازگار و موافق شدن است.

چو سلطان شب چتر بر سر گرفت سواد جهان رنگ عنبر گرفت

هنگامی که شب با چترِ سیاه خود بر جهان سایه افکند، رنگِ فضا همچون رنگِ عطرِ عنبر تیره شد.

نکته ادبی: سلطان شب استعاره از شب تیره است.

ستاره چنان گنجی از زر فشاند که مهد زمین گاو بر گنج راند

ستاره‌ها چنان درخششی از زر در آسمان فشاندند که گویی زمین بر گنجی از طلا نشسته است.

نکته ادبی: مهد زمین استعاره از بستر زمین است.

سکندر منش کرد بر باده تیز ز می کرد یاقوت را جرعه ریز

پادشاه که روحیه‌ای همانند اسکندر داشت، به شراب روی آورد و از آن یاقوت‌های (اشاره به شراب سرخ) جرعه‌جرعه نوشید.

نکته ادبی: سکندر منش استعاره از پادشاهی با اراده و همت بزرگ است.

نشست از گه شام تا صبحدم روان کرد بر یاد جم جام جم

از شامگاه تا سپیده‌دم، به یاد دورانِ جمشید و جامِ جهان‌بینِ او، شراب نوشید.

نکته ادبی: جام جم اشاره به جام اساطیری جمشید دارد.

خسک ریخته بر گذر خواب را فراموش کرده تک و تاب را

او راهِ خواب را بر خود بسته بود و تمامِ دوندگی‌ها و تکاپوهایِ زندگی را فراموش کرده بود.

نکته ادبی: خسک ریختن کنایه از مانع ایجاد کردن است.

دل از کار دشمن شده بی هراس نه بازار لشگر نه آوای پاس

دلش از جانب دشمن هیچ هراسی نداشت و فضای اردوگاه خالی از جنب‌وجوش و بانگِ پاسداران بود.

نکته ادبی: آوای پاس کنایه از صدای نگهبانان و دیده‌بانان است.

صبوحی ملوکانه تا صبح راند همی داشت شب زنده تا شب نماند

تا صبح در حالِ نوشیدنِ باده صبحگاهی (صبوحی) بود و شب را تا به سحر به بیداری گذراند.

نکته ادبی: صبوحی به معنای شرابِ صبحگاهی است.

چو یاقوت ناسفته را چرخ سفت جهان گشت با تاج یاقوت جفت

وقتی خورشیدِ صبح (یاقوت ناسفته) از آسمان طلوع کرد، جهان با پرتوهایِ درخشانِ آن همچون تاجی یاقوت‌نشان گشت.

نکته ادبی: یاقوت ناسفته استعاره از خورشیدِ تازه طلوع کرده است.

درآمد ز در دیدبانی پگاه که غافل چرا گشت یکباره شاه

در آن سحرگاه، دیده‌بانی با شتاب آمد و با حیرت پرسید که چرا شاه این‌چنین غافل و بی‌خبر مانده است؟

نکته ادبی: پگاه به معنای سحرگاه است.

رسید اینک از دور خاقان چین بدانسان که لرزد به زیرش زمین

هم‌اینک خاقان چین با لشکری انبوه از دور نمایان شد، به گونه‌ای که زمین زیر پایشان به لرزه درآمده است.

نکته ادبی: لرزش زمین کنایه از کثرت سپاهیان است.

جهان در جهان لشگر آراسته ز بوق و دهل بانگ برخاسته

لشکری در دلِ لشکر دیگر آراسته شده بود و بانگِ بوق و دهلِ جنگی همه جا را پر کرده بود.

نکته ادبی: جهان در جهان کنایه از انبوهی لشکر است.

ز بس پای پیلان که آزرده راه شده گرد بر روی خورشید و ماه

از بس پای فیل‌های جنگی بر زمین کوبیده شد، گرد و غبارِ غلیظی بر روی خورشید و ماه (آسمان) نشست.

نکته ادبی: آزرده کردنِ راه کنایه از پیمودنِ سختِ مسیر است.

سپاهی که گر باز جوید بسی نبیند به یکجای چندان کسی

سپاهی که اگر کسی بخواهد آن را بشمارد، هرگز نمی‌تواند چنین جمعیت عظیمی را یکجا ببیند.

نکته ادبی: بازجوی به معنای جست‌وجو کردن و شمردن است.

همه آلت جنگ برداشته چو دریائی از آهن انباشته

همگی سلاح‌های جنگی با خود داشتند و گویی دریایی از آهن و پولاد به راه افتاده بود.

نکته ادبی: دریایی از آهن استعاره از کثرتِ تجهیزات جنگی است.

نشسته ملک بر یکی زنده پیل ز ما تا بدو نیست بیش از دو میل

خاقان بر روی یک فیلِ جنگی عظیم‌الجثه نشسته بود و فاصله ما با آن‌ها به بیش از دو میل نمی‌رسید.

نکته ادبی: زنده پیل به معنای فیلِ جنگی است.

چو زین شعبده یافت شاه آگهی فرود آمد از تخت شاهنشهی

وقتی شاه از این فریب و شعبده‌بازی باخبر شد، فوراً از تخت شاهنشاهی پایین آمد.

نکته ادبی: شعبده به معنای حیله و نیرنگ است.

نشست از بر بارهٔ ره نورد برآراست لشگر به رسم نبرد

سوار بر اسبی تیزرو شد و لشکرش را برای نبرد آرایش داد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

به پرخاش خاقان کمر بست چست که نشمرد پیمان او را درست

برای جنگ با خاقان کمربندِ همت را محکم بست، چرا که دیگر پیمانِ او را درست و معتبر نمی‌دانست.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای کار سخت یا جنگ است.

بفرمود تا کوس روئین زدند به ابرو دراز چینیان چین زنند

اسکندر دستور داد تا طبل‌های برنزی جنگ را به صدا درآورند و چینیان را که ابرو در هم کشیده و آماده نبرد بودند، به میدان فراخوانند.

نکته ادبی: کوس روئین: طبل جنگی که از مس ساخته شده؛ نماد آغاز نبرد.

برآراست لشگر چو کوه بلند به شمشیر و گرز و کمان و کمند

سپاهی عظیم همچون کوهی استوار با ابزارهای جنگی نظیر شمشیر، گرز، کمان و کمند آراست.

نکته ادبی: تشبیه ارتش به کوه برای نمایش عظمت و صلابت آن.

سر آهنگ تا ساقه از تیر و تیغ برآورد کوهی ز دریا به میغ

از شدت تیغ و تیراندازی، گویی کوهی از غبارِ نبرد از زمین تا ابرها برکشیده شد.

نکته ادبی: میغ در اینجا به معنای ابر است که استعاره از گرد و غبارِ انبوهِ نبرد است.

چو خاقان خبر یافت از کار او که آمد سکندر به پیکار او

هنگامی که خاقان از نیت اسکندر برای جنگ با خود باخبر شد،

نکته ادبی: خاقان: عنوان فرمانروایان ترک و چین در متون حماسی.

برون آمد از موکب قلبگاه به آواز گفتا کدامست شاه

از مرکز سپاه بیرون آمد و با صدای بلند پرسید که کدام‌یک از شما پادشاه (اسکندر) است؟

نکته ادبی: قلبگاه: مرکز میدان نبرد و جایگاه فرمانده.

بگوئید کارد عنان سوی من ندارد نهان روی از روی من

به او بگویید که افسار اسب خود را به سمت من بگرداند؛ چرا که او نباید روی خود را از من پنهان کند (باید با من رودررو شود).

نکته ادبی: عنان به سمت کسی گرداندن: کنایه از پذیرش دعوت به مبارزه.

سکندر چو آواز چینی شنید قبای کژآگن به چین درکشید

اسکندر چون ندای خاقان چین را شنید، از سر خشم چهره در هم کشید و آماده پاسخ شد.

نکته ادبی: قبای کژآگن به چین درکشید: کنایه از خشمگین شدن و در هم رفتن چهره که با واژه «چین» جناس دارد.

برون راند پیل افکن خویش را رخ افکند پیل بداندیش را

اسکندر بهترین جنگ‌افزارِ فیل‌افکن خود را به میدان فرستاد و با چهره‌ای درهم‌کشیده، دشمنِ بداندیش را روبرو شد.

نکته ادبی: پیل‌افکن: جنگ‌افزاری سنگین یا دلاوری که فیل‌های جنگی دشمن را از پای درمی‌آورد.

به نفرین ترکان زبان برگشاد که بی فتنه ترکی ز مادر نزاد

سپس زبان به نکوهش ترکان گشود و گفت هیچ‌گاه ترکی بی‌فتنه و شرارت از مادر زاده نشده است.

نکته ادبی: اشاره به کلیشه‌های ادبی در خصومت‌های تاریخی میان اقوام در اشعار حماسی.

ز چینی بجز چین ابرو مخواه ندارند پیمان مردم نگاه

از مردم چین جز چهره‌ای درهم‌کشیده و خشمگین انتظار نداشته باش؛ آنان پیمان‌دار نیستند.

نکته ادبی: ایهام بر روی واژه «چین» (نام کشور و شکن چهره).

سخن راست گفتند پیشینیان که عهد و وفا نیست در چینیان

پیشینیان به درستی گفته‌اند که وفا و عهد در میان چینیان جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به حکمت‌های کهن و پیشینه ادبیات تعلیمی.

همه تنگ چشمی پسندیده اند فراخی به چشم کسان دیده اند

آنان همواره تنگ‌چشم (بدبین و خسیس) هستند و تنها به دنبال منافع خود می‌گردند و فراخیِ چشم دیگران را نمی‌پسندند.

نکته ادبی: ایهامِ تضاد میان صفت ظاهری (تنگ‌چشمی نژادی) و صفت اخلاقی (خساست/بدخواهی).

وگر نه پس از آنچنان آشتی ره خشمناکی چه برداشتی

وگرنه، پس از آن همه صلح و آشتی، این خشم و کینه برای چیست؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن تناقض رفتاری خاقان.

در آن دوستی جستن اول چه بود وزین دشمنی کردن آخر چه سود

آن دوستیِ نخست چه بود و این دشمنیِ آخر چه سودی برایت دارد؟

نکته ادبی: تاکید بر تضاد رفتاری که منجر به بی اعتمادی می‌شود.

مرا دل یکی بود و پیمان یکی درستی فراوان و قول اندکی

من با صداقت و عهدِ ثابت آمدم؛ قول من کم بود اما وفایم بسیار.

نکته ادبی: تقابل میان قول زیاد و عمل کمِ طرف مقابل با اخلاقِ شخصی اسکندر.

خبر نی که مهر شما کین بود دل ترک چین پر خم و چین بود

نمی‌دانستم که دوستی شما در باطن کینه است؛ دل ترک چینی همواره پر از مکر و فریب (خم و چین) است.

نکته ادبی: ایهام واژگانی بر پایه کلمه چین و خم و شکن.

اگر ترک چینی وفا داشتی جهان زیر چین قبا داشتی

اگر ترک چینی وفا داشت، جهان را زیر سلطه خود می‌گرفت (و به آرامش می‌رسید).

نکته ادبی: کنایه از اینکه عدم وفاداری مانع قدرت حقیقی است.

مرا بسته عهد کردی چو دیو به بدعهدی اکنون برآری غریو

مرا با عهد و پیمانِ خود بسته بودی و اکنون با بدعهدی غوغا و هیاهو به پا می‌کنی؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان پیمان و غریو (فریاد دشمنی).

اگر کوه پولاد شد پیکرت وگر خیل یاجوج شد لشگرت

اگر بدنت از پولاد باشد و سپاهت به انبوهیِ لشگر یاجوج باشد،

نکته ادبی: اشاره به افسانه یاجوج و ماجوج که نماد کثرت و ویرانگری هستند.

نجنبد ز یاجوج پولاد خای سکندر چو سد سکندر ز جای

در برابر اسکندر (که همچون سدِ آهنین است)، سپاه یاجوج پولادخوار هم تکانی نخواهد خورد.

نکته ادبی: تلمیح به سد سکندر که در ادبیات نماد استحکام و نفوذناپذیری است.

تذروی که بر وی سرآید زمان به نخجیر شاهینش آید گمان

پرنده‌ای که عمرش به پایان رسیده، تصور می‌کند که شاهینِ مرگ به شکارش آمده است.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن نزدیکیِ شکستِ دشمن.

ملخ چون پرسرخ را ساز داد به گنجشک خطی به خون باز داد

هنگامی که ملخ به پرِ سرخِ خود می‌بالد، گنجشک او را شکار می‌کند و این خط پایانِ عمر اوست.

نکته ادبی: اشاره به ضعیف بودن دشمن در برابر قدرت مطلق شاه.

اگر سر گرائی ربایم کلاه وگر پوزش آری پذیرم گناه

اگر سرکشی کنی، تاج و تختت را می‌گیرم و اگر پوزش بخواهی، گناهت را می‌بخشم.

نکته ادبی: کنایه از موضع قدرت اسکندر در تعیین سرنوشت دشمن.

مرا زیت و زنبوره در کیش هست چو زنبور هم نوش و هم نیش هست

من در ترکشِ خود هم زنبور (نیش و آسیب) دارم و هم نوش (آسایش)، پس مرا هم مانند زنبور عسل فرض کن.

نکته ادبی: جناس میان زنبور (حشره) و زنبوره (نوعی سلاح یا تیر).

سپهدار چین گفت کای شهریار نپیچیده ام گردن از زینهار

سپهدار چین گفت: ای پادشاه، من هرگز از پیمانِ امان و زنهارِ تو سرپیچی نکرده‌ام.

نکته ادبی: زنهار: امان‌نامه و عهد امنیت.

همان نیکخواهم که بودم نخست به سوگند محکم به پیمان درست

من همان دوست‌دارِ وفادارِ نخستین هستم که با سوگند و پیمانی محکم به تو پایبندم.

نکته ادبی: اصرار بر استمرار وفاداری علی‌رغم سوءتفاهم‌ها.

چو گشتم پذیرای فرمان تو نبندم کمر جز به پیمان تو

چون پذیرفتم که مطیع فرمان تو باشم، دیگر جز به عهد و پیمان تو به چیزی کمر نمی‌بندم (خدمت نمی‌کنم).

نکته ادبی: کمر بستن: کنایه از آماده خدمت بودن.

از این جنبش آن بود مقصود من که خوشبو کنی مجمر از عود من

هدف من از این لشگرکشی فقط این بود که مجمرِ (آتشدانِ) وجود مرا با بوی خوشِ عودِ خود معطر کنی (یعنی به من بها دهی).

نکته ادبی: استعاره از طلب توجه و احترام شاهانه.

بدانی که من با چنین دستگاه که بر چرخ انجم کشیدم سپاه

بدان که من با چنین دستگاه و تشکیلات عظیمی که سپاهش تا ستارگان آسمان می‌رسد،

نکته ادبی: مبالغه در وصف کثرت سپاه.

نباشم چنین عاجز و روز کور که برگردم از جنگ بی دست زور

آن‌قدر عاجز و درمانده نیستم که از جنگ بدون دستِ زور و پیروزی برگردم.

نکته ادبی: توجیه نمایش قدرت خاقان به عنوان حفظ آبرو، نه دشمنی.

بدین ساز و لشگر که بینی چو کوه ز جوشنده دریا نیایم ستوه

با این ساز و برگِ کوه‌مانند که می‌بینی، از هیاهوی دریای خروشانِ جنگ هم خسته نمی‌شوم.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت نظامی و آمادگی برای نبرد.

ولیکن تو را بخت یاریگرست زمینت رهی آسمان چاکرست

اما بخت با تو یار است و زمین و آسمان در خدمتِ تو هستند.

نکته ادبی: پذیرشِ تفوق الهی و بختِ بلندِ اسکندر توسط خاقان.

ستیزندگی با خداوند بخت ستیزنده را سر برد بر درخت

جنگیدن با کسی که خداوندِ بخت و اقبال است، سرِ جنگ‌جو را به دار می‌کشد (او را به فنا می‌دهد).

نکته ادبی: تمثیل اخلاقی: نافرمانی از تقدیر الهی منجر به نابودی است.

تو را آسمان می کند یاوری مرا نیست با آسمان داوری

آسمان تو را یاری می‌کند و من توانِ ستیز با تقدیرِ آسمانی را ندارم.

نکته ادبی: تسلیم در برابر سرنوشت/اقبال.

چو گفت این فرود آمد از پشت پیل سوی مصر شه رفت چون رود نیل

وقتی این را گفت، از پشت فیل پایین آمد و مانند رود نیل (خروشان و مصمم) به سوی خیمه شاه (اسکندر) رفت.

نکته ادبی: تشبیه حرکت خاقان به رود نیل برای نشان دادن وقار و عظمت.

چو شد دید کان خسرو عذر ساز پیاده به نزدیک او شد فراز

اسکندر که او را عذرخواه دید، پیاده شد و با احترام به پیشواز او رفت.

نکته ادبی: واکنش متقابل اسکندر نشان‌دهنده جوانمردی شاهانه.

به هرا یکی مرکبش درکشید ز سر تا کفل زیر زر ناپدید

اسکندر مرکبی به او داد که از سر تا دم با زر و زیور پوشیده شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ جلال و شکوه هدیه شاهانه.

چو بر بارگی کامرانیش داد به هم پهلوی پهلوانیش داد

وقتی اسکندر آن اسبِ گران‌بها را به او بخشید، او را در مقام پهلوانی هم‌تراز خود قرار داد.

نکته ادبی: پهلویِ پهلوانی: نشان‌دهنده احترام و برابریِ رتبه.

جز آتش دگر داد بسیار چیز رها کرد آن دخل یکساله نیز

جز آتش (که نماد جنگ و ویرانی است)، هدایای بسیاری بخشید و حتی خراج یک‌ساله‌ی کشور را نیز به او بخشید.

نکته ادبی: کنایه از پایانِ خصومت و بخششِ اموال.

چو شد شاه را خان خانان رهی خصومت شد از خاندانها تهی

وقتی خاقانِ چین، بنده و مطیعِ اسکندر شد، دشمنی از میان خاندان‌ها رخت بربست.

نکته ادبی: تثبیت صلح.

دو لشگر یکی شد در آن پهن جای دو لشگر شکن را یکی گشت رای

دو سپاه در آن میدان وسیع یکی شدند و اراده‌ی دو لشگرشکن نیز یکی گشت.

نکته ادبی: وحدتِ استراتژیک پس از صلح.

سلاح از تن و خوی ز رخ ریختند به داد و ستد درهم آمیختند

سلاح را از تن جدا کردند و خشم را از چهره زدودند و به داد و ستد و دوستی پرداختند.

نکته ادبی: استعاره از کنار گذاشتن خصومت.

سپهدار چین هر دم از چین دیار فرستاد نزلی بر شهریار

سپهدار چین هر لحظه از دیار خود، هدایای نفیسی برای اسکندر می‌فرستاد.

نکته ادبی: نزل: هدایا و پیشکش‌ها.

که درگه نشینان شه را تمام کفایت شد آن نزل در صبح و شام

هدایایی که برای تمامِ درباریان و نزدیکان شاه در صبح و شام کفایت می‌کرد.

نکته ادبی: توصیف فراوانی نعمت و دوستی.

به هم بود رود و می و جامشان همان نزد یکدیگر آرامشان

شراب و جام و موسیقیِ آنان با هم بود و در کنار یکدیگر آرامش می‌یافتند.

نکته ادبی: توصیف فضای عیش و نوش و امنیت پس از صلح.

چو از می به نخچیر پرداختند به یک جای نحچیر می ساختند

هنگامی که از باده‌نوشی فارغ می‌شدند، به شکار می‌پرداختند و با هم به صید می‌رفتند.

نکته ادبی: فعالیت‌های مشترک اشرافی در زمان صلح.

نخوردند بی یکدگر باده ای به آزادی از خود هر آزاده ای

هیچ‌کدام بدون دیگری شراب نمی‌نوشیدند؛ چرا که آزادگان قدرِ آزادی و دوستی را می‌دانند.

نکته ادبی: تاییدِ برابری و احترام متقابل میان دو پادشاه.