خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۳۹ - رفتن اسکندر به ری و خراسان

نظامی
بیا ساقی آن جام زرین بیار که ماند از فریدون و جم یادگار
می ناب ده عاشق ناب را به مستی توان کردن این خواب را
دلا چند از این بازی انگیختن بهر دست رنگی برآمیختن
درخت هوا رسته شد بر درت بپیچان سرش تا نپیچد سرت
می ناب ناخورده مستی مکن اگر می خوری بت پرستی مکن
چو بی زعفران گشته ای خنده ناک مخور زعفران تا نگردی هلاک
چو شاهان مکن خوب خوشخوارگی هراسان شو از روز بیچارگی
ازین آتشین خانه سخت جوش کسی جان برد کو بود سخت کوش
ز سختی به سختی توان رخت برد به گوگرد و نفط آتش کس نمرد
گزارندهٔ تختهٔ سالخورد چنان درکشد نقش را لاجورد
که چون خسرو از تخت کیخسروی سوی لشگر آمد به چابک روی
نشسته یکی روز بالای تخت به اندیشهٔ کوچ می بست رخت
شتابنده پیکی درآمد چو باد به آیین پیکان زمین بوسه داد
به شاه جهان راز پوشیده گفت خبر دادش از آشکار و نهفت
که بر آستان بوسی بارگاه ز تخت سطخرآمدم نزد شاه
نژاده ملک نایب شهریار سخن را چنین می نماید عیار
که تا شاه برحل و عقدی که داشت نیابت کن خویشتن را گماشت
چنان داشتم ملک را پیش و پس که آزارشی نامد از کس به کس
به شرطی که در عهد شاه داشتم پذیرفته ها را نگه داشتم
بحمدالله از هیچ بالا و پست نیامد درین ملک موئی شکست
ولیکن چو گردنده آمد سپهر بگردد جهان از سر کین و مهر
زمانه به نیک و بد آبستنست ستاره گهی دوست گه دشمنست
نکشته درختی برآمد زاری کند دعوی از تخم کاوس کی
گزاینده عفریتی آشوبناک شتابنده چون اژدها بر هلاک
شبانان که آهو پرستی کنند ز تیرش همه چوب دستی کنند
همان بیل زن مرد آلت شناس کند بیلکش را به بیلی قیاس
برآورده گردن چو اهریمنی فکنده به هر شهر در شیونی
سرو تاجی از دعوی انگیختست به ناموس رنگی برآمیختست
پراکنده ای چند را گرد کرد که از آب دریا برآرند گرد
ز پیروزی خود دلاور شدست همانا که تنها به داور شود
سرو سیم آن بنده در سر شود که با خواجهٔ خود به داور شود
خراسانیانش عنان می کشند به پیگار شه در میان می کشند
ز حد نشابور تا خاک بلخ کنندش به صفرای ما کام تلخ
به سر خیلی فتنه بربست موی سوی تاجگاه تو آورد روی
چنین فتنه ای را که شد گرم کین اگر خرده بینی بخردی مبین
ز خردان بسی فتنه آید بزرگ که در پای پیکان بود کعب گرگ
گر این فتنه ماند چنین دیرباز کند دست بر شغل شاهی دراز
شه ار ماه او درنیارد به میغ سرتخت خواهد گرفتن به تیغ
چو باز از نشیمن گشاید دوال شکسته شود کبک را پر و بال
مرا لشگری نیست چندان به زور کزو چشم بد را توان کرد کور
سران سپه در ولایت کمند به درگاه شاهنشه عالمند
همی هر چه روز آید آن دیو زاد قوی دست گردد که دستش مباد
بجز صرصر باد پایان شاه کس این گرد را برندارد ز راه
چو اندر سخن پیک چستی نمود به نامه سخن را درستی نمود
به نیک و بد از رازهای نهفت همان بود در نامه کارنده گفت
شه شیر دل خسرو پیلتن در آن داوری گفت با خویشتن
مرا تخت کیخسرو اینجا به زیر به تخت من آنجا دگر کس دلیر
بدان داستان ماند این تاج و تخت که از هندوئی هندوئی برد رخت
صواب آنچنان شد که آرم شتاب که آزرم دشمن بود ناصواب
مگر موکب شاه بود آسمان که ناسود بر جای خود یک زمان
جهان کاروان شاه سالار بود در آن کاروان بار بسیار بود
ز هر گوشه ای بار می اوفتاد همان کار در کار می اوفتاد
در آن کارها یاور او بود و بس پناهنده را گشت فریاد رس
چو طالع جهانگردی آرد به پیش نشاید زدن کنده بر پای خویش
برون رفت از آن کوچگه شهریار سواحل سواحل به دریا کنار
سپاهش ز مه برده رایت برون ستونی برآورده تا بیستون
به صید افکنی می نبشتند راه که هم صید خوش بود و هم صیدگاه
ز بار گران خوشه خم گشته بود تک و تاب نخجیر کم گشته بود
ز بس رود خیزان لب رودبار نشانده ز رخسار گیتی غبار
ز برق آمده ابر نیسان به جوش برآورده تندر به تندی خروش
رگ رستنی در زمین گشته سخت به رقص آمده برگهای درخت
ز گلبام شبابهٔ زند باف دریده صبا شعر گل تا به ناف
خرامنده بر رخش بیجاده نعل گل لعل در زیر گلنار لعل
دو نوباوه هم تود و هم برگ تود ز حلوا و ابریشم آورده سود
زمین چون زر و آب چون لاجورد چو دیبای نیم ازرق و نیم زرد
نوای چکاوک به از بانگ رود برآورده با دشتبانان سرود
گره بر کمر برزده ساق جو رسیده به دهقان درود درو
شکم کرده آهوی صحرا بزرگ برو تیزتر گشته دندان گرگ
پی گور چون زهرهٔ گاو سست گوزن از بیابان ره کوه جست
ز نوزادان آهوان سره جهان در جهان یکسر آهو بره
جهاندار با صید و با رود و جام همی کرد منزل به منزل خرام
چو گل پیچ یک روزهٔ ماه نو به خلخال یک هفته شد بر گرو
ز پرگار آن حلقه بر کرد سر که خوانندش امروز خلخال زر
به گیلان درآمد به کردار ابر بدانسان که در بیشه آید هژبر
هر آتشگهی کامد آنجا بدست چو یخ سرد کردش بر آتش پرست
چو بشکست بر هیربد پشت را برانداخت آیین زردشت را
ز گیلان برون شد در آمد به ری به افکندن دشمن افکند پی
بر آتش پرستان سیاست نمود برآورد ازان دوده یکباره دود
چو دشمن خبر داشت کامد پلنگ به سوراخ در شد چو روباه لنگ
به آوارگی در خراسان گریخت وزان قایم ری به قایم بریخت
چو دانست خسرو که دژخیم او گریزان شد از فر دیهیم او
گراز گریزنده را پی گرفت شبیخون زد و راه بر وی گرفت
چنان تیز رو شد که دریافتش به زخمی سر از ملک برتافتش
چو بدخواه را در گل آکنده کرد پراکندگان را پراکنده کرد
همانجا که بدخواه را کشته بود به نزدیک صحرا یکی پشته بود
به شکرانهٔ دولت تندرست بر آن پشته بنیادی افکند چست
به هرای گنجش چو بد رام کرد به پهلو زبانش هری نام کرد
چو گنجینهٔ آن بنا برکشید به شهر نشابور لشگر کشید
دو بهر جهان را در آن شهر یافت هواخواه خود را یکی بهر یافت
دگر بهر از او طبل دارا زدند دم دوستیش آشکارا زدند
ز دارا ملک رایتی داشتند ملک زیر آن رایت انگاشتند
چنان رایتی را به ناموس شاه برانگیختندی به ناموسگاه
سکندر بسی پای در کین فشرد ز کس مهر دارا نشایست برد
همان دید چاره در آن داوری که یاران خود را کند یاوری
ز نوبتگه خود به فرهنگ و رای کند رایتی دیگر آنجا به پای
از آن رایت آن بود مقصود شاه که رایت ز رایت بود کینه خواه
چو دانست کان شهر دارا پرست به جهد سکندر نیاید به دست
خصومت گهی ساخت تا نفخ صور که از سازگاری شد آن شهر دور
خصومتگران گشته در خاک پست هنوز آن خصومت در آن خاک هست
چو زد لشگر کبک را بر تذرو ز ملک نشابور شد سوی مرو
بکشت آتش هیربد خانه را وز آتش پراکند پروانه را
به بلخ آمد و آتش زرد هشت به طوفان شمشیر چون آب کشت
بهاری دلفروز در بلخ بود کزو تازه گل را دهن تلخ بود
پری پیکرانی درو چون نگار صنم خانه هائی چو خرم بهار
درو بیش از اندازه دینار و گنج نهاده بهر گوشه بی دسترنج
زده موبدش نعل زرین بر اسب شده نام آن خانه آذر گشسب
چو خسرو بر آن گنجدان دست یافت مغان را ز جام مغان مست یافت
بهشت صنم خانه بی حور کرد ز دوزخ پرستنده را دور کرد
بپرداخت آن گنج دیرینه را وزو داد مرهم بسی سینه را
به گرد خراسان برآمد تمام به هر شهری آورد لختی مقام
به مغز خراسان درافکند جوش خراسانیان را بمالید گوش
بهر ناحیت کرد موکب روان که یاریگرش بود بخت جوان
خراسان و کرمان و غزنین و غور بپیمود هر یک به سم ستور
به هر شهر کامد به شادی فراز در شهر کردند بر شاه باز
جهان گشتنش گرچه با رنج بود همه راه او گنج بر گنج بود
به هر منزلی کو گرفتی قرار گران سنگ بودی ز گنجینه بار
زمین را به گنجی بینباشتی گذشتی و در خاک بگذاشتنی
زری کادمی را کند بیمناک چه در صلب آتش چه در ناف خاک
خلایق که زر در زمین می نهند بر او قفل و بند آهنین می نهند
چو باد آمد و خاکشان را ربود بر او بر زدن قفل آهن چه سود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن جام زرین بیار که ماند از فریدون و جم یادگار

ای ساقی، آن جام باارزش و کهن را بیاور که یادگاری از پادشاهان اسطوره‌ای همچون فریدون و جمشید است.

نکته ادبی: اشاره به جم و فریدون تلمیحی برای شکوه و عظمت باستانی است.

می ناب ده عاشق ناب را به مستی توان کردن این خواب را

به عاشقِ راستین، شرابِ ناب بنوشان؛ چرا که تنها با مستیِ عارفانه می‌توان از خوابِ غفلتِ دنیوی بیدار شد.

نکته ادبی: عاشقِ ناب در اینجا به معنای سالک یا کسی است که به حقیقتی دست یافته است.

دلا چند از این بازی انگیختن بهر دست رنگی برآمیختن

ای دل، تا کی می‌خواهی به این بازی‌های دنیوی ادامه دهی و برای هر لحظه، رنگ و لعابی تازه به کارها ببخشی؟

نکته ادبی: رنگی برآمیختن کنایه از تزویر و ظاهر‌سازی است.

درخت هوا رسته شد بر درت بپیچان سرش تا نپیچد سرت

درختِ هوا و هوس در وجودت روییده است؛ پیش از آنکه این درخت بر تو مسلط شود، سرش را قطع کن تا تو را به بند نکشد.

نکته ادبی: درخت هوا استعاره از ریشه‌دار شدنِ خواهش‌های نفسانی است.

می ناب ناخورده مستی مکن اگر می خوری بت پرستی مکن

تا زمانی که به حقیقت نرسیده‌ای، ادعای مستی نکن و اگر هم به کمال رسیدی، گرفتارِ بت‌پرستی و هواهای نفسانی مشو.

نکته ادبی: بت‌پرستی در این مقام کنایه از دلبستگی به غیرِ حقیقت است.

چو بی زعفران گشته ای خنده ناک مخور زعفران تا نگردی هلاک

اگر خنده‌هایت بی‌دلیل و از رویِ نادانی است، دست از این رفتار بردار تا به نابودی نرسی.

نکته ادبی: زعفران نمادِ خوشی‌های زودگذر و بی‌مایه است.

چو شاهان مکن خوب خوشخوارگی هراسان شو از روز بیچارگی

مانند پادشاهان خوش‌گذران، در لذت‌جویی غرق نشو و همواره از روزگارِ سختی و بیچارگی هراس داشته باش.

نکته ادبی: خوش‌خوارگی کنایه از غفلت در میانِ لذت‌های مادی است.

ازین آتشین خانه سخت جوش کسی جان برد کو بود سخت کوش

از این دنیای پر از آشوب و سختی، تنها کسی جان سالم به در می‌برد که در تلاش و کوششِ پیگیر باشد.

نکته ادبی: آتشین‌خانه استعاره از جهانِ فانیِ پربلا است.

ز سختی به سختی توان رخت برد به گوگرد و نفط آتش کس نمرد

برای عبور از دشواری‌ها باید با سختی و استقامت مقابله کرد؛ چنان‌که نمی‌توان آتش را با ابزارهای ناهمگون خاموش کرد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هر مشکلی ابزارِ مقابله خاصِ خود را می‌طلبد.

گزارندهٔ تختهٔ سالخورد چنان درکشد نقش را لاجورد

روزگار که ترسیم‌کننده نقشِ زندگیِ طولانی انسان است، سرنوشت را چنان رنگ‌آمیزی می‌کند که گویی نقشی بر لاجورد است.

نکته ادبی: گزارنده کنایه از روزگار و تقدیر است.

که چون خسرو از تخت کیخسروی سوی لشگر آمد به چابک روی

همان‌طور که پادشاهی از تختِ پادشاهیِ کیخسرو‌وار خود بلند شد و با سرعت به سوی لشکرگاهش حرکت کرد.

نکته ادبی: کیخسروی صفتی برای شکوهِ پادشاهی است.

نشسته یکی روز بالای تخت به اندیشهٔ کوچ می بست رخت

شاهی که بر تخت نشسته بود، در اندیشه سفرِ ابدی و پایانِ عمر بود.

نکته ادبی: کوچ بستن کنایه از مرگ و آمادگی برای انتقال است.

شتابنده پیکی درآمد چو باد به آیین پیکان زمین بوسه داد

ناگهان پیکی تندرو همچون باد رسید و با ادب و احترامِ تمام، زمین را بوسید.

نکته ادبی: چو باد تشبیهی برای سرعتِ انتقالِ خبر است.

به شاه جهان راز پوشیده گفت خبر دادش از آشکار و نهفت

پیک، رازهای پنهان و آشکار را برای پادشاه جهان بازگو کرد.

نکته ادبی: راز پوشیده کنایه از اخبارِ سری و محرمانه است.

که بر آستان بوسی بارگاه ز تخت سطخرآمدم نزد شاه

گفت که از نزدِ نایبِ پادشاه در قلعه سطخر، برای رساندن خبر به سوی تو آمده‌ام.

نکته ادبی: سطخر (اصطخر) نام مکانِ تاریخی و قلعه‌مانند است.

نژاده ملک نایب شهریار سخن را چنین می نماید عیار

آن امیرِ بزرگ و نماینده‌ی شاه، سخن را این‌گونه با دقت بیان می‌کند.

نکته ادبی: عیارِ سخن به معنای سنجشِ درست و دقیقِ کلام است.

که تا شاه برحل و عقدی که داشت نیابت کن خویشتن را گماشت

تا زمانی که شاه بر کارهای پیچیده و پیمان‌ها حاکم بود، او را به عنوان نماینده خود انتخاب کرد.

نکته ادبی: حل و عقد کنایه از تصمیم‌گیری‌های مهم و سیاسی است.

چنان داشتم ملک را پیش و پس که آزارشی نامد از کس به کس

من ملک را چنان اداره کردم که هیچ‌گونه آزار و ستمی از کسی به دیگری نرسید.

نکته ادبی: پیش و پس داشتن کنایه از مراقبتِ همه‌جانبه است.

به شرطی که در عهد شاه داشتم پذیرفته ها را نگه داشتم

طبقِ پیمانی که با شاه بسته بودم، تمامِ وظایفِ پذیرفته‌شده را به درستی انجام دادم.

نکته ادبی: به شرطی که اشاره به عهدنامه و میثاقِ حاکم است.

بحمدالله از هیچ بالا و پست نیامد درین ملک موئی شکست

خدا را شکر که در این مدت، هیچ مشکلی برای ملک پیش نیامد.

نکته ادبی: موئی شکستن کنایه از کوچک‌ترین آسیب یا خلل است.

ولیکن چو گردنده آمد سپهر بگردد جهان از سر کین و مهر

اما از آنجا که چرخِ روزگار همواره در حالِ تغییر است، جهان گاه با کینه و گاه با مهر با ما رفتار می‌کند.

نکته ادبی: گردنده آمدن سپهر استعاره از بی‌ثباتیِ جهان است.

زمانه به نیک و بد آبستنست ستاره گهی دوست گه دشمنست

زمانه آبستن حوادثِ خوب و بد است و ستاره‌بخت، گاهی یار و گاهی دشمن است.

نکته ادبی: آبستن بودن کنایه از تداومِ زایشِ حوادث توسطِ زمانه است.

نکشته درختی برآمد زاری کند دعوی از تخم کاوس کی

درختی که کاشته نشده بود، اکنون چنان شوری به پا کرده که ادعای پادشاهیِ کیانی می‌کند.

نکته ادبی: تخمِ کاوس نمادِ طمعِ حاکمیت است.

گزاینده عفریتی آشوبناک شتابنده چون اژدها بر هلاک

عفریتی (موجودی خبیث) و آشوب‌گر پیدا شده که همچون اژدها برای نابودی می‌تازد.

نکته ادبی: اژدها نمادِ قدرتِ ویرانگر و ترسناک است.

شبانان که آهو پرستی کنند ز تیرش همه چوب دستی کنند

شبانانی که گله را به سوی نادرستی برده‌اند، اکنون از چوب‌دستی‌شان تیرِ دشمنی ساخته‌اند.

نکته ادبی: آهو پرستی در اینجا کنایه از انحراف از مسیرِ مستقیم است.

همان بیل زن مرد آلت شناس کند بیلکش را به بیلی قیاس

آن کارگرِ بیل‌زن، حالا ابزارِ کارش را با سلاح‌های جنگی مقایسه کرده و در پیِ شورش است.

نکته ادبی: بیل و آلتِ جنگی نمادِ دگرگونیِ وضعیتِ اجتماعی است.

برآورده گردن چو اهریمنی فکنده به هر شهر در شیونی

او همچون دیوی گردن‌کشی می‌کند و در هر شهری که می‌رود، شور و فریاد و ماتم به پا می‌کند.

نکته ادبی: اهریمن نمادِ بدی و آشوب‌طلبی است.

سرو تاجی از دعوی انگیختست به ناموس رنگی برآمیختست

او با ادعاهای دروغین، خود را بزرگ جلوه داده و با فریب‌کاری، ظاهری آراسته و پر رنگ و لعاب ساخته است.

نکته ادبی: ناموس در اینجا به معنای آبرو و وجهه‌ی ساختگی است.

پراکنده ای چند را گرد کرد که از آب دریا برآرند گرد

تعدادی از افرادِ پراکنده و ناباب را دورِ خود جمع کرده که تواناییِ انجامِ کارهای بزرگ و عجیب را دارند.

نکته ادبی: از آبِ دریا گرد برآوردن کنایه از تواناییِ انجام کارهای محال است.

ز پیروزی خود دلاور شدست همانا که تنها به داور شود

او از پیروزی‌های اولیه خود جسور شده و گمان می‌کند که به‌تنهایی می‌تواند حریفِ داورِ بزرگ (شاه) شود.

نکته ادبی: داور در اینجا کنایه از پادشاه است.

سرو سیم آن بنده در سر شود که با خواجهٔ خود به داور شود

آن کس که بخواهد با خواجه و سرورِ خود به نبرد و داوری برخیزد، به نابودیِ خویش کمر بسته است.

نکته ادبی: سرو سیم کنایه از تن و جان است که در این مبارزه فدا می‌شود.

خراسانیانش عنان می کشند به پیگار شه در میان می کشند

مردمانِ خراسان را به دنبالِ خود کشانده و برای نبرد با شاه، آنان را به میدان می‌آورد.

نکته ادبی: عنان کشیدن کنایه از هدایت و رهبریِ نیروها است.

ز حد نشابور تا خاک بلخ کنندش به صفرای ما کام تلخ

از نیشابور تا بلخ، با ایجادِ خشم و تلخ‌کامی، کامِ ما را زهر کرده است.

نکته ادبی: صفرا کنایه از خشم و تندخویی است.

به سر خیلی فتنه بربست موی سوی تاجگاه تو آورد روی

گروهی از فتنه‌گران را گرد آورده و با تمامِ قدرت، به سوی پایتختِ تو پیش می‌آید.

نکته ادبی: تاجگاه کنایه از مرکزِ قدرت و تختِ پادشاهی است.

چنین فتنه ای را که شد گرم کین اگر خرده بینی بخردی مبین

چنین فتنه‌ای را که با کینه آغاز شده، اگر خردمند هستی، کوچک و ناچیز مپندار.

نکته ادبی: خرده‌بین به معنای نکته‌سنج و عمیق‌نگر است.

ز خردان بسی فتنه آید بزرگ که در پای پیکان بود کعب گرگ

از دلِ کارهای کوچک، گاه فتنه‌های بزرگی برمی‌خیزد، همان‌طور که کوچک‌ترین نشانه‌ها ممکن است به پیامدی بزرگ منجر شود.

نکته ادبی: پیکان و کعبِ گرگ استعاره از ریشه‌های کوچکِ فتنه‌های بزرگ است.

گر این فتنه ماند چنین دیرباز کند دست بر شغل شاهی دراز

اگر این فتنه ادامه یابد، او جرئت می‌کند که در امورِ پادشاهی دخالت کند و تختِ تو را نشانه بگیرد.

نکته ادبی: دست دراز کردن کنایه از طمعِ قدرت است.

شه ار ماه او درنیارد به میغ سرتخت خواهد گرفتن به تیغ

اگر شاه، این ماه (شورشی) را با تدبیر و شراب (یا مصلحت) به زیر نکشد، او با شمشیر به جنگِ تاج و تخت خواهد آمد.

نکته ادبی: میغ در اینجا استعاره از پوشاندن و حذف کردنِ فتنه است.

چو باز از نشیمن گشاید دوال شکسته شود کبک را پر و بال

همان‌طور که وقتی باز از جایگاهش پرواز می‌کند، کبک از ترس بال و پرش می‌شکند، او نیز لرزه بر اندام می‌افکند.

نکته ادبی: باز و کبک تمثیلی از شکارچی و شکار است.

مرا لشگری نیست چندان به زور کزو چشم بد را توان کرد کور

در حال حاضر، آن‌قدر لشکرِ قدرتمند ندارم که بتوانم چشمِ بدخواه را کور کنم.

نکته ادبی: چشمِ بد را کور کردن کنایه از دفعِ دشمن است.

سران سپه در ولایت کمند به درگاه شاهنشه عالمند

سرانِ اصلیِ سپاه در ولایاتِ دیگر هستند و فعلاً دور از درگاهِ پادشاهی‌اند.

نکته ادبی: درگاهِ شاهنشه کنایه از مرکزِ فرماندهی است.

همی هر چه روز آید آن دیو زاد قوی دست گردد که دستش مباد

آن دیو‌زاد (شورشی) هر روز قوی‌تر می‌شود؛ خدا کند که قدرتِ او نابود شود.

نکته ادبی: دیو‌زاد کنایه از شخصیتِ خبیثِ شورشی است.

بجز صرصر باد پایان شاه کس این گرد را برندارد ز راه

جز بادِ تند و پایان‌ناپذیرِ پادشاه، هیچ‌کس نمی‌تواند این غبارِ فتنه را از سر راه بردارد.

نکته ادبی: صرصرِ باد کنایه از قدرتِ ویرانگرِ پادشاه است.

چو اندر سخن پیک چستی نمود به نامه سخن را درستی نمود

پیک وقتی سخنانش را با چابکی گفت، در نامه‌اش نیز راستی و درستیِ حرف‌هایش را اثبات کرد.

نکته ادبی: درستیِ کارنده کنایه از وثوقِ خبر است.

به نیک و بد از رازهای نهفت همان بود در نامه کارنده گفت

شاه در نامه، تمامِ آنچه را که از رازهای پنهان و آشکار بود، به دقت مطالعه کرد.

نکته ادبی: کارنده گفت کنایه از بیانِ دقیق و مکتوبِ ماجرا است.

شه شیر دل خسرو پیلتن در آن داوری گفت با خویشتن

شاهِ شیردل و قدرتمند، در آن لحظه با خودش به مشورت و تفکر پرداخت.

نکته ادبی: پیل‌تن صفتی برای شکوه و قدرتِ جسمانی شاه است.

مرا تخت کیخسرو اینجا به زیر به تخت من آنجا دگر کس دلیر

اینجا تختِ پادشاهیِ من است و آنجا فردی دیگر با جسارت و گستاخی بر آن نشسته است.

نکته ادبی: دلیر در اینجا به معنای گستاخ و عاصی است.

بدان داستان ماند این تاج و تخت که از هندوئی هندوئی برد رخت

این وضعیتِ تاج و تخت به داستانی می‌ماند که در آن فردی ناچیز، داراییِ دیگری را به یغما برده است.

نکته ادبی: هندوئی برد رخت استعاره از دستبردِ نااهل به ملک است.

صواب آنچنان شد که آرم شتاب که آزرم دشمن بود ناصواب

عاقلانه‌ترین کار این است که بدون درنگ به سوی دشمن حرکت کنم، زیرا ملاحظه و ترحم نسبت به دشمن، خطایی نابخشودنی است.

نکته ادبی: آزرمِ دشمن کنایه از مدارا با دشمن است که در جنگ جایز نیست.

مگر موکب شاه بود آسمان که ناسود بر جای خود یک زمان

مگر سپاهِ شاه همچون آسمان بی‌کران است که هرگز در جای خود آرام نمی‌گیرد و همیشه در حرکت است.

نکته ادبی: آسمان استعاره از لشکرِ بی‌شمار و همیشه متحرک است.

جهان کاروان شاه سالار بود در آن کاروان بار بسیار بود

دنیا مانند کاروانی است که پادشاه، راهبر و سالار آن است و در این مسیر، بارهای سنگین مسئولیت و حوادث بر دوش این کاروان نهاده شده است.

نکته ادبی: شاه‌سالار ترکیبی استعاری از رهبریِ مقدر جهان است.

ز هر گوشه ای بار می اوفتاد همان کار در کار می اوفتاد

از هر سوی، مشکلات و سختی‌ها (بار) بروز می‌کرد و پیوسته کارها و پیشامدها در پی یکدیگر پدیدار می‌شدند.

نکته ادبی: تکرار واژه کار برای تاکید بر تسلسل حوادث است.

در آن کارها یاور او بود و بس پناهنده را گشت فریاد رس

در تمام این دشواری‌ها، تنها یاری‌گر او بود که به داد پناهندگان و درماندگان می‌رسید.

نکته ادبی: اشاره به نقش حمایت‌گری پادشاه در نگاه راوی.

چو طالع جهانگردی آرد به پیش نشاید زدن کنده بر پای خویش

هنگامی که تقدیر انسان را به سفری ناگزیر می‌کشاند، نباید با تصمیمات نادرست، مانع پیشرفت خود شد و به پای خویش بند زد.

نکته ادبی: کنده زدن کنایه از خودزنی و ایجاد مانع برای پیشرفت است.

برون رفت از آن کوچگه شهریار سواحل سواحل به دریا کنار

پادشاه از آن اقامتگاه بیرون رفت و در امتداد ساحل دریا به راه خود ادامه داد.

نکته ادبی: کوچگه به معنای محل اقامت موقت و کوچ‌گاه است.

سپاهش ز مه برده رایت برون ستونی برآورده تا بیستون

لشکر او چنان بزرگ بود که پرچم‌هایش از ابرها گذشت و ستونی از سپاهیان تا کوه بیستون امتداد یافت.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگی سپاه از سنن متون حماسی است.

به صید افکنی می نبشتند راه که هم صید خوش بود و هم صیدگاه

آن‌ها در مسیر راه می‌پیمودند و به شکار می‌پرداختند، چرا که هم مسیر زیبا بود و هم مکان‌های مناسبی برای صید داشت.

نکته ادبی: صیدگاه مکانی برای شکار است.

ز بار گران خوشه خم گشته بود تک و تاب نخجیر کم گشته بود

خوشه‌های گندم و محصولات کشاورزی بر اثر سنگینی و پرباری خم شده بودند و فصل شکار به دلیل وفور نعمت، کم‌رنگ شده بود.

نکته ادبی: تک و تاب نخجیر به معنای تب و تاب یا رونق شکار است.

ز بس رود خیزان لب رودبار نشانده ز رخسار گیتی غبار

جریان پرخروش رودخانه‌ها در کرانه‌ها، غبار را از چهره زمین شسته و طراوت بخشیده بود.

نکته ادبی: گیتی به معنای جهان و زمین است.

ز برق آمده ابر نیسان به جوش برآورده تندر به تندی خروش

ابرهای بهاری (نیسان) با درخشش برق به جوش آمدند و رعد و برق با شدتی بسیار خروشید.

نکته ادبی: نیسان ماه دوم بهار رومی است که باران‌هایش شهرت دارد.

رگ رستنی در زمین گشته سخت به رقص آمده برگهای درخت

ریشه‌های گیاهان در زمین محکم شدند و برگ‌های درختان در اثر وزش باد به رقص درآمدند.

نکته ادبی: رگ رستنی استعاره از ریشه‌ دواندن گیاهان است.

ز گلبام شبابهٔ زند باف دریده صبا شعر گل تا به ناف

از گلدسته‌ها یا جایگاه‌های بلند، آوای موسیقی بلند بود و باد صبا شکوفه‌های گل را به بازی گرفته بود.

نکته ادبی: گلبام و زند باف اشاراتی به ادوات موسیقی و فضای جشن‌گونه است.

خرامنده بر رخش بیجاده نعل گل لعل در زیر گلنار لعل

پادشاه بر اسبی با نعل‌های درخشان (بیجاده‌نعل) سوار بود و از میان دشت‌های پرگل عبور می‌کرد.

نکته ادبی: بیجاده نوعی سنگ قیمتی سرخ‌فام است.

دو نوباوه هم تود و هم برگ تود ز حلوا و ابریشم آورده سود

نوبرانه‌ها و میوه‌های تازه، با بساطی از حلوا و ابریشم همراه بود و رونق و سود بسیاری به همراه داشت.

نکته ادبی: نوباوه به معنای میوه نوبر است.

زمین چون زر و آب چون لاجورد چو دیبای نیم ازرق و نیم زرد

زمین از گل‌های زرد طلایی شده بود و آب رودها آبیِ لاجوردی داشت، گویی پارچه‌ای دورنگ (دیبا) پهن شده بود.

نکته ادبی: تشبیه طبیعت به دیبای زرد و آبی.

نوای چکاوک به از بانگ رود برآورده با دشتبانان سرود

آوای چکاوک از صدای رودخانه دلنشین‌تر بود و همراه با کشاورزان سرود زندگی می‌خواند.

نکته ادبی: چکاوک نماد شادی و بهار است.

گره بر کمر برزده ساق جو رسیده به دهقان درود درو

کشاورزان آماده کار بودند و ساقه‌های جو به مرحله درو رسیده و وقت برداشت محصول بود.

نکته ادبی: گره بر کمر زدن کنایه از آمادگی برای کار سخت است.

شکم کرده آهوی صحرا بزرگ برو تیزتر گشته دندان گرگ

آهوان دشت پروار و فربه شده بودند و همین امر باعث قوی‌تر شدن دندان گرگ‌های گرسنه شده بود.

نکته ادبی: تقابل طبیعی میان صید و صیاد.

پی گور چون زهرهٔ گاو سست گوزن از بیابان ره کوه جست

رد پای گورخرها سست شده بود و گوزن‌ها برای فرار به کوه‌ها پناه بردند.

نکته ادبی: زهره گاو استعاره از سستی پا است.

ز نوزادان آهوان سره جهان در جهان یکسر آهو بره

از زاد و ولد آهوان، دشت‌ها پر از آهو‌بچه‌ها شده بود.

نکته ادبی: جهان در جهان استعاره از کثرت و فراوانی است.

جهاندار با صید و با رود و جام همی کرد منزل به منزل خرام

پادشاه در حالی که سرگرم شکار و میگساری و لذت بود، منزل به منزل حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: جهاندار عنوان حماسی برای پادشاه است.

چو گل پیچ یک روزهٔ ماه نو به خلخال یک هفته شد بر گرو

آن هلال ماه نو که به گل‌پیچ می‌مانست، پس از یک هفته به شکل خلخال در دست/پا درآمد.

نکته ادبی: توصیفِ تشبیهی گذر زمان و تغییر شکل ماه.

ز پرگار آن حلقه بر کرد سر که خوانندش امروز خلخال زر

از آن دایره‌ی هلال، چیزی پدیدار شد که امروزه به نام خلخال زر مشهور است.

نکته ادبی: اشاره به وجه تسمیه جغرافیایی (خلخال).

به گیلان درآمد به کردار ابر بدانسان که در بیشه آید هژبر

مانند ابری پربار به گیلان وارد شد و چنان مقتدر بود که گویی شیری به بیشه قدم می‌گذارد.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر بیشه است.

هر آتشگهی کامد آنجا بدست چو یخ سرد کردش بر آتش پرست

هر آتشکده‌ای که در مسیرش بود، به دست او خاموش و سرد شد و پیروان آتش را در هراس افکند.

نکته ادبی: آتش‌پرست اشاره به پیروان آیین زرتشت دارد.

چو بشکست بر هیربد پشت را برانداخت آیین زردشت را

وقتی پشت هیربدان (روحانیون زرتشتی) را شکست، آیین و رسوم زرتشتیان را نیز برانداخت.

نکته ادبی: هیربد به معنای روحانی دین زرتشت است.

ز گیلان برون شد در آمد به ری به افکندن دشمن افکند پی

از گیلان خارج شد و به سمت ری رفت تا دشمنان را در آنجا ریشه‌کن کند.

نکته ادبی: پی افکندن کنایه از برنامه‌ریزی برای ریشه‌کنی دشمن است.

بر آتش پرستان سیاست نمود برآورد ازان دوده یکباره دود

بر پیروان آیین آتش سخت گرفت و دود از نهادشان برآورد.

نکته ادبی: دود از دوده برآوردن کنایه از نابودی کامل یک قوم یا نسل است.

چو دشمن خبر داشت کامد پلنگ به سوراخ در شد چو روباه لنگ

چون دشمن دانست که آن پادشاهِ نیرومند (پلنگ) می‌آید، همچون روباهی ترسو در سوراخی پنهان شد.

نکته ادبی: پلنگ نماد قدرت و روباه نماد مکر و ترس است.

به آوارگی در خراسان گریخت وزان قایم ری به قایم بریخت

آن دشمن به خراسان گریخت و از هر کجا که بود، آواره شد.

نکته ادبی: قایم به معنای پا بر جا یا مکان امن است.

چو دانست خسرو که دژخیم او گریزان شد از فر دیهیم او

وقتی پادشاه فهمید که دشمن خبیثش از شکوه و قدرت او گریخته است.

نکته ادبی: دژخیم به معنای بدذات و ظالم است.

گراز گریزنده را پی گرفت شبیخون زد و راه بر وی گرفت

به دنبال آن گرازِ گریزان (دشمن) رفت و با شبیخون راه را بر او بست.

نکته ادبی: گراز استعاره از دشمن نجس و پلید است.

چنان تیز رو شد که دریافتش به زخمی سر از ملک برتافتش

چنان با سرعت حرکت کرد که به او رسید و با یک ضربه، او را از هستی ساقط کرد.

نکته ادبی: سر از ملک برتافتن کنایه از مرگ و خروج از قلمرو است.

چو بدخواه را در گل آکنده کرد پراکندگان را پراکنده کرد

وقتی بدخواه را در خاک دفن کرد (به گل آکند)، پراکندگان را نیز متفرق و سرکوب کرد.

نکته ادبی: در گل آکندن کنایه از کشتن و دفن کردن است.

همانجا که بدخواه را کشته بود به نزدیک صحرا یکی پشته بود

در همان نزدیکی که دشمن را کشته بود، تپه‌ای در کنار دشت قرار داشت.

نکته ادبی: پشته به معنای تپه است.

به شکرانهٔ دولت تندرست بر آن پشته بنیادی افکند چست

به شکرانه تندرستی و پیروزی، بر آن تپه بنیادی استوار بنا کرد.

نکته ادبی: چست به معنای محکم و استوار است.

به هرای گنجش چو بد رام کرد به پهلو زبانش هری نام کرد

وقتی آن منطقه را رام و تحت تسلط درآورد، نام آنجا را به گویش پهلوی، هری (هرات) گذاشت.

نکته ادبی: اشاره به ریشه‌شناسی نام هرات.

چو گنجینهٔ آن بنا برکشید به شهر نشابور لشگر کشید

پس از اتمام آن بنا، به سوی نیشابور لشکر کشید.

نکته ادبی: گنجینه در اینجا استعاره از شهر یا بنای ساخته شده است.

دو بهر جهان را در آن شهر یافت هواخواه خود را یکی بهر یافت

یافت که نیمی از مردم آن شهر طرفدار دارا هستند و تنها بخشی از آنان هواخواه او هستند.

نکته ادبی: دو بهر به معنای دو بخش یا سهم است.

دگر بهر از او طبل دارا زدند دم دوستیش آشکارا زدند

دسته دیگر علناً طبل دارا را می‌کوبیدند و دوستی خود را با او آشکارا نشان می‌دادند.

نکته ادبی: طبل دارا زدن کنایه از ابراز وفاداری علنی است.

ز دارا ملک رایتی داشتند ملک زیر آن رایت انگاشتند

آن‌ها برای ملک (دارا) پرچمی برافراشته بودند و حکومت را زیر آن پرچم می‌دیدند.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم است.

چنان رایتی را به ناموس شاه برانگیختندی به ناموسگاه

چنین پرچمی را به خاطر ناموس و اعتبار شاه در جایگاه خاصی برافراشته بودند.

نکته ادبی: ناموسگاه به معنای جایگاه مقدس و آبرومند است.

سکندر بسی پای در کین فشرد ز کس مهر دارا نشایست برد

سکندر بسیار تلاش کرد تا کینه دارا را از دل مردم بیرون کند، اما نتوانست مهر او را از دلشان بزداید.

نکته ادبی: کینه فشردن کنایه از پافشاری در دشمنی است.

همان دید چاره در آن داوری که یاران خود را کند یاوری

او چاره را در این دید که با همراهان خود مدارا کند و یاری‌گر آن‌ها باشد.

نکته ادبی: داوری به معنای کشمکش و مخاصمه است.

ز نوبتگه خود به فرهنگ و رای کند رایتی دیگر آنجا به پای

او از جایگاه قدرت خود و با تدبیر، پرچم دیگری در آنجا به اهتزاز درآورد تا مردم را جذب کند.

نکته ادبی: فرهنگ در اینجا به معنای تدبیر و دانشِ کشورداری است.

از آن رایت آن بود مقصود شاه که رایت ز رایت بود کینه خواه

مقصود شاه از برافراشتن آن پرچم این بود که آن پرچم را به عنوان رقیبی برای پرچم دارا قرار دهد.

نکته ادبی: ایهام در واژه رایت و کینه‌خواهی نمادین.

چو دانست کان شهر دارا پرست به جهد سکندر نیاید به دست

چون دانست که آن شهر به دارا وفادار است و با زور و اجبار نمی‌توان آن‌ها را تسلیم کرد.

نکته ادبی: جهد به معنای تلاش و کوشش است.

خصومت گهی ساخت تا نفخ صور که از سازگاری شد آن شهر دور

آن‌قدر مخاصمه و کشمکش ادامه یافت که گویی تا روز قیامت طول کشید و شهر از سازگاری و آرامش دور شد.

نکته ادبی: نفخ صور کنایه از زمان طولانی و پایان‌ناپذیر است.

خصومتگران گشته در خاک پست هنوز آن خصومت در آن خاک هست

کسانی که در آن کشمکش بودند، همه در خاک دفن شدند، اما آن دشمنی و کینه هنوز در خاک آن شهر باقی است.

نکته ادبی: کنایه از ماندگاری تاریخ و خاطره‌های تلخ جنگ.

چو زد لشگر کبک را بر تذرو ز ملک نشابور شد سوی مرو

سپس از نیشابور به سوی مرو حرکت کرد.

نکته ادبی: کبک و تذرو نمادهایی از تضاد یا جابجایی لشکرها هستند.

بکشت آتش هیربد خانه را وز آتش پراکند پروانه را

او آتشِ آن آتشکده را خاموش کرد و پیروانِ آن را همچون پروانگانی که گردِ شمع می‌گردند، از آنجا پراکنده ساخت.

نکته ادبی: هیربد در متون کهن به معنای روحانی زردشتی است، اما در اینجا به عنوانِ عاملِ حفظِ آتشِ مقدس به کار رفته است.

به بلخ آمد و آتش زرد هشت به طوفان شمشیر چون آب کشت

به شهر بلخ رسید و آتشِ مقدس را با نیرویِ قاطعِ شمشیر، همچون آب که آتش را خاموش می‌کند، از بین برد.

نکته ادبی: تشبیه «طوفان شمشیر» به آب، استعاره‌ای برای نشان دادنِ غلبه‌ی قدرت نظامی بر آیین مذهبی است.

بهاری دلفروز در بلخ بود کزو تازه گل را دهن تلخ بود

شهر بلخ چنان سرسبز و زیبا بود که در برابرِ طراوتِ آن، گل‌های تازه در مقایسه، تلخ و بی‌طراوت به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: این بیت دارای مبالغه است؛ «تلخ بودن دهن گل» کنایه از کم‌ارزش شدن زیبایی‌های طبیعت در برابر شکوه بلخ است.

پری پیکرانی درو چون نگار صنم خانه هائی چو خرم بهار

در آن شهر، زیبارویانِ بت‌مانند حضور داشتند و پرستشگاه‌های آن همچون بهاری خرم و دل‌انگیز بودند.

نکته ادبی: پری‌پیکر کنایه از زیبارویان است؛ صنم‌خانه به معنای بتکده است.

درو بیش از اندازه دینار و گنج نهاده بهر گوشه بی دسترنج

در آن آتشکده، بیش از حد تصور طلا و گنجینه وجود داشت که بدون هیچ تلاشی در هر گوشه‌ای انباشته شده بود.

نکته ادبی: بی‌دسترنج، صفتِ گنجینه‌هاست که نشان‌دهنده فراوانی و آسانیِ تصرفِ آن است.

زده موبدش نعل زرین بر اسب شده نام آن خانه آذر گشسب

موبدِ آن آتشکده چنان ثروتمند بود که بر اسبش نعلِ زرین می‌زد و نام آن مکان، «آذرگشسب» بود.

نکته ادبی: آذرگشسب نام یکی از سه آتشکده بزرگ ایران باستان است که اینجا به عنوان نمادی از شکوه و ثروت ذکر شده است.

چو خسرو بر آن گنجدان دست یافت مغان را ز جام مغان مست یافت

هنگامی که پادشاه بر آن گنجینه دست یافت، موبدانِ زردشتی را دید که از باده و شرابِ خود سرمست هستند.

نکته ادبی: مغان اشاره به روحانیون زردشتی دارد؛ جامِ مغان استعاره از شرابِ خاصِ آن‌هاست.

بهشت صنم خانه بی حور کرد ز دوزخ پرستنده را دور کرد

او آن بتکده را از وجود بت‌ها (که به حوریان تشبیه شده‌اند) پاک کرد و پرستش‌کنندگان را از راهِ دینِ خود (دوزخِ کفر) بازداشت.

نکته ادبی: صنم‌خانه به جایِ بهشت، استعاره‌ای کنایی برای تقبیحِ بت‌پرستی است.

بپرداخت آن گنج دیرینه را وزو داد مرهم بسی سینه را

آن گنجینه‌های کهن را میان مردم تقسیم کرد و با ثروتِ حاصل از آن، زخم‌های بسیاری از مردم را مرهم نهاد.

نکته ادبی: بپرداخت در اینجا به معنایِ خالی کردن یا بخشیدن است.

به گرد خراسان برآمد تمام به هر شهری آورد لختی مقام

او تمامِ خراسان را زیر پا گذاشت و در هر شهری مدتی اقامت کرد.

نکته ادبی: لختی مقام، به معنایِ اقامتی کوتاه است.

به مغز خراسان درافکند جوش خراسانیان را بمالید گوش

او در قلب خراسان هیاهو و آشوب به پا کرد و مردمِ آن دیار را تادیب کرد و به اطاعت واداشت.

نکته ادبی: «گوش مالیدن» کنایه‌ای کهن برای تنبیه کردن و گوش‌مالی دادن است.

بهر ناحیت کرد موکب روان که یاریگرش بود بخت جوان

برای هر ناحیه سپاهی روانه کرد، چرا که بختِ جوان و اقبالِ بلند، یاورِ او در این مسیر بود.

نکته ادبی: بختِ جوان، تشبیه بخت و اقبال به جوانی سرزنده و پرتوان است.

خراسان و کرمان و غزنین و غور بپیمود هر یک به سم ستور

او خراسان، کرمان، غزنین و غور را با سمِ اسبانِ سپاهِ خود زیر پا گذاشت و فتح کرد.

نکته ادبی: به سمِ ستور پیمودن، کنایه از لشکرکشیِ سریع و فراگیر است.

به هر شهر کامد به شادی فراز در شهر کردند بر شاه باز

به هر شهری که وارد می‌شد، مردمِ آن شهر از ترس یا برای حفظِ جان، دروازه‌ها را با ظاهری شادمان بر روی پادشاه می‌گشودند.

نکته ادبی: شادیِ فراز کنایه از استقبالِ ظاهری است که در پیِ شکست یا هراسِ مردم رخ داده است.

جهان گشتنش گرچه با رنج بود همه راه او گنج بر گنج بود

اگرچه سفرِ او برای فتحِ جهان با سختی‌های فراوان همراه بود، اما در تمامِ مسیر، ثروت و گنج بر سرِ راهش قرار داشت.

نکته ادبی: تضادِ رنج و گنج در این بیت بیانگر هزینه و دستاوردِ جنگ است.

به هر منزلی کو گرفتی قرار گران سنگ بودی ز گنجینه بار

در هر منزلی که توقف می‌کرد، از بارِ گنجینه‌هایی که غارت کرده بود، سنگین‌بار می‌شد.

نکته ادبی: گران‌سنگ بودن به معنایِ سنگینیِ بارِ ثروت است.

زمین را به گنجی بینباشتی گذشتی و در خاک بگذاشتنی

زمین را با گنج‌ها انباشته می‌کرد، اما هنگامِ رفتن، آن گنج‌ها را در خاک به امانت می‌گذاشت و می‌گذشت.

نکته ادبی: اشاره به سنتی که فاتحانِ باستان ثروت‌های اضافی را در خاک دفن می‌کردند تا در بازگشت بردارند.

زری کادمی را کند بیمناک چه در صلب آتش چه در ناف خاک

این زر و طلا که انسان را همواره در ترس و اضطراب نگه می‌دارد، چه در کوره ذوب شود و چه در دلِ خاک پنهان باشد، مایه نگرانی است.

نکته ادبی: صله آتش (جای آتش) و ناف خاک، استعاره از دگرگونی‌های طلا در کوره و زیر زمین است.

خلایق که زر در زمین می نهند بر او قفل و بند آهنین می نهند

مردمانی که زر و طلا را در زمین دفن می‌کنند، بر روی آن قفل و بندهای آهنین می‌زنند تا در امان بماند.

نکته ادبی: قفل و بند آهنین نمادی از تلاشِ بیهوده انسان برای مالکیتِ دائمی است.

چو باد آمد و خاکشان را ربود بر او بر زدن قفل آهن چه سود

وقتی بادِ تندِ حادثه بیاید و خاکِ روی گنج را برباید، دیگر آن قفلِ آهنین چه سودی خواهد داشت؟

نکته ادبی: باد در اینجا نمادِ گذرِ زمان و حوادثِ پیش‌بینی‌ناپذیرِ روزگار است که قدرتِ انسان را در هم می‌شکند.