خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۴۰ - رفتن اسکندر به هندوستان

نظامی
بیا ساقی آن زر بگداخته که گوگرد سرخست ازو ساخته
به من ده که تا زو دوائی کنم مس خویش را کیمیائی کنم
فرس خوشترک ران که صحرا خوشست عنان درمکش بارگی دلکشست
به نیکوترین نام از این جای زشت بباید شدن سوی باغ بهشت
نباید نهادن بر این خاک دل کزو گنج قارون فرو شد به گل
ره رستگاری در افکندگیست که خورشید جمع از پراکندگیست
همی تا بود را پر نیشتر درو سود بازارگان بیشتر
چو ایمن شود ره ز خونخوارگان درو کم بود سود بازارگان
در آن گنج خانه که زر یافتند ره از اژدها پر خطر یافتند
همان چرب کو مرد شیرین گزار چنین چربی انگیخت از مغز کار
که چون شه به غزنین درآمد ز بلخ به یکسو شد از آب دریای تلخ
ز بس سرکه بر آستان آمدش تمنای هندوستان آمدش
درین شغل با زیرکان رای زد که دولت مرا بوسه بر پای زد
همه ملک ایران مرا شد تمام به هندوستان داد خواهم لکام
چو من سر سوی کید هندو نهم ازو کینه و کید یکسو نهم
گر آید به خدمت چو دیگر کسان نباشم بر او جز عنایت رسان
وگر با من او در سر آرد ستیز من و گردن کید و شمشیر تیز
ز پهلو به پهلو بگردانمش نشیند بجائی که بنشانمش
چو مرکب سوی راه دور آورم سرتیغ بر فرق فور آورم
چو از فور فوران ربایم کلاه سوی خان خانان گرایم سپاه
وز آنجا شوم سوی چاچ و طراز زمین را نوردم به یک ترکتاز
دلیران لشکر بزرگان بزم پذیرا شدندش بدان رای و عزم
به روزی که نیک اختری یار بود نمودار دولت پدیدار بود
سکندر برافراخت سریر سپهر روان کرد مرکب چو رخشنده مهر
ز غزنین درآمد به هندوستان ره از موکبش گشت چون بوستان
بر آن شد که در مغز تاب آورد سوی کید هندو شتاب آورد
به تاراج ملکش درآید چو میغ دهد ملک او را به تاراج تیغ
دگر ره به فرمان فرزانگان نکرد آنچه آید ز دیوانگان
جریده یکی قاصد تیزگام فرستاد و دادش به هندو پیام
که گر جنگ رائی برون کش سپاه که اینک رسیدم چو ابر سیاه
وگر بر پرستش میان بسته ای چنان دان که از تیغ من رسته ئی
سرنرگس آنگه درآید ز خواب که ریزد بر او ابر بارنده آب
گل آنگه عماری درآرد به باغ که خورشید را گرم گردد دماغ
بجوشم بجوشد جهان از شکوه بجنبم بجنبد همه دشت و کوه
بجائی نخسبد عقاب دلیر که آبی توان بستن او را به زیر
گر آنجا ز سر موئی انگیختست بدین جا سر از موئی آویختست
وگر هست کوه شما تیغ دار کند تیغ من کوه را غارغار
گر از بهر گنج آرم آنجا فریش به مغرب زر مغربی هست بیش
گرم هست بر خوبرویان شتاب به خوارزم روشنترست آفتاب
جواهر نجویم در این مرز و بوم کزین مایه بسیار دارم به روم
به هند آمدن تیغ هندی به دست کباب ترم باید از پیل مست
مخور عبرهٔ هند بی یاد من که هندوتر از توست پولاد من
چوسر بایدت سر متاب از خراج وگر نه نه سر با تو ماند نه تاج
فرستاده آمد به درگاه کید سخن در هم افکند چون دام صید
فرو گفت با او سخنهای تیز گدازان تر از آتش رستخیز
چو کید آنچنان آتش تیز دید ازو رستگاری به پرهیز دید
که خوابی در آن داوری دیده بود ز تعبیر آن خواب ترسیده بود
دگر کز جهانگیری شهریار خبر داشت کورا سپهرست یار
گه کینه با شاه دارا چه کرد ز حد حبش تا بخارا چه کرد
نه رای آمدش روی از او تافتن ز فرمان سوی فتنه بشتافتن
بدانست کو را دران تاب تیز چگونه ز خود باز دارد ستیز
به خواهش نمودن زبان بر گشاد بسی آفرین شاه را کرد یاد
که چون در جهان اوست هشیارتر جهانداری او را سزاوارتر
همش پایهٔ تخت بر ماه باد هم آزرم را سوی او راه باد
نبودست جز مهر او کار من سبب چیست کاید به پیکار من
اگر گنج خواهد فدا سازمش گر افسر هم از سر بیندازمش
وگر میل دارد به جان خوشم به دندان گرفته به خدمت کشم
وگر بنده ای را فرستد ز راه سپارم بدو گنج و تخت و کلاه
ز مولائی و چاکری نگذرم سکندر خداوند و من چاکرم
گر او نازش آرد من آرم نیاز مگر گردد از بنده خشنود باز
وگر باژگونه بود داوری که شه میل دارد به کین آوری
ز پرخاش او پیش گیرم رحیل نیندازم این دبه در پای پیل
چو من سر بگردانم از رزم او شود باطل از خون من عزم او
اگر رای دارد که کم گیردم بپایم چه درد شکم گیردم
گر آرد سپه پای من لنگ نیست دگر سو گریزم جهان تنگ نیست
بلی گر کند عهد با من نخست به شرطی که آن عهد باشد درست
که نارد به من غدر و غارتگری وزین در به یکسو نهد داوری
دهم چار چیزش که بی پنجمند به نوباوگی برتر از انجمند
یکی دختر خود فرستم به شاه چه دختر که تابنده خورشید و ماه
دویم نوش جامی ز یاقوت ناب کزو کم نگردد بخوردن شراب
سوم فیلسوفی نهانی گشای که باشد به راز فلک رهنمای
چهارم پزشگی خردمند و چست که نالندگان را کند تندرست
بدین تحفه شه را شوم حق شناس اگر شه پذیرد پذیرم سپاس
فرستاده پذیرفت کین هر چهار اگر تحفه سازی بر شهریار
در این کشورت شاه نامی کند به پیوند خویشت گرامی کند
ز نام آوران برکشد نام تو نتابد سر از جستن کام تو
چو هندو ملک دیدگان پاک مغز ندارد بدین کار در پای لغز
ز پیران هندو یکی نامدار فرستاد با قاصد شهریار
بدین شرط پیمانی انگیخته سخن چرب و شیرین برآمیخته
فرستادگان بازگشتند شاد همان قاصد پیر هندو نژاد
سوی درگه شهریار آمدند در آن باغ چون گل به بار آمدند
چو هندو سراپردهٔ شاه دید مه خیمه بر خیمهٔ ماه دید
درآمد زمین را به تارک برفت پیامی که آورد با شاه گفت
چو پیشینه پیغامها گفته شد سخن راند از آنها که پذیرفته شد
صفت کرد از آن چار پیکر به شاه که کس را نبود آنچنان دستگاه
دل شه در آن آرزو جوش یافت طلب کرد چشم آنچه در گوش یافت
به عزمی که آن تحفه آرد به چنگ نبود از شتابش زمانی درنگ
پس آنگاه با هندوی نرم گوی به سوگند و پیمان شد آزرم جوی
بلیناس را با دگر مهتران فرستاد و سربسته گنجی گران
یکی نامهٔ کالماس را موم کرد همه هند را هندوی روم کرد
نبشت از سکندر به کید دلیر ز تند اژدهائی به غرنده شیر
فریبندگیها درو بی شمار که آید نویسندگان را به کار
بسی شرط بر عذر آزرم او برانگیخته با دل گرم او
چو نامه نویس این وثیقت نوشت مثالی به کافور و عنبر سرشت
بلیناس با کاردانان روم سوی کید رفتند از آن مرز و بوم
چو دانای رومی در آن ترکتاز به لشگرگه هندو آمد فراز
دل کید هندو پر از نور یافت ز کیدی که هندو کند دور یافت
پرستش نمودش به آیین شاه که صاحب کمر بود و صاحب کلاه
ببوسید بر نامه و پیش برد کلید خزانه به هندو سپرد
فرو خواند نامهٔ دبیر دلیر که از هیبت افتاد گردون به زیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، روایتی حماسی و در عین حال حکیمانه از عزمِ یک پادشاهِ جهان‌گشا برای فتح سرزمینی جدید و تقابل با پادشاهی دیگر است. در آغاز، متن با بهره‌گیری از مفاهیمِ حکمت‌آمیز و نمادهای کیمیاگری، بر ناپایداریِ دنیا و بی‌هودگیِ دلبستگی به ثروت‌های مادی تأکید کرده و انسان را به رهایی از حرص و آز فرا می‌خواند.

در ادامه، فضا تغییر کرده و به شرحِ لشکرکشی و اقتدارِ نظامیِ فاتح بدل می‌شود. پادشاه با تکیه بر قدرتِ سپاه و تقدیر، دشمن را در دوراهیِ سختِ تسلیم یا نابودی قرار می‌دهد. این بخش، نمایشِ غرور و توانمندیِ فاتحانی است که با شمشیر و تدبیر، مرزهای جغرافیایی را در می‌نوردند و در نهایت، هراسِ حریف و پذیرشِ شکستِ احتمالی، سرانجامِ این موازنه قدرت را پیش از وقوع نبرد رقم می‌زند.

معنای روان

بیا ساقی آن زر بگداخته که گوگرد سرخست ازو ساخته

ساقی، آن شرابِ همچون طلای گداخته را به من بنوشان، که گویی گوگردِ سرخ (ماده‌ای کمیاب و کیمیاگر) از آن پدید آمده است.

نکته ادبی: اشاره به کیمیاگری؛ در ادبیات کلاسیک، گوگرد سرخ نماد اکسیرِ گران‌بها و تحول‌بخش است.

به من ده که تا زو دوائی کنم مس خویش را کیمیائی کنم

آن را به من بده تا برای دردهایم دارویی بسازم و با آن مسِ وجودم را به طلای خالص تبدیل کنم.

نکته ادبی: کیمیائی کردنِ مس، کنایه از تعالیِ روح و تغییر ماهیتِ ناپاک به پاک است.

فرس خوشترک ران که صحرا خوشست عنان درمکش بارگی دلکشست

اسب را تندتر بران که دشت زیبا و دل‌انگیز است؛ عنان را نکش و باز نایست، زیرا مرکب بسیار خوش‌حرکت و جذاب است.

نکته ادبی: بارگی در اینجا به معنای اسب تندرو و مرکب است.

به نیکوترین نام از این جای زشت بباید شدن سوی باغ بهشت

باید از این جهانِ ناپایدار و بی‌ارزش، با نامی نیکو به سوی بهشتِ جاودان رهسپار شد.

نکته ادبی: جای زشت، کنایه از دنیا به اعتبارِ ناپایداری و فریبندگی آن است.

نباید نهادن بر این خاک دل کزو گنج قارون فرو شد به گل

نباید دل به این دنیا بست که گنج‌های عظیم قارون هم سرانجام در دلِ خاک دفن شدند و از بین رفتند.

نکته ادبی: گنج قارون نماد ثروت‌های افسانه‌ای است که سرانجامی جز نیستی نداشته است.

ره رستگاری در افکندگیست که خورشید جمع از پراکندگیست

راهِ نجات و رستگاری در فروتنی و رهایی از تعلقات است، همان‌طور که خورشید با پراکنده کردنِ نور و بخشش، در آسمان جمع و کامل است.

نکته ادبی: افکندن در اینجا به معنی فروتنی و رها کردنِ بارِ دنیاست.

همی تا بود را پر نیشتر درو سود بازارگان بیشتر

تا وقتی که بازار و دنیا پر از سختی‌ها و رنج‌ها (نیش‌ها) باشد، سودِ تاجر و رهروِ این دنیا بیشتر است.

نکته ادبی: نیشتر نماد سختی و مصائب دنیاست که باعث هوشیاری و سود معنوی می‌شود.

چو ایمن شود ره ز خونخوارگان درو کم بود سود بازارگان

اما وقتی راه از دشمنانِ خون‌خوار ایمن شود، سودِ تاجر و انگیزه برای تلاش کمتر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که سختی‌ها عامل تکاپو و رشد هستند.

در آن گنج خانه که زر یافتند ره از اژدها پر خطر یافتند

در آن خزانه‌ای که طلا یافتند، مسیرِ رسیدن به آن پر از خطر و همچون اژدها مهلک بود.

نکته ادبی: اژدها استعاره از خطرات بزرگ در مسیر دستیابی به مقاصد ارزشمند است.

همان چرب کو مرد شیرین گزار چنین چربی انگیخت از مغز کار

همان پادشاهِ چرب‌زبان که شیرین‌کار است، با هوشمندی چنین اندیشه‌ای را از عمقِ جانِ خود بیرون کشید.

نکته ادبی: مغزِ کار کنایه از اصلِ ماجرا و اندیشهٔ عمیق است.

که چون شه به غزنین درآمد ز بلخ به یکسو شد از آب دریای تلخ

وقتی پادشاه از بلخ به سوی غزنین آمد، از آب‌های شور و تلخ (مشکلات) به سلامت گذشت.

نکته ادبی: دریای تلخ استعاره از سختی‌ها و موانعِ راه است.

ز بس سرکه بر آستان آمدش تمنای هندوستان آمدش

از بس که در راهِ رسیدن به قدرت رنج کشید و سرکه‌فشانِ زمانه بر او سخت گرفت، آرزوی تسخیر هند در دلش پدیدار شد.

نکته ادبی: سرکه بر آستان آمدن کنایه از سختی کشیدن و تلخ‌کامی است.

درین شغل با زیرکان رای زد که دولت مرا بوسه بر پای زد

در این زمینه با خردمندان مشورت کرد، چرا که دولت و بخت و اقبال به او روی آورده بود.

نکته ادبی: بوسه بر پای زدن دولت، استعاره از فراهم شدن اسبابِ پیروزی است.

همه ملک ایران مرا شد تمام به هندوستان داد خواهم لکام

ایران را کاملاً فتح کردم و اکنون قصد دارم هندوستان را نیز مطیع خود سازم.

نکته ادبی: لکام به معنای لجام و دهنه اسب است که اینجا استعاره از تسلط و فرمان‌برداری است.

چو من سر سوی کید هندو نهم ازو کینه و کید یکسو نهم

وقتی به سوی کید (پادشاه هند) لشکرکشی کنم، کینه و دشمنی با او را کنار می‌گذارم (اگر تسلیم شود).

نکته ادبی: کید نام پادشاه هند است که ایهام به کلمه کید به معنای مکر و حیله نیز دارد.

گر آید به خدمت چو دیگر کسان نباشم بر او جز عنایت رسان

اگر او همچون دیگران مطیعانه به خدمتِ من درآید، جز نیکی و بخشش چیزی از من نخواهد دید.

نکته ادبی: عنایت رسان بودن، کنایه از پادشاهیِ بخشنده و مهربان نسبت به مطیعان است.

وگر با من او در سر آرد ستیز من و گردن کید و شمشیر تیز

و اگر او با من سرِ ستیز داشته باشد، میانِ من و او فقط شمشیرِ تیز داوری خواهد کرد.

نکته ادبی: گردنِ کید و شمشیرِ تیز، آرایه کنایه از نبردِ خونین است.

ز پهلو به پهلو بگردانمش نشیند بجائی که بنشانمش

او را در میدانِ نبرد سرنگون خواهم کرد و در جایگاهی که شایسته‌اش بدانم، او را خواهم نشاند.

نکته ادبی: پهلو به پهلو گرداندن کنایه از به خاک افکندن و شکست دادن است.

چو مرکب سوی راه دور آورم سرتیغ بر فرق فور آورم

وقتی با مرکبم به دوردست‌ها برسم، تیغِ برنده‌ام را بر سرِ «فور» (پادشاه هند) فرود خواهم آورد.

نکته ادبی: فور نام پادشاهی است که با اسکندر جنگید.

چو از فور فوران ربایم کلاه سوی خان خانان گرایم سپاه

زمانی که تاج را از سرِ فور بربایم، سپاه را به سوی خان‌خانان (فرمانروایان دیگر) حرکت خواهم داد.

نکته ادبی: کلاه ربودن، کنایه از گرفتن قدرت و شکست دادن است.

وز آنجا شوم سوی چاچ و طراز زمین را نوردم به یک ترکتاز

سپس به سوی چاچ و طراز خواهم رفت و در یک یورش، تمامِ آن زمین‌ها را فتح خواهم کرد.

نکته ادبی: ترکتاز کنایه از حمله سریع و برق‌آساست.

دلیران لشکر بزرگان بزم پذیرا شدندش بدان رای و عزم

دلاورانِ سپاه و بزرگانِ دربار، با این تصمیم و اراده موافقت کردند و آن را پذیرفتند.

نکته ادبی: بزرگان بزم، کنایه از درباریان و سرداران ارشد است.

به روزی که نیک اختری یار بود نمودار دولت پدیدار بود

در روزی که ستاره‌ی بخت با او همراه بود، نشانه‌های پیروزی و دولتِ او آشکار گشت.

نکته ادبی: نیک‌اختر بودن کنایه از خوش‌اقبالی است.

سکندر برافراخت سریر سپهر روان کرد مرکب چو رخشنده مهر

اسکندر با شکوهِ تمام به حرکت درآمد و مرکبش را همچون خورشیدِ درخشان روانه کرد.

نکته ادبی: سریرِ سپهر، کنایه از شکوه و جایگاهِ رفیع شاهانه است.

ز غزنین درآمد به هندوستان ره از موکبش گشت چون بوستان

از غزنین به هندوستان وارد شد و از شکوهِ لشکرش، مسیرِ حرکت همچون باغی زیبا و سرسبز شد.

نکته ادبی: مانند بوستان شدنِ راه، کنایه از انبوهی و زیبایی سپاه اوست.

بر آن شد که در مغز تاب آورد سوی کید هندو شتاب آورد

تصمیم گرفت که با قدرتِ عقل و خشم، شتابان به سوی کیدِ هندو حرکت کند.

نکته ادبی: مغز تاب آوردن کنایه از به خشم آمدن و فکر کردن است.

به تاراج ملکش درآید چو میغ دهد ملک او را به تاراج تیغ

همچون ابری که همه جا را فرا می‌گیرد، به تاراجِ ملک او درآید و سرزمینش را به تیغ می‌سپارد.

نکته ادبی: میغ (ابر) استعاره از سپاهِ انبوه است.

دگر ره به فرمان فرزانگان نکرد آنچه آید ز دیوانگان

اما او، بنا بر نظرِ خردمندان، کاری که از افرادِ نادان سر می‌زند را انجام نداد.

نکته ادبی: دیوانگان در اینجا نماد افرادِ بی‌خرد و عجول است.

جریده یکی قاصد تیزگام فرستاد و دادش به هندو پیام

یک پیکِ تندرو و چاپار را فرستاد و پیامی به هندوستان برای پادشاهِ آنجا ارسال کرد.

نکته ادبی: جریده به معنای سبک‌بار و سریع‌السیر است.

که گر جنگ رائی برون کش سپاه که اینک رسیدم چو ابر سیاه

که اگر قصدِ جنگ داری، سپاهت را بیرون بیاور، زیرا من همچون ابری سیاه و ویرانگر رسیده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه خود به ابر سیاه، کنایه از قدرتِ هراس‌انگیز و فراگیر است.

وگر بر پرستش میان بسته ای چنان دان که از تیغ من رسته ئی

و اگر کمر به خدمت و بندگیِ من بسته‌ای، بدان که از تیغِ من در امان خواهی بود.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از خدمتگزاری و تسلیم شدن است.

سرنرگس آنگه درآید ز خواب که ریزد بر او ابر بارنده آب

گلِ نرگس زمانی از خواب بیدار می‌شود که ابرِ باران‌زا بر آن ببارد (و من هم زمانی به تو حمله می‌کنم که وقتش برسد).

نکته ادبی: اشاره به فصلی بودنِ حوادث و ضرورتِ آماده‌باش.

گل آنگه عماری درآرد به باغ که خورشید را گرم گردد دماغ

گل آن‌گاه در باغ جلوه‌گری می‌کند که گرمای خورشید بر آن بتابد.

نکته ادبی: اشاره به زمان‌بندیِ دقیق برای بروز قدرت.

بجوشم بجوشد جهان از شکوه بجنبم بجنبد همه دشت و کوه

من آن‌چنان با شکوه می‌خروشم که جهان به جوش می‌آید و با حرکتِ من، دشت و کوه به لرزه در می‌آیند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ قدرتِ شاه برای ایجاد رعب در دلِ دشمن.

بجائی نخسبد عقاب دلیر که آبی توان بستن او را به زیر

عقابِ دلاور در جایی آرام نمی‌گیرد که بتوان زیرِ پایش آبی را حبس کرد (اشاره به تندی و ناآرامیِ شاه).

نکته ادبی: استعاره از ناآرامی و همیشگی بودنِ تحرکِ شاه.

گر آنجا ز سر موئی انگیختست بدین جا سر از موئی آویختست

اگر آنجا حرکتی کوچک (به اندازه مویی) ایجاد شود، اینجا سرِ دشمن به مویی بند است (و نابود می‌شود).

نکته ادبی: کنایه از تسلطِ کامل و اشرافِ اطلاعاتیِ شاه.

وگر هست کوه شما تیغ دار کند تیغ من کوه را غارغار

و اگر کوهستانِ شما پر از تیغ و قلعه است، تیغِ من آن کوه را سوراخ‌سوراخ می‌کند.

نکته ادبی: غارغار کردن کنایه از نابود کردن و به تباهی کشیدن است.

گر از بهر گنج آرم آنجا فریش به مغرب زر مغربی هست بیش

اگر گمان می‌کنی برای طمعِ گنجِ تو می‌آیم، بدان که در غرب، طلا بسیار بیشتر از این حرف‌هاست.

نکته ادبی: بی‌اهمیت جلوه دادنِ ثروتِ دشمن برای شکستنِ غرور او.

گرم هست بر خوبرویان شتاب به خوارزم روشنترست آفتاب

اگر هم برای دیدنِ زیبارویان شتاب دارم، در خوارزم زیبارویانِ درخشان‌تری یافت می‌شوند.

نکته ادبی: نفیِ انگیزه مادی برای جنگ.

جواهر نجویم در این مرز و بوم کزین مایه بسیار دارم به روم

من در این سرزمین به دنبالِ جواهر نیستم، چرا که در روم، سرمایه‌ی بسیار بیشتری از این‌ها دارم.

نکته ادبی: تحقیرِ امکاناتِ دشمن در برابرِ ثروتِ فاتح.

به هند آمدن تیغ هندی به دست کباب ترم باید از پیل مست

آمدنم به هند برای شمشیرزنی است، من به دنبالِ شکارِ بزرگی همچون فیلِ مست هستم.

نکته ادبی: پیل مست کنایه از جنگجویانِ بزرگ و قدرتمند است.

مخور عبرهٔ هند بی یاد من که هندوتر از توست پولاد من

از هند بدون یادِ من سخن نگو، که پولادِ (شمشیر) من هندی‌تر و برنده‌تر از هر تیغِ هندی است.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ برندگیِ سلاحِ خویش.

چوسر بایدت سر متاب از خراج وگر نه نه سر با تو ماند نه تاج

اگر سرت را دوست داری از پرداختِ خراج سرپیچی نکن، وگرنه نه سر برایت می‌ماند نه تاج.

نکته ادبی: تهدیدِ مستقیم به مرگ و نابودیِ پادشاهی.

فرستاده آمد به درگاه کید سخن در هم افکند چون دام صید

فرستاده به دربارِ کید رسید و سخنانش را همچون دامِ صیادی بر سرِ او افکند.

نکته ادبی: سخن در هم افکندن کنایه از پیامِ تهدیدآمیز و پیچیده است.

فرو گفت با او سخنهای تیز گدازان تر از آتش رستخیز

سخنانِ تند و تیزی به او گفت که از آتشِ روزِ قیامت نیز گدازنده‌تر و سوزان‌تر بود.

نکته ادبی: تشبیه سخن به آتش برای نشان دادنِ شدتِ ترس‌آور بودن آن.

چو کید آنچنان آتش تیز دید ازو رستگاری به پرهیز دید

وقتی کید آن پیامِ آتشین و تند را شنید، راهِ رستگاری و نجات را در احتیاط و دوری از جنگ دید.

نکته ادبی: به پرهیز دیدن کنایه از این است که جنگ را عامل نابودی دانست.

که خوابی در آن داوری دیده بود ز تعبیر آن خواب ترسیده بود

زیرا او پیش‌تر خوابی در این باره دیده بود و از تعبیرِ آن خواب ترس داشت.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ رویا در پیش‌گویی و تغییرِ ارادهٔ پادشاه.

دگر کز جهانگیری شهریار خبر داشت کورا سپهرست یار

همچنین از جهان‌گشایی‌های اسکندر خبر داشت و می‌دانست که آسمان با او یار است.

نکته ادبی: سپهر یار بودن، کنایه از تقدیر و اقبالِ بلندِ شاه.

گه کینه با شاه دارا چه کرد ز حد حبش تا بخارا چه کرد

او می‌دانست که اسکندر با شاه دارا چه کرد و از حبشه تا بخارا چگونه پیروز شد.

نکته ادبی: اشاره به فتوحاتِ تاریخیِ اسکندر به عنوانِ هشداری برای کید.

نه رای آمدش روی از او تافتن ز فرمان سوی فتنه بشتافتن

رایِ پادشاه هند، دیگر بر آن نبود که از فرمان او سرپیچی کند و به جای اطاعت، راهِ فتنه و آشوب را پیش گیرد.

نکته ادبی: تافتن از فرمان به معنی سرپیچی کردن و پشت کردن به دستور است.

بدانست کو را دران تاب تیز چگونه ز خود باز دارد ستیز

او (کید هندو) به خوبی دریافت که چگونه می‌تواند در برابر آن فشار و سختیِ جنگ، از رویارویی مستقیم با اسکندر پرهیز کند.

نکته ادبی: «تاب تیز» استعاره از فشارِ سوزانِ جنگ و دشمنیِ تندِ اسکندر است.

به خواهش نمودن زبان بر گشاد بسی آفرین شاه را کرد یاد

با زبانی نرم و متقاعدکننده شروع به سخن گفتن کرد و بسیار شاه (اسکندر) را ستایش نمود.

نکته ادبی: «آفرین یاد کردن» به معنای ستایش و مدح کردن است.

که چون در جهان اوست هشیارتر جهانداری او را سزاوارتر

گفت که چون تو در جهان از همه هشیارتر هستی، پس شایسته‌تر از همه برای پادشاهی و فرمانروایی بر جهان می‌باشی.

نکته ادبی: تکیه بر خرد به عنوان مهم‌ترین ویژگی یک حاکم در متون حماسی.

همش پایهٔ تخت بر ماه باد هم آزرم را سوی او راه باد

امیدوارم پایه و جایگاه تخت پادشاهی تو تا به ماه برسد و همواره راه برای خردمندی و وقار در وجود تو باز باشد.

نکته ادبی: «آزرم» در اینجا به معنای حیا، وقار و خردمندی در رفتار است.

نبودست جز مهر او کار من سبب چیست کاید به پیکار من

من هیچ‌گاه کار نادرستی علیه تو انجام نداده‌ام، پس دلیل این‌که به جنگ من آمده‌ای چیست؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن مظلومیت و بی‌گناهی خود.

اگر گنج خواهد فدا سازمش گر افسر هم از سر بیندازمش

اگر گنجی می‌خواهی، آن را تقدیمت می‌کنم و اگر تاج و تخت مرا می‌خواهی، آن را از سر برمی‌دارم و به تو می‌سپارم.

نکته ادبی: «افسر از سر انداختن» کنایه از تسلیم قدرت و مقام است.

وگر میل دارد به جان خوشم به دندان گرفته به خدمت کشم

و اگر میل داری که جان مرا بگیری، با نهایت تواضع و فرمانبرداری، آماده تسلیم در برابر تو هستم.

نکته ادبی: «به دندان گرفتن» کنایه از اوج فروتنی و پذیرشِ بارِ سنگینِ اطاعت است.

وگر بنده ای را فرستد ز راه سپارم بدو گنج و تخت و کلاه

و اگر حتی کسی را (به عنوان نماینده) بفرستی، تمام گنج و تخت و مقامم را به او می‌سپارم.

نکته ادبی: «کلاه» استعاره از مقام و سلطنت است.

ز مولائی و چاکری نگذرم سکندر خداوند و من چاکرم

من هرگز از دایره غلامی و بندگی تو خارج نمی‌شوم؛ اسکندر خداوندگار و سرور من است و من چاکر او هستم.

نکته ادبی: اشاره به سلسله‌مراتب قدرت در نظام‌های پادشاهی کهن.

گر او نازش آرد من آرم نیاز مگر گردد از بنده خشنود باز

اگر تو با غرور رفتار کنی، من با فروتنی رفتار می‌کنم، شاید که از بنده‌ات خشنود شوی و صلح برقرار گردد.

نکته ادبی: تقابل «ناز» و «نیاز» آرایه تضاد زیبایی ایجاد کرده است.

وگر باژگونه بود داوری که شه میل دارد به کین آوری

و اگر ماجرا به گونه‌ای دیگر باشد که پادشاه اصرار به جنگ‌افروزی و دشمنی داشته باشد...

نکته ادبی: «باژگونه» به معنای وارونه یا برعکس است.

ز پرخاش او پیش گیرم رحیل نیندازم این دبه در پای پیل

من از ستیزه‌جویی تو دوری می‌کنم و میدان جنگ را ترک می‌کنم، چرا که جنگیدن در برابر تو مانند انداختنِ کوزه در زیر پای فیل، عملی بیهوده و نابودکننده است.

نکته ادبی: «دبه در پای پیل انداختن» ضرب‌المثلی قدیمی برای کارهای بی‌فایده و بی‌سرانجام.

چو من سر بگردانم از رزم او شود باطل از خون من عزم او

وقتی من از میدان نبرد تو روی برگردانم، چون حریفی در برابر تو نیست، تصمیم تو برای کشتن من، بی‌مورد و باطل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به این منطق که بدون وجود دشمن، انگیزه‌ای برای کشتار باقی نمی‌ماند.

اگر رای دارد که کم گیردم بپایم چه درد شکم گیردم

اگر قصد داری مرا دستگیر کنی، من از اینجا می‌روم؛ چرا باید بیهوده دردسر بکشم و در بند بیفتم؟

نکته ادبی: «شکم گرفتن» کنایه از گرفتاری و رنج کشیدن است.

گر آرد سپه پای من لنگ نیست دگر سو گریزم جهان تنگ نیست

اگر لشکری بیاوری، من ناتوان نیستم و جایی نمی‌مانم؛ به جای دیگری می‌گریزم، چون دنیا وسیع است.

نکته ادبی: اشاره به استراتژیِ حفظِ بقا به جای شهادتِ بیهوده.

بلی گر کند عهد با من نخست به شرطی که آن عهد باشد درست

اما اگر پادشاه پیمانی با من ببندد، به شرطی که آن پیمان محکم و راستین باشد...

نکته ادبی: تاکید بر اهمیت وفای به عهد در دیپلماسی.

که نارد به من غدر و غارتگری وزین در به یکسو نهد داوری

که به من خیانت نکند و به غارت نپردازد، و از این راه، کشمکش را کنار بگذارد.

نکته ادبی: «غدر» به معنای خیانت و بدعهدی است.

دهم چار چیزش که بی پنجمند به نوباوگی برتر از انجمند

چهار هدیه به او می‌دهم که بی‌نظیر هستند و از حیث تازگی، برتر از ستارگان آسمان می‌باشند.

نکته ادبی: «بی‌پنجمند» یعنی چهار موردی که دومی ندارند و یگانه‌اند.

یکی دختر خود فرستم به شاه چه دختر که تابنده خورشید و ماه

نخست، دخترم را به عقد شاه درمی‌آورم؛ دختری که مانند ماه و خورشید تابان و زیباست.

نکته ادبی: اشاره به رسم دیرینه پیوندهای سیاسی از طریق ازدواج.

دویم نوش جامی ز یاقوت ناب کزو کم نگردد بخوردن شراب

دوم، جامی از یاقوت ناب که هرگز با نوشیدن شراب از آن، محتوایش تمام نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به جنبه اسطوره‌ای و سحرآمیز هدایا.

سوم فیلسوفی نهانی گشای که باشد به راز فلک رهنمای

سوم، فیلسوفی که گره از رازهای پنهان می‌گشاید و راهنمای اسرار آسمان‌هاست.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والای علم و فلسفه نزد فرمانروایان.

چهارم پزشگی خردمند و چست که نالندگان را کند تندرست

چهارم، پزشکی خردمند و چابک‌دست که دردمندان را سلامت می‌بخشد.

نکته ادبی: پزشک به عنوان یکی از نمادهای عالیِ تمدن و رفاه.

بدین تحفه شه را شوم حق شناس اگر شه پذیرد پذیرم سپاس

با این هدایا، نسبت به شاه حق‌شناس و وفادار خواهم بود؛ اگر شاه بپذیرد، من نیز این صلح و دوستی را می‌پذیرم.

نکته ادبی: اشاره به تعامل دوجانبه در قراردادهای سیاسی.

فرستاده پذیرفت کین هر چهار اگر تحفه سازی بر شهریار

فرستاده (اسکندر) پذیرفت که اگر این چهار هدیه را برای پادشاه ببری، کافی است.

نکته ادبی: نمایشِ قدرت اقناع‌گری کید هندو.

در این کشورت شاه نامی کند به پیوند خویشت گرامی کند

در این کشور (روم)، شاه تو را به نام می‌شناسد و با پیوند خویشاوندی تو را گرامی می‌دارد.

نکته ادبی: «پیوند» اشاره به ازدواجِ دختر کید با اسکندر دارد.

ز نام آوران برکشد نام تو نتابد سر از جستن کام تو

او نام تو را در میان بزرگان بلندآوازه می‌کند و از برآورده کردن خواسته‌های تو سر باز نمی‌زند.

نکته ادبی: «کام» به معنای آرزو و خواسته است.

چو هندو ملک دیدگان پاک مغز ندارد بدین کار در پای لغز

کید هندو که فردی هوشیار و خردمند بود، در این کار کوچکترین تردید یا لغزشی به خود راه نداد.

نکته ادبی: «در پای لغزیدن» استعاره از تردید و ترس است.

ز پیران هندو یکی نامدار فرستاد با قاصد شهریار

یکی از بزرگان و پیران نامدار هند را همراه با فرستاده پادشاه (اسکندر) روانه کرد.

نکته ادبی: استفاده از بزرگان قوم برای تأیید و تضمین پیمان.

بدین شرط پیمانی انگیخته سخن چرب و شیرین برآمیخته

با این شرط، پیمانی بستند که در آن سخنان چرب و شیرین (متقاعدکننده) با هم آمیخته بود.

نکته ادبی: «چرب و شیرین» کنایه از کلام دلنشین و تأثیرگذار.

فرستادگان بازگشتند شاد همان قاصد پیر هندو نژاد

فرستادگان (رومی) و آن پیر هندی، با شادی راهی شدند.

نکته ادبی: شادمانی نشانه موفقیت دیپلماتیک است.

سوی درگه شهریار آمدند در آن باغ چون گل به بار آمدند

آنها به دربار شاه (اسکندر) رسیدند و در آنجا همچون گل‌هایی که شکوفه داده‌اند، جلوه‌گر شدند.

نکته ادبی: تشبیه ورود هیئت دیپلماتیک به شکفتن گل‌ها.

چو هندو سراپردهٔ شاه دید مه خیمه بر خیمهٔ ماه دید

وقتی آن فرستاده هندی سراپرده و خیمه شاه را دید، گویی ماه درخشانی را در میان خیمه‌ها مشاهده کرد.

نکته ادبی: «خیمه ماه» اشاره به شکوه و جلال اردوگاه اسکندر است.

درآمد زمین را به تارک برفت پیامی که آورد با شاه گفت

او وارد شد و در برابر شاه سجده کرد و پیامی را که با خود آورده بود، به عرض شاه رساند.

نکته ادبی: «زمین را به تارک برفتن» (یا زمین بوسیدن) کنایه از نهایت ادب و کرنش.

چو پیشینه پیغامها گفته شد سخن راند از آنها که پذیرفته شد

وقتی پیام‌های پیشین بازگو شد، در مورد وعده‌هایی که پذیرفته شده بود، گفتگو کردند.

نکته ادبی: اشاره به تداوم مذاکرات.

صفت کرد از آن چار پیکر به شاه که کس را نبود آنچنان دستگاه

او آن چهار تحفه بی‌نظیر را برای شاه توصیف کرد، که هیچ‌کس دیگری چنین دارایی ارزشمندی نداشت.

نکته ادبی: «دستگاه» در اینجا به معنای بضاعت و دارایی است.

دل شه در آن آرزو جوش یافت طلب کرد چشم آنچه در گوش یافت

دل شاه از شنیدن آن توصیفات پر از شور و اشتیاق شد و آنچه را شنیده بود، آرزوی داشتنش را کرد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده قدرتِ اقناع‌گریِ کلام کید هندو است.

به عزمی که آن تحفه آرد به چنگ نبود از شتابش زمانی درنگ

شاه چنان در عزم خود برای به دست آوردن آن هدایا مصمم بود که لحظه‌ای درنگ نکرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده حرص و میل شاه برای دستیابی به تحفه‌ها.

پس آنگاه با هندوی نرم گوی به سوگند و پیمان شد آزرم جوی

سپس با آن فرستاده خوش‌سخن هندی، با سوگند و پیمان و رعایت احترام، وارد گفتگو شد.

نکته ادبی: «آزرم‌جوی» یعنی کسی که به دنبال حفظ حرمت و احترام است.

بلیناس را با دگر مهتران فرستاد و سربسته گنجی گران

اسکندر، بلیناس (فیلسوف و فرستاده) را به همراه بزرگان دیگر و گنجینه‌ای گرانبها نزد کید هندو فرستاد.

نکته ادبی: «بلیناس» نامی تاریخی در داستان‌های اسکندر است.

یکی نامهٔ کالماس را موم کرد همه هند را هندوی روم کرد

نامه‌ای را که به کید نوشته بود، مهر و موم کرد و با این کار، فضای هند را مانند روم (متحد خود) ساخت.

نکته ادبی: «هندوی روم کرد» استعاره از همراه کردن هند با سیاست‌های روم است.

نبشت از سکندر به کید دلیر ز تند اژدهائی به غرنده شیر

نامه‌ای از جانب اسکندر (که مانند اژدها و شیری تند و قوی است) برای کید (که او هم دلاور است) نوشت.

نکته ادبی: استعاره‌های حماسی برای نشان دادن قدرت و هیبت پادشاهان.

فریبندگیها درو بی شمار که آید نویسندگان را به کار

در آن نامه، ترفندها و فریبندگی‌های فراوانی به کار برده بود که نویسندگان از آن برای پیشبرد اهداف استفاده می‌کنند.

نکته ادبی: اذعان شاعر به زیرکی و مکر در نامه‌نگاری‌های سیاسی.

بسی شرط بر عذر آزرم او برانگیخته با دل گرم او

بسیاری از شرایط را برای عذرخواهی و رعایت ادب نسبت به او، با دلی گرم (مشتاق) در نامه گنجانده بود.

نکته ادبی: تلفیق سیاست و ادب برای دستیابی به صلح.

چو نامه نویس این وثیقت نوشت مثالی به کافور و عنبر سرشت

هنگامی که نویسنده، این پیمان‌نامه را نگاشت، آن را همچون عطری خوشبو و باوقار نوشت.

نکته ادبی: «مثال» به معنای فرمان یا نامه رسمی است.

بلیناس با کاردانان روم سوی کید رفتند از آن مرز و بوم

بلیناس به همراه کاردانان رومی، از آن مرز و بوم به سوی سرزمین کید حرکت کردند.

نکته ادبی: حرکت نمادین دیپلمات‌ها به سوی مقصد.

چو دانای رومی در آن ترکتاز به لشگرگه هندو آمد فراز

وقتی آن دانای رومی به سرزمین هند رسید و به لشگرگاه هندو وارد شد.

نکته ادبی: «ترکتاز» در اینجا به معنای تاخت‌وتاز و ورود سریع و قدرتمند است.

دل کید هندو پر از نور یافت ز کیدی که هندو کند دور یافت

دل کید هندو را پر از نور و پذیرش یافت، و از مکر و سیاست‌های اسکندر، هیچ گزندی به هندو نرسید.

نکته ادبی: «نور یافتن دل» کنایه از روشن‌بینی و رضایت قلبی است.

پرستش نمودش به آیین شاه که صاحب کمر بود و صاحب کلاه

او (فرستاده) طبق آیین شاهان، نسبت به کید که خود صاحب قدرت و سلطنت بود، احترام و پرستش نشان داد.

نکته ادبی: اشاره به رعایت آداب دیپلماتیک و تشریفات درباری.

ببوسید بر نامه و پیش برد کلید خزانه به هندو سپرد

نامه را بوسید و با احترام پیش برد و کلید خزانه را به نماینده هندی سپرد.

نکته ادبی: نشانه تسلیم و اطمینان طرفین به یکدیگر.

فرو خواند نامهٔ دبیر دلیر که از هیبت افتاد گردون به زیر

نامه نویسنده دلاور (اسکندر) را خواند؛ نامه‌ای که شکوهش چنان بود که آسمان در برابرش سر تعظیم فرود می‌آورد.

نکته ادبی: مبالغه درباره عظمت نامه و هیبت اسکندر.