خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۴۲ - رفتن اسکندر از هندوستان به چین

نظامی
بیا ساقی آن آب چون ارغوان کزو پیر فرتوت گردد جوان
به من ده که تا زو جوانی کنم گل زرد را ارغوانی کنم
سعادت به ما روی بنمود باز نوازندهٔ ساز بنواخت ساز
سخن را گزارش به یاری رسید سخن گو به امیدواری رسید
گزارش کنان تیز کن مغز را گزارش ده این نامهٔ نغز را
نبرده جهاندار فرخ نبرد خبر ده که با فور فوران چه کرد
گزارندهٔ حرف این حسب حال ز پرده چنین می نماید خیال
که چون شاه فارغ شد از کار کید گهی رای می کرد و گه رای صید
روان کرد لشگر به تاراج فور ز پیروزیش کرد یکباره دور
چو شه تیغ را برکشید از نیام بداندیش را سر درآمد به دام
همه ملک و مالش به تاراج داد سرش را ز شمشیر خود تاج داد
چو افتاده شد خصم در پای او به دیگر کسی داده شد جای او
وز آنجا به رفتن علم برفراخت که آن خاک با باد پایان نساخت
سه چیز است کان در سه آرامگاه بود هر سه کم عمر و گردد تباه
به هندوستان اسب و در پارس پیل به چین گربه زینسان نماید دلیل
جهاندار چون دید کان آب و خاک ز پوینده اسبان برآرد هلاک
ز هندوستان شد به تبت زمین ز تبت درآمد به اقصای چین
چو بر اوج تبت رسید افسرش به خنده درآمد همه لشگرش
بپرسید کاین خنده از بهر چیست بجایی که بر خود بباید گریست
نمودند کین زعفران گونهٔ خاک کند مرد را بی سبب خنده ناک
عجب ماند شه زان بهشتی سواد که چون آورد خندهٔ بی مراد
به دشواری راه بر خشک وتر همی برد منزل به منزل به سر
ره از خون جنبندگان خشک دید همه دشت بر نافهٔ مشک دید
چو دید آهوی دشت را نافه دار نفرمود کاهو کند کس شکار
به هر جا که لشگر گذر داشتی به خروارها نافه برداشتی
چو لختی بیابان چین درنوشت به آبادی آمد ز ویرانه دشت
چو مینا چراگاهی آمد پدید که از خرمی سر به مینو کشید
به هر پنج گامی در آن مرغزار روانه شده چشمه ای خوشگوار
هوای خوش و بیشه های فراخ درختان بارآور سبز شاخ
روان آب در سبزهٔ آبخورد چو سیماب در پیکر لاجورد
گیاهان نو رسته از قطره پر چو بر شاخ مینا برآموده در
پی آهو از چشمه انگیخته چو بر نیفه ها نافه ها ریخته
سم گور بر سبزه خاریده جای چو بر سبز دیبا خط مشک سای
سوادی که در وی سیاهی نبود وگر بود جز پشت ماهی نبود
سکندر چو دید آن سواد بهی ز سودای هندوستان شد تهی
در آب و چراگاه آن مرحله بفرمود کردن ستوران یله
یکی هفته از خرمی یافت بهر بر آسود با پهلوانان دهر
دگر هفته روزی پسندیده جست کزو فال فیروزی آید درست
بفرمود تا کوس بنواختند از آن مرحله سوی چین تاختند
دهلزن چو شد بر دهل خشمناک برآورد فریاد از باد پاک
چو آیینهٔ چینی آمد پدید سکندر سپه را سوی چین کشید
نشستند بر تازی تیز جوش همه خاره خفتان و پولاد پوش
هوای خوش و راه بیخار بود وگر بود خار انگبین دار بود
ز شیرین گیاهان کوه و دره شکر یافته شیر آهو بره
بر آن صیدگه چون گذر کرد شاه معنبر شد از گرد او صیدگاه
هر آهو که با داغ او زاده بود زنافه کشی نافش افتاده بود
گوزنی کزو روی بر خاک داشت به چشمش جهان چشم تریاک داشت
جهانجوی می شد چو غرنده شیر جهنده هژبری شکاری به زیر
شکار افکنان در بیابان چین بپرداخت از گور و آهو زمین
حریر زمین زیر سم ستور شده گور چشم از بسی چشم گور
به مقراضهٔ تیر پهلو شکاف بسی آهو افکنده با نافهٔ ناف
ادیم گوزنان سرین تا بسر ز پیکان زر گشته چون کان زر
کمان شهنشه کمین ساخته گوزنی به هر تیری انداخته
به نقاشی نوک تیر خدنگ تهی کرده صحرای چین را ز رنگ
به نخجیر کرد در آن صیدگاه یکی روز تا شب بسر برد راه
چو ترک حصاری ز کار اوفتاد عروس جهان در حصار اوفتاد
زسودای او شب چو هندو زنی شده جو زنان گرد هر برزنی
شهنشه فرود آمد از بارگی همان لشگرش نیز یکبارگی
به تدبیر آسایش آورد رای نجنبید تا روز مرغی ز جای
چو خاتون یغما به خلخال زر زخرگاه خلخ برآورد سر
جهانی چو هندو به دود افکنی چو یغما و خلخ شد از روشنی
زکوس شهنشه برآمد خروش به یغما و خلخ در افتاد جوش
شه عالم آهنج گیتی نورد در آن خاک یکماه کرد آبخورد
طویله زدند آخر انگیختند به سبز آخران برعلف ریختند
خبر شد به خاقان که صحرا و کوه شد از نعل پولاد پوشان ستوه
درآمد یکی سیل از ایران زمین که نه چین گذارد نه خاقان چین
شتابنده سیلی که برکوه و دشت زطوفان پیشینه خواهد گذشت
تگرگش زمین را ثریا کند هلاک نهنگان دریا کند
سیاه اژدهائی که در هیچ بوم نیامد چو او تند شیری ز روم
حبش داغ بر روی فرمان اوست سیه پوشی زنگ از افغان اوست
به دارا رسانید تاراج را ز شاهان هندو ستد تاج را
چو فارغ شد از غارت فوریان کمر بست بر کین فغفوریان
گر آن ژرف دریا درآید ز جای ندارد دران داوری کوه پای
بترسید خاقان و زد رای ترس که بود از چنان دشمنی جای ترس
به هر مرزبان خطی از خان نبشت که در مرز ما خاک با خون سرشت
ز شاه خطا تا به خان ختن فرستاد و ترتیب کرد انجمن
سپاه سپنجاب و فرغانه را دگر مرزداران فرزانه را
ز خرخیز و از چاچ و از کاشغر بسی پهلوان خواند زرین کمر
چو عقد سپه برهم آموده شد دل خان خانان برآسوده شد
به کوه رونده درآورد پای چو پولاد کوهی روان شد ز جای
دو منزل کم و بیش نزدیک شاه طویله فرو بست و زد بارگاه
شب و روز پرسیدی از شهریار که با او چه شب بازی آرد به کار
نهان رفته جاسوس را باز جست که تا حال او بازگوید درست
خبر دادش آن مرد پنهان پژوه که شاهیست با شوکت و با شکوه
دها و دهش دارد و مردمی فرشته است در صورت آدمی
خردمند و آهسته و تیزهوش به خلوت سخنگو به زحمت خموش
به سنگ و سکونت برآرد نفس نکوشد به تعجیل در خون کس
ستم را زبان عدل را سود ازو خدا راضی و خلق خشنود ازو
نیارد زکس جز به نیکی به یاد نگردد به اندوه کس نیز شاد
ندیدم کسی کو بر او دست برد نه مردانه ای کو ز بیمش نمرد
مگر تیرش از جعبه آرشست که از نوک او خاره با خارشست
چو شمشیر گیرد بود چون درخش چو می بر کف آرد شود گنج بخش
چو نقد سخن در عیار آورد همه مغز حکمت به کار آورد
سخن نشنود کان نباشد درست نگیرد پذیرفتهٔ خویش سست
به هر جایگه رونق انگیز کار بجز در شبستان و جز در شکار
به نخجیر کردن ندارد درنگ شکیبا بود چون رسد وقت جنگ
جهان ایمن از دانش و داد او ملک بر ملک زاد بر زاد او
به میدان سر شهسواران بود به مستی به از هوشیاران بود
چو خندد خیالی غریب آیدش چو طیبت کند بوی طیب آیدش
فراوان شکیبست و اندک سخن گه راستی راست چون سرو بن
سیاست کند چون شود کینه ور ببخشاید آنگه که یابد ظفر
لبش در سخن موج طوفان زند همه رای با فیلسوفان زند
به تدبیر پیران کند کارها جوانان برد سوی پیگارها
پناهد به ایزد به بیگاه و گاه نیفتد به بد مرد ایزد پناه
چو در زین کشد سرو آزاد را بر اسبی که پیل افکند باد را
هم آورد او گر بود زنده پیل کم از قطره باشد بر رود نیل
مبادا که اسبش حروفی کند که از چرم شیر اسب خونی کند
پس و پیش چنبر جهاند چو مار چب و راست آتش زند چون شرار
ملوکی کز افسر نشان داشتند جهان را به لشگر کشان داشتند
جز او نیست در لشگرش تیغزن زهی لشگر آرای لشگر شکن
نیندیشد از هیچ خونخواره ای مگر کز ضعیفی و بیچاره ای
فراخ افکند بارگه را بساط به اندازه خندد چو یابد نشاط
نبیند ز تعظیم خود در کسی چو بیند نوازش نماید بسی
خزینه است بخشیدن گوهرش طویله بود دادن استرش
به خواهندگان گر کسی زر دهد به جای زر او شهر و کشور دهد
مرادی که آرد دلش در شمار دهد روزگارش به کم روزگار
چو خاقان خبر یافت زان بخردی شکوهید از آن فره ایزدی
به آزرم خسرو دلش نرم شد بسیچش به دیدار او گرم شد
بر اندیشهٔ جنگ بر بست راه بهانه طلب کرد بر صلح شاه
به شاه جهان قصه برداشتند که ترکان چین رایت افراشتند
شهنشه مثل زد که نخجیر خام به پای خود آن به که آید به دام
اگر با من او هم نبردی کند نه مردی که آزاد مردی کند
مراد شما را سبک راه کرد به ما بر ره دور کوتاه کرد
چنان آرمش چین در ابروی تنگ که در چین بگرید بر او خاره سنگ
سپیده دمان کز سپهر کبود رسانید خورشید شه را درود
دبیر عطارد منش را نشاند که بر مشتری زهره داند فشاند
یکی نامه درخواست آراسته فروزان تر از ماه ناکاسته
سخن ساخته در گزارش دو نیم یکی نیمه ز امید ودیگر ز بیم
دبیر قلمزن قلم برگرفت نخستین سخن ز افزین درگرفت
جهان آفریننده را کرد یاد که بی یاد او آفرینش مباد
خدائی که امید و آرام ازوست دل مرد جوینده را کام ازوست
به بیچارگی چارهٔ کار ما درآب و در آتش نگهدار ما
چو بخشش کند ره نماید به گنج چو بخشایش آرد رهاند ز رنج
جهان را نبود از بنه هیچ ساز بفرمان او نقش بست این طراز
گزیده کسی کو به فرمان اوست بر او آفرین کافرین خوان اوست
چو کلک از سر نامه پرداختند سخن بر زبان شه انداختند
که این نامه ز اسکندر چیره دست به خاقان که بادا سکندر پرست
به فرمان دارای چرخ کبود ز ما باد بر جان خاقان درود
چنان داند آن خسرو داد بخش که چون ما درین بوم راندیم رخش
نه بر جنگ از ایران زمین آمدیم به مهمان خاقان چین آمدیم
بدان دل که از راه فرمانبری کند میهمان را پرستشگری
به شهر شما گر بلند آفتاب ز مشرق کند سوی مغرب شتاب
من آن آفتابم که اینک ز راه زمغرب به مشرق کشیدم سپاه
سیه تا سپیدی گرفتم به تیغ بدادم به خواهندگان بی دریغ
ز حد حبش عزم چین ساختم زمغرب به مشرق زمین تاختم
ز پایینگه آفتاب بلند سوی جلوه گاهش رساندم سمند
به هندوستان کاشتم مشک بید بکارم به چین یاسمین سپید
اگر ترسی از پیچ دوران من مپیچان سر از خط فرمان من
وگر پیچی از امر من رای و هوش بپیچاندت چرخ گردنده گوش
به جائی میاور که این تند شیر به نخجیر گوران دراید دلیر
بگردان پی شیر ازین بوستان مده پیل را یاد هندوستان
بلا بر سر خود فرود آورند که بر یاد مستان سرود آورند
ببین تا ز شمشیر من روز جنگ چه دریای خون شد به صحرای زنگ
چگونه ز دارا نشاندم غرور چه کردم بجای فرومایه فور
دگر خسروان را به نیروی بخت به سر چون درآوردم از تاج و تخت
گر ایدون که آید فریدون به من گرفتار گردد همیدون به من
به هر مرز و بومی که من تاختم ز بیگانه آن خانه پرداختم
کسی گو مرا نیکخواهی نمود ز من هیچ بدخواهی او را نبود
چو دادم کسی را به خود زینهار نگشتم بر آن گفته زنهار خوار
زبانم چو بر عهد شد رهنمون نبردم سر از عهد و پیمان برون
به یغما و چین زان نیارم نشست که یغمائی و چینی آرم به دست
مرا خود بسی در دریائیست غلامان چینی و یغمائیست
به زیر آمدن ز آسمان بر زمین بسی بهتر از ملک ایران به چین
چه داری تو ای ترک چین در دماغ که بر باد صرصر کشانی چراغ
به جای فرستادن نزل و گنج چرا با هزبران شدی کینه سنج
فرود آمدن چیست بر طرف راه چو سد سکندر کشیدن سپاه
اگر قصد پیکار ما ساختی بخوری بر آتش برانداختی
وگر پیش اقبال باز آمدی کجا عذر اگر عذر ساز آمدی
خبر ده مرا تا بدانم شمار که در سلهٔ مارست یا مهرهٔ مار
سپاه از صبوری به جوش آمدند ز تقصیر من در خروش آمدند
هزبرانم آهوی چین دیده اند کم آهوی فربه چنین دیده اند
بریدند زنجیر شیران من دلیرند بر خون دلیران من
پرتیر و منقار پیکان تیز کنند از شغب جعبه را ریز ریز
سنان چشم در راه این دشمسنت گر آنجا منی گر ز من صد منست
غلامان ترکم چو گیرند شست ز تیری رسد لشگری را شکست
اگر خسرو شست میران بود هم آماج این شست گیران بود
چو بر دودهٔ دود من برگذشت اگر نقش چین بود شد دود دشت
ز پیوند آزرم چون بگذرم مباد آبم ار با کس آبی خورم
سنانم چنان اژدها را خورد که طوفان آتش گیا را خورد
چو تیرم گذر بر دلیران کند نشانه ز پهلوی شیران کند
گرم ژرف دریا بود هم نبرد ز دریا برآرم بر شمشیر گرد
وگر کوه باشد بجوشانمش به زنگار آهن بپوشانمش
بهم پنجهٔ پیل را بشکنم شه پیلتن بلکه پیل افکنم
سرین خوردن گور و پشت گوزن ندارد بر شیر درنده وزن
چو شاهین بحری درآید به کار دهد ماهیان را ز مرغان شکار
شما ماهیانید بی پا و چنگ مرا اژدها در دهن چو نهنگ
سگان نیز کان استخوان می خورند به دندان چون تیغ نان می خورند
به هر جا که نیروی من پی فشرد مرا بود پیروزی و دستبرد
چو کین آوری کین باستانی کنم شوی مهربان مهربانی کنم
اگر گوهرت باید و گر نهنگ ز دریای من هر دو آید به چنگ
ندیدی مگر تیغم انگیخته نهنگی و گوهر بر او ریخته
من آن گنج و آن اژدها پیکرم که زهر است و پازهر در ساغرم
به نزد تو از گنج و از اژدها خبر ده به من تا چه آرد بها
گر آیی تنت در پرند آورم وگر نی سرت زیر بند آورم
درشتی و نرمی نمودم تو را بدین هر دو قول آزمودم تو را
اگر پای خاکی کنی بر درم چو خورشید بر خاک چین بگذرم
و گر نی دراندازم از راه کین همه خاک چین را به دریای چین
چو نامه بخوانی نسازی درنگ نمائی به من صورت صلح و جنگ
تغافل نسازی که سیلاب نیز به جوشست در ابر سیلاب ریز
زبان دان یکی مرد مردم شناس طلب کرد کز کس ندارد هراس
فرستاد تا نامهٔ نغز برد به مهر سکندر به خاقان سپرد
چو خاقان فرو خواند عنوان شاه فرو خواست افتادن از اوج گاه
از آن هیبتش در دل آمد هراس که زیرک منش بود و زیرک شناس
دو پیکر خیالی بر او بست راه که بر شه زنم یا شوم نزد شاه
دو رنگی در اندیشه تاب آورد سر چاره گر زیر خواب آورد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن آب چون ارغوان کزو پیر فرتوت گردد جوان

ای ساقی، آن شراب سرخی را برایم بیاور که نوشیدن آن، پیران فرسوده و ناتوان را دوباره به دوران جوانی بازمی‌گرداند.

نکته ادبی: ارغوان در اینجا استعاره از شراب سرخ است و فرتوت به معنای پیرِ کهنسال و زمین‌گیر است.

به من ده که تا زو جوانی کنم گل زرد را ارغوانی کنم

آن را به من بنوشان تا به مدد آن، تجدید جوانی کنم و گل زرد (نشانه پیری و بیماری) را با نیرو گرفتن دوباره، به رنگ ارغوانی (نشانه حیات و سرزندگی) تبدیل کنم.

نکته ادبی: ارغوانی کردن گل زرد کنایه از بازگشت نشاط و حیات به پیکر است.

سعادت به ما روی بنمود باز نوازندهٔ ساز بنواخت ساز

بخت و اقبال دوباره به ما رو کرد و نوازنده، سازِ پیروزی را آغاز کرد.

نکته ادبی: سعادت به روی نمودن کنایه از مساعد شدن احوال و رسیدن ایام خوش است.

سخن را گزارش به یاری رسید سخن گو به امیدواری رسید

گزارشِ این داستان به یاری خدا به سرانجام رسید و گوینده‌یِ این سخن، به مقصود و امید خود دست یافت.

نکته ادبی: گزارش در متون کهن هم به معنای بیان کردن و هم به معنای شرح دادن به کار رفته است.

گزارش کنان تیز کن مغز را گزارش ده این نامهٔ نغز را

ای شنونده، ذهنت را تیز کن و با هوشیاری آماده باش تا این حکایتِ نغز و زیبا را برایت شرح دهم.

نکته ادبی: نامهٔ نغز اشاره به همین متن یا داستان در حال روایت است.

نبرده جهاندار فرخ نبرد خبر ده که با فور فوران چه کرد

از آن پادشاهِ پیروز که نبردی فرخنده انجام داد بگو و خبر بده که با «فور» (پادشاه هند) چه کرد.

نکته ادبی: فور نام خاص پادشاه هند است که در اساطیرِ سکندرنامه با او می‌جنگد.

گزارندهٔ حرف این حسب حال ز پرده چنین می نماید خیال

راویِ این داستان، از پشت پرده‌یِ غیب، این‌گونه خیال و تصویر را به نمایش می‌گذارد.

نکته ادبی: گزارنده به معنای روایت‌گر و راوی است.

که چون شاه فارغ شد از کار کید گهی رای می کرد و گه رای صید

هنگامی که شاه از کارِ جنگ با «کید» (پادشاه دیگر) فارغ شد، گاهی به تدبیر ملک‌داری می‌پرداخت و گاه به صید و شکار مشغول می‌شد.

نکته ادبی: کید نام پادشاه هند و رقیب سکندر است.

روان کرد لشگر به تاراج فور ز پیروزیش کرد یکباره دور

سپاهیان خود را برای تاراج قلمرو «فور» روانه کرد و او را از اوج پیروزی به حضیض شکست کشاند.

نکته ادبی: تاراج کنایه از غلبه نظامی و تسخیر است.

چو شه تیغ را برکشید از نیام بداندیش را سر درآمد به دام

زمانی که پادشاه شمشیر را از غلاف بیرون کشید، سرنوشتِ دشمنِ بداندیش، به دامِ نابودی افتاد.

نکته ادبی: بداندیش استعاره از دشمن است.

همه ملک و مالش به تاراج داد سرش را ز شمشیر خود تاج داد

همه دارایی‌اش را به غارت داد و با ضربت شمشیر، سرش را از تن جدا کرد (تاجِ مرگ بر سرش نهاد).

نکته ادبی: تاج دادن به سر با شمشیر، کنایه‌ای طنزآمیز و تلخ از قطع کردن سر است.

چو افتاده شد خصم در پای او به دیگر کسی داده شد جای او

وقتی دشمن شکست‌خورده بر زمین افتاد، جایگاه او به فرد دیگری سپرده شد.

نکته ادبی: خصم به معنای دشمن است.

وز آنجا به رفتن علم برفراخت که آن خاک با باد پایان نساخت

و پادشاه از آنجا حرکت کرد و پرچم حرکت را برافراشت، چرا که آن سرزمین (از نظر آب‌وهوا یا شرایط) با عاقبتِ کار او سازگار نبود.

نکته ادبی: باد پایان کنایه از سرانجام و عاقبتِ خوش است.

سه چیز است کان در سه آرامگاه بود هر سه کم عمر و گردد تباه

سه چیز در سه سرزمین مختلف وجود دارد که عمرشان کوتاه است و به زودی از بین می‌روند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی در بابِ ناپایداری برخی چیزها در اقالیم خاص.

به هندوستان اسب و در پارس پیل به چین گربه زینسان نماید دلیل

اسب در هندوستان، فیل در سرزمین پارس و گربه در چین، این‌گونه دلیل و نشانی بر ناپایداری دارند.

نکته ادبی: این بیت به باورهای جغرافیایی-اقلیمی گذشتگان اشاره دارد.

جهاندار چون دید کان آب و خاک ز پوینده اسبان برآرد هلاک

پادشاه وقتی دید که آب و خاکِ آن سرزمین، اسب‌های تندرو را از پا درمی‌آورد و هلاک می‌کند، از آنجا کوچ کرد.

نکته ادبی: پوینده صفت اسب به معنای دونده و تیزرو است.

ز هندوستان شد به تبت زمین ز تبت درآمد به اقصای چین

از سرزمین هند به سمت تبت رفت و از تبت وارد دورترین نقاط چین شد.

نکته ادبی: اقصای چین به معنای دورترین مرزهای چین است.

چو بر اوج تبت رسید افسرش به خنده درآمد همه لشگرش

هنگامی که لشگریانش به اوجِ ارتفاعات تبت رسیدند، همگی به خنده افتادند.

نکته ادبی: افسر در اینجا نمادِ رسیدن به قله یا ارتفاع است.

بپرسید کاین خنده از بهر چیست بجایی که بر خود بباید گریست

سکندر پرسید این خنده برای چیست؟ در جایی که باید بر حالِ خود گریست (به خاطر سختی راه).

نکته ادبی: تضاد میان خنده و گریه برای تأکید بر شگفتی موقعیت است.

نمودند کین زعفران گونهٔ خاک کند مرد را بی سبب خنده ناک

پاسخ دادند که این خاکِ زعفرانی‌رنگ، ناخودآگاه انسان را به خنده وامی‌دارد.

نکته ادبی: زعفران‌گونه صفتِ خاکِ آن منطقه است.

عجب ماند شه زان بهشتی سواد که چون آورد خندهٔ بی مراد

شاه از آن سرزمینِ بهشتی شگفت‌زده شد که چگونه خاکِ آن باعث خنده‌یِ بی‌اختیار می‌شود.

نکته ادبی: بی‌مراد یعنی بدون اراده و اختیار.

به دشواری راه بر خشک وتر همی برد منزل به منزل به سر

با وجود دشواری‌های راه، چه در خشکی و چه در آب، منزل به منزل پیش می‌رفت.

نکته ادبی: خشک و تر کنایه از همه جا و همه شرایط جغرافیایی است.

ره از خون جنبندگان خشک دید همه دشت بر نافهٔ مشک دید

راه را از خونِ جانورانِ شکار شده، خشک دید و تمام دشت را پر از نافه (کیسه مشک) آهو مشاهده کرد.

نکته ادبی: نافه کیسه‌ای است که در ناف آهوی ختن تشکیل می‌شود و منشأ مشک است.

چو دید آهوی دشت را نافه دار نفرمود کاهو کند کس شکار

چون آهوانِ دشت را دارای نافه دید، دستور داد که کسی آن‌ها را شکار نکند.

نکته ادبی: اشاره به رحمتِ شاه در عینِ قدرت.

به هر جا که لشگر گذر داشتی به خروارها نافه برداشتی

هر جا که لشگر عبور می‌کرد، به اندازه‌یِ خروارها نافه مشک جمع‌آوری می‌کرد.

نکته ادبی: خروار واحد اندازه‌گیری بزرگ است.

چو لختی بیابان چین درنوشت به آبادی آمد ز ویرانه دشت

وقتی بخشی از بیابان‌های چین را پشت سر گذاشت، از دشت‌های ویران به آبادی‌ها رسید.

نکته ادبی: درنوشتن به معنای طی کردن و درنوردیدن است.

چو مینا چراگاهی آمد پدید که از خرمی سر به مینو کشید

چراگاهی به شفافی آینه پدیدار شد که از شدت خرمی و سرسبزی، گویی سر به آسمان (مینو) کشیده بود.

نکته ادبی: مینو استعاره از بهشت و آسمان است.

به هر پنج گامی در آن مرغزار روانه شده چشمه ای خوشگوار

در آن مرغزار، هر پنج قدم یک چشمه‌یِ آبِ گوارا جاری بود.

نکته ادبی: مرغزار به معنای علفزار است.

هوای خوش و بیشه های فراخ درختان بارآور سبز شاخ

هوایی دلپذیر داشت با بیشه‌های وسیع و درختانی که شاخه‌هایشان پربار و سبز بود.

نکته ادبی: سبز شاخ کنایه از شادابی درختان است.

روان آب در سبزهٔ آبخورد چو سیماب در پیکر لاجورد

آبِ روان در میان سبزه، مانندِ جیوه (سیماب) در ظرفی از سنگ لاجورد (آسمان آبی) می‌درخشید.

نکته ادبی: سیماب به معنای جیوه است که نماد درخشندگی و حرکت سیال است.

گیاهان نو رسته از قطره پر چو بر شاخ مینا برآموده در

گیاهان تازه روییده که از قطرات شبنم پر بودند، همچون مرواریدهایی که بر شاخه‌های بهشتی چیده شده باشند، می‌درخشیدند.

نکته ادبی: مینا در اینجا استعاره از آسمان یا فضای بهشتی است.

پی آهو از چشمه انگیخته چو بر نیفه ها نافه ها ریخته

رد پای آهو از کنار چشمه‌ها مشخص بود و گویی رویِ گل‌ها (نیفه‌ها)، کیسه‌های مشک (نافه) ریخته بودند.

نکته ادبی: نافه ریختن کنایه از فراوانی حضور آهوان است.

سم گور بر سبزه خاریده جای چو بر سبز دیبا خط مشک سای

جای پای گورخر بر سبزه دیده می‌شد؛ انگار روی پارچه‌یِ ابریشمینِ سبز، خطی مشکین کشیده باشند.

نکته ادبی: دیبا پارچه ابریشمی گران‌بها است.

سوادی که در وی سیاهی نبود وگر بود جز پشت ماهی نبود

سرزمینی بود که در آن هیچ سیاهی و تیرگی وجود نداشت و اگر هم سیاهی‌ای بود، فقط به رنگِ پشتِ ماهی (درخشان) می‌نمود.

نکته ادبی: اشاره به زلالی و درخشش فوق‌العاده طبیعت آن منطقه.

سکندر چو دید آن سواد بهی ز سودای هندوستان شد تهی

سکندر وقتی آن سرزمینِ نیکو را دید، خیالِ هندوستان از سرش بیرون رفت (مجذوب آنجا شد).

نکته ادبی: تهی شدن از سودا کنایه از فراموشی دغدغه‌های قبلی است.

در آب و چراگاه آن مرحله بفرمود کردن ستوران یله

در آب و چراگاهِ آن منطقه، دستور داد که ستوران (اسب‌ها) را رها کنند تا چرا کنند.

نکته ادبی: یله کردن به معنای رها کردن و آزاد گذاشتن است.

یکی هفته از خرمی یافت بهر بر آسود با پهلوانان دهر

یک هفته از خوشی و خرمی آنجا بهره برد و همراه با پهلوانانِ بزرگِ روزگار استراحت کرد.

نکته ادبی: دَهَر به معنای روزگار و زمانه است.

دگر هفته روزی پسندیده جست کزو فال فیروزی آید درست

در هفته‌یِ بعد، روزی نیکو انتخاب کرد تا فالِ پیروزی برایش محقق شود.

نکته ادبی: فال فیروزی کنایه از امید به پیروزی در نبردهای پیش‌رو.

بفرمود تا کوس بنواختند از آن مرحله سوی چین تاختند

فرمان داد تا طبل‌های جنگی را به صدا درآوردند و از آنجا به سمت چین حرکت کردند.

نکته ادبی: کوس طبل بزرگ جنگی است.

دهلزن چو شد بر دهل خشمناک برآورد فریاد از باد پاک

نوازنده‌یِ طبل وقتی با خشم بر آن کوبید، فریادی از دلِ هوای پاک برآورد.

نکته ادبی: دهلزن در اینجا نمادِ آغاز حرکت نظامی است.

چو آیینهٔ چینی آمد پدید سکندر سپه را سوی چین کشید

همین که سرزمینِ چین همچون آینه‌ای شفاف در برابرشان پدیدار شد، سکندر سپاه را به آن سمت کشاند.

نکته ادبی: آیینه چینی در ادب فارسی کنایه از شفافیت و زلالی است.

نشستند بر تازی تیز جوش همه خاره خفتان و پولاد پوش

سواران بر اسبان تازیِ تندرو نشستند، در حالی که زره‌های پولادین و محکم بر تن داشتند.

نکته ادبی: خاره خفتان زرهی است که در برابر ضربات سنگین مقاوم است.

هوای خوش و راه بیخار بود وگر بود خار انگبین دار بود

هوایِ آنجا خوش و راه بی‌آزار بود و اگر هم خاری داشت، همچون عسل شیرین بود.

نکته ادبی: انگبین به معنای عسل است؛ کنایه از اینکه حتی سختی‌های آنجا نیز دلپذیر بود.

ز شیرین گیاهان کوه و دره شکر یافته شیر آهو بره

از گیاهانِ شیرینِ کوه‌ها و دره‌ها، شیرِ آهوان و بره‌ها سرشار از طعمِ شکر بود.

نکته ادبی: تلمیح به حاصلخیزی فوق‌العاده طبیعت منطقه.

بر آن صیدگه چون گذر کرد شاه معنبر شد از گرد او صیدگاه

وقتی شاه از آن شکارگاه عبور کرد، تمامِ فضای آنجا به خاطرِ وجودِ آهوانِ مشک‌دار، معطر شد.

نکته ادبی: معنبر شدن یعنی بوی عنبر و مشک گرفتن.

هر آهو که با داغ او زاده بود زنافه کشی نافش افتاده بود

هر آهویی که با نشان و داغِ شاهی زاده شده بود، از بس مشک داشت، نافه‌اش خودبه‌خود می‌افتاد.

نکته ادبی: اشاره به فراوانی مشک در آهوانِ آن سرزمین.

گوزنی کزو روی بر خاک داشت به چشمش جهان چشم تریاک داشت

گوزنی که صورتش را بر خاک نهاده بود، در چشمانش گویی جهان، خواب و مستیِ تریاک داشت.

نکته ادبی: چشم تریاک کنایه از حالت خمارآلود و گیج‌کننده زیباییِ آهو است.

جهانجوی می شد چو غرنده شیر جهنده هژبری شکاری به زیر

جهان‌جوی (سکندر) همچون شیری خروشان می‌تاخت و زیر پایش، شیری دلاور و شکارچی بود.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر است.

شکار افکنان در بیابان چین بپرداخت از گور و آهو زمین

شکارچیان در بیابان‌های چین، زمین را از گورخر و آهو خالی کردند.

نکته ادبی: بپرداخت در اینجا به معنای خالی کردن یا شکار کردنِ تمام موجودات است.

حریر زمین زیر سم ستور شده گور چشم از بسی چشم گور

زمینِ حریرگونه (نرم و صاف)، زیر سم اسبان، از بس چشم‌های گورخر (شکار شده) روی هم ریخته بود، گویی تبدیل به انبوهی از چشم شده بود.

نکته ادبی: تشبیهی خیال‌انگیز که در آن کثرتِ چشم‌های حیواناتِ شکار شده به چشمِ زمین تشبیه شده است.

به مقراضهٔ تیر پهلو شکاف بسی آهو افکنده با نافهٔ ناف

پادشاه با تیری که همچون قیچی پهلو را می‌شکافد، آهوان بسیاری را که مشک (نافه) داشتند، شکار کرد.

نکته ادبی: مقراضه به معنای آلتِ قیچی‌مانند و استعاره از تیرِ تیز و شکافنده است.

ادیم گوزنان سرین تا بسر ز پیکان زر گشته چون کان زر

پوست آهوان از سر تا پا، به دلیل اصابت پیکان‌های زرین، گویی خود به معدن طلا تبدیل شده بود.

نکته ادبی: ادیم به معنای پوست دباغی‌شده است؛ تشبیه پیکان‌ها به کانِ زر بیانگر فراوانی شکار و مهارت است.

کمان شهنشه کمین ساخته گوزنی به هر تیری انداخته

پادشاه کمان به دست گرفته و در کمین نشسته بود و با هر تیری که رها می‌کرد، گوزنی را از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: کمین‌ساختن کنایه از آمادگی برای هدف‌گیری دقیق است.

به نقاشی نوک تیر خدنگ تهی کرده صحرای چین را ز رنگ

نوکِ تیرهای تیزِ پادشاه چنان هنرمندانه و دقیق به هدف می‌نشست که گویی تمام رنگ‌ها و زیبایی‌های صحرای چین را با خود برده و آنجا را خالی کرده است.

نکته ادبی: تیر خدنگ کنایه از تیر راست و بی‌خطاست؛ مبالغه در مهارت تیراندازی.

به نخجیر کرد در آن صیدگاه یکی روز تا شب بسر برد راه

پادشاه در آن منطقه شکار، از صبح تا شب به صیدِ جانوران مشغول بود.

نکته ادبی: نخجیر به معنای شکار و صیدگاه است.

چو ترک حصاری ز کار اوفتاد عروس جهان در حصار اوفتاد

همچون ترکی که در حصار مانده باشد، خورشید نیز در حصار افق گرفتار شد و شب فرارسید.

نکته ادبی: عروس جهان استعاره از خورشید یا روز است که در غروب به حصار شب می‌افتد.

زسودای او شب چو هندو زنی شده جو زنان گرد هر برزنی

به دلیل هوس و سودایِ او، شبِ تیره و تار همچون زنی هندو، در اطرافِ هر برزن و کویی به جستجو پرداخت.

نکته ادبی: هندو به دلیل سیاهی، استعاره برای شب است.

شهنشه فرود آمد از بارگی همان لشگرش نیز یکبارگی

پادشاه از اسب پیاده شد و تمام لشکریانش نیز همراه او از مرکب فرود آمدند.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

به تدبیر آسایش آورد رای نجنبید تا روز مرغی ز جای

او برای آسایشِ سپاه تدبیری اندیشید که تا روز بعد، هیچ جنبنده‌ای تکان نخورد و آرامش برقرار شد.

نکته ادبی: آسایش آوردن رأی کنایه از تدبیر و فرمانِ آرامش‌بخش است.

چو خاتون یغما به خلخال زر زخرگاه خلخ برآورد سر

هنگامی که خورشید (خاتون یغما) با سرخیِ زرین خود از افقِ شرقی سر برآورد.

نکته ادبی: خاتون یغما استعاره از خورشید است که در شرق (خلخ) طلوع می‌کند.

جهانی چو هندو به دود افکنی چو یغما و خلخ شد از روشنی

جهانی که همچون شبِ هندو، دودآلود و تاریک بود، با طلوع خورشید روشن شد.

نکته ادبی: تشبیه جهانِ تاریک به هندو.

زکوس شهنشه برآمد خروش به یغما و خلخ در افتاد جوش

با صدای کوسِ پادشاه، در سراسرِ سرزمین یغما و خلخ غوغا و هیاهو برپا شد.

نکته ادبی: کوس طبلِ بزرگِ جنگی است که نشان‌دهنده شروعِ حرکت یا فرمان است.

شه عالم آهنج گیتی نورد در آن خاک یکماه کرد آبخورد

پادشاهِ جهان‌نورد، در آن سرزمین یک ماه به اقامت و استراحت پرداخت.

نکته ادبی: آب‌خورد کنایه از اقامت و نوشیدن آب و ماندن در یک مکان است.

طویله زدند آخر انگیختند به سبز آخران برعلف ریختند

اسب‌ها را در اصطبل بستند و پس از آن، برای اسب‌ها علف‌های تازه ریختند.

نکته ادبی: طویله زدن کنایه از توقف و اقامتِ سپاه است.

خبر شد به خاقان که صحرا و کوه شد از نعل پولاد پوشان ستوه

به خاقان خبر رسید که دشت و کوه از صدای نعلِ اسب‌های سپاهِ پولادپوشِ پادشاه، به ستوه آمده است.

نکته ادبی: پولادپوش کنایه از لشکریانِ مجهز به زره و سلاح است.

درآمد یکی سیل از ایران زمین که نه چین گذارد نه خاقان چین

سیلی از سپاه ایران جاری شد که نه سرزمین چین را باقی می‌گذارد و نه خاقان چین را.

نکته ادبی: سیل استعاره از سپاهِ انبوه و ویرانگر است.

شتابنده سیلی که برکوه و دشت زطوفان پیشینه خواهد گذشت

سیلی که چنان شتابان بر کوه و دشت می‌گذرد که از طوفان‌های گذشته نیز پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر سرعت و قدرت تخریب سپاه.

تگرگش زمین را ثریا کند هلاک نهنگان دریا کند

تگرگِ تیرهای این سپاه، زمین را پر از ستاره (اشیاء درخشان) می‌کند و حتی نهنگان دریا را هلاک می‌سازد.

نکته ادبی: ثریا کردن زمین کنایه از پر شدنِ زمین از تیرهای درخشان است.

سیاه اژدهائی که در هیچ بوم نیامد چو او تند شیری ز روم

اژدهای سیاهی (سپاهی) که در هیچ سرزمینی، شیری به تندی و قدرت او از روم برنخاسته است.

نکته ادبی: اژدها نمادِ قدرتِ هولناکِ سپاه است.

حبش داغ بر روی فرمان اوست سیه پوشی زنگ از افغان اوست

سرزمین حبشه از ترسِ او داغ‌دار شد و مردم زنگبار از فغان و دادِ سپاه او سیاه‌پوش شدند.

نکته ادبی: کنایه از گستره وحشت و نفوذ سپاه در اقالیم دور.

به دارا رسانید تاراج را ز شاهان هندو ستد تاج را

او تاراج و غارت را به دارا رساند و تاج را از پادشاهان هند گرفت.

نکته ادبی: اشاره به فتوحاتِ پادشاه و شکستِ پادشاهان دیگر.

چو فارغ شد از غارت فوریان کمر بست بر کین فغفوریان

چون از غارت و تنبیه مردم فوری فارغ شد، کمر برای کین‌خواهی از فغفوریان بست.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از عزمِ جدی برای جنگ و نبرد است.

گر آن ژرف دریا درآید ز جای ندارد دران داوری کوه پای

اگر آن دریای عمیق (لشکر پادشاه) به حرکت درآید، هیچ کوهی نمی‌تواند در برابرش پایدار بماند.

نکته ادبی: دریا استعاره از سپاهِ بزرگ و مواج است.

بترسید خاقان و زد رای ترس که بود از چنان دشمنی جای ترس

خاقان ترسید و اندیشه کرد، چرا که با چنان دشمن قدرتمندی، جای ترسیدن وجود داشت.

نکته ادبی: رایِ ترس زدن به معنای سنجیدنِ عاقبتِ خطرناک و اتخاذِ تدبیرِ دفاعی است.

به هر مرزبان خطی از خان نبشت که در مرز ما خاک با خون سرشت

به هر مرزبان نامه‌ای نوشت که در مرزهای ما، خاک را با خون دشمن درآمیزید.

نکته ادبی: خون سرشتن کنایه از کشتار وسیع در دفاع از مرزها.

ز شاه خطا تا به خان ختن فرستاد و ترتیب کرد انجمن

از شاهِ خطا تا خانِ ختن را فراخواند و انجمنی برای اتحاد تشکیل داد.

نکته ادبی: ترتیب انجمن کنایه از بسیج نیروهاست.

سپاه سپنجاب و فرغانه را دگر مرزداران فرزانه را

سپاهیانِ سپنجاب و فرغانه و دیگر مرزدارانِ خردمند را گرد آورد.

نکته ادبی: ذکر نام مناطق برای نشان دادنِ گستردگی اتحاد.

ز خرخیز و از چاچ و از کاشغر بسی پهلوان خواند زرین کمر

از خرخیز و چاچ و کاشغر، پهلوانانِ بسیاری را که کمرهای زرین داشتند (بزرگان) فراخواند.

نکته ادبی: زرین‌کمر استعاره از ثروتمندی و بزرگیِ پهلوانان است.

چو عقد سپه برهم آموده شد دل خان خانان برآسوده شد

هنگامی که این سپاهِ بزرگ گرد آمد، دلِ خانِ خانان (خاقان) آرام گرفت.

نکته ادبی: عقدِ سپه کنایه از پیوند دادنِ گروه‌های مختلف سپاه به یکدیگر.

به کوه رونده درآورد پای چو پولاد کوهی روان شد ز جای

او به سوی کوه‌ها حرکت کرد و همچون کوهی از پولاد، استوار به راه افتاد.

نکته ادبی: تشبیه خاقان به کوهی از پولاد برای نشان دادنِ صلابتِ ظاهری.

دو منزل کم و بیش نزدیک شاه طویله فرو بست و زد بارگاه

در نزدیکیِ اردوگاهِ شاه، توقف کرد و بارگاه و خیمه خود را برپا نمود.

نکته ادبی: دو منزل کنایه از فاصله اندکِ نظامی است.

شب و روز پرسیدی از شهریار که با او چه شب بازی آرد به کار

شب و روز از پادشاه می‌پرسید که او چه نقشه‌ای برای مقابله با وی دارد.

نکته ادبی: شب‌بازی کنایه از مکر و حیله‌های جنگی است.

نهان رفته جاسوس را باز جست که تا حال او بازگوید درست

جاسوسی را که مخفیانه فرستاده بود، احضار کرد تا حقیقتِ حالِ پادشاه را بازگوید.

نکته ادبی: پنهان‌فژوه به معنای جاسوس است.

خبر دادش آن مرد پنهان پژوه که شاهیست با شوکت و با شکوه

آن جاسوس به او خبر داد که او پادشاهی است با شکوه و شوکتِ بسیار.

نکته ادبی: شوکت و شکوه نشان‌دهنده هیبت و ابهتِ پادشاه است.

دها و دهش دارد و مردمی فرشته است در صورت آدمی

او بخشنده و مردم‌دار است و در چهره انسانی‌اش، گویی فرشته‌ای نهفته است.

نکته ادبی: دها و دهش کنایه از سخاوت و بخشندگی است.

خردمند و آهسته و تیزهوش به خلوت سخنگو به زحمت خموش

خردمند، آرام و تیزهوش است؛ در خلوت سخن می‌گوید و هنگامِ سختی و کار، خاموش و صبور است.

نکته ادبی: تضادِ سخنگویی در خلوت و خموشی در سختی، نشانِ حکمتِ اوست.

به سنگ و سکونت برآرد نفس نکوشد به تعجیل در خون کس

با سکونت و آرامش نفس می‌کشد و در کشتنِ کسی تعجیل نمی‌کند.

نکته ادبی: سنگ و سکونت به معنای وقار و متانت است.

ستم را زبان عدل را سود ازو خدا راضی و خلق خشنود ازو

ستم از او دور است و عدلش سودمند؛ خدا از او راضی و خلق نیز از او خشنودند.

نکته ادبی: اشاره به مشروعیت و عدالتِ پادشاه.

نیارد زکس جز به نیکی به یاد نگردد به اندوه کس نیز شاد

از هیچ‌کس جز به نیکی یاد نمی‌کند و از غمِ هیچ‌کس نیز شاد نمی‌شود.

نکته ادبی: بیانِ جوانمردی و شفقتِ پادشاه.

ندیدم کسی کو بر او دست برد نه مردانه ای کو ز بیمش نمرد

کسی را ندیدم که بتواند بر او غلبه کند و هیچ مردی نیست که از بیمِ او نلرزد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده اقتدارِ شکست‌ناپذیرِ پادشاه در میدان نبرد.

مگر تیرش از جعبه آرشست که از نوک او خاره با خارشست

مگر اینکه تیرش از کمانِ آرش باشد، چرا که نوکِ تیرش سنگ‌های سخت را نیز سوراخ می‌کند.

نکته ادبی: اشاره اسطوره‌ای به آرشِ کمانگیر برای تأکید بر قدرتِ تیراندازی.

چو شمشیر گیرد بود چون درخش چو می بر کف آرد شود گنج بخش

هنگامی که شمشیر می‌گیرد همچون رعد می‌درخشد و هنگامی که به بخشش روی می‌آورد، گنج‌بخش است.

نکته ادبی: تضادِ جنگ‌آوری و سخاوت.

چو نقد سخن در عیار آورد همه مغز حکمت به کار آورد

هنگامی که سخن بر زبان می‌آورد، همچون نقدی ارزشمند، سرشار از حکمت و خرد است.

نکته ادبی: سخن به نقد تشبیه شده که عیارِ آن حکمت است.

سخن نشنود کان نباشد درست نگیرد پذیرفتهٔ خویش سست

سخنی که درست نباشد را نمی‌شنود و چیزی را که پذیرفته، به سستی رها نمی‌کند.

نکته ادبی: پایداری در عهد و قول.

به هر جایگه رونق انگیز کار بجز در شبستان و جز در شکار

در همه کارها رونق‌بخش است، مگر در شبستانِ آرامش و هنگامِ شکار.

نکته ادبی: اشاره به تواضعِ او در امور شخصی و شکار.

به نخجیر کردن ندارد درنگ شکیبا بود چون رسد وقت جنگ

در شکار کردن تعلل نمی‌کند، اما هنگام جنگ بسیار شکیبا و صبور است.

نکته ادبی: تضادِ رفتار در شکار و جنگ.

جهان ایمن از دانش و داد او ملک بر ملک زاد بر زاد او

جهان از دانش و عدالتِ او ایمن است و ملک و پادشاهی‌اش از نسلی به نسلِ دیگر منتقل می‌شود.

نکته ادبی: پایداریِ حکومت بر پایه داد.

به میدان سر شهسواران بود به مستی به از هوشیاران بود

در میدانِ نبرد سرآمدِ پهلوانان است و در بزم نیز حتی در مستی، از هوشیاران برتر است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ مطلقِ پادشاه در هر حالتی.

چو خندد خیالی غریب آیدش چو طیبت کند بوی طیب آیدش

چون می‌خندد، خیالی شیرین و غریب به ذهن می‌رسد و چون لطیفه می‌گوید، بوی خوشِ خوش‌طبعی از آن استشمام می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ رفتار و کلامِ پادشاه.

فراوان شکیبست و اندک سخن گه راستی راست چون سرو بن

بسیار شکیبا و کم‌سخن است و در وقتِ راست‌گویی، همچون تنه درخت سرو استوار و راست است.

نکته ادبی: سرو نمادِ راستی و آزادگی است.

سیاست کند چون شود کینه ور ببخشاید آنگه که یابد ظفر

او هنگام کینه‌توزی سیاستمداری می‌کند و با تدبیر پیش می‌رود و هر زمان که به پیروزی و قدرت رسید، با بزرگواری می‌بخشد.

نکته ادبی: سیاست در اینجا به معنای تدبیر و کاردانی است. تضاد میان کینه‌ورزی و بخشایش نشان‌دهنده تعادل اخلاقی پادشاه است.

لبش در سخن موج طوفان زند همه رای با فیلسوفان زند

هنگامی که لب به سخن می‌گشاید، کلامش همچون موج طوفان کوبنده و سهمگین است و در رایزنی، با اندیشه‌ای همتراز فیلسوفان سخن می‌گوید.

نکته ادبی: تشبیه کلام به موج طوفان، نشان‌دهنده ابهت و بلاغت اوست.

به تدبیر پیران کند کارها جوانان برد سوی پیگارها

او کارهای بزرگ را با تدبیر و مشاورت پیران خردمند پیش می‌برد و جوانان را برای پیکار و نبرد رهبری می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان تدبیر پیران و انرژی جوانان نشان‌دهنده مدیریت خردمندانه اوست.

پناهد به ایزد به بیگاه و گاه نیفتد به بد مرد ایزد پناه

در هر زمان و هر حال به خداوند پناه می‌برد، زیرا کسی که پشتیبانش خداوند باشد، هرگز دچار شکست یا سرانجام بد نمی‌شود.

نکته ادبی: ایزدپناه بودن، عبارتی کنایی از توکل و ایمان راسخ است.

چو در زین کشد سرو آزاد را بر اسبی که پیل افکند باد را

هنگامی که بر اسب تندرو و نیرومند خود که حتی فیل را با سرعتش از پا در می‌آورد، زین می‌نهد و سوار می‌شود...

نکته ادبی: سرو آزاد کنایه از قامت بلند و موزون پادشاه است.

هم آورد او گر بود زنده پیل کم از قطره باشد بر رود نیل

اگر هم‌نبرد او حتی فیلی زنده باشد، در برابر اسب او همچون قطره‌ای ناچیز در برابر رود نیل به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن سرعت و هیبت اسب پادشاه.

مبادا که اسبش حروفی کند که از چرم شیر اسب خونی کند

خدا نکند که اسب او حرکتی تند انجام دهد، چرا که (با آن سرعت و ضربت) می‌تواند چرم شیر را به خون آغشته کند.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ ضربه و توانایی کشتنِ حریفان قدرتمند.

پس و پیش چنبر جهاند چو مار چب و راست آتش زند چون شرار

در میدان نبرد مانند مار به دور خود می‌پیچد و چابک است و به هر سو که می‌تازد، مانند جرقه آتش می‌جهد و می‌سوزاند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت اسب به مار و شراره آتش، نشان‌دهنده چابکی و خطرناک بودن اوست.

ملوکی کز افسر نشان داشتند جهان را به لشگر کشان داشتند

پادشاهانی که نشان و مقام سلطنت داشتند، همیشه در پی آن بودند که با لشکرکشی، جهان را تحت فرمان خود نگه دارند.

نکته ادبی: افسر نشان داشتن کنایه از اصالت و پادشاهی موروثی است.

جز او نیست در لشگرش تیغزن زهی لشگر آرای لشگر شکن

در میان سپاهیانش، هیچ‌کس به اندازه او دلاور و تیغ‌زن نیست؛ چه شکوهنده و توانمند است این فرمانده که لشکرش را می‌آراید و لشکر دشمن را درهم می‌شکند.

نکته ادبی: ستایشِ لشگرآرایی و قدرت رزمی شخص پادشاه.

نیندیشد از هیچ خونخواره ای مگر کز ضعیفی و بیچاره ای

او از هیچ حریف خونخواری نمی‌هراسد، مگر آنکه با فرد ضعیف و بیچاره‌ای روبرو شود که در آن صورت رحم می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به جوانمردی پادشاه در برابر ضعیفان.

فراخ افکند بارگه را بساط به اندازه خندد چو یابد نشاط

بساط مجلس پادشاهی‌اش وسیع و با شکوه است و هرگاه شادمانی کند، به اندازه و با وقار می‌خندد.

نکته ادبی: فراخ افکندن بارگاه، کنایه از بزرگی و گشاده‌دستی پادشاه است.

نبیند ز تعظیم خود در کسی چو بیند نوازش نماید بسی

او برای خودش از کسی طلب احترام نمی‌کند، اما هرگاه بزرگی و ارزش را در کسی ببیند، او را بسیار نوازش می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تواضع پادشاه در کنار شناختِ ارزشِ افراد.

خزینه است بخشیدن گوهرش طویله بود دادن استرش

بخششِ گوهرها برای او مانند ریخت‌وپاش در خزانه است و بخشیدن اسب‌های گران‌قیمتش در نظر او مانندِ بخشیدنِ یک اصطبلِ معمولی است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن جود و سخاوت بی‌اندازه پادشاه.

به خواهندگان گر کسی زر دهد به جای زر او شهر و کشور دهد

اگر کسی از او طلب زر و طلا کند، او به جای زر، شهر و کشور به او می‌بخشد.

نکته ادبی: بزرگ‌نمایی سخاوت پادشاه که فراتر از انتظار است.

مرادی که آرد دلش در شمار دهد روزگارش به کم روزگار

هر آرزویی که در دلش خطور کند، روزگار در کوتاه‌ترین زمان ممکن آن را برایش محقق می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به اقبال بلند و همراهی تقدیر با پادشاه.

چو خاقان خبر یافت زان بخردی شکوهید از آن فره ایزدی

هنگامی که خاقان چین از این خردمندی و فرّ ایزدیِ اسکندر آگاه شد، دچار ترس و شگفتی گردید.

نکته ادبی: فره ایزدی در اساطیر ایران نشانه حمایت خداوند از پادشاه است.

به آزرم خسرو دلش نرم شد بسیچش به دیدار او گرم شد

به خاطر شرم و ادب اسکندر، دل خاقان نرم شد و مشتاق شد که هرچه زودتر با او دیدار کند.

نکته ادبی: آزرم در اینجا به معنای وقار و هیبت توأم با ادب است.

بر اندیشهٔ جنگ بر بست راه بهانه طلب کرد بر صلح شاه

او فکر جنگ را کنار گذاشت و به دنبال بهانه‌ای برای صلح با پادشاه گشت.

نکته ادبی: تغییر موضع خاقان از جنگ به صلح به دلیل هیبت اسکندر.

به شاه جهان قصه برداشتند که ترکان چین رایت افراشتند

به شاه جهان خبر رساندند که سپاهیان چین برای جنگ آماده شده و پرچم‌های خود را برافراشته‌اند.

نکته ادبی: رایت افراشتن کنایه از اعلام آمادگی برای نبرد است.

شهنشه مثل زد که نخجیر خام به پای خود آن به که آید به دام

شاه چنین مَثَل آورد که شکارِ نپخته و خام، بهتر است که خودش به پای خود به دام بیفتد.

نکته ادبی: اشاره به تدبیر شاه که صبر را بر عجله در جنگ ترجیح می‌دهد.

اگر با من او هم نبردی کند نه مردی که آزاد مردی کند

اگر او با من سر نبرد داشته باشد، این کار نه از روی مردانگی، بلکه از روی آزادمردی است (که باید به آن پاسخ داد).

نکته ادبی: اشاره به رویکرد اخلاقی شاه به جنگ.

مراد شما را سبک راه کرد به ما بر ره دور کوتاه کرد

او (خاقان) آرزوی شما را به راحتی برآورده کرد و مسیر طولانی را برای ما کوتاه نمود.

نکته ادبی: اشاره به تسلیم شدن یا آماده‌سازی زمینه دیدار توسط خاقان.

چنان آرمش چین در ابروی تنگ که در چین بگرید بر او خاره سنگ

چنان آرامشی در چهره و رفتار چین ایجاد می‌کنم که حتی سنگ‌های سختِ آن سرزمین نیز از عظمت کار من به گریه بیفتند.

نکته ادبی: اغراق در تسلط پادشاه بر اوضاع و نفوذ کلام او.

سپیده دمان کز سپهر کبود رسانید خورشید شه را درود

هنگام سپیده‌دم، هنگامی که خورشید از آسمان آبی‌رنگ، درود خود را به شاه رساند...

نکته ادبی: توصیف زمانیِ آغاز یک رویداد بزرگ (نامه نگاری).

دبیر عطارد منش را نشاند که بر مشتری زهره داند فشاند

شاه، دبیری که در دانش و سخنوری مانند ستاره عطارد بود را نشاند تا مطالبی بنویسد که حتی ستاره مشتری و زهره را به تحسین وادارد.

نکته ادبی: تشبیه دبیر به عطارد به دلیل بلاغت و مهارت در نوشتن.

یکی نامه درخواست آراسته فروزان تر از ماه ناکاسته

شاه فرمان داد نامه‌ای بنویسند که از ماهِ کامل نیز درخشان‌تر و زیباتر باشد.

نکته ادبی: ماه ناکاسته استعاره از ماه کامل و درخشان.

سخن ساخته در گزارش دو نیم یکی نیمه ز امید ودیگر ز بیم

سخنان نامه به گونه‌ای تنظیم شده بود که دو بخش داشت؛ نیمی از آن امیدبخش (وعده صلح) و نیمی دیگر بیم‌دهنده (هشدار جنگ) بود.

نکته ادبی: اشاره به دیپلماسی دوگانه که هم تهدید است و هم تشویق.

دبیر قلمزن قلم برگرفت نخستین سخن ز افزین درگرفت

دبیر قلم را به دست گرفت و نخستین کلام را با نام و ستایشِ خالقِ هستی آغاز کرد.

نکته ادبی: افزین به معنای ستایش و درود است؛ رسم دیرین کاتبان که نامه را با نام خدا شروع کنند.

جهان آفریننده را کرد یاد که بی یاد او آفرینش مباد

او آفریننده جهان را یاد کرد، زیرا که بدون یاد و نام او، هیچ آفرینشی پایدار نیست.

نکته ادبی: اشاره به توحید و اهمیت نام خدا در آغاز کلام.

خدائی که امید و آرام ازوست دل مرد جوینده را کام ازوست

خدایی که امید و آرامشِ دل‌ها از اوست و کامیابیِ دلِ هر جستجوگری تنها به دست اوست.

نکته ادبی: تأکید بر تکیه‌گاه بودن خداوند برای انسان.

به بیچارگی چارهٔ کار ما درآب و در آتش نگهدار ما

خداوندی که در بیچارگی، چاره‌سازِ ماست و ما را در میان خطرات (آب و آتش) محافظت می‌کند.

نکته ادبی: آب و آتش استعاره از سختی‌ها و خطرات عظیم است.

چو بخشش کند ره نماید به گنج چو بخشایش آرد رهاند ز رنج

هرگاه خداوند ببخشد، راه رسیدن به گنج را نشان می‌دهد و هرگاه لطف کند، انسان را از رنج می‌رهاند.

نکته ادبی: تبیین رابطه فضل الهی و گشایش امور.

جهان را نبود از بنه هیچ ساز بفرمان او نقش بست این طراز

جهان پیش از اراده او هیچ‌گونه ساختاری نداشت و به فرمان او بود که این نقشه و طرح زیبا بر هستی نقش بست.

نکته ادبی: اشاره به خلقت جهان بر اساس نظم و تدبیر الهی.

گزیده کسی کو به فرمان اوست بر او آفرین کافرین خوان اوست

برگزیده‌ترین انسان کسی است که مطیع فرمان او باشد؛ درود بر او که همواره خدا را ستایش می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر بندگی و ستایش به عنوان راه تعالی.

چو کلک از سر نامه پرداختند سخن بر زبان شه انداختند

وقتی که کاتب از نوشتن مقدمه نامه فارغ شد، مطالب اصلی را از زبان شاه بیان کرد.

نکته ادبی: کلک استعاره از قلم.

که این نامه ز اسکندر چیره دست به خاقان که بادا سکندر پرست

که این نامه از جانب اسکندرِ قدرتمند به خاقان است؛ خاقانی که امید است فرمان‌بردارِ اسکندر باشد.

نکته ادبی: تعبیر سکندر پرست نوعی تکبر و اعلام برتری است.

به فرمان دارای چرخ کبود ز ما باد بر جان خاقان درود

به فرمانِ خداوندِ آسمان‌ها، از جانب ما بر جان خاقان درود باد.

نکته ادبی: دارای چرخ کبود کنایه از خداوند است.

چنان داند آن خسرو داد بخش که چون ما درین بوم راندیم رخش

آن پادشاه دادگر (خاقان) باید بداند که ما چگونه در این سرزمین رخش (اسب) تاختیم و آمدیم.

نکته ادبی: رخش در اینجا به معنای اسب است و نه لزوماً رخشِ رستم.

نه بر جنگ از ایران زمین آمدیم به مهمان خاقان چین آمدیم

ما برای جنگیدن از ایران‌زمین نیامدیم، بلکه به عنوان میهمانِ خاقانِ چین به این سرزمین گام نهادیم.

نکته ادبی: لحنی دیپلماتیک و در عین حال مقتدرانه.

بدان دل که از راه فرمانبری کند میهمان را پرستشگری

با همان دلی که از راه فرمانبری و اطاعت، میهمان را به احترام و پرستش وامی‌دارد (به نزد تو آمدیم).

نکته ادبی: اشاره به توقع اسکندر از خاقان برای احترام گذاشتن.

به شهر شما گر بلند آفتاب ز مشرق کند سوی مغرب شتاب

اگر در سرزمین شما خورشید از مشرق طلوع کرده و به سمت مغرب می‌رود...

نکته ادبی: تمهید برای مقایسه حرکت خورشید با حرکت سپاه اسکندر.

من آن آفتابم که اینک ز راه زمغرب به مشرق کشیدم سپاه

من همان خورشیدم که از راهی متفاوت، یعنی از مغرب به سوی مشرق سپاه کشیدم.

نکته ادبی: اسکندر خود را به خورشید تشبیه کرده که خلاف جهت معمول در حرکت است و جهان را فتح می‌کند.

سیه تا سپیدی گرفتم به تیغ بدادم به خواهندگان بی دریغ

از دورترین نقاط تا اینجا را با شمشیر گرفتم و هرچه به دست آوردم، بدون دریغ به بخشندگان و نیازمندان دادم.

نکته ادبی: اشاره به گستره فتوحات و سخاوت بی‌حد.

ز حد حبش عزم چین ساختم زمغرب به مشرق زمین تاختم

از مرز حبشه تا سرزمین چین عزم سفر کردم و از مغرب تا مشرق زمین تاختم.

نکته ادبی: تأکید بر جهان‌گشایی و سفر طولانی از غرب به شرق.

ز پایینگه آفتاب بلند سوی جلوه گاهش رساندم سمند

از جایی که خورشیدِ بلند، غروب می‌کند (مغرب)، اسب تیزپایم را به سوی جلوه‌گاهش (مشرق) رساندم.

نکته ادبی: استعاره از پیمودنِ فاصله میان دو سوی عالم.

به هندوستان کاشتم مشک بید بکارم به چین یاسمین سپید

در هندوستان مشک بید کاشتم و در چین یاسمن سفید خواهم کاشت.

نکته ادبی: استعاره از کارهای نیک و آبادانی در سرزمین‌های فتح شده.

اگر ترسی از پیچ دوران من مپیچان سر از خط فرمان من

اگر از گردش روزگار و قدرت من می‌ترسی، پس از راه و فرمان من سرپیچی مکن.

نکته ادبی: تهدیدی نرم و مشفقانه.

وگر پیچی از امر من رای و هوش بپیچاندت چرخ گردنده گوش

و اگر از فرمان من سرپیچی کنی و عقلت را به کار نگیری، روزگارِ گردون، گوشِ تو را خواهد پیچاند (مجازاتت خواهد کرد).

نکته ادبی: اشاره به این که تقدیر و چرخ گردون، مخالفان او را تنبیه خواهد کرد.

به جائی میاور که این تند شیر به نخجیر گوران دراید دلیر

مرا به جایی میاور که این شیرِ تند و تیز، برای شکارِ گورخران (دشمنان) با دلیری وارد شود.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ مهارنشدنی اسکندر در نبرد؛ شیر استعاره از خودش است.

بگردان پی شیر ازین بوستان مده پیل را یاد هندوستان

این شیر درنده را از این بوستان دور کن و نگذار که فیل یاد هندوستان بیفتد (درگیری ایجاد نکن).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل معروف «فیل یاد هندوستان کردن» که در اینجا کنایه از تحریک کردنِ دشمنی است که نباید بیدار شود.

بلا بر سر خود فرود آورند که بر یاد مستان سرود آورند

کسانی که با یادآوریِ مستی و غرور، به جای عقل، سرود می‌خوانند، بلا را بر سر خود نازل می‌کنند.

نکته ادبی: «مستان» در اینجا استعاره از افراد بی‌اندیشه و مغرور است.

ببین تا ز شمشیر من روز جنگ چه دریای خون شد به صحرای زنگ

ببین که در میدان جنگ، شمشیر من چگونه صحرای زنگ را به دریایی از خون تبدیل کرد.

نکته ادبی: «زنگ» اشاره به سرزمین زنگیان یا حبشه دارد که در ادبیات کلاسیک نمادِ دوری و مکان‌های سخت است.

چگونه ز دارا نشاندم غرور چه کردم بجای فرومایه فور

ببین چگونه غرورِ «دارا» (داریوش) را شکستم و با «فور» (پادشاه هند) چه کردم.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به فتوحات اسکندر مقدونی علیه داریوش سوم و پورس (فور) پادشاه هند.

دگر خسروان را به نیروی بخت به سر چون درآوردم از تاج و تخت

دیگر پادشاهان را نیز به یاری بخت و اقبال، چگونه از تاج و تخت به زیر کشیدم.

نکته ادبی: «خسروان» جمع خسرو به معنای پادشاهان است.

گر ایدون که آید فریدون به من گرفتار گردد همیدون به من

اگر فریدون (پادشاه اساطیری) هم به مقابله با من بیاید، فوراً گرفتارِ من خواهد شد.

نکته ادبی: «فریدون» نمادِ پادشاهی و دادگری در اساطیر ایران است که حتی او را نیز در برابر قدرتِ گوینده ضعیف می‌شمارد.

به هر مرز و بومی که من تاختم ز بیگانه آن خانه پرداختم

به هر سرزمین و دیاری که لشکر کشیدم، آنجا را از وجود بیگانگان پاکسازی کردم.

نکته ادبی: «پرداختن» در اینجا به معنای خالی کردن و پاکسازی است.

کسی گو مرا نیکخواهی نمود ز من هیچ بدخواهی او را نبود

هر کس با من نیت خیر داشت، از جانب من هیچ بدی و آزاری ندید.

نکته ادبی: بیانِ عدالتِ مشروط و یک‌سویه فاتح.

چو دادم کسی را به خود زینهار نگشتم بر آن گفته زنهار خوار

زمانی که به کسی زنهار و امان دادم، هرگز از عهد خود روی برنگرداندم و خیانت نکردم.

نکته ادبی: «زنهار» به معنای امان دادن و پناه دادن است.

زبانم چو بر عهد شد رهنمون نبردم سر از عهد و پیمان برون

وقتی که قول دادم، به عهد و پیمان خود وفادار ماندم و از آن تخطی نکردم.

نکته ادبی: تأکید بر ویژگی «وفای به عهد» که صفتِ پادشاهانِ بزرگ دانسته می‌شده است.

به یغما و چین زان نیارم نشست که یغمائی و چینی آرم به دست

من به خاطرِ غنیمتِ یغما و چین اینجا ننشسته‌ام، بلکه خودم حاکمِ بر یغما و چین هستم.

نکته ادبی: اشاره به غنایم و ثروتِ سرزمین‌های دوردست که در برابر قدرت فاتح حقیر است.

مرا خود بسی در دریائیست غلامان چینی و یغمائیست

من خود گنجینه‌هایی فراوان دارم و غلامانِ چینی و یغمایی بسیاری در اختیار من هستند.

نکته ادبی: «در دریایی» اشاره به مروارید و جواهرات گران‌بهاست.

به زیر آمدن ز آسمان بر زمین بسی بهتر از ملک ایران به چین

سقوط از آسمان به زمین، برای من بهتر از این است که ملک ایران را با چین عوض کنم.

نکته ادبی: بیانِ استغنا و بی‌نیازی نسبت به ثروتِ چین.

چه داری تو ای ترک چین در دماغ که بر باد صرصر کشانی چراغ

ای ترکِ چینی! چه خیالی در سر داری که می‌خواهی در برابر طوفانِ سهمگین من، چراغی روشن کنی؟

نکته ادبی: «باد صرصر» استعاره از طوفان ویرانگر و قدرتِ لشکریانِ فاتح است.

به جای فرستادن نزل و گنج چرا با هزبران شدی کینه سنج

به جای اینکه گنج و هدیه بفرستی، چرا با شیرانِ میدان جنگ به ستیز برخاستی؟

نکته ادبی: «هزبر» به معنای شیر است و کنایه از لشکریانِ جنگجو می‌باشد.

فرود آمدن چیست بر طرف راه چو سد سکندر کشیدن سپاه

این چه لجاجت و ایستادگیِ بی‌موردی است؟ سپاهِ من مانند سد اسکندر، غیرقابل نفوذ است.

نکته ادبی: «سد اسکندر» نمادِ استحکام و شکست‌ناپذیری در ادبیات فارسی است.

اگر قصد پیکار ما ساختی بخوری بر آتش برانداختی

اگر تصمیم داشتی با من بجنگی، خودت را به آتشِ نابودی می‌انداختی.

نکته ادبی: تشبیه جنگ به آتش که در آن دشمن سوخته و از بین می‌رود.

وگر پیش اقبال باز آمدی کجا عذر اگر عذر ساز آمدی

و اگر به سوی بخت و اقبالِ من می‌آمدی، دیگر عذر و بهانه‌ای باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر این که تسلیم شدن، بهترین راه است.

خبر ده مرا تا بدانم شمار که در سلهٔ مارست یا مهرهٔ مار

به من خبر بده که بدانم عاقبت کار چیست؛ آیا در این کیسه مار است یا مهره‌ی مار (خیر یا شر)؟

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که حاکی از ناشناخته بودنِ عاقبتِ کار است.

سپاه از صبوری به جوش آمدند ز تقصیر من در خروش آمدند

سپاهیان من از صبر و شکیبایی به جوش آمده‌اند و از کم‌کاریِ من فریاد می‌زنند.

نکته ادبی: «تقصیر» در اینجا به معنای کوتاهی کردن در فرمانِ جنگ است.

هزبرانم آهوی چین دیده اند کم آهوی فربه چنین دیده اند

شیرانِ من، آهوی چین را دیده‌اند و آهویی چاق‌تر و بهتر از این ندیده‌اند.

نکته ادبی: تحقیرِ حریف با تشبیه او به آهویِ شکارشده.

بریدند زنجیر شیران من دلیرند بر خون دلیران من

شیرانِ من زنجیرها را پاره کرده‌اند و آماده‌اند تا خونِ دلیرانِ تو را بریزند.

نکته ادبی: نمایش قدرت و اشتیاقِ سپاه برای نبرد.

پرتیر و منقار پیکان تیز کنند از شغب جعبه را ریز ریز

تیرهای من آنقدر تیز هستند که جعبه‌های تیر و کمان دشمن را ریز ریز می‌کنند.

نکته ادبی: اغراق حماسی در نمایشِ قدرتِ تیراندازیِ سپاه.

سنان چشم در راه این دشمسنت گر آنجا منی گر ز من صد منست

تیرِ من منتظرِ ورود به چشمِ دشمن است، چه تو یکی باشی چه صد تا.

نکته ادبی: «دشمسنت» اشاره‌ای به دشمن است؛ بیانِ تسلطِ کاملِ جنگی.

غلامان ترکم چو گیرند شست ز تیری رسد لشگری را شکست

وقتی غلامانِ ترکِ من زه کمان را می‌کشند، با یک تیر، لشکری را شکست می‌دهند.

نکته ادبی: «شست گرفتن» کنایه از تیراندازی ماهرانه است.

اگر خسرو شست میران بود هم آماج این شست گیران بود

اگر پادشاهِ تو تیرانداز بود، خودش آماجِ تیرهای سپاهِ من قرار می‌گرفت.

نکته ادبی: «خسرو شست» استعاره از پادشاهِ تیرانداز است.

چو بر دودهٔ دود من برگذشت اگر نقش چین بود شد دود دشت

وقتی بر دودمانِ من بگذری، اگر نقاشیِ چین هم باشی، آن را به خاکسترِ دشت تبدیل می‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر ویرانگریِ محض در صورتِ مقابله.

ز پیوند آزرم چون بگذرم مباد آبم ار با کس آبی خورم

اگر از عهد و پیمان بگذرم، شرافتِ من بر باد می‌رود؛ مرگ بر من اگر با کسی (خائنانه) آب بخورم.

نکته ادبی: «آبم» در اینجا کنایه از آبرو و حیثیت است.

سنانم چنان اژدها را خورد که طوفان آتش گیا را خورد

نیزه و سلاحِ من چنان اژدها را می‌خورد که طوفان آتش گیاه را می‌بلعد.

نکته ادبی: تشبیه سلاح به طوفانِ آتشین برای نشان دادنِ قدرت تخریب.

چو تیرم گذر بر دلیران کند نشانه ز پهلوی شیران کند

وقتی تیرِ من از میانِ دلیران می‌گذرد، از پهلوی شیران عبور می‌کند (آن‌ها را از پا درمی‌آورد).

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ نفوذِ تیرها.

گرم ژرف دریا بود هم نبرد ز دریا برآرم بر شمشیر گرد

اگر دریای عمیق هم حریف من باشد، از آن دریایِ خون برمی‌آورم.

نکته ادبی: اغراق در توانایی برای غلبه بر عناصر طبیعی.

وگر کوه باشد بجوشانمش به زنگار آهن بپوشانمش

و اگر کوه هم باشد، آن را ذوب می‌کنم و با زنگارِ آهن می‌پوشانمش.

نکته ادبی: استعاره از شکستنِ هر مانعِ سخت.

بهم پنجهٔ پیل را بشکنم شه پیلتن بلکه پیل افکنم

من پنجه‌ی پیل را می‌شکنم؛ من خود پیل‌افکن هستم.

نکته ادبی: اشاره به قدرت فوق‌انسانی در مبارزه با فیل‌های جنگی.

سرین خوردن گور و پشت گوزن ندارد بر شیر درنده وزن

خوردنِ شکارِ ضعیف (گور و گوزن) در شأنِ شیرِ درنده نیست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه دشمنانِ کوچک، ارزشِ جنگیدن ندارند.

چو شاهین بحری درآید به کار دهد ماهیان را ز مرغان شکار

شاهینِ بحری وقتی وارد کار می‌شود، ماهی‌ها را از پرندگانِ دیگر شکار می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه خود به شاهین و دشمنان به ماهی‌های ناتوان.

شما ماهیانید بی پا و چنگ مرا اژدها در دهن چو نهنگ

شما مانند ماهی‌های بدون دست و پا هستید، در حالی که من اژدهایی در دهانِ نهنگ هستم.

نکته ادبی: تضاد قدرت بین فاتح و حریف.

سگان نیز کان استخوان می خورند به دندان چون تیغ نان می خورند

سگ‌ها هم که استخوان می‌خورند، با دندان‌های تیزشان نانِ خود را به دست می‌آورند.

نکته ادبی: طعنه به فرومایگیِ دشمن.

به هر جا که نیروی من پی فشرد مرا بود پیروزی و دستبرد

هر جا که قدم گذاشتم، پیروزی و قدرت از آنِ من بود.

نکته ادبی: تأکید بر شکست‌ناپذیریِ مطلق.

چو کین آوری کین باستانی کنم شوی مهربان مهربانی کنم

اگر کینه جویی کنی، کینه‌ای باستانی (شدید) دارم و اگر مهربانی کنی، مهربانی خواهم کرد.

نکته ادبی: بیانِ دو رویِ سکه‌ی رفتار فاتح.

اگر گوهرت باید و گر نهنگ ز دریای من هر دو آید به چنگ

چه گوهر بخواهی و چه نهنگ (قدرت)، هر دو از دریای من به دست می‌آیند.

نکته ادبی: استعاره از اینکه همه چیز (ثروت و قدرت) در یدِ قدرتِ اوست.

ندیدی مگر تیغم انگیخته نهنگی و گوهر بر او ریخته

مگر تیغِ درخشانِ مرا ندیدی که جواهر و قدرت در آن نهفته است؟

نکته ادبی: تأکید بر شکوهِ سلاح.

من آن گنج و آن اژدها پیکرم که زهر است و پازهر در ساغرم

من آن گنج و اژدهایِ نگهبان هستم که در ساغرِ من هم زهر هست و هم پادزهر.

نکته ادبی: استعاره از خطرناک بودن و در عین حال درمانگر بودن (در صورت اطاعت).

به نزد تو از گنج و از اژدها خبر ده به من تا چه آرد بها

در نزد تو، ارزشِ گنج و اژدها چقدر است؟ به من بگو چه قیمتی دارند؟

نکته ادبی: پرسشی برای تحقیرِ داشته‌های حریف.

گر آیی تنت در پرند آورم وگر نی سرت زیر بند آورم

اگر بیایی، تو را در پارچه‌ی ابریشمی (ناز و نعمت) می‌پیچم و اگر نه، سرت را به بند می‌کشم.

نکته ادبی: ارائه دو گزینه: تسلیمِ کریمانه یا اسارتِ خفت‌بار.

درشتی و نرمی نمودم تو را بدین هر دو قول آزمودم تو را

من با تو هم درشتی کردم و هم نرمی؛ با هر دو روش تو را امتحان کردم.

نکته ادبی: اشاره به سیاستِ چماق و هویج.

اگر پای خاکی کنی بر درم چو خورشید بر خاک چین بگذرم

اگر قدم به درگاه من بگذاری، همچون خورشید بر خاکِ چین خواهم تابید (بزرگی‌ات را می‌بخشم).

نکته ادبی: استعاره از بخشش و حمایت در صورت اطاعت.

و گر نی دراندازم از راه کین همه خاک چین را به دریای چین

و اگر نیایی، از راه کینه و دشمنی، تمامِ خاکِ چین را به دریای چین می‌ریزم (نابود می‌کنم).

نکته ادبی: تهدید نهایی به نابودی کامل.

چو نامه بخوانی نسازی درنگ نمائی به من صورت صلح و جنگ

وقتی این نامه را خواندی، درنگ نکن و تکلیفِ صلح و جنگ را مشخص کن.

نکته ادبی: دعوت به تصمیم‌گیری سریع.

تغافل نسازی که سیلاب نیز به جوشست در ابر سیلاب ریز

غفلت نکن که سیلابِ خشمِ من در حال جوشش است و به زودی بر سرت خواهد ریخت.

نکته ادبی: «تغافل» به معنای بی‌توجهی و غفلت است.

زبان دان یکی مرد مردم شناس طلب کرد کز کس ندارد هراس

مردی سخن‌دان و مردم‌شناس را فرستادم که از هیچ‌کس نمی‌ترسد.

نکته ادبی: اشاره به فرستاده‌ی خود برای ابلاغِ این پیام.

فرستاد تا نامهٔ نغز برد به مهر سکندر به خاقان سپرد

کسی را مامور کرد تا نامه‌ای زیبا و پرمحتوا را ببرد و با مُهر و نشانِ اسکندر به دست خاقان برساند.

نکته ادبی: واژه نغز به معنی زیبا و نکته‌سنج است و نامه نغز به معنای نامه‌ای است که با بلاغت و فصاحت نوشته شده.

چو خاقان فرو خواند عنوان شاه فرو خواست افتادن از اوج گاه

وقتی خاقان عنوان و نامِ شاه (اسکندر) را در بالای نامه خواند چنان هیبت و شکوهی او را فراگرفت که گویی در حال سقوط از تخت پادشاهی‌اش بود.

نکته ادبی: اوج گاه استعاره از تخت پادشاهی و جایگاه بلند قدرت است که در اینجا به لرزه درآمده است.

از آن هیبتش در دل آمد هراس که زیرک منش بود و زیرک شناس

از آن عظمت و شکوهی که در کلام و شخصیت اسکندر بود ترسی به دل خاقان افتاد؛ زیرا خاقان خود پادشاهی خردمند بود و هوش و زیرکیِ اسکندر را به خوبی درک می‌کرد.

نکته ادبی: زیرک‌شناس به معنی کسی است که هوش و فراستِ دیگران را تشخیص می‌دهد و این نشان‌دهنده کمال خاقان در شناختِ رقیب است.

دو پیکر خیالی بر او بست راه که بر شه زنم یا شوم نزد شاه

دو اندیشه متضاد راهِ تصمیم‌گیری را بر او بستند؛ یکی اینکه به جنگ با اسکندر برود یا اینکه در برابر او تسلیم شود و به دیدارش بشتابد.

نکته ادبی: دو پیکر خیالی استعاره از تضاد درونی و دوگانگی در تصمیم‌گیری است که راه را بر فرد می‌بندد.

دو رنگی در اندیشه تاب آورد سر چاره گر زیر خواب آورد

این دوگانگی و تردید آشوبی در ذهن او به پا کرد و او را وادار ساخت تا برای یافتن راه چاره به خواب پناه ببرد.

نکته ادبی: دورنگی کنایه از تضاد در تصمیم‌گیری و نفاق درونی است که فرد را از عمل باز می‌دارد.